فهرست کتاب


تفسیر سوره حمد

امام خمینی (ره)

جلسه دوم

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشّیطانِ الرَّجیم بِسْمِ اللَّه الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین کلام در این بود که این بسم اللَّه جار و مجرور، به چه متعلق است؟ ما عرض کردیم یکی از احتمالات این است که بسم اللَّه ای که در هر سوره ای هست، متعلق باشد به خود آن سوره، به آن چیزی که در آن سوره مناسب است.
مثل سوره حمد که بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ، این حمد به اسم اللَّه [واقع می شود ].
روی این زمینه که احتمال [دارد ]هر بسم اللَّه در هر سوره ای معنایش غیر بسم اللَّه سوره دیگر [باشد 5 ]هر سوره ای که بسم اللَّه دارد و متعلّق به آن چیز مناسبِ در آن سوره است؛ این با بسم اللَّه دیگری که در سوره دیگر است فرق می کند. حال که بنا بر این شد که بسم اللَّه مثلًا در «سوره حمد» متعلّق به «حمد» باشد، باید دید آن، چه اسمی است که حمد به آن واقع می شود؟ آن، چه اسمی است که ظهور از برای حق است و حمد به آن اسم واقع می شود؛ و در سوره دیگر، مثلًا قُلْ هُوَ اللَّهُ آن، چه اسمی است که با اللَّهُ أحَد و هُوَ اللَّهُ أحَدٌ مناسب است. در فقه هم این مسأله هست که اگر چنانچه یک بسم اللَّه را برای یک سوره ای گفتند، بخواهند یک سوره دیگر بخوانند، کافی نیست؛ باید بسم اللَّه را دوباره بگویند. این هم مناسب با همین معناست که این بسم اللَّه با آن بسم اللَّه فرق می کند. اگر بسم اللَّه ها این طور باشد که در همه جا یک معنی داشته باشد، دیگر بسم اللَّه این سوره و آن سوره دیگر با هم تفاوتی ندارد، چنانچه بعضی می گویند بسم اللَّه اصلًا جزو سوره نیست الّا در حمد، و من باب تبرک ذکر شده است؛ و این صحیح هم نیست.
حالا در این صورت که بسم اللَّه در حمد متعلّق به معنای حمد باشد، یک احتمال این بود که «الحمد» تمام مصادیق حمد باشد؛ حمد از هر حامدی، هر حامدی که حمد می گوید، این به اسم اللَّه حمد می گوید؛ یعنی گوینده خودش اسم است و همه اعضا و جوارحش هم از اسما هستند؛ و حمد که از انسان واقع می شود به اعتبار اینکه او اسم است، حمد به اسم خدا واقع می شود. شما هم که اسم دیگری هستید؛ زید هم یک اسم دیگر است. اینها هر کدام اسمای خدا هستند؛ یعنی مظاهر اسما، این جهت را توجّه کنید که در فاعل الهی که فاعل وجود است، با فاعلهای طبیعی این فرق هست- خیلی فرقها هست، یکی از فرقها هم این است- که آن چیزی که از مبدأ الهی، که به آن فاعل الهی گفته می شود صادر می شود، به طوری فانی در مصدر است که هیچ حیثیتی از خودش ندارد؛ هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد. حالا برای نزدیکتر شدن به ذهن [می گوییم ]مثل شعاع شمس می ماند به شمس، و لو این طور هم نیست، غیر از این است، بالاتر از این است؛ لکن شعاع شمس در مقابل شمس [از ]خودش هیچ استقلالی ندارد. در فاعل الهی که نفسِ ایجاد، نفسِ وجود از مبدأ خیر صادر می شود؛ این هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد؛ یعنی نه در تحقق و نه در بقا. نه یک موجودی است که اگر آن شعاع، شعاع وجودْ از آن گرفته بشود، بخواهد موجود باشد [بتواند ]تحقق داشته باشد، آنِ واحد هم نمی تواند. ممکن، همان طوری که در تحقق محتاج به مبدأ است، در بقا هم محتاج است؛ و چون هیچ حیثیتی از خودش ندارد و فانی در مبدأ است؛ از این جهت در عین حالی که ظهور اسماء اللَّه است، خودش اسماء اللَّه است، اسماء اللَّهِ فعلی است. در عین حالی که نورِ سماوات و ارض ظهورِ نور خداست؛ لکن اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ. در عین حالی که این ظهور اوست، نه این است که خود او باشد؛ لکن این ظاهر به طوری فانی در مبدأ ظهور است، و این موجود به طوری در مبدأ خود فانی هست و هیچ نحو استقلالی ندارد که این اوست و این ظهور، فانی در اوست. از این جهت گفته می شود که اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ. روی این مبنا که الف و لام، در «الحمد» الف و لام استغراق باشد و متعلّق باشد بسم اللَّه به «حمد»؛ یعنی هر حمدی از هر حامدی تحقق پیدا می کند، به «اسم اللَّه» تحقق پیدا می کند، اسم اللَّه اش هم همان خود حامد است؛ و به اعتباری حامد و محمود یکی است، ظهور و مظهر است: أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ، أعُوذُ بِکَ مِنْکَ. آن طور است که حامد، فانی در محمود است؛ از این جهت کَأَنَّهُ خود ثنا می کند خودش را. حیثیتی برای دیگری نیست تا ما بگوییم من او را ثنا می کنم، او خودش را ثنا می کند از باب اینکه فناست.
یک احتمال دیگر هست و آن این است که: الف و لام، الف و لام استغراق نباشد که افراد را تکثیر فردی باشد. اصلًا نفس طبیعتِ مجرد از همه خصوصیاتِ حمد، آن حمدی که هیچ نحوه تعیّنی ندارد [مراد باشد ]در اینجا بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه، یعنی حمدِ بی تعیّن، حمد مطلق.
روی این احتمال، حمدهای ما عکس آن احتمال [اوّل ]می شود. حمدهای ما برای او واقع نمی شود، آن حمدی که برای او واقع می شود آن حمدی است که خودش بکند. حمد غیر خودش، حمد متعیّن است و او نامحدود است. حمد محدود برای نامحدود واقع نمی شود.
آنجا گفته می شد که حمد واقع نمی شود الّا للَّه، شما خیال می کنید که از خط خوب تعریف می کنید؛ این تعریف از خداست، تعریف از خط نیست. خیال می کنید از نور تعریف می کنید؛ خیال می کنید مدح عالِم می کنید، این مدح عالِم نیست، مدح اللَّه است. آنجا این طور گفته می شد که تمام حمدها، هر چه حمد از هر حامدی که هست به او برمی گردد، برای اینکه هیچ کمالی در عالم نیست الّا کمال او؛ هیچ جمالی در عالم نیست الّا جمال او، خودشان چیزی نیستند، اگر این جلوه را بگیرند از موجودات، چیزی باقی نمی ماند. موجودات با این جلوه موجودند.
آنجا این طور گفته می شد که همه موجودات همان جلوه خدا هستند و همان نورند: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ؛ و اگر این جلوه گرفته بشود، موجودی باقی نمی ماند؛ و چون جلوه است و مدح هم برای کمال است؛ هیچ مدحی برای غیر او واقع نمی شود، برای اینکه کمالی غیر از کمال او در کار نیست؛ کمالِ اوست و ظهور کمالِ او کمالِ ذات اوست؛ و کمالِ او در مقام ظهور، کمال در مقام صفات، کمال در مقام ظهور؛ همه کمالات عالم، کمال اوست در مقام ظهور. هر کس هم که مدح برای یک کمالی می کند، پس هر مدحی که واقع می شود برای او واقع می شود.
