انقلاب اسلامی به روایت خاطره

مرکز اسناد انقلاب اسلامی‏

بخش اول : از شهریور 1320 تا وفات آیت الله العظمی بروجردی

اندیشه و عمل مذهبی پس از شهریور 1320

قبل از بررسی رویدادهای دوران زعامت و مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی، نگاهی عام به فضای اندیشه و عمل فعالان، جریان ها و کانون های مذهبی ضروری می نماید.
پس از تبعید رضاشاه و سقوط حکومت خودکامه ی وی، فضای جدیدی برای فعالان سیاسی به وجود آمد. در کنار تحرک فعالان سیاسی چپ گرا و مارکسیست، رهبران مذهبی نیز به تکاپوهای سیاسی - مذهبی افتاداند. در آن زمان یکی از ضرورت های برنامه ی عملی و فکری رهبران و فعالان مذهبی، حرکتی فرهنگی برای پاسخ گفتن به تبلیغات حزب توده و دیگر احزاب غیر مذهبی و مقابله با گسترش اندیشه های احمد کسروی و جریان فکری او و نیز واکنش در برابر بقایا و میراث ضد مذهبی به جا مانده از برنامه های شبه مدرنیستی حاکمیت پهلوی اول بود. آنان به دنبال جبران کمبودهایی بودند که در نتیجه ی حاکمیت بیست ساله ی رضاشاهی و وجود خفقان سیاسی به وجود آمده بود. آنان بیش از این اجازه ی نشر اندیشه و احکام دین را نداشتند.
در این راستا، رهبران و مجتهدان حوزه، پاسداران دیرینه سال مذهب و دیانت، در فضای جدید به تکاپوهای فکری دست زدند. آیت الله حاج آقا حسین قمی به محض ورود به ایران و پس از سال ها تبعید، درخواست های ذیل را مطرح کرد:
((1 - دولت، زنان ایران را در انتخاب حجاب آزاد بگذارد.
2 - مدارس مختلط را که به دستور رضاشاه در سراسر کشور دایر بود، ببندند و نماز در مدارس برگزار شود.
3 - دروس دینی جزو برنامه ی دبستان ها و دبیرستان ها بشود.
4 - مردم را از فشار اقتصادی و کمبود مواد غذایی و خوار و بار نجات دهد به طوری که در زحمت نباشند.))(2)
شاه جوان نیز در فضای جدید ضد دیکتاتوری، چاره ای جز تسامح با رهبران دینی و توجه کردن به خواست های آنان نداشت. پیشنهادهای آیت الله حاج آقا حسین قمی مورد تایید و تاکید آیت الله العظمی بروجردی نیز بود. به گونه ای که این چهره ی بر جسته ی دینی طی نامه ای برای اجرا و اعمال این پیشنهادها تلاش کرد.
در این میان، آیت الله حاج آقا روح الله خمینی که از نزدیک شاهد جفای رژیم رضاشاهی بر حوزه های دیانت و روحانیت بود و اکنون در فضای جدید، شاهد ترویج و تبلیغ اندیشه های ضد مذهبیانی چون کسروی بود، با اتکا بر دانش گسترده ی فلسفی و فقهی خود، بر آن شد تا بر بنیاد میراث مکتوب و اندیشه ی عالمان شیعی، در صحنه ی مبارزات فکری گام بردارد. ثمره ی این تلاش تدوین و انتشار کتاب ((کشف الاسرار)) در پاسخ به نوشته های حکمی زاده نویسنده ی ((اسرار هزار ساله)) و همفکر احمد کسروی بود. آیت الله حاج آقا روح الله خمینی که از فضلای برجسته ی آن زمان حوزه ی علمیه قم بود، با راه انداختن دروس ((معقول)) و تدریس مباحث فلسفی ، بر آن بود تا زیر بنای محکم استدلالی برای اعتقادات طلاب جوان حوزوی و دیگر دین داران فراهم آورد.
