تاریخ سیاسی اسلام جلد 2 (تاریخ خلفا)

نویسنده : رسول جعفریان

یادآوری

بسم الله الرحمن الرحیم
و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین
تدوین کتابی در موضوع تاریخ تحولات سیاسی اسلام از آغاز تا پایان عصر اموی، آن هم بر پایه اسناد و مدارک معتبر و مقبول، هدف اصلی پدید آمدن کتاب حاضر بوده است. این که تا چه اندازه در رسیدن به این هدف موفق بوده ایم، به قضاوت خوانندگان عزیز و ارجمند بستگی دارد. جلد نخست این کتاب با عنوان سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و این جلد با عنوان تاریخ خلفا در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
یادآوری این نکته لازم است که بنای نخست این کتاب و طرح اولیه آن در سالهای 63 - 68 طراحی و تدوین شد و پس از آن یکبار دیگر بخش هایی از آن، از نو نگارش یافت. با این حال، این متن همچنان نیاز به بازبینی و اصلاح داشته و دارد، چرا که هر کتاب پژوهشی پس از گذشت چند سال از تألیف آن، می بایست مجدداً مورد بازبینی قرار گیرد. در این میان دوستداران کتاب هم، نامه های مختلفی به نویسنده نوشته و نواقص آن را یادآور می شدند. در نهایت و به رغم اندکی فرصت و دلمشغولی مؤلف به کارهای دیگر، این اثر در اوائل سال 82 مورد بازبینی قرار گرفت. ضمن این بازبینی، بخش هایی از کتاب عوض شد؛ قسمت هایی به لحاظ ویرایشی و املایی مرور گردید و فصولی هم بر آن افزوده شد. آنچه ارائه شده است، طبعاً بی نقص نبوده و لازم است تا در فرصتی دیگر از اساس و با توجه به منابع جدیدی که در این موضوع انتشار یافته، بازنویسی شود.
نویسنده اعتراف می کند که قضاوت هایش در همه ابواب مطابق واقع نیست؛ چرا که لزوماً متخصص در همه این دوره ها نبوده و با منابع، به ویژه منابع تازه پژوهشی که انتشار یافته آشنایی ندارد. با این حال، همان گونه که از منابع بحث به دست می آید، تلاش بر آن بوده است تا در هر بخش، منابع کهن مورد ملاحضه قرار گیرد.
به طور طبیعی باید اعتراف کرد که در این قبیل کارهای نسبتاً پر حجم، نمی توان روی درستی همه استنباطها اصرار داشت، یا مدعی شد که همه منابع دیده شده است؛ یا حتی آنچه دیده شده با دقت فهمیده و از آن استفاده شده است. اما به هر روی، این اثر، محصولی است که طی سالهای گذشته مورد توجه بخش زیادی از علاقمندان به مباحث تاریخ اسلام قرار گرفته و بسیاری از این عزیزان، نویسنده را به اشکال مختلف مورد محبت خود قرار داده اند. باز هم چشم به راه نامه ها و انتقادهایی هستیم که در صورت باقی بودن عمر، آنها را در چاپ های بعدی ملاحضه کرده و متن را اصلاح کنیم.
خوشبختانه اکنون که ویرایش جدید این اثر منتشر می شود، ترجمه انگلیسی همین جلد یعنی تاریخ خلفا نیز توسط انتشارات انصاریان منتشر شده است.
6/4/1382
رسول جعفریان

بخش اول: خلافت ابوبکر

امام علی علیه السلام:
حتی اذا قبض الله رسوله صلی الله علیه و آله رجع قوم علی الأعقاب، و غالتهم السبل، و اتکلوا علی الولائج و وصلوا غیر الرحم، و هجرو السبب الذی امروا بمودته، و نقلوا البناء عن رص أساسه، فبنوه فی غیر موضعه، معادن کل خطیئه و أبواب کل ضارب فی غمره. قد ماروا فی الحیره و ذهلوا فی السکرة علی سنة من آل فرعون: من منقطع الی الدنیا راکن أو مفارق للدین مباین
نهج البلاغه، خطبه 150
و چون خداوند، فرستاده خود را نزد خویش برد، گروهی به گذشته برگشتند، و با پیمودن راه های گوناگون به گمراهی رسیدند، و به دوستانی که خود گزیدند، پیوستند و از خویشاوند گریختند. از وسیلتی که به دوستی آن مأمور بودند، جدا افتادند، و بنیان را از بن برافکندند، و در جای دیگر بنا نهادند. آنان معدن هر گناهند و هر فتنه جو را درگاه و کناه. از این سو بدان سرگردان. در غفلت و مستی به سنت فرعونیان؛ یا از همه بریده و دل به دنیا بسته، و یا پیوند خود را با دین گسسته.

