انقلاب اسلامی به روایت خاطره

مرکز اسناد انقلاب اسلامی‏

حادثه ی فیضیه

دربار شاه و دولت علم - که اکنون دریافته بودند روحانیان به رهبری امام خمینی (ره) در صف مقدم مبارزه با اصلاحات برنامه های نوسازی او هستند - در اندیشه ی سرکوب گسترده ی روحانیان بر آمدند. در عید فطر سال 1341، قم حال و هوای دیگری پیدا کرده بود؛ جمیعت زیادی به قم رفته و مراسم عید فطر آیات عظام شرکت جسته و حمایت خود را از نهضت روحانیون اعلام کرد، بودند.
در روزهای پایانی سال 1341، حرکتی جدید و نمادین از سوی روحانیان و به ویژه آیت الله روح الله خمینی چهره بست و آن تحریم مراسم شادمانی و سرور به مناسبت تحویل سال نو بود. آیت الله روح الله خمینی این تحریم را در اعلامیه هایی تحت عنوان روحانیت اسلام امسال عید ندارد، اعلام کرد و دلیل آن را تجاوز دستگاه حاکمه ی ایران به احکام مقدس اسلام دانست و تساوی حقوق زن و مرد را که از سوی رژیم مطرح می شود، مستمسکی دانست برای این که دخترهای هیجده ساله را به نظام اجباری ببرد و به سرباز خانه ها بکشاند یعنی با زور و سرنیزه دخترهای جوان عفیف مسلمان را به مراکز فحشا ببرد. آیت الله خمینی، در این اعلامیه اعلام کرد: من این عید را برای جامعه ی مسلمین عزا اعلام می کنم. به دنبال بیانیه آیت الله روح الله خمینی، در برخی از مناطق قم و تهران پرچم های عزادازی بر افراشته شد و در پیروی از نظریه ی ایشان برخی دیگر از آیات عظام و روحانیان تهران نیز، عید سال 1342 را عزای مذهبی اعلام کردند(58).
این حرکت نمادین امام خمینی، که اکنون عنوان رهبری روحانیان و مراجع مبارز را در اختیار داشت، بر خشم رژیم و عزم آن برای سرکوب گسترده ی مخالفت ها در قم افزود؛ از این رو در همان ساعات اولیه ی سال جدید، قم آکنده از نیروهای نظامی و کماندوهای شاه شد و سرانجام در دوم فروردین ماه فاجعه ای سهمگین رخ داد آیت الله خمینی را در مبارزه با شاه جدی تر ساخت؛ حادثه ای که مقدمه ی بلافصل قیام خونین پانزده خرداد شد. این حادثه همان هجوم کماندوهای شاه به مدرسه ی فیضیه و ضرب و جرح و کشتار طلابی بود که در مراسم سوگواری ایام شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) در روز دوم فروردین ماه در مدرسه ی فیضیه گرد هم آمده بودند. این مراسم را آیت الله گلپایگانی برگزار کرده بود. در بیت آیت الله روح الله خمینی هم، چنین مراسمی بود، اما طلاب جوان از بیت و منزل وی نگهبانی می کردند؛ از این روی و کماندوهای شاه مجال هجوم به بیت ایشان را نیافتند.
حجة الاسلام باغانی خاطرات خود را از هجوم کماندوها به مدرسه ی فیضیه چنین بازگو می کند:
عرض کنم قم بودیم ما،امام عزای عمومی اعلام کرد. فروردین 42 را با یک پرده ی بسیار بزرگی، من دقیقا یادم است که پرده ی مشکی نوشتند، در مدرسه ی فیضیه نصب کردند که روحانیت امسال عید ندارد، بعد اعلام عزا شد که قرار بود، که روز دوم فروردین که مصادف با 25 شوال بود شهادت امام صادق (علیه السلام) بود و قرار بود در مدرسه ی فیضیه هم عزاداری بشود و هم صبح آن روز امام در خانه شان سخن رانی خیلی شدیداللحنی و تندی داشتند و مدرسه ی فیضیه هم که عصر، این سخن رانی برپا شده بود، خوب من هم جزو کسانی بودم که با بعضی از دیگر دوستان شرکت کرده بودم در این سخن رانی. مرحوم انصاری واعظ بنا بود سخنرانی کند. وقتی ما داشتیم می رفتیم مدرسه ی فیضیه، همان بعد از ظهر دوم فروردین ماه تعدادی ماشین های ارتشی، شش دستگاه، با سربازهای مسلحی که سوار بودند جلوی مدرسه ی فیضیه ایستاده بودند. دوستی که همراه من بود و با عجله می رفتیم که در این مجلس سوگواری شرکت کنیم، او گفت: این ماشین ها علامت یک چیزی هست،هان که قصد حمله ای دارند. ما هم گفتیم حالا ما موظف هستیم در این جلسه شرکت کنیم. هر چه هست آن وقت آن جا در جلسه شرکت کردیم. یادم هست وقتی وارد صحن مدرسه ی فیضیه شدیم، دیدیم جلو مدرسه که زیلوها فرش است پانصد نفر حدودا افرادی که از قم نیستند کت و شلوراهای یک رنگ مشکی تنشان است و همه آماده روی فرش ها نشستند. باعث تعجب ما شد که این مستمعین یک دست با لباس های مشکی نو و یک دست این ها آمدند از کجا آمدند و تو نگو این ها کماندوهای رژیم بودند؛ از قبل آمده بودند آن جا، موضع گرفته بودند. فی الحقیقه جا گرفته بودند پای منبر که شلوغ کنند و بعد حمله کنند؛ ولی این ها را ما چون زود هم رفتیم برای مدرسه، من خودم دیدم که این ها نشستند حدود پانصد نفر تمام آن ها فرش ها را این ها نشستند پر کردند. بعد هم که اهل علم و زوار که به قم آمده بودند برای فروردین، مدرسه به نتیجه پر می شد از جمعیت و بعد قرآن خوانده شد. مرحوم انصاری واعظ که منبر رفتند مرحوم آیت الله گلپایگانی در کنار مدرسه جلو یک غرفه ای را فرش کرده بودند. آمد نشست و انصاری واعظ مرحوم، منبر که رفت یک مقدار که صحبت کرد و صحبت را بعد از یک ربع رساند به این جا که روحانیت دلسوز مردم و پدر ملت هست و برای مردم چاره اندیشی می کند به این جا که رسید یک کسی حرکت کرد صلواتی فرستاد. آقای انصاری گفت نه، شما صبر کنید تا من بگویم صلوات بفرستید، صلوات نفرستید این را که آرام کرد. باز دو نفر دیگر بهانه سازی و صحنه سازی می کردند به روشن کردن سیگار و کشیدن سیگار و شروع کردند به هم پریدن و ها و هوار کردن. باز هم مرحوم انصاری حمله کرد به این ها که آرام باشید، در همین خلال که به این ها خطاب می کرد شما آرام باشید، یک کسی از همان جمعیتی که جلوی فرش ها نشسته بود روی فرش ها جلوی حوض مدرسه بلند شد با صدای بلند نعره کشید گفت که برای سلامتی شاه یا روح رضاخان صلوات بفرستید که جمیعت هورا کشیدند و حمله کردند طرف آن جا. صحنه سازی بود آن که گفت از خود آن ها بود و آن های دیگر که از قبل آن جا آمده بودند من درست ناظر این ها بودم، آن ها هم حرکت کردند همگام با او تحت الشعاع قرار دادند حرف مردم را که خفه شوید یا سکوت کنید. بلافاصله این ها حمله کردند طرف منبر، دیگر فرصت ندادند که کسی جمعیت را بتواند کنترل کند یا به آن ها بگویند خفه نشوید. حمله کردند به طرف منبر و من دیدم که یک جمعی از این ها - من خیال می کنم که ناظر صحنه بودم - شروع به فرار کردند به طرف بیرون که یاد بدهند به مردم که یعنی فرار کنید و صحنه را خالی کنید، ولی خوب ما آن جا ایستاده بودیم که ببینیم کار به کجا می کشد و نرفتیم از مدرسه بیرون تا بالاخره این ها جمعیت را از مدرسه بیرون کردند با این پلتیک و شروع کردند به شکستن در و پنجره و این ها و ما به طبقه بالای مدرسه رفتیم یک جمعیت سی نفری در یک حجره ای محصور ماندیم و این ها شروع کردند به شکستن حجره ها و زدن طلاب و طول کشید این صحنه. از عصر که شروع شد تا یک ساعت و نیم از شب گذشته، نماز مغرب و عشا این ها تمام شده بود؛ درست (هوا) تاریک شده بود همین طور تو صحن مدرسه بودند، می زدند و می بستند و بعد در آن حجره ای که ما بودیم و درش قفلی داشت و این ها خیال می کردند کسی نیست آن جا هم می آمدند و برگشتند و من یادم است که آیت الله مشکینی هم در همان سمت در یک حجره ای محصور بود. تعدادی از طلاب سبزواری در حجره ای که کنار منبع آب بود، تخت را پشت در انداخته بودند، دو تا اتاق های تحتانی تخت داشت، به خاطر دفع رطوبت، اول یک تخت را پشت در انداخته بودند. دوازده نفر که تو حجره بودند. مقاومت کرد، بودند این با سنگ و آجر زده بودند تخت دوم را پشت در انداخت بودند تا آخر و مقاومت کرده بودند و آنها هم جرئت نکردند از پنجره بپرند و حمله کنند به این ها. به هر حال طول کشید تا ما از آن اطاق آمدیم بیرون (آن اتاق) حجره ای این آقای نجفی قمشه ای بود. یک حجره ای بود، طرف سمت مشرق در این سمت متصل به صحن کوچک بود در این سمت بود بعد که ما پایین آمدیم، من از جلو سبزواری ها رفتم ببینیم چه خبر است.
