سرمایه سخن جلد سوم

نویسنده : سید محمدباقر سبزواری

مقدمه

حمد و سپاس بی حد و حصر خداوندی را سزاست که تمام موجودات را از کتم عدم به عالم وجود آورد و از میان تمامی آنان انسان را به تاج وَ لَقَد کَرَّمنا بَنِی آدَم مفتخر ساخت. پس، بر اساس قاعده لطف، برای او پیامبر و آن گاه امامان را در طول تاریخ مقرر داشت تا زمین از حجّت خالی نماند و بشر از سعادت در دنیا و آخرت بهره مند گردد.
درود بی پایان بر تمام انبیا و اوصیای خداوند که برای ارشاد خلق فرستاده شدند که هر یک به نوبه خویش انجام وظیفه نموده اند؛ بالاخص بر سرور انبیا، محمد مصطفی و بهترین اوصیا، علی مرتضی و یازده فرزند پاکش که یکی بعد از دیگری به امر خداوند متعال سِمَتِ رهبری خلق را بر عهده گرفته اند که در راهنمایی مردم کوچک ترین قصوری نورزیدند.
مجموعه حاضر سلسله سخنرانی های حجج اسلام آقایان مرحوم دکتر محمدابراهیم آیتی و مرحوم دکتر سید محمدباقر سبزواری که برای هشتاد روز سال تهیه شده (ماه رمضان سی مجلس، محرم و صفر 25 مجلس، بقیه ایام سال 25 مجلس) است که در سال 1339 به پیشنهاد آقای فروزانفر - رئیس دانشکده معقول و منقول (الهیات) - در سه مجلد جهت استفاده منبری ها در مجالس دینی و مذهبی چاپ شده است.
چاپ اول این مجموعه سخنرانی از آقایان آیتی و سبزواری و جلد دوم سخنرانی آقای آیتی و جلد سوم سخنرانی آقای سبزواری است.
هم اکنون این مجموعه به سفارش انتشارات دارالفکر تجدید چاپ شده و اصلاحاتی که در این سه جلد صورت گرفته به شرح زیر است:
1 - تمامی آیات و روایات و بسیاری از متون عربی ترجمه شده است.
2 - نکات دستوری و ویرایشی در آن به کار رفته است.
3 - مصادر آیات و روایات استخراج شده است.
4 - هر مجلس بر اساس مضمون آن عنوان گذاری شده است.
در پایان از آقای محمد قنبری که با راهنمایی های خود بنده را در انجام رساندن این مجموعه یاری کردند قدردانی و تشکر می کنم.
امید است که این اندک مورد توجه و قبول درگاه حضرت حق قرار گیرد.

ماه ربیع الاول

هفدهم ربیع الاول: ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم

برخیز شتربانا بر بند کجاوه - کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
بر شاخ شجر برخاست آوای چکاوه - وز طولِ سفر حسرتِ من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رودِ سماوه - در دیده ی من بنگر دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتش کده ی پارس نمودار
از رودِ سماوه ز رهِ نجد و یمامه - بشتاب و گذر کن به سوی ارضِ تهامه
بردار پس آن گه گهرافشان سرِ خامه - این واقعه را زود نما نقش به نامه
در مُلکِ عجم بفرست با پر حمامه - تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار
بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف - کز این عربان دست مبر، نایژه مشکاف
هشدار که سلطانِ عرب داورِ انصاف - گسترده به پهنای زمین دامنِ الطاف
بگرفته همه دهر، ز قاف اندر تا قاف - اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را که درد نامه اش از عُجب و زِ پندار
با ابرهه گو خیره به تعجیل نیاید - کاری که تو می خواهی از فیل نیاید
رو تا به سرت جیشِ ابابیل نیاید - بر فرقِ تو و قومِ تو سجّیل نیاید
تا دشمنِ تو مهبطِ جبریل نیاید - تا کید تو در موردِ تضلیل نیاید
تا صاحبِ خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانه - بسپار به زودی شتر سبط سبط کنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه - بنویس به نجاشی اوضاع، شبانه
آگاه کنش از بد اطوار زمانه - وز طیر ابابیل یکی بر به نشانه
کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار
زی کشور قسطنتین، یک راه بپوید - وز طاق ایاصوفی، آثار بجویید
با بطرک و مطران و بقسیس بگویید - کز نامه انکلیون اوراق بشویید
مانند گیاه بر سر هر خاک مرویید - در باغ نبوت گل توحید ببوید
چونان ببویید مسیحا بر سر دار
این است که ساسان به دساتیر خبر داد - جاماسب به روزِ سیُمِ تیر خبر داد
بر بابکِ برنا پدر پیر خبر داد - بودا به صنم خانه ی کشمیر خبر داد
مخدومِ سرائیل به ساعیر خبر داد - وان کودکِ ناشسته لب از شیر خبر داد
ربّیون گفتند و نیوشیدند احبار
از شقّ سطیح، این سخنان پرس زمانی - تا بر تو بیان سازند اسرارِ نهانی
گر خوابِ انوشروان تعبیر ندانی - از کنگره ی کاخش تفسیر توانی
بر عبدِ مسیح این سخنان گر برسانی - آرد به مداین درت از شام نشانی
بر آیتِ میلادِ نبی ، سیدِ مختار
فخرِ دو جهان خواجه ی فرخ رخِ اسعد - مولای زمان، مهترِ صاحب دلِ امجد