گروه فدائیان اسلام نیز در همین فضا تشکیل شد. آنان نیز دغدغه ی مبارزه با اندیشه های ضد مذهبی به ویژه افکار کسر وی را داشتند. رهبر جوان این گروه نواب صفوی خود آموزش دیده ی حوزه ی علمیه بود و شوری توصیف ناپذیر برای اجرای احکام دینی داشت. برخی از مجتهدان بر جسته چون آیت الله سید محمود طالقانی، مشوق اصلی او بودند، به گونه ای که بنا بر روایتی نواب صفوی اجازه ی اجتهاد خود را از آیت الله طالقانی دریافت کرده است.
حاج مهدی عراقی در خاطرات خود با عنوان ((ناگفته ها)) که پس از شهادتش منتشر شد، آغاز مبارزه ی نواب صفوی علیه اندیشه های احمد کسروی را این چنین بیان می دارد:
در تهران هم محافل مذهبی فقط به صرف این که در منابر علیه کسروی صحبت می کردند، یا حکم تفکیر فلان و این حرفها بود، کسی نرفته بود آنجا با او دو به دو یا در یک مجمع عمومی صحبت کند(3).
تا این که سید به تهران می آید،... با چند تا از آقایان تماس می گیرد، صحبت می کند که ما یک دعوتی بکنیم در یک مجمع عمومی همه مردم هم باشند، یا هر تعدادی که می توانند بیایند (باشند) با این جمع صحبت کنیم، که از یک طریق دمکراسی عمل کرده باشیم. و چون یک آدم کم سنی بود، یعنی 22 یا 21 سال سن بیشتر نداشت، کسی به صحبت های او چندان توجهی نمی کند تا این که به منزل آقای طالقانی می آید (او) با آقای طالقانی یک مقداری صحبت می کند و قرار می گذارد که من می خواهم بروم توی کلوپ کسروی، آن جا با او صحبت کنم و همین کار را هم می کند.(4)
بنا به گزارش حاج مهدی عراقی، نواب صفوی پس از بحث و گفتگو با کسروی وقتی مشاهده می کند که استدلال برای او فایده ای ندارد، به اسلحه متوسل می شود و در بیست و سوم اردیبهشت 1324، او را هدف گلوله قرار می دهد، اما موفق به کشتنش نمی شوند. پس از این حادثه، در تاریخ دیگری، یاران او در محوطه ی دادگستری کسروی را که افتخارش سوزاندن کتاب های مذهبی و دیوان حافظ و شاعران ایرانی بود، به قتل می رسانند. این نخستین حرکت گروه فداییان اسلام بود که باز تاب گسترده ای داشت.
فداییان اسلام همچنین در جلوگیری از استقبال از جنازه ی رضاشاه موثر بودند و در حرکت های بعدی، چون ترور رزم آرا و جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، نقش داشتند. این گروه کوچک مذهبی پس از کودتای 28 مرداد، جهت مبارزه با رژیم کودتا در صدد ائتلاف با گروه های ملی - مذهبی بر آمدند. در فضای اختناق و خفقان گسترده ی پس از کودتا، تنها منزل کوچک آیت الله طالقانی بود که مأمن و پناهگاه این گروه مبارز بود.
پس از دوران خفقان نخست وزیری زاهدی، حسین علاء روی کار آمد. برنامه ای این دولت پیوستن به پیمان بغداد بود. فداییان اسلام بر آن شدند تا با ترور و به قتل رساندن حسین علاء، مانع از ورود دولت ایران به این پیمان منطقه ای - امپریالیستی شوند. آن ها در برنامه ی خود طرح ترور حسین علاء را تهیه می کنند. و ذوالقدر به عنوان عامل این عمل انتخاب می شود. زمانی که حسین علاء قصد داشت در مراسم ختم مصطفی کاشانی، فرزند آیت الله کاشانی شرکت کند، مورد هدف حمله فداییان اسلام در این باره چنین می گوید:
من، نواب صفوی، سید محمد واحدی و خلیل طهماسبی در خانه ی سید غلامحسین شیرازی بودیم. خبر نداشتیم که علاء مجروح شده، منتظر خبر بودیم، چون در ساعت حدود سه یا سه و نیم کار زدن علاء انجام گرفته بود. روزنامه ها منتشر شده بود. صاحبخانه ساعت 8 بعد از ظهر به خانه آمد، در حالی آمد خانه که از همه جریانات با خبر بود و از پچ پچ های ما یک چیزی را احسساس کرده بود. آمد گفت: کار شما بود؟ گفتیم: بله کار مظفر بود. رفت پیش خانمش و آمد گفت: خانه من را ترک کنید.(5)
در این میان نواب احساس کرد که تنها خانه ای که می تواند در لحظه های پر خطر مأمن و پذیرای آن ها باشد، منزل آیت الله سید محمود طالقانی است.