دیدم در و دیوار شکسته است. چراغ هم لامپش آجر زدند و خرد شده، هیچ کس نیست. همین طور دور می زدم ببینم چه شده دیدم یک کسی دستش شکسته، تو حجره ای کنار راهرو ناراحت است و گریه می کند. باز هم آمدم تا جلوی مدرسه که صحنه ی نبرد و درگیری بود؛ دیدم خون روی فرش ها ریخته و به قدر یک سینی خون ریخته، لخته شده. به مشهدی علی خادم گفتم مشهدی علی چطور شده؟ کسی کشته نشد این جا؟ گفت: نه ان شاء الله. در این خلال که من صحبت می کردم و جویا بودم، مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی را دیدم که از آن حجره ای که بود جلوی حجره نشسته بود بیرون آمد با تعدادی که همراه ایشان بود. آن ها کتک خورده بودند. محمد آقا هم، همشیره زاده ی ایشان، خیلی کتک خورده بود. مرحوم انصاری هم با عمامه ی خراب شده و کتک خورده از آن جا بیرون آمد. شیخ علی لر بیرون آمد. این ها دنبال آیت الله گلپایگانی از آن سالن بین داالشفاء و فیضیه (نیز از آن جا بیرون آمدند). آقا از در اصلی نیامد بیرون که نیروهای مسلح شاه گرفته بودند. از آن سالن رفتند به دارالشفاء من هم به همراه ایشان راه افتادم و طلبه ها رفته بودند. یک طلبه ای گیر کرده بود وقتی من را دید یک طلبه ی جوانی (که از) مدرسه ی خان بود می ترسید به من گفت. گفتم همراه من بیا تا خانه و یک جایی اجاره (داشتم) زندگی می کردم از در دوم دارالشفاء بیرون رفتیم. ما یک ماشین شخصی خالی آمد و مرحوم آیت الله گلپایگانی را سوار کرد. دید ایشان پیاده است، ما سه چهار نفر از همراهانش همان طور با هراس از کنار رودخانه آمدیم سر پل، از آن جا وارد بازار شدیم به طرف حسین آباد که خانه آن جا بود راه افتادیم فردایش بعد رفتیم بیمارستان نکویی دیدن مجروحان که گفتند آن ها بستری شده اند معلوم شد که صد و یازده نفر که تعدادشان تو بیمارستان نکویی بودند ما عیادت کردیم از این ها و گفته می شد که شش نفر هم، این حادثه شهید داشته که بله شش نفر گفته می شد که شهید داشته.(59)
حجةالاسلام باغانی همچنین درباره ی ضرب و جرح طلاب، خاطرات خود را چنین بازگو می کند:
ما آمدیم بیرون. گفتند: طلبه ها را از پشت بام پرت می کردند می انداختند پایین. از جمله کسانی که خیلی کتک خورده بود مرحوم آشیخ عبدالحسین وکیلی بود. آدم فاضلی بود که در مدرسه ی نزدیک مسجد جامع حاجی خان معروف بود آن جا حجره داشت. آدم فاضلی بود، فقه را به صورت منظوم در آورده بود؛ این خیلی کتک خورده سر و صورتش خیلی سیاه شده بود... این ها را با قنداق تفنگ می زدند، با شلاق می زدند، درها را با لگدی می شکاندند، با پراندن آجر می زدند، شیشه را خرد می کردند، هر چه دم دستشان می آمد، چوب های تقریبا یک متر و نیم... چوب داشتند به صورت دهقان این ها را در آورده بودند که این ها مقابله با طلاب می کنند که این ها مخالف هستند با لوایح و این ها، اما اینها نیروهای سازمان امنیت بودند.(60)
آقای حسن بهشتی نیز در خاطرات خود زوایایی دیگر از چگونگی هجوم نیروهای شاه به مدرسه ی فیضیه را روشن می کند:
یک روز یک طلبه ای بود از آقایان طلبه و ترک بود ایشان به من گفت فلانی من در مدرسه ای در اردبیل درس می خواندم، همدرس داشتم آن جا این همدرس دیشب ساعت دوازده آمد به حجره ی من، آدرس مرا داشت. آمد حجره ی من، گفت: فلانی من یک اسراری دارم گفتم: چیست؟ گفت: به شما نمی گویم، باید برویم پیش آقای شریعتمدار. من گفتم که نه آن جا نمی شود رفت، در بسته است، اجازه نمی دهند. گفت: من هم به شما نمی گویم. خلاصه به اصرار زیاد من از او حرف کشیدم. گفت که حدود سیصد نفر افسر، به لباس دهاتی به لباس افسری. سیصد نفر درجه دارند. یک سرهنگی هم رئیس دارند به اصطلاح سرپرست آنهاست. این ها را از تهران فرستادند این جا که مجالسی که در قم بر پا می شود ما اغتشاش راه بیندازیم و شلوغ کنیم و من قاچاقی آمدم این جا. اگر بدانند که من آمدم و یک چنین رازی را به شما می گویم مرا اعدام می کنند. باید برویم پیش آقای شریعتمدار، بعد آمدند به من گفتند. گفتم: امشب که می آید ایشان با شما تماس می گیرد؟ گفت: بله، گفتم که ایشان امشب بیاید تا برسانیم خدمت آقای شریعتمداری، ایشان آمدند. شب ساعت دوازده آمدند رفتند پیش آقای شریعتمداری. چون ایشان را می شناختند در را باز کردند. ایشان گزارش (را) داد گفت: آقا ما سیصد نفر کماندو به لباس دهاتی، کلاه های نمدی گذاشتیم و به ما دستور دادند و فوق العاده زیادی به ما حقوق دادند. آمدیم این جا که جلسه ای باشد. چون وفات امام صادق (علیه السلام) روز عید می افتاد ما آن جا شلوغ کنیم و قصد ما هم زدن آقایان روحانی است - قصد ما خرابی و زدن است - آقای شریعتمدار تشکر کرد و ما هم برگشتیم آمدیم و آن افسر هم رفت.
عرض کنم که آقای شریعتمدار صبح فرستاد، روز عید بود، فرستاد پیش آقای گلپایگانی مرحوم که جریان اینطوری است. ایشان فرمودند استخاره می کنم که جلسه بگیرند در فیضیه یا نگیرند. استخاره شان خوب آمد و جلسه را گرفتند و جلوتر از ایشان، آقای شریعتمدار در مدرسه جلسه گرفت؛ چون ایشان جریان را می دانست، آن افسر به ایشان گفته بود. چند نفر از به اصطلاح از گردن کلفت های به اصطلاح متدین قم، آقای میریان چند تا برادر بودند و قد بلندی داشتند، خلاصه به این ها گفت که شما توی مجلس باشید. بنده هم توی همان مجلس بودم. این آقایان همان سیصد نفر افسر نشسته بودند و علامت هایش را هم به ما گفته بود که ما سرپرستمان چه علامتی می دهد. آن وقت بنده هم نشسته بودم، آقایان که نشسته بودند، آقای دوانی هم روی میز بود. یکی از این ها گفت که بلند صلوات بفرستید. مردم شروع کردند. در این بین آن سه چهار نفر که عرض کردم که خیلی به اصطلاح رشید و خیلی قوی بودند اهل قم، آن ها بلند شدند یک نگاهی به این طرف و آن طرف کردند. آن سرهنگی که سرپرست این ها بود این طوری کرد چون بنا بود و آن افسر به ما گفته بود سرهنگ گفته من هر وقت این طوری کردم، شما شروع کنید بزنید، هر وقت این طوری کردم، بدانید که بله ساکت باشید، چشم من به آن سرهنگ بود، آن سرهنگ این طوری کرد(61). آن آقایان هم نشستند، میریان نشست، این ها هیچ کاری نکردند بعد مجلس تمام شد. بعد آن افسر به ما رساند که سرهنگ دستور داد این جا نگرفت نقشه ی ما، ماند برای مجلس آقای گلپایگانی، در آن جا عمل می کنیم. بنده هم رفتم فیضیه، منتها هر آقایی که از آقایان رفقا به آن ها می گفتم شما فیضیه نروید، می گفت: چرا؟ می گفتم: چرای آن را نمی توانم بگویم، نروید بعدا هم آن ها تشکر از من می کردند که شما به ما می گفتید نرویدها، آن ها زخمی شدند قبول نکردند بعضی ها قبول کردند رفتند فیضیه. بنده چون جریان را می دانستم آخر فیضیه ایستادم آن جا که می خواهیم از دالان بیاییم بیرون ایستادم، مرحوم حاج انصاری بود روی منبر رفت، آقای گلپایگانی نشسته بودند، جمعیت هم خیلی بود، این ها شروع کردند گفتند که بلند صلوات بفرستید، آقای انصاری، حاج انصاری مرحوم فرمودند که آقایان جای صلوات نیست، ساکت باشید. وسط منبر، مرتب می گفتند: بله، صلوات بفرستید که این ها یک دفعه بلند شدند. لذا سیصد نفر یک دفعه بلند شدند، بکس داشتند. از این بکس های آهنین داشتند، چاقو داشتند. این ها شروع کردند به زدن، شروع کردند بزنند این ها هم البته آقایان اهل علم هم بلند شدند و این ها تلاش کردند به سوی حجره ها و بالای پشت بام ها. این ها شروع کردند به زدن وقتی که نگاه می کردیم تقریبا توی هوا، پنجاه شصت تا کلاه و عمامه بود. چنان هم دیگر را می زدند، البته آن ها پرزور بودند، آن ها چون مسلح بودند آماده هم بودند این ها خلاصه دیدم که آقایان، روحانیون و عده ای هم شخصی بودند، رفتند بالا به جاهای بالا و پشت بام ها. این ها دنبالشان کردند. من این جا دیگر زدم بیرون، دیدم خیلی دیگر شدید شده، من زدم بیرون آمدم روی پل ایستادم. رودخانه است، می دانید، پشت فیضیه رود خانه است، آن جا ایستادم دیدم از آن بالا این ها آمدند، این ها را از آن بالا با لگد با مشت می زدنند و آنها خودشان را پرت می کنند توی رودخانه، خیلی ها پایشان شکست. خیلی ها دست و پایشان شکست، خلاصه فرار می کردند تا بنده آمدم در مغازه، آمدم درب مغازه و دیدم این هایی که زخمی شدند مرکرکروم و وسائل این ها هم داشتند من همیشه آن جا، من دیدم مرتب کول گرفتند دارند می آورند، بد سر و کله شکسته دارند می آورند آشیخ مرکرکروم بده، آشیخ حسن پنبه بده، اذان هم گذشته بود اذان مغرب به بعد رفتم خانه مان صفائیه بود، رفتم صفائیه، من دیدم از خیابان ارم مخصوصا بله خود صفائیه تمام توی دکان ها چراغانی کردند. من گفتم: دل امام زمان خون شده چراغانی کردید چه چراغانی؟ برای چه چراغانی کردید؟ گفتند: بله دستور دادند به ما، پرچم زده بود، چراغانی کرده بودند؟(62)
حجة الاسلام توسلی خاطرات خود را از مجلس منزل آیت الله روح الله خمینی - به مناسب سوگواری شهادت امام جعفر صادق - و چگونگی مقابله ی ایشان با توطئه ی عوامل شاه در این مجلس، چنین بیان می کند:
یادم هست که آن سال مصادف بود با شهادت امام صادق علیه السلام و امام اعلام کردند که ما جلسه مان به عنوان عزاست امسال اگر جلوس هم بکنم در ایام عید، جلوس به عنوان عزاست، و لذا بالای سر درب خانه ی امام یادم هست که پرچم سیاه زدند. با این که شب عید نوروز بود و سایر مراجع هم ظاهرا همین طور بود، آن ها هم عزای عمومی کردند و در خانه ها یشان مجلس روضه بود و در منزل امام هم مجلس روضه بود. من یادم هست تمام صحن حیاط خانه ی امام در یخچال قاضی پر بود و همه نشسته بودند خدا رحمت کند مرحوم شهید عراقی، آمد و به امام گفت که یک جمعیتی آمدند این جا نشستند. این جمعیت مشکوک است و بین خودشان پچ پچ می کنند. امام، من یک وقت دیدم که آن طرف بالای حیاط نشسته بودند، یک وقت بلند شدند حرکت کردند آمدند بیرون. خانه ی مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی روبروی خانه حضرت امام بود که آن وقت این خانه مال مرحوم حاج شیخ فضل الله محلاتی بود. مرحوم حاج آقا مصطفی اجاره کرده بود از ایشان. امام رفتند آن جا. آقای خلخالی را خواستند و گفتند که الان می روی پشت بلندگو و اعلام می کنی که اگر این جا کسی شعار بدهد، از همین جا حرکت می کنم می روم به صحن، حرف هایم را در صحن می زنم. آقای خلخالی آمد بلندگو را در دست گرفت و یک تعبیرات تندی هم کرد نسبت به اینها و گفت اگر ساکت نشوند امام می رود در آن جا، در همین موقع ما دیدیم که این اعلام که شد این وسط، جمعیت هی دارد خالی می شود و جمعیت دارند می روند. رفتند به کلی از خانه بیرون. امام بعدش فرمود که یک وقت که به من این جمله را گفتند در ذهنم خطور کرد که ما این را اعلام بکنیم. آن ها باید این گزارش را به دستگاه بدهند به تهران بروند تا این گزارش را بدهند به تهران و آن ها بنشینند و جلسه بگیرند و تصمیم بگیرند راجع به حرف من که الان می روم در صحن، ما کار خودمان را کردیم و ما روضه مان را بر قرار کردیم و منبرمان تمام شده و همین طور هم شده. همین که این اعلام شد، این جمعیت بلند شد حرکت کردند و رفتند و سخن رانی ها هم شروع شد و شروع کردند به صحبت کردن و حرف ها را زدند و ظهر که شد دیگر مجلس تمام شد و مردم رفتند به خانه هاشان.
