فهرست کتاب


تاریخ سیاسی اسلام جلد 2 (تاریخ خلفا)

رسول جعفریان‏

نبرد حه واقم (63 ه)

یکی از وحشتناک ترین وجنایات امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین (علیه السلام)، واقعه ای است که در تاریخ اسلام به نام واقعه حره شهرت دارد. حره نام دو رشته کوهک های سنگلاخی در مدینه است که در دو سمت شرق و غرب این شهر از شمال تا جنوب کشیده شده و این رخداد در نزدیکی حره غربی رخ داد. رخداد مزبور، مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و شش یا بیست و هفت ذیحجه سال 63 (و نه 62(2773) و 64(2774)) است(2775) که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد. مورخین درباره علل این شورش سه روایت نقل کرده اند:
الف: بلاذری می نویسد: هنگامی که عبدالله، برادرش عمرو، را کشت، مردم را به خلع طاعت یزید و جهاد با او فرا خواند. از مردم مدینه نیز در این باره دعوت شد و به دنبال آن اهل حجاز اطاعت او را بر گردن نهادند. عبدالله بن مطیع از طرف پسر زبیر از مردم مدینه برای او بیعت گرفت. یزید از جریان با خبر شد و از حاکم خود خواست تا گروهی از بزرگان مدینه را برای دلجویی نزد او بفرستد(2776)... در این روایت عمده مطلب این است که مدینه به دلیل بیعت با ابن زبیر در برابر یزید ایستادگی کرده است. شاهد آن این است که ابن زبیر بعد از واقعه حره به یارانش گفت: دوستان شما در این واقعه کشته شده اند.(2777) در اینکه مردم مدینه پس از آغاز شورش، یزید را از خلافت خلع کرده و با ابن زبیر بیعت کردند، ابوالفرج نیز توضیحاتی آورده است.(2778)
ب: یعقوبی می نویسد: زمانی که عثمان بن محد والی مدینه گردید، ابن مینا طبق معمول برای بردن صوافی - که عبارت از اشیای برگزیده بیت المال و مختص خلیفه بود - به مدینه آمد. گروهی از مردم از بردن آن اموال، که حق خویش می دانستند، جلوگیری کردند. در این میان نزاعی لفظی بین والی و مردم رخ داد که منجر به شورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید.(2779) ابن قتیبه نیز شبیه این روایت را نقل کرده است.(2780)
ج: روایت طبری آن است که پس از نصب عثمان بن محمد، او گروهی از بزرگان مدینه را نزد یزید فرستاد تا از آنها استمالت و دلجویی کند و باب بذل و بخشش به روی آنها باز شود. اینان به شام رفته و زمانی که بازگشتند، عوض تمجید شروع به بدگویی از یزید کردند که: لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عنده القیان و یلعب بالکلاب. او دین ندارد، مشروب می خورد، بر طنبور می کوبد و بردگان نزد او می نوازند و با سگان بازی می کند لذا گفتند که حاضر به اطاعت او و پذیرش امامتش نمی باشند.(2781)
به نظر می رسد هر سه مسأله مطرح بوده است. بلاذری پس از طرح نکته اول، نکته سوم را مطرح کرده است. به یقین زبیری گری نز عاملی اساسی در حجاز بوده است.
مسأله دوم نیز زمینه دیگری برای رنجش مردم از امویها گردید.
در منابع تاریخ مردم حجاز به بوبکری و عمری شهرت دارند، شامیان به اموی گری و مناطقی چون عراق به تشیع و امثال آن. چنین خصیصه ای در بین مردم حجاز، و به ویژه مردم مدینه، که شریک جرم در قتل عثمان بودند، مانع از مقبولیت آنها از سوی بنی امیه و بالعکس بود. افزون بر آن، مردم مدینه شامل مهاجر و انصار که آنهمه بذل و بخشش عمر را در میان خود می دیدند و اینک برخورد معاویه و ابنای او را در بردن صوافی اموال ملاحظه می کردند، نمی توانستند از امویان راضی باشند.
ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنی امیه در حجاز، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم کرد. یزید در آغاز کوشید تا توسط عبدالله بن جعفر، آنان را دعوت به آرامش کند،(2782) اما آنها نپذیرفتند. نعمان بن بشیر از انصار حامی امویها - که او نیز عاقبت زبیری و کشته شد - از طرف یزید به مدینه آمد و آنها را دعوت به اطاعت از امام و لزوم رعایت جماعت کرد،(2783) اما مردم نپذیرفتند. طبری از عمرو بن سعید نقل کرده است که می گفت: تمامی اهل مکه و مدینه تمایل به ابن زبیر دارند.(2784) شورشیان، امویان و یاران و موالی آنان را، که تقریباً حدود هزار نفر بودند، در خانه مروان بن حکم محاصره کردند(2785) و پس از آن با خفت و خواری، و در حالی که بچه ها آنان را سنگسار می کردند، از شهر بیرون راندند،(2786) آنها با رانده شدگان شرط کردند که اگر قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام بازنگردند، اجازه می دهند که از شهر خارج شوند. آنها پذیرفتند، گرچه افراد پلیدی چون مروان(2787) و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. واقدی این اخراج را به دست زبیر دانسته و می نویسد: مجموع اخراج شدگان از مکه و مدینه و سایر نقاط حدود چهار هزار نفر بودند.(2788) ابن اعثم می نویسد که رهبر این شورشیان، یعنی عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه، از طرف ابن زبیر والی مدینه بوده است.(2789)
یزید که از شگردهای سیاسی خود برای رام کردن ابن زبیر و مردم مدینه خسته شده بود، سپاهی را به سمت مدینه فرستاد. فرماندهی این سپاه با مسلم بن عقبه بود که از بس کشتار کرد به نام مسرف شهرت یافت. سپاه پنج هزار نفری او(2790) احتمالاً برای از بین بردن مدینه و مکه کافی به نظر می رسید، گرچه ممکن است جمعیت بیشتر از این بوده باشد. به مردم شام گفته شده بود که پس از پیروزی می توانند به غارت شهر بپردازند و آنچه را می خواهند از خانه های مردم تصاحب کنند.(2791) آنان در وقت اعزام، سهمیه خویش را از بیت المال به طور کامل گرفته و علاوه بر آن صد دینار اضافی به آنان داده شد.(2792)
مردم مدینه در مدخل ورودی شهر (در محلی که زمانی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خندق کنده بود، یعنی فاصله بین حره شرقی و غربی در شمال مدینه) خندقی - شاید به جای خندقی که زمان پیامبر در نبرد احزاب کنده شده بود - حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند. رهبران آنها عبدالله بن مطیع، معقل بن سنان و در رأس آنها عبدالله بن حنظله بود که در حین درگیری خود و فرزندانش کشته شدند.
زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت عبدالملک بن مروان، که او نیز همراه سایر بنی امیه از شهر اخراج شده بود، در منطقه حره مستقر شدند و به مکم مروان توانستند با وعده های مالی،(2793) گروهی از بنی حارثه را فریب داده و از طریق آنها وارد شهر شوند. حمله آن ها به داخل شهر و درگیری آنها، کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان درآمد.(2794) طبق وعده یزید، سه روز اموال شهر برای سپاهیان شام حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده زیادی، به بسیاری از زنان نیز تجاوز شد.(2795) مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند، به قتل رساند.(2796) در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند که بعد از کشته شدن، سرشان از تن جدا گردید.(2797)
تعداد کشته ها، بنا به نقل ابن قتیبه، یک هزار و هفتصد نفر از انصار و مهاجر و فرزندان آنها و از سایر مردم ده هزار نفر بوده است.(2798) ابن قتیبه می افزاید: تعداد هشتاد نفر از صحابه در این جریان کشته شدند.(2799) هیثم بن عدی، تعداد تلفات را شش هزار و پانصد نفر ذکر کرده است.(2800) مسعودی نوشته است: نود و چد نفر از قریش، همین تعداد از انصار و چهار هزار نفر کسانی که شناخته شدند.(2801) ابن اعثم، از اولاد مهاجرین را یک هزار و سیصد نفر و از اولاد انصار را یک هزار و هفتصد نفر ذکر کرده است،(2802) این تعداد افزون بر کشته شدگان از سایر مردم است.
این آگاهی ها نشان می دهد که شمار زیادی از مردم مدینه در این واقعه کشته شدند و خانه های زیاد غارت شده است. عوانه بن حکم می گوید: هنگامی که آنان از سمت بنی حارثه به داخل شهر امدند، تنها خانه اسامه بن زید و زنی از حمیر از غارت در امان ماند. آنها با مردم مدینه جگیدند و آنها را یهودی خطاب می کردند.(2803) در جریان حره تنها انصار نبودند که مورد حقد و کینه امویان قرار گرفتند، بلکه تعدادی از خانواده های مهاجران نیز از بین رفتند. در اینجا باید به دو نکته توجه کرد:
1- از لحاظ سیاسی باید گفت که علاوه بر زمینه هایی که در اوایل دهه شصت برای این حمله به وجود آمد، یکی از نکات مهم این بود که مردم مدینه در سال سی و شش در جریان قتل عثمان شرکت داشتند. بنی امیه که سرمایه گذاری زیادی در مورد عثمان کرده بودند، به ویژه مردم مدینه را درقتل عثمان یکی از مقصرین اصلی می شناختند، واقعه حره را پاسخی به قتل عثمان عنوان کردند. خود یزید چنین می اندیشید.(2804) شاهد دیگر اینکه در دوران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، همین مسلم بن عقبه در غطفان اسیر گردید و زنی از انصار او را خرید و آزاد کرد. وقتی در واقعه حره از او خواستند که به خاطر آن جریان ملاحظه آنها را بکند، گفت: لکنکم قتلتم عثمان، شما عثمان را به قتل رساندید. زمانی که خبر واقعه به گوش یزید رسید، شعر ابن زبعری را که در احد سروده بود، یعن لیت أشیاخی ببدر شهدوا(2805) را خواند که اشاره به انتقام گرفتن از انصار به خاطر کشتن قریش در بدر بود. در هنگامی که سپاه شام به مدینه حلمه کرد، فریاد می زدند: یا لثارات عثمان.(2806) مسلم بعد از واقعه حره گفت: اکنون از کشتن قاتلان عثمان دلم شاد گشتم.(2807) بعدها عبدالملک به مردم مدینه می گفت: انکم لاتحبوننا و أنم تذکرون یوم الحره و نحن لانحبکم أبداً و نحن نذکر مقتل عثمان.(2808) شما ما را به خاطر یادآوری واقعه حره دوست ندارید و ما نیز با یادآوری قتل عثمان شما را دوست نداریم.
