انقلاب اسلامی به روایت خاطره

مرکز اسناد انقلاب اسلامی‏

اندیشه و عمل مذهبی پس از شهریور 1320

قبل از بررسی رویدادهای دوران زعامت و مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی، نگاهی عام به فضای اندیشه و عمل فعالان، جریان ها و کانون های مذهبی ضروری می نماید.
پس از تبعید رضاشاه و سقوط حکومت خودکامه ی وی، فضای جدیدی برای فعالان سیاسی به وجود آمد. در کنار تحرک فعالان سیاسی چپ گرا و مارکسیست، رهبران مذهبی نیز به تکاپوهای سیاسی - مذهبی افتاداند. در آن زمان یکی از ضرورت های برنامه ی عملی و فکری رهبران و فعالان مذهبی، حرکتی فرهنگی برای پاسخ گفتن به تبلیغات حزب توده و دیگر احزاب غیر مذهبی و مقابله با گسترش اندیشه های احمد کسروی و جریان فکری او و نیز واکنش در برابر بقایا و میراث ضد مذهبی به جا مانده از برنامه های شبه مدرنیستی حاکمیت پهلوی اول بود. آنان به دنبال جبران کمبودهایی بودند که در نتیجه ی حاکمیت بیست ساله ی رضاشاهی و وجود خفقان سیاسی به وجود آمده بود. آنان بیش از این اجازه ی نشر اندیشه و احکام دین را نداشتند.
در این راستا، رهبران و مجتهدان حوزه، پاسداران دیرینه سال مذهب و دیانت، در فضای جدید به تکاپوهای فکری دست زدند. آیت الله حاج آقا حسین قمی به محض ورود به ایران و پس از سال ها تبعید، درخواست های ذیل را مطرح کرد:
((1 - دولت، زنان ایران را در انتخاب حجاب آزاد بگذارد.
2 - مدارس مختلط را که به دستور رضاشاه در سراسر کشور دایر بود، ببندند و نماز در مدارس برگزار شود.
3 - دروس دینی جزو برنامه ی دبستان ها و دبیرستان ها بشود.
4 - مردم را از فشار اقتصادی و کمبود مواد غذایی و خوار و بار نجات دهد به طوری که در زحمت نباشند.))(2)
شاه جوان نیز در فضای جدید ضد دیکتاتوری، چاره ای جز تسامح با رهبران دینی و توجه کردن به خواست های آنان نداشت. پیشنهادهای آیت الله حاج آقا حسین قمی مورد تایید و تاکید آیت الله العظمی بروجردی نیز بود. به گونه ای که این چهره ی بر جسته ی دینی طی نامه ای برای اجرا و اعمال این پیشنهادها تلاش کرد.
در این میان، آیت الله حاج آقا روح الله خمینی که از نزدیک شاهد جفای رژیم رضاشاهی بر حوزه های دیانت و روحانیت بود و اکنون در فضای جدید، شاهد ترویج و تبلیغ اندیشه های ضد مذهبیانی چون کسروی بود، با اتکا بر دانش گسترده ی فلسفی و فقهی خود، بر آن شد تا بر بنیاد میراث مکتوب و اندیشه ی عالمان شیعی، در صحنه ی مبارزات فکری گام بردارد. ثمره ی این تلاش تدوین و انتشار کتاب ((کشف الاسرار)) در پاسخ به نوشته های حکمی زاده نویسنده ی ((اسرار هزار ساله)) و همفکر احمد کسروی بود. آیت الله حاج آقا روح الله خمینی که از فضلای برجسته ی آن زمان حوزه ی علمیه قم بود، با راه انداختن دروس ((معقول)) و تدریس مباحث فلسفی ، بر آن بود تا زیر بنای محکم استدلالی برای اعتقادات طلاب جوان حوزوی و دیگر دین داران فراهم آورد.
گروه فدائیان اسلام نیز در همین فضا تشکیل شد. آنان نیز دغدغه ی مبارزه با اندیشه های ضد مذهبی به ویژه افکار کسر وی را داشتند. رهبر جوان این گروه نواب صفوی خود آموزش دیده ی حوزه ی علمیه بود و شوری توصیف ناپذیر برای اجرای احکام دینی داشت. برخی از مجتهدان بر جسته چون آیت الله سید محمود طالقانی، مشوق اصلی او بودند، به گونه ای که بنا بر روایتی نواب صفوی اجازه ی اجتهاد خود را از آیت الله طالقانی دریافت کرده است.
حاج مهدی عراقی در خاطرات خود با عنوان ((ناگفته ها)) که پس از شهادتش منتشر شد، آغاز مبارزه ی نواب صفوی علیه اندیشه های احمد کسروی را این چنین بیان می دارد:
در تهران هم محافل مذهبی فقط به صرف این که در منابر علیه کسروی صحبت می کردند، یا حکم تفکیر فلان و این حرفها بود، کسی نرفته بود آنجا با او دو به دو یا در یک مجمع عمومی صحبت کند(3).
تا این که سید به تهران می آید،... با چند تا از آقایان تماس می گیرد، صحبت می کند که ما یک دعوتی بکنیم در یک مجمع عمومی همه مردم هم باشند، یا هر تعدادی که می توانند بیایند (باشند) با این جمع صحبت کنیم، که از یک طریق دمکراسی عمل کرده باشیم. و چون یک آدم کم سنی بود، یعنی 22 یا 21 سال سن بیشتر نداشت، کسی به صحبت های او چندان توجهی نمی کند تا این که به منزل آقای طالقانی می آید (او) با آقای طالقانی یک مقداری صحبت می کند و قرار می گذارد که من می خواهم بروم توی کلوپ کسروی، آن جا با او صحبت کنم و همین کار را هم می کند.(4)
بنا به گزارش حاج مهدی عراقی، نواب صفوی پس از بحث و گفتگو با کسروی وقتی مشاهده می کند که استدلال برای او فایده ای ندارد، به اسلحه متوسل می شود و در بیست و سوم اردیبهشت 1324، او را هدف گلوله قرار می دهد، اما موفق به کشتنش نمی شوند. پس از این حادثه، در تاریخ دیگری، یاران او در محوطه ی دادگستری کسروی را که افتخارش سوزاندن کتاب های مذهبی و دیوان حافظ و شاعران ایرانی بود، به قتل می رسانند. این نخستین حرکت گروه فداییان اسلام بود که باز تاب گسترده ای داشت.
فداییان اسلام همچنین در جلوگیری از استقبال از جنازه ی رضاشاه موثر بودند و در حرکت های بعدی، چون ترور رزم آرا و جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، نقش داشتند. این گروه کوچک مذهبی پس از کودتای 28 مرداد، جهت مبارزه با رژیم کودتا در صدد ائتلاف با گروه های ملی - مذهبی بر آمدند. در فضای اختناق و خفقان گسترده ی پس از کودتا، تنها منزل کوچک آیت الله طالقانی بود که مأمن و پناهگاه این گروه مبارز بود.