من آن روز عصر منزل امام بودم. اطلاع نداشتم که بیرون چه خبر است. خبر آوردند که مدرسه ی فیضیه کشتار شده، بزن بزن شده، شلوغ شده، الان هم دارند می آیند این جا. حرف این بود که جمعیت کماندوهایی که آورده بودند و وارد مدرسه ی فیضیه کرده بودند و بعد از آن که مدرسه ی فیضیه آن کارها را با آن ها کردند و طلاب را از بالای پشت بام ها پایین شان انداختند یورش کردند به خانه ی امام، همه وحشت زده بودیم. مرحوم آقای لواسانی یادم هست که دستور داد به این خادمی که در خانه ی امام بود که درب خانه را ببندید. امام یک وقت متوجه شد. بلند شد حرکت کرد گفت من باید درب خانه را باز کنم. مرحوم آقای لواسانی گفت من زور امام را آن جا فهمیدم. من رفتم هر چه چانه زدم یک حرکت داد به من، مرا کنار زد گفت که طلاب، بچه های من در مدرسه ی فیضیه زده بشوند و من درب خانه ام را ببندم. درب خانه باید باز باشد و دو تا درب را هم باز کنید ایشان گفت که حالا یک درب را باز می کنیم یک درب باز باشد یکی بسته. گفت: باید هر دو درب باز باشد. لذا آمدند دو تا درب ها را باز کردند. همین طور به انتظار این که الان کماندوها می آیند این جا تا نزدیک مغرب هم شد. مغرب هم شد. آمدند امام ایستادند برای نماز؛ البته (با) جمعیت آن روز پر نشد خانه. تا این طرف حوض جمعیت بود، ولی مثل شب های قبل نبود. خوب یک وحشتی ایجاد شده بود در قم و حوزه ی علمیه؛ طلاب آن جور و یکی از دوستان گفت من یادم هست که یک باغی بود کنار خانه ی امام، آن وقت باغ بود، الان دیگر خانه شده است. گفت من امام را، ایمانش را، این جا فهمیدم. من در هر آنی می گفتم الان می آید. وحشت داشتیم و امام آمد نماز مغرب و عشایش را با کمال طمانینه و آرامش به جا آورد و نوافلش را هم خواند. نافله ی عشا هم خواند. مثل هر شب های دیگر نمازش را خواند و امام رفت در اتاق و از همان وقت بود که هی خبرها می رسید. خبرها می رسید که چه کردند، چی شد، همین طور طلاب بعد من یادم است که آن شب به قدری وحشتناک بود که من خانه ام آن طرف رودخانه بود طرف آبشار بود آن شب را نگذاشیتند ما برویم خانه، گفتند که در شهر امکان ندارد رفتنش برای شما، لذا ما هم برویم خانه، گفتند که در شهر امکان ندارد رفقا آن شب تا صبح خوابیدیم.(63)
آیت الله خامنه ای نیز خاطرات خود را از چگونگی تحریم عید از جانب امام و رویداد فیضیه چنین بازگو می کند:
ناگهان دیدیم در عرض چند روز که حدود عید شد، بنا شد ظاهرا از روز عید یا روز قبل از عید یا عید پیراهن های مشکی، لباس های مشکی تنشان کنند. ناگهان دیدیم آقا، این لباس مشکی آن چنان وسیع شده است که هر روحانی هر طلبه ای که نگاه می کنی لباس مشکی تنشان است و شاید لباس مشکی 15 خرداد از این جا بود. احتمال می دهم که دنباله ی این کار بود که در 15 خرداد عناصر اصلی لباس مشکی تنشان بود، پیراهن مشکی معروف بودند. لباس مشکی تنمان کردیم، مقدار زیادی تراکت و این چیزها هم تهیه شد متاسفانه من این دقایق آن حرکاتی زیاد هم بود، من خودم هم در آن بودم، یادم نمانده والا خیلی یادم است که آن روزها اصلا آرام (و قرار) نداشتیم؛ آن روزها، اصلا نمی فهمیدیم ناهار و شام کی می خوریم، از بس در حال حرکت دائمی و تماس دائمی بودیم، برای این که روز اول فروردین و دوم فروردین آن روزی که زوار تهرانی و همه جا به خصوص تهرانی ها می آیند ما بتوانیم حداکثر استفاده را بکنیم و خودمان را به آن نشان بدهیم با لباس مشکی.
عرض می کنم دیگر همین تراکت ها را ما چاپ کرده بودیم، اغلبش را تراکت درست کرده بودیم، پلی کپی شده بود، تراکت های فراوانی مبنی بر این که ما عید نداریم و این ها توی صحن ریخته می شد مشت، مشت توی اجتماعات صحن ریخته می شد. این ها را همه در جریان بودم تا روز اول فروردین. روز اول فروردین، به مناسبت این که روز بیست و چهار شوال بود، ایام رحلت امام صادق علیه السلام بود، اتفاقا یکی از علمای کرمانشاه، هم فوت شده بود یکی از علمای معروف کرمانشاه پدر همین آقای کاظمی بومندی بود که او فوت شده بود، در مدرسه ی فیضیه مجلس ترحیم گذاشته بودند برای ایشان. یک خاطره دارم این جا که بد نیست برای شما بگوییم؛ مرحوم حاج انصاری، ظاهرا حاج انصاری دیگر نمی دانم، آن جا منبر رفتند. یکی از منبرهای تهرانی که نمی خواهم اسمش را بیاورم حالا وضع بدی دارد، آن زمان جزو مبارزین، جزو کسانی بود که خیلی برای انقلاب حرف می زد. او آمده بود در قم. با من هم دوست بود، منزل آقای مروارید - آشیخ علی اصغر مروارید - ناهار آن جا بودیم، یعنی ناهار شاید ناهار، قبل از ناهار یکی دو روز بود من هم رفت و آمد داشتم منزل مروارید. من بودم و آن منبری تهرانی بود و آقای مروارید بود، یکی دو نفر بودند. اهل علم و قم یادم نیست چه کسانی بودند؛ ظهر حاج انصاری از آن منبری تهرانی دعوت کرد از ما هم دعوت کرد، که برویم منزلش، رفتیم منزل. حاج انصاری هم هنوز نیامده بودند خانه، خوب، ما لباس هایمان را کندیم و نشستیم که ناهار بشود. ایشان آمد، از درب نیامده بود، گفت: این پسره ی نادان بی شعور، گفتیم: کی گفت: یک طلبه ی بی ربط بی شعور آمده به من اعتراض می کند می گوید آقا گفتم: چه اعتراضی کرد به شما همین جلسه و ماها گفتیم چه اعتراضی؟ گفت: من رفته ام دم مدرسه ی فیضیه، منبر رفته ام به مناسبت وفات فلان کس، گفته ام که فردا به مناسبت وفات امام صادق علیه السلام ما عید نداریم. این آمده (آقای کاظمی) یقه مرا گرفته که تو چرا گفتی به مناسبت وفات امام صادق علیه السلام عید نداریم. آقای خمینی گفته به مناسبت قضایای تهران و قم عید نداریم، تو می گویی وفات امام صادق علیه السلام و به این پسره تشری زدم، گفتم برو گم شو تو داخل آدم نیستی. این را گفت ما همه گفتیم که خوب شما چرا این حرف را می زنی حق با آن طلبه است، آقای خمینی به همه اعلام کرده، به همه ی کشور، که فردا عید نداریم به مناسبت قضایای حوادث قم و تهران. به مناسبت مبارزه، شما چرا رفته ای قضیه را لوث کرده ای، گفته ای به مناسبت وفات امام صادق علیه السلام عید نداریم، این در حقیقت مخفی کردن آن قضیه است. ایشان بنا کرد با ما بحث کردن. ما از طراف همه مان بدون استثنا بنا کردیم با ایشان صحبت کردن. ایشان قبول کرد که اشتباه کرده، اما قبول نکرد که کار آن طلبه کار درستی بوده؛ در این حین تلفن زنگ زد حاج انصاری رفت پای تلفن، توی آن اتاق بود، دیدیم دارد جر و بحث می کند با یک نفر.گوشی را گذاشت، آمد گفت همان طلبه بود از صدایش شناختم، همان بود، با آن لهجه ی قمی غلیظش شناختم همان بود. هنوز ننشسته بود که باز تلفن زنگ زد، مجددا بلند شد بنا کرد باز صحبت کردن. گفت آره باز همان بود یا رفیقش بود همان حرف ها را می زد. باز دوباره هنوز ننشسته تلفن؛ خلاصه آقا شاید حدود سی تلفن مرتب به این بیچاره شد یعنی تا می آمد می نشست یک تلفن زنگ می زد می رفت آن جا گوشی را بر می داشت و بنا می کردند به او اعتراض کردن که چرا این حرف را زده ای. دوم، سوم، چهارم یعنی از (زمان) ورودش به این خانه این تلفن ها شروع شد و حاج انصاری اصرار داشت که این همان یک نفر است که تلفن می زند. گفتیم بابا، حاجی چرا بی خود توجه نمی کنی.
خوب مردم هستند، طلبه ها هستند، ناراحت اند و حاج انصاری را من آن روز دیدم که بر اثر کثرت این تلفن ها آن چنان خسته و خرد شده بود که من هرگز این آدم را اینطور خرد شده نیافتم. با آن غروری که داشت و بی اعتنایی و تحقیری که مخصوصا نسبت به طلبه ها داشت و خودش را بالاتر از همه می دانست آن روز خرد شد، بالاخره گفتم تلفن را بکشید ببرید تا این بیچاره بتواند ناهارش را بخورد. این همه خاطره آن روز علی ای حال بنا شد که نباشد جلسه یعنی قرار شد که عید نباشد و آن مسائلی که گفتیم روز اول فروردین پیش آمد. روز دوم فروردین را من برایتان نقل می کنم.
روز دوم فروردین من در مدرسه حجتیه بودیم البته می دانید صبحش در منزل امام و همچنین در شبستان مدرسه حجتیه روضه بود در شبستان. از طرف آقای شریعتمداری. در هر دو جا کماندوهایی که عصری در مدرسه ی فیضیه شلوغ کنند که در هر جا یک کسی مانع شده بود و در منزل امام خمینی آقای خلخالی در پشت بلندگو داد و بیداد کرده بود.
در شبستان مدرسه حجتیه این برادرهای قد بلند که بودند آن مسیری آن میری قد بلند ایستاد و گفت پدر در می آورم شکم پاره می کنم که دیدند زمینه آماده نیست. شاید هم واقعا قصد این کار را نداشتند که آن جا شلوغ کاری بکنند، اما خوب یک نشانه های ظاهری بود. عصری ما تا بعد از ظهری دیر وقت نمی دانم چه کار می کردیم باز این طرف و آن طرف با طلبه های همین سر کارهای خودمان من گرفتم خوابیدم و ساعت حدودا مثلا چهار و نیم، پنج بود که از خواب بلند شده بودم و می خواستم خود را آماده کنم که برویم، دیدم آقای جعفر زنجانی شبیری آمدم توی اتاق من مدرسه حجتیه و گفت: نمی روی مدرسه ی فیضیه، گفتم: الان داشتم آماده می شدم که بروم آن جا. گفت: پس با هم می رویم. پا شدیم لباس پوشیدیم که برویم مدرسه ی فیضیه که آن جا روضه بود از طرف آقای گلپایگانی وقتی داشتیم می رفتیم دیدیم که یا شاید آقا جعفر وقتی آمد گفت که آن جا شلوغ شده، دعوا شده، یادم نیست. به هر حال با آقا جعفر لباس پوشیدیم که برویم طرف فیضیه یا برای روضه برای این که شلوغ شده این را من دیگر دقیقا یادم نیست. داشتیم می رفتیم از مدرسه ی حجتیه که می آمدیم. بیرون می توان تا صحن را از توی کوچه ی رفت و راه نزدیک تری است که کوچه ی حرم است (یادتان است) از توی کوچه ی حرم برای این که سریع تر به صحن برسیم و برسیم به مدرسه ی فیضیه از توی کوچه ی حرم می آمدیم. اواخر کوچه ی حرم که رسیدیم، من دیدم چند تا طلبه همین طور متفرق دارند می آیند. یکی عمامه اش دستش است یکی نعلین پایش نیست یکی عبایش زیر بغلش است در حال فرار و دارند از صحن می آیند بیرون و می آیند توی کوچه ی حرم توی خیابان هم نمی آیند همین طور راه افتاده جمعیت طلبه ها حالا بیست تا پانزده تا یادم نیست متفرقا دارند می آیند توی کوچه ی حرم به ما که رسیدند هر کدامشان چیزی گفتند آقا برگردید آقا خطرناک است. نروید جلو، ما نفهمیدیم که چرا خطرناک است . بالاخره یکی دوتایشان به ما گفتند: کجا می روید گفتم: می رویم مدرسه ی فیضیه. گفت: نروید مدرسه ی فیضیه. مدرسه ی فیضیه خطرناک است، مدرسه ی فیضیه دارند طلبه ها را می کشند، پدر طلبه ها را در می آورند، من گفتم آقا جعفر برویم، برویم بی خود می گویند. یکی از طلبه ها که آشنا بود الان یادم نیست که بود ما را گرفت گفت نمی گذارم بروید، امکان ندارد. بگذارم بروید قتل نفس است، قتل خود است و نمی گذارم بروید. ما را به زور گرفت و آن وقت بود که ما احساس کردیم خطر جدی وجود دارد. گفتیم پس برویم منزل آقای خمینی که از توی خیابان ارم بیاییم. باز ما را منع کردند، گفتند از خیابان ارم نروید آنجا هم خطرناک است بروید از کوچه ی حرم و از لبه ی کوچه ی حرم که این از کوی خیابان ارم باز می شد و روبروی کوچه ی ارک، بود از آن جا بروید کوچه ی ارک از آن جا بروید تصمیمان بر این شد. آمدیم و همین کار را می کردیم آمدیم، تا لب کوچه ی حرم که رسیدیم وارد خیابان که شدیم هیچ احساسی نمی کردیم. منتهی من نگاه کردم دیدم خیابان خلوت است نه ماشین عبور می کند، نه آدم وسط خیابان است، در پیاده روها تک و توک آدم است و جلوی کوچه ی ارک یکی سی چهل نفر آدم دم کوچه ایستاده اند، مثل اوقاتی که آن وقت ها شاه مثلا می آمد یا وزیر و وزرا می آمدند توی شهرهای قم، مشهد خیابان ها را کسی نمی گذاشتند عبور کند. دم کوچه ها مردم می خواستند بیایند بروند دنبال کارشان، نمی گذاشتند بیایند، دم کوچه ها می ایستادند تا راه باز شود و بروند آن جور حالتی را من دیدم که سی چهل نفری دم کوچه ایستاده بودند زن مرد این ها که معلوم است که نمی گذارند یا می ترسند از کوچه بیایند بیرون درست ملتفت دلیلش نشدم. همین طور عادی بنا کردیم با آقا جعفر حالا دو نفری با هم برویم از عرض خیابان عبور کنیم. وسط خیابان که رسیدیم آن وقت من دست راست نگاه کردم، دیدم چهار پنج تا جوان قد بلند یقه باز شکل مثلا الوات و این جوری از قیافه شان معلوم بود که اول بار احساس شرمی نکردن دارند می آیند طرف ما یا وسط خیابان دارند حرکت می کنند.
