غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

فیض وجود

گلچین روزگار گلی را زمن گرفت - کز چیدنش صفا ز صفای چمن
یا رب گلی بگیر دل اهل انجمن - زان صرصری که روشنی انجمن گرفت
دستش شکسته باد که صیاد سنگدل - از باغ انس طوطی شکر شکن گرفت
گفتی مگر دوباره زیعقوب روزگار - گرگ زمانه یوسف گل پیرهن گرفت
در سنگر خلافت حق غاصبی نشست - جا در مقام طائر قدسی زغن گرفت
جرثومه شقاوت با سیلی و لگد - ره را به روی یک زن آزرده تن گرفت
آنهم چه زن که عالم ما کان و مایکون - فیض وجود آن ولی ذوالمنن گرفت
با کشتن یگانه طرفدار حیدری - او انتقام خویشتن از بوالحسن گرفت
مولا تمام روی زمین را برای خویش - از بعد مرگ فاطمه بیت الحزن گرفت
بعد از بخواب رفتن طفلان خود علی - شبها کنار تربت زهرا وطن گرفت
از بس به یاد مادر غمدیده خود گریست - چشم حسین رنگ عقیق یمن گرفت
ای ملتجی قلوب محبان کباب شد - زان دود غم که قلب حسین و حسن گرفت شد
(علی اصغر یونسیان)

وصیت

گفت هنگام وفاتش زهرا - کاین وصیت بشنو ای اسماء
بهر بابم نبی آن منبع نور - حق فرستاد ز جنت کافور
چار قسمت بنودش پدرم - روز شد تیره به پیش نظرم
حصه ای بهر خود آن شه برداشت - حصه ای بهر من زار گذاشت
بنهادی شه اقلیم وفا - حصه ای بهر علی شیر خدا
گفت آن راهبر اهل زمن - آنچه مانده است بود زان حسن
رو تو کافور بیاور ببرم - وقت مرگ است و کنون و محتضرم
گشت اسما ز محن زار و ملول - چونکه بشنید وصیت ز بتول
ناگهان زینب، دخت زهرا - خواهر تشنه لب کرببلا
گریه بنمود بر مادر خویش - بزد از محنت و غم بر سر خویش
گفت با زینب محزون مادر - ز چه رو گریه کنی ای دختر
گفت ای مام عزیز حسنین - نیست کافور چرا بهر حسین
مگر او نیست گرامی پسرت - بهر او خون شده از غم جگرت
گفت زهرا به دو صد شیون شین - نور چشم و پسرم هست حسین
لیک در کرببلا چون از زین - اوفتد آن شه دین روی زمین
کشته گردد ز جفا سبط رسول - شوی از محنت او زار و ملول
هست کافور حسین خون تنش - خاک گودال شهادت کفنش
زد به سر زینب و رفتی از هوش - (آهی) از محنت و غم شد خاموش
(آهی)

نخل امامت

ای گل باغ رسالت زهرا - ریشه نخل امامت زهرا
فاطمه قائمه عرش برین - مخزن علم و فقاهت زهرا
خادم بیت تو جبریل امین - به تو آورده بشارت زهرا
چون توئی بنت رسول اکرم - حق فرستاده سلامت زهرا
همه حوران جنان عطر، بدست - منتظر بهر لقایت زهرا
عاصیان در صف محشر دارند - ز تو امید شفاعت زهرا
افتخار همه اهل جهان - همه عالم به فدایت زهرا
خصم بی دین، نکرد، شرم و حیا - کرد آنگونه جنایت زهرا
پهلویت از درو دیوار شکست - محسنت یافت شهادت زهرا
رخ تو گشته کبود از سیلی - ماسوا شد به عزایت زهرا
تو که ناموس الهی بودی - کی روا بود جفایت زهرا
کس نداند به خدا قدر تو را - که خدا کرده ثنایت زهرا
کن نظر حضرت زهرا به (طلوع) - تا زند دم ز برایت زهرا
(غلامحسین رجبیان)