2- اصل اطاعت از خلیفه و لزوم حفظ جماعت در میان شامیان، اصل دیگری بود که امویان، مردم شام را سخت بدان پایبند کرده بودند. در جریان روانه ساختن آنهابه مدینه، از چنین مفهومی استفاده شد.(2809) مسلم بن عقبه که سخت روی این اصل پافشاری می کرد حاضر شد به مدینه حله کند و حرمت آن را از بین ببرد. او بعد از این همه کشتارها می گفت: خدایا تو می دانی که من در مورد هیچ خلیفه ای، نه پنهان و نه آشکار، نافرمانی نکردم و بهترین عمل خویش را بعد از اعتراف به لااله الاالله، کشتن اهل حره می دانم.(2810) او می گفت: هیچ چیز برای من دوست داشتنی تر از این نبود که در وقت مرگ پاک شوم و اینک پس از کشتن این نجسها پاک گردیدم.(2811) حصین بن نمیر، جانشین مسلم، که پس از واقعه حره در مسیر مکه به هلاکت رسید، از او نقل کرد که در وقت مرگ می گفت: اللهم انک تعلم أنی لم أشاق خلیفه و لم أفارق جماعه قط فاغفرلی.(2812) خدایا تو می دانی که من با هیچ خلیفه ای در نیفتاده و هیچگاه از جماعت جدا نشدم. مرا بیامرز!
در بخش مربوط به قیام کربلا به اثر این نوع انحرافات دینی اشاره شد. گرچه اصل رعایت جماعت و اطاعت از امامت مقبول است، اما رعایت حدود و قیود مذهبی از سوی امام، شرط اطاعت از او است.
سپاه شام پس از قتل و غارت مردم مدینه روانه مکه شدند تا ابن زبیر و یاران او را نیز به همین سرنوشت دچار کنند. مسلم بن عقبه در نیمه راه جان داد و طبق دستور یزید کار به دست حصین بن نمیر افتاد. او به سوی مکه رفته و مدت چندین ماه از اطراف شهر و از روی کوهها با منجنیق به حرم خدا آتش و سنگ پرتاب می کرد.(2813) سرانجام در ربیع الاول سال شصت و چهار، زمانی که خبر مرگ یزید به گوش حصین بن نمیر رسید، او دست از حمله کشید و طبق مصالحه ای برای زیارت خانه خدا وارد شهر شد. او در مکه به ابن زبیر پیشنهاد کرد تا همراه او به شام برود و ترتیب خلافت را برای او بدهد، اما ابن زبیر نپذیرفت.(2814) حصین بن نمیر به شام بازگشت تا در جریاناتی که در آن دیار بر سر خلافت برپا بود، شرکت کند. در این شرایط عراق نیز برای ابن زبیر خالی شده بود. زیرا عبیدالله بن زیاد نیز با شنیدن خبر مرگ یزید از عراق به سمت شام گریخت.
ابن زبیر در این موقع در حجاز مشکلی نداشت؛ مشکل او عراق بود که پس از رهایی از سلطه امویان، بار دیگر شیعیان به حرکت در آمده بودند و به دلیل نفوذی که در شهر داشتند، می توانستند مشکلاتی برای سلطه ابن زبیر فراهم کنند.

جنبش توابین (65 ه)

جنبش توابین در سال 65 در کوفه و از سوی شماری از شیعیان که به دلیل عدم شرکت در قیام امام حسین ناراحت بودند، علیه حاکمیت اموی ها و به هدف از بین بردن قاتلین حسین بن علی (علیه السلام)، برپا گردید. هرچند شروع آن در حد یک احساس، پس از واقعه کربلا در قلوب بسیاری از شیعیان پدید آمده بود. در واقع، پس از رخداد دلخراش کربلا، شیعیان کوفه که از عدم حمایت خود نسبت به امام حسین (علیه السلام) شرمنده شده بودند، تصمیم گرفتند تا به گونه ای این شرمندگی را از چهره خویش بزدایند. آنها عدم حمایت از امام حسین (علیه السلام) را گناهی نابخشودنی می دانستند که می باید با کشتن قاتلین حسین یا کشته شدن خود، گناه خویش را جبران کرده و تطهیر شوند.