تنها کسانی که عوض ماشین و دوچرخه و درشکه در خیابان دارند راه می آیند این ها هستند و دارند می آیند طرف ما، یعنی از طرف میدان ارک دارند می آیند طرف میدان ارم از آن جا میدان آستانه. ما از کوچه ی حرم که آمدیم بیرون، بله از طرف چهارراه مریض خانه دارند می آیند طرف میدان آستانه نزدیک ما که رسیدند من همین طور که برگشتم نگاه کردم دیدم یکی از آنها در حالی که خطاب به من می کرد گفت: آقا من می گویم مثلا یک تعریفی از شاه که نمی خواهم آن کلمه را به زبان بیاورم آن کلمه ای که آن زمان ها خیلی شایع بود بین الوات و این ها. بله جاوید شاه این کلمه را آورد گفت با صدای بلند که من می گویم و آمد طرف من. من اول تماشا می کردم ملتفت نبودم. آقا جعفر مثل این که زودتر از من ملتفت قضیه شد و رفت سریعا طرف کوچه. من ایستاده بودم یک وقت دیدم این با وضع خطرناکی دارد می آید به طرف من. من راه افتادم طرف کوچه ی امانه؛ با حالت دو آرام و دیدم این دوید دنبال من، فهمیدم که بله او می خواهد مرا وسط خیابان جلوی مردم بزند. بعد فهمیدم که رسمشان این بوده که اگر توی خیابان طلبه ای را دیدند عمامه اش را باز کنند، پاره کنند عبایش را پرت کنند خودش را زیر لگد بکوبند یا می میرد و اگر هم زنده بماند بالاخره تحقیر و احانت و مضروبش کنند می خواست این کار را با من بکند و من وقتی احساس کردم که دارد می آید طرف من با وضع تهدیدآمیز رفتم طرف جمعیتی که جلوی کوچه ی ارک جمع شده بودند، جمعیت هم راه باز کردند. احساس کردند که من دارم از دست او می گریزم راه را باز کردند من رفتم توی جمعیت توی کوچه دیدم که می خواهد بیاید اما مردم جلو را گرفته اند و مانع هستند که او بیاید تو آن وقت، آن ها خیلی از کوچه می ترسیدند وارد کوچه نمی شدند بنا کرد یک چیزی گفتن که یا کجا رفتی فلان از این تعبیرات لکن دیگر با آقا جعفر بودیم آمدیم.
از خاطرات بسیار جالب و فراموش نشدنی من یکی همین روز است و همین حالتی که دارم می گویم. آمدیم رسیدیم منزل آقای خمینی. نزدیک منزل ایشان که رسیدیم دیدیم یکی دو نفر از این طلبه هایی که معروف بودند به ورزش کاری و گردن کلفتی نمی دانم می شناسید یا نه او آن جاست و یکی دو نفر دیگر هستند. حالا کی است نزدیک غروب شده یواش یواش نزدیک غروب شده عرض کنم که آمدیم دیدم که این ها آن دم هستند و منتظرند که کسانی به این جا حمله کنند و آماده هستند که از منزل آقای خمینی دفاع کنند. من آمدم جلو درب منزل در حیاط اندرون که بسته بود طبق معمول درب حیاط بیرون کوچه که باز بود رفتیم تو، دیدیم بله یک عده از کسانی که دور و برها بودند طلبه ها غیر طلبه ها چای چیزی می دادند هستند. گفتیم آقا کجا هستند؟ گفتند آقا تو هستند و مردم تو هستند. من رفتم دیدم بله ایشان ایستاده اند برای نماز مغرب. آمدم دم درب بیرونی با آن چند نفری که بودند بنا کردیم صحبت کردن که چگونه ما این جا را ببندیم یا سنگربندی کنیم یا تدابیری فکر کنیم که اگر چنان چه حمله کردند بشود مقابله کرد. من گفتم: درب را ببندیم اول کار، درب را ببندیم گفتند نمی شود، آقا گفته درب را نباید ببندید عصری درب را بسته اند ایشان بلند شده آمد گفته اگر درب را ببندید من از خانه بیرون می آیم و برای این که از خانه بیرون نیاید چون چیز خطرناکی است درب را باز کرده اند. درب ها طاق باز بود هم این درب باز بود هم آن دربی که حیاط کوچکه و اندرونی را متصل می کرد به حیاط بزرگ بیرونی.
دیدیم این که نشد گفتیم پس یک مقدار چوبی هیزمی چیزی فراهم کنیم که اگر آمدند بشود این ها را کتک زد، چون اسلحه و اینها که فکر نمی کردیم در دست آن ها باشد و نبود هم شاید چوب و این ها بود. گفتیم شاید بتوانیم با چوب مقاومت کنیم. یا سنگی چیزی دستمان باشد از آن بالا پرتاب کنیم. توی این فکرها بودیم خلاصه اصغر آقای کنی آمد پیش ما و ساعتش را داد به آقا جعفر؛ یک ساعت، جالب است که یک طلبه چیز قیمتی که در همه وجودش بود یک ساعت بود که شاید آن وقت دویست تومان، صد و پنجاه تومان قیمتش بود. ما ساعت هایمان ساعت های بیست تومانی، بیست و پنج تومانی که از این ساعت های ارزان قیمت بود که آن وقت ها شوخی می کردند می گفتند ساعت های امگا و مثلا 100 تومانی، 90 تومانی، 150 تومان نمی دانم چقدر قیمت ساعتش بود. این سپرد دست آقا جعفر که اگر در جنگ و دعوا کشته شد این جنس قیمتی اش برای وراثش باقی بماند. هیچی در این بین صبحت های ما تمام شد و امام نمازشان را خواندند و رفتند طرف اتاق. ما هم رفتیم طرف اتاق حالا طبعا این مدت شاید مثلا 20 دقیقه 25 دقیقه نماز و این ها طول کشیده بود، ما چه کار می کردیم من یادم نیست صحبت کردیم بحث کردیم از این صحبت ها که کردیم لابد طول کشیده صحبت، چون این چند کلمه که گفتم بیست دقیقه طول نمی کشد.
رفتیم طرف اتاق، آقا رفتند طرف اتاق، من هم رفتم طرف اتاق، آن اتاق هم یادم است که کدام اتاق بود، اتاقی بود که متصل بود به بیرونی به اتاق های بیرونی متصل بود همان اتاق هایی بود که از درب که از طرف بیرونی می رفتیم اول که وارد می شدیم دست راست تشک آقا بود که افتاده بود. بالاتر از تشک روی دیوار یک آیینه به دیوار کوبیده شده بود، نمی دانم رفته بودید یا نه! یک آیینه به دیوار بود که این آیینه مخصوص امام بود، طلبه ها هم آن وقت ها مقید به آیینه و مثل این ها نبودند، علمای پیرمرد که هیچ، اما ایشان یک آیینه بالای سرش بود که هر وقت بلند می شد یک نگاهی می کرد و خودش را مرتب می کرد و من این نظم و ترتیب کار امام (را) از همان وقت ها (شاهد بودم.)
ما اول از طرف حیاطی بیرونی از پله ها می رفتیم بالا، دست چپ این اتاقی بود که می گویم طلبه ها پر شدند و من دم درب اتاق ایستادم، یعنی توی اتاق دم درب ایستاده بودم، بقیه نشسته بودند. در همین حین که امام شروع کردند به صحبت کردن و صحبتشان این بود که یادم است به خود امام این را یک وقتی گفته ام این را، به نظرم در مصاحبه هایم هم زیاد این را تکرار کرده ام. صحبتشان این بود که این ها رفتنی هستند و شما ماندنی هستید. نترسید و ما بدتر از این را دیده ایم. در زمان پدر این محمدرضا، بدتر از این ها را دیده ایم. روزهایی را دیدیم که ما در شهر مطالعه، مباحثه کار همه خارج از شهر باشد. شب برگردیم بیاییم توی اتاق مدرسه والا ما را می گرفتند و اذیت می کردند. عمامه مان را بر می داشتند ما را افتضاح می کردند فقط آن را که امام می گفت دیدم دقیقا همین بود که ما آن روز احساس می کردیم و تا چند روز در قم این حالت وجود داشت.
شاید حدود یک هفته، چهار پنج روز این حالت در قم بود که آدم راحت نمی توانست توی خیابان ها برود. ظاهر نمی توانست بشود توی خیابان ها تا سه چهار روز که خود کماندوها اصلا بودند، بعدش هم که آن به اصطلاح باد پشت سرشان بود هنوز که اذیت می کرد و آدم راحت نمی توانست به خیابان برود، یک عده ای هم بودند آن وقت ها، ضد انقلاب ها، آدم های بدجنس، از این وضعیت ضعف طلبه ها استفاده می کردند برای متلک گفتن و مسخره کردن. در همین حین که امام داشتند صحبت می کردند، یک پسرک 13 یا 14 یا 15 ساله ای را آوردند که از پشت بام انداخته بودند پایین یا خودش را از پشت بام انداخته بود پایین که کوفته شده بود و او را آوردند قبا از تنش کنده بودند، پالتو تنش کرده بودند و آوردند آن جا خدمت امام، از دم درب که واردش کردند. یک نفر با صدای بلند به حالت گریه گفت آقا این را از پشت بام انداخته اند و امام منقلب شدند، گفتند: ببرید بخوابانیدش، دکتر ببیندش. و بردند بچه را خوابانیدن که برایش دکتر بیاورند و دیگر نفهمیدم چه شد.
