دفتر سرخ

نویسنده : ابوالفضل سپهر

مقدمه

بسم رب الشهدا
یادمان نرود که رهبر معظم انقلاب، مولایمان حضرت آیت الله خامنه ای می فرماید:
ثبت لحظات درد و داغ شادی و پیروزی و حفظ آثار تجاوز دشمن و مقاومت مردم است که به آیندگان امکان خواهد تا ابعادی از این سرگذشت را بشناسد و با گوشه هایی از مظلومیت ما و سبعیت دشمنان ما آشنا شوند....
در همین راستاست که ابوالفضل سپهر در یکی از دست نوشته های خود در سال 1378 می نوسید: ارزش پا به گام است به راهی که طی می کند و ارزش راه به مقصودی است که منتهی می شود.
اگر به نکته ای که برادر آن دو شهید بزرگوار در مراسم تشییع پیکر پاک برادرش خطاب به مردم گفت توجه کنیم که: ... و شهید لطف نمی کند که شهید می شود، وظیفه اوست که در این شرایط سینه سپر کند، قطعه قطعه شود و خونش در راه دفاع از دین بریزد، اما برادرم و خواهرم، اگر وظیفه شهید این است وظیفه من و تو چیست؟
و اینجاست که ارزش تک تک کلمات گهربار ابوالفضل سپهر روشن می شود و بزرگی رسالتش، والحق که بخوبی از عهده انجام آن بر آمد و مزدش را از شهدا گرفت و در همسایگی شهدا در قطعه 44 شهدای گمنام بهشت زهرای تهران آرمید.
در این دفتر علاوه بر منظومه های اتل متل، چند غزل و دو نمونه از دست نوشته های او به خط خودش، به همراه متن یک سخنرانی کوتاه و منتشر نشده از او که به دوستدارنش هدیه می شود.
به امید رضایت حق و رضایت آقا و مولایمان حضرت عصر (عج).
علی اکبری
25/3/84
بسم الله الرحمن الرحیم

راز ماندگاری

آه از آن آبادی - که در آن کوه رود
رود مرداب شود - و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد....
مهم نیست که نامش ابوالفضل (بهزاد) سپهر بود
مهم این است که نام مولایش حضرت مهدی (عج) بود
مهم نیست که پلاک خانه شان چند است، مهم این است که پلاکش را از واحد تعاون گردان عشق گرفته بود؛ مهم نیست که زیر نوشته هایش را عبدالله امضاء می کرد و خود را ابوالفضل می نامید، مهم این است که سپهر روشن ادبیات مقاومت بود و کلامش بازتاب خورشید منظومه مردانه زیستن؛ مهم نیست که در کودکی در اثر سانحه ای سایه پدر را از دست داد و در کنار تحصیل با وجود سن کم با کار پرداخت تا ساحت مقدس فقر آلوده نگردد و عزت نفس حرف اول را بزند... مهم این است که جز از خدای و گناه خود نمی ترسید و شرم داشت که از غیر او ترسد! مهم نیست که در بنگاه تهیه و توزیع قطعات یدکی ماشین سنگین، کارگاه تزریق پلاستیک، کارگاه طلا سازی و سپس در نقد فیلم، خبرنگاری، نویسندگی و... کار می کرد و کارمند شرکت مخابرات بود، مهم این است که چوبدست توکل در مشتش بود و هر چه می خواست فقط از او می خواست و بس، و می گفت از آن اویم، نه دیگری و می خواست از آن او بماند، (ن و القلم) را با تمامی پوست و گوشت و استخوانش دریافته بود و نه بنده نان بود و نه بنده قلم، می ترسید از خدا در کار مردم و نمی ترسید از مردم در کار خدای و اینگونه بود که عاشقانه زیست و عارفانه رفت مهم نیست که خیلی زیاد و سریع می نوشت، مهم این است که می گفت: مطلب چیزی را که نیست، تا نیست نکنی چیزی را که هست و آن فرصت است و عمر عزیزت، و فرصت را غنیمت شمرد مهم نیست که زود و در سن سی و یک سالگی رفت، مهم این است که عاشق بود و وارسته، و پیش از مرگش مرده بود، یعنی خویشتن را میرانده بود تا نمیرد هرگز! و می گفت: عاشق باید قدر خود بشناسد و بکوشد برای فتح خاکریزی در درون تا به کمال رسد و به حقیقت یقین؛ مهم نیست که در شروع جنگ تحمیلی فقط هفت سال داشت و حضور فیزیکی در جبهه های نور نداشت، مهم این است که بسیجی بود و فرهنگ بسیجی مثل خون در رگ و پی اش در غلیان بود و رضایت حق (جل و علی) می جست و راحتی را مصیبتی بزرگ می دانست، از این سبب کم و بیم داشت او را تنبل کند و از انجام وظیفه باز دارد.