آنجا این طور بود؛ در این احتمال دوم این است که حمد، «حمد مطلق» باشد نه حمدِ «کلّ حمد»، حمد مطلق، یعنی حمد بی قید، حمدی که هیچ قیدی در آن نیست. این حمدی که ماها می کنیم تمامش حمد متعیّن است، و برای متعیّن است. برای اینکه ما به موجود مطلق دسترسی نداریم تا برای او حمد کنیم. او را ادراک نمی کنیم تا حمدش کنیم. شما که می گویید الحمد للَّه، باز ادراک آن حقیقت نشده است، تا اینکه برای او حمد بکنید؛ و هر حمدی که واقع می شود، برای او واقع نمی شود، برای مظاهر او واقع می شود؛ عکس آنجا، آنجا هر حمدی واقع می شد برای غیر او واقع نمی شد. اینجا احتمال این است که هر حمدی واقع می شود برای او واقع نمی شود، الّا حمد خودش؛ الّا آن حمدی که خود او برای خودش می کند. بنا بر این، در بسم اللَّه این اسم، دیگر نمی تواند اسمِ به معنای اول باشد، اسم به معنای اینکه شما اسمید، آن هم اسم است؛ [بلکه ]آن اسم اللَّه و ظهور مطلق است، بی قید و علامت. مطلق بی قید است؛ که ظهور از غیب است و اسم غیب است؛ و با آن اسم، حمد واقع می شود؛ یعنی خود، خود را حمد می کند؛ ظهور برای یک مظهر حمد می کند. این هم یک احتمال است راجع به متعلَّق، این بسم اللَّه متعلّق به حمد [است حمد، یک وقت کل مصداق از حمد است، و یک وقت صرف وجود حمد است، آنکه هیچ قید ندارد. یک وقت تمام حمدهایی که واقع می شود، به غیر خدا واقع نمی شود، یک وقت هیچ حمدی برای خدا واقع نمی شود به معنای حمد مطلق، به معنای حمد محدود واقع می شود نه به معنای حمد مطلق. آن وقت الحمد للَّه، یعنی آن حمد مطلقی که هیچ قیدی ندارد، به آن اسمی که مناسب با آن است واقع می شود برای او. این هم یک احتمال است.
این معنا را هم احتمال داده اند که [بسم اللَّه ]متعلّق به خود سوره نباشد.
بعضی گفته اند به ظَهَر است: ظَهَرَ الوُجُودُ، بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم؛ یعنی هر چه پیدا بشود با اسم اللَّه پیدا می شود. این اسم، مبدأ ظهور همه موجودات است و این اسم، عبارت از همان است- شاید همان باشد- که در روایتی هست که: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشیئَةَ بِنَفْسِها ثُمَّ خَلَقَ الأَشیاءَ بِالْمَشیئَةِ.
مشیت را که عبارت از همان ظهور اول باشد، بنفسه خلق کرده است؛ یعنی بی واسطه است؛ همه چیزهای دیگر به مشیت واقع شده است و ظهر الوجود که احتمال می رود، [این است ]که ظهر الوجود به بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم متعلّقش سوره نباشد و متعلّقش یک چیز خارجی باشد، این احتمال هست. البته اهل ادب هم «أسْتَعینُ» و امثال ذلک که مناسب است در تقدیر گرفته اند. خوب استعانت هم اگر باشد، و لو اهل ادب خودشان توجه ندارند، اگر أسْتَعینُ بِاللَّهِ هم باشد، این أسْتَعینُ بِسْمِ اللَّه، یعنی هر کس هر استعانتی می کند، به اسم خدا استعانت می کند. نمی شود که کسی استعانت بکند بدون اسم خدا. نه این است که یک بسم اللَّه لفظی است و اینکه مثلًا أسْتَعینُ بسم اللَّه تشریفاتی باشد؛ یک واقعیتی است که اسم خدا ظهور اوست در همه چیز، و أسْتَعینُ بِسْمِ اللَّه استعانت به همین ظهور است؛ و همه چیز به این ظهور است، که این هم بازگشتش به اوست، و لو ادیب متوجه نباشد. این راجع به متعلّق بسم اللَّه و اینکه متعلَّق چیست.
راجع به اسم هم عرض کردم، اسم آن است که علامت مسمّی باشد؛ و چه چیز است که علامت مسمّی نباشد. هر چیزی را شما فرض کنید که یک نحوه وجودی دارد، این نحوه، ظهوری از اوست. علامتی است از او، منتها اسم به معنای علامت مراتبی دارد: یکی اسمی است که تمام معنای علامت است، یکی اسمی است که از او نازلتر است ... تا برسد به اخیره موجودات، همه علامت هستند، همه ظهور هستند، ظهور اسم هستند؛ لکن مراتب دارند. در روایت است: نَحْنُ الأسماءُ الْحُسنی . اسم اعلا در مقام ظهور، پیغمبر اکرم است، ائمه اطهار است. آنهایی که در مرتبه سیر و در مرتبه حرکت از نقص به کمال رسیده اند به آنجایی که وارسته شده اند از همه طبیعتها، از همه چیز؛ مثل ما نیستند که در چاه هستیم. ما هنوز حتّی راه نیفتاده ایم. اشخاصی هستند که از این چاه به راه افتاده اند، هجرت کرده اند: مَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِراً إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّه. یک احتمال این است که این هجرت، هجرت از خود به خدا باشد. «بیت» نفس خود انسان باشد، طایفه ای هستند که خارج شدند، هجرت کردند از «بیت» شان، از این بیت ظلمانی، از این نفسانیت: مُهَاجِرًا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ؛ تا رسیدند به آنجایی که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ»؛ به مرتبه ای رسیدند که دیگر از خود چیزی نیستند، «موت مطلق»، و اجرشان هم عَلَی اللَّه است؛ اجر دیگری [در کار نیست 6 ]دیگر بهشت مطرح نیست، دیگر تنعمات مطرح نیست، فقط اللَّه است. آنکه از «بیت نفسانیتش» خارج شد، حرکت کرد و مهاجرت کرد الی اللَّه و الی رسول اللَّه- که آن هم الی اللَّه است- ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ و پس از این هجرت، به مرتبه ای رسید که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ» دیگر از خودش هیچ نیست، هر چه هست از اوست؛ [اگر ]این را مشاهده کرد در این هجرت، اجرش هم عَلَی اللَّه است.
یک طایفه ای هستند که این طورند که هجرت کرده اند و به منتها هم رسیده اند، اجرشان هم عَلَی اللَّه است؛ همیشه هم در هجرتند آنها. یک طایفه ای هستند که هجرتی کرده اند؛ اما نرسیده اند به غایت هجرت که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ» باشد.
یک طایفه هم مثل ما هستند؛ اصلًا هجرتی نیست در کار، ما در همین ظلمتها هستیم، ماها [به سبب تعلق ]به دنیا و به طبیعت، و بالاتر از آن به انانیت خودمان در این چاه محبوسیم. ما در «بیت» هستیم؛ یعنی در بیت نفسانیت. روی این احتمال، نمی بینیم الّا خودمان [را هر چه می خواهیم برای خودمان می خواهیم. خودیم، خود است، غیر از خود هیچ نیست. ما تا حالا به فکر این نیفتاده ایم که هجرتی بکنیم، ما هر چه فکر داریم صرف همین جا می شود.
تمام نیروی الهی که به ما امانت داده اند، آن طوری که هست، ردشان نمی کنیم، همین جا صرف می کنیم و همین جا هستیم، و تا آخر هم همین جا می مانیم؛ و هر چه می گذرد از مبدأ بعیدتر می شویم؛ و هر چه بگذرد دیرتر می شود. در روایتی هست که پیغمبر اکرم با اصحابشان نشسته بودند، یک صدا بلند شد، پرسیدند چیست؟ فرمودند (به حسب این روایت) که: یک سنگی از لب جهنم حرکت کرده بود، بعد از هفتاد سال رسیده حالا به آخر جهنم، به آن چاهی که جهنم در آن است. این صدای افتادن آن است. گفته اند این اشاره ای به این بوده [که ]یک نفر آدم مُعوَج، هفتاد سالش بوده و مرده، هفتاد سال از آن طرف رفته [است ].