بله، این هم منظره ای بود که دیدم و مشاهده کردم و امام صحبت کردند. وقتی که امام 20 دقیقه، 25 دقیقه صحبت امام طول کشید صحبت امام که تمام شد من احساس کردم که آن چنان نیرومند و مقاوم هستم که اگر الان تمام جمعیت و یک فوج لشکر به این خانه حمله کنند، من حاضرم یک تنه مقاومت کنم. والله به قدری تاثیر کرد این صحبت امام که من فراموش نمی کنم اثر شگرف و عجیبی در من کرد، احساس می کردم که از هیچ چیز نمی ترسم و آماده هستم یک تنه دفاع کنم و با خودم می گفتم امشب من این جا می مانم چون که ممکن بود حمله کنند منزل امام، می مانم. دفاع می کنم از قبیل من، کسان زیادی پیدا شدند که حاضر شدند شب آن جا بمانند و آماده شدیم که توی اتاق و بیرونی پخش و پلا شویم و خودم می گفتم من می روم دم درب، فرض کنید آن یکی می گفت من مثلا می روم سر کوچه. همین طور کارهایی که می کردیم برایمان پیش بیاید، فکر می کردیم و تقسیم می کردیم که از طرف امام خبر آوردند که همه باید برویم. گفتیم: نمی رویم. گفتند: امام راضی نیستند کسی این جا بماند، که ما آمدیم بیرون و کسی نماند آن جا. عرض کنم که آن شب گذشت. من البته آمدم منزل دوستان. یادم نیست منزل کی رفتم. البته من خواهری در قم داشتم و دوستان نزدیکی داشتم که منزل این ها همه شان می رفتم. یادم است یک بار منزل خواهرم رفتم؛ یک تلگرام اول مشهد کردیم که مادر، پدرم چون حادثه ای بود و این ها آن روز وصیت نامه نوشتم که البته از این وصیت نامه از همان وقت من دیگر یادم نبود تا چند هفته پیش(64) آقای حاج آقا جعفر زنجانی صحبتشان بود آمدند این جا، گفتند: پسرشان توی کاغذهای قدیمی ایشان می گشته وصیت نامه مرا پیدا کرده بود. بله آورد این جا، یک سری اش را، وصیت نامه را داد به من گفت می دانید این چیه؟
من اول نفهمیدم مال کیه، نگاه کردم خواندم وصیت نامه را؛ قرض و طلب های من آن جا نوشته بود که از کی چقدر طلب دارم، طلب که نداشتم قرض هایی که داشتم ، به کی چقدر مقروضم، این ها را نوشته ام، بعد این ها را دادم دست آقا جعفر، گفتم: این وصیت نامه ی من چون ایشان خانه داشت طبعا مورد حمله قرار نمی گرفت و من توی مدرسه بودم، خطر داشت. دادم گفتم توی خانه نگهدار. ایشان می گفتش که آقا جعفر، آن شب که آورده بود می گفت چند سال بعد از آن یاد آوری کردم که یک وصیت نامه پیش من دارید شما گفتید باشد حالا و مانده بود و حالا بعد از سال 42، 43 حالا بیست ساله، 15 ساله نزدیک 20 ساله دیگه نه دیگه نامه پیدا شد. تاریخش را که نگاه کردم دیدم این مال آن وقت (است) یادم آمد، یادم آمد که نشستم و یک وصیت نامه ی تندی نوشتم دادم به ایشان این بود جریان. این اصل وصیت نامه است. آن بالا نوشته ام این وصیت نامه ی سید علی خامنه ای مرقومه ی لیله ی یکشنبه 27 شوال 1389 یعنی روز 26 نوشته شده. یعنی فردای آن حادثه، فردا شب آن حادثه نوشتم: بسم الله الرحمن الرحیم متن وصیت نامه عبدالله علی بن جوادبن الحسین خامنه ای رحمته الله علیه و علیهما اشهد ان لا اله الا الله وحده شریک له و لهما الشهدا و ان الله وحده لا شریک له و ان محمدا صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و النبیین...........................
ان الموت حق و همچنین درست این وصیت نامه های این جوری...
مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من کسانی که بهترین ساعات زندگی من به آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشید و حلال کنند و این وظیفه را نیز به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه ی کسانی که ذکر سوئشان به زبانم رفته و یا بدگویی شان را از کسی شنیده ام حلیت بطلبم؛ این کار مهم را باید دوستان و رفقای من برای من انجام بدهند و دارایی مالی من در حکم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد و تفصیل قروض خود را در صفحه ی جداگانه یاداشت می کنم که از فروش کتاب مختصر و نا چیز من ادا شود، هر کسی هم مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند. البته یقینا آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزیی از یاد رفته به فقرا بدهند. از همه ی اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشنایان اقوام منسوبین من استحلال شود. این اعلام و مراجع چون آن وقت ها نق و نوق علیه آقایان زیاد بود توی جلسات فلان کسی را چرا نگفته، فلان کسی چرا اقدام نکرده، می خواستم که این حلالیت طلبی کنم. و گمان می کنم که بهترین کار آن است که عین وصیت نامه ی مرا در مجلس عمومی که آشنایان من باشند قرائت کنند. پدر و مادر من که در مرگ من بیشتر از همه عزادار من هستند، به مفاد حدیث شریف عباد الله و به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش خواهند کرد. ان شاء الله تعالی
گویا دیگر کاری ندارماللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی اغفرلی و ارحمنی....
خامنه ای
حالا صورت قرض هایم: حدود 100 تومان مقدس زاده، بزاز مشهد کمتر از 30 تومان خیاط گنگ مشهد، 2 تا 3 تومان عرب خیاط قم، مطابق دفتر دائم آشیخ حسن، بقال کوچه ی حجتیه، چون مرتب با او سرو کار داشتیم و نمی دانیم چقدر طلبکاریم، گویا چند تومانی آشیخ حسن صانعی، 22 تومان تقریبا آشیخ اکبر هاشمی رفسنجانی که بیش ترین پولی که ما مقروض بودیم به طلبه ها ایشان بود، وضعش خوب بود از او می گرفتیم. قرض مطابق دفتر دائم آقای ملائی کتاب فروش چون کتاب خریده بودم، نمی دانستم چقدر مقروضم مطابق دفتر دائم آقای مصطفوی کتاب فروش.
10 تومان آقای علی حجتی کرمانی، شاید 5 تومان محمدآقا نانوا نزدیک منزل که مال مشهد مقداری از قروضم در دفتر کوچکی است که لابه لای دفترها و کاغذ جات در حجره ی حجتیه نشانه ی دفترچه آن است که نخسه ی این را که.... فلان نوشته شده یک نخسه ی دعایی حالا بعد این را به شما می گویم. دعای من بدرقه ی کسی است که مرا از شر این قروض خلاص کند. طلب هایی هم دارم که ادای آن بسته به انصاف مدیون است علی حسینی خامنه ای(65)
حجة الاسلام کروبی نیز خاطرات خود را درباره ی رویداد فیضیه و باز تاب آن، در شتاب بخشیدن به مبارزه با شاه، چنین بیان می کند:
اواخر اسفند است، این بار دیگر امام مبارزه اش را، زمینه اش را فراهم کرد و یک حرکتی در قم به وجود آورد و این که یک سخن رانی مفصلی در مسجد اعظم کرد. مرکز درسشان و ابتدای سخناشان همین آیه را خواند ان الذین قالوا ربنا الله ثم... این آیه را عنوان کرد و مفصل و آن شور و هیجانی که آن موقع امام صحبت می کرد، صحبت کرد و خلاصه ی سخنش این بود که خودتان را برای زجر و شکنجه و مبارزه و زندان آماده کنید و دلیل این را هم مفصلا صحبت کرد و حالا در آن سخن رانی بود یا بعدش بود، من دیگر فراموشم شده، دنبالش این بود که امسال عید فرا می رسد و ما عید نداریم و بعدش هم یک اعلامیه رسما داد امام، که روحانیت امسال عید ندارد و روی این زمینه هم کار شروع شد، یعنی شاگردان امام، یاران امام در شهرستان ها نیروهای انقلابی شروع کردند روی این زمینه فعالیت کردن، لذا آن سال مردم هم نوع مردمی که با روحانیت و یا محافل مذهبی سرو کار داشتند برنامه ی عید نداشتند؛ روزهای عید که نزدیک شد و فرا رسید... مردم هجوم به قم کردن برای دیدن امام و علما، در کنار این حرکت شایع شد بر این که نیروهایی هم از تهران برای سرکوب آمدند، نیروها هم به عنوان کشاورزان آمده بودند، همان نیروهایی بودند که رژیم با لباس شخصی فرستاده بود و البته این نکته را هم بگویم که آن روزها وضع قم هم متشنج بود، بدین معنا که گاهی راه خانه امام را می بستند و کماندوها و پلیس ها کسی را راه نمی دادند به آن جا رفت و آمد کند و در همین برخوردها و یا مرتب اعلامیه هایی پخش می شد که ما امسال عید نداریم و این اعلامیه ها را هم که پخش می کردند مکرر طلاب را می گرفتند، می بردند، اذیت می کردند، گاهی زود رها می کردند، گاهی نگه می داشتند، یک سری مسائل هم آن روزها وجود داشت تا این که خوشبختانه نوروز آن سال مصادف با شهادت امام صادق (علیه السلام) هم بود، روز اول نوروز بود ظاهرا که منزل امام هم برنامه ی سخن رانی و سوگواری و عزاداری بود که عده ای آن جا سخن رانی کردند، عده ای هم از تهران آمده بودند برای در هم ریختن اوضاع و متشنج کردن و حادثه آفریدن خانه ی امام، می خواستند همان حادثه را به وجود بیاورند و شعارهای بی موقع می دادند که امام اعلام خطری کرد که حالا جمله اش فراموشم شد. چون نقل از اوست نمی دانم چه بگویم، به هر جهت جلوی توطئه را گرفت و نگذاشت آن جا حادثه ای به وجود بیاید. از آن جا عصری مجلس سوگواری و عزاداری برای امام صادق (علیه السلام) بود دیگر ظاهرا روز دوم فروردین هم شده بود، چون روز اول فروردین تقریبا نصف روزی بود که سال تحویل شد، روز دوم فروردین بود که (در) مدرسه ی فیضیه عصری مجلس بود. بعضی آیات هم بودند، جمعیت فوق العاده ای هم در مدرسه ی فیضیه بود، به طوری که مدرسه ی فیضیه راه نبود و مملو از جمعیت بود، مقدمات یک سرکوبی را هم رژیم فراهم کرده بود، به این معنا که آن روزها که عرض کردم (در) قم وضع متشنج بود گاهی (در داخل) کوچه ها کماندوها می ایستادند محوطه و صحن آستانه کامیون های نظامی و سربازها حضور داشتند. عده ی زیادی نظامی به عنوان مثلا سال تحویل و دعا خواندن یک مرتبه حرکت دادند، آوردند در صحن، اما برای مردم نشان دهنده ی این بود که این ها برای چه حضور یافتند. بعد این کامیون ها آن جا حضور داشتند و خبرهایی هم از گوشه و کنار می رسید که عده ای آمدند برای سرکوب، لذا یک باره در آن جلسه بین سخن رانی ها شعارهای بی موقع شروع شد و کم کم درود برای رضا شاه دادند و یک مرتبه پا شدند و جلسه و محفل را به هم زدند و درگیری و زد و خوردی آن جا شروع شد که در ماجرای مدرسه ی فیضیه این ها وقتی جلسه را به هم زدند، عده ای از مردم، طبیعی است فرار کردند سال 42، آن موقع، خواه ناخواه مبارزه این قدر رشد نکرده بود؛ به علاوه آن چیزی که برای مردم وحشت انگیز بود، یاد آوری مسجد گوهرشاد، توی مدرسه ی فیضیه بود کامیون ها بیرون بودند در آستانه، این ها احساس می کردند که کامیون ها برای همین آمده اند که الان مردم را این ها سرکوب کنند. عده ی زیادی از مردم فرار کردند، عده ای ایستادند درگیر با این ها شدند، جمعی از طلاب وارد طبقه ی بالای مدرسه شدند و شروع کردند با این ها درگیری، این ها ناگزیر شدند فرار کردند از مدرسه ی فیضیه، ابتدا بیرون رفتند ولی یک باره از اطراف مدرسه، به خصوص از طرف مسافرخانه هایی که از نظر ساختمانی وصل و جنب مدرسه ی فیضیه بود، عده ای از پلیس ها بالا آمدند و تیراندازی ها شروع شد و اون کماندوها هم وارد مدرسه ی فیضیه شدند و سرهنگ مولوی لعنتی وارد شد و آن جا دیگر با بدترین وضع کشتند و از دیوارها انداختند و دست و پایشان را خرد کردند و عمامه ها را آتش زدند و قرآن ها را پاره کردند و بدون مبالغه مدرسه ی فیضیه را به صورت یک ویرانه ی عجیبی در آوردند و بعد هم این سری جمعیت ها راه افتادند و شروع کردند شعار دادن در کوچه ها و یه جوری که به نظر می آمد که می خواهند به خانه ی بعضی از علما حمله کنند و من جمله خانه ی امام و توی کوچه و خیابان اگر یک روحانی را می دیدند، می زدند و فحاشی می کردند و اما جالب این جاست که امام وقتی با خبر شد، اصرار داشت که به سمت فیضیه بیایند، مانع شدند. نگذاشته بود درب منزل را ببندند و درب منزل را باز کرد و در خانه حضور داشت. فردای آن شب موفق نشدیم حضور امام برویم. فردا که وارد شدیم خانه ی امام، نکته ی مهم این جاست.... امام از قضیه، به بهترین وجه بهره برداری اش را شروع کرد. رژیم این صحنه را به وجود آورد و با خشن ترین وضع با طلاب برخورد کرد آن هم مقابل چشم این همه مسلمان هایی که برای زیارت حضرت معصومه (علیه السلام) آمده بودند به قم، برای این که برای یک زهر چشمی نشان بدهد و در دیگران هم واقعیت این است که اثر نگذاشت این قضیه به طوری که وحشت کردند عده ای، اما امام برداشتشان از قضیه چه بود، فردا که من رفتم در حالی که عده ای طلاب را آورده بودند آن گوشه ی خانه و داشتند مثلا شکسته بندی و مسائل جراحی سطحی و افرادی که افتاده بودند و می گفتند خانه هایی را آدرس می آوردند. که عده ای در خانه ی ما هستند، بروید دنبالشان و مردم آمده بودند ببینند چه خبر است. امام محکم و استوار نشسته بود و مرتب سخن رانی می کرد(66).