آن سید مسعود و خداوند موید - پیغمبرِ محمود ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد - این بس که خدا گوید ما کَانَ محمد
بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار
اندر کف او باشد از غیب مفاتیح - واندر رخ او تابد از نور مصابیح
خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح - نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح - وین معجزه اش بس که همی خواند تسبیح
سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار
ای لعل لبت کرده سبک، سنگ گهر را - وی ساخته شیرین کلمات تو، شکر را
شیرویه به امر تو، درد ناف پدر را - انگشت تو فرسوده کند، قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افکنده سپر را - و آهوی ختن نافه کند، خون جگر را
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار
تا کاخ صمد ساختی ایوان صنم را - پرداختی از هر چه به جز دوست، حرم را
برداشتی از روی زمین رسم ستم را - سهم تو دریده دل دیوان دژم را
کرده تهی از اهرمنان کشور جم را - تایید تو به بنشانده شهنشاه عجم را
بر تخت چو بر چرخ برین ماه ده و چهار
برخیز و صبوحی زن بر زمره مستان - کاینان زتو مستان در این نغز شبستان
بشتاب و تلافی کن تاراج زمستان - کو سوخته سرو چمن لاله بستان
داد دل بستان زدد و بهمن، بستان - بین کودک گهواره جدا گشته زپستان
مادرش به بستان شده بیمار و نگون سار
ماهت به محاق اندر وشاهت به غری شد - وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد
انده زسفر آمد و شادی سپری شد - دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
و آن اهرمن شوم، به خرگاه پری شد - پیراهن نسرین تن گلبرگ، طری شد
آلوده به خون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدند - اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره، به گلزار چریدند - گرگان زپی یوسف، بسیار دویدند
تا عاقبت، او را سوی بازار کشیدند - یاران بفروختندش و اغیار خریدند
آخ زفروشنده، دریغا زخریدار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم - زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم - اموال و ذخایرشان تارج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم - ماییم که از دریا امواج گرفتیم
واندیشه نکردیم زطوفان وز تیار
در چین و ختن، ولوله از هیبت ما بود - در مصر و عدن، غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان، قدرت ما بود - غرناطه و اشبیلیه، در طاعت ما بود
صقلیه نهان در کنف رایت ما بود - فرمان همایون فضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم - وز ناحیه غرب به باقریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم - وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هند و ختن از ترک ستاندیم - ماییم که از خاک به افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم - در داد فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم - چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم - ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار
ای مقصد ایجاد، سر از خاک به در کن - وز مرغ دین، این خس و خاشاک به در کز
زین پاک زمین، مردم ناپاک به در کن - از کشور جم، لشکر ضحاک به در کن
از مغز خرد، نشأه تریاک به در کن - این جوق شغالان را از تاک به در کن
وز گله اغنام بر آن گرگ ستمکار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته - دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته - وز سوزش تاب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنرگونه مهتاب گرفته - چشمان خرد پرده زخوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ای قاضی مطلق که تو سالار قضایی - وی قائم بر حق که در این خانه خدایی
تو حافظ ارضی و نگهدار سمایی - بر لوح مه و مهر فروغی و ضیایی
در کشور تجرید مهین راهنمایی - بر لشکر توحید امیرالامرایی
حق را تو ظهیری و دین را تو نگهدار
چهارده قرن پیش از این، بشریت را انحطاط خاصی فرا گرفته بود و تاریک ترین دوران تاریخی را می پیمود. افکار و عقاید دینی، سستی گرفته، اخلاق و روش عمومی رو به پستی رفته، عادات و آداب ملی فساد کلی داشت. اباحه منکرات و اشاعه مسکرات، خونریزی و غارتگری، مصادره اموال و عقول و مقید ساختن آرا و تذلیل نفوس، پایمال کردن حقوق ضعفا، پیدایش قدرت و نمایش استعلا از دو دولت بزرگ که بر همه جهان مسیطر بودند، به حد اعلی رسیده بود. مانی و مزدک به نام مذهب و دعوی نبوت، اباحه زنان و اموال کردند.