مدتی پس از واقعه کربلا، کوفه تحت حاکمیت شوم امویها و عمل آنها عبیدالله بن زیاد بود. در آن موقع گرچه شیعیان سرکوب شده بودند، اما با وجود سرو صدایی که از ابن زبیر در شرق کشور اسلامی پیچیده بود، هنوز خطر عمده همان شیعیان بودند. اشاره به یک نمونه از جسارت شیعیان در برابر عبیدالله بن زیاد مناسب است. پس از واقعه کربلا، عبیدالله در مسجد به منبر رفت و گفت: سپاس خدای را که حق را غلبه بخشید و امیرالمؤمنین یزید بن معاوه و حزب او را نصرت داد. عبدالله بن عفیف ازدی، که یک چشم خود را در جمل و چشم دیگر خود را در صفین از دست داده بود، از جای برخاست و گفت: ای دروغگو! و فرزند دروغگو! به خدا سوگند تو و پدرت و کسی که تو را حکومت داده و پدرش، فرزندان پیامبران را می کشید و چون صدیقان سخن می گویید. عبیدالله گفت: ای دشمن خدا! درباره عثمان چه می گویی؟ عبدالله گفت: او مردی بود که خوب کرد و بد کرد. اصلاح کرد و افساد کرد و خدا با عدلش با او رفتار خواهد کرد. اما اگر خواهی درباره خود و پدرت و یزید و پدرش بپرس. عبیداله گفت: نخواهم پرسید تا طعم مرگ را به تو بچشانم. عبدالله بن عفیف گفت: از خدا خواسته ام تا شهادت را روزی من کند، قبل از آن که مادرت تو را بزاید، وقتی چشمم را از دست دادم ناامید شدم، اما اکنون خدای را سپاس که دعایم را مستجاب کرد.(2815)
هنگامی که جنجال ابن زبیر در مکه بلند شد و احتمال شورشی در کوفه نیز وجود داشت، ابن زیاد، عمرو بن حریث (والی خود را در کوفه) خواست و از او درباره صحت و سقم خبر ابن زبیر پرسید و گفت: من از ناحیه ابن زبیر بر امیرالمؤمنین یزید هراسی ندارم، بلکه انی أخاف علیه من الترابیه شیعه أبی تراب علی بن ابی طالب (علیه السلام) وحشت من از شیعیان علی (علیه السلام) است. آیا کسی هست که این روزها در کوفه اظهار دوستی نسبت به او کند؟ عمرو بن حریث گفت: به طور قطع کسی نیست که اظهار دوستی کند، جز آنکه همه با او دشمنی دارند. ابن زیاد، مختار را برای نمونه نام برد. پس از آن ابن حریث مختار را زندانی کرد،(2816) تا اینکه عبدالله بن عمر به یاری او شتافت.
جریانات بعد نشان داد که شمار کسانی که نسبت به دوستی علی (علیه السلام) و فرزندانش وفا دارند، در کوفه فراوان است. طبعاً در آن روزها به طرو پنهانی با یکدیگر در رابطه و تماس بودند. مشکل شیعیان اکنون در دو جهت بود، یکی از ناحیه امویان و دیگر از سوی اشراف و بسیاری از کوفیان که درکربلا به جنگ امام حسین (علیه السلام) رفته و لزوماً موضع ضد شیعی داشتند. اکنون که گروهی از شیعیان در صدد بودند تا انتقام امام حسین (علیه السلام) را بگیرند، لاجرم با خود مردم کوفه نیز درگیر بودند، کسانی که امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رسانده بودند.(2817)
به هلاکت یزید در سال شصت و چهار، شیعیان از سوی سلیمان بن صرد خزاعی دعوت شدند. بسیاری این دعوت را پذیرفتند،(2818) اما از آنجا که هنوز حاکمیت بنی امیه در عراق متزلزل نشده بود، امکان بروز و ظهور برای آنها نبود. آنان در شروع کار خود، به کار تبلیغ مشغول شده و مبلغین خود را برای جمع آوری شیعیان و آماده ساختن آنها به اطراف پراکندند.(2819) بتدریج وضع بنی امیه رو به وخامت گذاشت. معاویه دوم فرزند یزید از خلافت کناره گیری کرد و یا به دست دیگران از بین رفت. شام برای آینده حکومت دچار درگیری و آشفتگی شد، این درگیری بین طرفداران عبدالله بن زبیر از یک طرف و حامیان مروان بن حکم از طرف دیگر بود. پیامد چنین مسأله ای ضعف حاکمیت بنی امیه در عراق بود که پس از مدتی به برچیده شدن حاکمیت آنها انجامید، تا اینکه عبدالملک در آغاز دهه هفتاد باز عراق را به زیر سلطه امویها درآورد.