حجة الاسلام کروبی بهره برداری امام را از این رویداد برای شتاب بخشیدن به مبارزه با دربار شاه چنین بیان می کند:
... و مرتب سخن رانی می کردند، حرف می زد و سخنانشان به این مضامین بود که رژیم خدمتی کرد به ما، ما باید سخنرانی ها کنیم، مبلغین داشته باشیم، افشاگری کنیم که ماهیت کثیف این رژیم را نشان بدهیم، اما رژیم با این سرکوبی و با این جنایتش ماهیت خودش را به مردم نشان بدهد و این همه مردم هم این جا بودند. این ها هستند که دیدند و باید بروند این جنایات را به شهرستان ها بروید و چیزهایی که دیدند بگویید و این بهترین وسیله ی تبلیغی هستند برای ما، خود مردم و حضورشان و دیدنشان از صحنه های فعالیت و این جمله را هم بارها تکرار می کرد که همان هایی که دیروز ریختند مدرسه ی فیضیه و آن صحنه را به وجود آوردند، من نشسته ام این جا که همین جا هم بریزند و اگر آن کار را کردند برای این که ما عقب نشینی نمی کنیم و ممکن بود بعضی ها روحیه شان تضعیف بشود، رعب بگیردشان، افرادی می آمدند سر شکسته، کله اش شکسته، یکی دستش شکسته، ضربه خورده، امام که چشمشان به آن ها می افتاد خلاصه یک تبریک و تهنیت به آن ها می گفت از این که این صدمه را خوردند(67).
حجة الاسلام سید محمد خاتمی خاطره ای خواندنی درباره ی حادثه ی فیضیه دارد:
یک چهار، پنج روزی به نظرم من رفتم اردکان و در آن جا بودم که این قضیه، بعد که آمدیم، (دیدیم) مدرسه به هم ریخته، من چون در فیضیه بودم یکی از جاهایی هم که خیلی آسیب دیده بود اتفاقا توی همان حجره ی ما بود که از جمله من یادم هست که یک عبای نائینی خیلی خوبی داشتم که آن جا بود، این رفیق ما که آن جا بود، جایی که در آن تعداد زیادی بودند بعد آن اراذل و اوباشی که ریخته بودند همه جا درها را می شکستند و می ریختند و بالاخره آخرش می رسند به آن جا، شب بود و خیلی ها را هم زدند، چند نفری مجروح شدند. پیرمردی بود که مدتی هم در بیمارستان بود، وقتی ما آمدیم رفتیم ملاقات ایشان، هفت، هشت روز بعد یک طلبه ی جوان بود که هم دوره ی ما بود، من که رفتم، دیدم عبای من کاردی به آن خورده و شکافته شده سوال کردم چه بود، گفت: آره من برای این که فرار کنم این را کشیدم سرم و جوری کردم که از لای دست و پای این ها بروم و این ها کارد دستشان بود، گارد گرفتند که مرا ضربه بزنند، من آن را رها کردم و از لای دست و پای آن ها فرار کردم، رفتم. یعنی شاهد زنده اش که عبا را نگه داشتیم و به عنوان سندی داریم. این رفیق ما که حاضر است آقای سید محمد حسینی نژاد(68)
سید محمد خاتمی، درباره ی میزان تخریب مدرسه ی فیضیه می گوید:
واقعا ما که رفتیم، نمی دانم چند روز بعد از آن بود که می شد در مدرسه ی فیضیه رفت. خیلی وضع آشفته، درها شکسته، نرده ها از هم در رفته، شاید یک شیشه ی درست در کل مدرسه نبود. معلوم بود که حسابی زدند، عمامه ریخته، خوب این جور مسائل خیلی زیاد بود و بعد از آن جریان، یک مدتی هم دیگر اصلا قابل سکونت نبود و به خصوص که بعد آن هم به شدت شروع کردند به سربازگیری(69).
سید محمد خاتمی درباره ی باز تاب فاجعه ی فیضیه در شتاب بخشیدن به مبارزه نیز چنین می گوید:
من در خود اردکان می دانم که واقعا عزای عمومی بود و اطلاعیه هایی که می آمد، نامه هایی که می آمد، ما خودمان پخش می کردیم، آقا دستور می دادند پخش می کردیم، در مدرسه علمیه ای که اردکان داشت، دائم این مذهبی های اردکان، فرهنگی های اردکان، همه می آمدند خبر می گرفتند... به نظر من بسیار موثر بود در اثبات صحت نظر امام و تحریک احساسات دینی مردم علیه شاه... و من معتقدم که جریان فیضیه بهترین نقطه ی انفجار به نفع انقلاب اسلامی بود.... که اگر این نبود، شاید 15 خرداد هم به آن صورت وسیعش رخ نمی داد، مردم، خوب حالا این جا که روحانیت مورد اهانت قرار گرفتند، آن جا یک مرجع بود، مرجع شجاع، مرجعی که انسان ها بعد از سال ها احساس خفقان و درد از نای او دردهایشان را احساسی کرده بودند و آن قیام عظیم هم رخ داد(70).
هجوم مدرسه ی فیضیه و نیز مدرسه ی طالبیه تبریز، نتیجه ی مثبتی برای دربار شاه نداشت. شاه که با هجوم به فیضیه بر آن بود که در میان روحانیون جوی از رعب و وحشت ایجاد کند، نتیجه ای معکوس گرفت. آیت الله روح الله خمینی که اکنون یگانه رهبر جنبش اعتراض روحانیون بود، از این رویداد به طور گسترده بر ضد شاه و دولت بهره گرفت و از همگان خواست از مدرسه ی فیضیه دیدن نمایند تا جنایت غیر انسانی دستگاه حاکمه را از نزدیک مشاهده کنند. آیت الله خمینی همچنین در اعلامیه ای، ضمن محکوم کردن این اقدام رژیم، شدیدترین حملات را بر ضد شاه و دولت نمود. او در این اعلامیه شاه دوستی را مترادف غارتگری، هتک اسلام، تجاوز به حقوق مسلمین و مراکز علم و دانش و ضربه زدن به اسلام دانست. ایشان در این اعلامیه تاریخی تقیه را در چنین شرایطی حرام دانست و همگان را بر افشای جنایات دربار و دولت شاه، فرا خواند(71).
آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره ی پی آمدهای حادثه ی فیضیه چنین می گوید:
امام سیاست بسیار خوبی در آن مقطع انتخاب کردند. همه ی امکانات تبلیغی حوزه را مخصوصا وعاظ، برای منعکس کردن مظالم رژیم به کار گرفتند، به طوری که نتیجه، بر عکس خواست رژیم شد. از وجود مجروحان مخصوصا با حرکتی که رژیم کرد و مجروحان را از بیمارستان بیرون کردند، خیلی خوب استفاده شد.... در آهنگ سخن و اعلامیه های امام هم تغییر محسوسی پیش آمد. پرخاش ها شخص شاه را هدف قرار داد و حریم او شکسته شد. انتقادهای امام در گذشته طوری بود که دولت در آن مخاطب بود و تا حدودی در مورد شاه رعایت می شد. حالا با توجه به هتاکی شاه و این تهاجم و شکستن حریم روحانیت و مرجعیت، امام هم در یک مقابله به مثل عملی، شاه را انداختند زیر دست و پا، اعلامیه ی معروف ایشان در جریان فیضیه دارای چنین لحنی است و نقطه ی عطفی است؛ در اعلامیه های امام.
موج مبارزه چنان اوج گرفت که همه ی مسائل گذشته، رفراندوم لوایح ششگانه و... را تحت الشعاع قرار داد. مدرسه ی فیضیه کربلای جدیدی شد. مسابقه بود؛ هر کس از صحنه ای که دیده بود، مجروحی که با او برخورد کرده بود، اهانتی که به اسلام و قرآن شنیده بود، از این ها مرثیه ای می ساخت و در منابر روضه فیضیه هم جایی باز کرد و حسابی هم اشک می گرفت. من در تجربه های خودم، چندین باری که روضه فیضیه خواندم، شاهد گریه و شیون مردم بودم. در جریان این مرثیه سازی و روضه خوانی ها، لطیفه ها و ظریفه های زیادی هم ساخته می شد.
سید یونس رودباری، از پشت بام انداختن طلبه ها، چپاول و غارت حجره ها - که معلوم است در حجره ی طلبه چیزی جز قوری و چراغ و کتاب و قرآن و امثال این ها نبود - هم سوژه گریه گرفتن بود در مجالس عمومی، هم زمینه ی تفریح و خنده در جلسات خصوصی.(72)
پیام های تسلیت آیت الله عظام نجف برای آیت الله روح الله خمینی و دیگر مراجع عظام قم صادر شد؛ در تهران و برخی شهرستان ها از جمله مشهد، مردم دست به اعتصاب و تظاهرات زده بودند.
در همین ایام بود که آیت الله حکیم طی تلگرافی برای آیت الله روح الله خمینی و دیگر مراجع عظام، آنان را به هجرت به نجف دعوت کرد، اما امام در پاسخ به تلگراف آیت الله حکیم، در نامه ای برای ایشان، این دعوت را رد نمود:
ما عجالتا در این آتش سوزان به سر برده و با خطرهای جانبی صبر نموده، از حقوق اسلام و مسلمین و از حریم قرآن و استقلال مملکت اسلام دفاع می کنیم و تا سر حد امکان مراکز روحانیت را حفظ نموده. امر به آرامش و سکوت می نماییم، مگر آن که دستگاه جبار راهی را بخواهد طی کند که ما را ناگزیر به مطالبی کند که به خدای تبارک و تعالی از آن پناه می بریم.(73)
حجة الاسلام کروبی در خاطرات خود درباره ی دعوت آیت الله حکیم و پاسخ آیت الله خمینی چنین می گوید:
تا مسئله آقای حکیم مطرح شد و آن این که حضرت آیت الله حکیم وقتی رژیم این جور بر خوردهایی با روحانیون داشت، برداشتند یک تلگرافی برای عده ای از علمای ایران کردند و از آنها خواستند که هجرت کنند و بروند نجف. به هر جهت این یک نحوه مبارزه با رژیمی بود که مرحوم آیت الله حکیم صلاح دانسته بود یک نحو و تنفر و انزجار از رژیم؛ خواسته بود که این ها بروند به نجف، معلوم شد رژیم هم از این جور که ظواهر نشان می داد خوشش می آمد با خواست این جور با قضیه برخورد کند، لذا بعد از آن تلگرام رژیم پیام داده بود که هر کس می خواهد برود ما گذرنامه برایش آماده می کنیم و برود که از آن جمله به وسیله ای برای امام پیام داده بودند که اگر گذرنامه می خواهند گذرنامه هایتان آماده بروید، اما اگر چنان چه بخواهید تلگراف آیت الله حکیم را جواب بدهید چنین و چنان می کنیم، یعنی به عبارتی شاه مستقیما پیام داده بود که می فرستم خانه را به سرتان خراب می کنند. امام هم در جواب پیام داده بود که ما جایی نمی خواهیم برویم و همین جا هستیم، این جا کشورمان هست، هستیم احتیاجی به گذرنامه هم نداریم، تلگراف آقای حکیم را هم جواب می دهم، این جا هم نشستم، هر کاری می خواهید بکنید، ما آماده ایم و لذا برداشتند و آن جواب تلگراف آیت الله حکیم را هم داد که تلگراف حالا موجود است(74).