مهم نیست که در عین فقر گشاده دست بود و دستگیری از ضعیفان را تکلیف خود می دانست و یک لحظه راحتی نداشت، مهم این است که عاشق بود و عاشقان، فقیران عارفانند، و اهل صبر بود که خوردن تلخی هاست با لبی خندان و اینگونه بود که همه راحتی ها و دوستی های این دنیا، در او در سقوط بود، الا دوستی دوست که در دلش بود و در رگ و پوست و استخوانش و چنین بود که سهمی از بضاعت صیانت دین بود و خود را ابوالفضل معرفی می کرد و می خواست که او را ابوالفضل صدا بزنند و همه هم او را به همین نام می شناسند:
زبانش زبان گل یاس بود - ز بهر ستم پیشگان، داس بود
دلش را نگینی ز الماس بود - که ذکرش، ابوالفضل عباس بود
مهم نیست که هنرمندی زیرک، زبر دست و بسیار پرکار بود، مهم این است که شعر و سبک شعری اش در تمامی ابعاد منحصر به فرد است، هم از جنبه محتوایی در تمامی اشعار نوشته هایش که منظومه های چهار پاره، مثنویات، غزلها و شعرهای نیمایی اش و هم چنین بحر طویلها و گفتارهای متن برنامه های تلویزیونی و مقالات سیاسی و اجتماعی اش را شامل می شود و هم از جنبه فولکوریکی و بی نظیرش در منظومه های اتل متل، او در واقع مبتکر و اجرا کننده کاربردی ترین شعر روزگار ماست که خصیصه اصلی آن ها نفوذ و تاثیر فوق العاده زیاد آن را در مخاطبین است.
مهم نیست که ابوالفضل سپهر با اینکه روزنامه نگار بود و نوشته هایش اغلب به چاپ می رسید، منظومه های اتل متل را برای چاپ شدن نمی سرود، مهم این است که اتل متل های او در واقع منظومه هایی روبرو با مخاطب است، یعنی در مجالس و گردهمائیها و مجالس بزرگداشت شهدا شرکت می کرد و شعرهایش را می خواند، زبان محاوره ای اتل متل هایش نیز به همین دلیل است و نیز به خاطر تأثیر عمیق تراش در مخاطبین و مهم نیست که ابوالفضل سپهر نخواست یا فرصت نکرد تا اتل متل ها را برای چاپ آماده و تنظیم کند، مهم این است که خانم شهید حاج همت به او گفت: آقای سپهر، حیف نیست که این همه احساس، این همه شور، این همه و شعور چاپ نشده باقی بماند، من وقتی این شعرها را می خوانم مثل این است که سالهاست دارم با آنها زندگی می کنم... آیا فکر نمی کند بهتر باشد که اینها را چاپ کنید تا دیگران هم از این هنر بهره ببرند؟ مهم نیست که چاپ اتل متل ها به صورت کتاب در شرایط فعلی به این می ماند که متن سرودهایی را بدون توجه به نغمه ها و با وجود محاوره ای بودن آنها، در کتابی چاپ کنند و نوار اجرای آنها همراه کتاب نباشد، مهم این است که اولین مجموعه اتل متل ها که به نام دفتر آبی و به همت فرهنگسرای پایداری به چاپ رسیده، در زمانی کمتر از شش ماه به چاپ پنجم رسید، مهم نیست که شعر او جوششی بود یا کوششی، مهم این است که او خود را شاعر این شعرها نمی دانست و می گفت: این شعرها را بچه ها با قلم پا و جوهر خون در بطن آن حوادث در میان دود و باروت و میدانهای مین، در آن معرکه ها سروده اند و من فقط قافیه ها را جابجا می کنم من در واقع ویراستار این شعرها هستم، بروید سراغ شهدا، مادران شهدا همسران شهدا، بروید سراغ فرزندان شهدا و از خودشان بپرسید که چگونه این حماسه ها را سروده اند...
مهم نیست که در این مختصر سبک و سیاق شعری او را مورد بررسی قرار ندادیم. مهم این است که خواننده آثار گوناگون سپهر به سادگی در می یابد که در تمامی نوشته هایش غلبه با محتواست و همین محتوی است که قالب مناسب را به متن تحمل می کند.
