انقلاب اسلامی به روایت خاطره

مرکز اسناد انقلاب اسلامی‏

رویکرد سیاسی و فرهنگی آیت الله بروجردی

چنان که پیشتر متذکر شدیم، راه و روش آیت الله بروجردی مانند آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری استحکام و تقویت پایه های علمی حوزه علمیه بود، خاصه این که حوزه علمیه در دوران حاکمیت رضاشاهی رو له ضعف گراییده بود، از این رو دغدغه ی اصلی و اساسی آیت الله بروجردی تحکیم بنیادهای علمی حوزه بود. حجةالاسلام علی دوانی در خاطرات خود زمینه ی اختلاف نظر بین آیت الله بروجردی و فداییان اسلام را چنین نقل می کند:
یکی از مواردی که فداییان اسلام دچار احساسات حاد شدند و زیان آن را هم دیدند و موجب فاصله گرفتن آن ها از قم شد، این بود که بر اثر سخن رانی های پیاپی در مدرسه فیضیه و به تعطیل(ی) کشیدن درس های حوزه و اقدامات حاد دیگر، اطرافیان، ذهن آیت الله فقید را سخت نسبت به آن ها چیزی بگویند. روزی پس از درس فرمودند اینها که در حوزه مرتب درس 8ا را تعطیل می کنند از تعطیل کردن درس ها، چه می خواهند از تعطیل کردن درس های حوزه چه نتیجه ای می گیرند؟ همه می ترسیدیم آقا بر ضد فداییان اسلام سخن بگوید(25).
آیت الله خز علی در خاطرات خود علت اختلاف نظر آیت الله بروجردی با فداییان اسلام را چنین می گوید:
آقای بروجردی خودش شجاع بود و مدافع، ولی گفته بودند شاید این ها بخواهند حوزه را به هم بزنند، این ها شناخته نشدند و برای فداییان مظلومیت بود بدون این که مرحوم آقای بروجردی در این جا مقصر باشند، نه، آن مردی بسیار عالی و به نظر مبارکشان حفظ حوزه مبتنی بر این بود.(26)
محمد مهدی عبد خدایی نیز قریب به این مضمون را نقل می کند:
نواب صفوی معتقد بود که در اطراف مرحوم آیت الله بروجردی آدم هایی هستند که شیطنت می کنند... آن ها که شیطنت می کردند (به)گونه ای دیگری به مرحوم آیت الله بروجردی مسائل را تفهیم می کنند. در حالی که سه مرجع دیگر نسبت به این ها عکس العملی نشان می دهد.
طلاب جوان آن روز به دلیل علاقه به فعالیت های فداییان اسلام از این کار اطرافیان آیت الله بروجردی عصبانی بودند. آیت الله هاشمی رفسنجانی که خود از طلاب جوان علاقه مند به اسلام بود، در این باره در خاطرات خود چنین نقل می کند:
شهید نواب و شهید واحدی با شیوه ی خاصی عمامه می بستند. قسمتی را می انداختند پشت سر شان، با لباده ای به رنگ مغز پسته ای و خوش رنگ، هنوز آن رنگ برایم خوش آیند و خاطره انگیز است. برادر کوچک شهید واحدی ( آسید محمد واحدی) شعار می داد. طنین صدا و شیوه شعار دادنشان برایم جالب بود. مجموعا طوری جذب شده بودیم که برخورد با آن ها در پی اظهار نارضایتی آقای بروجردی از بعضی حرکت ها و احیانا تندروی آنان احساسات ما را تحریک کرد و عصبانی شدیم.(27)
ولی بنا به گفته آقای عبد خدایی آن چه موجب سوء تفاهم بین فداییان اسلام و آیت الله بروجردی شده بود، سرانجام مرتفع شد:
مرحوم نواب صفوی با مرحوم آقای بروجردی به تفاهم رسیدند. این را که می گویم شاهدش زنده است. آیت الله بدلا که در قم دبیر ائمه ی جماعات است از اصحاب فتوای مرحوم آیت الله بروجردی بوده و اولین توضیح المسائل مرحوم آیت الله بروجردی را ایشان نوشته است. سال 1333 ایشان از طرف آقای بروجردی بعد از آزادی مرحوم نواب صفوی از زندان در سال 31، به دیدار نواب صفوی در قم رفتند.
از دیگر رویدادهایی که باعث نگرانی و دخالت آیت الله بروجردی شد، ماجرای یک روحانی به نام سید علی اکبر برقعی بود. حجةالاسلام سید علی اکبر برقعی که گرایش های توده ای داشت، به عنوان یکی از نمایندگان ایران در دی ماه 1331، در کنگره ی جهانی صلح وین که از سوی احزاب کمونیستی برگزار شده بود شرکت جست. پس از باز گشت، توده ای ها در قم برنامه ی استقبالی برای او تدارک دیدند، اما طلاب و مجتهدان در روز استقبال به درگیری، با توده ای ها پرداختند. این درگیری بسیار گسترده و به دخالت شهربانی منجر شد و در نهایت برخی از درگیر شوندگان کشته شدند. این رویداد واکنش آیت الله بروجردی را بر انگیخت و دولت دکتر محمد مصدق نیز برای بررسی غائله هیئتی به قم فرستاد. نماینده ی آیت الله بروجردی در گفتگو با هیئت تحقیق دولت، آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بود. نتیجه ی تحقیق و تفحص نمایندگان، تبعید علی اکبر برقعی از قم و دلجویی از آیت الله بروجردی بود. در این باره آیت الله هاشمی رفسنجانی چنین می نویسد:
یکی از خاطره های فراموش نشدنی ما همان جریان معروف سید علی اکبر برقعی است که به بهانه ی استقبال از او، توده ای ها حرکتی در قم انجام دادند. طلبه ها را در حرم کتک زدند. مقابل ایوان به طلبه ها، آقای بروجردی و حتی به قرآن اهانت کردند، خیلی بد عمل کردند. در واکنش نسبت به حرکت آن ها در قم، قیام شد تظاهرات وسیعی شد (و) اسلحه ی او را گرفت و در پی آن برخورد تهورآمیز و عجیب، ماموران از گاز اشک آور استفاده کردند. من از سوزش و آب ریزی زیاد چشم وحشت کردم. برای اعتراض و استمداد به منزل آقای بروجردی رفتیم و بعد متفرق شدیم. منزل ما آن زمان در کوچه ی حرم بود. دود گاز اشک آور همه جا را گرفته بود. تا صبح چشم هایمان می سوخت. در شرایط آن روزها حادثه ی وحشتناکی بود. فردای آن روز طلبه ها باز اجتماع کردند. به چند خانه و مغازه که به عنوان پایگاه توده ای ها معروف بود، هجوم بردند. معروف شد که یازده طلبه مفقود الاثر شده اند. رفتیم خاک فرج و خاک ها را زیر و رو می کردیم که جنازه ها را کشف کنیم. آقای بروجردی از تهران کسی را خواست. قول رسیدگی دادند و بالاخره با پی گیری طلبه ها آقای برقعی را تبعید کردند. از جمله کسانی که در آن جریان سخن رانی کردند، شهید فضل الله محلاتی بود طلبه های تهرانی نقش فعال و چشمگیری داشتند.(28)
آیت الله مهدوی کنی نیز که خود شاهد درگیری بود، خاطره ی این رویداد را چنین نقل می کند:
با یک عده از طلبه های تهرانی ما رفتیم، جمعیت که می رفتند طرف فرمانداری - که یادم است - یک عده از طلبه ها از همان نرده های فرمانداری ریختند پایین، آقای مبلغی و چندتای دیگر رفتند از توی خود فرمانداری و طبقه ی بالا رفتند. آمدند توی آن بالکنی که رو به روی مردم هم بود ایستادند و سخن رانی و صحبت کردند. این جریان حرکت طلبه ها و مردم و عده ای که همراه بودند به داخل خود فرمانداری، بهانه شد برای آن ها که سبب بشود که تیراندازی کنند... این جریان را ما در آن روز یادمان است، خوب بعد شنیدیم که یک نفر شهید شده و یک عده ای هم مجروح شدند. رفتم به بیمارستان فاطمی برای عیادت آن ها، که در این حد ما یادمان هست و بعد هم گفتند که مرحوم آیت الله بروجردی ناراحت شدند و عصبانی و دکتر مصدق یک کسی را برای عذرخواهی فرستاده بود خدمت ایشان(29).