نواب به عبد خدایی ماموریت داد که این مسئله را به اطلاع ایشان برساند. آیت الله طالقانی که خود تحت مراقبت و نظر رژیم بود، با روی باز آنان را پذیرا شد:
...مرحوم نواب گفت: این جا ما نمی توانستیم فعالیت کنیم نه تلفنی است و ارتباطات نمی شود برقرار شود. باید از این جا برویم. من استخاره کردم برویم منزل آقای طالقانی، خیلی خوب بود. منزل مرحوم آسید محمود طالقانی توی خیابان امیریه ایستگاه قلعه وزیر بود. ایشان به من گفت: می روی منزل و به (ایشان) می گویی که من شب می آیم آن جا لله من شاید یک و نیم بعد از ظهر بود که سوار تاکسی شدم و از دروازه شمران رفتم امیریه، قلعه وزیر. تهران هم کوچک بود و تاکسی ها هم (هر) یک نفر یک تومان می گرفتند. پهلوی (راننده ی) تاکسی نشستم. اشتباه من هم همین بود که من چون چهره ام شناخته شده بود و عکس هایم زیاد بود زود شناخته می شدم. از (راننده) تاکسی پرسیدم: در تهران چه خبر؟ گفت: مگر نشنیدی رادیو دیشب گفت ما خبرها را شنیده بودیم دیگر، حسین علا توسط این فداییان اسلام زده شده به نتیجه رسیده و ضارب آن دستگیر شده، حالا فرماندار نظامی در به در دارد دنبال فداییان اسلام می گردد. دنبال نواب صفوی می گردد. می خواهند همه شان را بگیرند. اگر بگیرند اعدام می کنند...
رفتم درب خانه مرحوم آسید محمود طالقانی. ایشان آمد پشت درب خانه. سلام و علیک کرد و گفت: این کار به نتیجه رسید؟ گفتم: نرسید و خدا نخواست نشد. گفت: حالا چه می کنید؟ گفتم: هیچی، امشب می خواهیم بیاییم منزل شما. جمله اش عینا همین بود که ایشان فرمود، که من در مظان هستم، چطور می خواهید بیاید منزل ما؟ من فوری گفتم که آقا (نواب) گفتند. آقای طالقانی گفتند: تشریف بیاورید.(6)
آنان پس از مدتی با خروج از منزل آیت الله طالقانی مورد تعقیب قرار گرفته، سرانجام نواب صفوی و سایر یارانش، برخی از شخصیت ها برای جلوگیری از اعدام آن ها نزد آیت الله بروجردی رفتند. یکی از این شخصیت ها آیت الله روح الله خمینی بود که می خواست از نفوذ آیت الله بروجردی برای جلوگیری از شهادت نواب صفوی و یاران او استفاده کند. هر چند علیرغم همه ی این تلاش ها، نواب صفوی اعدام شد، ولی فعالیت ها و اقدامات او و همفکرانش، در میان طلاب جوان از جذابیت فراوانی برخوردار گردید تا جایی که در سیاسی کردن آنان موثر واقع شد. حجه الاسلام مهدی کروبی از همین دسته از طلاب جوانی بود که تحت تاثیر مبارزات نواب صفوی و یارانش او قرار گرفت. او خود شنیدن خبر شهادت نواب صفوی و یارانش را در سال های آغازین طلبگی اش اینطور بازگو می کند:
سال اول یا دوم طلبگی من بود که تازه به قم آمده بودم که مرحوم نواب صفوی را بازداشت کرده بودند و بعد هم بالاخره منجر به شهادتش شد و آن موقع جو قم هم، اصلا جو مبارزه و انقلاب نبود، بلکه جو معکوسش بود و می توان گفت افراد مبارز و انقلابی منزوی بودند. من بچه بودم البته خیلی به خودم همین طور می پیچیدم و با آن زندگی بسیار بسیار ناچیز طلبگی آن موقع هم یادم هست روزنامه ها هم دو ریال یا دو ریال و ده شاهی بود. می رفتم مثلا همان روزنامه که درباره ی محاکمه مرحوم نواب بود، به هر وسیله ای که بود دو ریال، دو ریال و ده شاهی می دادم و روزنامه ی