ماها از آن طرف رفتیم، منتها من هشتاد سال از آن طرف رفتم، شماها چند سال؛ و امیدوارم شما از آن طرف دیگر بروید. هر چه بر ما بگذرد، از این حبّ نفس است، از این انانیت است: أعدی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ. یک همچه تعبیری هست: [نفس ]از همه دشمنها بدتر است، از همه بتها بزرگتر است، مادرِ بتهاست: «مادر بتها، بت نفس شماست»، از همه بتها بیشتر، انسان به این [بت ]عبادت می کند، توجهش به این بیشتر است؛ و تا این بت را نشکند، نمی تواند الهی بشود؛ نمی شود هم بت باشد و هم خدا؛ این نمی شود هم انانیت باشد و هم الهیت باشد. تا از این «بیت»، از این بتخانه، از این بت رها نشویم و پشت نکنیم به این بت، و رو نکنیم به خدای تبارک و تعالی، و از این خانه خارج نشویم، یک موجودی هستیم به حسب واقع بت پرست، و لو به حسب ظاهر خدا [کهنه پرست اما خدا را به لفظ می گوییم و آنکه در دل ما هست خودمان است، خدا را هم برای خودمان می خواهیم. اگر خدا [را ]هم بخواهیم برای خودمان می خواهیم. لفظاً می ایستیم و نماز می خوانیم، إیّاکَ نَعْبُدُ و إیّاکَ نَسْتَعینُ می گوییم؛ ولی واقعاً عبادت، عبادت نفس است. وقتی توجه به خود باشد، همه جهات خودم باشم، همه چیز را برای خودم بخواهم. همه این گرفتاریهایی که برای بشر است از این نقطه به پا می شود. همه گرفتاریها از انانیت انسان است. تمام جنگهای عالم از این انانیت انسان پیدا می شود. مؤمنها با هم جنگ ندارند؛ اگر جنگی باشد بین دو نفر، باید بدانند که مؤمن نیستند. مؤمنها با هم جنگ ندارند. وقتی که ایمان نباشد و توجه، همه اش به خودش باشد، هر چیز را برای خودش بخواهد، هیاهو از اینجا به پا می شود؛ من برای خودم این مسند را می خواهم، شما هم برای خودتان می خواهید؛ جمع [امکان ]ندارد، تعارض می شود. من برای خودم این فرش را می خواهم، شما هم برای خودتان می خواهید؛ من برای خودم این ریاست توهّمی را می خواهم، شما هم برای خودت می خواهی. وقتی من برای خودم و شما هم برای خودتان، جمع هم امکان ندارد، دعوا می شود. آن [یکی ]این مملکت را برای خودش می خواهد، دیگری هم برای خودش می خواهد، جنگ می شود. این جنگها همه بین انانیتهاست، جنگهای عالم همه اش جنگهای انانیت است. انسان با انانیتش جنگ می کند و جنگها بین انانیتهاست. این انانیت در اولیا نیست؛ جنگ هم در اولیا نیست؛ اگر همه اولیا در یک جایی جمع بشوند، هیچ وقت با هم جنگ [نمی کنند 7 ]اصلًا با هم مخالفت پیدا نمی کنند، برای اینکه همه برای خداست، دیگر خودی نیست تا اینکه این بکشد آن طرف، آن بکشد آن طرف؛ تزاحم بشود، دعوا بشود. همه برای یک مبدأ است؛ برای یک جهت است.
و ما الآن در یک چاهی واقع شدیم، در یک ظلمت واقع شدیم که بالاترین ظلمتهاست؛ و آن ظلمت انانیت است؛ و اگر چنانچه از این ظلمت خارج نشویم، از این چاه خارج نشویم، از این انانیت بیرون نرویم، از این توجه به خود و خودخواهی، دیگران را هیچ [انگاشتن ]و همه را برای خود خواستن؛ هر چه طرح بشود آدم تا به نفع خودش است قبول می کند، واقعاً قبول می کند؛ به نفع خودش نباشد- حق هم باشد- قبول نمی کند. یک چیزی برای او باشد، فوراً باورش می آید، اگر به ضدش باشد اصلًا به این زودیها باورش نمی آید. اینها همه انانیت است. همه گرفتاریهای ما و همه گرفتاری شما و همه گرفتاری بشر در همین جاست.
نزاع سر خودخواهی است. نزاع سر این است که من می کشم طرف خودم، شما هم می کشید طرف خودتان. مادامی که این هست، الهیت در کار نیست؛ همان پرستش نفس است. حالا کی می تواند از این خارج بشود؟ بتی است، معبدی است و بتخانه ای است که آدم خودش در خودش [ساخته ]است؛ و کی می تواند [از آن ]خارج بشود؟ این یک دست غیبی می خواهد که بیاید دست انسان را بگیرد و خارج کند؛ همه انبیا هم برای این آمدند.
تمام انبیا که مبعوث شدند، تمام کتب آسمانی که آمده اند، برای این است که این انسان را از این بتخانه بیرونش بیاورند تا این بت را بشکند و خداپرست بشود. همه انبیا آمدند برای اینکه این عالم را یک عالم الهی اش کنند، بعد از اینکه یک عالم شیطانی است، یک عالمی است که حکومت [آن 8 ]حکومت شیطان است. آنکه در ما حکمفرماست، شیطان است؛ ما تابع شیطان هستیم. هوای نفس از جلوه های شیطان است؛ و حکومت در ما، حکومت شیطان است. هر عملی هم که می کنیم عمل شیطانی است؛ هر کاری بکنیم، مادامی که آن شیطان بزرگ که نفس است، نفس اماره است، مادامی که او هست، هر کاری هم ما انجام بدهیم، روی انانیت انجام می دهیم، روی انانیت که انجام دادیم، تبع شیطانیم، سلطنت شیطان الآن بر ما مستولی است. آن وقتی که هجرت بکنیم، و به تعلیم انبیا، به تعلیم اولیا هجرت بکنیم از این منزل، و پشت بکنیم به این انانیت، از این چاه داریم می رویم آن طرف؛ و اگر چنانچه کسی در دنیا موفق بشود، می رسد به آنجایی که در وهم من و شما نمی آید، پس عدم گردد و فانی می شود. کسی [که ]بخواهد کمال پیدا بکند، کسی [که ]بخواهد از این انانیت بیرون برود، باید با مجاهده هجرت بکند، مجاهده کند و این هجرت را انجام دهد. [طبق حدیث شریف ]از جهاد اصغر آمدید: وَ بَقیَ عَلَیْکُمُ الجِهادُ الأکْبَرُ. 1 [جهاد با نفس ]جهاد اکبر است، همه جهادهای دنیا، تابع این جهادند. اگر این جهاد را موفق شدیم، هر جهادی بکنیم جهاد [الهی ]است، اگر اینجا موفق نشدیم، همه اش شیطانی است، همه جهادها شیطانی است. در روایت است کسی که «خَرَج»، خارج شود برای جهاد که یک کنیزی پیدا بکند، یک مالی پیدا کند، این اجرش همان است؛ و آن کسی که [جهادش ] إلَی اللَّه» باشد، اجرش «عَلَی اللَّه» است.
سنخ فعلها فرق می کند. سنخ فعلی که از اولیا صادر می شود، با فعلی که از ماها صادر می شود [فرق می کند چون مبدأش فرق می کند. بی جهت نیست که ضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَقَلَیْنِ. خوب، یک دست فرود آوردن برای کشتن یک نفر آدم، البته یک جهتش آن است که تمام اسلام با تمام کفر مواجه شده بود، که اگر یوم الخندق شکست می خوردند، اسلام از دست می رفت. به این معنا یک جهت [هست ]یک جهت هم، قضیه آن خلوص و آن الهیتی [است ]که در مطلب است. آن آدمی که وقتی روی سینه آن شخص می نشیند و او تف می اندازد به او- به حسب نقل- بلند می شود، مبادا یک وقتی- با اینکه نبوده، مع ذلک احتیاط است- مبادا یک وقتی تأثیری کرده باشد و این [عمل ]از الهیتش افتاده باشد و جهت نفسانیت پیدا بکند، آن [آدم ]یک ضربتش، روحش بیشتر از همه عبادات است، آن روحی که عبادت را عبادت می کند. مشرک و غیر مشرک، آنکه بت می پرستد و آنکه نمی پرستد، همه یک ظواهری و یک ذکری و آدابی دارند، ظواهرش که مثل هم است؛ ابو سفیان هم نماز می خواند، معاویه هم امام جماعت بود؛ ظواهر همین ظواهر است؛ آنچه این نماز را بالا می برد، آن روحی است که دمیده می شود به نماز، آن روح اگر باشد نماز بالا می رود، نماز الهی می شود؛ و تا عبادت برای خودش باشد [نماز الهی نیست ].همه ما این طور هستیم. بازی ندهیم یکدیگر را.