بر خلاف دین زردشت - که دین قدیم ایرانیان بود - نظر دادند و عجب آن که قضات و کاهنان و قایدان لشکری نیز پیروی کردند و تن به چنین رسوایی در دادند.
دو ملت یهود و نصاری، حقیقت دین را از دست داده، وسیع ترین قاره (آسیا)، که ملت هند در آن بودند، نیز گرفتار این مرض مسری و وبای عمومی شده، با آداب و اخلاق و عفت و شرف وداع کرده بودند. ننگ و عار نبود که کاهن هندو به عروس جدید در ایام عروسی اختصاص یابد، تا آن عروس را برکت دهد و این زناشویی مبارک باشد.
در مردم جزیرة العرب، آدم کشی، امر عادی، دشمنی و غارتگری، شغل معمولی بود. دختران خود را زنده به گور می کردند، اولاد خود را به دست خود می کشتند و سعادت مندی بهره آنان بود که به دست کسانی نابود شوند؛ چه اگر باقی می ماندند، آن ها را به زنا وادار می کردند و از این عمل ننگین ارتزاق می نمودند. انسانیت به فریاد آمده و بشریت استغاثه می کرد، یکی به داد من برسد و مرا از این بدبختی برهاند. چشم ها کور و گوش ها کر بود. نه گوش آن ها می شنید ناله انسانیت را و نه چشم آن ها می دید؛ زیرا چشم و گوش وقتی با مناظر جنایت آشنا شود و با خیانت مانوس گردد، دیگر به نظر او گناه نمی آید و کار بد نمی داند.
هَل نُنَبِّئُکُم بِالأَخسَرِینَ أَعمَالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعیُهُم فِی الحَیَوةِ الدُّنیَا وَ هُم یَحسَبُونَ أَنَّهُم یُحسِنُونَ صُنعاً؛(1)
بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم؟ [آنان ] کسانی اند که کوشش شان در زندگی دنیا به هدر رفته و خود می پندارند که کار خوب انجام می دهند.
در چنین کشوری و در میان چنین مردمی، مردی برانگیخت که به فریاد انسانیت برسد، و دست بشریت را بگیرد و از منجلاب بدبختی اش نجات بخشد. و روز ولادت عید انسانیت است. عید یک موضوع اختصاصی ملی یا دینی نیست؛ بلکه در همه ملل و اقوام و شعب و ادیان موجود است. این حقیقت در تاریخ ملل و نحل و عالم روشن و آشکار است.
بلی اعیاد به طور کلی از این دو قسم که اشاره شد خارج نتواند بود؛ زیرا یک روز فیروز، یا باید از نظر ملت باشد، یا از نظر مذهب، عید گرفتن روزهایی که غیر این دو باشد، به مسخره شبیه تر است؛ چه از نظر دین بدعت و ضلالت است و از نظر ملت، نادانی و جهالت.
ملل شرق عموما و به طور کلی اعیاد مذهبی و جشن هایی دینی را رسمی تر دانسته و مهم تر از اعیاد ملی گرفته اند. در مقابل ملل غربی که اعیاد شعبی و ملی را از دیگر اعیاد بیشتر اهمیت داده اند؛ بدان جهت است که شرق محل پیدایش ادیان بوده است و دین در این سرزمین ارزش داشته و چون دستورات دینی به حکم دین و مصالح واقعی و نفس الامری است، علل و عوامل مختلفی ایجاب می کند عظمت و اهمیت و پیروزی آن را.