مهم نیست که از شجاعت، شهامت، عزت نفس و استعداد شگرفی که داشت سخنی به میان نیاوردیم، مهم این است که بسیار حساس و تیز بین بود و اخلاص داشت، این بود که غوغا می کرد. و مهم نیست که بسیاری یا حرفی برای گفتن ندارند و یا قدر ناشناسند و کور، و از بین هزاران هزار کوچه و خیابانی که به نام مقدس شهدا مزین است فقط آدرس یک کوچه را بلدند و زبان در کام کشیده اند و... مهم این است که من می گویم:
برادرم، خواهرم - سنگر و پیدا بکن
جیره جنگی بردار - پوتینها را پا بکن
جبهه دیگر تمومه - فرهنگشه که اصله
از یه بی سیم یاد بگیر - سیم نداره و وصله
جداً ببین یه بی سیم - با اینکه سیم نداره
چه جوری وصل خطه - همش آتیش می باره؟
زمین همون زمینه - اما باید رفت جلو
نه اینکه روی زمین - نشست یا شد ولو
هر نفری توی خط - اسلحه بر می داره
تدارک سی نفر - پشتیبانی شو داره
هر کدوم از سی نفر - کار شو انجام نده
لنگ میمونه کار جنگ - ضررها صد در صده
شهید یه روز می جنگید - امروز رفته تو جاشی
باید تو فکر و عمل - ادامه شون تو باشی
اگر می خوای راهشون - داشته باشه ادامه
این رو بدون که دنیا - فقط برات یه دامه
دل اگه کندی ازش - راحت ازش گذشتی
مثل مسافر شدی - دور خودت نگشتی
دنیا اسیرت می شه - میشی شکل شهیدا
اونوقت، ادامه می دی - راهو مثل شهیدا
اگر مسافر باشی - جا تو دنیا نگیری
بزرگ می شی، طوری که - تو دنیا جانگیری
بزرگ بودن طوری که - جا، تو دنیا، نگیرن
او نهایی که کوچیکن - تو این دنیا رسیدن
اسیر به لقمه نون - غافل از اوستا کریم
تو چشم و هم چشمی یا - حتی میشن... بگذاریم
و مهمتر اینکه ابوالفضل سپهر می گوید:
کوه پرسید ز رود - زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست - گف ت: در رفتن من
کوه پرسید: و من؟ - گفت: در ماندن تو
بلبلی گفت: و من؟ - خنده ای کرد و گفت:
در غزلخوانی تو - آه از آن آبادی
که در آن کوه رود، - رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد، - و نخواند دیگر،
من و تو، بلبل و کوه و رودیم - راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده یمان نیست، بدان!
فاطمیه سال 1384
رحیم چهره خند

این متن را حتماً بخوانید

خواستیم قبل از شعرها زندگینامه و مطلبی از ابوالفضل چاپ کنیم اما حاج رحیم گفت اینو چاپ کن از هر مقدمه ای بهتره، ما هم اطاعت امر کرده و بدون هیچ دخل و تصرفی متن کامل را چاپ کردیم.
متن زیر سخنرانی کامل ابوالفضل سپهر در مراسم بزرگداشت شهید آوینی (اردیبهشت 83) می باشد که گوشه ای از درد دل او، نه درد دل شهدا از زبان او می باشد. لطفاً هر جا نام آوینی را دیدید کلمه شهدا را در نظر داشته باشید و متن را بخوانید.
اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیاً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فی طویلا
اگه اجازه بدین یه درد دل، اون چیزی که تو دل خودم موند بوده، اولاً قرار نداشتم بیام ولی خب خود شهید عنایت کرد، یه چیزایی عنایت شد بعد دیدیم که خب نه باید بگیم، حداقل برا اینکه خودمونو مطرح کنیم.
و اما در مورد شهید آوینی، او بسان شمعی سوزان در ظلمت شب بهانه ای برای گشتن پروانه های جویای نور بود، او که راوی دفاع مقدس بود، او که سید شهیدان اهل قلم بود و...
نه، اینی که من خوندم همش حرفه، صحبت جای دیگری یست، زیبا گفتن ملاک نیست، درست گفتن و عمل کردن ملاکه.
به نظر این بنده حقیر امروز ساده انگاری است که ما بر مزار آوینی بشینیم و گریه کنیم، امروز باید بر مزار اندیشه های آوینی گریه کرد.