رویداد دیگری که مطرح شد مسئله ی مبارزه با بهاییت بود، آیت الله بروجردی بر اساس گزارش رسیده، برای حوزه دین و تشیع از ناحیه ی فرقه بهایی احساس خطر کرده بود. از این رو از حجة الاسلام فلسفی در این راه یاری خواست. شاه و دربار نیز به دلایلی در آغاز با این حرکت همدلی نشان می دادند، اما آیت الله بروجردی پس از مدتی دریافت که رژیم شاه در مبارزه با بهاییت جدی نیست، به همین دلیل او دیگر نه تنها اعتمادی به دربار شاه نداشت بلکه چندان اجازه ورود مقامات حکومتی را به بیت خود نمی داد و اگر نیز می آمدند با بی اعتنایی کامل با آنان برخورد می کرد. حجة الاسلام فلسفی سخن ران پرشور مبارزه با بهاییت در این باره چنین می گوید:
همین قدر می دانم در زمانی که موقعیت بهایی ها به صورت یک امر مهم ضد اسلامی مطرح شده بود و پیام های پی در پی آیت الله بروجردی هم از طرق مختلف بی اثر گردید، ایشان مکرر می فرمودند که این وضع برای من غیر قابل تحمل است، زیرا از وقفه ی کار مبارزه با بهایی ها خیلی ناراحت بودند. پس از آن دیگر اعتمادی به دستگاه دولتی نداشت.(30)
آیت الله بروجردی همچنین در اواخر حیات خود پس از طرح لایحه ی اصلاحات ارضی با مشورت با آیات عظام قم، مخالفت خود را به دربار اعلام کرده بود. آیت الله طاهری خرم آبادی در این باره چنین می گوید:
مثلا مسئله ی اصلاحات ارضی و لوایح ششگانه، از زمان حیات آقای بروجردی زمزمه اش بود. به یاد می آورم که آقای بروجردی، علمای طراز اول قم را که جزء مراجع بعدی شدند، مانند امام، آقای گلپایگانی و دیگران را دعوت نمود و با آنها مشورت کرد و اقداماتی در حد پیام انجام دادند که ظاهرا پیام ایشان این بوده که به شاه بگویید که آن کشورهایی که این برنامه ها را اجرا کردند، ابتدا سلطنت را به جمهوری تبدیل و بعد برنامه ها را پیاده کردند(31).
فضای حاکم بر حوزه علمیه چندان به فعالیت سیاسی ارزشی قایل نبود، از این رو حرکت و فعالیت سیاسی مورد تشویق واقع نمی شد و طلاب جوان از این جهت در رنج بودند. حجة الاسلام شجونی که از روحانیان فعال حوزه و مرتبط با فداییان اسلام بود، در این باره چنین می گوید:
منتهی این استقبال ها (استقبال از فعالیت سیاسی)، استقبال های عمومی و همگانی و وسیع و همه جانبه نبود بلکه کم کم مسئله ی ملی شدن صنعت نفت و این مسائل مثلا پیش می آمد. مثلا توی میدان آستانه سخن رانی می کردند و طلاب استقبال می کردند، (اما) چون مملکت نگاهش به مرجع بود هر حرکتی مرجع داشت مردم می گفتند این حرکت درست است در عین حال از حرکات سیاسی خوششان می آمد، اما توجه به حرف های مرجع داشتند. مثلا مرحوم آیت الله صدر و مرحوم آیت الله خوانساری این ها خوب خوششان می آمد از حرکات مثل مرحوم نواب صفوی... خود امام هم خوششان می آمد. خود امام هم آن وقت سکوت داشت، متوجه هستید که حتی توی قم معروف بود که ایشان با مرحوم اشراقی از بیت آقای بروجردی مثلا قهر کردند، دیگر نمی روند آن جا به خاطر مثلا بعضی حرکات اطراف فلان، ولی من عرض کردم برایتان، یک بار خودبنده را مثلا در سال 1334 که در تهران همین حظیرة القدس بهایی (که الان حوزه هنری است) ما را این جا مثلا شلاق می زدند. لبه ی تیز سخنشان این بود که مرجع تقلید این مملکت ساکت است، آیت الله بروجردی هیچی نمی گوید بعد شما فلان فلان شده ها دنبال نواب صفوی می روید چی چی می گویید شماها، چون ما شلوغ کردیم به هر حال (در) قم هم ما میتینگ دادیم علیه حزب توده هم تعرضی نسبت به جنازه رضاخان داشتیم، کم و بیش توی جلسات شب های شنبه توی جلسات فداییان اسلام بودیم.(32)
در خاطرات آیت الله مهدوی کنی نیز در این باره چنین آمده است:
حوزه دو تا جو داشت؛ یک جو طلاب جوان بود و علاقه ی طبیعی برای یک تحول، که آن ها نیز پذیرا بودند البته، طلاب جوانی که تا حدودی روشن بین بودند. البته نمی خواهم همه طلاب را بگویم و یک عده جو دیگری بود که جو به اصطلاح بدبینی به حرکت های سیاسی که نمی شود گفت که آن ها نمی خواستند اصلاحی بشود، ولی یک جو بدبینی که سابقه(ای) شاید حالا چندین ساله احتمالا سی، چهل، پنجاه ساله از دوره ی مشروطه داشتند که این ها را حالا ما بعد می فهمیدیم آن زمان که توجهی به این چیزها نداشتیم ولی احساس می کردیم که عده ای واقعا هر حرکتی که در حوزه واقع می شد (و) یک صبغه ی سیاسی داشت، به حالت بدبینی به آن نگاه می کردند(33).
