قصص الله یا داستانهایی از خدا جلد 2

نویسنده : قاسم میرخلف زاده

91: با خدای خود به مناجات پرداختم

از لبیب عابد نقل شده: در ایام جوانی، روزی در خانه ام ماری دیدم که به سوراخی داخل شد، فورا به دنبالش دویدم و دم او را گرفته و بیرون کشیدم.
ناگهان مار دور خود چرخید و دست مرا نیش زد، پس از مدتی دستم از کار افتاد و فلج شد، به مرور ایام دست دیگر و پس از چندی پاهایم فلج شد، به مرور ایام دست دیگر و پس از چندی پاهایم فلج گردید، طولی نکشید که هر دو چشم نابینا و زبانم گنگ گردید، مدتی بدین حال بودم و مرا روی تختی خوابانیده بودند فقط از کل اعضای بدنم، گوشم مقداری شنوائی داشت.
دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشتم، هر حرف زشت و ناگواری را می شیندم، اما قدرت پاسخگوئی نداشتم، چه بسیار اوقاتی که تشنه بسر می بردم ولی کسی به من آب نمی رسانید و چه لحظاتی که سیراب بودم و به زور در گلویم آب می ریختند، همچنین بسیار مواقعی بود که گرسنه بودم و کسی طعامی به من نمی رسانید، و بسا ایامی بود که سیر بودم و به زور و جبر غذا می خورم.
چند سال بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی زنی نزد همسرم آمد و احوال مرا پرسید، همسرم گفت: احوال بسیار بدی دارد، نه خوب می شود که راحت گردد و نه می میرد که ما از دست او راحت شویم سپس سخنانی گفت: که دانستم از زندگی با من به تنگ آمده است و راحتی خود را در مرگ من می یابد.
با آگاهی از این ماجرا بی نهایت دل شکسته شدم و با اخلاص تمام و بیچارگی و درماندگی و با خضوع و خشوع زیاد، در اندرون دل با خدای خود به مناجات پرداختم و نجات خود را به موت و یا حیات از او خواستم، پس در آن لحظه فورا ضرباتی به تمام اعضای بدنم وارد آمد و درد شدیدی بر من عارض شد و مدتی در خواب رفتم.
چون شب سپری شد و از خواب بیدار شدم، دستم را روی سینه ام دیدم، در حالیکه یک سال دستم روی زمین افتاده بود و اصلا حرکتی نداشت، بسیار تعجب کردم که چه شده است، در دلم خطور کرد که دستم را حرکت دهم، دستم را بلند کردم و دوباره روی سینه ام گذاشتم.
دست دیگرم را حرکت دادم و همینطور پاهایم را امتحان نمودم، بالاخره از جای خود بلند شدم و از تخت به زیر آمدم و داخل حیاط شدم.
پس از یک سال ستاره های آسمان را مشاهده کردم، نزدیک بود که از شادی قالب تهی کنم و بی اختیار زبانم به این کلمه گویا گشت که یا قدیم الاحسان لک الحمد ای کسی که احسان تو دیرینه است ستایش برای تو است.(1)
در سرم عشق تو سودایی خوش است - در دلم شوقت تمنائی خوش است
ناله و فریاد من هر نیمه شب - بر در وصلت تقاضای خوش است
با سگان گشتن مرا هر شب به روز - بر سر کویت تماشایی خوش است
گرچه می کاهد غم تو جان من - یاد رویت راحت افزایی خوش است
در دلم بنگر، که از یاد رخت - بوستان و باغ و صحرایی خوش است(2)