روز میلاد رسول اکرم یکی از پرارزش ترین روزهای جشن و سرور انسانیت است و در تاریخ بشریت فراموش نشدنی است؛ زیرا ولادت با سعادت او، اعلان بطلان استبداد و پایان بت پرستی و جهالت بود و اعلام آغاز تمدن و آزادی. و فلسفه این عید، جلب توجه مسلمانان به گذشته درخشان باشد که روح وحدت در آنان تجدید و مجد و عظمت خود را به دست آورند و سبب آزادی و آبادی افکار و عقول و کشور و مملکت شوند.
نگفته نباشد که این عید در زمان حضرت ختمی مرتبت معمول نبود و نه در دوران پیشوایان دین. از قرن هشتم به بعد، روز ولادت پیغمبر را عید گرفتند و به حقیقت این عید را عید ملی باید گفت نه عید مذهبی؛ زیرا اعیاد مذهبی و دینی آن است که: حضرت رسول اکرم عید گرفته و به نماز عید رفته باشند؛ بلکه عید انسانیت و بشریت است. عظمت مقام رسالت همین اقتضا داشت که او روز ولادت خود را یاد نکند و همیشه آینده را در نظر آورد. هرگز بزرگی خود را ندید. آفتاب تابش را وظیفه می داند و نمایش نمی دهد. کسی را به تماشا نمی خواند. دوست نداشت که مردم از او بترسند. او همیشه مردم را امیدوار می خواست.
پیمبران خدا، چون آفتاب عالم تاب اند. دین و دانش وطن ندارند. فرستادگان خدا چون آفتاب و ماه اگر از شرق بتابند، نه بر شرق؛ بلکه بر سراسر گیتی تابش کنند. جویندگان دین و طالبان دانش، حالت هاله ای دارند که بر گرد ماه دور زنند یا سایه وار به دنبال آفتاب بروند، هر کدام به قدر سعه وجودی و ظرفیت و استعدادی که دارند، از فروغ دانش و تابش دین استفاده کرده و بهره مند شوند.
اءنّ هذِهِ القُلُوبِ اِوعِیِة فَخَیرهَا اَوعاهَاً؛(2)
همانا این دل ها ظرف است، و ظرفی از همه بهتر است که نگه دارنده تر باشد.
هرگز خصوصیات نژادی ملحوظ نیست.
لافضل لعربی علی عجمی انّما الفضل بالتقوی؛ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ؛(3)
عرب بر عجم برتری ندارد، مگر به وسیله تقوا: ای مردم، ما شما را از مرد و زن آفریدیم، و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.
در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندی است - اینجا حسب نگنجد و اینجا نسب نباشد
اسلام، دین خداست و او خدای عالمیان است و دین او دین شرق و غرب است، نه دین غرب.
چنان لطف او عام با هر تن است - که هر کس بگوید خدای من است
حضرت ختمی مرتبت پیغمبر گیتی و همه جهان است، نه پیغمبر تازیان.
یکی از دوستان دانشمند می گفت: در دوران تحصیل که در پاریس بودم، با بعضی از دوستان فرانسوی که بسیار فاضل و ادب دوست بودند، محاوره داشتم. در ضمن سخن خواستم شعری از سعدی بخوانم، گفتم: سعدی ما می گوید؛ رفیق فرانسوی من بر آشفت و گفت: ببخشید! سعدی به شما مربوط نیست. سعدی فرزند دنیا است نه ایران. دانشمند فرزانه و ادیب یگانه ای که با شعار آبدار و لطایف ادبی و ظریف طبع توانای خود، جهانی را کامیاب ساخته و با گلستانی که پرداخته و بوستانی که دماغ ادب دوستان را مسخر کرده، هرچند در کشور ایران و منطقه فارس تولد یافته؛ ولی آفتاب ادبیات او بر همه گیتی بتافته است. ملت ایران حق ندارد او را تنها از آن خود بداند. او به همه جهان مربوط است، نه کشور ایران و این سخن را نسبت به همه مردان بزرگ می گوییم، ویکتور هوگوی فرانسوی، سقراط، افلاطون و ارسطوی یونان هم مربوط به همه جهان اند.
