غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

فیض دیدن

بعد از پدر به فاطمه دشمن امان نداد - از مهر، کس تسلی آن خسته جان نداد
زهرا ندید محسن و گلچین روزگار - گل چید و فیض دیدن، بر باغبان نداد
می خواست با پسر بدهد جان به پشت در - اما چو بی کسی علی دید جان نداد
در کوچه خواست تا که شود حامی علی - دردا که تازیانه دشمن امان نداد
هر قهرمان کند به نشان خود افتخار - زهرا نشان خود به علی هم نشان نداد
(قاسم ملکی)

جفای عدو

فضه ام کن کنیز فاطمه ام - روز و شب اشک ریز فاطمه ام
خاطراتی مراست از بانو - می زند آتشم مصیبت او
گوئیان بین آن در و دیوار - می کشد او هنوز ناله زار
گوئیا باز می شود نیلی - صورت نازک گل از سیلی
گوئیا باز گوشواره او - بشکسته است از جفای عدو
آه از آن دم که گفت وا ابتا - محسنم کشته گشت فضه بیا
بانوی من مرا ببخش ببخش - ناله کردی بیا ببخش ببخش
کاش من پشت در بجای شما - بودم و می شدم فدای شما
کاش سیلی عدو به من می زد - تازیانه بر این بدن می زد
(موسوی) فضه داشت خاطره ها - از کنیزی خانه زهرا
(سید محمد تقی ساداتیه)

قلب خسته

امیرالمؤمنین با قلب خسته - کنار تربت زهرا نشسته
غمش از اختران شب فزون است - دلش از غصه ها دریای خون است
بنالد همچو مرغان شباهنگ - علی از داغ زهرا با دلی تنگ
بگوید ماه گردون ماه من کو - چراغ روشن همراه من کو
چرا در نوجوانی ناگه افسرد - گل عمرش نگشته باز پژمرد
چرا آن نوگل باغ پیمبر - به هیجده سالگی گردیده پرپر
چرا باید دهم غسلت شبانه - به خاکت بسپرم شب مخفیانه
ز داغت شمع جانم شعله ور شد - علی سوزان ز غم پا تا به سر شد
میان شعله غمها بسوزم - بود این حال شب آن حال ورزم
شده کاشانه ام بعد تو خاموش - نیاید صوت جانبخش تو بر گوش
چه گویم من جواب نور عنیت - عزیز جان و دل یعنی حسینت
عدو بین در و دیوار کشتت - بصد رنج و غم آزار کشتت
اگر خواهد تو را زینب چه گویم - بگو آخر چه راه چاره جویم
زکین تا زد عدو سیلی به رویت - به چشم شد سینه روزم چو مویت
چرا قدر تو را نشناخت دوران - چرا آزار و غم دادت فراوان
کنون کلثوم زارت در محن بود - کنار تربتت گریان حسن بود
ز داغت قلب عنقا داغدار است - به روز شب دو چشمش اشکبار است
(عباس عنقا تهرانی)