در حوزه علمیه در دوران مرجعیت آیت الله بروجردی، تحولات عمده ای در شیوه ی مدیریت حوزه، آموزش طلاب و فعالیت های تبلیغی و انتشاراتی صورت گرفت که آن را در پرتو خاطرات دنبال می کنیم.
کار آغازین آیت الله بروجردی، برقراری امتحان برای طلاب و ایجاد انتظام در مدارج تحصیلی و پرداخت شهریه بود. در این باره حجة الاسلام دکتر ضیایی چنین می گوید:
اولین کسی که در حوزه، امتحان (درس) برگزار کرد آقای بروجردی بود. البته در ابتدا فقط صورت امتحانی داشت اما بعدها شکل حقیقی به خود گرفت. این امتحان کم کم افراد درس خوان را از کسانی که درس نمی خواندند جدا کرد. مرحوم آقای بروجردی برای طلابی که دارای نمرات عالی بودند جایزه ای هم تعیین کرد که این موجب تشویق طلاب زحمتکش شد و دیگران (درس نخوان ها) کم کم رها کردند و رفتند و قم (از وجود این ها) خالی شد. وقتی که قرار شد در حوزه نجف هم امتحان برگزار شود، همان کسانی که سال ها جز ریش و عمامه چیز دیگری نداشتند، مخالفت کردند(34).
حجة الاسلام خاتم درباره ی موج مخالفتی که در حوزه ی نجف در این باره برخاست، چنین می گوید:
در حال عده ای به حرک ت درآمدند و مرحوم آقای اصطهباناتی، که سید ساده منش بود را جلو انداختند و ایشان، امتحان آقای بروجردی را تحریم کرد. آقای حکیم هم دنبال اصطهباناتی را گرفت. مرحوم آسید عبدالهادی شیرازی هم به حمایت از شیخ نصرالله خلخالی (نماینده آیت الله بروجردی در نجف) برخاست که امتحان باید باشد. آقای شاهرودی هم گاهی از این طرف و گاهی از آن طرف حمایت می کرد. خلاصه آشیخ نصرالله نتوانست ادامه بدهد و موضوع امتحان منتفی شد(35).
از جمله اقدامات آیت الله بروجردی اعزام مبلغین به کشورهای مختلف و تاسیس مراکز تبلیغی، مدارس دینی و مساجد بود. از جمله آن ها تاسیس مدارس علمیه کرمانشاه، تاسیس مسجد اعظم در قم، مدرسه ی علمیه آیت الله بروجردی در نجف و مسجد هامبورگ بود.
گام مهم و تاریخی دیگر وی در تقریب مذاهب اسلامی، همکاری با دانشگاه الازهر و مکاتبات با شیخ محمود شلتوت بود. ثمره ی این همکاری - که برای اعتلای جهان اسلام بود - همان فتوای تاریخی شیخ محمود شلتوت درباره ی فقه شیعه ی امامیه است. حجة الاسلام فلسفی در خاطراتش در این باره چنین می گوید:
مطلب دیگری که درباره ی مرحوم آیت الله بروجردی بسیار حائز اهمیت است، توجه ایشان به امر خطیر وحدت مسلمانان بود. مؤکدا باید بگویم کوشش رسمی برای وحدت مسلمانان (یعنی تاسیس و توسعه ی دارالتقریب مصر) را آیت الله بروجردی آغاز کرد. ایشان در درس خارج فقه خود، مقید بود که بعضی مواقع فتاوای علمای عامه را نیز بیان نماید و می فرمود: سیر تاریخ فقه اسلامی با مطالعه در فتاوای عامه روشن تر می شود. مدتی بعد ایشان مرحوم آقا شیخ محمد تقی قمی را به همین منظور به مصر فرستادند تا به عنوان یک عالم شیعه در جمع علمای دارالتقریب حضور داشته باشد. ایشان از آیت الله بروجردی حقوق ماهانه دریافت می کرد و در مواقعی که به ایران می آمد، گزارش کار خود را به آن مرحوم (ارائه) می داد.
به دنبال تشکیل دارالتقریب و پافشاری مرحوم آیت الله بروجردی، شیخ محمود شلتوت، رئیس وقت الازهر مصر، رسما فتوا داد که اهل تسنن می توانند مانند فتاوای علمای چهار مذهب اهل سنت، به فتاوای فقهای شیعه هم عمل و تعبد کنند. این فتوای تاریخی، در دنیای اسلام انعکاس وسیعی یافت(36).
دغدغه ی عملی و فکری دیگر آیت الله بروجردی، مبارزه با خرافات در میان شیعیان بود. در این باره آیت الله بدلا از نزدیکان آیت الله بروجردی، چنین می گوید:
...یکی از خطبا بر فراز منبر رفت و شروع به سخن رانی نمود. فاصله ی منبر تا مرحوم آقای بروجردی، خیلی زیاد بود و (ایشان) با کمال دقت به سخنان خطیب گوش سپرده بودند. ناگهان سخن ران وارد بحثی شد که از آن شبهه ی تجسم خدا به مشام رسید. مرحوم آقا برای این که مطمئن شوند که درست شنیده اند، آهسته به شیخ علی اکبر نوغانی(37) گفتند که سخن ران چه گفت؟ آقای نوغانی هم جمله ی سخن ران را تکرار کردند. آقای بروجردی گفتند: این کلام شبهه ی تجسم خدا را دارد. آقای نوغانی وعده داد که بعدا به سخن ران تذکر دهد آقای بروجردی نپذیرفتند و گفتند: وقتی یک کلام در مجمع عمومی زده می شود، باید پاسخش در همان جا، طوریکه همه بشنوند داده شود و گرنه جهت منفی کلام اول در خاطره ها می ماند. آقای نوغانی گفت: پس اجازه بدهید از همین جا که نشسته ام جواب سخن ران را بدهم. فرمود: نه! برخیزید! آقای نوغانی برخاست و با صدای رسایی که داشت سخن ران را دعوت به سکوت کرد و گفت: کلامی که گفتید از نظر حضرت آیت الله اشکال داشت و شبهه ی تجسم خدا را در اذهان ایجاد می کرد؛ لذا امر کردند که همین جا به شما تذکر بدهم.
