غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

شمع مدینه

ای بغضه رسول تو جان مدینه ای - در خاک خفته در گران مدینه ای
نالد به حال تو در و دیوار شهر وحی - خود از چه خامشی تو زبان مدینه ای
تا حشر گرید از غم تو آسمان پیر - مظلومه علی تو جوان مدینه ای
پیوسته سوختی و هماره گریستی - شمع مدینه ابر خزان مدینه ای
آید نسیم خلد به سوی تو تا بقیع - با قبر بی نشان تو نشان مدینه ای
هستی بهشت احمد و در گلشن رسول - ریحانه ای و روح و روان مدینه ای
ناموس کبریائی و از بعد مرگ هم - محجوبه ای، زدیده نهان مدینه ای
گویند بین منبر و محراب قبر تست - معنای دین نهفته میان مدینه ای
چون کعبه قبله گاه دل اهل عالمی - از عالمی تو گر چه از آن مدینه ای
تا کی به چنگ آل سعودی حریم وحی - آخر مگر نه تو نگران مدینه ای
با یاد قبر گم شده ات رستگار گفت - ای بضعه رسول تو جان مدینه ای
(رستگار)

نغمه حجاز

سلام ما به رحمت و به جود تو - سلام ما به چهره کبود تو
سلام ما به قلب داغ دیده ات - سلام ما به قامت خمیده ات
سلام ما به طفل نا امید تو - سلام ما به محسن شهید تو
سلام ما به چهره خجسته ات - سلام ما به پهلوی شکسته ات
سلام ما به آه و ناله شبت - سلام ما به اشک چشم زینبت
سلام ما به گریه ها زینبت - سلام ما به ناله های زینبت
سلام ما به گریه های دخترت - سلام مه به ناله های شوهرت
سلام ما به نغمه حجاز تو - سلام ما به آخرین نماز تو
سلام ما به صحنه مدینه ات - سلام ما به خون زخم سینه ات
سلام ما به قلب پر ز داغ تو - سلام ما به قبر بی چراغ تو
(غلام رضا سازگار)

همسر مظلوم

پشت در فاطمه می گفت سخن - که شما راست چه با شوهرش من
او که در خانه نشسته دیگر - زانوی غم بگرفته در بر
این همه شورو هیاهو از چیست - شوهرم را به شما کاری نیست
لیک آن اهرمن شوم ظلوم - برد ناگه به در خانه هجوم
زد چو بر باب ولایت پا را - کشت یکتا گهر زهرا را
کینه ها داشت به دل از مولا - همه افکند به جان زهرا
عهد و پیمان نبی می دانست - بسته دستان علی می دانست
آنچنان فاطمه را زد سیلی - که بشد صورت ماهش نیلی
گوشوارش بشکست اندر گوش - خود بیفتاد کناری مدهوش
غیره الله در آنجا می سوخت - دیده بر صورت زهرا می دوخت
همه آن منظره ها را می دید - از غم و درد به خود می پیچید
دید چون فاطمه مضطر گشته - پشت در ناله کنان بنشسته
از سر دوش عبا را برداشت - به روی کودک و مادر انداخت
فرصتی جست در این لحظه عدو - که ببندد زجفا گردن او
بند بر دست یدالله بستند بکشیدند و به مسجد بردند
گشت نزدیک چو بر قبر نبی - زیر لب زمزمه می کرد علی
یابن ام قوم ستمها کردند - خیز و بنگر که چه با ما کردند
فاطمه دیده خود چون بگشود - پرسش از شوهر مظلوم نمود
فضه بر گوی، علی را بردند - گو چه آخر به سرش آوردند
گشت چون با خبر از حال علی - که عدو بسته پر و بال علی
گیسوانش به فغان بر آشفت - شکوه ها کرد ز امت پس گفت
که اگر فاطمه قدرش مخفی است - کمتر از ناقه صالح هم نیست
دست برداشت به درگاه خدا - کرد بر شوهر مظلوم دعا
خواست نفرین کند بر امت - تا بلائی فتد اندر امت
قاصد از جانب مولا آمد - سوی زهرا به تمنا آمد
شاه مظلوم بفرموده چنین - که آیا فاطمه منما نفرین
پدرت رحمت بر اهل زمین - بوده، ای نور خداوند مبین
حال قسمت ما مظلومی است - چاره جز صبر برای ما نیست
(سید محمد تقی سادایته)