غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

اشک فضه

چرا بانوی من امروز جا بر نمی خیزی - ز اشک فضه و افغان اسما بر نمی خیزی
به هنگامی که خوابیدی تو خود گفتی: صدایم کن - صدایت می کنم آهسته اما بر نمی خیزی
پس از یک چند بی خوابی مگر در خواب خوش رفتی - که فریاد زینب نیز از جا بر نمی خیزی
چنان هر روز حاضر کرده ام آب وضویت را - بود افتاده بر پایت بر که برپا بر نمی خیزی
حسن بالای سرگرید چرا سر بر نمی گیری - حسین افتاده بر پایت که برپا نمی خیزی
صدای کوبه در می رسد گویا علی آمد - نه بهر من چرا از بهر مولا بر نمی خیزی
(سید رضا موید)

در امانت

بگذشت شب از نیمه چون شد شمع خاموش - تابوت زهرا را علی بگرفت بر دوش
تنها هوادار علی مدفون شد امشب - زین غم دل شاه ولایت خون شد امشب
با دست خود زهرای خود مولا کفن کرد - گوئی شقایق را میان نسترن کرد
بر دوش خود زهرای خود سوی بقیع - زهرا نه روح خود علی بر خاک بسپرد
امشب ز غصه دشت و هامون گریه می کرد - بر حالت مولا کفن خون گریه می کرد
امشب علی راز دلش با ماه گوید - فردا رود بیکسی باچاه گوید
پیمانه امشب ریخته، ساغر شکسته - زینب سر سجاده مادر نشسته
امشب علی دیده خسوف روی مه را - دانسته او وی رخ چرا پوشیده زهرا
امشب علی دانست راز رو گفتن - در وقت رفتن دست بر پهلو گرفتن
امشب علی عالم همه دریای غم دید - در بازوی زهرا چو طوقی از ورم شد
امشب علی دانست راز غسل در شب - زهرا چه می خواهد بگو چیست مطلب
از زیر پیراهن بشوید برگ گل را - با دیده خونبار بیند مرگ گل را
خاموش شد دیگر چراغ خانه امشب - بر جوجه ها کی داد آب و دانه امشب
رد مامانت کرد مولا بر پیمبر - بسپرد بر دست پدر زهرای اطهر
زهرا؟ نه یک شاخه گل یاس کبودی - کاو را نمانده از ستم جر تار و پودی
مزد رسالت راستی نیکو ادا شد - یاری دهد تا حق را زهرا فدا شد
در خانه بی فف دیگر صفا نیست - بر درد جانکاه علی دیگر داو نیست
تنها گل باغ رسالت چو بیفسرد - زهرا؟ نه بر مولا قسم روح علی مرد
امشب علی دانست راز سر نهفتن - درد دل خود با علی هرگز نگفتن
زهرا نماز خود چرا بنشسته می خواند - شب تا سحر از دیده جوی اشک می راند
این نوگل باغ امیدش را چه پژمرد - وقت دعا دستش چرا بالا نمی برد
از نخل امیدش نه بر نی برگ می خواست - تنها به خود او از خدایش مرگ می خواست
(سید مصطفی آرنگ)

ناله آسمانها

ساقیا هنگام مستی سر رسید - وقت سوز و ناله حیدر رسید
شهر پیغمبر سراسر غم شده - چون عزای آن گل پرپر رسید
آسمانها ناله کرد از درد و رنج - چون به سینه نوک میخ در رسید
تاب بشنیدن ندارد گوشها - زآنچه در آن پیکر اطهر رسید
دل پر از خون یاد پیغمبر به سر - بعد از اینها هم فشار در رسید
نقش شد چون جسم پاکش بر زمین - ریسمان بر گردن حیدر رسید
می کشیدندش به مسجد یار را - تا که از ره دخت پیغمبر رسید
دست برد و شال مولا را گرفت - بر علی آن ناصر و یاور رسید
ناگهان فریاد زد آن شوم دون - وقت قطع دست پیغمبر رسید
برد بالا چون غلاف تیغ را - ضربتش بر دست آن دختر رسید
ناله های قدسیان بالا گرفت - تا بگوش ساقی کوثر رسید
یا علی من ناله ای دارم سیاه - وقت خط عفو بر دفتر رسید
(حسن شاه رجبیان)