کیهان یا اطلاعات را می گرفتم و می خواندم. اصلا مترصد بودم. اول شب ها می ایستادم در حدود فیضیه و میدان آستانه که روزنامه از تهران برسد. و من روزنامه را بخرم و ببرم. لذا وقتی مرحوم نواب هم به شهادت رسید، اصلا با وضع عجیبی من آمدم به تهران (در) مسگر آباد که اصلا یک وضع خاصی داشتم و فراموش نمی کنم که گاهی شب ها یک حالتی داشتم که اصلا تا صبح خوابم نمی برد. از این که در اثر تبلیغات و گفتار پدرم عشق و علاقه ای به این ها می ورزیدم که الان هم همین طور است و استمرار دارد.(7)
در این دوران کانون های فعال مذهبی نیز برای مبارزه با تبلیغات حزب توده و اندیشه های کسروی شکل گرفت. جامعه ی تعلیمات اسلامی حاج شیخ عباسعلی اسلامی یکی از آن کانون های مذهبی بود. تلاش آنان برای آموزش نوجوانان بود. علاوه بر این، تاسیس مدارس مذهبی بود. تلاش آنان برای آموزش نوجوانان بود. علاوه بر این، تاسیس مدارس مذهبی نیز از جمله کارهای این کانون بود. مهندس بازرگان درباره ی فعالیت جامعه ی تعلیمات اسلامی چنین می گوید:
...افراد مخصوصا انجمن و اجتماعات اسلامی - ملی، به سائقه ی ایمان و علاقه به ملت و مملکت و به جبران چندین سال میدانی که رضا شاه به مدعیان (علیه) دین و بهایی ها و دیگران داده بود، یک نهضت همه جانبه ای از جمله در زمینه ی تعلیمات راه انداختند. یکی از پیشروان موفق، شیخ عباسعلی اسلامی و تشکیل جامعه ی تعلیمات اسلامی بود. آقای اسلامی با دست خالی، با سلاح منبر و موعظه و با صحبتت و همکاری مردم محلات و شهرستان ها در ظرف کمتر از پنج سال مجموعه ی فدراتیو متشکل از صدها مدرسه و کلاس با حداقل هزینه و تشکیلات و با حداکثر معنی و نتیجه، در این راه انداخت. هیئت مدیره ی مرکزی درست کرده بود که عضو مهم آن آقای گلشن و چند نفر دیگر از فرهنگ های متدین و بازاریان بودند. ابتدا مرحوم پدرم را و بعد از فوت او، مرا با اصرار به آن جا برده بود. مدرسه ی تقریبا حسابی آن ها دبیرستان جعفری به مدیریت آقای امیر خیزی در خیابان شاهپور بود و سایر مدارس که هر هفته یا هر ماه مثل قارچ در گوشه ای سبز می شدند و تابلو می زدند، چیزی ما بین مکتب و مدرسه بودند. یک وقت مرحوم دکتر عبدالحمید زنگنه رئیس دانشگاه حقوق و وزیر فرهنگ دولت قوام السلطنه در شورای دانشگاه تعریف می کرد که برای سرکشی به کرمانشاه رفته بودم. رئیس فرهنگ در جلسه ی آشنایی و سخن رانی گزارش مسایل و مشکلات آن جا و تقاضاهای خودشان را در این جمله خلاصه کرده بود که به ما ساختمان بدهید، ساختمان، ساختمان. من در جواب گفتم: نگاه کنید، ببینید جامعه ی تعلیمات اسلامی با یک صدم و بلکه با یک هزارم بودجه و تشکیلات شما موفق شده است (که) حداکثر قبول شدگان و بهترین معدل ها را در امتحانات متوسطه ی امسال بیاورید. من به شما می گویم که یک چیز احتیاج دارید و آن ایمان و ایمان و...(8)
اتحادیه ی مسلمین حاج سراج انصاری نیز از دیگر کانون های فعال مذهبی بود. در این باره حجه الاسلام گلسرخی چنین می گوید: حاج سراج انصاری اهل آذربایجان و مردم بسیار روشن و هوشیاری بود. وی در این اواخر، در قم اتحادیه ی مسلمین را تشکیل داده بود. کتاب هایی منتشر می کرد و برای اتحادیه ی مسلمین هم عضو می گرفت.(9).