شاید تنها نبش قبری که در این عالم جایز و حتی واجبه نبش قبر اینگونه اندیشه هاست که چی گفت و چی کار باید کرد.
چرا شهید آوینی قبل از اینکه به شهادت برسه مطرح نبود و بسیاری در حوزه هنری حتی ایشون رو باهاش مبارزه داشتن و باهاش درگیر بودند ولی بعد از شهادت یهو شد شهید آوینی، چرا؟ یه دلیل می تونه این باشه که خب منتظریم طرف بره تاگندش کنیم. یه دلیل ام می تونه این باشه که نه. برا اینکه با شهادتش پای تمام گفته ها شو امضا کرد. اگر حرفی زد شهادتش اون حرفو تائید کرد وگرنه صحبتهای آوینی یه مشت صحبتهایی که فقط زیباست.
ببینید بزرگواران، من یه مطلبی رو از یکی از استادای بزرگوار می گم. که خیلی گردن من حق داره دوست خیلی بزرگواریه، تعریف می کرد از پدرش که وقتی شهید شد ما موند یمو و یدونه دکون نونوایی برای ما که هزیبه نداشتم بریم آرد بخریم خمیر درست کنیم، بعد نشستیمو ناراحت بودیم براشو، عزاداری می کردیم، بعد دیدیم ای بابا نه حاجی نمی شه، این خونواده هزینه بره. بعد یواش یواش افتادیم دنبال کار، هزینه جمع کردیم، آرد خریدیم، خمیر کردیم و خب الان وضعشون الحمدلله خوبه.
در رابطه با شهدای ما هم همینه، اگر رفته پرچمو داده دست من و شما، فقط نباید نشست و گریه کرد. دقیقاً مثل دو چهار درصد امدادی می مونه، صد متر می دوام می دم به دست جلویی، صد متر او باید بدوئه. نه اینکه اون چوبو از من بگیره همون جا بنشینه گریه کنه.
شهید آوینی بسیاری امروز می گن سید شهیدان اهل قلم (آقا مقام معظم رهبری میگه سید شهیدان اهل قلم ولی من از قول آقا نمی گم)، بسیاری شهید آوینی رو سید شهیدان اهل قلم می نامند.
بسیاری شاهاد صحنه های دفاع مقدس می نامند، بسیار پروانه افروخته پر می نامند، ولی به نظر من آوینی فقط یک دکونه، هیچ چیز غیر از این نیست. سر رسید می خواد بزه، می خواد مجوز بگیره، عکس آوینی رو می زنه اول سر رسیدش، روزنامه می خواد بزنه، می خواد بگه من بلدم کار کنم، گفته های آوینی رو می زنه سر صفحه روزنامه اش، ولی عمل نمی کنن.
تمام کتابهای شهید آوینی رو برید بریزید دور، همه رو آتیش بزنین، برای
چی این همه هزینه چاپ می دید، یه جمله شو فقط بگیرید دستتون؛
هنر آنست که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت و مبدأ و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند کی داره بهش عمل می کند الان؟ الحمد الله بسیاری به گونه ای زندگی می کنن که اصلاً انگار بنا نیست بمیرند. و تنها وقتی صحبت می کنن، همش از آوینی دارن مثال می زنن، سید شهیدان اهل قلم، سید شهیدان اهل قلم... عمل کجاست؟ عمل کجاست؟
این راه به قدری ارزشمند و اون کسی که در رأس کار قرار داره و این راه به اون می رسد، بقدری با ارزشه که ابی عبد الله بخاطرش با لب تشنه جون داد.
شهید آوینی ما که هیچی، اصلاً پنجاه میلیون عین شهید آوینی داریم ما، پنجاه میلیون عین شهید آوینی فدای این راه، فدای این علم، علم رونگه دارین.
اگه اون پاش رفت تو فکه روی مین به دلیل این بود که علم سر پا باشه. علم رو باید بهش رسید. بعضی ها فکر می کنن علم در دست گرفتن (این بعضی ها از ما نیستند) ولی اگه یه خورده نگاه کنیم می بینیم تبره!
چرا روایت فتح دیگه مثل گذشته ها بر دل و جان انسانها، بر دل و جان امثال ما، تاثیر نداره! امکانات که پیشرفته شده، دیدها و بینشها نسبت به جنگ عمیق تر شده که.