در همین زمینه آیت الله بدلا نقل می کند که آیت الله بروجردی نسبت به کسانی که در مقابل غیر خدا سرشان را به علامت سجده پایین می آورند برخورد سختی داشتند:
هنگام ملاقات اگر اشخاصی علاوه بر بوسیدن دست ایشان، پیشانی هم بر دست ایشان می گذاشتند، آن مرحوم ناراحت می شدند و دستشان را می کشیدند و می گفتند که پیشانی گذاشتن برای غیر خدا جایز نیست(38).
طلاب که در آغاز از خواندن روزنامه و استفاده از ابزارهای نوین آموزشی اکراه داشتند، در دوران آیت الله بروجردی به تدریج به مطالعه علوم جدید، یادگیری زبان،انتشار نشریاتی چون مکتب اسلام و مکتب تشیع روی آوردند به طوری که مورد تشویق آیت الله بروجردی قرار گرفتند.
علی دوانی درباره ی چگونگی انتشار نشریه ی مکتب اسلام چنین می گوید:
انگیزه ی ما برای تأسیس مجله ای که از حوزه منتشر شد، این بود که حوزه تکانی بخورد و اثر وجودی خود را نشان دهد، و مردم بدانند در حوزه چه چیز (وجود دارد) همچنین پاسخ بسیاری از مقالات مفسده انگیزی که آن روزها در جرائد و مجلات کشور آزادانه نشر می یافت از حوزه داده شود یا نقد گردد. پس از مذاکراتی، بنا شد آقای ناصر مکارم که 30 سال داشت و از آیت الله آقای اصطهباناتی و گویا آیت الله شیخ محمد حسین کاشف الغطا دارای اجازه ی اجتهاد بود، از طرف جمعیت مکتب اسلام معرفی بشوند تا امتیاز به نام ایشان صادر گردد؛ ولی شرعا تعلق به جمعیت داشته باشد... با این اندیشه نخستین شماره ی مجله را در میان بیم و امید به عنوان کاری که با این کیفیت و وسعت در حوزه ی علمیه ی سابقه نداشته است و به نام درس هایی از مکتب اسلام در بهمن 1337 منتشر کردیم. و روی جلد نوشتیم: به قلم بعضی از نویسندگان قم تا حساسیت ایجاد نکند و بعضی نگویند چرا به نام حوزه علمیه مقاله می نویسید.(39)
آقای هاشمی رفسنجانی هم در خاطرات خود، در بیان چگونگی انتشار یکی دیگر از نشریات آن زمان به نام مکتب تشیع چنین نقل می کند:
اول حجره ای در مدرسه ی حاج ملا محمد صادق، (داشتیم) با خانواده ی سادات روحانی قم آشنا شدم، چند نفر روحانی نامدار در آن فامیل بودند. شروع فعالیت جدی تر ما از همان حجره بود که محفل شده بود برای تجمع ما. بعد از مدتی آمدیم مدرسه ی حجتیه، هشت نفر در یک حجره ی نه چندان بزرگ؛ من و آقایان باهنر، مهدوی کرمانی، نورالهی، فقیهی و توکلی...
پایه گذاری مکتب تشیع در همین حجره بود؛ با همکاری شهید باهنر و مرحوم محمد صالحی و آقای مهدوی کرمانی که به نوعی با مکتب اسلام رقابت داشت. آقایانی که مکتب اسلام را دایر کرده بودند از نظر رده بندی حوزوی از علاقه مندان امام بودیم. در اواخر حیات آیت الله العظمی بروجردی، با آن که همه مرجعیت ایشان را پذیرفته بودند، با توجه پیش بینی آینده، هر یک از مراجع در قم محور جمع خاصی بودند. موقعیت امام طوری بود که احرار حوزه را از نظر معنوی جذب می کرد. انتخاب امام برای ما مفهوم آزادگی و استقلال داشت. انتشار مکتب تشیع هم با چنین خط مشی و انگیزه ای بود و از حمایت نیروهای خوبی هم برخوردار شد.(40)
از حدود سال های 1355 به بعد، در حوزه موج جدیدی برای اصلاح حوزه برخاسته بود، به گونه ای که طلاب جوان به آموزش های جدید اهتمام می ورزیدند و دنبال آگاهی از جریان های فکری - سیاسی دوران خود بر می آمدند. تلاش های فکری روشن اندیشانه ی مجتهدان و اندیشمندان حوزه چون آیت الله طالقانی، منتظری، مطهری، بهشتی، مشکینی و هاشمی که به دنبال ایجاد سازگاری میان علوم حوزوی و علوم جدید بودند، اندیشه ی دینی را با فعالیت ها و آگاهی های سیاسی در هم آمیخته و مرحله ی نوینی را پیش روی طلاب جوان گشوده بودند. این روشن اندیشان حوزه که گرایش فراینده ای هم به فعالیت های سیاسی داشتند، حلقه ی اصلی شاگردان طراز اول آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بودند.
دوران زعامت و مرجعیت آیت الله بروجردی اهمیتی فراوان برای حوزه ی اندیشه ی دینی، به ویژه پایگاه سنتی آموزش دینی در قم داشت. از این زمان به بعد بود که حوزه ی علمیه ی قم پس از تضعیف آن با در گذشت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، تبدیل به مرکزی قدرتمند برای آموزش و پرورش طلاب شد. فضای سیاسی پس از شهریور 20 به گونه ای بود که طلاب جوان را به سیاست می کشاند.
در گذشت آیت الله بروجردی، فضایی آکنده از سرگشتگی برای توده ی مؤمنان داشت. دستگاه پهلوی و دربار شاه نیز که احساس رهایی و آسودگی از عدم دخالت مرجعی قدرتمند را در برنامه های نوسازی و اصلاحات ارضی می کرد، بر آن شد تا با مخابره ی پیام تسلیت به آیت الله حکیم، کانون مرجعیت دینی تشیع را به نجف سوق دهد تا از معضل دخالت مراجع برای همیشه آسوده شود، زیرا مخالفت آیت الله بروجردی با اصلاحات ارضی، یکی از دلایل تاخیر اجرای آن بود.