زیر سقف سقیفه

در فصل پایانی کتاب سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره بحران سیاسی موجود در مدینه، در سال پایانی زندگی آن حضرت، سخن گفتیم. طبیعی است، فهم بهتر آنچه در اینجا آمده است، متوقف بر دریافت آن مبحث می باشد. حقیقت آن است که درک درست رخدادهایی که پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، در ارتباط با رهبری جامعه افتاد، و ابوبکر به خلافت رسید، بدون توجه به جناح بندی های موجود در مدینه آن روز ممکن نیست. یک گروه مهم انصار بودند که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاده و نگران آینده خود بودند، آنان به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بی توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی علیه السلام کرده بودند - و شاید احتمال موفقیت او را نمی دادند - در سقیفه اجتماع کردند. حباب بن منذر یکی از سران انصار، در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از
قریش دانست و گفت: این شمشیر آنان بود که اسلام را پیروز کرد. او خطاب به انصار گفت: اینان (مهاجران) از اموال شما (برخاسته) و زیر سایه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند.(1) از سخنان حباب چنین به دست می آید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قریش بوده است.
از سوی دیگر، چند نفر از مهاجران که در دو هفته اخیر زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن اجتماع سقیفه، به سرعت به آن محل رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند. خبر این گفتگوها را خلیفه دوم، بعدها ضمن خطبه ای در مدینه بازگو کرد. او در یکی از سال هایی که زمان خلافتش در مکه بود، شنید که کسی گفته است: بیعت با ابوبکر ناگهانی بوده است و اگر فلانی - یعنی عمر - بمیرد، علی را به خلافت برخواهیم کشید. عمر از این سخن خشمگین شد و خواست تا در همان مکه، در این باره با مردم سخن گوید. عبدالرحمان بن عوف به عمر گفت: اکنون در شهری هستی که همه قبایل عرب در آن حضور دارند، اگر سخنی بگویی، آن سخن در همه شهرها انتشار خواهد یافت. زمانی که عمر به مدینه آمد، بر منبر قرار گرفت و گفت: به من خبر رسیده است که کسانی گفته اند: خلافت ابوبکر ناگهانی (فلته) بوده است. به جانم سوگند که چنین بود، اما خداوند خیر آن را به شما رساند و از شر آن شما را حفظ کرد. پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما خبر دادند که انصار با سعد بن عباده در نزد بنی ساعده اجتماع کرده اند، من و ابوبکر و ابوعبیده به سوی آنان رفتیم، در راه دو نفر انصاری را دیدیم که به ما گفتند: آنان کاری نخواهند کرد که با نظر شما مخالف باشد، اما ما مصمم به رفتن شدیم. در آنجا خطیب انصار گفت: ما انصار، لشکر منسجم اسلام هستیم و شما ای قریش! گروهی از ما بوده و اقلیتی در میان ما هستید. من خواستم سخن بگویم، اما ابوبکر مانع شد و خود گفت: آنچه شما انصار درباره خود می گویید البته درست است، اما عرب، این امر را جز برای این تیره قریش نمی شناسد؛ آنان برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت خانوادگی اند. من پیشنهاد می کنم با عمر یا ابوعبیده (که تنها مهاجران آن جمع بودند) بیعت کنید. خطیب انصار بار دیگر اعتراض کرده و در نهایت گفت: امیری از ما، و امیری از شما باشد.(2) عمر می گوید: من پاسخ دادم: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابوبکر را گرفته با او بیعت کردم.