پس از دوران خفقان نخست وزیری زاهدی، حسین علاء روی کار آمد. برنامه ای این دولت پیوستن به پیمان بغداد بود. فداییان اسلام بر آن شدند تا با ترور و به قتل رساندن حسین علاء، مانع از ورود دولت ایران به این پیمان منطقه ای - امپریالیستی شوند. آن ها در برنامه ی خود طرح ترور حسین علاء را تهیه می کنند. و ذوالقدر به عنوان عامل این عمل انتخاب می شود. زمانی که حسین علاء قصد داشت در مراسم ختم مصطفی کاشانی، فرزند آیت الله کاشانی شرکت کند، مورد هدف حمله فداییان اسلام در این باره چنین می گوید:
من، نواب صفوی، سید محمد واحدی و خلیل طهماسبی در خانه ی سید غلامحسین شیرازی بودیم. خبر نداشتیم که علاء مجروح شده، منتظر خبر بودیم، چون در ساعت حدود سه یا سه و نیم کار زدن علاء انجام گرفته بود. روزنامه ها منتشر شده بود. صاحبخانه ساعت 8 بعد از ظهر به خانه آمد، در حالی آمد خانه که از همه جریانات با خبر بود و از پچ پچ های ما یک چیزی را احسساس کرده بود. آمد گفت: کار شما بود؟ گفتیم: بله کار مظفر بود. رفت پیش خانمش و آمد گفت: خانه من را ترک کنید.(5)
در این میان نواب احساس کرد که تنها خانه ای که می تواند در لحظه های پر خطر مأمن و پذیرای آن ها باشد، منزل آیت الله سید محمود طالقانی است.
نواب به عبد خدایی ماموریت داد که این مسئله را به اطلاع ایشان برساند. آیت الله طالقانی که خود تحت مراقبت و نظر رژیم بود، با روی باز آنان را پذیرا شد:
...مرحوم نواب گفت: این جا ما نمی توانستیم فعالیت کنیم نه تلفنی است و ارتباطات نمی شود برقرار شود. باید از این جا برویم. من استخاره کردم برویم منزل آقای طالقانی، خیلی خوب بود. منزل مرحوم آسید محمود طالقانی توی خیابان امیریه ایستگاه قلعه وزیر بود. ایشان به من گفت: می روی منزل و به (ایشان) می گویی که من شب می آیم آن جا لله من شاید یک و نیم بعد از ظهر بود که سوار تاکسی شدم و از دروازه شمران رفتم امیریه، قلعه وزیر. تهران هم کوچک بود و تاکسی ها هم (هر) یک نفر یک تومان می گرفتند. پهلوی (راننده ی) تاکسی نشستم. اشتباه من هم همین بود که من چون چهره ام شناخته شده بود و عکس هایم زیاد بود زود شناخته می شدم. از (راننده) تاکسی پرسیدم: در تهران چه خبر؟ گفت: مگر نشنیدی رادیو دیشب گفت ما خبرها را شنیده بودیم دیگر، حسین علا توسط این فداییان اسلام زده شده به نتیجه رسیده و ضارب آن دستگیر شده، حالا فرماندار نظامی در به در دارد دنبال فداییان اسلام می گردد. دنبال نواب صفوی می گردد. می خواهند همه شان را بگیرند. اگر بگیرند اعدام می کنند...
رفتم درب خانه مرحوم آسید محمود طالقانی. ایشان آمد پشت درب خانه. سلام و علیک کرد و گفت: این کار به نتیجه رسید؟ گفتم: نرسید و خدا نخواست نشد. گفت: حالا چه می کنید؟ گفتم: هیچی، امشب می خواهیم بیاییم منزل شما. جمله اش عینا همین بود که ایشان فرمود، که من در مظان هستم، چطور می خواهید بیاید منزل ما؟ من فوری گفتم که آقا (نواب) گفتند. آقای طالقانی گفتند: تشریف بیاورید.(6)
آنان پس از مدتی با خروج از منزل آیت الله طالقانی مورد تعقیب قرار گرفته، سرانجام نواب صفوی و سایر یارانش، برخی از شخصیت ها برای جلوگیری از اعدام آن ها نزد آیت الله بروجردی رفتند. یکی از این شخصیت ها آیت الله روح الله خمینی بود که می خواست از نفوذ آیت الله بروجردی برای جلوگیری از شهادت نواب صفوی و یاران او استفاده کند. هر چند علیرغم همه ی این تلاش ها، نواب صفوی اعدام شد، ولی فعالیت ها و اقدامات او و همفکرانش، در میان طلاب جوان از جذابیت فراوانی برخوردار گردید تا جایی که در سیاسی کردن آنان موثر واقع شد. حجه الاسلام مهدی کروبی از همین دسته از طلاب جوانی بود که تحت تاثیر مبارزات نواب صفوی و یارانش او قرار گرفت. او خود شنیدن خبر شهادت نواب صفوی و یارانش را در سال های آغازین طلبگی اش اینطور بازگو می کند:
سال اول یا دوم طلبگی من بود که تازه به قم آمده بودم که مرحوم نواب صفوی را بازداشت کرده بودند و بعد هم بالاخره منجر به شهادتش شد و آن موقع جو قم هم، اصلا جو مبارزه و انقلاب نبود، بلکه جو معکوسش بود و می توان گفت افراد مبارز و انقلابی منزوی بودند. من بچه بودم البته خیلی به خودم همین طور می پیچیدم و با آن زندگی بسیار بسیار ناچیز طلبگی آن موقع هم یادم هست روزنامه ها هم دو ریال یا دو ریال و ده شاهی بود. می رفتم مثلا همان روزنامه که درباره ی محاکمه مرحوم نواب بود، به هر وسیله ای که بود دو ریال، دو ریال و ده شاهی می دادم و روزنامه ی کیهان یا اطلاعات را می گرفتم و می خواندم. اصلا مترصد بودم. اول شب ها می ایستادم در حدود فیضیه و میدان آستانه که روزنامه از تهران برسد. و من روزنامه را بخرم و ببرم. لذا وقتی مرحوم نواب هم به شهادت رسید، اصلا با وضع عجیبی من آمدم به تهران (در) مسگر آباد که اصلا یک وضع خاصی داشتم و فراموش نمی کنم که گاهی شب ها یک حالتی داشتم که اصلا تا صبح خوابم نمی برد. از این که در اثر تبلیغات و گفتار پدرم عشق و علاقه ای به این ها می ورزیدم که الان هم همین طور است و استمرار دارد.(7)
در این دوران کانون های فعال مذهبی نیز برای مبارزه با تبلیغات حزب توده و اندیشه های کسروی شکل گرفت. جامعه ی تعلیمات اسلامی حاج شیخ عباسعلی اسلامی یکی از آن کانون های مذهبی بود. تلاش آنان برای آموزش نوجوانان بود. علاوه بر این، تاسیس مدارس مذهبی بود. تلاش آنان برای آموزش نوجوانان بود. علاوه بر این، تاسیس مدارس مذهبی نیز از جمله کارهای این کانون بود. مهندس بازرگان درباره ی فعالیت جامعه ی تعلیمات اسلامی چنین می گوید:
...افراد مخصوصا انجمن و اجتماعات اسلامی - ملی، به سائقه ی ایمان و علاقه به ملت و مملکت و به جبران چندین سال میدانی که رضا شاه به مدعیان (علیه) دین و بهایی ها و دیگران داده بود، یک نهضت همه جانبه ای از جمله در زمینه ی تعلیمات راه انداختند. یکی از پیشروان موفق، شیخ عباسعلی اسلامی و تشکیل جامعه ی تعلیمات اسلامی بود. آقای اسلامی با دست خالی، با سلاح منبر و موعظه و با صحبتت و همکاری مردم محلات و شهرستان ها در ظرف کمتر از پنج سال مجموعه ی فدراتیو متشکل از صدها مدرسه و کلاس با حداقل هزینه و تشکیلات و با حداکثر معنی و نتیجه، در این راه انداخت. هیئت مدیره ی مرکزی درست کرده بود که عضو مهم آن آقای گلشن و چند نفر دیگر از فرهنگ های متدین و بازاریان بودند. ابتدا مرحوم پدرم را و بعد از فوت او، مرا با اصرار به آن جا برده بود. مدرسه ی تقریبا حسابی آن ها دبیرستان جعفری به مدیریت آقای امیر خیزی در خیابان شاهپور بود و سایر مدارس که هر هفته یا هر ماه مثل قارچ در گوشه ای سبز می شدند و تابلو می زدند، چیزی ما بین مکتب و مدرسه بودند. یک وقت مرحوم دکتر عبدالحمید زنگنه رئیس دانشگاه حقوق و وزیر فرهنگ دولت قوام السلطنه در شورای دانشگاه تعریف می کرد که برای سرکشی به کرمانشاه رفته بودم. رئیس فرهنگ در جلسه ی آشنایی و سخن رانی گزارش مسایل و مشکلات آن جا و تقاضاهای خودشان را در این جمله خلاصه کرده بود که به ما ساختمان بدهید، ساختمان، ساختمان. من در جواب گفتم: نگاه کنید، ببینید جامعه ی تعلیمات اسلامی با یک صدم و بلکه با یک هزارم بودجه و تشکیلات شما موفق شده است (که) حداکثر قبول شدگان و بهترین معدل ها را در امتحانات متوسطه ی امسال بیاورید. من به شما می گویم که یک چیز احتیاج دارید و آن ایمان و ایمان و...(8)
اتحادیه ی مسلمین حاج سراج انصاری نیز از دیگر کانون های فعال مذهبی بود. در این باره حجه الاسلام گلسرخی چنین می گوید: حاج سراج انصاری اهل آذربایجان و مردم بسیار روشن و هوشیاری بود. وی در این اواخر، در قم اتحادیه ی مسلمین را تشکیل داده بود. کتاب هایی منتشر می کرد و برای اتحادیه ی مسلمین هم عضو می گرفت.(9).