همه عبادتمان برای خودمان است. آنکه خیلی آدم خوبی است برای بهشت عبادت می کند. شما بهشت را بردارید از روی اعمال، ببینیم کی عبادت می کند. بهشت را بردارید، ببینید کی عبادت می کند. علی می ماند و حوضش! که: عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ عانَقَها. یک دسته مردم این طورند، عبادت برای بهشت اصلًا مطرح نیست پیش آن کسی که از خودش گذشته و خارج شده از این بیت، و به مرتبه موت رسیده؛ پیش او لذات چیزی نیست، بهشت اصلًا مطرح نیست، غافل [است او ]مرده است او: أَدْرَکَهُ الْمَوْتُ؛ برای او این حرفها مطرح نیست، بهشت و جهنم همه علی السواء است پیش او. أوْ اثْنی عَلی ذاتِ اللَّهِ تعالی؛ ثنا کرده است برای خدا. او خدا را اهل اینکه عبادتش بکند یافته [است ].این یک مرتبه ای از مراتب آنهاست که عاشق عبادتند. او را سزاوار معبودیت یافته و عبادت می کنند. مراتب دیگر هم هست که در فکر ماها نیست.
اول قدم این است که از این بیت، بنا بگذارید خارج بشوید. اول قدم این است که انسان قیام کند، قیام للَّه؛ بیدار بشود، خواب نباشد مثل ما. ما الآن خوابیم در صورت بیدار، بیداری حیوانی است و خواب انسانی. ما خوابیم همه: النَّاسُ نیامٌ فَإذا ماتُوا انْتَبهُوا الآن نیام است، خواب است، وقتی که موت حاصل شد، آن وقت تنبه پیدا می شود که چه هیاهویی بوده است. [أنَّ ]جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛ یعنی الآن هم محیط است، منتها چون او در خدر طبیعت است، آدمی است که تخدیرش کرده اند، طبیعت تخدیرش کرده است، ادراک نمی کند. وقتی که این تخدیر برداشته بشود، می بیند که همه آتش شد. باید از این راه رفت، چاره نیست، ما را می برند؛ منتها ما را از آن طرف می برند. باید خودمان بیدار بشویم و از آن راه مستقیمی که باید برویم، برویم. باید تحت تربیت انبیا واقع بشویم.
انبیا همه آمدند آدم را درست کنند. یک نبی ای نیامده است که مقصدش این معنا نباشد که انسان را اصلاح کند. اقامه عدل، همین درست کردن انسانهاست. عدل، یک چیزی نیست الّا آنکه از انسان صادر می شود؛ ظلم هم آن است که از انسان صادر می شود. اقامه عدل، متحول کردن ظالم به عادل است، متحول کردن مشرک به مؤمن است. [نبی ]متحول می کند یک موجودی را که اگر رهایش بکنند به هاویه می رود، و به جهنم منتهی می شود؛ به یک موجودی که راه را به او می نمایند که این راه است. از این راه باید بروی. ما تا حالا راه نیفتاده ایم. هفتاد سالمان است، هشتاد سالمان است و هنوز راه نیفتاده ایم. تا حالا هجرت نکرده ایم. ما در زمین متوقف شده ایم و تا آخر هم همین طور می مانیم؛ ولی باید راه بیفتیم، چاره نیست. شما جوانها بهتر می توانید این راه را پیدا کنید؛ از ما گذشته؛ ما قدرتهایمان رفته است دیگر سراغ کارش. شما جوانها بهتر می توانید تهذیب نفس کنید؛ شما به ملکوت نزدیکتر هستید از پیرمردها. در شما آن ریشه های فساد کمتر است، رشدش کمتر است، آن طور رشد نکرده؛ هر روز بماند، رشدش زیادتر می شود. هر روز تأخیر بیندازید، مشکلتر می شود. یک پیر بخواهد اصلاح بشود، بسیار مشکل است؛ جوان زودتر اصلاح می شود. هزاران جوان اصلاح می شوند و یک پیر نمی شود. نگذارید برای ایام پیری؛ حالا که جوان هستید سیر خودتان را بکنید، شروع کنید. الآن خودتان را تبعِ تعلیمات انبیا کنید، مبدأ این است، از اینجا باید رفت. آنها راه را نشان داده اند، ما راه را نمی دانیم، آنها راه را می دانند، طبیبند و راه را می دانند. راه سلامت را می دانند؛ آنها راه سلامت را به ما گفته اند، می دانند؛ بخواهید سالم باشید، از آن راه باید بروید. باید از توجهاتی که به نفس هست، خودتان را کم کم خارج بکنید، البته مسأله ای نیست که به این زودی بشود، لکن کم کم خارج بکنید.
این همه آمال ما، زیر خاک خواهد رفت، تمام خواهد شد. این همه توجهات به خود، به ضررمان تمام می شود و تمام می شود. آنکه باقی می ماند آن است که مربوط به خداست: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ. آنکه است [باقی می ماند ].انسان یک ما عندکم دارد، یک ما عند اللَّه دارد، مادامی که به خود هست، به خود متوجه هست [به ما ]عندکم [توجه دارد همه اینها هم فانی خواهد شد، نفاد پیدا خواهند کرد؛ اما اگر چنانچه برگردد به خدا؛ آنجا به اسم «باقی» باقی است، بقا پیدا می کند.
کوشش کنید از این وضعی که دارید و داریم، و کوشش کنیم از این وضع بیرون برویم. آنهایی که در جهاد با کفار پیروز می شدند، باک نداشتند از اینکه طرفشان چقدر باشد. آنکه می گوید: اگر عرب با هم مجتمع بشوند، در مقابل من قرار بگیرند، من برنمی گردم؛ برای این است که قضیه، قضیه خداست؛ آنکه مال خداست، شکست تویش نیست، برگشت ندارد، برگشت به چه؟ آنهایی که جهاد می کردند و پیش می بردند؛ و بدون توجه به خودشان و آمال خودشان جلو می رفتند، آنها تا یک حدودی جهاد نفس کرده بودند. آنهایی که در مرتبه عالی بودند، در مرتبه عالی جهاد نفس بودند و آنهای دیگر هم به مراتب خودشان؛ تا این جهاد نشود، نمی شود؛ تا انسان پشت نکند به آمال خودش، پشت نکند به دنیا که همه اش همان آمال آدم است [نمی شود ].دنیای هر کس، همان آمالش است. از دنیا تکذیب شده است، از عالم طبیعت تکذیب نشده، از دنیا تکذیب شده [است ].
دنیا همان است که پیش شماست. خود شما توجه وقتی به نفستان دارید، خودتان دنیایید. دنیای هر کس آن است که در خودش است، آن تکذیب شده است؛ اما از شمس و قمر و طبیعت، هیچ تکذیب نشده؛ تعریف شده است، اینها مظاهر خداست.
آنی که انسان را بعید می کند از ساحت قدس و از کمال، دنیاست؛ و آن هم پیش خود آدم است، توجه به نفس است. خدا کند که موفق بشویم برای اینکه از چاه بیرون برویم، و تبعیت کنیم از اولیای خدا؛ که آنها از این مهلکه نجات پیدا کردند و خارج شدند؛ و أدْرَکَهُمُ الْمَوْتُ.

