غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

داغ پدر

منکه آزرده دل از داغ پدر گردیدم - همدم آه جگر سوز سحر گردیدم
پدرم همسفر ماه صفر گشت کنون - من دلسوخته مشتاق سفر گردیدم
خواستم گریه کنم از غم فقدان پدر - منع از ریختن اشک بصر گردیدم
رفته بودم پی احقاق حق از خانه برون - سیلی از دست عدو خورده و برگردیدم
داغ فقدان پدر برده قرار از کف - لاله سان من هدف داغ پدر گردیدم
بین در و دیوار در خانه ندانم که چه شد - دانم آنقدر منادی خبر گردیدم
خواستم تا به هدف، تیر عدو ننشیند - میخ در، تشنه خون گشت سپر گردیدم
پهلویم را بشکستند به ناحق که چرا - ناشر لایحه بشر گردیدم
تازیانه عوض مزد رسالت خوردم - تا که در راه علی سد خطر گردیدم
(ژولیده نیشابوری)

یار پیغمبر

ای گرامی عمو؛ ای یار پیمبر پدرم - نگهی بر من و خون دل و اشک بصرم
چون پدر رفت عمو جای پدر را گیرد - تو بجای پدرم بین که چه آمد به سرم
تو کمان، بر سر بوجهل ستمکار زدی - تو به کف تیغ گرفتی به دفاع پدرم
تو اگر زنده بدی، خصم کجا جرأت داش - که زسیلی کند آزرده، رخ چون قمرم
از مدینه به احد اینهمه راه آمده ام - تا ببینی که شده خم به جوانی کمرم
آمدم با تو بگویم که علی مظلوم است - بین شده و خانه نشین شوهر نیکو سیرم
آمدم با تو بگویم که مرا سخت زدند - گشت ای جان عمو مرگ عیان در نظرم
آمدم با تو بگویم که مرا سخت زدند - گشت ای جان عمو مرگ عیان در نظرم
آمدم با تو بگویم بدنم گشته کبود - آمدم با تو بگویم که چه شد با پسرم
ننهادند نشان بر روی بازو تنها - هست بر سینه مجروح نشانی دگرم
روز و شب با دل بشکسته خدا را خواندم - که کند با پدر و با پسرم همسفرم
هر کس از بهر پدر هدیه برد من باید - قامت خم شده و صورت نیلی ببرم
(میثم) فاطمه، نظمم همه جا را سوزد - اگر از لطف زنی بر دل خونین شررم
(سازگار)

ناله دل

در آن شب غسل می دادم تنت را - نهان می کردم اشکم را ز اسما
رسیدم چون به بازوی تو زهرا - شدم شرمنده از روی تو زهرا
چرا از زخم بازویت نگفتی - چرا بشکسته پهلویت نگفتی
در آن دم ناله ای از دل کشیدم - به سوز درد پنهانت رسیدم
از این غم داغهایم تازه تر شد - علی شرمنده بد شرمنده تر شد
مرا خونین جگر کردی و رفتی - چو مرغی نوحه گر کردی و رفتی
نمی شد باورم روزی نشینم - تو را خشت لحد ای گل تچینم
عزیز دل علی بی خانمان است - از این رو خانه اش بیت الحزان است
به من شد فاش سر ناله هایت - به قربان تو و صبر و وفایت
مگر نامحرمت بودم که خفتی - به یک پهلو ولی سرش نگفتی
بیا اسما بین بانوی خود را - ببین داد ورم بازوی زهرا
ببین از این فروغ زندگانی - نمانده غیر مشت استخوانی
چنین زخم و کبودی و سیاهی - به مظلومی من دارد گواهی
زمن مظلومتر در این جهان نیست - اگر باشد بجز این خسته جان نیست
نمی دانم چسان جسمت کفن شد - چسان از من جدا جانان من شد
تنت را غسل دادم اشک ریزان - کفن کردم تو را ای راحت جان
بگو اسما یتیمانش بیایند - مگر تا عقده ای از دل گشایند
(سید محمد تقی ساداتیه)