غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

گریه ملائک

(سائل) بشنو حدیث جانسوز - از ظلم و جفای خانمانسوز
گردیده حبیبه پیمبر - چون گل به میان خانه پرپر
فرمود علی که امر زهرا - خود دست گرفتمش به آنجا
از زیر قمیص شستم او را - نگشودم از او قمیص او را
و الله که بود جسم اطهر - میمونه و طاهره مطهر
تحنیط نمودش او پس از آن - از فضل حنوط باغ رضوان
تحنیط نمود آن بدن را - پیچید به دور او کفن را
(سائل) منگار شرح قصه - آن قصه سر به سر ز غصه
آن قصه که خامه سوزد از آن - تا شرح کند زمان هجران
طوبی شجری به رنگ نیلی - کز دست ستم بخورد سیلی
یک طائر و هم شکسته پهلو - در بستر مرگ خفته یک سو
یک عده کبوتران بی پر - در حسرت چتر بال مادر
چون خواست ببندد او کفن را - رو کرد و صدا بزد حسن را
کلثوم و سکینه فضه زینب - پس نام حسین راند بر لب
از مادر خویش توشه گیرید - زان پیش که او دگر نبینید
اینجا به فراق نوبت افتاد - دیدار شما به جنت افتاد
دیدم حسنین پر کشیدند - تا از لب من چنین شنیدند
پیش آمد و ندا نمودند - فریاد به حسرتا نمودند
کین آتش حسرتی که اطفا - هرگز نشود در این دل ما
از فقد و فراق مادر و جد - زهرا و چو مصطفی محمد
ای ام حسن حسین را هم - دیدار چو شد تو را و جدم
از ما برسان سلام او را - پس گوی ز نزد ما هم او را
ماندیم ز بعد تو همی ما - تنها و یتیم دار دنیا
اینجا که رسید شرح رخداد - بر پایه عرش لرزه افتاد
فرمود علی قسم خدا را - اطفال یتیم زیر پر داد
چون هر دو یشان به سینه جا داد - ناگاه که هاتفی ندا داد
بردار علی دو طفل خود را - از سینه دردمند زهرا
و الله که آخرین ملاقات - گریاند ملائک سماوات
برداشت علی ز روی مادر - ایتام و دو زاده پیمبر
(حسن شاه رجبیان)

فیض وجود

گلچین روزگار گلی را زمن گرفت - کز چیدنش صفا ز صفای چمن
یا رب گلی بگیر دل اهل انجمن - زان صرصری که روشنی انجمن گرفت
دستش شکسته باد که صیاد سنگدل - از باغ انس طوطی شکر شکن گرفت
گفتی مگر دوباره زیعقوب روزگار - گرگ زمانه یوسف گل پیرهن گرفت
در سنگر خلافت حق غاصبی نشست - جا در مقام طائر قدسی زغن گرفت
جرثومه شقاوت با سیلی و لگد - ره را به روی یک زن آزرده تن گرفت
آنهم چه زن که عالم ما کان و مایکون - فیض وجود آن ولی ذوالمنن گرفت
با کشتن یگانه طرفدار حیدری - او انتقام خویشتن از بوالحسن گرفت
مولا تمام روی زمین را برای خویش - از بعد مرگ فاطمه بیت الحزن گرفت
بعد از بخواب رفتن طفلان خود علی - شبها کنار تربت زهرا وطن گرفت
از بس به یاد مادر غمدیده خود گریست - چشم حسین رنگ عقیق یمن گرفت
ای ملتجی قلوب محبان کباب شد - زان دود غم که قلب حسین و حسن گرفت شد
(علی اصغر یونسیان)

وصیت

گفت هنگام وفاتش زهرا - کاین وصیت بشنو ای اسماء
بهر بابم نبی آن منبع نور - حق فرستاد ز جنت کافور
چار قسمت بنودش پدرم - روز شد تیره به پیش نظرم
حصه ای بهر خود آن شه برداشت - حصه ای بهر من زار گذاشت
بنهادی شه اقلیم وفا - حصه ای بهر علی شیر خدا
گفت آن راهبر اهل زمن - آنچه مانده است بود زان حسن
رو تو کافور بیاور ببرم - وقت مرگ است و کنون و محتضرم
گشت اسما ز محن زار و ملول - چونکه بشنید وصیت ز بتول
ناگهان زینب، دخت زهرا - خواهر تشنه لب کرببلا
گریه بنمود بر مادر خویش - بزد از محنت و غم بر سر خویش
گفت با زینب محزون مادر - ز چه رو گریه کنی ای دختر
گفت ای مام عزیز حسنین - نیست کافور چرا بهر حسین
مگر او نیست گرامی پسرت - بهر او خون شده از غم جگرت
گفت زهرا به دو صد شیون شین - نور چشم و پسرم هست حسین
لیک در کرببلا چون از زین - اوفتد آن شه دین روی زمین
کشته گردد ز جفا سبط رسول - شوی از محنت او زار و ملول
هست کافور حسین خون تنش - خاک گودال شهادت کفنش
زد به سر زینب و رفتی از هوش - (آهی) از محنت و غم شد خاموش
(آهی)