انقلاب اسلامی به روایت خاطره

مرکز اسناد انقلاب اسلامی‏

اعزام طلاب به سربازی

شاه و دولت برای سرکوب جنبش روحانیان، فرمان اعزام روحانیون قم به سربازی را صادر کردند؛ از این رو تعدادی از روحانیان را دستگیر کرده، و به سربازی فرستاد. آقای هاشمی رفسنجانی از همان طلاب اعزامی به سربازی بود. آیت الله روح الله خمینی در پیامی به طلاب که به سربازی اعزام شده بودند، ضمن دعوت به پایداری، از آنان خواست که در آگاهی سربازان و درجه داران تلاش کنند و تعلیمات نظامی را نیز خوب بیاموزند. آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود این ماجرا را چنین بیان می کند:
من مسئول مکتب تشیع بودم و کارهای آن را شخصا انجام می دادم؛ معمولا روزی یک بار پست خانه می رفتم، برای تخلیه ی صندوق پستی و دریافت نامه های رسیده و ارسال آن چه باید برای نمایندگان و افراد فرستاده می شد. تشکیلاتی نداشتیم که عهده دار این امور باشد. در مسیر پست خانه - در خیابان باجک - به نزدیکی های شهربانی که رسیدم، پاسبانی آمد جلو و من را برد شهربانی. آمادگی و انتظار بازداشت را داشتیم. در شهربانی مرا به اتاقی بردند؛ صحبتی پیش آمد درباره ی درگیرهای رژیم و روحانیت که جزییات آن یادم نیست. تصور من این بود که بازداشت شده ام و در انتظار بازجویی و برخوردهایی از این دست بودم. افراد دیگری را هم آوردند. منتظر بودیم که ما را ببرند به ساواک و موضوع دستگیری روشن بشود و بازجویی و غیره. چند نفری که جمع شدیم ما را سوار ماشین کردند و بردند به اداره ی نظام وظیفه. مقداری معطل شدیم. همان آقایی که در شهربانی با من صحبت کرد، رفت و آمد می کرد به اتاق ها یا زیر زمین. آن روز تعطیل بود. ما را بردند توی دفتر و مسئله ی نظام وظیفه را مطرح کردند گفتند: شما سرباز هستید. گفتم: ما معافیت داریم، چه طور سرباز هستیم؟ من یک کارت داشتم که معمولا به طلبه ها می دادند. ازدواج هم کرده بودم. سه بچه داشتم که اگر به اتکای معافیت تحصیلی نبود، از معافیت های دیگری هم می شد استفاده کرد. با این همه، گفتند کارت تحصیلی لغو شد. دستور اعلی حضرت است و این کارت ارزش و اعتباری ندارد. ما بحث کردیم که مگر شاه می تواند قانون را لغو کند، لغو قانون مراحل خاصی دارد که باید آن مراحل را بگذارند و پیش از طی شدن آن مراحل نمی شود. ما الان این کارت را در دست داریم که بر حسب قانون به ما داده شده است. به ما فهماندند که مسئله سیاسی است و ناگزیر باید بروید....
حضرت امام محبتی کردند و چلوکبابی فرستادند برای ناهار. آن روزها هم در عالم طلبگی، چلوکباب قابل توجه بود، بعدها پیرامون همین مسئله ی سربازی ما و چلوکباب و غیره شوخی هایی درست شد. آشیخ نصرالله بهرامی می گفت: وقتی سربازگیری خدمت امام مطرح شد و این که شما را بردند به سربازی، امام به شوخی فرمودند: او را چرا؟ او که چهل سالش است! البته من چهل سال کمتر داشتم، بیش از سی سال نداشتم...
در مرخصی ها دو سه بار هم خدمت امام رفتیم، دیگران هم بودند. پیامی برای امام از پادگان فرستادم، چون احتمال می دادم که برای حل این مشکل و رفع گرفتاری طلبه ها از امام امتیازی بگیرند. در آن پیام نوشتم که وضع این جا خیلی خوب است، دنیای جدیدی است، مشکل خاصی هم نیست. با اسلحه و استفاده از آن آشنا می شویم. نظام جمع و دویدن و سحر خیزی و ورزش صبح گاهی برای طلبه ها سودمند است،....پیامی که برای امام فرستادم موثر بود و در یکی از سخنرانی ها یا بیانه ها به آن اشاره کردند. البته دقیقا نمی دانم که تا چه حد در آن اظهارات، پیام من موثر بوده است. این موضع گیری امام را هم - که در اعلامیه ای بود - من آن جا پخش کردم، که دست سربازها رسید، و کم کم حساس شدند. حدس می زدند که کار من باشد، ولی سندی هم نداشتند، رد پایی از خودم نگذاشته بودم(75).
امام به همین مناسبت، به مناسبت چهلم فاجعه ی فیضیه، اعلامیه ای صادر کرد و از رژیم به سختی انتقاد کرد. ایشان، همچنین پس از انجام برگزاری مراسم چلهم فاجعه ی فیضیه در آغاز درس خود سخن رانی مفصلی درباره ی فاجعه ی فیضیه ایراد کرد و هجوم به فیضیه را بدتر از هجوم مغول دانست:
یک مملکتی که باید به صلاح و به صحت معرفی بشود، در جامعه ی بشر معرفی شد به مرکز فساد و مرکز هر چیز که شما بخواهید اسمش را بگذارید، از آن بدتر بخواهیم بگوییم مثل زمان مغول است، نمی توانیم همچون بی احترامی به مغول بکنیم. آن ها یک جمعیتی بودند، کفار و شاید مهدور می دانستند دم ما را، و وارد شدند در مملکت برای گرفتن مملکت اجنبی، آن هم مملکتی که بر خلاف مسلک آن ها و دیانت آن ها بود و کردند آن کارهایی را که کردند این جا. در این قضایا، این ها مدعی اسلام هستند، مدعی ایمان هستند، مدعی تشیع هستند، در عین حال که با این ادعاها امرار روزی می کنند و امرار حیات می کنند، کارهایشان همان کارهایی است که مغول باید انجام بدهد، چنگیز باید انجام بدهد. در مراکز علمی می ریزند، خون بچه های شانزده و هفده ساله می ریزند، خراب می کنند مرکزهای علمی را، به علما اهانت می کنند، فحش های ناموسی می دهند، در حبس می برند، زجر می کنند، می کشند، می زنند، خونخواری می کنند، در عین حال نطق می کنند، اظهار اسلامیت می کنند، اظهار تشیع می کنند، اظهار کشف کرامت می کنند(76).
آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی متذکر شد که رژیم در زمان حیات آیت الله بروجردی هم در اندیشه ی تحقق برنامه های خود بود، اما وجود آیت الله بروجردی مانع بود. پس از درگذشت وی آن ها زمینه را مساعد دیدند و برای نابودی روحانیت به دنبال آن نابودی اسلام و نفع رساندن به اسرائیل و عمال اسرائیل نقشه کشیدند. آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی گذری بر وقایع طرح مسئله ی لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی کرد و طرح حق رای زنان را نیز شیطنتی برای انعطاف نظر عامه ی مردم تلقی کرد تا مردم به موضوع اصلی نظر و دیدگاه آن ها - که الغای قرآن بود - توجهی نکنند. آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی، تبلیغات رژیم را درباره ی هجوم دهقانان به مدرسه ی فیضیه به یاد انتقاد گرفت:
اگر این ها دهقان ها بودند، پس چرا این دستگاه انتظامی کمکشان می کرد؟
ایشان همچنین در سخن رانی خود اسرائیل را مشاوران شاه و حکومت دانست:
ما می خواهیم که مملکت ما از آن نقطه ای اولی اش تا آخرش جوری باشند طوری سلوک کنند که مایه ی افتخار یک مملکتی باشد، بگویند آقا ما امیرکبیر داریم، وزرای سابق، مشاور سلاطین سابق علما بودند، علی بن یقطین بوده است، گاهی ائمه ی اطهار علیهم السلام بوده اند، حالا مشاورین کیان اند؟ اسرائیل؟ مشاورها اسرائیل از یهود(77).
آیت الله خمینی همچنین نفوذ و توان روحانیت را که در بسیج مردم گوشزد نمود و از سکوت آنان انتقاد کرد:
وای بر این مملکت، وای بر این هیئت حاکمه، وای بر این دنیا وای برما، وای بر این علمای ساکت، وای بر این نجف ساکت، این قم ساکت، این تهران ساکت، این مشهد ساکت، این سکوت مرگبار این می شود که زیر چکمه ی اسرائیل، به دست همین بهایی ها، این مملکت ما، این نوامیس ما پایمال بشود... سکوت، امروز سکوت همراهی با دستگاه جبار است(78).
همچنین ایشان در فرازهایی به طور مستقیم از شاه انتقاد کرد:
می فرستند منزل آقایان که اگر نفستان در فلان قضیه درآید، فرموده اند اعلی حضرت فرموده اند. اگر نفس شما درآید، می فرستیم منزل هایتان را خراب می کنیم، خودتان را هم می کشیم، نوامیستان را هتک می کنیم. این وضع ماست با این اعلی حضرت، اگر این ها راست می گویند. اگر دروغ می گویند، پس ایشان بگویند دروغ می گویند.... من نصحیت کردم به شاه، فرستادم آدم آن جا، در آن اول امر قبل از رفرنداوم به وسیله ی بهبودی، به وسیله ی پاکروان پیغام دادم به او، آقا نکن این کار را، این رفراندوم را نکن، این خوب نیست برای شما، این کار را بکنید، دست به این قانون نزن. اگر امروز ارسنجانی چهار تا رعبت را بیاورد برقصاند و بگویند زنده باد؛ فردا چهار تا رعبت می آیند و می گویند مرده باد، نکن این کار را، صلاح نیست بکنی این کار را، گوش نکرد، دیدید چه جور شد. دو هزار نفر رای نداشتند این ها، باقی اش زور بود(79).

دهه ی اول محرم سال 1342

فرارسیدن ایام محرم، فرصت گران بهایی برای رهبری نهضت روحانیان فراهم آورد. روحانیان و مبلغان دینی با ذکر حادثه ی فیضیه، احساسات ضد شاهی را بر می انگیختند. در تهران نیز دهه ی اول ماه محرم پر از شور و التهاب بود. دانشجویان دانشگاه، بازاریان و روحانیان و طلاب، دهه ی عزاداری محرم را به تجمع های سیاسی - مذهبی ضد شاه و دربار تبدیل کرده بودند. رژیم شاه که از تحرک گسترده روحانیان در ایام محرم آگاه بود، در آغاز، جمعی از وعاظ را احضار و تهدید کرد که در هنگام وعاظ و سخن رانی درباره ی سه موضوع سخنی نگویند: 1 - بر ضد شخص اعلی حضرت سخنی نگویند 2- از اسرائیل و آن چه مربوط به اسرائیل است، چیزی نگویند 3 - نگویند اسلام و قرآن در خطر است و دستگاه را ضد اسلامی نخوانند.
آیت الله روح الله خمینی هم به محض آگاهی از چنین تهدیداتی در تاریخ 5/3/1342 به مبلغان مذهبی این التزامات و تهدیدها را فاقد ارزش قانونی دانست و سکوت در این ایام را تایید دستگاه جبار می داند(80) شخص شاه نیز در سخنرانیهای اوایل خرداد، همواره روحانیان و اعتراض کنندگان را تهدید می کرد؛ از این روی احساس می شد که رژیم برنامه ی خشونت گسترده ای را برای اعتراضات و تظاهرات تدارک دیده است.
در تهران هیئت های مذهبی در ایام محرم به شدت فعال شدند. آنان در پرچم های عزاداری خود شعارهایی نوشته بودند که الهام گرفته از سخن رانیهای آیت الله خمینی بود و دانشجویان دانشگاه تهران نیز در راه پیمایی های مذهبی - سیاسی فعال بودند. آن ها از مسجد هدایت به کانون آگاهی بخش آیت الله طالقانی حرکت کردند و تا بازار و سپس تا میدان قیام به حرکت خود ادامه دادند. دانشجویان با حضور در مدرسه ی حاج ابوالفتح نیز پشتیبانی خود را از حرکت روحانیان به رهبری آیت الله خمینی ابراز کردند.
روزهای دهم و یازدهم محرم تهران آبستن حوادث بود. راه پیمایی مذهبی، کاملا شکل سیاسی به خود گرفته بود. فعالان وابسته به هیئت های موتلفه در روز عاشورا، هیئت های مذهبی را آماده ی حرکتی سیاسی - مذهبی کرده بودند حاج مهدی عراقی در ناگفته ها چنین می گوید:
گفتیم که مقدمات ماه محرم داشت پیش می آمد. جمعیت موتلفه تصمیم گرفت که اولا سعی کند در ماه محرم گوینده ها یک مسئله ی واحدی را مطرح کنند، دوم این که خود جمعیت هم یک کاری را انجام بدهد. اولین کار علنیش دعوت مردم برای به حساب حرکت روز عاشورا از مسجد حاج ابوالفتح (میدان قیام) به طرف دانشگاه.... ولی یک حساب این جا ما می کردیم که روز عاشورا از آن محلی که ما می خواهیم راه بیفتیم دو دسته ی معروف هم از آن محله راه می افتد: یکی دسته ای که مربوط به مرحوم طیب بود، یکی هم دسته ای که مربوط به حسین رمضان یخی بود که حساب می کردیم دولت یک وقت ممکن است از وجود اینها استفاده بکند. نقشه کشیدیم کلا بیاییم برویم هم طیب را ببینیم و هم حسین رمضان یخی را ببینیم.
برای دیدن مرحوم طیب، برادری دارد که با خود ما همکار است، به حساب، او هم کوره پز بود به اسم مسیح خان. مسیح خان را دیدیم با او صحبت کردیم و گفتیم که ما منزل آقا بودیم و آن جا به مناسبتی صحبت شد و اسم داداش وسط آمد (طیب خان وسط آمد) به این که بچه ها گفتند که این دسته ای که روز عاشورا ما می خواهیم راه بیندازیم ممکن است طیب خان این ها بیایند و نگذارند و به هم بزنند و آقا درآمد گفتش که نه، این ها علاقه مند به اسلام هستند و این ها هم اگر یک روزی یک کارهایی کرده اند، آن عرق دینش بوده، روی حساب توده ای و کمونیست ها و اینها آمده اند یک کارهایی کرده اند. این ها کسانی هستند که نوکر امام حسین (ع) هستند، در عرض سال همه ی ذکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند، چه بکنند و از این حرف ها، خاطر جمع باشید. ما در ضمن خواستیم که هم این حرف آقا را برویم به دادش بگوییم و هم این که به او توجه بدهیم. گفت: باشد. همان جا که نشسته بود یک تلفن کرد به طیب، بعد از احوال پرسی و این ها گفتش که دادش یک چند تا هستند، بعد از ظهر می خواهند بیایند تو را ببینند.