اتحادیه ی مسلمین در مسایل مربوط به فلسطین نیز فعال بود. حاج مهدی عراقی در خاطرات خود در این باره چنین می گوید:
مسئله ی فلسطین پیش آمد. تظاهراتی به رهبری کاشانی و کارگردانی مرحوم نواب در ایران به وجود آمد و یکی دو تا میتینگ هم در مسجد سلطانی و مسجد شاه (تشکیل) دادند و از دولت خواستند که این ها حرکت بکنند به طرف فلسطین و چند جا محل های اسم نویسی به وجود آوردند؛ از جمله ی آن ها اتحادیه ی مسلمین در خیابان خیام که در منزل خود کاشانی بود. (اتحادیه ی مسلمین از آن) حاج سراج انصاری بود و حاج آقا رضا فقیه زاده در آن جا دستی داشت.(10)
انجمن تبلیغات اسلامی عطاء الله شهاب پور نیز یکی از کانون های فعال مذهبی بود. در این باره در خاطرات حجه الا سلام گلسرخی چنین می خوانیم:
ظاهرا انجمن تبلیغات اسلامی از سال 21 در ایران شروع شد و بنیانگذارش عطاء الله شهاب پور بود. وی انجمن اسلامی تبلیغات را تشکیل داد و قبل از آن که مجله ی مکتب تشیع و مکتب اسلام منتشر شود، مجله ی نور دانش را پی نهاد که انصافا مجله ی پر محتوایی بود و... کتاب هایی هم به نام مجموعه ی انشارات انجمن تبلیغات اسلامی منتشر نمود که واقعا کتاب های ارزنده ای است.
درباره ی نماز، روزه و دیگر مباحث اسلامی نوشته هایی دارد. این کتاب ها جزوه جزوه بود که بعدها آقای شهاب پور آنها را به صورت مجموعه منتشر کرد... آقای شهاب پور برای اعضای انجمن اصطلاحی به نام کارمندی راه انداخته بود. از این رو اعضای انجمن دارای شماره ی کارمندی بودند و این شماره به پانزده هزار نفر هم رسیده بود(11).
حجة الاسلام مروارید درباره ی اهمیت کار شهاب پور چنین می گوید:
... در زمانی که هیچکس کاری انجام نمی داد، او مرد میدان بود و فعالیتش تنها در مجله خلاصه نمی شد (بلکه) دعوت می کرد و جلسات سخن رانی به راه می انداخت. اصلا همین آقای فخر الدین حجازی سخن ران آن جاها بود.(12)
از دیگر کانون های فعال و جوشان اندیشه ی دینی، کانون نشر حقایق اسلامی مشهد بود که رهبری و هدایت آن را محمد تقی شریعتی به عهده داشت. وی در خاطرات خود ایام غربت تبلیغ دین را چنین به یاد می آورد:
... و بعد هم می آمدند (توده ای ها) در مجلس ما و در وسط صحبت من یکی از آنان کنار داد می کشید و اعتراضی می کرد و من همین که می خواستم جوابش را بدهم کس دیگری از آن کنار داد می کشید و نفر دیگری از طرف دیگر و من صبر می کردم که این ها حرف ها یشان که تمام می شد. گفتم آقایان یکی یکی با من صحبت کنید. این جور که شما شلوغ می کنید، من نمی دانم جواب کدام یک را بدهم. بعد از سخن رانی هم می آمدند دور من حلقه می زدند و شروع می کردند به اشکال تراشی و اعتراض کردن؛ خیلی رنج می بردم. البته این ها قصد ترور من را نیز داشتند و هر روز یک نامه ای می انداختند و باعث وحشت خانواده ام می شدند و می گفتند: می کشیم. می زنیم. چنین می کنیم و چنان می کنیم.(13)
فعالان مذهبی تلاشی گسترده برای جذب جوانان و دانشجویان کردند. با این هدف به کمک دانشجویان مسلمان تشکیلات انجمن های اسلامی دانشجویان را از همان سال های 1321 تاسیس کردند. روحانیان آزاد اندیش و مجتهدان برجسته ای چون آیت الله طالقانی و شهید آیت الله مرتضی مطهری از سخن رانان و آموزگاران این کانون های مذهبی بودند.