شیعیان از این فرصت استفاده کردند و در ادامه تلاش هایی که از سال شصت و یک به بعد برای آماده ساختن نیروها و تهیه سلاح صورت داده بودند،(2820) شروع به جمع آوری جدی نیرو کردند. چهار نفر از شیعیان معروف کوفه، مسیب بن نجبه، عبدالله بن سعد بن نفیل، رفاعه بن شداد و عبدالله بن وال، در کنار سلیمان کار سازماندهی مردم را به عهده گرفتند. در جلسه ای که تشکل شد، بسیاری از شیعیان معروف کوفه در آن شرکت کردند.(2821)
رهبران شیعه در این گردهمایی به سخنرانی پرداخته و تکیه کلام آنها جبران ظلمی بود که در حق اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کره و او را تنها گذاشته بودند. آنها با استناد به آیه شریفه یا قوم انکم ظلمتم أنفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا أنفسکم(2822)، در پی توبه و کشته شدن خویش بودند تا خطای خود را جبران کنند.(2823) در این مجلس همه بر سر همکاری و همراهی توافق و تعهد کردند. کسانی که خواستار کمک مالی به جنبش بودند، قرار شد تا به عبدالله بن وال مراجعه کنند.(2824)
سلیمان، که پیرمردی از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و از یاران امام علی (علیه السلام) بود، به رهبری جنبش برگزیده شد. او در اولین اقدام خود نامه ای به سعد بن حذیفه بن یمان که از جمله شیعیان و ساکن مدائن بود نوشت و از او خواست تا در صورت تمایل همراه دیگر شیعیان مدائن - که از جمله شهرهای شیعه نشین معروف است - به یاری آنها بشتابند. او گفت که آنها زمان و مکان خروج را معین کرده - اول ربیع الاول سال 65 - و آنها نیز افراد وتجهیزات لازم را فراهم کنند و محل آن نخیله لشکرگاه معروف کوفه خواهد بود.(2825)
نکته اساسی درباره محتوای این جنبش، در کلماتی که به یکی از خطبای توابین نسبت داده شده آمده است، عبیدالله بن عبدالله در اجتماعی از توابین، ضمن بر شمردن عظمت ذریه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و با اشاره به اهانتی که در حق ایشان در جریان کربلا اعمال شد، راه توبه را برای آنها مطرح کرد و گفت:
أنا أدوکم الی کتاب الله و سنه نبیه و الطلب بدماء أهل بیته و الی جهاد المحلین و المارقین فان قتلنا فما عندالله خیر للأبرار و ان ظهرنا، رددنا هذا الأمر الی أهل بیت نبینا(2826) من شما را به کتاب خدا، سنت پیامبر و انتقام خون اهل بیت و جهاد با منکران دین و مارقین دعوت می کنم. اگر کشته شدیم آنچه نزد خداوند برای نیکان است، بهترین است. اگر هم پیروز شدیم، حکومت را بدست اهل بیت خواهیم سپرد.
زمانی که توابین، جنبش خود را آغاز کردند، شهر کوفه و بصره در دست عمال عبدالله بن زبیر بود. عبیدالله بن زیاد با شنیدن اخبار شام، از عراق فرار کرد و به علت این که تشکیلات دیگری برای جایگزینی وجود نداشت، عبدالله بن زبیر که از سال شصت و یک به بعد در مکه قدرت را به دست گرفته بود، عمال خود را روانه عراق کرد و بدین صورت شرق اسلامی به دست زبیری ها افتاد. در این زمان شخصی به نام عبدالله بن یزید انصاری در مقام حاکم و ابراهیم بن محمد بن طلحه مسئول امور خراج در این شهر بودند.
اشراف کوفه که همیشه در باطن و ظاهر، به حمایت از بنی امیه می پرداختند، با شنیدن ظهور احتمالی یک حرکت شیعی، دست به دامن آل زبیر شده و پیرامون او را گرفتند. جمعیت شیعیان و نیز کسانی که متمایل به آن بودند، گرد سلیمان مجتمع شده یا همان گونه که خواهیم دید، به مختار پیوستند. مسأله مهم برای توابین عکس العملی بود که می باید در قبال اشراف و نیز حاکمیت کوفه داشته باشند. این دو مسأله در ارتباط به یکدیگر بود، هم بدان دلیل که شهر در دست حاکم زبیری آن بود و هم اینکه اشراف جزو حامیان این حکومت بودند و طبعاً شیعیان نمی توانستند با آنها وارد درگیری شوند.
عبدالله بن یزید والی زبیری شهر در آغاز با اتخاذ یک موضع فریبکارانه کوشید، تا توجه شیعیان را به سوی شام جلب کرده و آنها را به سوی سپاه اعزامی شام که عبیدالله بن زیاد فرماندهی آن را بر عهده داشت بفرستد. او گفت که اگر آنه به دنبال قاتلین حسین بن علی (علیه السلام) هستند، طبعاً مورد حمایت نیز قرار خواهند گرفت. اما روشن است که قاتل حسین بن علی (علیه السلام) ابن زیاد است، در این صورت توابین نمی بایست در داخل شهر کشت و کشتاری به راه بیندازند.(2827) این موضعگیری از سویی موجب می شد تا امنیت شهر حفظ شود و از سوی دیگر دشمنان آل زبیر، به جان یکدیگر بیفتند، در این میان زبیری ها به راحتی از شر آنها در امان باشند. هر چند به ظاهر چنین موضع از طرف افرادی چون ابراهیم بن محمد بن طلحه به عنوان یک موضع سازشکارانه مطرح شد، اما در واقع، حتی اگر عبدالله بن یزید قصد فریبکاری نداشت، این حرکت سبب شد تا توابین از کوفه خارج شده و با عده قلیل خود در برابر سپاه فراوان شام قرار گیرند. در هر صورت چنین رفتاری موجب شد تا شیعیان به صورت علنی فعالیت خود را آغاز کنند و برای رفتن به سمت شام خود را تجهیز نمایند.(2828)
رفتن به سمت شام، مورد رضایت خود سلیمان نیز بود و با این که افرادی به او گفتند که قاتلان امام حسین (علیه السلام) در کوفه هستند، سلیمان، اظهار می کرد که مسبب اصلی ماجرا عبیدالله بن زیاد است،(2829) از این رو مقاومتی در برابر این تصمیم و تمایل از سوی شیعیان صورت نگرفت. همچنین سلیمان گفت که جنگ در داخل کوفه سبب خواهد شد که ما برادر کشی به راه بیندازیم و طبعاً شمنان ما زیادتر خواهند شد. اضافه بر آنکه عبیدالله قاتلا اصلی است، افرادی چون عمر بن سعد قدرت چندانی ندارند.(2830) شاید مقصود سلیمان این بود که بعداً نیز می توان به سراغ آنها رفت.