جلسه سوم

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ بسم اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعلَمِین صحبت در این بود که این بسم اللَّه متعلق به چیست. چند احتمال بود که عرض کردیم؛ و اساس فهم بعضی از این مسائل، این است که انسان رابطه ما بین حق و خلق را بداند، که این، چه نحو رابطه ای است. البته ما اکثراً به طور طوطی وار یا با قدم برهان- آن قدم بالاترش مال کسان دیگر است- [تصوراتی داریم ].این ربط موجودات به حق تعالی این طور نیست که موجودی به یک موجود دیگری ربط داشته باشد، مثل ربط پدر به پسر، پسر به پدر. این یک ربطی است که موجودی مستقل به موجودی مستقل [دارد رابطه ای هم بینشان هست، ربط شعاع شمس به شمس، هم- با اینکه یک مرتبه بالاتری است- باز هم شعاع شمس با شمس یک غیریّتی دارد و ربط موجودی به یک موجود دیگر است. ربط قوای نفس مجرد به نفس هم یک مرتبه بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است؛ لکن در ربط قوه باصره به نفس، قوه سامعه به نفس هم یک نحو تغایری، کثرتی هست؛ و اما ربط موجودات به مبدأ وجود، به حق تعالی را نمی شود از هیچ یک از این انواع ربطی که عرض کردم، حساب کرد. کتاب و سنت هم گاهی همین معنا را، همین معنا را، همین معنای ربط را به آن صورت که هست، افاده می فرمایند: تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ به تجلی تعبیر می شود. در دعای سمات: وَ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذی تَجَلَّیْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَکّاً خداوند [می فرماید: ]اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا 3 [با اینکه ]ملک الموت توفّی می کند، انسان هم اگر کسی را بکشد باز گفته می شود که او کشته است: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ، (ما رَمَیْتَ وَ رَمَیْتَ»، «رَمَیْتَ وَ ما رَمَیْتَ» یک تجلی است، یک نور است؛ و اگر این معنا را ما به برهان یا به طور طوطی وار ادراکش بکنیم، آن وقت در این آیات شریفه بعضی از مسائل معلوم می شود.
در احتمال اولی که دادیم که حمد، جمیع محامد باشد؛ متکثر به نحو کثرت ملاحظه بشود، اسم هم به طور کثرت ملاحظه بشود. آن احتمال این بود که هر حمدی که واقع می شود، ممکن نیست واقع بشود الّا برای حق تعالی. برای اینکه حمد به جلوه ها واقع می شود و جلوه همان ظهور اوست؛ بالاتر از ظهور شمس در شعاع است و ظهور نفس در سمع و بصر.
در عین حالی که حمد برای مظاهر است، اسمای متکثره برای خود حق تعالی هم هست. در احتمال دوم هم که گفتیم: حمد، حمد مطلق باشد؛ و دنبالش گفته شد که عکس احتمال اول است، یعنی هیچ حمدی از حامدی برای او واقع نمی شود. روی این مطلب، و لو اینکه حمد برای مظاهر واقع می شود و این مظاهر ظهور اوست، حمد مطلق از ما واقع نمی شود و برای مطلق واقع نمی شود، لکن از باب اینکه تمام این کثرات مضمحلّ در آن موجود مطلقند، حمد برای او واقع می شود؛ در نظر کثرت و نظر وحدت فرق می کند. در نظر کثرت به حسب این احتمال ثانی، هیچ حمدی برای وجود مطلق واقع نمی شود؛ و به نظر اضمحلال کثرات در وحدت، همه حمدها بر او واقع می شود. به حسب این دو احتمال، آیه شریفه از اول تا آخر، معانی اش فرق می کند به حسب اینکه «الحمد» [مفید ]استغراق باشد، و اسم، اسمای متکثره [باشد که: ] کل موجودٍ اسم»، آن وقت «اللَّه» و «رحمن» و «رحیم» که در بسم اللَّه واقع شده است، معانی اش با «اللَّه» و «رحمن» و «رحیم» به حسب آن احتمال دیگر فرق می کند، [روی این لحاظ که ]اسم، اسم ظاهر است و هر اسمی با اسم دیگر فرق دارد، ملاحظه مرتبه کثرت است.
در ملاحظه مرتبه کثرت، «اسم»، اسمِ «اللَّه» است؛ لکن در مقام کثرات، در مقام تفصیل. این «اللَّه» تجلی حق تعالی به اسم اعظم است.
تجلی در موجودات به اسم اعظم [است ]. رحمن» تجلی به رحمانیّت است در مقام فعل، و هکذا «رحیم». رَبِّ الْعلَمِین و إیّاک نعبد هم، همین طور با احتمال دیگر فرق می کند.
در احتمال ثانی که حمد، حمد مطلق باشد، حمد بدون هیچ قید باشد، «اسم»، «اللَّه»، «رحمن»، «رحیم» تا آخر سوره فرق می کند. آنجا همه موجودات اسم بودند؛ هر موجودی اسم بود؛ در هر عملی، اسم معنایش فرق داشت با عمل دیگر؛ اینجا که حمد مطلق است، حمد مطلق به «اسمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» [واقع می شود ].حمد مطلق مال «اللَّه» است.
حمد مطلق با اسمی که اسم ظهور مقام ذات است، یعنی در مقام ذات است، یعنی در مقام اسماء اللَّه، در مقام ذات [واقع می شود ]. اللَّه» اسم جامع مقام ذات است نه مقام ظهور؛ «اسم» هم جلوه همان است؛ «رحمان» هم رحمانیّت مقام ذات؛ «رحیم» هم رحیمیّت مقام ذات است؛ و همین طور «ربّ» و هکذا ....
اینها به حسب قدمهای برهانی [است. ]در فلسفه اعلا، نه در فلسفه های متعارف، برهان بر این معانی هست، لکن همه اینها غیر آن است که اولیا می یافتند. اولیا با قدم سلوک از منازل گذشته، و می یافتند واقع را، مشاهده می کردند.
اولیا نمی توانند مشاهدات خودشان را برای مردم بیان کنند، قرآن هم نازل شده، متنزل شده است، رسیده است به جایی که با این مردم در بند و در چاه ضلالت، مخاطبه کند. دست و زبان پیغمبر اکرم هم بسته است، نمی توانند آن را که واقعیت است برسانند مگر متنزل [کنند 9 ]تنزل [بدهند ].قرآن مراتب دارد، هفت بطن یا هفتاد بطن از برای قرآن است؛ از این بطون تنزل کرده است تا رسیده است به جایی که با ما می خواهد صحبت کند. خدا خودش را با شتر معرفی می کند: أَ فَلَا یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ؛ و این برای ما تأسف آور است که به همین موجودات نازل: به شمس، به سماء، به ارض، به خود آدم [بخواهیم به خدا معرفت پیدا کنیم. ]زبان انبیا عقده داشته: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی، وَ یَسِّرْ لِی أمْرِی، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِّسَانِی؛ عقده ها در زبانشان، نه در قلبشان بوده است. نمی توانستند آنچه یافته اند آن طور که یافته اند بگویند، گفتنی نبوده است. از این جهت با مثال با نظایر می خواستند چیزی به ما بفهمانند.
خوب وقتی که خدا با شتر معرفی بشود، معلوم است که مرتبه ما چه مرتبه ای است، مرتبه همان حیوان است؛ و معرفتی که ما از آن پیدا می کنیم چه معرفتی است، یک چیز بسیار ناقص [است ].
آن جایی هم که گاهی [مطلبی ]ذکر می شود راجع به انبیا: فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی صَعِقًا، موسی بعد از اینکه تحت ربوبیّت حق تعالی واقع شد و از این منازل گذشت، آن وقت عرض کرد: أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ؛ به من خودت را ارائه بده. ارائه بده، یعنی من با چشمم ببینمت.
اینکه از یک نبی بزرگی صادر نمی شود، آن نحو ارائه و آن نحو رؤیتی که مناسب با مرئی و رائی که دست ما به آن نمی رسد. در عین حالی که به آنجا رسیده بود که متکلم بود، با خدا تکلم می کرد، [عرض کرد: ]رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ؛ جواب آمد که لَن تَرَانِی؛ یعنی- محتملًا- تا موسی هستی، رؤیت نمی شود، تا تو هستی نمی شود؛ لکن مأیوسش نکرد؛ ارجاعش کرد به اینکه: انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ. این «جبل» چیست؟ این جبلی که تجلی حق بر موسی نمی شود و بر آن می شود، این «جبل طور» است. آیا این تجلی، یک تجلی بود که اگر آن روز مردم در کوه طور بودند، آن را می دیدند؟
[آیا ]مثل [رؤیت ]شمس بود؟ این وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ، وعده ملاقات است؛ نمی بینی وَ لکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانهُ فَسَوْفَ تَرَانِی. محتمل است که «إسْتَقَرَّ عَلی مَکانِهِ» مراد این جبل باشد؛ این جبل محتمل است که همان انانیّت، نفس موسی بوده [باشد ]که باز بقایا داشته است، با همان تجلی جبل را «دک» کرد، به هم زد اوضاع انانیّت را، و موسی به مقام موت رسید: خَرَّ مُوسَی صَعِقاً.