گفت: باشد من خانه هستم. ما فرستادیم میدان و یک مشت از این برو بچه های کوتاه و بلند، بچه های خود میدان که زبان خود طیب را هم بلندند، بعد از ظهر آمدند دفتر و ده پانزده تا کوتاه و بلند شدیم و رفتیم خانه ی طیب خان، رفتم جریان را عین همین برایش گفتم. گفتم که آره این مشکلی است. گفتش که این ها عید هم از ما می خواستند استفاده بکنند (همان جریان مدرسه ی فیضیه بود. جریان به هم زدن قم هم در قبل از مدرسه ی فیضیه) آمدند به سراغ ما و ما به آن ها جواب ندادیم. شما خاطر جمع باشید که این ها تا حالا چندین بار سراغ ما آمدند و ما جواب رد به آن ها داده ایم حالا هم همین جو(ره) همان جا دست کرد یک صد تومان داد به اصغر - پسرش - گفت می روی عکس حاج آقا را می خری می بری تو تکیه. به علامت های تکیه شان عکس حاج آقا را هم آویزان کردند.(81)
حاج مهدی عراقی در خاطرات خود می گوید: همین برنامه ی صحبت کردن و گفتگو با رمضان یخی هم موفق بوده است. وی در خاطرات خود آورده است که پلیس به محض آگاهی از برنامه ی ما، در مسجد حاج ابوالفتح، را بست، اما صبح روز عاشورا در مسجد را برخی از جوانان به زور باز کردند و مخالفت یک دسته از اوباش محل، که به دستور دولت انجام شده بود نیز نتوانست برنامه ی عزاداری را تعطیل کند و جمعیت صبح آن روز حرکت کرد:
نزدیکی های ساعت 9 - 5/8 بود که جمعیت حرکت کرد. پلاکاردهای مختلفی بود علیه امپریالیست آمریکا، علیه صهیونیست، علیه اسرائیل بود، به نفع مسلمین بود، علیه رفراندوم بود، به طوری کلی این مسائلی بود که روی پلاکاردها نوشته شده بود، جمعیت آن روز را دو روایت در اطرافش گفتند. یکی در حدود 70 هزار نفر و یکی هم در حدود 120 هزار نفر که اینها حرکت کردند از مسجد حاج ابوالفتح که میدان شاه (قیام) بود به طرف سرچشمه و مجلس. (میدان بهارستان) دم مجلس یکی از بچه ها به نام محمد علی جلالی شروع کرد به صحبت کردن. به اندازه یک ربع بیست دقیقه ای آن جا صحبت کرد، بعد دو مرتبه حرکت کردند به طرف مخبر الدوله. در مخبر الدوله دو نفر صحبت کردند، مرتضی زمردیان صحبت کرد در اطراف بازداشت مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی که در آن موقع بازداشت بودند، به خصوص آیت الله طالقانی را که سه روز بود رها کرده بودند.
برادر دومی که صحبت کرد در اطراف رفراندوم و بطلان رفراندوم را اعلام کرد و صحبت هایشان قریب به این مضامین بود؛ این جمعیتی که الان در این جا هست به حساب تیتر اولش هم این بود، آن هایی که دم از رفراندوم قلابی می زدنند بیایند و از نزدیک گوشه ای از این رفراندوم حقیقی را بنگرند. بعد تشریح کرد که تمام مجالس و محافلی که در این ایام، به خصوص امروز در سراسر ایران به وجود آمده، همه بالاتفاق اعلام می کنند که ما در رفراندوم شرکت نکرده ایم، پس روی چه حسابی بود که این ها حدود 5 میلیون و خرده ای توانسته اند اعلام رای بکنند و با صحیح است مردم، گوینده روبرو شد.... از آن جا حرکت کردیم، از مخبر الدوله حرکت کردیم و دم عوض شد، دم مربوط به آقای خمینی شد: خمینی خمینی خدا نگهدار تو - بمیرد بمیرد دشمن غدار تو یا دشمن خونخوار تو. از مخبرالدوله دم به این صورت به حساب در آمد.
بنا به خاطر حاج مهدی عراقی، جمعیت معترض به سوی دانشگاه تهران حرکت می کند:
در بالا سر دانشگاه هم دو نفر صحبت کردند: یکی شیخ الاسلامی بود که از بچه های نهضت بود، یک هم از بچه های خود ما بود که صحبت کرد. آن جا هم اعلام هم بستگی خودشان را با دانشجوها کردند و گفتند که ما از یک مکان مقدس آمده ایم و به یک مکان مقدس دیگر می خواهیم این برنامه را ختم بکنیم، از مسجد به دانشگاه.
البته جمعیت معترض، این مسیر را دوباره از دانشگاه به سوی بازار ادامه داد و در بازگشت، نزدیک کاخ مرمر در حالی که دستشان را به طرف کاخ دراز می کردند، دوباره شعار خمینی، خمینی خدا نگهدار تو - بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو را سر دادند. حاج مهدی عراقی همچنین در خاطرات خود می گوید که در بعد از ظهر همان روز و روز بعد، دسته هایی از مسجد شاه (امام خمینی) به راه افتادند(82).
محسن رفیق دوست نیز خاطرات خود را از تظاهرات سیاسی - مذهبی این ایام چنین بازگو می کند:
نزدیک محرم که شد باز دستور حضرت امام آن موقع این بود که در مراسم عاشورا از آن سال موضوعات روز مطرح بشود که دم روز بعد داده شود، یکی از چیزهایی که من یادم است یک دمی ساخته بود مرحوم خوشدل که حتما معروف است قم گشته کربلا، هر روزش عاشورا، فیضیه قتل گاه، خون جگر علما، شد موسم یاری مولانا الخمینی، یا صاحب الامر این ساخته شده بود. که آن موقع ما با یک عده از دوستانمان توی بنی فاطمه بودیم، حالا یادم است که روز قبل از تاسوعا یعنی شب تاسوعا، توی خیابان هفده شهریور فعلی و شهباز آن موقع ظاهرا یا خانه ی حاج کاظم خوشگرد بود یا خانه ی حاج تقی وهاب آقایی یکی از این دو تا - هر دوی آن ها خدا رحمتشان کند از مومنین تهران بودند - ما جوان ها جمع شدیم توی یک اتاق و ای دم را به اصطلاح تمرین کردیم، بچه هایی که با هم بودیم که آن موقع ما به عنوان جوانان مسجد محمدی معروف بودیم؛ یک عده ای بودیم با هم دوست بودیم که توی خیابان خراسان یک مسجدی داشتیم که هر سال کار با زمان جشن تولد امام حسن (علیه السلام) بود که حالا آن هم باز اگر یادم باشد بگویم، که آن خودش اصلا موضوع سیاسی بود خیلی مفصل می گرفتیم، مسجد کوچکی داشتیم که البته الان بزرگ تر شده، ولی خیلی بزرگ می گرفتیم که از همه ی تهران می آمدند آن جا توی آن جشن شرکت می کردند. خلاصه این دم را تمرین کردیم. آن موقع حالا توی آن هیئت ها یواش این جسارت پیدا می شد که شعار انقلابی بدهند. فردای آن روز که رفتیم بازار با هم قرار گذاشتیم سر یک ساعت معینی شروع کردیم و این دم را توی هیئت بنی فاطمه که یکی از بزرگ ترین هیئت ها دسته جات تهران بود دادیم، روز عاشورا هم دادیم و خوب همان وقت که توی بازار داشتیم می آمدیم، یک دسته ی دیگر هم می آمد به نام دسته ی قنات آباد که باز به هم خوردیم؛ آن ها یادم است که این دم را می دادند که یحلل عالم یحلل عالم، یحلل خمینی زعیم الاعظم باز آن ها هم این دم را می دادند که دیدیم نه، این کار عمومیت دارد و دسته جات مختلف دارند این دم را می دهند. شب که آمدیم هیئت بنی فاطمه هم بازرگانی مثل شهید عراقی و این ها در ارتباط بودیم از دو روز قبلش بحث یک دسته ی سیاسی مطرح شده بود که بعد تصمیم گرفتم که یک دسته ای را راه بیندازیم از مسجد حاج ابوالفتح تهران به دانشگاه و این از روز تاسوعا اعلام شد. توی جاهای مختلف، دسته جات مختلف که یک چنین دسته ای حرکت می کند، خود ما احتمال نمی دادیم که آن چه که دیدیم تحقق پیدا بکند. ولی وقتی صبح آمدیم دیدیم که درب مسجد حاج ابوالفتح را بستند. بالاخره درب مسجد حاج ابوالفتح به زور باز شد و جمعیت آمد، جمعیت چون روز (قبل) بود.
(در) میدان قیام فعلی یا میدان شاه سابق. خوب مسجد بزرگی هم (بود که) البته نه به آن جمعیت (مسجد حاج ابوالفتح ولی) بالاخره مسجد پر شده بود. قرار شد که حرکت را شروع (کنیم) که به این صورت بود: برای اولین بار دسته جاتی که حرکت می کردند منظم بودند، دسته جات ده نفری که یک طرف خیابان به صورت منظم حرکت می کردند و من هم یک موتوری داشتم زیر پایم بود و همین جور که مرتب دسته پیچیده بود توی خیابان امیر کبیر آن موقع (و اول خیابان امام خمینی فعلی) مرحوم عراقی به من گفت که ببین ته دسته کجاست؟ من با موتور آمدم، دیدم هنوز مسجد حاج ابوالفتح خالی نشده و این جور دسته ای تشکیل شد و همین جور داشت جمعیت می آمد و می رفت. البته خوب همین جور بود و تا رسیدیم جلوی دانشگاه و دم های زیاد) دیگر، (ولی) آن روز باز دم غالب این بود:
گفت عزیز فاطمه (علیه السلام)به زیر تیغ می روم، زیر ستم نمی روم؛ و دم های باز این جوری و اسم امام و این حرف ها.
دسته ی خانم ها (هم شرکت داشتند) یک عده از (ما و دیگر) برادرها که به اصطلاح در تشکیل این راه پیمایی شرکت داشتند سعی بود که (با نشان دادن) همین نظم (به اصطلاح می خواستیم) بگوییم که این سازمان دهی شده است. بر گشتیم توی خیابان ولی عصر (عج) فعلی (پهلوی سابق) جلوی کاخ مرمر که آن زمان محل اقامت شاه بود رسیدیم یک مرتبه جمعیت برگشتند طرف کاخ و همه ی دست ها را به طرف کاخ تکان می دادند که می گفتند:
گفت عزیز فاطمه، الا یزید بی حیا، زیر ستم نمی روم خلاصه مشخص هم بود که خطاب به شاه است(83).

سخن رانی امام، دستگیری و قیام 15 خرداد

در روز عاشورای آن سال، یعنی 13 خرداد، قم آبستن حوادث جدی بود. رژیم از عزم آیت الله روح الله خمینی برای ایراد سخن رانی آگاهی داشت و بر اساس زمینه های قبلی هم می دانست که این سخن رانی بر ضد رژیم خواهد بود؛ از این رو از راه های مختلف ایشان را تهدید کردند و به او ابلاغ کردند که اگر ایشان در مدرسه ی فیضیه سخن رانی کند، کماندوها به مدرسه خواهند ریخت و آن جا را به آتش و خون خواهند کشاند. ایشان هم در پاسخ به این تهدید گفت: ما هم به کماندوهای خود دستور می دهیم که فرستادگان اعلی حضرت را تادیب نمایند(84).
امام، ساعت 4 بعد از ظهر عاشورای 1342 عازم مدرسه ی فیضیه شد تا با سخن رانی خود مرحله ی جدیدی از مبارزه با رژیم را آغاز کند. ایشان پای به مدرسه گذارده بر بالای منبر قرار گرفته، برای هزاران نفری که آن جا بودند، سخن رانی تاریخی خود را ایراد کردند امام سخن رانی خود را با نگاهی به تاریخ اسلام و مبارزه ی حسین بن علی (علیه السلام) با دستگاه جور یزیدی آغاز کردند و آن را در پیوند با مبارزات اخیر عالمان شیعی با دستگاه شاه دانستند:
گاهی که وقایع روز عاشورا را از نظر می گذرانم این سوال برایم پیش می آید که اگر بنی امیه و دستگاه یزید بن معاویه تنها با حسین (علیه السلام) سر جنگ داشتند، آن رفتار وحشیانه و خلاف انسانی چه بود که در روز عاشورا با زن های بی پناه و اطفال بی گناه مرتکب شدند؟ بچه ی خردسال چه تقصیر داشتند؟ نظرم این است آن ها با اساس، سرو کار داشتند. همین فکر در ایران داشت (گسترش پیدا می کرد) اینها با بچه های شانزده، هفده ساله ما چه کار داشتند؟ سید شانزده هفده ساله به شاه چه کرده بود؟ به دولت چه کرده بود؟ به دستگاه های سفاک چه کرده بود؟ لکن این فکر پیش می آید این ها با اساس مخالف اند... اسرائیل نمی خواهد در این مملکت دانشمند باشد، اسرائیل نمی خواهد در این مملکت علمای دین باشد. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد. اسرائیل به دست عمال سیاه خود مدرسه را کوبید....این چیزهایی که مانع هستند، چیزهایی که سد راه هستند، این سدها را می شکنند، قرآن سد است باید شکسته شود، روحانیت سد راه است باید شکسته شود.
آیت الله روح الله خمینی در فراز دیگری از سخنان خود، ضمن انتقاد شدید از سخنان اهانت آمیز شاه در قم که علمای شیعی را مفت خور نامیده بود، چنین گفت:
... مایی که مرحوم آقای بروجردی مان وقتی که از دنیا می رود ششصد هزار تومان قرض می گذارد، ایشان مفت خورند؟ اما آن ها که بانک های دنیا را پر کرده اند، کاخ های عظیم را روی هم ساخته اند و باز رها نمی کنند این ملت را، و باز دنبال این هستند که سایر منافع این ملت را به خودشان یا اسرائیل برسانند این ها مفت خور نیستند. دنیا قضاوت کند، باید ملت قضاوت کند که مفت خور کیست.
آیت الله خمینی، سپس به طور مستقیم شاه را خطاب قرار داد:
آقا من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه، ای جناب شاه، من به تو نصیحت می کنم، دست بردار از این کارها، آقا اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی همه شکر کنند.
سپس ایشان خاطره ی خود را از شادی ملت به هنگام رفتن رضا شاه از ایران بیان کرد و به شاه نصیحت کرد که از سرنوشت پدرش عبرت بگیرد. او در این سخن رانی همچنین طرح تساوی حقوق زن و مرد و به سربازی بردن زنان را القائات بهاییان به شاه خواند. نیز به شاه، از کشیده شدنش بر ضد روحانیت و اسلام به وسیله ی ساواک و عمال اسرائیل هشدار داد(85).
این سخن رانی - که در سیر مبارزات جنبش مخالفت و اپوزیسیون در برابر شاه خاصه از نظر حمله ی مستقیم به شاه توسط یک رهبر مذهبی بی مانند بود - نقطه ی عطفی در مسیر مبارزات بعدی شد. شاه که دیگر نمی توانست مخالفت های عریان و شدید امام را تحمل کند، در نیمه شب 15 خرداد او را دستگیر و روانه ی زندان کرد، پس از دستگیری امام، قیام خونین مردم در قم، تهران و شهرهای دیگر شکل گرفت؛ قیامی که دیگر از نظر اپوزیسیون ایران، هرگونه اصلاح درون ساختاری بی معنا می شد. از درون همین تجربه بود که اندیشه ی مبارزات مسلحانه هم شکل گرفت.