با چنین پیشینه ای بود که شاه به زعم خود می خواست با پیام تسلیت به آیت الله حکیم، او را به عنوان مرجع جانشین معرفی کند. و شاه و دربار او با چنین اقدامی می خواستند بدون حضور مرجعی قدرتمند و مخالفت، برنامه های نوسازی خود را اجرا کنند، اما گاه به اجرای برنامه های نوسازی وی، نغمه ی جدید و قدرتمندی را از درون حوزه شنید که میراث اعتراض و عصیان اندیشه ی سیاسی شیعی و عالمان شیعی را به همراه داشت، این نغمه ی مخالفت، صدای رسای آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بود که طلاب جوان حوزه، او را به شهامت و دانش گسترده ی فلسفی و فقهی می شناختند؛ آیت الله حاج آقا روح الله خمینی با تکیه بر قرآن و آموزه های مذهب، طرحی نو در انداخت.

بخش دوم : قیام پانزده خرداد

فضای سیاسی حاکم بر ایران پس از کودتای 28 مرداد، به گونه ای بود که در آن بیش از هر چیز، یاس و نومیدی وازدگی نمود داشت. نهضت مقاومت ملی در سپیده دم کودتای ننگین شکل گرفته بود، اما حیات آن چندان نپایید در این میان مقاومت دلیرانه و شهادت سه دانشجو در دانشگاه تهران، به نماد و سنبلی برای جنبش دانشجویی بدل گشت؛ اما رژیم سیاست سرکوب گسترده را دنبال کرد. محاکمه و تبعید دکتر محمد مصدق، دستگیری و شهادت نواب صفوی و یاران وفادارش و اذیت و آزار مداوم فعالان ملی - مذهبی و از سوی دیگر کشف شبکه ی نظامی حزب توده ی ایران، چنان رعب و وحشت آفریده بود که فعالیت سیاسی، نه تنها در مفهوم آشکار که در مفهوم پنهان واژه، پر هزینه می نمود. دربار نیز بر بستر کمک های گسترده ی مالی آمریکا و خفقان سیاسی در پرتو دستگاه تازه تاسیس ساواک، فضای آرامی را برای تداوم حکومت خود آفریده بود.
با رسیدن سال های 40 - 1339 صحنه ی سیاسی در حال دگرگون شدن بود. کمک های گسترده ی ایالات متحده ی آمریکا نه تنها برای ایجاد اصلاحات اقتصادی به کار گرفته نشده بود، بلکه به هزینه ی شخصی خاندان پهلوی و وابستگان درجه ی یک و دیوانسالاران وی چون اقبال، غلام خانه زاد و چاکر جان نثار شده بود. فقر گسترده ی مردم از سویی و فساد و ارتشای پی درپی مقامات اداری و دیوانی درجه ی یک از سوی دیگر، فضایی پرالتهاب به وجود آورده بود که بیش از هر چیزی کارشناسان سیاست خارجه و آمریکا را از وقوع انقلابی کمونیستی در ایران نگران می ساخت.
زمینه ی این دغدغه برای انجام اصلاحات در ایران جهت جلوگیری از جنبش های مردمی پیش از این به وجود آمد. نخستین بار انتشار خبر کودتای سر لشکر ولی الله قرنی، این خواست کارگزاران سیاست خارجی آمریکا را ملموس تر ساخته بود. کشف شبکه ی همکاران سرلشکر قرنی حکایت از مسئله ی مهم تر دیگری داشت و آن این بود که در میان رجال و دولتمردان هیئت حاکمه، کسانی هستند که به گونه ای غیر از سیاستمداران کهنه کار می اندیشند. آنان به سیاست و توان آمریکا در فشار به شاه برای ایجاد تحول و جا به جایی مهره های سیاسی امید بسته بودند. در راس این جریان، علی امینی بود که تازه از آمریکا برگشته بود و با همفکری دوستان خود از جمله ارسنجانی و دیگران حزب آزادی را سامان داده بودند تا در انتخابات مجلس نوزدهم شرکت کنند. در انتخابات مجلس نوزدهم هر چند حزب ملیون به رهبری جان نثار اقبال اکثریت را به دست آورد، اما زمینه ی، در تحولات آمریکا و روی کار آمدن کندی از حزب دمکرات با برنامه اتحاد برای پیشرفت فضای سیاسی در تهران را دگرگون ساخت. از جمله هدف برنامه ی کندی برای اصلاحات از بالا، جلوگیری از سرنگونی مالکیت های وابسته به آمریکا توسط جنبش های توده ای با مرام و اندیشه ی کمونیستی و مقابله با ارزش های مذهبی بود و تجربه ی کوبا درس بزرگی برای سیاستمداران آمریکایی محسوب می شد. مضامین اصلی این طرح همان چیزی بود که علی امینی در دوران صدارت خود همراه برنامه ی اصلاحات ارضی مطرح کرد و پس از وی تحت عنوان انقلاب سفید شاه و ملت مطرح گشت.
در انتخابات مجلس بیستم، حزب ملیون دکتر اقبال اکثریت را از آن خود ساخت. از طرف دیگر فرمایشی بودن این انتخابات به گونه ای بود که پس از روی کار آمدن علی امینی - که مجلس را مانع اجرای برنامه های خود می دید - از شاه در خواست انحلال مجلس را کرد، از این رو مجلس به فرمان شاه منحل شد. به دنبال این مسئله، شاه در سفری به ایالات متحده با هماهنگی کامل با سیاست های جدید رئیس جمهور کندی، امینی را کنار ساخت و علم را آورد.
در دوران نخست وزیری علم، مهم ترین مسئله که به خیزش جدیدی در عرصه ی اجتماعی - سیاسی تاریخ ایران انجامید، طرح لایحه ی گسترده ی محافل مذهبی، خاصه مراجع تقلید و مجتهدان حوزه ی علمیه ی قم را به دنبال داشت و باعث شد که آرایش نیروهای سیاسی به گونه ای دیگر شکل بگیرد.

طرح لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی و واکنش علما به رهبری امام

اسد الله علم نخست وزیر، که جانشین امینی شده بود، به دنبال اجرای برنامه های نوسازی انقلاب سفید شاه، لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را در چهاردهم مهر ماه 1341 به تصویب هیئت وزیران رسانید. در واقع به دلیل انحلال مجلس، این تصویب نامه حکم قانون داشت.