اتحادیه ی مسلمین در مسایل مربوط به فلسطین نیز فعال بود. حاج مهدی عراقی در خاطرات خود در این باره چنین می گوید:
مسئله ی فلسطین پیش آمد. تظاهراتی به رهبری کاشانی و کارگردانی مرحوم نواب در ایران به وجود آمد و یکی دو تا میتینگ هم در مسجد سلطانی و مسجد شاه (تشکیل) دادند و از دولت خواستند که این ها حرکت بکنند به طرف فلسطین و چند جا محل های اسم نویسی به وجود آوردند؛ از جمله ی آن ها اتحادیه ی مسلمین در خیابان خیام که در منزل خود کاشانی بود. (اتحادیه ی مسلمین از آن) حاج سراج انصاری بود و حاج آقا رضا فقیه زاده در آن جا دستی داشت.(10)
انجمن تبلیغات اسلامی عطاء الله شهاب پور نیز یکی از کانون های فعال مذهبی بود. در این باره در خاطرات حجه الا سلام گلسرخی چنین می خوانیم:
ظاهرا انجمن تبلیغات اسلامی از سال 21 در ایران شروع شد و بنیانگذارش عطاء الله شهاب پور بود. وی انجمن اسلامی تبلیغات را تشکیل داد و قبل از آن که مجله ی مکتب تشیع و مکتب اسلام منتشر شود، مجله ی نور دانش را پی نهاد که انصافا مجله ی پر محتوایی بود و... کتاب هایی هم به نام مجموعه ی انشارات انجمن تبلیغات اسلامی منتشر نمود که واقعا کتاب های ارزنده ای است.
درباره ی نماز، روزه و دیگر مباحث اسلامی نوشته هایی دارد. این کتاب ها جزوه جزوه بود که بعدها آقای شهاب پور آنها را به صورت مجموعه منتشر کرد... آقای شهاب پور برای اعضای انجمن اصطلاحی به نام کارمندی راه انداخته بود. از این رو اعضای انجمن دارای شماره ی کارمندی بودند و این شماره به پانزده هزار نفر هم رسیده بود(11).
حجة الاسلام مروارید درباره ی اهمیت کار شهاب پور چنین می گوید:
... در زمانی که هیچکس کاری انجام نمی داد، او مرد میدان بود و فعالیتش تنها در مجله خلاصه نمی شد (بلکه) دعوت می کرد و جلسات سخن رانی به راه می انداخت. اصلا همین آقای فخر الدین حجازی سخن ران آن جاها بود.(12)
از دیگر کانون های فعال و جوشان اندیشه ی دینی، کانون نشر حقایق اسلامی مشهد بود که رهبری و هدایت آن را محمد تقی شریعتی به عهده داشت. وی در خاطرات خود ایام غربت تبلیغ دین را چنین به یاد می آورد:
... و بعد هم می آمدند (توده ای ها) در مجلس ما و در وسط صحبت من یکی از آنان کنار داد می کشید و اعتراضی می کرد و من همین که می خواستم جوابش را بدهم کس دیگری از آن کنار داد می کشید و نفر دیگری از طرف دیگر و من صبر می کردم که این ها حرف ها یشان که تمام می شد. گفتم آقایان یکی یکی با من صحبت کنید. این جور که شما شلوغ می کنید، من نمی دانم جواب کدام یک را بدهم. بعد از سخن رانی هم می آمدند دور من حلقه می زدند و شروع می کردند به اشکال تراشی و اعتراض کردن؛ خیلی رنج می بردم. البته این ها قصد ترور من را نیز داشتند و هر روز یک نامه ای می انداختند و باعث وحشت خانواده ام می شدند و می گفتند: می کشیم. می زنیم. چنین می کنیم و چنان می کنیم.(13)
فعالان مذهبی تلاشی گسترده برای جذب جوانان و دانشجویان کردند. با این هدف به کمک دانشجویان مسلمان تشکیلات انجمن های اسلامی دانشجویان را از همان سال های 1321 تاسیس کردند. روحانیان آزاد اندیش و مجتهدان برجسته ای چون آیت الله طالقانی و شهید آیت الله مرتضی مطهری از سخن رانان و آموزگاران این کانون های مذهبی بودند.
اکنون که گزارشی به ایجاز از چگونگی عمل و اندیشه فعالان مذهبی در دو دهه ی 20 تا40 ذکر شد، به این (موضوع) خواهیم پرداخت که چگونه زعیم عالیقدر جهان تشیع، آیت الله بروجردی، در قم رحل اقامت افکند؟ منش سیاسی - مذهبی او چه بود و حوزه ی علمیه ی قم در این دوران از درون آبستن چه حوادثی بود؟

حوزه ی علمیه ی قم در دوران زعامت آیت الله بروجردی

پس از در گذشت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری، موسس حوزه ی علمیه ی قم، از اقتدار حوزه ی علمیه ی قم کاسته شد و مرجعیت جهان تشیع به نجف اشرف منتقل گردید. سیاست های فرهنگی رضاشاهی همراه با سرکوب و خفقان گسترده باعث شده بود که حوزه ی دینداری از تکاپوی سیاسی خالی بماند. در این دوران روحانیون و مجتهدان از ظلمی گسترده در رنج بودند.
با پایان یافتن دوران رضا شاهی و به وجود آمدن آزادی نسبی، روحانیان به تکاپو افتادند، اما فقدان مرکزیتی در رهبری حوزه ی علمیه ی این حوزه را از تحکیم اقتدار خود باز می داشت. پس از در گذشت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری، رهبری حوزه ی علمیه ی قم در اختیار آیات ثلاث (صدر، حجت، خوانساری) بود و مدیریت حوزه به گونه ای خاص میان این سه مرجع تقلید تقسیم شده بود بر این اساس این حوزه مدیریت منسجمی نداشت.