چنان که گفتیم قیام پانزده خرداد با دستگیری آیت الله خمینی آغاز شد. اکنون چگونگی شروع این حرکت را در قم و تهران در پرتو خاطرات شاهدان و ناظران و بازیگران آن روی داد مهم پی می گیریم.
در خاطرات علی جنتی درباره ی قیام پانزده خرداد در قم چنین آمده است:
یکی از حوادث بسیار تعیین کننده در انقلاب ما سخن رانی امام بود در روز عاشورا در سال 42. من خودم (در) آن سخن رانی حضور داشتم مدرسه ی فیضیه همین طور کامل پر بود. این میدان آستانه هم که یک مقداری الان تغییرات جزئی کرده نسبت به آن گذشته آن هم به طور کامل پر بود و من در ابتدای آستانه آن جایی که یک کیوسک روزنامه فروش هم آن وقت بود - الان نمی دانم هست یا نه - آن جا نشسته بودم و سخن رانی امام را گوش می کردم - بلند گوها تقریبا صدا را به همه جا می رساند - در صحن بزرگ و صحن کوچک هم یک عده ی زیادی به سخن رانی امام گوش می کردند (سخن رانی) قبلا اعلام شده بود و به هر حال از قبل قرار بر این بود که در آن روز امام تشریف بیاورند و سخن رانی بکنند و این به اطلاع مردم رسیده بود. خوب هم روز عاشورا هم از شهرستان ها هم آمده بودند بسیاری و هم آوازه ی امام به هر حال در شهرهای مختلف پیچیده بود مشتاق بودند، آمدند من آن چه که هنوز در گوشم کاملا طنین انداز هست آن صدای امام هست که ایشان در ابتدای سخنشان فرمودند که ای شاه ای بدبخت، من تو را نصیحت می کنم و این ها مثل یک پتک کوبنده ای بود که به هر حال بر پیکره رژیم فرود می آمد و جمعیتی که آن جا بودند یک جمعیت بسیار هیجان زده ای بودند از این سخنانی که در آن شرایط پلیسی آن زمان هیچ کس جرئت نداشت به هیچ وجه این گونه سخن بگوید و این طور شخص شاه را مورد خطاب قرار دهد.... آن روز که مسئله پیش نیامد یعنی در آن روز حادثه ای که بود همان حادثه ای بود که دو روز بعد آن اتفاق افتاد دوازدهم محرم مصادف با پانزدهم خرداد بود که آمدند امام را دستگیر کردند، ما در منزل خودمان یک همسایه ای داشتیم که در منزل ما می نشست، ایشان کارمند اطلاعات شهربانی بود به نام آقای عیوضی، اهل اراک بود خیلی هم آدم متدینی بود و نسبت به اسلام و انقلاب وفادار بود. ایشان صبح خیلی زود یعنی بعد از اذان صبح آن وقت ها بود که ایشان به حساب آمد پدر من را صدا کرد و گفت که خلاصه آقای خمینی را دیشب دستگیر کردند و بردند به سمت تهران و آن طور که ایشان نقل می کرد یک مجموعه ای از کماندوها و عناصر ساواک این ها آمده بودند آن جا و به هر حال دور خانه ی امام را بعد از نیمه شب گرفته بودند، بعد هم از دیوار خانه بالا رفتند. همین منزل یخچال قاضی که بعدا بعضی از افرادی که خودشان؛ در حادثه بودند، تعریف کردند که آن وقت، وقتی که این ها از دیوار بالا رفتند، امام مشغول تهجد بودند و نماز و این ها لله باز بعضی از افراد که شاهد بردن امام به تهران بودند. آن گفتند که ما دیدیم که یک فولکس واگن مشکی رنگی را بسیاری از ماشین های پلیس آن را احاطه کرده بود که حدود کهریزک دیده بودند که امام در آن فولکس واگن بودند دارند به سمت تهران می برند. خوب خیلی سریع خبر دستگیری امام در شهر قم منتشر شد و فکر می کنم شاید حدود ساعت 8 - 5/8 بود همه تقریبا راه افتادند به سمت خانه ی امام و به سمت حضرت معصومه (س). من هم یادم است که آمدم دیدم شهر ملتهب است و همه دارند به سمت حرم می آیند و مغازه ها هم بسیاری اش بسته بود. آمدیم در همین صحن بزرگ حضرت معصومه (س) در این ایوانی که ضلع جنوبی صحن روبروی حرم هست، به طرف خیابان ارم، این جا اجتماع بسیار عظیمی جمع شده بودند که بعد از یک مدتی حاج آقا مصطفی تشریف آوردند. ایشان ایستادند برای مردم سخنرانی کردند و دلداری دادند و این که به هر حال خدا با ماست و حق پیروز است و ما پیروز هستیم و نترسید. هراس نداشته باشید و حمایت خودتان را ادامه بدهید و سخن رانی هیجانی داشته و بعد شاید یکی دو ساعت این جمعیت در بین خودشان یک حالت ولوله ای بود و یک مرتبه من دیدم که همه راه افتادند به طرف همین خیابان آستانه می آیند و سمت چهار راه آذر و به سمت مسجد امام حسن عسگری (علیه السلام) و یک عده از طرف پل آهنچی می آمدند آن طرف رود خانه و بروند به سمت خیابان تهران و همان لحظه هم شعارها شروع شده بود. من به خوبی یادم هست که در همین خیابان آستانه دیدم که یک جمعیت عظیمی از زن ها راه افتادند و به خصوص در پیشاپیش آن ها یک خانمی بود که خیلی خانم قوی هیکلی بود و این چادرش را همین جوری بسته بود پشت گردنش، یک کارد خیلی بزرگی هم دستش گرفته بود و شعار می داد یا مرگ یا خمینی و زنان هم پشت سرش شعار می دادند و می آمدند به سمت همین خیابان آذر، دسته جات دیگری هم به همین ترتیب می آمدند. من باز وقتی آمدم رسیدم نزدیک مسجد امام حسن (ع)، همین سر چهار راه آذر دیدم که این ماشین های ریوی ارتش با سرعت و پشت سر هم به صورت یک ستون دارند از خیابان باجک که شهربانی در آن جا قرار داشت این ها دارند می آیند و می روند روی همین پلی که جنب مسجد امام حسن عسگری (علیه السلام) هست و می روند به سمت چهارراهی که آن وقت معروف به چهارراه شاه بود که در واقع یک طرفش به ایستگاه راه آهن می رفت، یک طرف هم به تهران، به آن سمت همه دارند هجوم می آورند و می روند و بعد از مدتی هم صدای تیراندازی به وضوح شنیده می شد و جمعیتی که آن حدود بودند. ولوله ای بود بین آن ها که حالا یک عده می گفتند این تیر هوایی است و نترسید و چیزی نیست و برویم جلو و من آمدم دم پل دیدم خیلی شدید تیراندازی دارد می شود صدای تیراندازی از آن جا می آید. یک مقداری برگشتم به سمت همین بازار، همین حدود بود که دیدم که ماشین های مختلفی این ها یک عده افرادی را که زخمی شده بودند، همین طور داخل ماشین در صندوق عقب ماشین انداخته بودند و بوق زنان می آمدند با سرعت که می رفتند به سمت انتهای خیابان آذر که بیمارستانی به نام بیمارستان نکوئی معروف بود آن جا می بردند و دیدم که کسی دارد می گوید که ببین می گویی تیر هواییه، تیر هوایی نیست. این همه را زدند این ها همه زخمی شدند، این ها زخمی بودند داشتند می بردند و این ها خوب ما به هر حال آن وقت من سن زیادی هم نداشتم. خیلی وحشت زده شده بود. آمدم سریع منزل اتفاقا والده ام توی همین حرم و صحن و این ها بودند ایشان هم آمده بود از پل آهنچی که می خواسته بیاید دیده که یک عده کماندو آن جا ایستادند و به هر حال دارند تیراندازی می کنند ایشان آمده بود توی رودخانه، از توی رودخانه آمده بود آن طرف و آمده بود خودش را به منزل رساندند، این صدای تیراندازی تا کمی دو ساعت بعد به گوش می رسید بعد دیگر ما منزل بودیم این حادثه که خیلی رعب و وحشت ایجاد کرد این بود که حدود ظهر بود که یک مرتبه یک صدای بسیار مهیبی آمد که ما فکر کردیم اصلا کل قم را بمباران کردند. همه از خانه ها ریختند بیرون و روی پشت بام رفتند و کوچه ها ریختند و دیدیم که سه چهار تا هواپیمای نظامی هست که این ها با سرعت ما فوق صوت دارند می آیند همین طوری روی شهر از این سر به آن سر می روند و بیشتر جنبه ایجاد رعب و وحشت دارند آن جا و به هر حال ما خیلی وحشت کردیم و طبیعتا این ها پلیس با بلندگو این طرف و آن طرف اعلام کرده بود که کسی نباید بیرون بیاید.
خود رادیو هم اعلام کرده بود که در تهران و قم خلاصه حکومت نظامی هست و منع رفت و آمد شبانه کسی بیرون نیاید و این ها. بله، روز بعدش بود یا دو روز بعدش بود که دیگر به هر حال چون پدرم هم در قم نبود و بعضی از اقوام و بستگانمان خیلی نگران ما بودند، آمدند که ما را ببرند اصفهان. با یک ماشینی آمدند ما را ببردند به سمت اصفهان دیدم که چند تا از این جیپ های ارتشی این ها را مبارزین آتش زدند و همین طوری افتاده بود کنار خیابان و خیابان هم بسیار خلوت یعنی به جز یک تعدادی از کماندوهایی که گوشه و کنار بودند کسی آن جا تحرکی نداشت این هم یک حادثه ی بزرگی بود که حالا دیگر حوادث بعدش را دیگر آن چه که از طریق رسانه ها پخش شد من دیگر جزئیاتش را خیلی یادم نیست...یکی از جاهایی که بسیار تیراندازی شدید بود و در واقع مرکز اصلی تیراندازی بود همین چهارراه شاه بود و یک خیابانی که معروف است به خیابان شاه و اتفاقا یک کوچه ای بود آن جا به نام کوچه ی علی انگوری بود یادم هست که گفتند در این کوچه که بن بست هم بوده، هفت - هشت نفر این جا شهید شده بودند و تعداد زیادی زخمی چون جمعیت وقتی که تیراندازی را می بیند، هجوم می آوردند به سمت کوچه که بروند داخل کوچه که مصون بمانند کماندوها می آیند همان داخل کوچه و این ها حمله می کنند و یک مدتی بعد که آمدم، کوچه رفتم نگاه کردم دیدم آثار تیر همین طور روی دیوارها هست. مشخص بود که آن جا به هر حال تیر اندازی خیلی شدیدی شده(86)
آقای حسن بهشتی نیز، خاطرات خود را از قیام پانزده خرداد چنین بازگو می کند:
روز پانزده خرداد، دوازده محرم بود، بنده آمدم بیرون. به قصد حرم آمدم، داشتم می آمدم آقای حاج سید مجید ایروانی بود، که رئیس کمیته بود، مرحوم شد. ایشان گفت: آشیخ حسن خبرداری؟ چون که او در خانه اش تلفن بود و خوب با تلفن ارتباط داشت گفت خبر داری؟ گفت: آقای خمینی را بردند، امام نمی گفتند، آقای خمینی را بردند. گفتم: کجا بردند؟ گفت: بردند، مامورین دولت، ساواکی ها شب ریخته خانه، سحر امام را بردند. گفتم: چه کار کنیم حالا؟ گفت که برویم صحن، برویم صحن گفتم: باشد. بنده استخاره کردم بروم بچه هایم را هم بر دارم. بیاورم و استخاره ام بد آمد. آقای شریعتمداری، آقای گلپایگانی، درست ندیدم البته آقای نجفی هم بود یا نبود، آقای گلپایگانی و این ها خلاصه نشسته بودند آن شبستانی که الان از این طرف گوشه است، هنوز درب باز نشده بود، نشسته بودند آن جا، آقای سید احمد ورامینی چون توی دستگاه آقا بودند همیشه در آن جا بودند اصلا 24 ساعته آن جا بودند. ایشان شروع کرد گزارش دادن که اینطور شد. (به) صحن هم یواش یواش جمعیت می آمد. یکی می گفت: من دیشب در جمکران خواب دیدم که کفن پوشیدم و خلاصه در این بین بچه های آقا مصطفی را آوردند. بچه های آقا مصطفی را یک کسی آورد برای شور انداختن. جمعیت رفته رفته زیاد می شد، صحن مملو بود، در این بین ما خلاصه نقشه می کشیدیم با همین کاسب ها که چند نفر بودیم که می خواستیم تیم ساواکی ها را ببریم توی بیابان بکشیم، آن گفتند: چه کار کنیم؟ به تهران خبر بدهیم. بنا شد ما سه نفر، یکی جیپ داشت، جیپ فلانی را بیاوریم و از این سه نفر یکی از ماها داد بزنیم، گریه کنیم، های کنیم یعنی به عمل احتیاج داریم. آن وقت بگذاریم لای پتو بیندازیم توی جیپ، برویم تهران خبر بدهیم به تهران.
در این فکر بودیم که آفتاب در آمد، آفتاب بلند شد حدود ساعت 7 این ها شد. یک نفر گفت، یواشکی در گوش ما گفت که تهران غوغاست. تهران از آن جا زودتر خبردار شدند چون آن جا فلان سرهنگ خبر داده بود به بازاری ها به طیب این ها خبر داده بود خدا رحمتش کند، خواستیم تلفن کنیم، دیدیم تمام تلفن ها را قطع کردند. خلاصه از تهران مایوس شدیم و او هم خبر داد که تهران غوغا است که آن جا در تهران دسته جات راه افتاد و....
در این بین که ما توی صحن بودیم، عده ای از درب روبرویی یعنی طرف فیضیه از آن درب عده ای سیاه پوش وارد شدند دور حوض هم دور زدند یا مرگ یا خمینی: یا مرگ یا خمینی و به سرو کله ایشان می زدند. ما نمی دانستیم و دسته جات زیادی هم دستشان پرچم بود وارد صحن می شدند یا مرگ یا خمینی می گفتند و عده ای حدود چهل پنجاه نفر سیاه پوش به سر و کله شان می زدند یا مرگ یا خمینی. ما این ها را دیدیم تحریک شدیم حدود هفده هجده هزار نفر جمعیت از صحن گفتیم برویم بیرون، بیایید تظاهرات کنیم مردم بفهمند. از صحن زدیم بیرون، زدیم بیرون آن جا، سه راه موزه، از آن جا زدیم بیرون طرف پل آهنچی، از پل گذشتیم. دیدم این طرف، مردم چوب دستی توی دستشان بود. خلاصه آمدیم چهار راه شاه و (حالا سعیدی می گویند) (بعد) رسیدیم چهار راه غفاری و بعد چهار راه نصرت. تا آن جا که رسیدیم شعارمان این بود: یا مرگ یا خمینی. آن جا که رسیدیم بنده آن جا رفتم بالای بلندی آن وقت داد زدم گفتم که، ما حرکتمان مقدس است. ما این جا می خواهیم دفاع از یک مجتهد کنیم. این کارها خلاف است. تلفن ها را که می شکنید این ها مال مردم است.