در همین گیر و دار، مختار که از شیعیان معروف بود، به کوفه آمد. از اخباری که نقل شده چنین بر می آید که او از قبل در ذهن خود طرح هایی برای بسیج و قیام شیعیان آماده کرده بود؛ اما در کوفه مواجه با جنبش توابین شد. از نظر او این جنبش نمی توانست قدمی اساسی برای دستیابی به هدفی که در نظر گرفته شود. او معتقد بود چنین کاری تنها سبب کشته شدن شیعیان خواهد شد. این تبلیغات سبب شد تا شماری از شیعیان گرد او جمع شوند.(2831) چنان که در خبرها آمده است که پس از این گفته ها، حدود یک چهارم کسانی که با سلیمان بیعت کردند، به هواخواهی از مختار پرداختند.(2832)
با اینکه نزدیک به شانزده یا دوازده هزار نفر با سلیمان بیعت کرده بودند، حدود چهار هزار نفر آماده رفتنبه سمت شام شدند و پس از آنکه سلیمان در پی آنها فرستاد، حدود هزار نفر دیگر نیز به آنها ملح شدند.(2833) وقتی که سلیمان و سایر توابین از کوفه خارج شدند، قاتلین حسین (مثل شبث بن ربعی و دیگر بزرگان کوفه) نفس راحتی کشیدند. تنها نگرانی آنها از ناحیه مختار بود. آنان با توطئه ای که سامان دادند، حاکم کوفه را وادار کردند تا او را به زندان افکند.(2834) تنها بعد از واقعه توابین بود که بار دیگر با وساطت عبدالله بن عمر، شوهر خواهر خویش، خلاصی یافت. جو حاکم بر سپاه توابین، اخلاصی آمیخته با عزم بر توبه بود. فتنادی الناس من کل جانب: انا لانطلب الدنیا و لیس لها خرجنا(2835)، این صدا در هر گوشه ای از سپاه بلند شد که ما طالب دنیا نبوده و برای آن خروج نمی کنیم.
در این زمان مروان در شام بر ضحاک بن قیس غلبه یافته و سپاهی را به سمت عراق اعزام کرد. روشن بود که توابین نمی توانستند در برابر آنها ایستادگی کنند. حاکم زبیری کوفه نیز از موضع اولی خود برگشته و پیامی نزد سلیمان فرستاد تا اندکی صبر کند که او نیز سپاهی آماده نماید تا با هم در مقابل عبیدالله بن زیاد ایستادگی کنند.(2836) دلیل این موضع جدید آن بود که به هر روی حجاز در معرض خطر جدی از ناحیه شام قرار داشت. به ویژه که اگر توابین شکست می خوردند، شامیان در حمله به عراق جدی تر می شد. سلیمان در آن زمان این پیشنهاد را نپذیرفت. بعد از آنکه آنها از کوفه بیرون رفتند و در نیمه راه، نامه ای از حاکم کوفه به دست او رسید که همان درخواست را کرده بود، اما سلیمان باز هم نپذیرفت. او می گفت که در صورت پذیرش این همکاری، تعدادی از نیروها متفرق خواهند شد و ما دیگر نمی توانیم چنین سپاهی را فراهم آوریم. او می گفت: علاوه بر این، حاکمیت به دست زبیریها خواهد افتاد و پس از پیروزی ما باید برای عبدالله بن زبیر بجنگیم و این چیزی جز گمراهی نخواهد بود. در واقع سلیمان و یاران او چندان به شکست، که آن را شهادت می دانستند، نمی اندیشیدند. آنها شهادت را پذیرا بودند و گفتند که اگر پیروز شدیم حکومت را به اهلش می سپاریم.(2837) با این استدلال جایی برای اتحاد با ابن زبیر و نیروهای او وجود نداشت.