برای ما اینها قصه است. آنچه آنها با قدمِ شهود یافته اند، برای ما که در این ظلمتکده هستیم، به صورت قصه است. جبل طور را برای ما گفته اند؛ تجلی هم به نظر ما می آید که یک نوری بوده است از کوه طور، که موسی دیده، دیگران هم می دیدند. اگر نور حسی بود، خوب همه می دیدند. جبرئیل امین قرائت می کرد قرآن را برای رسول خدا، لکن آنهایی که آنجا بودند می شنیدند؟! ما یک شبحی می بینیم و از اصل غفلت داریم، از دور یک مسأله ای می شنویم. انبیا مثل آن آدمی هستند که خوابی دیده، چیزی مشاهده کرده، لکن زبانش عقده دارد و مردم هم همه کر هستند: «من گنگ خواب دیده [و ....»؛ ]هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزیم از شنیدن. گفته اند، لکن برای ما نیست؛ ما همان اموری که قابل فهممان است می فهمیم. قرآن همه چیز دارد، احکام شرعیه ظاهریه دارد، قصه هایی دارد که لبابش را ما نمی توانیم بفهمیم، ظواهرش را می فهمیم. برای همه هم هست، یک چیزی است که همه از آن استفاده می کنند؛ لکن آن استفاده ای که باید بشود [نمی شود ].آن استفاده را به حسب: إنَّما یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ، خود رسول اللَّه می بَرد.
دیگران محرومند مگر به تعلیم او، اولیا هم با تعلیم او. در عین حال باز نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ، عَلَی قَلْبِکَ نازل شده، تنزّل کرده، و با دست روح الامین آمده؛ لکن رسول اللَّه در مقام تنزل، این نزول هست، یک مقامی است که از خود او اخذ می کند؛ إِنَّا أَنْزَلْنهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، جمعاً او نازل می کند فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وارد می شود؛ ولی در مقام تنزل، [مرتبه ]بالاتر روح الامین است. آن هم که به قلب او وارد می شود، باید نازل بشود به مراتب: از این بطن به آن بطن، از این حد به آن حد، تا برسد به حدی که به صورت الفاظ درآید.
قرآن که از مقوله سمع و بصر نیست، از مقوله الفاظ نیست، از مقوله اعراض نیست؛ لکن متنزلش کردند برای ما که کور و کر هستیم، تا آنجایی که بشود این کور و کرها هم از آن استفاده ای بکنند. آنهایی که آن استفاده ها را می کردند، وضع تربیتشان یک جور دیگر بود، وضع تلقی شان از کتاب، از قرآن یک نحو دیگری بود، وضع توجهشان به مبدئی که قرآن از آن نازل شده است، یک طور دیگری بود؛ غیر از این اوضاعی است که در اینجاست. همان طوری که جلوه حق تعالی از غیب ظاهر می شود و متنزل می شود، می آید تا همین عالم طبیعت؛ همان فرقی که ما بین عالم طبیعت، عالم جسم، عالم ظاهر با مراتب غیب هست؛ الی ما شاء اللَّه، تا به مرتبه جلوه اول برسد، همان فرق ما بین ادراکات ما و بعد از ما بالاترها، و بعد از بالاترها و بالاترها [هست؛ ]تا برسد به آن مرتبه ای که اولیای خاص خدا و انبیا در آن مرتبه هستند. آن جلوه ای که برای حضرت موسی [واقع شد 10 ]آنجا می فرماید: فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ؛ و در دعای سمات: بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذی تَجَلَّیْتَ لِلْجَبَلِ و آنجا هم [فرمود: ]یا موسی إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ، تجلی برای شجر، یک جا إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ، یک جا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ، یک جا بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذی تَجَلَّیْتَ لِلْجَبَلِ، همه اش صحیح است، و هر کدام در مقام خودش تمام است.
ما بخواهیم یاد بگیریم قرآن را، باید چه بکنیم؟ این مسائل به آن معنا تعلیم و تعلمی نیست.
ما وقتی بخواهیم قرآن را نگاه کنیم و همین تفاسیری که متعارف است نگاه کنیم، بعضی شان به این معانی اشاره دارند؛ همین تعلیم و تعلم با کر و کورهاست. قرآن همه مسائل را دارد؛ لکن آن کسی که ادراک می کند إنَّما یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ است. قرآن را آنکه مخاطبش است می فهمد؛ و معلوم است آن کسی که «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است و قرآن را می فهمد، آن مرتبه ای از قرآن است که: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ، «نَزَلَ عَلی قَلْبِهِ» این را غیر از خود او نمی تواند مشاهده کند. قضیه، قضیه ادراک عقلی نیست، قدم برهان نیست، قضیه مشاهده است، آن هم «مشاهده غیبیه». مشاهده با چشم نیست، مشاهده با نفس نیست، مشاهده با عقل نیست، با قلب نیست. آن قلبی که قلب عالم است، قلب نبی، مشاهده با اوست، دریافته، لکن نمی تواند بیان کند؛ مگر در لفافه امثله و الفاظ، به یک آدمی که کور است چطور شما می توانید بفهمانید که نور چیست؟ با چه زبانی، با چه حرفی؟ جز این است که می گویی نور یک چیزی [است که ]روشن می کند؟ آدمی که ندیده است نور را، چطور آن کسی که نور را دیده می تواند به او افهام کند؟ جز اینکه عقده در لسانش هست؛ و این عقده برای این است که طرف، عقده در گوشش است؛ آن عقده ای که در لسان انبیا بود، پیغمبر اکرم عقده اش از همه بیشتر بود، برای اینکه آنچه او یافته بود، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود، برای چه کسی بیان بکند، مگر آنکه رسیده [باشد ]به مقام ولایت تامه. شاید یکی از معانی ما أُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ ما أُوذیتُ - اگر وارد شده باشد از رسول اللَّه- این باشد که یک آدمی که آنچه را باید برساند نتواند برساند؛ آنکه کسی را نیابد که به او آنچه یافته بگوید، تأثر دارد. [خصوصاً ]آنچه که او یافته بود، فوق همه آنها بود که سایرین یافته بودند؛ و کسی که یافته است اموری [را ]و میل دارد همه بیابند، و نتواند برساند، تأثر [ش چقدر است؟ ]آن پدری که می خواهد بچه اش شمس را ببیند، ولی بچه کور است، تأثرش چقدر است؟ بخواهد افهام کند چه بگوید؟ چه بگوید که این نور را بفهمد؟
عناوینی که همه اش مجهول [است 11 ]جز مجهولات چیزی نیست.
الْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْأکْبَرُ؛ یک حجاب بزرگ همین علم است؛ سرگرم می کند انسان را به همین مفاهیم کلیه عقلیه، و از راه بازش می دارد.
حجاب است برای اولیا؛ و هر چه علم زیادتر بشود، حجاب غلیظتر می شود. علقه انسان به همان علمی که دارد [است که ]گاهی هم عالم خیال می کند همه اش همین است. انسان از باب اینکه خودخواه هست، مگر اینکه از این جلد بیرون برود، هر علمی را که یافته است، ادراک کرده و خوانده، همه کمالات را منحصر به آن می داند. فقیه خیال می کند غیر فقه چیز دیگر نیست در عالم؛ عارف هم خیال می کند غیر عرفان چیزی نیست؛ فیلسوف هم خیال می کند غیر فلسفه چیزی نیست؛ مهندس هم خیال می کند غیر هندسه چیزی نیست. حالا یا علم را فقط عبارت از آن می دانند که با مشاهده و با تجربه و اینها باشد، این را علم می دانند، ما بقی را دیگر علم نمی دانند. [...]این حجاب بزرگی است برای همه.