چراغ خطرها را چرا می شکنید؟ درب مغازه های مردم را چرا می شکنید؟ چرا این کارها را می کنید؟ داد و بیداد کردم بعد از آن جا هلهله کنان یا مرگ یا خمینی چهار راه غفاری را گذشتیم آمدیم چهار راه سعیدی را گذشتیم تا رسیدیم پمپ بنزینی بود که (این) پمپ بنزین آن موقع (متعلق به) شرکت نفت بود، تقریبا آخر قم آن جا بود. آن جا یک کلانتری بود ما تا آن جا رسیدیم و یادم است که آن افسر گفته بود که ما چند تا ماشین هستیم بیرون آماده ایم گفته اند اگر توی شهر شلوغ شد، سربازها بریزند توی شهر، این را هم گفته بود. ما آن جا جلوی کلانتری (بودیم که) از کلانتری تیر اندازی کردند. دو تا آقایون سید بودند، روحانی بودند کوچک هم بودند سنشان. من دیدم این ها را دارند می اندازند و من آن ها را از کوچه رد کردم بنده، این ها را فراری دادم، چون در قم روحانی کم بود، چون که محرم بود، پیش از محرم که می گرفتند هر روز برای سربازی می ریختند توی فیضیه و می گرفتند از دیوار می آمدند ساواکی ها شبانه، این ها را می بردند. اهل علم خیلی کم بود اکثرا شخصی بودند. این ها را من فراری دادم گفتم بروید. تیر اندازی کردند. خلاصه که تیراندازی کردند حالا بعدا فهمیدم، می گویند تیر رسا، تیر رسا که زدند آن وقت من دیدم اول یک جیپ آمد خلاصه پشت سر آن هفده تا ماشین سرباز، جیپ رسید، جیپ که آمد از وسط ما عبور کند، این جیپ را خلاصه همین طور چپ کردند و با کارد هم زدند یکی از آن ها که سرگرد بودند، این جای ایشان زدند افتاد توی جوی و ما با لگدی کوبیدیم او را. آن ها دیگر فرار کردند توی کلانتری از کلانتری باز هم به ما تیر اندازی کردند البته تیراندازی هوایی بود. این سربازها از آن جا آمدند. از وسط ما جمعیت را شکافتند که رد بشوند البته من این ها را خلاف می دانستم و چقدر هم آن جا داد و بیداد کردم صحبت کردم که این ها بچه های ما هستند. این ها برادرهای ما هستند. این ها تقصیر ندارند این سربازها روبرو نشسته بودند، پشتشان به ما بود پشت سربازها را هر چه آجر و چوب بود ما زدیم و جلوی ماشین، از شیشه ی ماشین راننده را با آجر زدیم سرش را شکستیم. این ها خلاصه با زحمت رد شدند از وسط ما رد شدند و ما برگشتیم، پشت سر این ها برگشتیم. همین طور یا مرگ یا خمینی می گفتیم تا این که آمدیم رسیدیم چهار راه غفاری، همان جا که می رود به راه آهن. آن جا غفاری است دیگر - ما آن جا رسیدیم - آن جا رسیدیم، آن جا رسیدیم من دیدم ماشین هایی که رد شده بودند چهار تا ماشین سرباز پشت به پشت دادند تیراندازی کنان آمدند رد شدند - آن جا حدود سیصد چهار صد (نفر) ریخته و دست و پا می زدند از ماها، و آن ها رد شدند آن ها برای حفاظت ساواک (آمده بودند و) رد شدند. (تعداد آن ها) هفده تا ماشین بود یکی (از آن ها) که جیپ بود را هم آتش زدند، چهار تا ماشین مامور کرده بودند برای ساواک بغل راه آهن ما از آن جایی که به کشتار شدید شد و (مردمی) دست و پا می زدند دیگر، ما داغ شدیم آمدیم از آن جا رد شدیم آمدیم نزدیک رودخانه. نزدیک رودخانه ما خیال می کردیم که خودمان را به این ها می رسانیم. من داد می زدم، من خیلی داغ بودم، داد می زدم که کم مانده برسیم فرار نکنید، البته از کوچه ها فرار می کردند. همین که ما از چهار راه غفاری رد شدیم حدود حدود صد متر به رودخانه مانده، یک دفعه دیدیم یک ماشین پشت سربازها ایستاد. سربازها همین طور تیراندازی می کردند. همین طور می زدند. مرتب تند تند می افتادند بغل و جلوی من تند تند می افتادند. خدمت شما عرض کنم که این ماشین ایستاد و مسلسل (را به کار انداختند) وقتی که من بلند شدم دیدم که آن هایی که قد بلند از سینه، (گلوله به آن خورده و) آن هایی که قد کوتاه بودند، (از تیراندازی جان سالم بدر بردند). حالا آن جا چرا به بنده تیر نخورد، بغلی من تک تیر سرباز خورد به او، افتاد، من داد زدم که خودمان را به سربازها برسانیم اسلحه ها را بگیریم، این کار تمام است. نترسید، نترسید، بایستید، فرار نکنید. در این بین مسلسل که می زدند این بغلی من افتاد. همین که افتاد من خوردم به او و افتاد. سر من پایین بود که (گلوله ی) مسلسل از بالای سرم رد شد. باز چند قدمی رفتم جلو مسلسل. دومی هوایی آمد. مسلسل سومی من دیدم دیگر جمعیت رو به فرار هستند، همه رو به فرار هستند، حدود صد نفر نمانده آن جا. من دیدم همه دارند فرار می کنند توی کوچه ها. بنده هم خلاصه چون جنازه خیلی ریخته بود، از بالای جنازه ها پریدم خلاصه دیدم یک دری هست که می روند توی آن خانه. بنده هم رفتم خانه. آن جا، کوچه ی علی انگوری می گویند یک کوچه ی بن بستی بود. من رفتم توی خانه پایین بودم زیر زمین بودیم بعد ترسیدیم دیدیم سربازها آمدند. آن سربازهایی که سر خیابان بودند پشت به رودخانه ایستاده بودند تیراندازی می کردند. مسلسل هم آن جا بود. این ها هشت نفر بودند. این ها آمدند. آن افسر گوشی را دست گرفته بود. خلاصه تند تند گزارش می داد، اشاره کرد آن ها آمدند و سربازها آمدند جلو، همین طور آمدند در بغل دکان ها و این ها بعضی ها قایم شده بودند، بعضی پناه برده بودند. کوچه پر شده بود. کوچه هایی که آن طرف کوچه می خورد به کوچه ی آبشار از آن جا در رفتند خیلی ها، ما این دست چپ خیابان پناه بردیم به یک خانه ای، خانه مملو بود از جمعیت. رفتیم آن جا، آقایان از پشت بام فرار کردند. ما هفت نفر ماندیم. ما رفتیم توی زیر زمین و سربازها با افسرها آمدند توی خیابان و جنازه ها را تیر خلاص می زدند، آن ها ناله می کردند. آن افسر می گفت که بی ادبی می کرد شما بودید می گفتید یا مرگ یا خمینی، فلان شده زنان فلان شده. ناموسشان را فحش می داد. این مرگ تو که می گفتی یا مرگ یا خمینی این مرگ و تیر خلاص را خالی می کرد و با لگد می زد.
بعد ما از همان جا رفتیم. از زیر زمین رفتیم بالای اتاق، بالکن بود. یک پنجره ی آن خانه به کوچه ی بغلی بن بست بود و یک پنجره به خیابان بود و من حالم خراب بود. گاهی می نشستیم گاهی بلند می شدم نگاه می کردم، ما که نگاه می کردیم. سربازها تیراندازی می کردند البته تیراندازی نخورد به ما و از پنجره رد می شد. حالا گاهی تفنگ ها خراب می شد. همه رفتند ما هفت نفر ماندیم در آن جا. افسره می آمد خلاصه با لگد می زد. بعد سربازها آمدند. خلاصه ساعت های این ها را باز می کردند، جیب های این ها را می گشتند همین به اصطلاح شهدا را من آمدم از پنجره به کوچه داشتم نگاه می کردم؛ این طور که نگاه می کردم دیدم کوچه همین طور کیپ کوچه پر شده و حیاطهای هم که از آن جا پیدا بود آن ها هم پر شدند. آن وقت درب را هم بستند. حیاطها پر، کوچه هم پر همین طور. در این بین داشتم نگاه می کردم آن افسر اشاره کرد که سربازها بیایند. چشمش افتاد به کوچه دید کوچه پر است. فوری چهار تا سرباز صدا کرد گفت بیایید. آن ها آمدند و دستور به تیراندازی داد. این ها هم نشستند و زانو زدند زمین. آن هایی را که در کوچه بودند خدا می داند من از آن بالا نگاه می کردم این یکی می رفت زیر کت آن یکی، آن یکی می رفت زیر پاچه ی دیگری می خواستند مثلا پناه بگیرند. آن ها شروع کردند به تیراندازی. من از آن بالا نگاه می کردم، چه ها کردند این ها. خلاصه افتادند. تا سر پا ایستاده بودند جا بود برای ایستادن وقتی که روی هم ریختند چهار تا پنج تا جنازه روی هم ریخته، همان جا مرتب دست و پا می زدند، صدایشان هم صدای عادی نبود و خون در گلویشان گیر کرده بود. خون همین طوری می پاشید به در و دیوارهای کوچه و آن افسر می گفت بزنید. باز هم می زدند. این ها ریختند دست و پا می زدند. من داشتم از آن بالا نگاه می کردم حالم خراب می شد. می نشستم باز هم بلند می شدم مرتب نگاه می کردم.
خلاصه این ها دست و پا می زدند، بعد دیگر خاموش شدند و همه دیگر نفسشان قطع شد. آن افسر دستور داد ماشین بیاید. ماشین آمد. خلاصه اول خیابان را شروع کردند جمع کردن بنده آمار می گرفتم. ماشین ها را صدا کرد ماشین ها آمدند برای جمع کردن زخمی ها، زخمی هم خیلی بود. آن افسر دستور داد که این ها را بیندازند ببرند. این ها را دو تا پا و دو تا دستشان را می گرفتند می انداختند توی ماشین، زخمی ها را و می شمردند 20 تا 22 تا 25 تا زخمی توی ماشین انداختند و همین طور ماشین های بعد. بعد این ها را می بردند منظریه. منظریه گودال هایی کنده بودند این ها را بردند ریختند آن جا. نگاه می کردم من که 4 تا ماشین بردند این ها را بردند برای بیمارستان طرف شهر بردند. آن جایی که من نگاه می کردم در همین چهار راه غفاری دیدم که از آن جا چهار تا ماشین رفت طرف بیمارستان، بقیه ی ماشین ها رفتند طرف منظریه. آن جا ریخته بودند توی گودال ها البته آن را من ندیدم ولی شنیدم که ریختند توی گودال ها. باز ماشین ها آمدند. شانزده تا ماشین بود و بعد جنازه ها را جمع کردند. جنازه ها بعضی از آن ها نفس داشتند که آن افسر با چند لگد می زد و بعضی ها را تیر خلاصی می زد. سربازها می خواستند آجر، را تیکه آجرها را که ما زده بودیم و جمعیت زده بودند به سربازها می خواستند آن ها را تمیز کنند بریزند بیرون، افسر گفت نریزید بیرون. جنازه ها را همین طور بر می داشتند می بردند. عین این که چوب می ریزند توی ماشین، همین جور انداختند 30 تا 33 تا 35 تا 40 تا همین طور می انداختند ماشین پر می شد می رفت. بنده از شماره ی ماشین ها شمردم که چند تا ماشین، که یک ماشین 40 تا شد، آن یکی پنجاه شد، آن یکی 30 تا شد. از شمارش این ها به 970 تا شهید بنده شمردم که آمار گرفتم خدمت امام تقدیم کردم ماشین ها رفتند. همه رفتند بعد چون جلوتر دستور دادند تمام راه ها بسته شوند سیم ها قطع شوند، تلفن قطع شود، همه قطع شده بود. هر چه ماشین آب پاش بیاید. آمدند توی کوچه جنازه ها را جمع کنند. آمدند کوچه را جمع کنند و جمع کردن کوچه، سه ماشین از کوچه جنازه جمع کردند توی حیاط هم کسی نبود و ما و آن چند نفر بودیم. پشت بام ها فرار کردند توی حیاطها هم کسی نبود و ما و آن چند نفر بودیم. دیدم بعد دستور دادند ماشین آب پاش بیاید. دستور داد دیوارها را شست. خیابان پر از خون بود، دیوارها را شستند. آن کوچه را شستند. در این بین من آمدم بیرون. حالا بنده هم از آن لباس های بلند می پوشیدم، از آن کلاه های عرق چین از آن ها می گذشتم سرم آن وقت پالتوی خود را در آوردم، آن قمه را هم همان جا توی همان خانه گذاشتم، نیاوردم بیرون همان جا گذاشتم، آمدم بیرون و گفتم برویم ما دیگر. و پالتو را جمع کردم زدم به زیر بغلم، و پیراهنم را هم زدم شلوارم گفتم: جناب سروان. گفت: بله. گفتم: ما این جا رهگذر بودیم و دیدیم تیراندازی است. فحش بدی گفت، فحش ناموسی گفت. ما از آن خانه آمدیم که خدا می داند من وقتی که آمدم خانه، جوراب های من، چون گیوه داشتم چون می دویدم پایم عرق کرده بود، گیوه ها را انداختم آن طرف با جوراب بودم، جوراب هایم به طوری خونی شده بود که از خانه که آمدیم بیرون جایی نبود که ما پایمان را بگذاریم خون نباشد و تا ساق پایم را توی خون می گذاشتم. بعد آمدیم از این طرف کوچه ی علی انگوری از آن جا آمدیم خلاصه آبشار آن جا یک فامیل داشتیم رفتیم خانه آن ها.(87)
آیت الله محمد صادق تهرانی کرباسچی نیز خاطرات خود را از قیام پانزده خرداد در قم و نقش آقا سید محمد ورامینی را در آوردن مردم از روستا برای پیوستن به قیام کنندگان، چنین بازگو می کند:
این آقای آسید محمد ورامینی از امام جدا نمی شد حتی به زندان هم رفته بود وقتی امام را گرفتند به شهربانی اطلاع داده بود که من می خواهم بروم پیش امام که آن وقت مدتی تعقیب می کردند، اما وقتی امام را گرفتند سر پیچ کوچه ها مامور گذاشته بودند. بعضی از مامورین یادم است که گریه می کردند. خود مامورها اشک می ریختند، می گفتند: نرو آقا نرو نمی گذارند بروی. گریه می کرد و چند روز تمام کوچه بازار مامور بود و این کسانی که در زد و خوردی که شد در روز پانزده خرداد در آن طرف پل که یکی دو نفر از افسران کشته شدند و از مردم کشته شدند جنازه ها را همه را بردند و هر جنازه ای را که تهران بردند، هزار تومان دو هزار تومان می گرفتند جنازه را می دادند و هر کس که مجروح بود پول تیرش را می گرفتند و می گفتند چند تا تیر خوردی؟ از هر زخمی بابت هر تیر هفده تومان چقدر پول تیر گرفتند، لذا بعضی خودشان را پنهان می کردند که پول تیر را ندهند... آقا سید محمد ورامینی.... از دهات جمعیت آورد قریب دویست نفر از ایلات گانیه، دویست نفر از آنها آورد. از جمکران عده ای را آورد جمعیتی را آوردند و دستگاه می دانست که چیه خلاصه به یک مناسبتی این توانست فرار کند آسید محمد، و گر نه ولش نمی کردند به این آسانی. زد و خورد کردند و آن افسر را کشتند. مردم کشتند. دیگر خود آسید محمد هم در خطر بود دیگر. نجاتش دادند و گرنه نزدیک بود همان روز آسید محمد شهید بشود بعد ایشان رفت همدان....(88)
مرحوم حجة الاسلام ابوترابی فرد هم خاطرات خود را از چگونگی اطلاع از دستگیری امام و قیام پانزده خرداد در قم چنین بازگو می کند:
صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خانه در قم بیرون آمدم و قصد تشرف به حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) و بعد هم تهیه ی صبحانه و بر گشتن به خانه را داشتم. از این که می گویم تهیه ی صبحانه، چون دقیقا به خاطر دارم بعضی روزها می آمدم نان سنگک تازه ای تهیه می کردیم صبح می رفتیم خانه آن روز هم به همین منظور می آمدیم بیرون که دیگر تا شب بر نگشتیم و شب که بر گشتیم به خاطر دارم که در خانه مطرح شد که از صبح منتظر صبحانه ای بودیم که شما برای تهیه ی آن رفته بودی بیرون و تا حالا نمی دانستیم با چه سرنوشتی روبرو شدی. وارد خیابان ارم که شدم، مشاهده کردم مرحوم شهید آیت الله حاج آقا مصطفی - رضوان الله تعالی علیه - با یک جمعی از برادران عزیز از طلاب حوزه ی علمیه ی قم که حدودا دوازده نفر می شدند، از سمت منزلشان به سمت حرم مطهر حرکت می کنند. احساس کردم حرکت، حرکت معمولی نیست؛ چون به جای این که از توی پیاده رو حرکت کنند، دقیقا از وسط خیابان حرکت می کردند. به گونه ای که کسانی که توی پیاده رو بودند متوجه ایشان می شدند. آن ها هم می آمدند وسط خیابان در نتیجه به آن ها در این جمع افزوده می شد. با دیدن آن صحنه بنده نیز نایستادم که آن ها تشریف بیاورند. بنده به سمت آن ها رفتم چون احساس کردم صحنه، صحنه ی عادی نیست.