عمر افزود: پس از آن مهاجر و انصار با او بیعت کردند. (و البته در آن جمع سه مهاجر بیشتر نبود) ما ترسیدیم از آن جمع جدا شویم و بعدها، آنان با کسی بیعت کنند و ما مجبور شویم ناخواسته با او بیعت کنیم! و یا با مخالفت خود فسادی ایجاد کنیم. البته بیعت با ابوبکر فلته و ناگهانی بود، جز آنکه خداوند شر آن را برطرف کرد و میان شما، کسی همانند ابوبکر نیست. از این رو، هر کسی، با شخصیتی بیعت کند بدون آن که این کار با مشورت مسلمین باشد، نه او و نه کسی که با او بیعت شده قابل اطاعت نیستند؛ چنین کاری، هر دو را در معرض قتل قرار می دهد.(3)
خلیفه در این سخنرانی، تنها گزارش مختصری از رخداد سقیفه ارائه داد، اما همین گزارش، بخشی واقعیت را آشکار ساخت. گزارش مفصل سقیفه را از طرق خبری مختلف، ابوبکر جوهری (م 323) در کتاب السقیفه(4) خود آورده است. مورخان دیگر هم کما بیش به آن پرداخته اند. ابن اعثم می نویسد: پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، میان انصار بحث و گفتگوی فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحضه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند. اسید بن حضیر که از اشراف اوس بود به مخالفت برخاست. او گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند؛ بشیر بن سعد خزرجی - رقیب سعد بن عباده - نیز از قریش دفاع کرد. عویم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نبوت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است.(5) گزارش ابن اعثم نشانگر تضاد و رقابت داخلی میان انصار است. اشاره اخیر حکایت از آن دارد که در سقیفه کسانی به یاد امام علی (علیه السلام) بوده اند.
اسید بن حضیر از اوس و بشیر بن سعد عموزاده سعد بن عباده، اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند. می دانیم که بعدها انصار از تسلط قریش ناراضی گشتند. به روایت زبیربن بکار، اوسیان می گفتند: اول بار بشیر بن سعد خزرجی بیعت کرده؛ و خزرجیان می گفتند: اول بار اسید بن حضیر بیعت کرده است(6)! این رقابت برای ابوبکر شناخته شده بود لذا در همان سقیفه گفت: اگر خزرجیان بر این امر تسلط یابند اوسیان از آن نخواهند گذشت، و اگر اوسیان قدرت را بدست گیرند، خزرجیان از آن نخواهند گذشت؛ در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود.(7) به گزارش یعقوبی، عبدالرحمان بن عوف نیز در سقیفه بوده است. این سخن نادرست است. آنچه یعقوبی از او نقل کرده، مطلبی است که وی فردای آن روز در مسجد گفته است: او خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل هستید، اما در میان شما کسی همانند ابوبکر، عمر و علی (علیه السلام) نیست. در این وقت منذر بن ارقم برخاست و گفت: ما برتری کسانی که از آنان نام بردی انکار نمی کنیم؛ در میان این افراد کسی هست که اگر این امر را مطالبه کند با او نزاع نخواهد شد و مقصود او علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. آنگاه بشیر بن سعد و اسید بن حضیر برخاسته، بیعت کردند؛ پس از آن دیگران بیعت کردند به گونه ای که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پا کشته شود.(8) در این وقت براء بن عازب به در خانه بنی هاشم آمد و گفت: با ابوبکر بیعت شد. آنان گفتند: مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد، ما اولای به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم! عباس گفت: به خدای کعبه چنین کردند. یعقوبی می افزاید: مهاجرین و انصار هیچ شکی درباره علی (علیه السلام) نداشتند.(9) طبری و ابن اثیر نیز نقل کردند که انصار یا جمعی از آنان در سقیفه گفتند: ما جز با علی بیعت نمی کنیم.(10) به روایت ابن قتیبه، حباب بن منذر پس از آنکه مشاهده کرد که انصار بیعت می کنند، دست به شمشیر برد؛ اما شمشیر را از او گرفتند. او خطاب به انصار گفت: باید منتظر آن باشند که فرزندانشان برای لقمه ای نان و لیوانی آب، به گدایی، در خانه های قریش بروند.(11)
از نکاتی که همه گزارشگران یادآور شده اند این است که مهم ترین استدلال ابوبکر و عمر مسأله قرابت و خویشی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و سن ابوبکر بود؛ گر چه در برخی نقلها به فضایل ابوبکر نیز اشاره شده است. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زیر بار این تیره قریش نخواهد رفت(12) و تأکید کردند که عرب نمی پذیرد که نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندانی جز آن باشد.(13) ابوبکر در سقیفه گفت: نحن قریش و الائمه منا؛ ما از قریش هستیم و ائمه باید از میان ما باشد.(14) بعدها که علی (علیه السلام) به ابوبکر و عمر اعتراض کرد که چگونه به قرابت استناد کردید در حالی که ما به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیکتر هستیم؟ عمر گفت: عرب دوست نمی دارد نبوت و خلافت در یک خاندان باشد(15)! نبوت از آن شما بود، اجازه دهید خلافت از خاندان های دیگر باشد!