توابین در آغاز به سمت کربلا رفتند و در طول راه عده ای از آنها جدا شدند.(2838) در کربلا کنار مزار حسین بن علی (علیه السلام) آمده و پس از گریه و زاری فراوان از خدا خواستند تا توبه آنها را بپذیرد. پس از آن یکایک با امام شهید وداع کرده،(2839) به سمت جصاصه و از آنجا به انبار و منطقه صدور رهسپار شدند. مسیر حرکت آنها به سوی شام بود و لذا به سوی نقطه هیت و بعد از آن به قرقیسیا رفتند. در آنجا زفر بن حارث، که جزو مخالفین حکومت مروان پس از درگیری ها داخلی شام بود، از توابین استقبال کرد و با تجهیز آنها، آگاهی هایی نسبت به منطقه درگیری در اختیار آنان نهاد. بعد از آن به سمت سپاه شام حرکت کردند. سلیمان بن صرد بار دیگر برای توابین سخن گفت و تأکید کرد که تنها با سیره علی (علیه السلام) در میان مجروحان و اسرای شام برخورد کنند. او مجدداً بر مسأله توبه تکیه کرد.
هنگامی که فاصله چندانی با دشمن نداشتند مسیب بن نجبه با شماری از توابین به عنوان نیروای مقدم به سوی دشمن رفت و با یک حمله، طلایه سپاه آنان را فراری داده و غنائمی نیز از آنان گرفت. پس از آن دو سپاه به یکدیگر رسیدند. دشمن اموی پیشنهاد کرد اکنون پس از مردن مروان، حکومت فرزند او عبدالملک را بپذیرند. در مقابل، توابین چون شیعه بودند، گفتند: آنها عبدالملک را به خاطر قتلها و کشتارهایی که کرده تحویل دهند. پس از آن به همراهی یکدیگر سراغ عبدالله بن زبیر رفته او را خلع کنند و آنگاه نرد الأمر الی أهل بیت نبینا الذین أتانا الله من قبلهم بالنعمه و الکرامه(2840) حکومت را به دست اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسانی که خداوند از ناحیه آنان نعمت و کرامت نصیب ما کرده، واگذار کنیم. طبیعی بود که هیچ کدام زیر بار یکدیگر نروند.
درگیری آغاز شد. روز اول دشمن شکست خورد، اما از آنجا که در روزهای بعد همواره نیروهای تازه نفس دشمن بدانها ملحق می شد و تعدادشان افزایش می یافت، بتدریج فشار بر توابین شدیدتر شد. به سپاه دوازده هزار نفری که همراه حصین بن نمیر بود، روز دوم هشت هزار نفر دیگر به فرماندهی شرحبیل بن ذی الکلاع اضافه شدند.(2841) روز سوم جنگ، سلیمان و پس از آن مسیب بن نجبه به شهادت رسیدند. مدتی بعد عبداله بن وال که قرار بود پس از آن دو، فرماندهی را بپذیرد، به شهادت رسید. قاتل او بعدها ضمن تعریف اینکه چه کسی را کشت، گفت: بعدها به من گفتند: او از فق های عراق بوده که کانوا یکثرون الصوم و الصلاه و یفتون الناس.(2842) نماز و روزه فراوان به جای می آورند و مفتی مردم می باشند. فرمانده دیگر توابین، عبداله بن سعد، نیز به شهادت رسید. هنگامی که نوبت به رفاعه بن شداد رسید، بقایای سپاه را جمع آوری کرده و شبانه به سمت عراق بازگرداند.
قرار بود شیعیان مدائن و بصره به آنان بیوندند؛ اما آنان نتوانستند به موقع خود را به توابین برسانند. حدود یکصد و هفتاد نفر از شیعیان مدائن و سیصد نفر از شیعیان بصره به رهبری مثنی بن مخربه در حالی که به سوی توابین می آمدند، با بقایای توابین، که به عراق باز می گشتند. برخورد کرده و آنان نیز برگشتند.(2843) بلاذری گفته است شیعیان بصره در سر قبر حسین (علیه السلام) به توابین پیوسته بودند،(2844) که ظاهراً صحیح نیست. بدین صورت جنبش توابین بدون نتیجه ملموسی خاتمه یافت.

در اینجا به بیان چند نکته درباره توابین می پردازیم:

الف: با توجه به شواهدی که گذشت، می توان به خوبی در مورد عقیده دینی توابین قضاوت نمود. این عقیده بر مبنای یک تشیع اعتقادی بنا شده که اصلی ترین رکن آن، اعتقاد به امامت است. واگذاری امامت جامعه به اهل بیت (علیه السلام) به طور مکرر در کلمات توابین به چشم می خورد. علاوه بر آن، عمل به سیره امام علی (علیه السلام) نیز تأیید کننده تشیع اعتقادی در میان شیعیان عراق است.
ب: نکته دیگر وجود نوعی حالت روحی خاصی است که در میان توابین وجود داشته است. آنها کسانی بودند که به هر دلیل در واقعه کربلا شرکت نکردند و زمانی به خود آمدند که ذریه پیامبر (علیه السلام) با فجیع ترین صورتی به شهادت رسیده و خانواده آنها به حال اسارت در کوفه عبور داده شدند. کوفی ها به شدت مورد نکوهش قرار گرفته و افرادی چون زینب، ام کلثوم و امام سجاد (علیه السلام) آنان را سخت ملامت کردند. نتیجه این واقعه و چنان برخوردی از سوی اهل بیت (علیه السلام) با کوفیان که متهم به خیانت شده بودند، ایجاد احساس گناه شدید در مردم کوفه بود؛ چیزی که وجدان دینی آنان را سخت آزار داد. این بیشتر بدان دلیل بود که آنها خود را مقصر می دانستند، زیرا آنان امام را به کوفه دعوت کرده بودند.