چهره هایشان نشان می داد که مسئله ی مهمی اتفاق افتاده. وقتی سوال کردم کسانی که نزدیک ایشان بودند با چشم اشک آلود به مسئله ی دستگیری حضرت امام اشاره کردند. بنده هم مثل بقیه در کنار ایشان قرار گرفتم و سلامی عرض کردم و دیگر بدون هیچ سوال و جوابی به سمت حرم حرکت کردیم. فکر می کنم نزدیکی های حرم، ایشان به قصد دیدار آیت الله نجفی مرعشی - رحمة الله علیه - به سمت منزل ایشان رفتند و بنده هم با جمع زیادی از مردم که در حرکت بودند، وارد صحن مطهر شدم و به حرم حضرت معصومه (علیه السلام) وارد شدم در داخل صحن مطهر حضرت فاطمه ی معصومه علیه السلام، شهید حاج آقا مصطفی - رضوان الله تعالی علیه - را بنده زیارت نکردم؛ لذا فکر می کنم تشریف بردند منزل آیت الله نجفی مرعشی که بعدا هم این طور شنیدم که ایشان آن جا تشریف بردند.
قبل از طلوع آفتاب، تقریبا صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه (علیه السلام) مالامال از جمعیت شد به طوری که توی رواق های اطراف، حجره ها و ایوان آیینه جمعیت موج می زند و تعداد زیادی از خواهرها نیز بودند به تدریج افرادی که کفن پوشان از منزلشان بیرون آمده بودند وارد صحن مطهر شدند. ابتدا همه متحیر بودند، در فکر فرو رفته بودند که چه کار بکنند. شعارهایی می دادند و با ذکر صلوات آمادگی خودشان را برای شهادت و فداکاری اعلام می کردند. به صورت فردی و گاهی این شعارها همگانی می شد. طولی نکشید که مرحوم آقای اشراقی، داماد حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه)، وارد صحن مطهر شدند و با ورود ایشان قهرا همه منتظر این بودند که ایشان با جمعیت صحبت کنند. مرحوم اشراقی رحمة الله وارد یکی از رواق های حرم شد و روی یک سکو ایستاد بلندگویی در اختیارش قرار گرفت.
وی گفت: من قبل از دستگیری حضرت امام با ایشان صحبتی داشتیم. مطلب ایشان را و یا فکر می کنم گفت وصیت نامه ی ایشان را مطرح می کنم، شما خودتان تصمیم بگیرید. غروب و بعد از غروب هم چنین اخباری به دست ما رسید و خدمت آقا عرض شد.
تا این که دقیقا ساعت دوازده شب بود. دیدیم در خانه را کوبیدند فرمودند ما هم این آمادگی را داشتیم. خانمی خودش را معرفی کرد در را باز کردیم. همان حدود ساعت دوازده شب روی شناختی که نسبت به این خانم داشتیم ایشان خدمت حضرت امام شرفیاب شد. خود. همراهانش را که از تهران آمده بودند، معرفی کرد. گفت که ما با این تعداد از افراد الان از تهران رسیدیم چون محیط امنی نبود و مامورین اطراف منزل شما بودند، آن ها از آمدن به منزلتان خودداری کردند، بنده خدمت شما رسیدم، امشب به یقین، ماموریم اطلاعات از تهران تصمیم گرفته اند که شما را دستگیر کنند و پیشنهاد این است امشب شما منزلتان را تغییر دهید.
در مورد این که آن خانم که بود آقای اشراقی اسم آن خانم را برد یا نه بنده هم آن روز در فکر این نبودم که اسم وی را در خاطر داشته باشم، ولی خوب است که بررسی شود این خانم هم شاید حیات داشته باشد در این مورد اطلاعات بیشتری بدهند. حضرت امام هم خیلی تشکر کردند و از این احساس مسئولیت آن خانم که ساعت دوازده شب حتی با محدودیتی که مامورین آن وقت برای ورود به خانه ی حضرت امام به وجود آورده بودند، وی به عنوان عضو این خانواده و جمعی از بستگانش آمده بود منزل، تشکر کردند و خانم تشریف بردند.
مرحوم آقای اشراقی اظهار داشت ما دیدیم بدون این که حضرت امام کمترین تغییری در برنامه های خودشان بدهند، طبق معمول ساعت یک بعد از نیمه شب در همان اتاق و در همان جایی که هر شب استراحت می فرمودند آماده ی استراحت شدند. من خدمت ایشان رسیدم و عرض کردم آقا شما با خبرهایی که پی درپی و مکررا از ظهر تاکنون از تهران رسیده و ساعت دوازده هم که این گروه که کاملا آن ها را می شناسید آمدند این خبر را شما مطمئن نشده اید به این که امشب رژیم شاه تصمیم دستگیری شما را دارد؟ فرمودند: بله یقین دارم به این مسئله ولی چیزی که هست. عرض کردم خوب حالا که یقین دارید پس اجازه بدهید محل استراحتتان را تغییر بدهیم به منزل همسایه تشریف ببرید.
فرمودند: یقین پیدا کردم به این مسئله. ولی ما هم تصمیم خودمان را گرفته ایم قدمی را که در این راه برداشتیم، تا آخرین لحظه ی حیات ادامه خواهیم داد. بعد از دستگیری اگر زنده بودیم به راه خودمان ادامه می دهیم، اگر ما را از پا درآوردند و به شهادت رسیدیم مردم خودشان می دانند. پس تا زنده ایم به راهمان ادامه می دهیم و هر لحظه ای هم که به شهادت رسیدیم وظیفه مان را انجام داده ایم و بعد از آن دیگر تکلیف به عهده ی خود مردم است.
بعد از شنیدن این بیان حضرت امام، صدای گریه ای از این جمعیت یک پارچه بلند شد که اگر از آن به عنوان قیامت دنیا تعبیر بکنیم، شاید جا داشته باشد. این صدای شیون و گریه چند دقیقه همین طور به صورت یک پارچه و مستمر ادامه داشت بعد کفن پوش ها بلند شدند و آمادگی خودشان را برای شهادت اعلان کردند و به همین صورت، دیگر جمعیت منتظر نشد که تصمیم گیرنده چه کسی است و نظر آقای اشراقی چیست. چه کسی رهبری این حرکت را به عهده می گیرد. همین طور مثل سیل از درب جنوبی صحن مطهر بیرون آمدند و سوی پل آهنچی حرکت کرد و از آن جا به سمت خیابان حضرت امام و چهار راه راه آهن به راه افتاد. مردم تصمیم داشتند کلانتری ها را خلع سلاح کنند و عده ای دیگر می گفتند که ما پیاده به سمت تهران می رویم.
از چهار راه راه آهن جمعیت راه خودش را به طرف خیابان حضرت امام در قم ادامه می داد که ریوهای ارتش از پادگان منظریه رسیدند شاید نیروهای نظامی ای که این ماموریت را به آن ها داده بودند فکر می کردند همین که با این رعب و وحشت وارد بشوند و تیراندازی هوایی بکنند جمعیت متفرق می شوند. ولی برای اولین مرتبه بود که ما دیدیم ملت شریف و نجیب و ایثارگر و شهادت طلب قم حقا تصمیم خودشان گرفته بودند. آن ها اقدام به تیراندازی هوایی کردند؛ ولی دیدند که جمعیت وسط خیابان ایستاده می خواهد را بر روی آن ها ببندد. آن ها به سرعت خودشان ادامه دادند و سعی کردند بتوانند خودشان را از وسط جمعیت نجات بدهند. این ها با تیراندازی هوایی و با آخرین جمعیت عبور کردند و مردم هم شعار می دادند و سنگ به سوی آن ها پرتاب می کردند چوب های خیلی ضخیمی که همراهشان داشتند که نمی دانستم از کجا آورده بودند می انداختند که شاید بتوانند ریوها را متوقف و سرنشینان را خلع سلاح کنند.
لذا آن ها هم سعی شان بر این بود که فقط خودشان را از بین جمعیت بیرون بکشند. در هر حال ریوها شاید بیش از چهل، پنجاه ریو همه مسلح از وسط جمعیت عبور کردند که یکی از جیپ های که این ها را هدایت می کرد و فرماندهی آن ها را به عهده داشت وسط جمعیت واژگون شد، اما این که سرنشینان آن به چه سرنوشتی مبتلا شدند دیگر جمعیت به قدری زیاد بود که ما نفهمیدیم به کجا کشیده شد. این تیراندازی باعث شد که جمعیت از این که راهش را به سمت تهران ادامه بدهد منصرف شد. زیرا پادگان منظریه در سر راه بود و آن ها هم یقینا راه را بر مردم خواهند بست. جمعیت کم کم برگشت و به طرف چهار راه راه آهن و از آن جا به سمت مرکز قم و پل جلوی مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام، که به بازار منتهی می شود، حرکت کرد.
ابتدای جمعیت به یک کلانتری در نزدیکی همین پل رسیده بود. ظاهرا انتهای این خیابان قبل از رسیدن به پل، دست راست که در گذشته به نام خیابان ایستگاه معروف بود چون منتهی می شد به ایستگاه یک کلانتری بود که جلوی آن کلانتری تیراندازی شدت گرفت و بیشتر این ریوها رفتند نیروهایشان را جلوی آن کلانتری پیاده کردند، ولی در عین حال نتوانستند آن جا را بر روی مردم ببندند.