تردیدی نباید کرد که در سقیفه، پس از کنار گذاشتن بیعت با امام علی (علیه السلام)، رقابت قبیله ای آغاز شد و عاقبت با استناد به برتری قبیله ای که قریش داشت، علی رغم محدودیت نفوذ آنان در مدینه آن روز، و البته با استفاده از عنادهای داخلی انصار، قریش به خلافت رسید. توجه به سن ابوبکر و معیار قرار دادن آن نیز مورد نظر موافقان بود، در حالی که امام علی (علیه السلام) جوان بود. زمانی که خبر بیعت به سلمان رسید گفت: مسن ترین را برگزیدید، اما در مورد اهل بیت پیامبرتان به اشتباه رفتید، اگر با آنان بیعت می کردید دو نفر با شما اختلاف نمی کردند.(16) باید دانست که در سقیفه درباره نحوه انتخاب خلیفه و شرایطی که می باید داشته باشد،
هیچ گونه سخن قرص و محکمی از سوی هیچ کس ابراز نشد. البته از روایات جعلی که بعدها برای اثبات حقانیت ابوبکر ساخته شده(17)، و در آنها آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نه تنها او را، بلکه خلفای بعدی را نیز معین کرده، باید گذشت.(18) آنچه مهم است متن مذاکرات سقیفه و رویدادهای حاشیه آن است: انصار حکومت را حق خود می دانستند. مهاجرین - ابوبکر، عمر و ابوعبیده - به سقیفه رفته و اظهار کردند که حکومت حق قریش است. آنان به هیچ حدیثی نظیر الائمه من قریش استناد نکرده بلکه فقط ابراز داشتند که عرب جز زیر بار این تیره نمی رود. در این میان، جمعی از بزرگترین صحابه نظیر زبیر و طلحه(19) در آن لحظه ابوبکر را بر حق نمی دانستند.