92: خدایا اگر عمر ما باقی مانده است

یک تاجر ایرانی به وسیله کشتی از کشور هندوستان نارگیل بار کرده بود تا به دوبی ببرد، قبل از حرکت برای یکی از افراد خانواده اش در دوبی تگلراف زده بود که تقریبا یک هفته بعد می رسد.
پس از یک هفته خانواده اش آماده شدند که از او استقبال کنند، اما هر چقدر صبر کردند، از آمدن کشتی خبری نشد، تا اینکه ناچار به منزل بازگشتند.
خلاصه بعد از روزها و هفته ها، افراد خانواده یقین کردند که کشتی او غرق شده است، به ناچار مجلس ختم برای او برپا کردند و پس از مدتی تصمیم به تقسیم ارث او گرفتند.
روزی ناگهان کشتی تاجر در حالی که شکسته و ویران شده، بود به بندر رسید و لنگر انداخت.
ماجرا را از او پرسیدند، گفت: پس از سه روز حرکت در دریا ناگهان هوا طوفانی شد و بادبانهای کشتی پاره شد و کشتی از کار افتاد، به طوری که دیگر امکان حرکت با او نبود، چند روز در میان طوفان به سر بردیم و سعی کردیم فقط خودمان را از افتادن در دریا و غرق شدن حفظ کنیم.
پس از چند روز که دریا آرام شد، مجبور شدیم به هر ترتیبی شده با پارو کشتی به این سنگینی را به طرف مقصد راه بیاندازیم به همین دلیل کشتی به سنگینی و خیلی آهسته حرکت می کرد.
بعد از چند روز، آب آشامیدنی ما به پایان رسید، به طوری که دیگر قدرت پارو زدن در کسی نبود، همه خود را آماده برای مرگ کرده بودند، وقتی فهمیدم که آخرین دقایق عمرم فرا رسیده است، دل شکسته شدم و گفتم:
خدایا اگر عمر ما باقی مانده است، در کار ما گشایش انجام بده، در همان دقایق، قطعه ابری بالای سر ما آمد و شروع به باریدن کرد با ناتوانی ظرف آب آماده نمودیم و مقداری از باران را جمع کردیم، وضع ما مقداری بهتر شد، تا اینکه پس از چند روز خداوند به ما لطف کرد و ما را به ساحل رسانید(3)
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم - دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
تا خار غم تو در پای دلم شد - بی روزی تو گلها چمن خار شمارم
نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد - نی فرصت آن تا نفسی با تو برآرم
تا شام در آید زغمت زار بگیرم - باشد که به تو رسد ناله زارم
کم کن تو جفا بر دل مسکین عراقی - ورنه بخدا، دست بفریاد برآرم

93: خداوند به یکی از پیامبران وحی کرد

خداوند به یکی از پیغمبران وحی نمود: فردا صبح، اول چیزی که دیدی بخور، دومی را بپوشان، سومی را بپذیر، چهارمی را ناامید مکن، و از پنجمی بپرهیز.
صبح گاه از جا حرکت کرد، در اولین وهله به کوه بزرگ سیاهی برخورد متحیر ایستاد که چه کنم، سپس با خود گفت: خدا دستور محال و نشدنی را نمی دهد، به قصد خوردن کوه جلو رفت، هر چه جلوتر می رفت کوه کوچکتر شد، تا بصورت لقمه ای در آمده چون خورد دید گواراترین خوراک است، از آنجا گذشت، طشت طلائی را دید طبق دستور گودالی کندو آن را پنهان نمود، اندکی رفت و پشت سر نگاه کرد، دید طشت خود به خود بیرون افتاده، گفت: من آنچه باید بکنم کرده ام، سپس به مرغی برخورد که یک باز شکاری آن را تعقیب می کرد، مرغ آمد دور او چرخید، پیغمبر گرفت: من مأمور او را بپذیرم آستین گشود، مرغ وارد آستین شد، باز گفت: شکاری را چند روز در تعقیبش بودم ربودی، گفت: خدا به دستور داده این را هم ناامید نکنم، قطعه ای از ران شکار را گرفت و نزد باز افکند، از آنجا گذشت مرداری یافت که بو گرفته و کرم در آن افتاده بود، طبق وظیفه از آن گریخت.
پس از طی این مراحل برگشت، شب در خواب به او گفتند: تو مأموریت خویش را انجام دادی، اما فهمیدی مقصد چه بود؟
گفت: نه.
به او گفتند: آن کوه، غضب بود، انسان در وقت خشم خود را در مقابل کوهی می بیند، اگر موقعیت خویش را بشناسد و پابر جا بماند کم کم غضب آرام می شود و سرانجام به صورت لقمه گوارائی در می آید که آنرا فرا می دهد.
اما آن طشت، کنایه از کار خیر و عمل صالح بود، که اگر مخفی کنی، خدا به هر طریق باشد آنرا در برابر کسانی ظاهر می کند که صاحبش را جلوه دهند. علاوه بر ثوابی که در آخرت دارد.
اما آن مرغ، کنایه از نصیحت کننده است که باید راهنمائیش را بپذیری.
اما باز شکاری حاجتمند است که نباید ناامیدش کنی.
اما گوشت گندیده غیبت است، از آن بگریز(4).