این لایحه که در آن قید ذکوریت برای انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان حذف و نیز قید سوگند به قرآن تبدیل به سوگند به کتاب آسمانی شده بود، واکنش گسترده ی مراجع دینی را برانگیخت. پس از اعلام تصویب لایحه، آیت الله روح الله خمینی همراه سایر آیات عظام گلپایگانی و شریعتمداری، در منزل مرحوم آیت الله حائری، درباره ی این لایحه اندیشه کردند و احساس خطری بر ضد ارکان و نهادهای مذهب شیعی نمودند. این بود که به اتفاق تلگرف هایی که برای شاه ارسال کردند، نگرانی گسترده ی خود را از این که در انجمن های ایالتی و ولایتی، اسلام را در رای دهندگان و منتخبان شرط نکرده و به زن ها حق رای داده اند؛ اعلام نمودند و شاه را به رعایت احکام دین مبین اسلام فراخواندند. پاسخ شاه به تلگراف ها با بی اعتنایی نسبت به نگرانی ها همراه بود؛ به گونه ای که آن را به دولت احاله داد و مراجع را به توجه به وضعیت زمانه و هدایت افکار عوام فراخواند.
چنین پاسخی، مراجع، خاصه آیت الله روح الله خمینی را به پی گیری مستمر مسئله واداشت. در واقع آن ها بر این گمان خود صحه نهادند که دربار و دولت پهلوی به دنبال امحای اندیشه ی مذهبی است. از این رو مراجع تقلید، به ویژه امام در مکتوبی به نخست وزیر، خطرات چنین گستاخی هایی را به ساحت اسلام، هشدار داده و بر بنیاد قانون اساسی، حرکت دولت را مردود دانستند.
حجة الاسلام باغانی انگیزه های طرح لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی و سرانجام آن را چنین بازگو می نماید:
انجمن های ایالتی و ولایتی را حکومت طاغوت بعد از وفات مرحوم آیت الله العظمی بروجردی که خیال می کرد فضای ایران برای مقاصد شوم رژیم - که مجری مقاصد بیگانگان بود - باز شده و می تواند به بهانه ی انجمن های ایالتی و ولایتی، اختلاط زن و مرد آن روز را که زن ها بی حجاب و بدحجاب بودند، باعث شود حجاب و عفاف را از کشور بردارند... و خیال می کردند میدان خالی است و می تواند مقاصد شوم بیگانگان را پیاده کنند این را اعلام کردند... از طرف امام راحل البته بعد هم علما دسته جمعی اطلاعیه ی دادند، امام را تنها نگذاشتند ولی اطلاعیه تند و بسیار اظهار ناراحتی شده از ناحیه امام بود، علم آن وقت نخست وزیر بود. مطالب تندی را علیه این مصوبه، امام ایراد فرمود. بعد از اطلاعیه تند امام و به صحنه آمدن امام فی الحقیقه که دنبال این اطلاعیه، اطلاعیه ی دسته جمعی علما صادر شد، علیه انجمن ها و قضایا داغ شد در مملکت مردم متوجه مقاصد پشت پرده ی رژیم شدند.
بعد از وفات آیت الله بروجردی، مردم دیندار هم پشتیبانی خودشان را اعلام کردند از اطلاعیه ی امام و علما و بالاخره این اطلاعیه ها آنقدر ادامه پیدا کرد تا این که رژیم عقب نشینی کرد و آن مصوبه را لغو کرد و من یادم است مصوبه را ابتدا یک جوری عقب نشینی کرد که معنایش لغو مصوبه نبود، به نحوی بود، که دیگر آقایان راضی به آن مقدار عقب نشینی بودند، ولی امام می فرمودند نخیر باید اعلام بدون ابهام و بدون هیچ نقص بکند که این مصوبه سر تا سر لغو خواهد شد که حتی روی این پافشاری امام دیگران راضی نبودند که اینقدر پافشاری بشود، ولی من دقیقا یادم هست که امام پافشاری امام سبب شد که همانگونه که امام می خواست آنها عقب نشینی کردند و مصوبه را کلا لغو کردند.(41)
در این باره حجة الاسلام توسلی نیز در خاطرات خود با ذکر این که امام پس از آیت الله بروجردی هیچ گونه تلاشی برای طرح مرجعیت خود نکرده بود و از این که لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را زمینه ساز طرح های گسترده دین زدایی رژیم می دانست احساس خطر کرد و وارد میدان مبارزه شد.
انجمن های ایالتی و ولایتی بعد از وفات مرحوم آیت الله العظمی بروجردی شروع شد. حضرت امام بعد از فوت مرحوم آیت الله العظمی بروجردی اصلا کنار بودند و هیچ درصدد این که بیایند به عنوان مرجعی باشند و رفت و آمدی داشته باشند. هیچ کس هم فکر نمی کرد گرچه خواص از حوزه ی علمیه ی قم نظرش روی امام بود به عنوان مرجعیت، اما خود امام هیچ قدمی بر نداشت و حاضر هم نبود که به عنوان مرجعیت قدمی بر دارد. دستگاه های دولتی هم فکر نمی کردند که مثلا چنین شخصیتی بخواهد در مقابل دستگاه حکومت جبار سلطنت یک روزی قیام بکند. برای این که بر حسب ظاهر زمینه ی این مسائل نبود، تا آنجایی که زمزمه همین انجمن های ایالتی و ولایتی شروع شد. من یادم هست که حضرت امام ابتدا شروع کردند به (نوشتن) نامه هایی به اطراف شهرستان ها، به روحانیون سرشناس هر شهری و تمام نامه ها آن وقت به خط مبارک خودشان بود و خودشان می نوشتند. و من می دیدم شبی هفت هشت نامه گاهی امام می آوردند و می دادند به افرادی که این نامه ها را به پست بیندازند از همان اول وقتی متوجه شدند که یک نقشه هایی در مملکت هست و زمزمه ی همین انجمن های ایالتی و ولایتی که در سال 41 بود و حدود ظاهرا اواخر مهر و این ها بود که این خبر رسید...