بزرگترین افتخار سعدی آن است که حضرت ختمی مرتبت او را کوچک ترین فردی از امت خود بشناسد و شناسنامه ملیت اسلامی به او اعطا نماید. جهان آبروی و افتخار دنیا موجب سرافرازی گیتی است. جای بسی تأسف است که جمعی به ظاهر مردم، یا بهتر بگویم، حیوانات بی شاخ و دم به نام وطن پرستی و به نام غرور ملی، با اسلام دشمنی کنند و پیغمبر اکرم را عرب بنامند و پیغمبر تازی بخوانند، هر چند دشمنی اینان با اسلام نیست؛ بلکه با ایران است؛ چه یگانه عامل بقای ایران، دین اسلام بود. نیاکان ما در آغاز ندانسته با اسلام جنگیدند؛ بلکه با تازیان، چه آن تصور می کردند، منظور کشور ستانی و مملکت گیری یا فشار اقتصادی است؛ ولی چون آشنا شدند و قرآن مجید را شناختند، با آغوش باز آن را گرفتند و دین را پذیرفتند.
احمد مرسل، شه دنیا و دین - گنج ازل، مهبط روح الامین
صورت آدم ز صفات رخش - عصمت حورا ز دل فرخش
هم خط سبزش نمک خوان حسن - هم عرقش موجب طوفان حسن
نوح نبود، ارچه به دوران او - بود، ولی غرقه طوفان او
گرچه نبودست چو یوسف کسی - بود ز یوسف نمکین تر بسی
نار ابراهیم که گلزار شد - از اثر آن گل رخسار شد
شد به سلیمان ز لب گوهری - لعل ده خاتم پیغمبری
تا به سخن ریخت جواهر ز میم - گشت خجل از کلماتش حکیم
یونس اگر رفت به کام سمک - او عَلَم افراشت بر اوج فلک
عیسی اگر پای به گردون نهاد - سایه او نور به خورشید داد
بحر ازل در دل دانای اوست - آب خضر خاک کف پای اوست
سنگ نشد از لب لعلش خضاب - لعل شد از تابش او آفتاب
سبع مثانی رخ همچون مهش - گیسوی چون سلسله بسم اللهش
از قلم صنع نموده به هم - ز ابرو و قد معنی (نون و القلم)
نطق و دهن راه یقین و گمان - چهره و مو سوره (نور و دخان)
قاری قرآن لب شیرین او - روح قدس مرده (یس) او
میم که حرفی است ز نامش نخست - عالم و آدم شده از وی درست
چشمه فضل است بر آب حیات - چشم طلب بر کومش کاینات
تا سر ز چشم شده غنچه وش - آمده از چشمه او رشحه کش
چشمه این میم که چشم نبی ست - نور فزاینده عین علی ست
آن که نبی را ز ولی کرد فرق - دیده او گشته به خون باد غرق
جز به ولایت نشوی منتهی - نیست نبوت ز ولایت تهی
ملک ولایت چه اگر حیدرست - ملک نبوت به ولایت درست
ختم نبوت چو علم بر کشید - دامن معراج بر اختر کشید
بلکه ز هفتاد اختر دایر گذشت - در تتق عالم ظاهر گذشت
زد به سر پای فنا فرش را - فرق قدم کرد سر عرش را
رفت به جایی که دگر جا نبود - رفتن آن راه به این پا نبود
رفتنش آن بود که از خویشتن رفت - با قدم بی قدمی پیش رفت
بلکه کجا بود ره پیش و پس - ذات خداوند جهان بود و بس
موج سخن خاست ز دریای جود - ریخت در آن هر چه در آن بحر بود
لطف خدا کرد بر او منجلی - سر خدایی به زبان علی
باز چو گردید هم از وی درست - باز شنید آن چه شنید از نخست
سر محبت ز دو سو جوش کرد - بلکه ز خود گفت و خود او گوش کرد
عشق دوبی را ز میان برده بود - گفته شد آن راز که در پرده بود
آن که ز ترک دو جهان تاج یافت - سر به تماشاگه معراج یافت
مقارن ظهور اسلام، ممالک شرقی - یعنی ایران و آسیای صغیر و شام و مصر - به واسطه فسادی که در افکار و عقاید مردم راه یافته بود، به حال ضعف و ناتوانی افتاده، مخصوصا تنازعات داخلی و جنگ های متوالی اساس امنیت و عدالت را - که دو رکن استوار ترقی و آبادی است - متزلزل ساخته بود.