نیروها عقب نشینی کردند، ولی تعدادی داخل همین خیابان ایستگاه به شهادت رسیدند یک تیراندازی شدید زمینی انجام گرفت که تعدادی زمین گیر شدیم و من خودم با یک تعدادی که توی پیاده رو بودیم خوابیدیم روی زمین. بعد که بلند شدیم دیدیم کنار ما یک نفر به شهادت رسیده است. بنده شاهد بودم به جای این که جمعیت با دیدن این شهید، پا به فرار بگذارند، پیکر پاک این شهید را روی شانه گرفتند و دو مرتبه به سمت پل مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) حرکت کردند. وقتی به انتهای پل رسیدیم چون شهربانی سابق هم سر چهار راه بازار، مقابل مسجد امام حسن مجتبی (ع) واقع شده بود نیروهای شهربانی و اکثر قریب به اتفاق این نیروهای کمکی که از پادگان منظریه آمده بودند و از بین جمعیت عبور کرده بودند و همه شان سر چهار راه مستقر شده بودند و شاید نیروهای دیگری هم از خیابان های فرعی از پادگان منظریه و جاهای دیگر خودشان را به جلوی شهربانی رسانده بودند و به هر حال این جمعیت نتوانست دیگر به سمت شهربانی حرکت بکند؛ لذا قبل از مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) به سمت حرم بی بی فاطمه معصومه (علیه السلام) حرکت کردند که دو مرتبه مجددا آتش سهمگین تیراندازی دشمن راه را بر روی این ها بست و از جمعیت متفرق شدند و ما هم دیگر نتوانستیم از سر پل به راه خودمان ادامه بدهیم.(89)
قنبر بابلی که خود از شاهدان قیام پانزده خرداد است، مشاهدات خود را از آن روز ترکیب جمعیتی قیام کنندگان چنین بازگو می کند:
ما به طرف حرم حرکت کردیم توی حرم نشسته بودیم؛ تقریبا جلوی مقبره ی آشیخ فضل الله نوری که یک سنگ قبری برجسته است که (آن جا) دانه می ریزند برای کبوترها به اتفاق پسر عمویم که در راه به من برخورده بود با هم بودیم، ما نشستیم. خیلی سفارش می کرد نه، بنشینید تا ببینیم مراجع و علما چه دستوری می دهند. همه ی مردم گریه کنان و ناراحت و.... تکلیفی هم نداشتیم، که یعنی رهبری نداشتیم آن موقع که بگویند چه کار کنید. ما نشسته بودیم. در این حال دیدیم یک شخصی که به نام شیخ ابراهیم یا ملا ابراهیم، اگر اشتباه نکنم که هنوز هم هست، ایشان گل به سر و صورتش مالیده بود آمد و گفت: من از مسجد جمکران آمدم، دیشب خواب دیدم به من گفتند آقا را گرفتند و پیاده تا این جا آمدم، همه ی مردم زار و شیون، گریه، که بلندگو اعلام کرد آقای نجفی تشریف آورد. خلاصه مردم نشسته بودند. منتظر دستور بودند. همان حاج حسینی که می گویم، روی لبه ی حوض رفت و حتی یک سخن رانی جزئی کرد. گفت: دو تا دختر دارم فدای دخترهای امام حسین (علیه السلام) بچه های من از بچه های امام حسین (علیه السلام) عزیزتر نیستند. ما گوش می دادیم چون که فرموده بودند بنشینید تا ببینم چه می شود. در این حال یک عده از درب آمدند شمشیر و اسلحه های سرد دستشان بود. البته قبلا یک عده زن آمدند به حالت گریه کنان و زار و شیون رفتند توی ضریح؛ مخصوصا، صدای گریه شان همه ی مردم را تحریک کرده بود که واقعا هیجان بود. بعد از این یک عده آمدند که به حساب از پایین شهر آمده بودند؛ حتی شمشیر و شاید چوب و سپر و این چیزها هم بود دستشان. از درب پشت به قبله ی جلوی مدرسه ی فیضیه آمدند و همین جور به حالت اجتماع از آن درب رو به قبله رفتند بیرون. ما به اتفاق پسر عمویم گفتیم - به حساب آن موقع جوان بودیم و روی خودمان حساب می کردیم که زرنگیم - گفتیم از این درب می زنیم سه راه موزه می آییم جلوی جمعیت که جلوی جمعیت باشیم، به حساب به عقیده ی خودمان همیشه صف اول قرار بگیریم. آمدیم توی میدان آستانه جلوی مدرسه ی فیضیه که همین الان میدان آستانه است. صدای تق و توق تیر یا هوایی بود یا زمینی کاری نداریم، مردم آن موقع هنوز صدای تیر و تفنگ خیلی به این صورت که مثل الان روحیه دارند، روحیه نداشتند. یک دفعه دیدیم جلوی مدرسه ی فیضیه باز شد. اصلا یک نفر نیست، حتی دو نفر از اشخاصی که یک نفر به نام حاج محمود حسینی. سید محمود حسینی، که سر دسته ی هیئت بنی هاشم است و یک نفر به نام حسین ضیائی پور است. ایشان چون که سابقا در سینه زنی و دسته جات و این ها بودند، می دانستند که ما جوشی هستیم. ولی می رویم لای جمعیت و این ها، ما را گفتند بیا کنار تیراندازی دارند می کنند، ما را کشاندند، یک داروخانه است که بالای سرش اون موقع نمی دانم حالا هم هست یا نه، شاید هم حالا مغازه ی تراب یزدی باشد، داروخانه بود که بالایش نوشته یا من اسمه دوا و ذکره و شفا که از دعای کمیل است. این جا یک مسافرخانه بود ما را کشاندند توی پیاده رو حتی من یادم است که او، مسافر خانه چی، مردم را می خواست راه ندهد، زن، بچه را. ما خلاصه جر و بحث کردیم، که مردم حالا در این موقیعت تو درب را باز کن به (روی) زن و بچه مردم به هر حال ما آمدیم. می خواستیم بیاییم سه راه موزه که برویم به طرف خیابان تهران، که بعدها معلوم شد که رفقایمان هم رفته بودند تو اون کوچه ی شهدا، شهید شده بودند که بعدا جریانش را برای ما تعریف کردند. ولی این دو نفر که می دانستند ما عصبانی و به قول خودشان متعصب هستیم، ما را به طرف سه راه بازار کشاندند و آن جا گفتند که شما این جا بایست، من می خواهم بروم بانک صادرات - که یک حجره ای برای مهدی ارسلانی الان هست آن موقع بانک صادرات اشخاصی که در قم بودند در 15 خرداد، یادشان است بانک صادرات اول سر سه راه بازار دم پاساژ امجد، امجد اگر اشتباه نکنم، پاساژی هست سر سه راه جلوی ترانسفورت، که آن زمان یک کتاب فروشی به نام تابش آن طرف بود، یک قنادی یاس این طرف. این جا سربازها همه دستبند یعنی سردست، تفنگ ها را سر دست گرفته بودند یک زانو زده بودند زمین. یک زانو همین جور قراول رفته بودند روی مردم، یکی از برادران قمی، که درود به روانش شهید شد، توی بیمارستان نیکویی بعدها شخصی که در آن جا بستری بود برای من تعریف کرد گفت این قدر بهش نرسیدند تا شهید شد به نام حسین نادری.(90)
پس از انتشار خبر دستگیری آیت الله روح الله خمینی در تهران، فعالان انقلابی برای بسیج مردم و قیام بر ضد رژیم، شروع به فعالیت کردند.
حاج مهدی عراقی، یکی از فعالان انقلابی، خاطرات خود را چنین بیان می کند:
خب، همان شب این ها را می گیرند و شروع می کنند یک سری وعاظ را جمع کرده، یعنی از ساعت 9 شب، قم می آیند آقای خمینی را می گیرند، مشهد حاج آقا حسن قمی را، شیراز هم آقای محلاتی را. صبح ساعت 5، خبر دستگیری آقای خمینی به تهران رسید. هر کدام از بچه ها ماموریت پیدا کردند که در یک قسمت از شهر، مردم را وادار به تظاهرات بکنند. عده ای از بچه ها ماموریت پیدا می کنند که میدان را تعطیل بکنند. این ها می آیند میدان سبزی. میدان سبزی را تعطیل می کنند، از میدان سبزی می آیند میدان بار فروش ها که مغازه ی مرحوم طیب هم آن جا بود. خلاصه می آیند در دکان طیب، طیب خودش نبود. پسرش بود، جریان را برای او می گویند و او هم تلفن کرد با باباش صحبت کرد توی خانه، گفت آمده اند خلاصه می خواهند میدان را تعطیل بکنند و جریان هم این شکلی است. گفت که اشکالی ندارد، بگو تعطیل کنند. همین خبر که از در دکان طیب منتقل شد، گفت تعطیل بکنند، بچه ها دیگر ریختند وسط میدان، بعضی ها تو ماشین بودند، داشتند بار می فروختند، همه از ماشین ها آمدند پایین و چوب به دست خلاصه راه افتادند و میدان تعطیل شد. این ها از در شمال می آیند بیرون، دیگر هر چی جلو راهشان بود این ها صاف و صوف می کنند به قول بعضی ها. با چوب و چماق می آیند کلانتری 6 و کلانتری 6 را هم تقریبا می گیرند. بچه های بازار هم از این طرف حرکت کرده بودند می آیند جلوی مسجد شاه و دم اداره ی تبلیغات. یک تعدادی از بچه ها هم رفتند بازارچه ی قوام الدوله شاهپور و گمرک و آن جا را تعطیل کرده بودند. یک تعدادی هم خیابان شهباز و خیابان خراسان و دولاب و این جاها. همه حرکت کردند می آمدند به طرف بازار و به طرف اداره ی تبلیغات. پلیس وقتی خواست مداخله کند، با حملات مردم که روبرو شد نتوانست مقاومت کند، پلیس در رفت. مردم وقتی رفتند توی اداره ی تبلیغات، البته در آن جا یک مقدار اختلاف بود. بعضی ها می گفتند نروید برای این که این جا فایده ای ندارد و اصلا رفتن شماها، اداره ی تبلیغات اصلش خیابان شمیران است، اگر کسی می خواهد از فرستنده هم استفاده بکند باید برود آن جا، نه این جا، این جا کاری نمی توانید بکنید. نزدیکی های ساعت 5 / 11 - 11 بود که دو تا کامیون چترباز دم اداره ی تبلیغات پیاده شد. پیاده شدند و از همان جا شروع کردند به تیراندازی. خوب، نصف مردم فرار کردند و نصف مردم باز مقاومت کردند. پشت سر این ها ژاندارمری می آمد. چون این ها در آن موقع نیروی نظامی در مرکز نداشتند، نیروی نظامیشان خیلی کم بود، جریان عشایر بود. مسائل قشقایی ها و این حرف ها بود و اکثر نیروهایشان منتقل شده بود به آن جا. این ها در حدود 3 - 2 ساعت از وجود ژاندارمری و چتر بازی ها استفاده کردند. بعد از ظهر بچه ها تصمیم گرفتند که به بعضی وسایل، مثل اتوبوس های شرکت واحد یا ماشین های خودروی سربازها آسیب برسانند. خوب با این وسایل اولیه، بنزین و این چیزها چند تا اتوبوس را آتش زدند و چند تا جیپ ارتش را آتش زدند، از این کارها یک مقدار کردند تقریبا 15 خرداد که همان روز 12 محرم بود، غروب فروکش کرد، یعنی آن عکس العملی که بخواهد به طور استمرار باشد، نبود. فردا و پس فردا تعطیل بود. اما به صورت تظاهرات دیگر نبود که مردم بریزند توی خیابان و باز تظاهرات بکنند.
حاج مهدی عراقی، در ادامه ی خاطرات خود درباره ی چگونگی دستگیری طیب می گوید:
مرحوم طیب هم تلفن می کند به نصیری که آن وقت هم رئیس شهربانی بود و هم به حساب سرپرست فرماندار نظامی، می گوید شب توی خانه ی من نریزید، اگر کاری دارید من شنبه صبح در حجره ام هستم. همان وقت بیایید هر جا خواستید من می آیم. این ها هم همین کار را کردند. شنبه ساعت ده، تقریبا چهار تا کامیون سرباز و دو تا لندرور می روند، طیب هم در دکان نشسته بود، این را می گیرند و چند تا هم تیرهوایی می زنند طیب را بر داشتند بردند.(91)
محسن رفیق دوست، در بیان خاطرات خود از قیام پانزده خرداد و چگونگی حرکت و آغاز قیام درباره ی نقش طیب و حضور وی، به گونه ای سخن گفته است که با روایت حاج مهدی عراقی تفاوت های اساسی دارد.
خاطرات او درباره ی آغاز قیام و چگونگی آن چنین است:
شب 12 محرم یا شب 15 خرداد ما معمولا خب صبح زود می رفتیم سر کارمان. مخصوصا اواخر بهار و تابستان ما معمولا اذان صبح می رفتیم شاید 6 صبح نشده بود 30/5 بود که یکی از کارگران به من گفت که تلفن کارت دارد. من رفتم تلفن را برداشتم. هنوز هم نمی دانم که آن طرف خط چه کسی بود. به من اسم کوچک گفت: محسن خبر داری؟ گفتم: شما کی هستی؟ گفت: آقا را گرفتند تا این را گفت، تلفن قطع شد. من گشتم توی تلفنم، تلفن آقای حاج سید تقی خاموشی، که الان هستند، تلفن ایشان را پیدا کردم شاید مثلا یک سه ربعی طول کشید شاید مثلا حدود 30/6 بود زنگ زدم به او، او هم گفت بله، ما هم خبردار شدیم که آقا را گرفتند.
وقتی که مطئمن شدیم، من یادم است که با یک حالت بغض و احساساتی آمدم وسط میدان تره بار آن موقع رفتم یک کامیونی که پر از بار بود ایستادم شروع کردم فریاد زدن که مسلمان ها نشسته اید مرجع تقلید ما را گرفتند. مردم دور ما جمع شدند و خلاصه شروع کردم داد و بیداد کردن که جمعیت راه افتاد. آن فصل، فصل باقالی بود، باقالی هم وقتی که می آورند چون سبک بار است بغل های کامیون به اندازه ی دو فنر یک چوب های صافی را می گذارند حصیر می کشند و به اصطلاح می رود تا بالا. شاید سی - چهل تا، چهل - پنجاه تا کامیون باقالی هم خالی شده بود توی میدان، این چوب ها را هم بر می داشت که مثلا بعد گفته بودند که چماق به دست ها نه مردم عادی بودند که به صورت طبیعی برداشته بودند.
وقتی که ما آمدیم دیدیم که عین این خبر هم توی میدان باغ جنت که میدان سبزی بود، داده بودند. آن ها هم که تقریبا می شود گفت جمعیت انقلابی، متدین توی آن ها بیشتر از حتی میدان باری بود که ما بودیم آن ها هم راه افتادند و حالا من وقتی که می خواستم خودم بیایم از میدان بیرون، مرحوم طیب من را صدا کرد به اسم پدرم گفت: پسر میرزا عبدالله کجا داری می روی؟ گفتم که آقای خمینی را گرفته اند. گفت: نروید می کشند شما را. در همان جا دم تیر حجره اش که نزدیک درب میدان بود، درب با سکو بود ایستاده بود و ما آمدیم. آمدیم با جمعیت حرکت کردیم سر خیابان خراسان که رسیدیم دیدیم که یک جمعیتی تقریبا مطابق جمعیت ما دارد از توی خیابان خراسان می آید که باز می شود گفت که توی سازمان دهی و راه انداختن همین جمعیت هم این برادران صالحی موثر بودند و خلاصه با قد بلندی که داشتند توی آن جمعیت حرکت می کردند و آن ها هم توی همین جمعیت بودند که داشتند می آمدند و باز همین جوری که می آمدیم طرف میدان قیام و خیابان اسماعیل بزاز و همین جور می آمدیم توی خیابان سیروس، جمعیت همین جور اضافه می شد که وقتی به کلانتری 6 رسیدیم مردم حمله کردند به کلانتری که ما حرکت کردیم.
اولین چیزی که ما دیدیم وقتی که می آمدیم توی خیابان سیروس و سر خیابان بوذرجمهری، یک پاسبانی آن جا خواست به اصطلاح ابراز قدرت کند، اسلحه کشید که به طرف مردم شلیک بکند، مردم ریختند روی سر این و او را خواباندند روی زمین و خلاصه شاید اولین کسی که از بین رفت آن پاسبان بود که ما نفهمیدیم چه به سرش آمد، چون خیلی کتک خورد و ما دیگر از روی او رد شدیم. وقتی که رسیدیم به مسجد امام فعلی و پله های نوروزخان و بعد آن جا دیدیم وضع فرق می کند؛ اولا همه جا بسته شده، مغازه ها بسته است. بازار بسته است و اصلا آن جا پر از جمعیت بود و من هم آمدم جلوتر دیدم که تقریبا شاید ده - پانزده تا کامیون سرباز توی میدان ارک (ناتمام) نه قبل از این که برسیم به این جا یک عده ای حرکت کرده بودند به طرف رادیو توی میدان ارک یک زد و خوردی کرده بودند و آن ها دفاع کرده بودند و این ها آمدند بیرون که بلافاصله یک تعدادی کامیون سرباز آمده بود و رادیو را زیر حفظ خود گرفته بودند، وقتی ما رسیدیم اول سبزه میدان که بعد از مسجد امام هست بعد از خیابان ناصرخسرو درست آن طرف دیگر صف، باز یک تعداد زیادی کامیون سرباز از طرف گلوبندک آمده بود، آن جا ایستاده بودند.