حجابهای زیادی هست که غلیظتر از همه، همین حجاب علم است؛ یعنی آنچه باید با آن راه را پیدا کند، همان مانع بشود؛ علمی که باید انسان را هدایت کند، مانع از هدایت بشود؛ و علمهای رسمی همه همین طورند که انسان را از آنچه باید باشد، محجوب می کنند؛ خودخواهی می آورند.
وقتی علم در یک قلب غیر مهذب وارد بشود، انسان را به عقب می برد.
هر چه انباشته تر باشد، مصایبش زیادتر است. وقتی یک زمین شوره زار [یا ]سنگلاخ باشد، هر چه تخم در آن بکارند نتیجه نمی دهد. یک زمین شوره زار، قلب محجوب، غیر مهذب، قلبی که از اسم خدا هم می ترسد [بی حاصل است. ]بعضیها از مسائل فلسفی- با اینکه فلسفه یک علم رسمی است- چنان رم می کنند که خیال می کنند یک ماری است. فیلسوف هم از عرفان آن طور رم می کند. عارف هم همین طور است، [تا ]بالاتر ...
همه علوم رسمی «سر به سر قیل است و قال».
و من نمی دانم ما کی [می توانیم ]لا اقل آن طور خودمان را مهذب کنیم که این علوم رسمی خیلی مانعمان نشود؛ از خدا مانعمان نشود، از ذکر اللَّه مانعمان نشود. این هم خودش یک مسأله ای است. اشتغال به علم، اسباب این نشود که از خدا غافل بشویم؛ اشتغال به علم، اسباب این نشود که یک غرور پیدا بشود که ما را از مبدأ کمال دور کند. این غروری که در ملاها هست، چه آنهایی که علوم مادی و طبیعی دارند و چه آنهایی که علوم شرعی دارند یا علوم عقلی دارند. این، اگر قلب مهذب نباشد، یک غروری می آورد؛ همان غروری که انسان را از خدا بکلی بازمی دارد.
وقتی مشغول مطالعه است، غرق در مطالعه است، وقتی مشغول نماز است، پیشِ نماز نیست. یکی از دوستان ما بود- خدا رحمتش کند- می گفت که: یادم نیست بگذار بایستم نماز، یادم بیاید. کأنّه انسان وقتی وارد می شود به نماز، تو [ی ]نماز نیست، اصلًا به خدا توجه ندارد، قلبش آنجا نیست، قلبش جای دیگر است؛ شاید فکر این باشد که مسأله علمی را حل کند. این علمی که مقدمه برای رسیدن به مقصود است، انسان را از مقصود بازدارد. علم شرعی است، علم تفسیر است، علم توحید است، لکن در قلب غیر مهیا، غیر مهذب، علم توحید هم یک غل و بندی است که نمی گذارد، مانع می شود، علوم شرعی هم همین طورند، اینها همه وسیله اند. علوم شرعی، مسائل شرعیه یک وسایلی هستند، آنها وسایل عمل هستند، [عمل ]هم وسیله است. همه برای یک مقصدند، همه برای اینند که بیدار بشود این نفس، از این حجابهایی که همه برای ما ظلمانی است، از این ظلمتها بیرون برود، بعد برسد به حجابهای نورانی. مثل اینکه چنین تعبیری هست که: إنَّ للَّهِ سَبْعینَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ، همین طور نه «مِنْ ظُلُماتٍ»، آنها هم که نور هستند، باز حجاب هستند. ما هنوز از حجابهای ظلمانی بیرون نرفته ایم، ما توی حجابها می لولیم و تا آخر هم [معلوم نیست ]چه خواهد شد؟! علم در نفوس ما تأثیری نکرده، الّا تأثیر سوء؛ علوم شرعیه، علوم عقلیه، اینهایی که این بیچاره ها اسمش را ذهنیات می گذارند، اینهایی که این محجوبها «ذهنیات» می گویند، [واقعاً ذهنیات ]هستند، یعنی عینیت ندارند، اینها وسیله اند برای رسیدن به مقصد؛ و هر کدام ما را بازدارند از آن مقصد، دیگر علم نیست، این حجاب است، ظلمت است، حجاب ظلمانی است. هر علمی که انسان را بازدارد از مقصد، از آنچه که برای آن انبیا آمدند، [حجاب است. ]انبیا آمدند مردم را از این دنیا، از این ظلمتها بیرون بکشند؛ و به مبدأ نور برسانند، مبدأ نور، انوار نه، نور مطلق؛ می خواهند انسان را فانی کنند در نور مطلق، این قطره را در آن دریا فانی کنند- البته مثال منطبق نیست- تمام انبیا برای همین آمده اند و تمام علوم وسیله است و عینیت مال آن نور است، «ما عدمهاییم»، اصلمان از آنجاست، عینیت مال آنجاست. همه انبیا هم آمده اند که ما را از این ظلمتها بیرون بکشند و به نور برسانند، نه به انوار، از حجابهای ظلمانی، و از حجابهای نورانی بیرون بکشند و به نور مطلق متصل کنند.
گاهی علم توحید هم حجاب است. علم توحید است، برهان اقامه می کند بر وجود حق تعالی؛ لکن محجوب است از او. همین برهان دورش می کند، از آنچه که باید باشد دورش می کند. انبیا قدمشان این طور نبوده؛ اولیا و انبیا قدمشان، قدم برهانی نبوده؛ آنها برهان می دانستند؛ اما قضیه، قضیه اثبات واجب به برهان نبوده. مَتی غِبْتَ: کی غایب بودی. حضرت سید الشهدا می فرمایند: عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً آن چشمی که نمی بیند تو حاضری و مراقبی، کور باشد، و کور هم هست. اول مرتبه قیام است: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِواحِدَةٍ أَن تَقُومُوا للَّهِ. اصحاب سیر هم این را منزل اول دانسته اند؛ شاید هم مقدمه باشد و منزل نباشد.
در منازل السائرین این را منزل اول دانسته؛ لکن ممکن است که این اصلًا مقدمه باشد، منزل بعد باشد. اول این است که یک وصیت، یک موعظه به وسیله یک موجودی که خودش یافته است [صادر می شود ]و می فرماید به آنها بگو که: إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوحِدَةٍ؛ فقط یک موعظه، فقط اینکه قیام کنید برای خدا. همه چیز از اینجا شروع می شود، همه مسائل از اینجا شروع می شود که «قیام للَّه» باشد، انسان نهضت کند برای خدا، بایستد برای خدا، از این خواب بیدار بشود. کأنّه [امر می کند ]به این خوابها، به اینهایی که افتاده اند آنجا و خوابند و بیهوش، بگو که من به شماها یک موعظه دارم و آن این است که بلند شوید از جا برای خدا، قیام کنید برای خدا، راه بیفتید؛ و ما همین یک موعظه را هم تا حالا گوش نکرده ایم، برای او راه نیفتاده ایم. راه افتادنمان برای خودمان است؛ آنها هم که خیلی خوب هستند باز برای خودشان. بله اولیایی هستند که یک جور دیگرند؛ آن موعظه برای ما خوابهاست، آنها رسیده اند، بالا هستند. ما را خواهند برد، این معنا را هیچ کس نمی تواند [انکار کند 12 ]ما الآن اینجا هستیم و موکلهایی که بر همه قوای ما تسلط دارند، دارند ما را می برند. آن قوا دارند ما را به آن طرف می کشند؛ از اول که در طبیعت هستیم دارند می کشند ما را [به ]طرف جای دیگر، ما خواهیم رفت، لکن خواهیم رفت با ظلمتها، با حجابها.
حب دنیا، مبدأ همه چیز است. حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ. مبدأ همه خطایا همین است. حب دنیا، گاهی وقتها انسان را به آنجا می رساند که اگر موحد هم هست، لکن اگر اعتقادش باشد که خدا از او دنیا را گرفته، در قلبش کدورتی حاصل می شود، یک بغضی حاصل می شود.
گفته شده است آن آخری که انسان می خواهد ارتحال کند از این عالم، می آیند شیاطینی که می خواهند نگذارند این آدم، موحد از این عالم بیرون برود، می آورند جلوی رویش چیزهایی را که دوست دارد. طلبه مثلًا کتاب دوست دارد، کتابش را می آورند می گویند که ما آتش می زنیم، برگرد از این عقیده ای که داری و الّا اینها را آتش می زنیم. آنکه علاقه به فرزند دارد، آنکه علاقه به چیز دیگر دارد [همین طور است ].