اکنون که گزارشی به ایجاز از چگونگی عمل و اندیشه فعالان مذهبی در دو دهه ی 20 تا40 ذکر شد، به این (موضوع) خواهیم پرداخت که چگونه زعیم عالیقدر جهان تشیع، آیت الله بروجردی، در قم رحل اقامت افکند؟ منش سیاسی - مذهبی او چه بود و حوزه ی علمیه ی قم در این دوران از درون آبستن چه حوادثی بود؟

حوزه ی علمیه ی قم در دوران زعامت آیت الله بروجردی

پس از در گذشت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری، موسس حوزه ی علمیه ی قم، از اقتدار حوزه ی علمیه ی قم کاسته شد و مرجعیت جهان تشیع به نجف اشرف منتقل گردید. سیاست های فرهنگی رضاشاهی همراه با سرکوب و خفقان گسترده باعث شده بود که حوزه ی دینداری از تکاپوی سیاسی خالی بماند. در این دوران روحانیون و مجتهدان از ظلمی گسترده در رنج بودند.
با پایان یافتن دوران رضا شاهی و به وجود آمدن آزادی نسبی، روحانیان به تکاپو افتادند، اما فقدان مرکزیتی در رهبری حوزه ی علمیه ی این حوزه را از تحکیم اقتدار خود باز می داشت. پس از در گذشت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری، رهبری حوزه ی علمیه ی قم در اختیار آیات ثلاث (صدر، حجت، خوانساری) بود و مدیریت حوزه به گونه ای خاص میان این سه مرجع تقلید تقسیم شده بود بر این اساس این حوزه مدیریت منسجمی نداشت.
به همین دلیل مجتهدان و فضلای بر جسته ی قم در اندیشه چاره ای برای پایان این پراکندگی در مدیریت بودند در همین زمان نام آیت الله بروجردی مطرح شد. آیت الله بروجردی از دیدگاه مراجع، فضلا و مجتهدان قم دارای مقامات عالیه در علوم حوزوی و فقاهت بود. به همین خاطر دعوت از ایشان در اندیشه ی برخی از مجتهدان به ویژه آیت الله حاج آقا روح الله خمینی نقش بست. حجة الاسلام حسن ابراهیمی ضرورت های دعوت از آیت الله بروجردی به قم را چنین نقل می کند:
حضرت امام، نظرشان این بود که یک کسی را به قم بیاورند تا وحدتی درست شود. مرحوم بروجردی هم روحیه اش، روحیه ی خوبی بود و از یک شهامتی برخوردار بود. از طرفی عشایر بروجرد و اطراف آن نیز حامی ایشان بودند...(علمای) اصفهان و نجف و دیگران، عنایت داشتند که ایشان را به قم بیاورند.(14)
مرجعیت و فقاهت آیت الله بروجردی و دانش گسترده ی او در علوم دینی یکی از دلایل اصرار بر جستگان حوزه - در کنار دیگر ضرورت ها - برای دعوت از ایشان به قم بود. برخی از فضلای برجسته و شاگردان طراز اول آیت الله حاج آقا روح الله خمینی، خاصه آقایان شهید مرتضی مطهری و منتظری، برای کسب فیض و تلمذ چند صباحی به بروجرد سفر کرده و شیفته ی درایت و دانش وی شده بودند و پس از بازگشت با آیات عظام قم برای دعوت از وی همکاری داشتند. در این باره حجة الاسلام حسن ابراهیمی خاطرات خود را چنین باز گو می کند:
در آغاز عده ای از آقایان اهل علم، در فصل تابستان به بروجرد رفتند و در محضر ایشان به تحصیل پرداختند. مثل این که آقای منتظری و مرحوم شهید مطهری یکی دو تابستان به بروجرد رفتند و پیش آقای بروجردی درس خواندند. (وقتی مهارت و تبحر ایشان را دیدند) گفتند ایشان را به قم بیاوریم تا وحدتی ایجاد شود.(15)
در همین رابطه حجة الاسلام مهدی کروبی هنگام بازگویی خاطرات خود از آیت الله العظمی سلطانی طباطبایی عنوان می کند که آیت الله سلطانی از کسانی بود که برای دعوت از آیت الله بروجردی به بروجرد رفت:
بعد از رحلت شیخ عبد الکریم حائری مراجع ثلاثه ی آن زمان، مرحوم آیات بزرگوار صدر، خوانساری و حجت کوه کمره ای بودند. این مراجع معظم نیز اجتهاد وی را تایید کردند و از طرف این مراجع آیت الله سلطانی طباطبایی همراه با تعدادی از بزرگان به بروجرد رفتند و از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی دعوت کردند تا ایشان به قم تشریف بیاورند.(16)
اما جدا از این زمینه ها که در خاطرات برخی کسان آمده است، نحوه ی ورود آیت الله بروجردی به قم چنین بود که او برای رفع کسالت و بیماری به تهران منتقل می شود.
حجة الاسلام دوانی بر این باور است که هنگامی که اتومبیل حامل آیت الله بروجردی در مسیر بروجرد - تهران، به قم می رسد، آیت الله قصد می کند که پس از شفا یافتن در کنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه رحل اقامت افکند(17).
پس از بستری شدن ایشان در تهران، اقشار مختلف مردم برای عیادت مقتدای مذهبی خود سرازیر شدند. در این میان برجستگان حوزه ی علمیه ی قم نیز فرصت را مغتنم شمرده، بر اصرار پیشین خود افزودند. آیت الله بدلا که از دوستان آن زمان امام بود خود از نزدیک در جریان کامل انتقال آیت الله بروجردی به تهران و چگونگی دعوت مجتهدان و مراجع از ایشان برای اقامت در قم بوده است. خاطرات مفصل او در این چنین است:
(به هر حال ) تشتت هایی روی این جهات بود که متفکرین و مدرسین و بزرگان قم در فکر این (بودند) این صحبت، قضیه ی کسالت آقای بروجردی اتفاق افتاد که از بروجرد با وضع خاص ایشان را برای معالجه به طرف تهران حرکت دادند. می گویند تشتت ها و تفرقه افکنی های مخالفان و معاندان سبب شد که مدرسان و بزرگان حوزه در سبب باشند تا با ایجاد مرجعیت واحد، (همچون زمان مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری) به معضلات خاتمه داده و به کار حوزه سر و سامانی بدهند. عاقبت قضیه ی کسالت مرحوم آقای بروجردی اتفاق افتاد و ایشان را از بروجرد به تهران حرکت دادند. نحوه ی انتقال ایشان هم بدین گونه بود که صندلی های یک ماشین را برداشتند و به جایش تختی قرار دادند و ایشان را روی آن خواباندند و ماشین را حرکت دادند. در سفری که مرحوم آقای بروجردی را به تهران می برند، همشیره زاده ی ایشان به نام آقا جعفر همراهشان بود.