جمعیت هم پر، شعارهای خلاصه به نفع امام و خلاصه دستگیری امام و این حرف ها. دیگر تقریبا جمعیت صف بسته بودند آن طرف سربازها و مامورین حکومت، این طرف هم مردم صحبت کردن که ما دستور داریم تیراندازی بکنیم متفرق بشوید، اخلال گری نکنید، چه کار نکنید و این حرف ها، و یک جوانی توی تشکیلات ما پیراهنش را درآورد انداخت با زیر پیراهنی از ما جدا شد رفت جلو که می شود گفت اولین شهید پانزده خرداد این شخص است و کسی که بود، رفت جلو و شروع کرد شعار دادن و یک مرتبه او پیراهنش را درید و گفت اگر که شما می گویید که می زنید، این سینه ی من و این هم گلوله ی شما که او بلا فاصله فرمان تیراندازی داد و به طرف او تیراندازی کردند که او شهید شد یکی دو تا هم توی جمعیت که ما ایستاده بودیم، مجروح شدند.
یک صحنه ای که من آن روز دیدم که نفهمیدم چی شد و هنوز در خاطرم هست یک عده ای سربازها بعد از میدان سبزه میدان عرض خیابان را گرفته بودند، یک تعداد سرباز با کلاه آهنی که شاید هفت - هشت نفر بودند. این ها آمده بودند توی سبزه میدان، این ها هی به ما اشاره می کردند بیایید جلو حائل بشوید. همین طور با دست اشاره می کردند من برداشت خودم این بود که این ها می خواستند بیایند پشت ما مثلا حالا من آن موقع فکر می کردم که این ها می خواهند بیایند ما را دور بزنند. گفتم: خوب تعدادشان کم است، به ما می خواهند بپیوندند.
بالاخره یک مرتبه دیدیم که از آن طرف یک عده سرباز آمدند این ها را برداشتند بردند. دیگر بعد هم نفهمیدیم که حالا واقعا این ها می خواستند کمک به ما بکنند چی بود تقریبا مثل شبیه دستگیری بردند آن ها را، قبل از این که تیراندازی بشود، وقتی که تیراندازی شد و این جوان شهید شد یک مرتبه جمعیت حمله کردند به طرف (آن شهید) قبل از سبزه میدان مغازه ها که آن موقع (درب) مغازه ها از این چوب هایی بود که می گذاشتند با پیچ مهره می بستند، یکی از این ها را کندند و مثل تقریبا برانکارد می ماند - تخته های بلندی هست حالا نمی دانم امروز هم هست یا نیست - این را برداشتند آوردند و این جوان را گذاشتند روی این و رفتند به طرف سربازها که دیگر تیراندازی شروع شد، تیراندازی شروع شد و بکش بکش شروع شد و دیگر جنگ و گریز و مردم با سنگ و هر چی دستشان بود به این ها می زدند و آن ها هم مرتب تیراندازی می کردند و هی ما می رفتیم جلو، آن ها می آمدند جلو، خوب من یک مقداری آمدم عقب تر تا این طرف ناصر خسرو تقریبا سر کوچه ی نوروزخان، نزدیکی های پامنار. ما همین جور داشتیم نگاه می کردیم، من یک مرتبه دیدم که این کیوسک تلفن که آهنی بود این آتش گرفت، حالا همگی با هم کمتر آشنا بودیم. دیگر جمعیت قاطی شده بود. دیگر گفتم والله این کار ما چه فایده ای دارد که آهن را آتش بزنیم این ممکن است کار خود دستگاهی ها باشد.
خلاصه با یک جوانی که صحبت می کردیم گفتیم که ما با مردم صحبت بکنیم که مردم به اموال یک وقت کسبه و این ها لطمه نزنند. ممکن است در بین ماها کسانی باشند که روبروی بانک پارس بازار (فعالیت اقتصاد داشته باشند) یک عده ای دست گرفتند، من و این (جوان) رفتیم روی دست مردم، پشت هم دیگر را نگاه داشتیم از دو طرف صحبت می کردیم که خلاصه ما امروز برای آزادی مرجع تقلیدمان آمدیم و این حرف ها. داشتیم صحبت می کردیم که تیراندازی شد. او تیر خورد افتاد، البته مجروح شد. خلاصه مردم ما را انداختند و شاید مثلا من یک صد متری از توی جوی که پر از لجن هم بود خلاصه، آمدیم بعد آمدیم بیرون. آمدیم بیرون دیگر حالا مرتب تیراندازی می شد. یک عده ای می افتادند همان جا. تقریبا یک سازمان دهی مردمی شد که یک عده ای با موتور این مجروحین و شهدا را بلند می کردند و می رساندند نزدیکترین بیمارستانی که بود بیمارستان بازرگان بود بعد یواش یواش آن ها توانستند به خیابان بوذرجمهری مسلط بشوند، ولی جمعیت رفته بودند توی کوچه پس کوچه های بازار از آن جا مرتب شعار می دادند یعنی تا شاید می شود گفت حتی فردای شانزده خرداد هم هنوز ادامه داشت یک مقداری حرکت مردم، ولی تا نزدیک به غروب پانزده خرداد، زد و خورد ادامه داشت اما کمتر می شد، نزدیک ساعت (نزدیکی ها ساعت 30/4 بامداد) من یک دفعه اول صبح آمدم، یعنی اول صبح تا ساعت (5 و 6 صبح) اول که مجروح زیادی می آوردند بیمارستان بازرگانان، آمدم بیمارستان بازرگان دیدم که جمعیت زیادی ایستاده همین جور دارند مجروح می آورند. یکی از کسانی که یادم است یک حاج آقا رضا ساقیان بود در بازار که موتور داشت، یک کسی دیگر هم بود که بعد گرفته بودند ایشان را چند سال زندان بود. اسمش را فراموش کردم. دکتر منظوری هم می گفت که ما امکانات می خواهیم که یک بنده خدا که چند سال پیش فوت کردند نزدیک بیمارستان زغال فروشی داشت به نام حاج ابوالقاسم جیل سرایی، ایشان آمد یک چک سفید امضایی داد به دکتر منظوری که خود دکتر منظوری آدم خوبی بود. رئیس بیمارستان گفت که هر چقدر خرج این ها هست اگر مشکل داریم من می دهم شما ناراحت نباشید هر امکاناتی می خواهید بگویید برویم، تهیه کنیم، بیاوریم.
که خلاصه من دیگر برگشتم دو مرتبه توی همین، تماشا می کردم و می رفتیم و می آمدیم من برگشتم بیمارستان. بیمارستان که برگشتم دیدیم که وضع خیلی ناجور است؛ اولا تمام اتاق ها پر است. اصلا بحث تخت نیست. همین کف زمین پتو پهن کردند و بغل هم خواباندند و ضجه و ناله و این حرف ها و یک عده هم تشنه، خلاصه گفتند که این هایی که تیر به شکمشان نخورده یکی به آن ها آب بدهد که آب هم همین جور یک کتری گرفته بود و یک شلنگ باریکی سرش را گذاشته بودند توی کتری، آن سر شلنگ را گذاشتیم دهان بعضی از اشخاص که خوب بعضی صحنه هایی که بعدا هم توی جنگ دیدیم که مثلا یکی می گفت اول به برادرم بده را زیاد دیدیم آن جا.
خبر رسید که خلاصه می خواهند بیایند حمله کنند بیمارستان و مجروحین را بگیرند. این جا خلاصه من خودم دست به کار شدم و عده ای از رفقا را صدا کردیم و همان آدم هایی که توی بیمارستان بودند گفتیم یک عده ای جلوی درب بیمارستان مقاومت بکنند که کسی وارد بیمارستان نشود ما این مجروحین را تخلیه کنیم.
بیمارستان یک طرفش بر خیابان ری بود، یک برش توی کوچه ای بود که آن کوچه پیچ می خورد می رفت می خورد به کوچه ی در دار به صورت دایره وار. خلاصه چند تا از جوان های قوی را فرستادیم از دیوار رفتند توی کوچه. یک عده هم ایستادند توی بیمارستان هر چی که پانسمان می شدند خوب و بد خلاصه ما می بردیم و دست به دست می کردیم و از روی دیوار می دادیم و از آن طرف می بردند که شاید اکثریت مجروحین را از بیمارستان تخلیه کردیم که دیگر آن اواخرش که یک عده ای مانده بودند که یادم نیست چند تا بودند مقاومت بچه هایی که دم درب بودند تمام شد. درب باز شد و بالاخره آجودان ها ریختند داخل و بچه ها فرار کردند و حتی چند تا از بچه های همان دم را هم گرفتند. پلیس و سربازها که آمده بودند شاید مثلا کمتر از ده، پانزده تا مانده بودند آن ها را برداشتند. دیگر آن ها آدم هایی بودند که نمی توانستیم آن ها را تکان بدهیم، بردند و تمام شد.
آن چه که می شود در مورد پانزده خرداد بحث کرد آن ها امام را دستگیر کردند و توی بحث هایی هم که بعدا توی بحث های خودشان هست شاید اگر مردم در مقابل دستگیری امام واکنش نشان نمی دادند پانزده خرداد اتفاق نمی افتاد، ولی قبل از آن دولت صحبت کرده بودند که اگر اتفاقی بیفتد سرکوب بکنند. این توی مذاکرات دولت آن موقع هست. زمان نخست وزیری اسدالله علم و البته این را باید گفت که حالا چون مطالب در تاریخ ثبت می شود اگر شهدای زیادی در 15 خرداد در سراسر کشور، ملت ما تقدیم حضرت حق کرد، خیلی از مامورین دولتی آن روز هم به دست مردم کشته شدند. من یادم است که بعد از چند وقت که دیگر سرکوب کرده بودند و به اصطلاح مسلط شده بودند، یک جلسه ای گذاشته بودند توی بازار تهران، توی بازار فرش فروشی ها، آن موقع یک آقای ابو حسینی بود که از روسای صنف فرش فروشی ها بود، پاکروان آمده بود توی آن جلسه به او گفته بود که همچنین هم بی مایه نبوده مثلا یک عده ای از شما کشته شدند، یک تعدادی از ما کشته های خودشان را آن روز 389 نفر گفته بود از مامورین ما کشته شدند که قطعا همین طور بود. وقتی که یک کسی را مردم می فهمیدند که این از عوامل رژیم هست می گرفتند و به شدت می زدند و از بین می بردند او را.
ولی این هست که قیام خب آن بخش میدان را من خودم یادم است من یکی از عوامل اصلی آن هستم، نه کسی به من دستور داده بود نه کسی به من برنامه داده بود، یک کسی به من تلفن زد من هم فریاد زدم مردم راه افتادند. یک کسی هم از یک جای دیگر فریاد زد و یک عده راه افتادند. خب، به جاهای مختلف گفته شده بود و مردم حرکت کرده بودند، نمی دانستیم هم چه کار می خواهیم بکنیم، فقط روی اعتقادمان این که مرجع تقلیدمان و مولایمان را گرفتند فریاد می زدیم و فقط می خواستیم که ایشان آزاد بشود و تبدیل شد به قیام پانزده خرداد و نظام مجبور شد که با مردم آن برخورد را بکند و آن قیام را سرکوب بکند. بله اگر آن روز رژیم در مقابل مردم واکنش نشان نمی داد، می ریختند کاخ را هم می گرفتند و او برای بقای خودش مجبور بود این کار را بکند که بعد که روز 16 خرداد و 17 خرداد دور هم جمع شده بودند و بگیر بگیرها شده بود.(92)
محسن آقادایی - یکی از شرکت کنندگان در قیام پانزده خرداد تهران - که در این روز به دلیل اصابت گلوله ی نیروهای رژیم مجروح و بستری شده بود خاطرات خود را چنین باز گو می کند:
روز 15 خرداد بود ما بازار را باز کرده بودیم، اطلاع پیدا کردیم که دیشب حضرت آیت الله خمینی را گرفته اند. همگی (مغازه ها) را بستیم و با همسایه مان (به) ایستگاه رادیو رفتیم که با دژخیمان شاه روبرو بشویم. از بوذرجمهری که ما می رفتیم ساواکی ها توی ساختمان نیمه کاره ی بانک سپه آن جا سنگر گرفته بودند. ما هم پیراهن سیاه تنمان بود. روز 12 محرم بود که ناگهان یک تیر آمد و به گردن ما خورد و ما از بس که آن موقع قوی بودیم و دست بلند کردیم گذاشتیم روی گردنمان دیدیم که مثل لوله ی آفتابه دارد خون می ریزد، یک بنده ی خدایی ما را بلند کرد. من گفتم آقاجان من تیر به شاهرگم خورده و دیگر من از دنیا رفتنی هستم. بالاخره ما را با وسیله ی نقلیه آوردند به بیمارستان بازرگانان رساندند که تقریبا نزدیک به سه ماه بستری بودیم و الحمدلله به لطف خدا به برکت محمد و آل محمد (علیه السلام)بهبود برای ما حاصل شد(93).
آیت الله مهدوی کنی هم خاطرات خود را از دستگیری امام و قیام پانزده خرداد چنین بازگو می کند:
من خبر دستگیری حضرت امام را در مدرسه ی مروی دریافت کردم و از بعضی از دوستان این خبر البته این قدر یادم هست به دنبال اقداماتی بود که قبلا از طرف حضرت امام در برابر دولت رژیم طاغوت انجام شده بود که آخرینش ظاهرا سخن رانی بود که در مدرسه ی فیضیه، حضرت امام داشتند که از منزل آمدم مدرسه ی مروی من معمولا درس داشتم آن ایام شنیدم که امام را دستگیر کردند. آن چه که در تهران من خودم مشاهده کردم یا شنیدم، به دنبال دستگیری حضرت امام خب، بازار تهران تعطیل شد. خیابان ها در حدودی که من می دیدم تعطیل شد و حتی خیابان های بالای شهر. یعنی مغازه های بالای شهر و آن چه که من نسبت به بالای شهر می گویم به اعتبار این است که چون مسجد خود من در مسجد جلیلی در جنب میدان فردوسی بود و بعد یکی از دوستان که از دنیا رفته، مرحوم آقای دیانتی داشتیم از دوستان مسجد به من زنگ زد یا من به ایشان زنگ زدم این را فراموش کردم که سوال کردم از اوضاع آن جا فکر می کنم من سوال کردم، یادم هست که از تلفن عمومی زنگ زدم در همین کوچه ی مروی خیابان ناصر خسرو.
در آن جا من به ایشان اعلام کردم که شما چه خبری دارید؟ یعنی سوال در کردم که شما چه خبری دارید؟ و ایشان گفتند که ما هم شنیدیم آقا را گرفتند و درست است یا نه؟ گفتم: تایید شد که آقا را گرفتند آوردند تهران. ایشان گفتند: چه کار کنیم مردم، مردم منظور یعنی کسبه در آن محل مردد هستند، نمی دانند چه کار کنند. و من گفتم: شما تشویقشان کن به این که ببندند مغازه ها را. و بعد هم ایشان خبر داد که بله مردم هستند.