به همین دلیل مجتهدان و فضلای بر جسته ی قم در اندیشه چاره ای برای پایان این پراکندگی در مدیریت بودند در همین زمان نام آیت الله بروجردی مطرح شد. آیت الله بروجردی از دیدگاه مراجع، فضلا و مجتهدان قم دارای مقامات عالیه در علوم حوزوی و فقاهت بود. به همین خاطر دعوت از ایشان در اندیشه ی برخی از مجتهدان به ویژه آیت الله حاج آقا روح الله خمینی نقش بست. حجة الاسلام حسن ابراهیمی ضرورت های دعوت از آیت الله بروجردی به قم را چنین نقل می کند:
حضرت امام، نظرشان این بود که یک کسی را به قم بیاورند تا وحدتی درست شود. مرحوم بروجردی هم روحیه اش، روحیه ی خوبی بود و از یک شهامتی برخوردار بود. از طرفی عشایر بروجرد و اطراف آن نیز حامی ایشان بودند...(علمای) اصفهان و نجف و دیگران، عنایت داشتند که ایشان را به قم بیاورند.(14)
مرجعیت و فقاهت آیت الله بروجردی و دانش گسترده ی او در علوم دینی یکی از دلایل اصرار بر جستگان حوزه - در کنار دیگر ضرورت ها - برای دعوت از ایشان به قم بود. برخی از فضلای برجسته و شاگردان طراز اول آیت الله حاج آقا روح الله خمینی، خاصه آقایان شهید مرتضی مطهری و منتظری، برای کسب فیض و تلمذ چند صباحی به بروجرد سفر کرده و شیفته ی درایت و دانش وی شده بودند و پس از بازگشت با آیات عظام قم برای دعوت از وی همکاری داشتند. در این باره حجة الاسلام حسن ابراهیمی خاطرات خود را چنین باز گو می کند:
در آغاز عده ای از آقایان اهل علم، در فصل تابستان به بروجرد رفتند و در محضر ایشان به تحصیل پرداختند. مثل این که آقای منتظری و مرحوم شهید مطهری یکی دو تابستان به بروجرد رفتند و پیش آقای بروجردی درس خواندند. (وقتی مهارت و تبحر ایشان را دیدند) گفتند ایشان را به قم بیاوریم تا وحدتی ایجاد شود.(15)
در همین رابطه حجة الاسلام مهدی کروبی هنگام بازگویی خاطرات خود از آیت الله العظمی سلطانی طباطبایی عنوان می کند که آیت الله سلطانی از کسانی بود که برای دعوت از آیت الله بروجردی به بروجرد رفت:
بعد از رحلت شیخ عبد الکریم حائری مراجع ثلاثه ی آن زمان، مرحوم آیات بزرگوار صدر، خوانساری و حجت کوه کمره ای بودند. این مراجع معظم نیز اجتهاد وی را تایید کردند و از طرف این مراجع آیت الله سلطانی طباطبایی همراه با تعدادی از بزرگان به بروجرد رفتند و از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی دعوت کردند تا ایشان به قم تشریف بیاورند.(16)
اما جدا از این زمینه ها که در خاطرات برخی کسان آمده است، نحوه ی ورود آیت الله بروجردی به قم چنین بود که او برای رفع کسالت و بیماری به تهران منتقل می شود.
حجة الاسلام دوانی بر این باور است که هنگامی که اتومبیل حامل آیت الله بروجردی در مسیر بروجرد - تهران، به قم می رسد، آیت الله قصد می کند که پس از شفا یافتن در کنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه رحل اقامت افکند(17).
پس از بستری شدن ایشان در تهران، اقشار مختلف مردم برای عیادت مقتدای مذهبی خود سرازیر شدند. در این میان برجستگان حوزه ی علمیه ی قم نیز فرصت را مغتنم شمرده، بر اصرار پیشین خود افزودند. آیت الله بدلا که از دوستان آن زمان امام بود خود از نزدیک در جریان کامل انتقال آیت الله بروجردی به تهران و چگونگی دعوت مجتهدان و مراجع از ایشان برای اقامت در قم بوده است. خاطرات مفصل او در این چنین است:
(به هر حال ) تشتت هایی روی این جهات بود که متفکرین و مدرسین و بزرگان قم در فکر این (بودند) این صحبت، قضیه ی کسالت آقای بروجردی اتفاق افتاد که از بروجرد با وضع خاص ایشان را برای معالجه به طرف تهران حرکت دادند. می گویند تشتت ها و تفرقه افکنی های مخالفان و معاندان سبب شد که مدرسان و بزرگان حوزه در سبب باشند تا با ایجاد مرجعیت واحد، (همچون زمان مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری) به معضلات خاتمه داده و به کار حوزه سر و سامانی بدهند. عاقبت قضیه ی کسالت مرحوم آقای بروجردی اتفاق افتاد و ایشان را از بروجرد به تهران حرکت دادند. نحوه ی انتقال ایشان هم بدین گونه بود که صندلی های یک ماشین را برداشتند و به جایش تختی قرار دادند و ایشان را روی آن خواباندند و ماشین را حرکت دادند. در سفری که مرحوم آقای بروجردی را به تهران می برند، همشیره زاده ی ایشان به نام آقا جعفر همراهشان بود.
ایشان با آن که در حال بیهوشی و بی حسی بودند. ناگهان در قم بیدار می شوند و چراغ های حرم و گلدسته ها توجهشان را به خود جلب می کند. از دامادشان آقا جعفر احمدی که در کنارشان نشسته بود، سوال می کنند این جا کجاست و این چراغ ها مربوط به چیست؟ به ایشان گفته می شود که این جا قم است. در آن حال، ایشان بین خود و خدا عهد می بندد که اگر معالجاتش در تهران موفقیت آمیز باشد و حالشان بهبود یابد، به زیارت امام رضا( علیه السلام) مشرف شوند. مرحوم آقای بروجردی را پس از انتقال به تهران در بیمارستان فیروزآبادی که بخشی از آن، بزرگان حوزه از جمله حضرت امام خمینی برای عیادت ایشان به عنوان یک شخصیت علمی به بیمارستان آمدند.(18)
آیت الله بدلا نقل می کند که مقام مرجعیت آیت الله بروجردی هنوز چندان مورد توجه نبود، اما مقام علمیشان تنها به دلیل حاشیه ی ایشان بر عروة الوثقی آشکار شده بود:
فعالیتهای علمی ایشان هم هنوز مطرح نشده بود و تنها حاشیه ای که بر عروه الوثقی - آن هم در همان شهرستان بروجرد تنظیم کرده بودند، موجود بود. برخی از اهل علم که به نزد ایشان می رفتند برای اطلاع از آرا و فتاوای ایشان، حاشیه ی مزبور را امانت می گرفتند و پس از استفاده عودت می دادند. همین حاشیه به تدریج مقام علمی ایشان را در نزد اهل علم برجسته ی قم، محرز و مسلم نمود. بستری شدن در بیمارستان فیروز آبادی هم مزید بر علت شد و توجه بسیاری از علمای تهران و قم را به سوی ایشان جلب کرد... بعد از این که عمل جراحی ایشان در بیمارستان با موفقیت به پایان رسید. بزرگان و مدرسان حوزه ی علمیه به خدمت ایشان رسیدند و تقاضا کردند که اگر ایشان مقیم قم شوند. حتی عنوان کردند که اگر ایشان مرجعیت عامه را بپذیرند، اختلاف موجود در حوزه خاتمه پیدا می کند(19).