ایشان با آن که در حال بیهوشی و بی حسی بودند. ناگهان در قم بیدار می شوند و چراغ های حرم و گلدسته ها توجهشان را به خود جلب می کند. از دامادشان آقا جعفر احمدی که در کنارشان نشسته بود، سوال می کنند این جا کجاست و این چراغ ها مربوط به چیست؟ به ایشان گفته می شود که این جا قم است. در آن حال، ایشان بین خود و خدا عهد می بندد که اگر معالجاتش در تهران موفقیت آمیز باشد و حالشان بهبود یابد، به زیارت امام رضا( علیه السلام) مشرف شوند. مرحوم آقای بروجردی را پس از انتقال به تهران در بیمارستان فیروزآبادی که بخشی از آن، بزرگان حوزه از جمله حضرت امام خمینی برای عیادت ایشان به عنوان یک شخصیت علمی به بیمارستان آمدند.(18)
آیت الله بدلا نقل می کند که مقام مرجعیت آیت الله بروجردی هنوز چندان مورد توجه نبود، اما مقام علمیشان تنها به دلیل حاشیه ی ایشان بر عروة الوثقی آشکار شده بود:
فعالیتهای علمی ایشان هم هنوز مطرح نشده بود و تنها حاشیه ای که بر عروه الوثقی - آن هم در همان شهرستان بروجرد تنظیم کرده بودند، موجود بود. برخی از اهل علم که به نزد ایشان می رفتند برای اطلاع از آرا و فتاوای ایشان، حاشیه ی مزبور را امانت می گرفتند و پس از استفاده عودت می دادند. همین حاشیه به تدریج مقام علمی ایشان را در نزد اهل علم برجسته ی قم، محرز و مسلم نمود. بستری شدن در بیمارستان فیروز آبادی هم مزید بر علت شد و توجه بسیاری از علمای تهران و قم را به سوی ایشان جلب کرد... بعد از این که عمل جراحی ایشان در بیمارستان با موفقیت به پایان رسید. بزرگان و مدرسان حوزه ی علمیه به خدمت ایشان رسیدند و تقاضا کردند که اگر ایشان مقیم قم شوند. حتی عنوان کردند که اگر ایشان مرجعیت عامه را بپذیرند، اختلاف موجود در حوزه خاتمه پیدا می کند(19).
آیت الله بدلا در ادامه ی خاطرات خود، واکنش آیات ثلاث مبنی بر دعوت از آیت الله بروجردی به قم را چنین بازگو می کند:
پیشنهاد مدرسین طراز اول قم باعث شد که مراجع ثلاث(20) با وحدت قطب مرجعیت موافقت کنند و حتی برای استقبال از آقای بروجردی مراسمی تدارک ببیند. (با این هدف)، ماشین های مجهزی تهیه شد تا در معیت گروه هایی از افراد به تهران بروند.(21)
آیت الله بدلا، نقش آیت الله حاج آقا روح الله خمینی را در دعوت از آیت الله بروجردی به قم، برای ایجاد وحدت در حوزه ی علمیه نقش درجه ی اول می داند:
نخستین کسی که برای تثبیت مرجعیت آقای بروجردی تلاش کرد، مرحوم امام بود.(22)
حجة الاسلام فلسفی نیز امام خمینی (ره) را در دعوت از آیت الله بروجردی به قم نقش درجه ی اول می داند:
(آیت الله بروجردی) بعد از بهبودی می خواستند به بروجرد بر گردند، ولی بعضی از آقایان علمای قم - از جمله امام خمینی - که از مراتب علمی ایشان اطلاع داشتند در صدد بر آمدند که ایشان را به قم بیاورند.(23)
شنیده های آیت الله مهدوی کنی نیز، در سال های آغازین اقامت خود در قم، حکایت از نقش جدی امام خمینی در دعوت آیت الله بروجردی به قم دارد:
البته این را هم شنیده بودیم که قبلا، در هجرت مرحوم آیت الله بروجردی به قم ایشان نقش داشتند. این ها را هم آن زمان می شنیدیم. البته این جزو مسموعات بود، چون وقتی آقای بروجردی تشریف آوردند. من آن وقت قم نبودم.(24)
آیت الله بروجردی در نهم دی ماه 1323، درمیان استقبال گسترده ی مردم و مراجع و مجتهدان قم وارد این شهر شد. آیت الله بروجردی پس از درگذشت آیت الله اصفهانی و آیت الله قمی به مرجعیت تامه ی جهان تشیع نایل آمد و این موقعیتی بی مانند برای حوزه ی علمیه ی قم بود. شیعیان تمامی جهان او را پیشوای مذهبی خود می دانستند. این چنین حوزه ی علمیه ی قم پس از دورانی از تشتت به مرکزیتی تبدیل شد که دلسوختگان حوزه برای تحقق آن تلاش می کردند. دوران مرجعیت آیت الله بروجردی یکی از پرتنش ترین دوره های سیاسی کشور بود و طلاب جوان به تدریج گرایش فزاینده ای برای آگاهی و دخالت در امور سیاسی از خود بروز دادند.