تصویب نامه ای در هیئت دولت آن روز، رئیس دولت هم علم بود، گذراندند. مسئله ی انجمن های ایالتی و ولایتی یکی مسئله ی حذف (سوگند به) قرآن مجید بود، و یکی مسئله ی آزادی نسوان در انتخابات بود و یکی مسئله ی قید اسلام بود. البته مسئله ی بانوان آنقدر مهم نبود، اما چون هم این موضوع را آن ها در آن لایحه تصویب کرده بودند مسئله ی مهم برای امام و روحانیون مسئله ی همین قید اسلام و مسئله قرآن بود که می خواستند قرآن را از رسمیت بیندازند. در همان موقعی که روز نامه ها به قم آمد، از همان اول امام دعوت کرد و جلسه ای تشکیل دادند با سران حوزه ی علمیه ی قم و خطر را گوشزد کردند و از همان ابتدای اول هم من آن جور که یادم هست امام تلگرافی به شاه زد و از شاه خواسته شد که باید این مسئله حل بشود. البته هم شاه جواب نداد به خود دولت هم که به اصطلاح متصدی امرش علم بود و آن روز او هم اعتنایی نکرد، در ابتدا شاه جواب نداد. مدتی طول کشید بعد یک جوابی داد که جوابش سه تا نکته داشت:
یکی این که ما خودمان مروج مثلا احکام اسلام هستیم و خواسته شما را هم به دولت ارجاع دادم و موفقیت شما را هم در ارشاد عوام و توده ی مردم از خدا خواهانم... امام در جواب تلگراف شاه دو تا جواب دادند؛ یکی جواب اولی و بعدی جواب دومی بود... لحن امام از همان اول با لحن سایر مراجع و جواب تلگراف خیلی فرق داشت و لذا از همان اول به مردم یک شهامتی داد. یعنی مردم را حسابی تشجیع کرد؛ آن رعبی را که در دل ها بود که مگر می شود کسی با شاه این طور صحبت کند کسی به شاه اینجور تلگراف بزند... تلگراف در آن روز به شاه
آن روز هم یه جوری خفقان درست کردند که نه چاپ خانه ها جرئت داشت که نامه ی علما را (به خصوص نامه ی امام را) چاپ بکند. امام هم با همین وسیله طلاب جوان که اطراف ایشان بودند، این ها به هر وسیله بود نامه های امام را چاپ می کردند و به شهرستان ها و به علما می رساندند. در مملکت در این مدت کوتاه موجی ایجاد شد که بالاخره مجبور شد یک جوابی اسد الله علم داد. بعضی از علما قانع شدند و دستور دادند که در قم جشن بگیرند. من یادم هست امام یک چیزی نوشتند دادند به دست آقای خلخالی (تا به یکی از آقایان بدهد) من با ایشان آمدم منزل آن آقا. آقای خلخالی این نامه را اینجوری کرد، گفت: ببینید آقا می خواهیم منتشر کنیم دستور بدهید که چراغانی را بر طرف کنند. ایشان بر سرش زد و همانجا دستور داد که چراغانی را بر طرف شود؛ و لذا امام به آن قانع نشد. کم کم یک عده ای در ذهنشان بود که همین کافی است و کفایت می کند. متن نامه یادم نیست اما تعبیر این بود که خلاصه به این چیزها گوش نکنید. ما قانع نشدیم و مضمون این بود که کلاه دارد سر شما می رود. برای خاطر این که علم خودش برداشته تلگراف زد و این پس فردا که رفت آن تصویبنامه در حال به قوت خودش باقی است و لذا این نکته را که متوجه شدند روحانیون و علما به خصوص حضرت امام زیر بار نرفت تا بالاخره در جواب تلگراف دومی که اسد الله علم داد آن هم البته به اولش با تهران که آن جا برنامه ای شروع شد. بنا شد که در مسجد جامع سید عزیز الله جمع بشوند. مردم احساس خطر کردند و دیدند که جمعیت تهران بازار و مردم و حسابی متدین ها به جوش و خروشند. فردا اگر در مسجد حاج سید عزیز الله جمعیت بشود آن هم مرحوم حاج سید احمد خوانساری، آیت الله العظمی خوانساری و دیگر علمای سر شناس تهران بودند. همان شبانه در خود هیئت وزیران گفتند تصویب نامه قابل اجرا نیست. تصویب کردند که اجرا نشوند که امام این را قبول کرد... دیگر موج آرام گرفت.(42)
حجة الاسلام موسوی خوئینی ها نیز با ذکر این مسئله که در میان خواص روحانیت، امام جایگاه یک مرجع داشت، خاطرات خود را از شخصیت متفاوت امام با سایر مراجع و مبارزه با لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی چنین بازگو می کند:
... آن ها (سایر مراجع) در بین توده های مردم بیشتر مقلد پیدا کردند تا امام. امام بیشتر بین خواص و طلاب و روحانیون و مدرسینی که عمدتا شاگرد ایشان بودند، مقلدین ایشان در بین آنها بیشتر بود تا مسئله ی سال 41 که اولین بار بود که مسئله مبارزات روحانیون آن دوره با رژیم شروع می شد، یعنی شاید شش هفت ماه یا بیشتر (از) یکسال تقریبا شاید از فوت مرحوم آیت الله بروجردی می گذشت که اولین مسئله همین بود؛ چیزی به نام انجمن های ایالتی و ولایتی بود که شد و خوب علما و مراجع قم از جمله امام شروع کردند به مخالفت و اعلامیه دادن، شاید در همان اوایل مبارزه بود که من هم اکثر طلاب و روحانیون قم متوجه شدیم که این محوری که می تواند مردم را در این مبارزه به دور خودش جمع کند و همه ی نیروها را بسیج کند این امام بود. این مسئله شاید در همان روزهای اول من این طور در ذهنم هست که اولین تلگرافی که به شاه شد از همان روزهای اول من این طور در ذهنم هست که اولین تلگرافی که به شاه شد از همان متن تلگراف که دو سه تا متن دارد، یکی اش را امام تلگراف کرده بود. بقیه اش را هم سایرین از همان متن تلگراف معلوم بود که چه کسی در مخالفت و انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف رژیم مهارت بیشتری دارد... همان جریان های ایالتی و ولایتی (باعث گردید) عمده ی مراجع، علمای قم و سایر حوزه های علمیه و همچنین اکثریت قریب به اتفاق شان وارد معرکه مبارزه با رژیم شدند. بعضی ها کند، بعضی ها قوی، به هر حال به نحوی اعتراض می کردند. در همین ماجرای انجمن های ایالتی و ولایتی (مطلب) این است که چه عنصری از روحانیت آن هم در سطح مراجع، توان ادامه ی مبارزه و رهبری مبارزه