اعزام طلاب به سربازی

شاه و دولت برای سرکوب جنبش روحانیان، فرمان اعزام روحانیون قم به سربازی را صادر کردند؛ از این رو تعدادی از روحانیان را دستگیر کرده، و به سربازی فرستاد. آقای هاشمی رفسنجانی از همان طلاب اعزامی به سربازی بود. آیت الله روح الله خمینی در پیامی به طلاب که به سربازی اعزام شده بودند، ضمن دعوت به پایداری، از آنان خواست که در آگاهی سربازان و درجه داران تلاش کنند و تعلیمات نظامی را نیز خوب بیاموزند. آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود این ماجرا را چنین بیان می کند:
من مسئول مکتب تشیع بودم و کارهای آن را شخصا انجام می دادم؛ معمولا روزی یک بار پست خانه می رفتم، برای تخلیه ی صندوق پستی و دریافت نامه های رسیده و ارسال آن چه باید برای نمایندگان و افراد فرستاده می شد. تشکیلاتی نداشتیم که عهده دار این امور باشد. در مسیر پست خانه - در خیابان باجک - به نزدیکی های شهربانی که رسیدم، پاسبانی آمد جلو و من را برد شهربانی. آمادگی و انتظار بازداشت را داشتیم. در شهربانی مرا به اتاقی بردند؛ صحبتی پیش آمد درباره ی درگیرهای رژیم و روحانیت که جزییات آن یادم نیست. تصور من این بود که بازداشت شده ام و در انتظار بازجویی و برخوردهایی از این دست بودم. افراد دیگری را هم آوردند. منتظر بودیم که ما را ببرند به ساواک و موضوع دستگیری روشن بشود و بازجویی و غیره. چند نفری که جمع شدیم ما را سوار ماشین کردند و بردند به اداره ی نظام وظیفه. مقداری معطل شدیم. همان آقایی که در شهربانی با من صحبت کرد، رفت و آمد می کرد به اتاق ها یا زیر زمین. آن روز تعطیل بود. ما را بردند توی دفتر و مسئله ی نظام وظیفه را مطرح کردند گفتند: شما سرباز هستید. گفتم: ما معافیت داریم، چه طور سرباز هستیم؟ من یک کارت داشتم که معمولا به طلبه ها می دادند. ازدواج هم کرده بودم. سه بچه داشتم که اگر به اتکای معافیت تحصیلی نبود، از معافیت های دیگری هم می شد استفاده کرد. با این همه، گفتند کارت تحصیلی لغو شد. دستور اعلی حضرت است و این کارت ارزش و اعتباری ندارد. ما بحث کردیم که مگر شاه می تواند قانون را لغو کند، لغو قانون مراحل خاصی دارد که باید آن مراحل را بگذارند و پیش از طی شدن آن مراحل نمی شود. ما الان این کارت را در دست داریم که بر حسب قانون به ما داده شده است. به ما فهماندند که مسئله سیاسی است و ناگزیر باید بروید....
حضرت امام محبتی کردند و چلوکبابی فرستادند برای ناهار. آن روزها هم در عالم طلبگی، چلوکباب قابل توجه بود، بعدها پیرامون همین مسئله ی سربازی ما و چلوکباب و غیره شوخی هایی درست شد. آشیخ نصرالله بهرامی می گفت: وقتی سربازگیری خدمت امام مطرح شد و این که شما را بردند به سربازی، امام به شوخی فرمودند: او را چرا؟ او که چهل سالش است! البته من چهل سال کمتر داشتم، بیش از سی سال نداشتم...
در مرخصی ها دو سه بار هم خدمت امام رفتیم، دیگران هم بودند. پیامی برای امام از پادگان فرستادم، چون احتمال می دادم که برای حل این مشکل و رفع گرفتاری طلبه ها از امام امتیازی بگیرند. در آن پیام نوشتم که وضع این جا خیلی خوب است، دنیای جدیدی است، مشکل خاصی هم نیست. با اسلحه و استفاده از آن آشنا می شویم. نظام جمع و دویدن و سحر خیزی و ورزش صبح گاهی برای طلبه ها سودمند است،....پیامی که برای امام فرستادم موثر بود و در یکی از سخنرانی ها یا بیانه ها به آن اشاره کردند. البته دقیقا نمی دانم که تا چه حد در آن اظهارات، پیام من موثر بوده است. این موضع گیری امام را هم - که در اعلامیه ای بود - من آن جا پخش کردم، که دست سربازها رسید، و کم کم حساس شدند. حدس می زدند که کار من باشد، ولی سندی هم نداشتند، رد پایی از خودم نگذاشته بودم(75).
امام به همین مناسبت، به مناسبت چهلم فاجعه ی فیضیه، اعلامیه ای صادر کرد و از رژیم به سختی انتقاد کرد. ایشان، همچنین پس از انجام برگزاری مراسم چلهم فاجعه ی فیضیه در آغاز درس خود سخن رانی مفصلی درباره ی فاجعه ی فیضیه ایراد کرد و هجوم به فیضیه را بدتر از هجوم مغول دانست:
یک مملکتی که باید به صلاح و به صحت معرفی بشود، در جامعه ی بشر معرفی شد به مرکز فساد و مرکز هر چیز که شما بخواهید اسمش را بگذارید، از آن بدتر بخواهیم بگوییم مثل زمان مغول است، نمی توانیم همچون بی احترامی به مغول بکنیم. آن ها یک جمعیتی بودند، کفار و شاید مهدور می دانستند دم ما را، و وارد شدند در مملکت برای گرفتن مملکت اجنبی، آن هم مملکتی که بر خلاف مسلک آن ها و دیانت آن ها بود و کردند آن کارهایی را که کردند این جا. در این قضایا، این ها مدعی اسلام هستند، مدعی ایمان هستند، مدعی تشیع هستند، در عین حال که با این ادعاها امرار روزی می کنند و امرار حیات می کنند، کارهایشان همان کارهایی است که مغول باید انجام بدهد، چنگیز باید انجام بدهد. در مراکز علمی می ریزند، خون بچه های شانزده و هفده ساله می ریزند، خراب می کنند مرکزهای علمی را، به علما اهانت می کنند، فحش های ناموسی می دهند، در حبس می برند، زجر می کنند، می کشند، می زنند، خونخواری می کنند، در عین حال نطق می کنند، اظهار اسلامیت می کنند، اظهار تشیع می کنند، اظهار کشف کرامت می کنند(76).
آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی متذکر شد که رژیم در زمان حیات آیت الله بروجردی هم در اندیشه ی تحقق برنامه های خود بود، اما وجود آیت الله بروجردی مانع بود. پس از درگذشت وی آن ها زمینه را مساعد دیدند و برای نابودی روحانیت به دنبال آن نابودی اسلام و نفع رساندن به اسرائیل و عمال اسرائیل نقشه کشیدند. آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی گذری بر وقایع طرح مسئله ی لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی کرد و طرح حق رای زنان را نیز شیطنتی برای انعطاف نظر عامه ی مردم تلقی کرد تا مردم به موضوع اصلی نظر و دیدگاه آن ها - که الغای قرآن بود - توجهی نکنند. آیت الله روح الله خمینی در این سخن رانی، تبلیغات رژیم را درباره ی هجوم دهقانان به مدرسه ی فیضیه به یاد انتقاد گرفت:
اگر این ها دهقان ها بودند، پس چرا این دستگاه انتظامی کمکشان می کرد؟
ایشان همچنین در سخن رانی خود اسرائیل را مشاوران شاه و حکومت دانست:
ما می خواهیم که مملکت ما از آن نقطه ای اولی اش تا آخرش جوری باشند طوری سلوک کنند که مایه ی افتخار یک مملکتی باشد، بگویند آقا ما امیرکبیر داریم، وزرای سابق، مشاور سلاطین سابق علما بودند، علی بن یقطین بوده است، گاهی ائمه ی اطهار علیهم السلام بوده اند، حالا مشاورین کیان اند؟ اسرائیل؟ مشاورها اسرائیل از یهود(77).
آیت الله خمینی همچنین نفوذ و توان روحانیت را که در بسیج مردم گوشزد نمود و از سکوت آنان انتقاد کرد:
وای بر این مملکت، وای بر این هیئت حاکمه، وای بر این دنیا وای برما، وای بر این علمای ساکت، وای بر این نجف ساکت، این قم ساکت، این تهران ساکت، این مشهد ساکت، این سکوت مرگبار این می شود که زیر چکمه ی اسرائیل، به دست همین بهایی ها، این مملکت ما، این نوامیس ما پایمال بشود... سکوت، امروز سکوت همراهی با دستگاه جبار است(78).
همچنین ایشان در فرازهایی به طور مستقیم از شاه انتقاد کرد:
می فرستند منزل آقایان که اگر نفستان در فلان قضیه درآید، فرموده اند اعلی حضرت فرموده اند. اگر نفس شما درآید، می فرستیم منزل هایتان را خراب می کنیم، خودتان را هم می کشیم، نوامیستان را هتک می کنیم. این وضع ماست با این اعلی حضرت، اگر این ها راست می گویند. اگر دروغ می گویند، پس ایشان بگویند دروغ می گویند.... من نصحیت کردم به شاه، فرستادم آدم آن جا، در آن اول امر قبل از رفرنداوم به وسیله ی بهبودی، به وسیله ی پاکروان پیغام دادم به او، آقا نکن این کار را، این رفراندوم را نکن، این خوب نیست برای شما، این کار را بکنید، دست به این قانون نزن. اگر امروز ارسنجانی چهار تا رعبت را بیاورد برقصاند و بگویند زنده باد؛ فردا چهار تا رعبت می آیند و می گویند مرده باد، نکن این کار را، صلاح نیست بکنی این کار را، گوش نکرد، دیدید چه جور شد. دو هزار نفر رای نداشتند این ها، باقی اش زور بود(79).

دهه ی اول محرم سال 1342

فرارسیدن ایام محرم، فرصت گران بهایی برای رهبری نهضت روحانیان فراهم آورد. روحانیان و مبلغان دینی با ذکر حادثه ی فیضیه، احساسات ضد شاهی را بر می انگیختند. در تهران نیز دهه ی اول ماه محرم پر از شور و التهاب بود. دانشجویان دانشگاه، بازاریان و روحانیان و طلاب، دهه ی عزاداری محرم را به تجمع های سیاسی - مذهبی ضد شاه و دربار تبدیل کرده بودند. رژیم شاه که از تحرک گسترده روحانیان در ایام محرم آگاه بود، در آغاز، جمعی از وعاظ را احضار و تهدید کرد که در هنگام وعاظ و سخن رانی درباره ی سه موضوع سخنی نگویند: 1 - بر ضد شخص اعلی حضرت سخنی نگویند 2- از اسرائیل و آن چه مربوط به اسرائیل است، چیزی نگویند 3 - نگویند اسلام و قرآن در خطر است و دستگاه را ضد اسلامی نخوانند.
آیت الله روح الله خمینی هم به محض آگاهی از چنین تهدیداتی در تاریخ 5/3/1342 به مبلغان مذهبی این التزامات و تهدیدها را فاقد ارزش قانونی دانست و سکوت در این ایام را تایید دستگاه جبار می داند(80) شخص شاه نیز در سخنرانیهای اوایل خرداد، همواره روحانیان و اعتراض کنندگان را تهدید می کرد؛ از این روی احساس می شد که رژیم برنامه ی خشونت گسترده ای را برای اعتراضات و تظاهرات تدارک دیده است.
در تهران هیئت های مذهبی در ایام محرم به شدت فعال شدند. آنان در پرچم های عزاداری خود شعارهایی نوشته بودند که الهام گرفته از سخن رانیهای آیت الله خمینی بود و دانشجویان دانشگاه تهران نیز در راه پیمایی های مذهبی - سیاسی فعال بودند. آن ها از مسجد هدایت به کانون آگاهی بخش آیت الله طالقانی حرکت کردند و تا بازار و سپس تا میدان قیام به حرکت خود ادامه دادند. دانشجویان با حضور در مدرسه ی حاج ابوالفتح نیز پشتیبانی خود را از حرکت روحانیان به رهبری آیت الله خمینی ابراز کردند.
روزهای دهم و یازدهم محرم تهران آبستن حوادث بود. راه پیمایی مذهبی، کاملا شکل سیاسی به خود گرفته بود. فعالان وابسته به هیئت های موتلفه در روز عاشورا، هیئت های مذهبی را آماده ی حرکتی سیاسی - مذهبی کرده بودند حاج مهدی عراقی در ناگفته ها چنین می گوید:
گفتیم که مقدمات ماه محرم داشت پیش می آمد. جمعیت موتلفه تصمیم گرفت که اولا سعی کند در ماه محرم گوینده ها یک مسئله ی واحدی را مطرح کنند، دوم این که خود جمعیت هم یک کاری را انجام بدهد. اولین کار علنیش دعوت مردم برای به حساب حرکت روز عاشورا از مسجد حاج ابوالفتح (میدان قیام) به طرف دانشگاه.... ولی یک حساب این جا ما می کردیم که روز عاشورا از آن محلی که ما می خواهیم راه بیفتیم دو دسته ی معروف هم از آن محله راه می افتد: یکی دسته ای که مربوط به مرحوم طیب بود، یکی هم دسته ای که مربوط به حسین رمضان یخی بود که حساب می کردیم دولت یک وقت ممکن است از وجود اینها استفاده بکند. نقشه کشیدیم کلا بیاییم برویم هم طیب را ببینیم و هم حسین رمضان یخی را ببینیم.