آیت الله بدلا در ادامه ی خاطرات خود، واکنش آیات ثلاث مبنی بر دعوت از آیت الله بروجردی به قم را چنین بازگو می کند:
پیشنهاد مدرسین طراز اول قم باعث شد که مراجع ثلاث(20) با وحدت قطب مرجعیت موافقت کنند و حتی برای استقبال از آقای بروجردی مراسمی تدارک ببیند. (با این هدف)، ماشین های مجهزی تهیه شد تا در معیت گروه هایی از افراد به تهران بروند.(21)
آیت الله بدلا، نقش آیت الله حاج آقا روح الله خمینی را در دعوت از آیت الله بروجردی به قم، برای ایجاد وحدت در حوزه ی علمیه نقش درجه ی اول می داند:
نخستین کسی که برای تثبیت مرجعیت آقای بروجردی تلاش کرد، مرحوم امام بود.(22)
حجة الاسلام فلسفی نیز امام خمینی (ره) را در دعوت از آیت الله بروجردی به قم نقش درجه ی اول می داند:
(آیت الله بروجردی) بعد از بهبودی می خواستند به بروجرد بر گردند، ولی بعضی از آقایان علمای قم - از جمله امام خمینی - که از مراتب علمی ایشان اطلاع داشتند در صدد بر آمدند که ایشان را به قم بیاورند.(23)
شنیده های آیت الله مهدوی کنی نیز، در سال های آغازین اقامت خود در قم، حکایت از نقش جدی امام خمینی در دعوت آیت الله بروجردی به قم دارد:
البته این را هم شنیده بودیم که قبلا، در هجرت مرحوم آیت الله بروجردی به قم ایشان نقش داشتند. این ها را هم آن زمان می شنیدیم. البته این جزو مسموعات بود، چون وقتی آقای بروجردی تشریف آوردند. من آن وقت قم نبودم.(24)
آیت الله بروجردی در نهم دی ماه 1323، درمیان استقبال گسترده ی مردم و مراجع و مجتهدان قم وارد این شهر شد. آیت الله بروجردی پس از درگذشت آیت الله اصفهانی و آیت الله قمی به مرجعیت تامه ی جهان تشیع نایل آمد و این موقعیتی بی مانند برای حوزه ی علمیه ی قم بود. شیعیان تمامی جهان او را پیشوای مذهبی خود می دانستند. این چنین حوزه ی علمیه ی قم پس از دورانی از تشتت به مرکزیتی تبدیل شد که دلسوختگان حوزه برای تحقق آن تلاش می کردند. دوران مرجعیت آیت الله بروجردی یکی از پرتنش ترین دوره های سیاسی کشور بود و طلاب جوان به تدریج گرایش فزاینده ای برای آگاهی و دخالت در امور سیاسی از خود بروز دادند.

رویکرد سیاسی و فرهنگی آیت الله بروجردی

چنان که پیشتر متذکر شدیم، راه و روش آیت الله بروجردی مانند آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری استحکام و تقویت پایه های علمی حوزه علمیه بود، خاصه این که حوزه علمیه در دوران حاکمیت رضاشاهی رو له ضعف گراییده بود، از این رو دغدغه ی اصلی و اساسی آیت الله بروجردی تحکیم بنیادهای علمی حوزه بود. حجةالاسلام علی دوانی در خاطرات خود زمینه ی اختلاف نظر بین آیت الله بروجردی و فداییان اسلام را چنین نقل می کند:
یکی از مواردی که فداییان اسلام دچار احساسات حاد شدند و زیان آن را هم دیدند و موجب فاصله گرفتن آن ها از قم شد، این بود که بر اثر سخن رانی های پیاپی در مدرسه فیضیه و به تعطیل(ی) کشیدن درس های حوزه و اقدامات حاد دیگر، اطرافیان، ذهن آیت الله فقید را سخت نسبت به آن ها چیزی بگویند. روزی پس از درس فرمودند اینها که در حوزه مرتب درس 8ا را تعطیل می کنند از تعطیل کردن درس ها، چه می خواهند از تعطیل کردن درس های حوزه چه نتیجه ای می گیرند؟ همه می ترسیدیم آقا بر ضد فداییان اسلام سخن بگوید(25).
آیت الله خز علی در خاطرات خود علت اختلاف نظر آیت الله بروجردی با فداییان اسلام را چنین می گوید:
آقای بروجردی خودش شجاع بود و مدافع، ولی گفته بودند شاید این ها بخواهند حوزه را به هم بزنند، این ها شناخته نشدند و برای فداییان مظلومیت بود بدون این که مرحوم آقای بروجردی در این جا مقصر باشند، نه، آن مردی بسیار عالی و به نظر مبارکشان حفظ حوزه مبتنی بر این بود.(26)
محمد مهدی عبد خدایی نیز قریب به این مضمون را نقل می کند:
نواب صفوی معتقد بود که در اطراف مرحوم آیت الله بروجردی آدم هایی هستند که شیطنت می کنند... آن ها که شیطنت می کردند (به)گونه ای دیگری به مرحوم آیت الله بروجردی مسائل را تفهیم می کنند. در حالی که سه مرجع دیگر نسبت به این ها عکس العملی نشان می دهد.
طلاب جوان آن روز به دلیل علاقه به فعالیت های فداییان اسلام از این کار اطرافیان آیت الله بروجردی عصبانی بودند. آیت الله هاشمی رفسنجانی که خود از طلاب جوان علاقه مند به اسلام بود، در این باره در خاطرات خود چنین نقل می کند:
شهید نواب و شهید واحدی با شیوه ی خاصی عمامه می بستند. قسمتی را می انداختند پشت سر شان، با لباده ای به رنگ مغز پسته ای و خوش رنگ، هنوز آن رنگ برایم خوش آیند و خاطره انگیز است. برادر کوچک شهید واحدی ( آسید محمد واحدی) شعار می داد. طنین صدا و شیوه شعار دادنشان برایم جالب بود. مجموعا طوری جذب شده بودیم که برخورد با آن ها در پی اظهار نارضایتی آقای بروجردی از بعضی حرکت ها و احیانا تندروی آنان احساسات ما را تحریک کرد و عصبانی شدیم.(27)
ولی بنا به گفته آقای عبد خدایی آن چه موجب سوء تفاهم بین فداییان اسلام و آیت الله بروجردی شده بود، سرانجام مرتفع شد:
مرحوم نواب صفوی با مرحوم آقای بروجردی به تفاهم رسیدند. این را که می گویم شاهدش زنده است. آیت الله بدلا که در قم دبیر ائمه ی جماعات است از اصحاب فتوای مرحوم آیت الله بروجردی بوده و اولین توضیح المسائل مرحوم آیت الله بروجردی را ایشان نوشته است. سال 1333 ایشان از طرف آقای بروجردی بعد از آزادی مرحوم نواب صفوی از زندان در سال 31، به دیدار نواب صفوی در قم رفتند.