را دارند. برای این که صحنه هایی پیش آمد که در آن صحنه ها، رژیم به پیچیدگی های خاصی برخورد کرد و اگر نبود موضع گیری های امام آن رشته ی پیچیده را سایرین - چون به درستی نمی شناختند - ممکن بود که فریب رژیم را بخورند. از جمله در همان مسئله ی انجمن های ایالتی و ولایتی ناگهان اطلاع پیدا کردیم بعدا که از طرف یکی از آقایان قرار شده بود که جشن بگیرند، چراغانی بکنند. خوب اعلامیه ای هم ایشان صادر کرده و زیر چاپ است مبنی بر این که دولت آن چیزهایی را که ما می گفتیم پذیرفت و روحانیت می خواست، اما (امام) وقتی که مطلع می شوند از این ماجرا، فوری دستور می دهند که اولا در بازار هیچ کاری انجام نشود و پیامی در این باره که هرچه زودتر این اعلامیه را بگوید که چاپ خانه چاپ نکند و منتشر نکند. الان دقیقا یادم نیست که خود ایشان هم کسی یا کسانی را فرستادند به چاپ خانه که متوقف کنند یا نه؟(43)
حجه الاسلام فلسفی در خاطراتش با ذکر این مسئله که هدف اصلی دربار و دولت شاه از لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی، مسلط کردن بهایی ها بر امور اقتصادی - سیاسی ایران بود و مسئله ی آزادی زنان، حربه ای بیش نبوده است، ناراحتی امام را از حرکت و مواضع محافظه کارانه ی برخی از مراجع در قبال لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی چنین بازگو می کند:
در همان ایامی که مبارزه علیه این تصویب نامه بالا گرفته بود، امام دو نامه برای این جانب مرقوم فرمودند. نامه ی اول (29 جمادی الاول برابر 17 آبان 1341) حاوی تشکر از فعالیت آقایان وعاظ در این قضیه و تاکید بر ادامه ی مبارزه بود. اما سه روز بعد از نامه ی اول، نامه ی بسیار جالب دیگری (دوم جمادی الثانی برابر با 19 آبان 1341) مرقوم فرمودند که دید باز، ذهن روشن و اراده ی مصمم معظم له را در برخورد با حکومت نشان می داد.
قضیه از این قرار که مرحوم آیت الله خوانساری اطلاعیه ای صادر کردند دایر بر این که به مناسبت سوم جمادی الثانی - که روز رحلت حضرت فاطمه زهرا علیه السلام است - مجلس تذکری در مسجد حاج سید عزیز الله منعقد خواهد بود و در این جلسه یک موضوع مهم مذهبی به اطلاع مردم خواهد رسید. در این اطلاعیه هیچ اشاره ای به موضوع تصویب نامه نشده بود. امام در نامه ی خود ضمن این که اصل اقدام آیت الله خوانساری را تایید نموده بودند، لیکن به نحوه ی برگزاری و کیفیت آن اعتراض داشتند و آن را مناسب با موضوع تصویب نامه که اساس دین را در معرض خطر قرار داده بود - نداشتند.(44)
قسمت هایی از نامه ی امام به حجة الاسلام فلسفی که بیانگر عمق نگرانی ایشان از حرکت های محافظه کارانه بود چنین است:
...و البته می دانید دولت از دیانت نمی ترسد تا از بازاری متدین و دعای این ها یا نفرین این ها وحشت کند. دولت از مردم فعال و جوان و احزاب و دانشگاه ملاحظه می کند. باید یک اجتماع دینی که آقای فلسفی سخنگوی دیانت اسلام صحبت کند و آقای خوانساری از مراجع وقت می خواهد صحبت کند در مسجد سید عزیز الله که حکم یک صندوق خانه را دارد نباشد. من نمی دانم این چه افکاری است؟ باید این امر توسط یک کرور اعلامیه به تهران و حومه ی تهران حتی قزوین، قم و بلاد نزدیک و دور منتشر شود و گفته شود و نوشته شود که چون برای این اجتماع، جایی در تهران نیست، خارج تهران و در بیابان می رویم. در این صورت از دو حال خارج نیست، یا آنکه با سرنیزه جلوگیری می کنند و آن خیلی بعید است. آن وقت تکلیف یکسره می شود و غالب می شویم و سقوط دولت حتمی است و یا نمی کنند، تمام ناراضی ها به شما ملحق می شوند و غوغا می کنند و عظمت مطلب، آن ها را از پا در می آورد و طرفین مطلب به نفع مسلمین است... سرکار می دانید و در این حال که ما قرار گرفتیم قضیه از آشتی و صلح گذشته و پای نابودی احکام اسلام و فتح در کار است و هیهات مناالذله. نترسید، ملاحضه نکنید. آقای خوانساری را نمی گیرند، شما را نمی گیرند. دنیا اقتضا ندارد شما بهتر می دانید.(45)
علم، نخست وزیر، ابتدا در مصاحبه ای در 21 آبان 1341، و سپس با ارسال تلگرامی به عنوان آیات عظام شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی نجفی، قید سوگند به قرآن کریم و رعایت شرایط اسلام را در مورد رأی دهندگان و منتخبین پذیرفت و مسئله ی حق رأی زنان را موکول به تصمیم مجلس شورای ملی کرد. پس از این مسئله، مردم و اکثریت مراجع و عالمان آن را به منزله ی عقب نشینی دولت و پیروزی خود تلقی کردند؛ اما در این میان تنها آیت الله روح الله خمینی بود که در میان مردمی که در منزل و برای عرض تبریک اجتماع کرده بودند، مردم را به ادامه ی مبارزه تا لغو علنی و درج آن در جراید کشور فرا خواند و مصاحبه و تلگراف به آیات عظام را کافی ندانست.
در تهران نیز پس از آگاهی از مواضع جدید آیات عظام و علی الخصوص آیت الله روح الله خمینی، مبارزه ادامه پیدا کرد. علمای تهران قرار بود در یک تجمع در مسجد سید عزیزالله در هشتم آذر، به اعتراض گسترده ای بر ضد دولت دست زنند که در نیمه شب هشتم آذر،نخست وزیر، با ارسال پیامی به آیت الله خوانساری و بهبهانی تصمیم دولت را به لغو لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی اعلام کرد. و حجة الاسلام فلسفی نیز در همان روز این خبر را به مردمی که اعلامیه ی علمای تهران را با تردید می نگریستند، منتقل کرد و به آن ها درباره ی تصمیم دولت مبنی بر لغو لایحه اطمینان داد. اسدالله علم نیز در روز دهم آذر ماه 1341، در مصاحبه ای مطبوعاتی رسما خبر لفو لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را اعلام کرد.