ولی بزرگواران خون شهداء، من به خاصیتهای دیگه اش اصلا کاری ندارم، یه خاصیتی داره، خون شهدا بسیار لیزه، اگه کسی پا روی خون شهدا بذاره، سریع لیز می خوره، برید ببینید. هر کدوم از ما به اندازه خودمون موظفیم، نه عزیر دلم می خواستم شعر بخونم ولی دیدم من کجا و آوینی کجا، نه بخون برای آوینی شعر تو. اینکه من کجام و بیام در رابطه با فلانی صحبت کنم، این حرف برادران من درست نیست، تا جائیکه اطلاعات داری، تا جائیکه می تونی باید بری جلو. یه بیت داری در رابطه با آوینی ناقصه، اون یه بیتو بگو، چهار نفر اینجا برات کاملش کنن. تا جائیکه می تونیم باید بریم جلو. تا جائیکه دیگه از نفس بیافتیم، بندازنمون.
شهید آوینی که امروز بسیاری از ما می گیم، دقیقاً مثل اون اذانیه که در فلان دهات می گفتن. مستشار انگلیسی داشت با آقا رد می شد، صدای اذان اومد، برگشت گفت: این چیه؟ گفت: دارن اذان می گن. گفت: این اذان برای منافع بریتانیای کبیر مضر هست و خطر پیدا می کنه، گفت نه آقا فکر نمی کنم، گفت پس بزار انقدر اذان بگه تا جونش در بیاد.
شهید آوینی که من و بسیاری از آقایون می گیم همینه. یعنی فقط می گیم آوینی، آوینی، آوینی.... آوینی شمع بود و پروانه بود و فلان بود و... به این آوینی گفتن باید ببره ما رو جلو.
اگه آوینی رفت هزاران آوینی اینجا هست. هر کس درون دلش یکسری علوم و ناگفته هایی داره، خلوص باعث می شه اینها به منسه ظهور برسه، آوینی این خلوص رو داشت. اینو داشته باشید به همه می دن. آوینی باید ما رو جلو ببره، به اینکه باز دارنده باشه برای ما.
درد دل کردیم سبک شدیم، شاید یه اشتباهی کردیم، اشتباهاتمون رو بهمون بگین، نه حالا تو این جا، بهش پی ببریم و اگه درست گفتیم این قدرت رو بدن که برای خودنمائی نبوده باشه و برای عمل بوده باشه.
طرف رفت روی مین، شهید شد، شهادت اون رو من قافیه کردم، من به شهرت رسیدم، عجب نامعادله ئیه. وقتی بنا بود ازدواج کنن، طرف به همسرش قول داده که من همه وسائل رفاهی رو برات مهیا می کنم، هر کاری بتونم برات می کنم و خوشبخت می کنم، این زن الان داره روزی سه بار لگن می ذاره زیر اون مرد، من از این زن می گم، من به شهرت می رسم. عجب نامعادله قشنگیه این دنیا.
بناست در رابطه با شهید صحبت کنن، مدیر عاملها، مسئول بنیاد شهید و و و می شینند، بعد خانوده شهداء اون عقب می شینن، بعد رئیس بنیاد شهید می آد پشت این تریبون در رابطه با شهید صحبت کنه. در رابطه با شهید باید همسر شهید، باید فرزند شهید بیاد صحبت کنه، جانباز بیاد صحبت کنه، تو چی می دونی در رابطه با شهید، غیر از یکسری آمارهایی که اصلاً به درد نمی خوره: ما این کار و کردیم ما اینجوری کردیم ما... این آمارها به درد چی می خوره؟
این مملکت وقتی به اون سر حد تعالی می رسد که تمامی روسای سه قوه، تمامی مسئولین، تمامی مردم بیان، بشینن، یه همسر شهید رو التماسش کنن بیاد پشت این تریبون صحبت کنه که اونها یاد بگیرن، غیر از این، این مراسمها برادران من برای بسیاری اصلاً فایده ای نداره، شخم زدن به خاک بسیاری از شهدا ست.
یا که بوی پیراهن یوسفی می ذار نو، یکی مثل من میاد این پشت چهار تا چرت و پرت بلغور می کنه و می رن، بعد هم همه می گن عجب کنگره قشنگی بود: بعد هم می گن بابا اینها این همه دارن به شهدا و جانبازا می رسن، کنگره دارن براشون می ذارن.
انجام ندادنش ثوابش بیشتره.
19/2/1383
دانشگاه علوم حدیث جنب حرم حضرت عبد العظیم (ع) شهر ری.