تنها چیزی که می توانست آنها را تسکین دهد، از بین بردن آثار روحی این گناه بود. اگر چه آنها یکی از طرق این تطهیر را کشتن قاتلین امام حسین (علیه السلام) می دانستند، اما گویا شهادت برای آنها گواراتر بود، چون احساس می کردند که در برابر این کوتاهی، حتی با کشتن قاتلان امام حسین (علیه السلام) نمی توانند وجدان خود را آرامش و آسودگی بخشند. آنها با علم به وجود سپاه انبوهی که از شام به همراهی ابن زیاد می آمدند، کمترین تردیدی در جنگ با آنان به خود راه ندادند.
ج: توابین از نظر سیاسی ارزیابی درستی از وقایع و جریانات در کوفه نداشتند. فکر تسخیر کوفه و کشتن قاتلان حسین بن علی (علیه السلام) و تجهیز عراق در برابر شام، کمتر برای آنها مطرح بود. افکاری که بعدها مختار آنها را دنبال کرد. برای آنان یک چیز اهمیت داشت و آن توبه بود. توبه ای که با شهادت به دست می آمد. هنگامی که در آخرین لحظات جنگ، رفاعه بن شداد می خواست بقایای توابین را از صحنه دور کند و به عراق بازگردد، افرادی از توابین اعتراض کردند. کنانی نامی گفت: انی لا أرید ما ترید، أرید لقاء ربی و اللحاق باخوانی و الخروج من الدنیا الی الآخره، آنچه من می خواهم، جز چیزی است که تو در پی آنی. من ملاقات با پروردگارم، پیوستن به برادرانم و خارج شدن از دنیا را خواهانم. پس از آن در حمله ای به شهادت رسید.(2845)
عبدالله بن عزیز کندی در آخرین لحظات، فرزند خویش را به کندیان شام سپرد و از نقطه دیگر به سپاه شام حمله کرد تا به شهادت رسید.(2846) کریب بن زید حمیری، با تعدادی حدود صد نفر، فرمان برگشت رفاعه را اجرا نکرد. او گفت: شنیده ام گروهی قصد بازگشت دارند، اما لا أولی هذا العدو ظهری حتی أرد موارد اخوانی، من به این دشمن پشت نخواهم کرد تا اینکه به برادرانم ملحق شوم. ذی الکلاع، از فرماندهان شام، به او امان داد. چون هر دو در اصل حمیری بودند، اما کریب گفت: انا قد کنا امنین من الدنیاء انما خرجنا نطلب أمان الاخره، ما در دنیا در سلامت و آرامش بودیم، آمدن ما به خاطر کسب آرامش و امنیت در آخرت بود.(2847)
جملات و اشعاری که از توابین در جریان حملات به سپاه شام روایت شده هگی متضمن مفهوم توبه و تجلی آن در رفتن از این دنیا و کسب فیض شهات است. سلیمان بن صرد در آغاز جنگ فریاد می زد: یا شیعه آل محمد! فوالله ما بینکم و بین الشهاده و دخول الجنه و الراحه من هذا الدنیا الا فراق الأنفس و التوبه و الوفاء بالعهد، ای شیعیان آل محمد! بین شما و شهادت، و ورودتان به بهشت و راحت شدن از این دنیا، جز پرواز کردن روحتان، توبه و وفای به عهد فاصله ای نیست و در شعری می گفت:
الیک ربی تبت عن ذوبی - و قد علانی فی الوری مشیبی
فارحم عبیدا غیر ما تکذیبی - واغفر ذنوبی سیدی وحوبی
پروردگارا به سوی تو از گناهان توبه کردم و در میان مردم پیری مرا مشخص می کند. خدایا به بنده خود، بدون اینکه او را تکذیب کنی، رحم نما و گناهانم را ای مولای من ببخشای.
عبدالله بن سعد می گفت:
أرحم الهی عبدک التوابا - و لاتؤاخذه فقد أنابا
لا کوفه یبقی و لا عراقا - لا بل یرید الموت و العتاقا (2848)
خدایا بر بنده تائب خود رحم کن. او را مؤآخذه مفرما، او توبه کرده است. دیگر به نبال کوفه و عراق نیست، بلکه تنها به دنبال مرگ و رهایی یافتن است.
یا رب انی تائب الیکا - قد اتکلت شدتی علیکا (2849)
خدایا من به سوی تو توبه کرده و به تو توکل کرده ام.
صخر بن حذیفه که همراه سی نفر از عموزاده هایش می جنگید، گفت:
الی الله من الذنب أفر - أنوی ثواب الله فیما قد اسر (2850)
من از گناه به سمت خدا فرار می کنم. نیت من در قلبم ثواب الهی است.