از دیگر رویدادهایی که باعث نگرانی و دخالت آیت الله بروجردی شد، ماجرای یک روحانی به نام سید علی اکبر برقعی بود. حجةالاسلام سید علی اکبر برقعی که گرایش های توده ای داشت، به عنوان یکی از نمایندگان ایران در دی ماه 1331، در کنگره ی جهانی صلح وین که از سوی احزاب کمونیستی برگزار شده بود شرکت جست. پس از باز گشت، توده ای ها در قم برنامه ی استقبالی برای او تدارک دیدند، اما طلاب و مجتهدان در روز استقبال به درگیری، با توده ای ها پرداختند. این درگیری بسیار گسترده و به دخالت شهربانی منجر شد و در نهایت برخی از درگیر شوندگان کشته شدند. این رویداد واکنش آیت الله بروجردی را بر انگیخت و دولت دکتر محمد مصدق نیز برای بررسی غائله هیئتی به قم فرستاد. نماینده ی آیت الله بروجردی در گفتگو با هیئت تحقیق دولت، آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بود. نتیجه ی تحقیق و تفحص نمایندگان، تبعید علی اکبر برقعی از قم و دلجویی از آیت الله بروجردی بود. در این باره آیت الله هاشمی رفسنجانی چنین می نویسد:
یکی از خاطره های فراموش نشدنی ما همان جریان معروف سید علی اکبر برقعی است که به بهانه ی استقبال از او، توده ای ها حرکتی در قم انجام دادند. طلبه ها را در حرم کتک زدند. مقابل ایوان به طلبه ها، آقای بروجردی و حتی به قرآن اهانت کردند، خیلی بد عمل کردند. در واکنش نسبت به حرکت آن ها در قم، قیام شد تظاهرات وسیعی شد (و) اسلحه ی او را گرفت و در پی آن برخورد تهورآمیز و عجیب، ماموران از گاز اشک آور استفاده کردند. من از سوزش و آب ریزی زیاد چشم وحشت کردم. برای اعتراض و استمداد به منزل آقای بروجردی رفتیم و بعد متفرق شدیم. منزل ما آن زمان در کوچه ی حرم بود. دود گاز اشک آور همه جا را گرفته بود. تا صبح چشم هایمان می سوخت. در شرایط آن روزها حادثه ی وحشتناکی بود. فردای آن روز طلبه ها باز اجتماع کردند. به چند خانه و مغازه که به عنوان پایگاه توده ای ها معروف بود، هجوم بردند. معروف شد که یازده طلبه مفقود الاثر شده اند. رفتیم خاک فرج و خاک ها را زیر و رو می کردیم که جنازه ها را کشف کنیم. آقای بروجردی از تهران کسی را خواست. قول رسیدگی دادند و بالاخره با پی گیری طلبه ها آقای برقعی را تبعید کردند. از جمله کسانی که در آن جریان سخن رانی کردند، شهید فضل الله محلاتی بود طلبه های تهرانی نقش فعال و چشمگیری داشتند.(28)
آیت الله مهدوی کنی نیز که خود شاهد درگیری بود، خاطره ی این رویداد را چنین نقل می کند:
با یک عده از طلبه های تهرانی ما رفتیم، جمعیت که می رفتند طرف فرمانداری - که یادم است - یک عده از طلبه ها از همان نرده های فرمانداری ریختند پایین، آقای مبلغی و چندتای دیگر رفتند از توی خود فرمانداری و طبقه ی بالا رفتند. آمدند توی آن بالکنی که رو به روی مردم هم بود ایستادند و سخن رانی و صحبت کردند. این جریان حرکت طلبه ها و مردم و عده ای که همراه بودند به داخل خود فرمانداری، بهانه شد برای آن ها که سبب بشود که تیراندازی کنند... این جریان را ما در آن روز یادمان است، خوب بعد شنیدیم که یک نفر شهید شده و یک عده ای هم مجروح شدند. رفتم به بیمارستان فاطمی برای عیادت آن ها، که در این حد ما یادمان هست و بعد هم گفتند که مرحوم آیت الله بروجردی ناراحت شدند و عصبانی و دکتر مصدق یک کسی را برای عذرخواهی فرستاده بود خدمت ایشان(29).
رویداد دیگری که مطرح شد مسئله ی مبارزه با بهاییت بود، آیت الله بروجردی بر اساس گزارش رسیده، برای حوزه دین و تشیع از ناحیه ی فرقه بهایی احساس خطر کرده بود. از این رو از حجة الاسلام فلسفی در این راه یاری خواست. شاه و دربار نیز به دلایلی در آغاز با این حرکت همدلی نشان می دادند، اما آیت الله بروجردی پس از مدتی دریافت که رژیم شاه در مبارزه با بهاییت جدی نیست، به همین دلیل او دیگر نه تنها اعتمادی به دربار شاه نداشت بلکه چندان اجازه ورود مقامات حکومتی را به بیت خود نمی داد و اگر نیز می آمدند با بی اعتنایی کامل با آنان برخورد می کرد. حجة الاسلام فلسفی سخن ران پرشور مبارزه با بهاییت در این باره چنین می گوید:
همین قدر می دانم در زمانی که موقعیت بهایی ها به صورت یک امر مهم ضد اسلامی مطرح شده بود و پیام های پی در پی آیت الله بروجردی هم از طرق مختلف بی اثر گردید، ایشان مکرر می فرمودند که این وضع برای من غیر قابل تحمل است، زیرا از وقفه ی کار مبارزه با بهایی ها خیلی ناراحت بودند. پس از آن دیگر اعتمادی به دستگاه دولتی نداشت.(30)
آیت الله بروجردی همچنین در اواخر حیات خود پس از طرح لایحه ی اصلاحات ارضی با مشورت با آیات عظام قم، مخالفت خود را به دربار اعلام کرده بود. آیت الله طاهری خرم آبادی در این باره چنین می گوید:
مثلا مسئله ی اصلاحات ارضی و لوایح ششگانه، از زمان حیات آقای بروجردی زمزمه اش بود. به یاد می آورم که آقای بروجردی، علمای طراز اول قم را که جزء مراجع بعدی شدند، مانند امام، آقای گلپایگانی و دیگران را دعوت نمود و با آنها مشورت کرد و اقداماتی در حد پیام انجام دادند که ظاهرا پیام ایشان این بوده که به شاه بگویید که آن کشورهایی که این برنامه ها را اجرا کردند، ابتدا سلطنت را به جمهوری تبدیل و بعد برنامه ها را پیاده کردند(31).