انوشیروان عادل با تمام کوشش هایی که برای نشر تمدن و علم و حکمت و ادبیات مبذول داشت؛ اگر چه معارف قدیم را از محو و انقراض مانع شد، لیکن چون فساد باطنی، قابلیت را از مردم سلب کرده بود، پیشرفتی حاصل نگشت؛ بلکه بعد از آن پادشاه که از جهت معارف خواهی و تشویق علم و ادب و قدردانی عالم و هنرمند در سلسله ساسانی؛ بلکه در میان سلاطین قدیم ایران نظیر ندارد. یک مرتبه مساعی جمیله او عقیم ماند و سلسله ساسانی پنجاه سال بعد منقرض گردید. این امر چنان که شواهد دیگر نیز دارد، می فهماند هر زمینی استعداد پرورش نهال علم و ادب را ندارد. نیکی تخم و سعی باغبان هم در این امر چندان دخیل نیست و آن چه قبل از همه لازم است، استعداد است. تخم علم را باید در دل پاک بی آلایش پاشید و با حسن تربیت و تعلیم آبیاری نمود و در سایه امنیت و عدالت به ثمر رسانید و این سر ترقی و پیشرفت است. قائدین اولیه اسلام، از حسن تعلیم و تربیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این سر تحصیل مجد و ترقی را به خوبی می دانستند و مطلع بودند که پیش از هر چیز باید امنیت و عدالت را فراهم کرده، مردم را از چنگال خرافات و مفاسد اخلاقی که بنیان کن اجتماع و اساس مدنیت است، نجات بخشید.
اگر چه در طی این مرحله، اعراب قدری تند رفتند و به آب غرض، بسیاری از حقایق را نیز شستند؛ لیکن باید بی تعصب گفت: آن چه را که لازم تر بود و بی آن زندگانی امکان نمی یافت؛ یعنی امنیت و عدالت و شریعت عالی تری را که موید و مساعد ترقی و اصلاح بود، آوردند و هیأت اجتماعیه مشرق، مخصوصا جامعه فاسد ایرانی را از بلای عظیم انقراض، به دست هیاطله و اتراک و رومی ها خلاصی بخشیدند. کسانی که به نام ایرانیت در این مرحله هم تعصب شدید دارند و به همان چشم که به یونانی و اشکانی و هیاطله و ترک و مغول می نگرند. عرب را نیز به نظر می آورند، حقیقتا طریق خلاف و راه بی انصافی می روند. البته استیلای عرب ضرر و صدمه داشته، و به قومیت و آثار ملی ایران لطمه بزرگی وارد آورده؛ لیکن با تمام این صدمات و لطمات، باید استیلای عرب را در آن موقع برای قوم ایرانی نعمت و سعادت بزرگی شمرد؛ چه ایران آن وقت لیاقت حیات و قابلیت بقا نداشت و خواهی نخواهی هر حمله ای که به عمل می آمد، او را از میان می برد.
دولت ساسانی که به حد ضعف؛ بلکه به حالت احتضار رسیده بود، می بایست منقرض شود و محکوم آیین و شریعتی عالی گردد که پس از رفع فساد، جامعه او را به سرعت تمام در مسیر ترقی و شاهراه رشد و ارتقا اندازد و حمله عرب این مقصود را انجام داد.
باری، ایرانی مدت صد سال به خواری سخت در قید استیلای عرب به سر برد و از متعصبین آن قوم، مخصوصا از بنی امیه که به جهات عدیده از عنصر عجمی متنفر بودند، اهانت ها دید، ولی از تعلیم و تحصیل دانش، که عرب این دوره از آن محروم و بی نصیب بودند، دست بر نداشت. علم و ادب اجداد خود را از زبان فارسی عهد ساسانی (پهلوی) به عربی - که زبان علمی و ادبی عصر او بود - در آورد تا هم دیگران از آن ها بهره بردارند و تعلیم یابند و هم به وسیله قرائت مآثر جلیله فرس، به عظمت شأن این قوم پی ببرند، مخصوصا عده ای از ایرانی ها کتب قدیمه پهلوی را به عربی ترجمه کردند تا به آن وسیله به اعراب مفاخرت نمایند. این نوع کوشش های ایرانیان ملت پرست و اختلاط ایشان با عرب، سبب شد که تازی نژادان نیز به علم و ادب توجه کنند و در انتشار علوم و آداب قدیمه، مؤید و ناصر ایرانی ها و ملل قدیمه دیگر شوند.
