غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

مدایح

کافل ارزاق

ارکان فلک را، اشباح ملک را، سکان سمک را، چه پیر و چه برنا مخلوق دو عالم، ارواح مکرم، از دوده آدم، ذریه حوا چو نیست مناصی، جویند خلاصی، از مومن و عاصی، از جاهل و دانا خواهند شفاعت، آرند ضراعت، دارند اطاعت، در دنیا و عقبی از زهره زهرا، صدیقه کبری، انسیه حورا، فرمانده آفاق
هم صادر اول، هم کامل و اکمل، تنزیل و منزل، تاویل و موول در بحر بلا نوح، در جسم رسل روح، باب الله مفتوح، وحی الله منزل از دوده خاتم، در رتبه مقدم، از عیسی مریم، و از موسی مرسل محتاج عطایش، مشغول ثنایش، باقی به بقایش، از آخر و اول بر خلد مخلد، بر نعمت سرمد، بر قدرت ایزد، ذاتش شده مصداق
هم محیی اموات، هم مظهر آیات، هم مرجع طاعت، هم اصل کرامات هم ملجأ ایام، هم ماحی آثام، هم حامی اسلام، هم آینه ذات هم قائل و سامع، هم باعث و مانع، هم رافع و دافع از جمله بلیات هم مرشد جبریل، هم معنی نتزیل، هم نسخ اباطیل، هم محو خرافات منجای بد و خوب، هم منجی ایوب، هم ملجأیعقوب، هم ناجی اسحاق، ایجاد جهان را، امکان و مکان را، پنهان و عیان را، شد آمر و ناهی فرمانده سامی، رزاق گرامی، فیاض دوامی، چون ذات الهی فرخنده خصالش، او صاف جمالش، آیات کمالش، خارج ز تناهی زو عالم ایجاد، زو زمره امجاد، ز اقطاب و ز اوتاد، گردیده مباهی انوار جلی بود، سر ازلی بود ، گر جفت علی بود، از کون مکان طاق
در جلوه نمائی، آثار سمائی، آیات خدائی، بر حضرت او حصر از همت والاش، از رحمت عظماش، آثار نبی فاش، آیات خدا قصر هم قائمه دین، هم ذخر نبیین، هم آیه و التین، هم سوره و العصر هم ظاهر و مکنون، هم مظهر بیچون، در پرده و بیرون، در جلوه به هر عصر زان لعل بدخشان، خورشید درخشان، تابنده و رخشان، اندرگه اشراق
هم مام ائمه، هم کاشف غمه، هم شافع امه هم دخت پیمبر از حضرت آدم، وز عیسی مریم، از رتبه مقدم، در دوره موخر حلال مشاکل، کشاف مسائل، بر سامع و قائل، بر ابیض و احمر در چرخ شرف ماه، در ملک هنر شاه، از او نه کس آگاه، جز حضرت داور هم مایه نعمت، هم آیه رحمت، هم ناصر امت، هم کافل ارزاق
صدیقه و عذرا، مخدومه لعیا، هم دختر حوا، هم مادر آدم از کثرت احسان، او راست ثناخوان، هم موسی عمران، هم عیسی مریم برخیز مصب است با قدرت رب است هم فالق حب است، هم خالق عالم سویش نبرد ره، دربیگه و درگه، اجسام منزه، ارواح مکرم آن جوهر قدسی، حوریه انسی، از رومی و فرسی، برهانده ز املاق
دخت شه لولاک، کز خلقت افلاک، و زآب و گل و خاک، مقهور خدا اوست ز اسرار نهانش، و آیات عیانش، وقت جریانش، منشور قضا اوست بر سر معایب، هنگام نوائب، درگاه مصائب، آیات رجا اوست فیض متراکم، فرمانده و حاکم، دیوان محاکم، در ارض و سما اوست هم عایش و معشوق، هم رازق و مرزوق هم خالق مخلوق هم بنده خلاق
در بحر کرم موج، بر چرخ شرف اوج، با سر خدا زوج، مانند خدا فرد صدیقه کبری، مختوفه عظمی، مخدومه والا، بر هر زن و هر مرد او عالم هر غیب، او دافع هر ریب، اوساتر هر عیب، او داروی هر درد از جان شریفش از جسم لطیفش از شخص منیفش، عطر است به هر ورد با لطف عمیم است با خلق عظیم است بر خلق رحیم است از نیکی اخلاق خرگاه جلالش، توقیع کمالش، الطاف و نوالش آن جوهره پاک از عیب، مصون است از حصر، برون است، بیرون و فزون است از حیزادراک هم مصدر تأیید، هم زینت ناهید، افلاک دو خورشید، بل برتر از افلاک خارج ز بیان شد، برتر ز جنان شد، نورش چون عیان شد اندر کره خاک بخشید جنانش، ای بس ز ثوابش، بر امت بابش، از کثرت انفاق
افسوس که امت، ناداشته حرمت، زان مایه رحمت، زان شمع هدایت بردند فدک را، آرام ملک را، خوش حق نمک، کردند رعایت زان واسطه فیض، زان رابطه فیض، زان ضابطه فیض، زان عین عنایت، زان گوهر نایاب، بردند ز دل تاب، از زاده خطاب، کردند حمایت تا یافت ز سیلی، رخساره نیلی، از فرط علیلی، شد طاقت او طاق
فیضش همه بردند، وز سینه ستردند، عالم همه خوردند، نان و نمک او مطرود بشر کرد، هر روز بتر کرد، از کینه عمر کرد، غضب فدک او بر ظلم، رضا شد، در راه خدا شد، تا آنکه جدا شد، قلب از محک او غافل که چه خیزد، آنکس که ستیزد، نمرود گریزد، زاسفل درک او شد زافت بازوش در صدمه پهلوش و آن لطمه بر دوش حق را بحق الحاق از جور عمر داد، کان ثانی شداد، از آتش بیداد، برخانه شرر زد شد زلزله آئین، بر خیل نبیین، او را لگد از کین، آندم که عمر زد آن کفر مجسم، با ظلم پسر عم، آتش بدو عالم، از آتش در زد با حال فکارش، با جسم نزارش، بر سینه شرارش، از قتل پسر زد تا عمر به سر رفت، با سوز جگر رفت، پس سوی پدر رفت، با شدت اشواق
(میرزا یحیی مدرس اصفهانی)