فضای حاکم بر حوزه علمیه چندان به فعالیت سیاسی ارزشی قایل نبود، از این رو حرکت و فعالیت سیاسی مورد تشویق واقع نمی شد و طلاب جوان از این جهت در رنج بودند. حجة الاسلام شجونی که از روحانیان فعال حوزه و مرتبط با فداییان اسلام بود، در این باره چنین می گوید:
منتهی این استقبال ها (استقبال از فعالیت سیاسی)، استقبال های عمومی و همگانی و وسیع و همه جانبه نبود بلکه کم کم مسئله ی ملی شدن صنعت نفت و این مسائل مثلا پیش می آمد. مثلا توی میدان آستانه سخن رانی می کردند و طلاب استقبال می کردند، (اما) چون مملکت نگاهش به مرجع بود هر حرکتی مرجع داشت مردم می گفتند این حرکت درست است در عین حال از حرکات سیاسی خوششان می آمد، اما توجه به حرف های مرجع داشتند. مثلا مرحوم آیت الله صدر و مرحوم آیت الله خوانساری این ها خوب خوششان می آمد از حرکات مثل مرحوم نواب صفوی... خود امام هم خوششان می آمد. خود امام هم آن وقت سکوت داشت، متوجه هستید که حتی توی قم معروف بود که ایشان با مرحوم اشراقی از بیت آقای بروجردی مثلا قهر کردند، دیگر نمی روند آن جا به خاطر مثلا بعضی حرکات اطراف فلان، ولی من عرض کردم برایتان، یک بار خودبنده را مثلا در سال 1334 که در تهران همین حظیرة القدس بهایی (که الان حوزه هنری است) ما را این جا مثلا شلاق می زدند. لبه ی تیز سخنشان این بود که مرجع تقلید این مملکت ساکت است، آیت الله بروجردی هیچی نمی گوید بعد شما فلان فلان شده ها دنبال نواب صفوی می روید چی چی می گویید شماها، چون ما شلوغ کردیم به هر حال (در) قم هم ما میتینگ دادیم علیه حزب توده هم تعرضی نسبت به جنازه رضاخان داشتیم، کم و بیش توی جلسات شب های شنبه توی جلسات فداییان اسلام بودیم.(32)
در خاطرات آیت الله مهدوی کنی نیز در این باره چنین آمده است:
حوزه دو تا جو داشت؛ یک جو طلاب جوان بود و علاقه ی طبیعی برای یک تحول، که آن ها نیز پذیرا بودند البته، طلاب جوانی که تا حدودی روشن بین بودند. البته نمی خواهم همه طلاب را بگویم و یک عده جو دیگری بود که جو به اصطلاح بدبینی به حرکت های سیاسی که نمی شود گفت که آن ها نمی خواستند اصلاحی بشود، ولی یک جو بدبینی که سابقه(ای) شاید حالا چندین ساله احتمالا سی، چهل، پنجاه ساله از دوره ی مشروطه داشتند که این ها را حالا ما بعد می فهمیدیم آن زمان که توجهی به این چیزها نداشتیم ولی احساس می کردیم که عده ای واقعا هر حرکتی که در حوزه واقع می شد (و) یک صبغه ی سیاسی داشت، به حالت بدبینی به آن نگاه می کردند(33).
در حوزه علمیه در دوران مرجعیت آیت الله بروجردی، تحولات عمده ای در شیوه ی مدیریت حوزه، آموزش طلاب و فعالیت های تبلیغی و انتشاراتی صورت گرفت که آن را در پرتو خاطرات دنبال می کنیم.
کار آغازین آیت الله بروجردی، برقراری امتحان برای طلاب و ایجاد انتظام در مدارج تحصیلی و پرداخت شهریه بود. در این باره حجة الاسلام دکتر ضیایی چنین می گوید:
اولین کسی که در حوزه، امتحان (درس) برگزار کرد آقای بروجردی بود. البته در ابتدا فقط صورت امتحانی داشت اما بعدها شکل حقیقی به خود گرفت. این امتحان کم کم افراد درس خوان را از کسانی که درس نمی خواندند جدا کرد. مرحوم آقای بروجردی برای طلابی که دارای نمرات عالی بودند جایزه ای هم تعیین کرد که این موجب تشویق طلاب زحمتکش شد و دیگران (درس نخوان ها) کم کم رها کردند و رفتند و قم (از وجود این ها) خالی شد. وقتی که قرار شد در حوزه نجف هم امتحان برگزار شود، همان کسانی که سال ها جز ریش و عمامه چیز دیگری نداشتند، مخالفت کردند(34).
حجة الاسلام خاتم درباره ی موج مخالفتی که در حوزه ی نجف در این باره برخاست، چنین می گوید:
در حال عده ای به حرک ت درآمدند و مرحوم آقای اصطهباناتی، که سید ساده منش بود را جلو انداختند و ایشان، امتحان آقای بروجردی را تحریم کرد. آقای حکیم هم دنبال اصطهباناتی را گرفت. مرحوم آسید عبدالهادی شیرازی هم به حمایت از شیخ نصرالله خلخالی (نماینده آیت الله بروجردی در نجف) برخاست که امتحان باید باشد. آقای شاهرودی هم گاهی از این طرف و گاهی از آن طرف حمایت می کرد. خلاصه آشیخ نصرالله نتوانست ادامه بدهد و موضوع امتحان منتفی شد(35).
از جمله اقدامات آیت الله بروجردی اعزام مبلغین به کشورهای مختلف و تاسیس مراکز تبلیغی، مدارس دینی و مساجد بود. از جمله آن ها تاسیس مدارس علمیه کرمانشاه، تاسیس مسجد اعظم در قم، مدرسه ی علمیه آیت الله بروجردی در نجف و مسجد هامبورگ بود.
گام مهم و تاریخی دیگر وی در تقریب مذاهب اسلامی، همکاری با دانشگاه الازهر و مکاتبات با شیخ محمود شلتوت بود. ثمره ی این همکاری - که برای اعتلای جهان اسلام بود - همان فتوای تاریخی شیخ محمود شلتوت درباره ی فقه شیعه ی امامیه است. حجة الاسلام فلسفی در خاطراتش در این باره چنین می گوید:
مطلب دیگری که درباره ی مرحوم آیت الله بروجردی بسیار حائز اهمیت است، توجه ایشان به امر خطیر وحدت مسلمانان بود. مؤکدا باید بگویم کوشش رسمی برای وحدت مسلمانان (یعنی تاسیس و توسعه ی دارالتقریب مصر) را آیت الله بروجردی آغاز کرد. ایشان در درس خارج فقه خود، مقید بود که بعضی مواقع فتاوای علمای عامه را نیز بیان نماید و می فرمود: سیر تاریخ فقه اسلامی با مطالعه در فتاوای عامه روشن تر می شود. مدتی بعد ایشان مرحوم آقا شیخ محمد تقی قمی را به همین منظور به مصر فرستادند تا به عنوان یک عالم شیعه در جمع علمای دارالتقریب حضور داشته باشد. ایشان از آیت الله بروجردی حقوق ماهانه دریافت می کرد و در مواقعی که به ایران می آمد، گزارش کار خود را به آن مرحوم (ارائه) می داد.
به دنبال تشکیل دارالتقریب و پافشاری مرحوم آیت الله بروجردی، شیخ محمود شلتوت، رئیس وقت الازهر مصر، رسما فتوا داد که اهل تسنن می توانند مانند فتاوای علمای چهار مذهب اهل سنت، به فتاوای فقهای شیعه هم عمل و تعبد کنند. این فتوای تاریخی، در دنیای اسلام انعکاس وسیعی یافت(36).
دغدغه ی عملی و فکری دیگر آیت الله بروجردی، مبارزه با خرافات در میان شیعیان بود. در این باره آیت الله بدلا از نزدیکان آیت الله بروجردی، چنین می گوید:
...یکی از خطبا بر فراز منبر رفت و شروع به سخن رانی نمود. فاصله ی منبر تا مرحوم آقای بروجردی، خیلی زیاد بود و (ایشان) با کمال دقت به سخنان خطیب گوش سپرده بودند. ناگهان سخن ران وارد بحثی شد که از آن شبهه ی تجسم خدا به مشام رسید. مرحوم آقا برای این که مطمئن شوند که درست شنیده اند، آهسته به شیخ علی اکبر نوغانی(37) گفتند که سخن ران چه گفت؟ آقای نوغانی هم جمله ی سخن ران را تکرار کردند. آقای بروجردی گفتند: این کلام شبهه ی تجسم خدا را دارد. آقای نوغانی وعده داد که بعدا به سخن ران تذکر دهد آقای بروجردی نپذیرفتند و گفتند: وقتی یک کلام در مجمع عمومی زده می شود، باید پاسخش در همان جا، طوریکه همه بشنوند داده شود و گرنه جهت منفی کلام اول در خاطره ها می ماند. آقای نوغانی گفت: پس اجازه بدهید از همین جا که نشسته ام جواب سخن ران را بدهم. فرمود: نه! برخیزید! آقای نوغانی برخاست و با صدای رسایی که داشت سخن ران را دعوت به سکوت کرد و گفت: کلامی که گفتید از نظر حضرت آیت الله اشکال داشت و شبهه ی تجسم خدا را در اذهان ایجاد می کرد؛ لذا امر کردند که همین جا به شما تذکر بدهم.