بدین ترتیب باید گفت هیچ شیوه و شرایط شناخته شده ای برای انتخاب ابوبکر جز معیارهای قبیله ای - استناد به برتری قریش و پیوند خانوادگی با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - در سقیفه مطرح نشده است. به ویژه باید دانست که قریشی بودن به هیچ روی شرط شرعی خلافت دانسته نشده و حتی سالها بعد، عمر آرزوی زنده بودن سالم مولی حذیفه بن یمان را - که به هیچ روی قریشی نبود - داشت تا او را به جانشینی خود انتخاب کند.(20) کسانی بر این باورند که شرط قریشی بودن از قرن سوم، در فقه سیاسی سنی مطرح شده است.(21) آنچه که به عنوان معیارهای یک خلیفه مطرح شد همین بستگی به قریش و اشاره به سن ابوبکر بود. در واقع این تنها معیارهای جاهلی بود که همراه جدل های سیاسی او را به خلافت رساند، نه ترکیبی از معیارهای جاهلی و اسلامی آن گونه که دکتر خیرالدین سوی مدعی آن است.(22) شواهد دیگری وجود دارد که در ذهن ابوبکر، قریشی و اشرافیت قریشی اعتبار خاصی داشته است. ابن عساکر می گوید: زمانی پس از اسلام آوردن ابوسفیان، بلال و صهیب رومی و سلمان، بر ابوسفیان طعنه زدند. ابوبکر برآشفت که با شیخ قریش و سید آن چنین می کنید؟ آنان خبر را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رساندند و حضرت به ابوبکر دستور داد از آنان که خشمگین شان کرده بود، عذرخواهی کند.(23)
پس از خاتمه بیعت در سقیفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا به روایت براء بن عازب، آنان در کوچه ها به راه افتاده و به هر کس می رسیدند دست او را گرفته، به دست ابوبکر می مالیدند، چه آن شخص بدین کار تمایلی می داشت یا نه؛ براء می افزاید: در آن زمان بود که من به در خانه بنی هاشم رفتم و خبر را به آنان دادم.(24) توجه این گروه در بیعت گرفتن برای ابوبکر تا اندازه ای بود که بنا به نقل ابن ابی شیبه، آنان در مراسم تدفین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند(25)
زمانی که کار بیعت تمام شد، عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تا مردن آخرین اصحابش گفته و در واقع ادعای مهدویت درباره آن حضرت کرده بود، عذرخواهی کرد. او گفت: وی بر این گمان بود که آن حضرت باقی می ماند و کارها را سامان می دهد؛ اما اکنون شاهد است که قرآن در میان آنهاست و با بهترین صحابی آن حضرت نیز بیعت شده است(26)! این حکایت روشنگر آن بود که عمر در انتظار انتخاب خلیفه مورد نظر بود و پس از انجام آن دیگر مشکلی نداشت.
در این وقت کسانی به مخالفت برخاستند. افزون بر دو شخصیت برجسته بنی هاشم یعنی امام علی (علیه السلام) و عباس، کسان دیگری همچون زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابی بن کعب(27)، مخالفت خویش را اعلام کردند. هواداران ابوبکر در خانه ابی بن کعب رفتند، اما او حاضر به باز کردن در نشد(28). نقش اصلی در این ماجرا بر عهده عمر، ابوعبیده جراح، مغیر بن شعبه و خالد بن ولید بوده است. زمانی عمر با شدت و جدیت برای گرفتن بیعت، به در خانه علی (علیه السلام) آمد؛ امام بدو فرمود: امروز حرص تو بر امارت ابوبکر جز برای آن نیست که فردا در دسترس خودت قرار گیرد.(29)
کسانی که در خانه امام گرد آمدند، با برخورد شدید عمر و هواداران وی روبرو شدند.
عمر شمشیر زبیر را گرفت و شکست. آنگاه، ساکنان خانه را به آتش زدن خانه تهدید کرد. درباره اسامی متحصنین در بیت فاطمه (علیه السلام) و نیز کسانی که به زور به اندرون خانه رفتند به منابع ذیل مراجعه کنید.(30)
به گزارش ابن عبدربه، عمر که قبسی آتش در دست داشت، تهدید به آتش زدن خانه کرد، و وقتی فاطمه زهرا(علیها السلام) پرسید که آیا واقعاً قصد چنین کاری دارد؟ او گفت: آری، مگر آنکه این جمع، امری را بپذیرند که امت پذیرفته است(31)! پس از تهدید عمر به آتش زدن خانه بر سر معترضان بود که حضرت فاطمه (علیها السلام) از آنان خواست متفرق شوند؛ زیرا عمر چنین کاری را انجام خواهد داد(32)؟ در واقع گرفتن بیعت، با تهدید آتش زدن، که بعدها مورد عمل برخی از خلفا قرار گرفت (نظیر اقدام عبدالله بن زبیر در گرفتن بیعت از بنی هاشم(33))، می توانست از همینجا نشأت گرفته باشد. البته قریش علاوه بر زور، از مذاکره نیز استفاده کردند. آنان به مشورت مغیره، به سراغ عباس رفتند تا او و خاندانش را در این کار سهیم کنند، و با جلب رضایت او به عنوان عموی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، تا حدودی از دشواری های خود با بنی هاشم بکاهند، اما عباس این دعوت آنان را نپذیرفت.(34)