سرود شعف

عجب گلی به گلستان عشق رونق داد - چه تحفه ای به رسول گرامیش حق داد
جمال عصمت کبری که آشکار شد - هر آنکه اهل طمع بود خوار و رسوا شد
بگو به ساقی کوثر که کوثر آمد - یگانه حامی و غمخوار و همسرت آمد
گلی که رشک ریاض جنان بود او شد - زعطر آن متعطر تمام دنیا شد
لوای عصمت و عفت به اهتزاز آمد - چه نغمه خوشی از جنانب حجاز آمد
یگانه ای که نظیرش میان زنها نیست - به پیش شوکت او در قیاس مریم کیست
به عرش و فرش سرود شعف طنین افکند - خدا به چهره زهرای خویش زد لبخند
همای عشق فکنده است سایه بر سرها - چرا که آمده از راه عشق دلبرها
فضای مکه تجلی گه فروغ خدا است - بگو به موسی عمران مراد تو اینجاست
ضیاء این مه تابان گرفته هستی را - ببین ز باده عشقش به خلق مستی را
امام نیست ولی حجت خدا بر اوست - زهر نبی به جز از باب خویش بهتر اوست
اگر حمایت او از علی و آن نبود - برای هیچکسی ره سوی کمال نبود
محب مخلص زهرا زهر عذاب رهد - خدا به مبغض او دمبدم عذاب دهد
دعای (ملتجی) اش این بود که یا الله - عنایتی که رسد میوه دلش از راه
(علی اصغر یونسیان)