مقصود از تمام این مقدمات، آن است که دانسته شود آثار قدیمه ایرانی در ابتدای امر فدای استیلای عرب شد و چون توجهی به آن ها نبود، مقدار زیادی از آن میان رفت. و اما وقتی که به اقتضای احتیاج، انظار به آثار مزبور متوجه گشت، ایرانیانی که آن ها را محفوظ داشته و به آداب قدیمه آشنا بودند، آن ها را به خلفا و زمامداران عرب آموختند و در ممالک اسلامی منتشر ساختند.
مطلبی که در این مقاله منظور کلی گوشزد کردن آن بود، این که تمام آثار ایرانی را تعصب عرب از میان نبرده؛ بلکه با تمام کوششی که قوم ایرانی در حفظ شئون و شعائر قدیمه و آثار و آداب اجدادی خویش داشته اند، باز جماعتی از خیانت پیشگان عجم به محو آثار مزبور آلوده است؛ یعنی کاسه های گرم تر از آش که به اقتضای مهمان نوازی، همه وقت در این مرز و بوم بوده اند، برای تملق و خودنمایی، یا به غرض شخصی در انقراض آداب و آثار قدیمه به عرب کمک کردند؛ بلکه در بعضی موارد از ایشان هم پیش تر رفته اند.
نگارنده، عین گفتار یک تن از فضلای معاصر را - که در مجله بهار انتشار یافته - نقل کردم؛ چه آن که از نویسنده همین مقاله نیز در مجله دانشکده مقاله ای خوانده بودم که فردوسی بزرگوار را متهم کرده بود که او از شعوبیه بود و عرب را خوار شمرده و قوم خود را تمجید و تحسین کرده است و در موقع ذکر استیلای عرب بر عجب و تصرف تاج و تاخت ایران گوید:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار - عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو - تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
به عقیده این بنده، فاضل نویسنده تجاهل عارف فرموده اند؛ زیرا چنان نویسنده ای را نمی توان گفت ندانسته و نفهمیده نوشته؛ چه این شعر مضمون نامه ای است که رستم به سعد وقاص نوشته و فقط فردوسی نقل کرده است و در همان صفحه سخنان سعد وقاص را نیز به عنوان جواب شفاهی به پیروز شاپور فرخ نژاد و هم پاسخ کتبی او نقل کرده است.
چو نامه به مهر اندر آمد به داد - به پیروز شاپور فرخ نژاد
بر سعد وقاص شد پهلوان - از ایران بزرگان روشن روان
همه غرق در آهن و سیم و زر - سپرهای زرین و زرین کمر
چو بشنید سعد، آن گرانمایه مرد - پذیره شدش با سپاهی چو گرد
سپهبد فرود آمد اندر زمان - زلشکر بپرسید و از پهلوان
هم از شاه دستور و از لشکرش - ز سالار بیدار و از کشورش
ردا زیر پیروز افکند و گفت - که ما نیزه و تیغ داریم جفت
ز دیبا نگویند مردان مرد - ز زر و ز سیم و ز خواب و ز خورد
شما را به مردانگی نیست کار - همان چون زنان رنگ و بوی و نگار
هنرتان به دیباست پیراستن - دگر نقش بام و در آراستن
هرگاه، در سنی گری یا شیعه بودن برخی از بزرگان شعرای ایرانی سخنی باشد، در باب فردوسی جای سخن نیست؛ چه پاکدلی و صراحت او ما را از استدلال بی نیاز می سازد.