امیر مؤمنان (علیه السلام) و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تلاش زیادی برای بازگرداندن امر خلافت از ابوبکر و بیعت با امام علی (علیه السلام) کردند؛ اما تلاش آنان ثمری نبخشید. گزارش این تلاشها را ابوبکر جوهری و دیگران آورده اند.(35) در این نکته هیچ جای تردید نیست که به دلیل حق کشی هایی که در جریان میراث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، مسأله فدک(36) و قضیه امامت انجام شد، فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، نسبت به ابوبکر و عمر خشمگین شد و بدون آن که از آنان راضی شود از دنیا رفت.(37) زهری می گوید: امام علی (علیه السلام) حضرت فاطمه را شبانه دفن و ابوبکر را خبر نکرد. او می افزاید: تا پیش از درگذشت فاطمه، نه تنها علی بلکه هیچ یک از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند.(38) امام هم، دلیل بیعت خود را حفظ اتحاد امت اسلامی در برابر مرتدین و کفار یاد کرد.(39) چنان که در برابر سخن ابوسفیان که از او خواست اجازه ندهد تا خلافت در میان بنی تیم بماند فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمانان بوده ای.(40) با این حال در این نکته تردیدی نیست که امام تا پس از رحلت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) با ابوبکر بیعت نکرد.(41) به نقل از مدائنی، زمانی که جنگ با مرتدین آغاز شد عثمان نزد امام علی (علیه السلام) آمده و گفت: تا وقتی که تو بیعت نکنی کسی به جنگ این افراد نخواهد رفت، او همچنان اصرار کرد تا امام را نزد ابوبکر آورد و آن حضرت بیعت کرد و مسلمانان خوشحال شدند.(42) مسعودی می گوید: فاطمه (سلام الله علیها) پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سر قبر آن حضرت آمد، و این شعر را خواند:
قد کان بعدک أنباء و هینمه - لو کنت شاهدتها لم تکثر الخطب(43)
به یقین مخالفت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) برای حیثیت عمومی خلیفه مسأله مهمی بود. او تلاش زیادی کرد تا در نهایت با وی از در آشتی در آید، اما آن حضرت راضی نشد، همین امر سبب شد تا ابوبکر در پایان عمر از این که آن حضرت را ناراضی کرده و به خانه وی هجوم برده اظهار پشیمانی و ندامت کند، این خبر که او در روزهای آخر زندگی گفت: ای کاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتیش قرار نداده بود توسط بسیاری از مورخان اهل سنت روایت شده است.(44)
یکی دیگر از مخالفان ابوبکر، سعد بن عباده بود.(45) او با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، چنان که نقل شده است، بعدها در زمان خلافت خلیفه دوم در شام به قتل رسید. خبر رایج در آثار تاریخی چنان است که جنیان او را کشتند و دو بیت شعر در این باره سرودند. اما حقیقت همان است که بلاذری و ابن عبدربه آورده اند که عمر، فردی شامی را بسوی او فرستاده تا از وی بخواهد بیعت کند و زمانی که او نپذیرفت، او را به قتل برساند و او هم چنین کرد.(46)
تفاوت سیاست ابوبکر با عمر در این بود که عمر معتقد بود که می تواند به زور بیعت بگیرد، اما ابوبکر، اگر هم به این اصل اعتقاد داشت، بکارگیری آن را به مصلحت نمی دانست. در این باره سیاست دوگانه ای را به موضع ابوبکر و عمر نسبت می دهند. در حالی که عمر بر این باور بود که همه باید به زور بیعت کنند، در یک مورد آمده است که ابوبکر ضمن خطبه ای اعلام کرد: من هیچ بیعتی و تعهدی بر عهده علی ندارم و او در کارش آزاد است لا بیعه لی فی عنقه و هو بالخیار من أمره(47)