یعنی به طور کلی جو تهران متلاطم بود، حتی در خیابان های بالای تهران و اگر ممکن است که بعضی ها بگویند بستن مغازه ها برای بعضی از افرادی که حالا انقلابی نبودند، معلول این نبوده که به طرفداری از امام باشد، ممکن است که یک عده ای هم این گونه باشد ولی چون جو غالب تهران، جو پرخاش بود نسبت به این موضوع و نسبت به دستگاه خواه ناخواه یک چنین جوی، اقتضا داشت که تهران طبعا تعطیل باشد. ولی تعطیلی نه به این معنا که بعضی ها اعتصاب کنند و می روند در خانه می نشینند. بلکه مردم به خیابان ها ریخته بودند که بعد غیر از آن چه که ما در اطراف ناصر خسرو بازار می دیدیم و می شنیدیم تظاهرات عظیم مردم و بعد هم آن موقع که ساعت 9 صبح بود که ما این خبر را شنیدیم. بلافاصله همین خبر که در بازار گفته شد اول صبح هم بود که تازه بازاری ها شروع می کردند به باز کردن، تمام مغازه ها بسته شد و همه ریختند به خیابان ها که از طرف بازار من می دیدم که جمعیت می آید به طرف میدان ارک و خیابان ناصر خسرو و خیابان بوذر جمهری سابق که حالا می گویند پانزده خرداد، به همین مناسبت قیام پانزده خرداد این خیابان اسمش عوض شد به خاطر این که بیشتر جریانات در آن منطقه در آن خیابان همین پانزده خرداد بود و می شنیدیم صدای هم مردم را اوایلش که من بودم و هم حمله ی پلیس را من اولین پلیس را مشاهده کردم که همان جا که من داشتم تلفن می کردم دیدم ماشین های پلیس آمدند با آژیر و برای اولین بار هم بود که من ماشین های پلیس را با این کیفیت و با آژیر و با حمله ی کذایی در تهران مشاهده کرده بودم. قبل از آن من یک چنین چیزی را ندیده بودم شاید در دوره ی سن بنده در آن حدودی که من در تهران بودم، حالا شاید در بعضی حوادث بوده، نمی دانم. یک چنین جریانی به این قدرت از طرف مردم بروز نکرده بود و لذا دولت هم و پلیس هم یک چنین حرکتی را قبل از آن انجام نداده بود، یعنی عکس العملی در برابر حرکت عمومی مردم. بعد آمدم، به توصیه ی دوستان رفتیم طلاب و این ها، رفتیم مدرسه ی مروی، اوایل هم در مدرسه، یعنی مردم را دنبال می کردند آمدند توی همین کوچه ی مروی و بعد هم آن ها می آمدند به طرف مدرسه، نیامدند، از در مدرسه وارد شدند، ولی داخل نیامدند کسی را متعرض بشوند. ولی صدای تیراندازی ها مکرر همان طور می آمد تا ساعت پنج بعد از ظهر من یادم هست که سر و صدا، هم صدای تظاهرات می آمد هم تیراندازی ها. منتها خوب البته صبح شدت بیشتری داشت (سوال: شعار مردم چه بود؟) آن شعاری که من شنیدم که یا مرگ یا خمینی را من می شنیدم در کلمات مردم بود، حالا شعارهای دیگر را این صداها را من می شنیدم از مردم.
یکی از دوستان که آن جا، روبروی مدرسه ی مروی نمی دانم حالا زنده هست یا نه، مغازه داشت، به خصوص او خیلی فعال بود که می رفت داخل جمعیت و خودش را آماده کرده بود برای رساندن مجروحین به بیمارستان که خیلی این ها را از همین طریق مدرسه ی مروی می آورد داخل آن کوچه، چون تقریبا پلیس در این کوچه نبود، کوچه ی فرعی بود از این طریق مجروحین را می بردند به طرف بیمارستان بازرگانان.(94)
حجة الاسلام و المسلمین کروبی نیز چگونگی آگاهی از دستگیری آیت الله روح الله خمینی را در تهران، چنین بازگو می کند:
صبح دوازدهم محرم که روز پانزده خرداد می شود اول صبحی بود که ما به سمت پارک شهر می رفتیم، یک باره دیدیم که سرو صدا هست و فریاد و مردم گریه می کنند و سوال کردیم چیه؟ گفتند: خبر از قم رسیده که امام را، آن موقع می گفتند آقای خمینی را دستگیر کردند، ما آمدیم به سمت گلوبندک که دیدیم زد و خورد شدید است تیر اندازی و کشتار و البته پلیس فوق العاده کماندو و پلیس ها و کلاه سبزها بودند این جا هم درگیری مردم شدید بود، منعکس هم شده بود که امام را گرفتند و به خصوص چون صبح دوازدهم یعنی محرم بود مجامع فراوان در تهران بود، همان روز صبح این مردم با خبر که شده بودند، همین طور از مجامع و محافل و تکیه ها و مسجدها بیرون می ریختند و راه پیمایی فریاد و الله اکبر و گریه و همین یا مرگ یا خمینی در خیابان هالله. که یادم می آید تا حدود ظهر و نزدیک ظهر نیروی پلیس و قدرت پلیس نتوانست مهار کند شهر را که ارتش وارد شد نظامی ها و اسلحه های سنگین... وارد خیابان ها شدند و به هر جهت تا پایان شب تیراندازی و افرادی به شهادت رسیدند...(95)
اکبر صالحی نیز، خاطرات خود را از چگونگی دریافت خبر دستگیری آیت الله روح الله خمینی و نحوه قیام و چگونگی و دلایل بازداشت طیب و مقاومت و شهادت وی چنین بازگو می کند:
خاطره ای که به ذهنم می آید در رابطه با مسئله ی پانزده خرداد 42 این است که ما دم مغازه ی پدرمان بودیم. تلفنی از قم اطلاع دادند که آقا را دستگیر کردند و مردم قم هم ریختند به خیابان ها ما چون توی مسیر مبارزه و مسائل سیاسی بودیم، اولین کسی که بلافاصله درب مغازمان را کشیدیم پایین و یک اعلامیه ی بزرگ هم زدیم پشت در مغازه که آقا را دستگیر کردند و مردم حرکت کنید. یادم است یک دسته ی خیلی عظیمی را ما از خیابان خراسان حرکت دادیم به طرف میدان قیام (همان میدان شاه سابق) و از آن جا به طرف بازار و همین جور تلفن به تلفن همه ی مناطق و همه ی قسمت های تهران متوجه شدند و حرکت کردند به طرف بازار، مرکز همه ی این حرکت ها هم بازار بود. یادم است به دنبال دسته ای که ما راه انداختیم از میدان تره بار نیز یک دسته ای حرکت کرد، از اطراف تهران همگی دسته جمعی آمدند توی میدان ارک. حدود ساعت یازده صبح بود که اجتماع عظیمی جلوی کاخ گلستان آن زمان و مسجد ارک اجتماع کردند و شعار می دادند یا مرگ یا خمینی ما دیدیم که عکس العملی مامورین نشان نمی دهند. یک چند لحظه بعد دیدیم که مثل این که به آن ها دستور داده بودند که تیراندازی کنند.
درهای کاخ گلستان باز شد و سربازها حمله کردند. دیگر از کشتار شروع شد و جمعیت پراکنده شدند و این ها به طرف مردم حمله کردند و در همه ی چهار راه ها و خیابان ها دیگر جور تیراندازی می کردند می آمدند جلو.
جمعیت هم شعار خودش را می داد و بعضی ها شهید شدند، روی زمین افتادند، تا طرف های خیابان خیام و میدان اعدام و آن جاها که جمعیت همین جور کشیده می شد به آن طرف، ما یکی از شهدایی را که گلوله توی مغزش خورده بود، او را روی یک تخته چوبی گذاشته بودیم بلند کردیم و او را حرکت می دادیم و مردم را تحریک می کردیم و آن روز یادم است ساعت 2 بعد از ظهر که اخبار شروع شد اعلام کردند که از ساعت 4 حکومت نظامی است که از ساعت 4 بعد از ظهر همه توی خانه هایشان و دیگر کسی نتوانست بیرون بیاید و فردای پانزده خرداد که روز شانزدهم بود، چون دو دهانه ی مغازه و یک دهانه ی مغازه مان شیشه ی بزرگی داشت و اعلامیه های مراجع را آن جا نصب می کردیم برای مطالعه ی مردم و مردم می آمدند آن جا اجتماع می کردند و اعلامیه ها را می خواندند، یک سابقه ی این چنان ما توی محل داشتیم و همه را هم ساواک برای ما پرونده کره بود، یکی از اعلامیه ها که مال حضرت امام بود که فرمود شاه دوستی یعنی غارتگری، شاه دوستی یعنی جنایت که این از اعلامیه ی علما داغ تر بود به قول معروف و عکس امام و علمای دیگر ما توی مغازه مان داشتیم روز شانزدهم که هنوز حکومت نظامی بود، صبح زود از کلانتری خیابان مولوی یک کامیون پر از مامور می آید می ریزد در مغازه ها هنوز تعطیل بود. می ریزند توی مغازه مان ما و من شاهد بودم که پدرم و برادرم را با چند تا از مشتری های مان که آن جا بودند آن ها را دستگیر کردند، خود مرا هم می خواستند ببرند که من خودم را مخفی کردم و این ها متوجه نشدند. وقتی پدرم را می خواستند سوار کامیون کنند، پدر ما یک مقداری بدنش سنگین بود و کامیون های شهربانی هم پشتش خیلی بلند بود و ایشان به سختی می توانست برود بالا. من یادم است یکی از این قنداق های تفنگ چنان زد توی کمر پدر ما که این قنداق تفنگ همین جور از وسط دو تا شد؛ یعنی این قدر محکم زد قنداق تفنگ شکست. یکی از همین پاسبانان همکارش اعتراض کرد به این پاسبان که چرا این جوری می کنی؟ پیرمرد، خب دارد می آید بالا، که آن پاسبان نانجیب بود که داشت به طرف همکارش هم شلیک می کرد که به تو مربوط نیست. به هر صورت یادم است که آن روز توی این مسئله ی پانزده خرداد تعدادی را دستگیر کرده بودند یکی از آن ها طیب رضایی بود که معروف بود توی میدان، طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی که او همکار میدانی او بود، یک حاج علی برقی بود که ایشان هم از همان بارفروش های میدان بود.
چون از جنوب شهر این دسته جات حرکت کردند به طرف بازار و حرکتی که داشتند این ها می خواستند یک نفر را خلاصه علم کنند این وسط که این ها که سرکرده ی موضوع بودند که آمدند طیب حاج رضایی، را که یک سابقه ای هم داشتند با او، و حاج اسماعیل رضایی هم که از آن معروفین میدان بود و آن حاج علی برقی، این ها را دستگیر کردند که توی روزنامه ها هم اعلام کردند و عکس های شان را هم انداختند که این ها عاملین اصلی هستند که مردم را تحریک کردند و به خیابان ها ریختند و مسئله ی پانزده خرداد را به وجود آوردند.
طیب حاج رضایی از پیش کسوت های میدان تهران بود و خودش شب های تاسوعای دهه ی محرم، دسته ی خیلی عظیم سینه زنی داشت که از میدان خراسان حرکت می داد که دسته ی طیب در جنوب شهر خیلی معروف بود که از همه ی قسمت های تهران می آمدند آن جا تماشای دسته ی طیب.
و از طرفی مرحوم طیب با دستگاه حکومت شاه یک همکاری قبلا داشت. مدتی بود ایشان کنار کشیده بود و به طرف آن ها نمی رفت، چون بیشتر وقت هایی که این ها به مناسبت 28 مرداد، سی تیر می خواستند مثلا به نفع شاه تظاهرات کنند می آمدند از این، سرشناس های جنوب شهر مثل طیب و آن شعبان جعفری - که فراری است و الان در خارج از کشور است - و تعدادی از همین اراذل جنوب شهر را مثلا انتخاب می کردند و می رفتند جاوید شاه توی خیابان ها راه می انداختند.
طیب حاج رضایی چون مدتی از این ها کنار کشیده بود، این ها چند بار هم به او اعلام کردند که توی 28 مرداد و بعضی مراسم های دیگر شرکت کن، شرکت نکرده بود و یک ناراحتی از ایشان داشتند و می خواستند یک موقعی تلافی کنند.
این مسئله ی 15 خرداد که به وجود می آید پای ایشان را می کشند وسط و همچنین حاج اسماعیل رضایی و حاج علی برقی آن ها معروف آن منطقه بودند و این ها را دستگیر می کنند و می گویند شما عاملین اصلی هستید و از طرفی توی روزنامه ها عکس های این ها را چاپ می کنند و اعلام هم می کنند که ما مسببین را دستگیر کردیم و این ها توسط خمینی که - ارتباط با کشورهای اسلامی هم خود امام داشتند ایشان - از خارج، پول تهیه کرده و نفری 5 تومان(96) داده به مردم توسط طیب حاج رضایی و مردم را ریخته به خیابان ها و توی محاکمات طیب و حاج اسماعیل رضایی سعی داشتند که از این ها اعتراف بگیرند. طیب و حاج اسماعیل رضایی چون واقعا خانواده ی مذهبی بودند و ریشه ی مذهبی داشتند، آن جا تا پای جانشان ایستادند و گفتند ما هیچ وقت یک چنین حرفی را نخواهیم زد و این دروغ است شما دارید می گویید و ما این را محکوم می کنیم هیچ نقشی توی این مسئله نداشتیم و با دینمان بازی نمی کنیم و این را با شهامت هم طیب هم حاج اسماعیل رضایی تا آخرین روز دادگاه ایستادند و دفاع کردند و گفتند ما با پسر پیغمبر (علیه السلام) در نمی افتیم - یعنی خمینی - و ما اگر سرمان هم برود با دینمان بازی نمی کنیم. که بعد از چند وقت دیگر این ها را محکوم به اعدام می کنند. یک خاطره ای که از حاج اسماعیل رضایی من دارم - روزنامه ها این را منتشر کردند و عکس هایش را هم انداخته بودند - ایشان را وقتی با طیب می بردند به طرف جوخه ی اعدام، مرحوم حاج اسماعیل رضایی وقتی از او عکس می گرفتند آن ساعت آخر به این عکاس ها خطاب می کند که دوربین هایتان را قشنگ تنظیم کنید، عکس را قشنگ بگیرید از من، یک آدم خیلی با شهامت و حرافی بود و ایشان جزو امنای مسجد مرحوم فومنی هم بود. البته این را هم من خاطرم نبود بگویم و خیلی مرد با گذشتی بود و بیشتر کارهای خیریه مسجد و مدارس مرحوم فومنی را ایشان انجام می داد.
ایشان وقتی این حرف ها را به آن خبرنگاران و عکاسان می زند سوال می کنند از او که ما داریم تو را تیرباران می کنیم دیگر حالا عکست خوب باشد یا بد باشد تو که نمی بینی که. ایشان می خندد به آن عکاس ها و می گوید که شما نمی فهمید. اگر این عکس ها را خوب بگیرید آخرت نشان ما می دهند این واقعا خیلی مطلب جالب (است)، کسی که به طرف جوخه ی اعدام دارد می رود با آن حالت آمده مثلا با شهامت همچنین حرفی را به آن عکاسان و خبرنگاران می زند(97).