در آن ایام بود که این شعر منقول زیاد خوانده می شد. این جانب به شاهنامه مراجعه کردم و این قسمت را یادداشت نمودم و اکنون چنان دیدم که در این جا نیز نقل کنم:
اشخاص در اظهار عقیده شخصی آزاد هستند؛ ولی مردمی اگر از قلم و نگارش و گفتار و گزارش ارتزاق می کنند، نباید فردوسی را از دریچه چشم خود ببینند. فردوسی، نان می خورد که بنویسد، اینان می نویسند، که نان بخورند. تفاوت از زمین تا آسمان است. از این گذشته، نویسندگان بایست دقت بیشتر کنند و در غیر این صورت، یا اعلان غرض ورزی و دشمنی است، و یا اعلام جهل و نادانی؛ زیرا به راستی اگر نمی داند فردوسی مسلمان و شیعه پاکدل و پاک دین است و درباره او نظر مخالف می دهد، نادان خواهد بود و اگر می داند و با دانستن انکار می کند، خائن است. و در برابر تاریخ و وجدان، سرافکنده و خجلت زده خواهد بود.
فردوسی بزرگوار در این کتاب، داستان سرایی می کند. گفتار هر دو طرف را با کمال بی طرفی که نخستین وظیفه یک گوینده و نویسنده است، نقل کرده. نادانک دیگری اشعار بعدی را که در جواب شیر شتر گفته و نوشته است، الحاقی دانسته و ساحت فردوسی را از این آلودگی شسته است. از این رو لازم دانستم این داستان را از شاهنامه نقل کنم:
به پیوندم این عهد نوشیروان - به پیروزی شهریار جهان
جهان را نمایش چو کردار نیست - نهانیش جز درد و تیمار نیست
اگر تاج داری اگر درد و رنج - همان بگذری زین جهان سپنج
یکی نامنه شهریاران بخوان - نگر تا که باشد چو نوشیروان
بداد و به رأی و به بزم و به جنگ - چو روزش سر آید، نبودش درنگ
تو ای پیر فرتوت بی توبه مرد - خرد گیر و از بزم شادی بگرد
جهان تازه شد تا قدح یافتی - روان از در توبه برتافتی
اگر بخردی سوی توبه گرای - همیشه بود باک دین باک رأی
پس از پیریت روزگاران نماند - تموز و خریف و بهاران نماند
از آن پس که تن جای گیرد به خاک - نگر تا کجا باشد این جان پاک
بدان ای پسر، کاین جهان بی وفاست - پر از درد و تیمار و رنج و بلاست
هر آن گه که باشی بدو شادتر - ! رنج زمانه دل آزادتر
همان شادمانی نماند به جای - بباید شدن زین سپنجی سرای
گر ایمن کنی مردمان را به داد - خود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشت - خنک آن که جز تخم نیکی نکشت
نگر تا نباشی جز از بردبار - که تیزی نه خواب آید از شهریار
جهاندار و بیدار و فرهنگ جوی - بماند همه ساله با آبروی
به گرد دروغ هیچ گونه مگرد - چون گردی، بود بخت را روی زرد
دل و مغزرا دور دار از شتاب - خرد با شتاب آن که آید به خواب
به نیکان گرای و به نیکی بکوش - به هر نیک و بد پند دانا نیوش
نباید که گردد به گرد تو بد - که از بد تو را بی گمان بد رسد
به یزدان پناه و به یزدان گرای - چو خواهی که باشد تو را رهنمای
جهان را چو آباد داری به داد - بود گنجت آباد و تخت از تو شاد
چو نیکی نماید، پاداش کن - ممان تا شود رنج نیکان کهن
هنرمند را شاد و نزدیک دار - جهان بر بد اندیش تاریک دار
به هر کار با مرد دانا سگال - به رنج تن از پادشاهی منال
چو یابد خردمند نزد تو راه - بماند به تو تخت و گنج و سپاه
هر آن کس که باشد تو را زیر دست - مفرمای در بینوایی نشست
بزرگان و آزادگان شهر - زنیکیت باید که یابند بهر
ز نیکی فرومایه را دور دار - به بیدادگرد مرد مگذار کار
همه گوش و دل سوی درویش دار - غم کار او چون غم خویش دار
چو از خویشتن نامور داد داد - جهان گشت از او شاد و او نیز شاد
بر ارزانیان گنج بسته مدار - ببخشای بر مرد پرهیزگار
ور ایدونکه دشمن شود دوستدار - بشوره زمین تخم نیکی مکار
گراین پند ما را شوی کاربند - همیشه کلاهت بماند بلند
که نیکی دهش نیکخواه تو باد - خرد تخت و دولت کلاه تو باد