برای دیدن مرحوم طیب، برادری دارد که با خود ما همکار است، به حساب، او هم کوره پز بود به اسم مسیح خان. مسیح خان را دیدیم با او صحبت کردیم و گفتیم که ما منزل آقا بودیم و آن جا به مناسبتی صحبت شد و اسم داداش وسط آمد (طیب خان وسط آمد) به این که بچه ها گفتند که این دسته ای که روز عاشورا ما می خواهیم راه بیندازیم ممکن است طیب خان این ها بیایند و نگذارند و به هم بزنند و آقا درآمد گفتش که نه، این ها علاقه مند به اسلام هستند و این ها هم اگر یک روزی یک کارهایی کرده اند، آن عرق دینش بوده، روی حساب توده ای و کمونیست ها و اینها آمده اند یک کارهایی کرده اند. این ها کسانی هستند که نوکر امام حسین (ع) هستند، در عرض سال همه ی ذکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند، چه بکنند و از این حرف ها، خاطر جمع باشید. ما در ضمن خواستیم که هم این حرف آقا را برویم به دادش بگوییم و هم این که به او توجه بدهیم. گفت: باشد. همان جا که نشسته بود یک تلفن کرد به طیب، بعد از احوال پرسی و این ها گفتش که دادش یک چند تا هستند، بعد از ظهر می خواهند بیایند تو را ببینند.
گفت: باشد من خانه هستم. ما فرستادیم میدان و یک مشت از این برو بچه های کوتاه و بلند، بچه های خود میدان که زبان خود طیب را هم بلندند، بعد از ظهر آمدند دفتر و ده پانزده تا کوتاه و بلند شدیم و رفتیم خانه ی طیب خان، رفتم جریان را عین همین برایش گفتم. گفتم که آره این مشکلی است. گفتش که این ها عید هم از ما می خواستند استفاده بکنند (همان جریان مدرسه ی فیضیه بود. جریان به هم زدن قم هم در قبل از مدرسه ی فیضیه) آمدند به سراغ ما و ما به آن ها جواب ندادیم. شما خاطر جمع باشید که این ها تا حالا چندین بار سراغ ما آمدند و ما جواب رد به آن ها داده ایم حالا هم همین جو(ره) همان جا دست کرد یک صد تومان داد به اصغر - پسرش - گفت می روی عکس حاج آقا را می خری می بری تو تکیه. به علامت های تکیه شان عکس حاج آقا را هم آویزان کردند.(81)
حاج مهدی عراقی در خاطرات خود می گوید: همین برنامه ی صحبت کردن و گفتگو با رمضان یخی هم موفق بوده است. وی در خاطرات خود آورده است که پلیس به محض آگاهی از برنامه ی ما، در مسجد حاج ابوالفتح، را بست، اما صبح روز عاشورا در مسجد را برخی از جوانان به زور باز کردند و مخالفت یک دسته از اوباش محل، که به دستور دولت انجام شده بود نیز نتوانست برنامه ی عزاداری را تعطیل کند و جمعیت صبح آن روز حرکت کرد:
نزدیکی های ساعت 9 - 5/8 بود که جمعیت حرکت کرد. پلاکاردهای مختلفی بود علیه امپریالیست آمریکا، علیه صهیونیست، علیه اسرائیل بود، به نفع مسلمین بود، علیه رفراندوم بود، به طوری کلی این مسائلی بود که روی پلاکاردها نوشته شده بود، جمعیت آن روز را دو روایت در اطرافش گفتند. یکی در حدود 70 هزار نفر و یکی هم در حدود 120 هزار نفر که اینها حرکت کردند از مسجد حاج ابوالفتح که میدان شاه (قیام) بود به طرف سرچشمه و مجلس. (میدان بهارستان) دم مجلس یکی از بچه ها به نام محمد علی جلالی شروع کرد به صحبت کردن. به اندازه یک ربع بیست دقیقه ای آن جا صحبت کرد، بعد دو مرتبه حرکت کردند به طرف مخبر الدوله. در مخبر الدوله دو نفر صحبت کردند، مرتضی زمردیان صحبت کرد در اطراف بازداشت مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی که در آن موقع بازداشت بودند، به خصوص آیت الله طالقانی را که سه روز بود رها کرده بودند.
برادر دومی که صحبت کرد در اطراف رفراندوم و بطلان رفراندوم را اعلام کرد و صحبت هایشان قریب به این مضامین بود؛ این جمعیتی که الان در این جا هست به حساب تیتر اولش هم این بود، آن هایی که دم از رفراندوم قلابی می زدنند بیایند و از نزدیک گوشه ای از این رفراندوم حقیقی را بنگرند. بعد تشریح کرد که تمام مجالس و محافلی که در این ایام، به خصوص امروز در سراسر ایران به وجود آمده، همه بالاتفاق اعلام می کنند که ما در رفراندوم شرکت نکرده ایم، پس روی چه حسابی بود که این ها حدود 5 میلیون و خرده ای توانسته اند اعلام رای بکنند و با صحیح است مردم، گوینده روبرو شد.... از آن جا حرکت کردیم، از مخبر الدوله حرکت کردیم و دم عوض شد، دم مربوط به آقای خمینی شد: خمینی خمینی خدا نگهدار تو - بمیرد بمیرد دشمن غدار تو یا دشمن خونخوار تو. از مخبرالدوله دم به این صورت به حساب در آمد.
بنا به خاطر حاج مهدی عراقی، جمعیت معترض به سوی دانشگاه تهران حرکت می کند:
در بالا سر دانشگاه هم دو نفر صحبت کردند: یکی شیخ الاسلامی بود که از بچه های نهضت بود، یک هم از بچه های خود ما بود که صحبت کرد. آن جا هم اعلام هم بستگی خودشان را با دانشجوها کردند و گفتند که ما از یک مکان مقدس آمده ایم و به یک مکان مقدس دیگر می خواهیم این برنامه را ختم بکنیم، از مسجد به دانشگاه.
البته جمعیت معترض، این مسیر را دوباره از دانشگاه به سوی بازار ادامه داد و در بازگشت، نزدیک کاخ مرمر در حالی که دستشان را به طرف کاخ دراز می کردند، دوباره شعار خمینی، خمینی خدا نگهدار تو - بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو را سر دادند. حاج مهدی عراقی همچنین در خاطرات خود می گوید که در بعد از ظهر همان روز و روز بعد، دسته هایی از مسجد شاه (امام خمینی) به راه افتادند(82).
محسن رفیق دوست نیز خاطرات خود را از تظاهرات سیاسی - مذهبی این ایام چنین بازگو می کند:
نزدیک محرم که شد باز دستور حضرت امام آن موقع این بود که در مراسم عاشورا از آن سال موضوعات روز مطرح بشود که دم روز بعد داده شود، یکی از چیزهایی که من یادم است یک دمی ساخته بود مرحوم خوشدل که حتما معروف است قم گشته کربلا، هر روزش عاشورا، فیضیه قتل گاه، خون جگر علما، شد موسم یاری مولانا الخمینی، یا صاحب الامر این ساخته شده بود. که آن موقع ما با یک عده از دوستانمان توی بنی فاطمه بودیم، حالا یادم است که روز قبل از تاسوعا یعنی شب تاسوعا، توی خیابان هفده شهریور فعلی و شهباز آن موقع ظاهرا یا خانه ی حاج کاظم خوشگرد بود یا خانه ی حاج تقی وهاب آقایی یکی از این دو تا - هر دوی آن ها خدا رحمتشان کند از مومنین تهران بودند - ما جوان ها جمع شدیم توی یک اتاق و ای دم را به اصطلاح تمرین کردیم، بچه هایی که با هم بودیم که آن موقع ما به عنوان جوانان مسجد محمدی معروف بودیم؛ یک عده ای بودیم با هم دوست بودیم که توی خیابان خراسان یک مسجدی داشتیم که هر سال کار با زمان جشن تولد امام حسن (علیه السلام) بود که حالا آن هم باز اگر یادم باشد بگویم، که آن خودش اصلا موضوع سیاسی بود خیلی مفصل می گرفتیم، مسجد کوچکی داشتیم که البته الان بزرگ تر شده، ولی خیلی بزرگ می گرفتیم که از همه ی تهران می آمدند آن جا توی آن جشن شرکت می کردند. خلاصه این دم را تمرین کردیم. آن موقع حالا توی آن هیئت ها یواش این جسارت پیدا می شد که شعار انقلابی بدهند. فردای آن روز که رفتیم بازار با هم قرار گذاشتیم سر یک ساعت معینی شروع کردیم و این دم را توی هیئت بنی فاطمه که یکی از بزرگ ترین هیئت ها دسته جات تهران بود دادیم، روز عاشورا هم دادیم و خوب همان وقت که توی بازار داشتیم می آمدیم، یک دسته ی دیگر هم می آمد به نام دسته ی قنات آباد که باز به هم خوردیم؛ آن ها یادم است که این دم را می دادند که یحلل عالم یحلل عالم، یحلل خمینی زعیم الاعظم باز آن ها هم این دم را می دادند که دیدیم نه، این کار عمومیت دارد و دسته جات مختلف دارند این دم را می دهند. شب که آمدیم هیئت بنی فاطمه هم بازرگانی مثل شهید عراقی و این ها در ارتباط بودیم از دو روز قبلش بحث یک دسته ی سیاسی مطرح شده بود که بعد تصمیم گرفتم که یک دسته ای را راه بیندازیم از مسجد حاج ابوالفتح تهران به دانشگاه و این از روز تاسوعا اعلام شد. توی جاهای مختلف، دسته جات مختلف که یک چنین دسته ای حرکت می کند، خود ما احتمال نمی دادیم که آن چه که دیدیم تحقق پیدا بکند. ولی وقتی صبح آمدیم دیدیم که درب مسجد حاج ابوالفتح را بستند. بالاخره درب مسجد حاج ابوالفتح به زور باز شد و جمعیت آمد، جمعیت چون روز (قبل) بود.
(در) میدان قیام فعلی یا میدان شاه سابق. خوب مسجد بزرگی هم (بود که) البته نه به آن جمعیت (مسجد حاج ابوالفتح ولی) بالاخره مسجد پر شده بود. قرار شد که حرکت را شروع (کنیم) که به این صورت بود: برای اولین بار دسته جاتی که حرکت می کردند منظم بودند، دسته جات ده نفری که یک طرف خیابان به صورت منظم حرکت می کردند و من هم یک موتوری داشتم زیر پایم بود و همین جور که مرتب دسته پیچیده بود توی خیابان امیر کبیر آن موقع (و اول خیابان امام خمینی فعلی) مرحوم عراقی به من گفت که ببین ته دسته کجاست؟ من با موتور آمدم، دیدم هنوز مسجد حاج ابوالفتح خالی نشده و این جور دسته ای تشکیل شد و همین جور داشت جمعیت می آمد و می رفت. البته خوب همین جور بود و تا رسیدیم جلوی دانشگاه و دم های زیاد) دیگر، (ولی) آن روز باز دم غالب این بود:
گفت عزیز فاطمه (علیه السلام)به زیر تیغ می روم، زیر ستم نمی روم؛ و دم های باز این جوری و اسم امام و این حرف ها.
دسته ی خانم ها (هم شرکت داشتند) یک عده از (ما و دیگر) برادرها که به اصطلاح در تشکیل این راه پیمایی شرکت داشتند سعی بود که (با نشان دادن) همین نظم (به اصطلاح می خواستیم) بگوییم که این سازمان دهی شده است. بر گشتیم توی خیابان ولی عصر (عج) فعلی (پهلوی سابق) جلوی کاخ مرمر که آن زمان محل اقامت شاه بود رسیدیم یک مرتبه جمعیت برگشتند طرف کاخ و همه ی دست ها را به طرف کاخ تکان می دادند که می گفتند:
گفت عزیز فاطمه، الا یزید بی حیا، زیر ستم نمی روم خلاصه مشخص هم بود که خطاب به شاه است(83).