در همین زمینه آیت الله بدلا نقل می کند که آیت الله بروجردی نسبت به کسانی که در مقابل غیر خدا سرشان را به علامت سجده پایین می آورند برخورد سختی داشتند:
هنگام ملاقات اگر اشخاصی علاوه بر بوسیدن دست ایشان، پیشانی هم بر دست ایشان می گذاشتند، آن مرحوم ناراحت می شدند و دستشان را می کشیدند و می گفتند که پیشانی گذاشتن برای غیر خدا جایز نیست(38).
طلاب که در آغاز از خواندن روزنامه و استفاده از ابزارهای نوین آموزشی اکراه داشتند، در دوران آیت الله بروجردی به تدریج به مطالعه علوم جدید، یادگیری زبان،انتشار نشریاتی چون مکتب اسلام و مکتب تشیع روی آوردند به طوری که مورد تشویق آیت الله بروجردی قرار گرفتند.
علی دوانی درباره ی چگونگی انتشار نشریه ی مکتب اسلام چنین می گوید:
انگیزه ی ما برای تأسیس مجله ای که از حوزه منتشر شد، این بود که حوزه تکانی بخورد و اثر وجودی خود را نشان دهد، و مردم بدانند در حوزه چه چیز (وجود دارد) همچنین پاسخ بسیاری از مقالات مفسده انگیزی که آن روزها در جرائد و مجلات کشور آزادانه نشر می یافت از حوزه داده شود یا نقد گردد. پس از مذاکراتی، بنا شد آقای ناصر مکارم که 30 سال داشت و از آیت الله آقای اصطهباناتی و گویا آیت الله شیخ محمد حسین کاشف الغطا دارای اجازه ی اجتهاد بود، از طرف جمعیت مکتب اسلام معرفی بشوند تا امتیاز به نام ایشان صادر گردد؛ ولی شرعا تعلق به جمعیت داشته باشد... با این اندیشه نخستین شماره ی مجله را در میان بیم و امید به عنوان کاری که با این کیفیت و وسعت در حوزه ی علمیه ی سابقه نداشته است و به نام درس هایی از مکتب اسلام در بهمن 1337 منتشر کردیم. و روی جلد نوشتیم: به قلم بعضی از نویسندگان قم تا حساسیت ایجاد نکند و بعضی نگویند چرا به نام حوزه علمیه مقاله می نویسید.(39)
آقای هاشمی رفسنجانی هم در خاطرات خود، در بیان چگونگی انتشار یکی دیگر از نشریات آن زمان به نام مکتب تشیع چنین نقل می کند:
اول حجره ای در مدرسه ی حاج ملا محمد صادق، (داشتیم) با خانواده ی سادات روحانی قم آشنا شدم، چند نفر روحانی نامدار در آن فامیل بودند. شروع فعالیت جدی تر ما از همان حجره بود که محفل شده بود برای تجمع ما. بعد از مدتی آمدیم مدرسه ی حجتیه، هشت نفر در یک حجره ی نه چندان بزرگ؛ من و آقایان باهنر، مهدوی کرمانی، نورالهی، فقیهی و توکلی...
پایه گذاری مکتب تشیع در همین حجره بود؛ با همکاری شهید باهنر و مرحوم محمد صالحی و آقای مهدوی کرمانی که به نوعی با مکتب اسلام رقابت داشت. آقایانی که مکتب اسلام را دایر کرده بودند از نظر رده بندی حوزوی از علاقه مندان امام بودیم. در اواخر حیات آیت الله العظمی بروجردی، با آن که همه مرجعیت ایشان را پذیرفته بودند، با توجه پیش بینی آینده، هر یک از مراجع در قم محور جمع خاصی بودند. موقعیت امام طوری بود که احرار حوزه را از نظر معنوی جذب می کرد. انتخاب امام برای ما مفهوم آزادگی و استقلال داشت. انتشار مکتب تشیع هم با چنین خط مشی و انگیزه ای بود و از حمایت نیروهای خوبی هم برخوردار شد.(40)
از حدود سال های 1355 به بعد، در حوزه موج جدیدی برای اصلاح حوزه برخاسته بود، به گونه ای که طلاب جوان به آموزش های جدید اهتمام می ورزیدند و دنبال آگاهی از جریان های فکری - سیاسی دوران خود بر می آمدند. تلاش های فکری روشن اندیشانه ی مجتهدان و اندیشمندان حوزه چون آیت الله طالقانی، منتظری، مطهری، بهشتی، مشکینی و هاشمی که به دنبال ایجاد سازگاری میان علوم حوزوی و علوم جدید بودند، اندیشه ی دینی را با فعالیت ها و آگاهی های سیاسی در هم آمیخته و مرحله ی نوینی را پیش روی طلاب جوان گشوده بودند. این روشن اندیشان حوزه که گرایش فراینده ای هم به فعالیت های سیاسی داشتند، حلقه ی اصلی شاگردان طراز اول آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بودند.
دوران زعامت و مرجعیت آیت الله بروجردی اهمیتی فراوان برای حوزه ی اندیشه ی دینی، به ویژه پایگاه سنتی آموزش دینی در قم داشت. از این زمان به بعد بود که حوزه ی علمیه ی قم پس از تضعیف آن با در گذشت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، تبدیل به مرکزی قدرتمند برای آموزش و پرورش طلاب شد. فضای سیاسی پس از شهریور 20 به گونه ای بود که طلاب جوان را به سیاست می کشاند.
در گذشت آیت الله بروجردی، فضایی آکنده از سرگشتگی برای توده ی مؤمنان داشت. دستگاه پهلوی و دربار شاه نیز که احساس رهایی و آسودگی از عدم دخالت مرجعی قدرتمند را در برنامه های نوسازی و اصلاحات ارضی می کرد، بر آن شد تا با مخابره ی پیام تسلیت به آیت الله حکیم، کانون مرجعیت دینی تشیع را به نجف سوق دهد تا از معضل دخالت مراجع برای همیشه آسوده شود، زیرا مخالفت آیت الله بروجردی با اصلاحات ارضی، یکی از دلایل تاخیر اجرای آن بود.
با چنین پیشینه ای بود که شاه به زعم خود می خواست با پیام تسلیت به آیت الله حکیم، او را به عنوان مرجع جانشین معرفی کند. و شاه و دربار او با چنین اقدامی می خواستند بدون حضور مرجعی قدرتمند و مخالفت، برنامه های نوسازی خود را اجرا کنند، اما گاه به اجرای برنامه های نوسازی وی، نغمه ی جدید و قدرتمندی را از درون حوزه شنید که میراث اعتراض و عصیان اندیشه ی سیاسی شیعی و عالمان شیعی را به همراه داشت، این نغمه ی مخالفت، صدای رسای آیت الله حاج آقا روح الله خمینی بود که طلاب جوان حوزه، او را به شهامت و دانش گسترده ی فلسفی و فقهی می شناختند؛ آیت الله حاج آقا روح الله خمینی با تکیه بر قرآن و آموزه های مذهب، طرحی نو در انداخت.