خیال نکنید که اهل دنیا عبارت از آنهایند که مثلًا کاخ دارند؛ ممکن است یک نفر خیلی هم کاخ داشته باشد، اهل دنیا نباشد، یک طلبه ای یک کتاب داشته باشد، اهل دنیا باشد، علاقه داشته باشد. میزان علاقه است؛ میزان دنیا، آن علایقی است که انسان به این اشیاء دارد؛ و این علایق ممکن است آن دم آخر که انسان ببیند دارد از علایقش جدا می شود، دشمنی بیاورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از این عالم برود.
علایق را باید کم بکنیم؛ علاقه ها باید کم بشود، طبیعتاً ما از اینجا می رویم؛ [و ]علی ایّ حال چه علاقه قلبی به چیزی داشته باشیم یا نداشته باشیم، فرقی به حال [ما ]نمی کند. شما فرض کنید که علاقه داشته باشید به این کتابتان یا نداشته باشید، کتاب مال شماست؛ از آن هم استفاده می کنید. علاقه داشته باشید به این خانه یا نداشته باشید، این خانه مال شماست، استفاده هم می کنید. علاقه را کم کنید، علاقه را تا می توانید از بین ببرید. آنکه انسان را گرفتار می کند، این علاقه ای است که انسان دارد، آن هم از حبّ نفس است، مبدأ همان حبّ نفس است. حبّ دنیا، حبّ نفس، حبّ ریاست، یک دردی است که انسان را به هلاکت می رساند.
حبّ مسند، حبّ مسجد، همه اینها دنیاست، علایق دنیاست؛ حجابهایی است که «بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ». دائم ننشینیم و بگوییم آنهایی که دارای کذا و کذا هستند چنین و چنانند. ببینید خودتان در آن حدی که هستید چطورید؛ علاقه شما به آن چیزی که دارید چقدر قوّت دارد، و روی این علاقه هست شما به او ایراد می گیرید.
اگر این حبّ نفس و خودخواهی نباشد، انسان از دیگران عیب نمی گیرد. این عیب گیریهایی که بعضی از ما نسبت به دیگران می کنیم، همه اش برای این است که ما خودمان را- برای آن حبّ نفسی که داریم- خیلی مهذب و صحیح و آدم کامل می دانیم و دیگران را معیوب می دانیم و به عیبشان ایراد می گیریم. در آن شعر هست که یک آقایی- شعرش را نمی خواهم بخوانم- به یک کسی اشکال کرد. [او ]گفت من همینهایی که می گویی هستم، اما تو آن طور که می نمایی هستی؟ ما که داریم در جامعه نمایش می دهیم که ما برای خدا درس می خوانیم، درس شریعت می خوانیم، چون درس شریعت [می خوانیم، پس ]از جند اللَّه هستیم و اسم خودمان را جند اللَّه گذاشته ایم، ما آن طوری که ظواهرمان هست، هستیم؟ همین مقدارِ خیلی نازل، که این ظواهر با باطن همگام باشند، نه منافی باشند، ظاهر یک جور و باطن یک جور. مگر نفاق غیر از این است؟
نفاق همه اش این نیست که اظهار دیانت بکند و نباشد، مثل ابو سفیان. این هم نفاق است که اظهار بکند من یک آدم کذا و کذا هستم، و خلافش باشد؛ این هم نفاق است، اینها هم از منافقینند، منتها یکی آن مرتبه است، یکی هم این مرتبه است.
بالاخره باید از این دنیا رفت و گفته نشود که اینها دعوت به آن طرف می کنند و اینجا نه! انبیا در عین حالی که همه دعوتهایشان برای آنجا بود، اینجا عدالت را رواج می دادند. پیغمبر اکرم در عین حالی که یک موجود الهی بود، به او نسبت می دهند که فرمود: لَیُغانُ عَلی قَلْبی وَ إنّی لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ فی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةٍ. همین معاشرت کردن با اشخاصی که ناباب بودند، موجب کدورت می شود. یک کسی که دائم الحضور باید باشد پیش محبوبش، اگر یک نفر که خیلی آدم صحیح و خوبی است، پیش او برود و مثلًا بخواهد مسأله بپرسد، لکن این بازمی دارد او را به همین مقدار، از آن مرتبه ای که می خواهد باشد. در عین حال که این هم حضور است، این آدمی که با او صحبت می کند در نظر او از مظاهر است؛ لکن از آن مرتبه ای که او می خواهد دائم الحضور باشد در آن مرتبه، بازش می دارد. لَیُغانُ عَلی قَلْبی وَ إنّی لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ فی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةٍ، یک چنین چیزی از پیغمبر نقل شده است، که اشتغال به این طور مسائل، حجاب است برای ما؛ و ما باید از این حجاب بیرون بیاییم. لا اقل این مقدار که نمایش می دهیم باشیم؛ نه غیر آنکه نمایش می دهیم باشیم. اگر در جبهه مان آثار سجود هست، که للَّه داریم کار می کنیم، در نماز ریا نکنیم دیگر. اگر خیلی خودمان را مقدس جلوه می دهیم، ربا نخوریم، کلاه نگذاریم سر دیگران و هکذا ....
اینکه خیال کردند که این علوم معنوی، مردم را از فعالیت بازمی دارند، این اشتباه است؛ همان آدمی که این علوم معنوی را به مردم یاد می داد و کسی هم مثل او بعد از رسول اللَّه حقایق را نمی دانست، همان روزی که با او بیعت کردند- به حسب تاریخ- کلنگش را برداشت، رفت سراغ فعالیتش، منافات با هم ندارد. اینهایی که به خیال خودشان از دعا و ذکر و [امثال ]اینها مردم را پرهیز می دهند که بچسبند این مردم به دنیا، اینها هم نمی دانند قصه چیست، اینها نمی دانند که همین دعا و همین چیزها آدم را می سازد، به طوری که [با ]دنیا هم آن طوری که باید با آن رفتار کند، می کند.
عدل را همین انبیایی که همه مصایب برای آنها بود و اهل ذکر و فکر و همه چیز بودند، در دنیا اقامه کردند، به ضد ستمگرها قیام کردند؛ همان حسین بن علی- سلام اللَّه علیه- [قیام ]کرد که دعای یوم العرفه اش را می بینید چیست. همان دعاها مبدأ این طور مسائل می شود، همان توجهات به خدا. این ادعیه انسان را متوجه می کند به مبدأ غیبی. اگر انسان درست بخواند، همان توجه به مبدأ غیبی موجب این می شود که انسان علایقش به خودش کم بشود؛ و این نه مانع از فعالیت است؛ خیر، این فعالیت هم می آورد، لکن فعالیت برای خودش نیست. می فهمد که باید فعالیت کند برای بندگان خدا؛ خدمت به خداست.
اینهایی که از کتب ادعیه انتقاد می کنند، برای این است که نمی دانند، جاهلند، بیچاره اند؛ نمی دانند که این کتب ادعیه چطور انسان می سازد.
این دعاهایی که از ائمه ما وارد شده است، مثل مناجات شعبانیه، مثل کمیل، دعای حضرت سید الشهدا- سلام اللَّه علیه- سمات، اینها چطور انسان درست می کنند. همان که آن دعای شعبانیه را می خواند، شمشیر [هم ]می کشد. در روایت است که همه ائمه دعای شعبانیه می خواندند.
من ندیدم که در سایر ادعیه که این طور تعبیر شده باشد که همه ائمه می خواندند. همان که این دعای شعبانیه را می خواند، همان شمشیر می کِشد و با کفار جنگ می کند. این ادعیه انسان را از این ظلمت بیرون می برد؛ وقتی که از این ظلمت بیرون رفت، یک انسانی می شود که برای خدا کار می کند؛ کار می کند اما برای خدا، شمشیر می زند برای خدا، مقاتله می کند برای خدا، قیامش برای خداست. نه این است که ادعیه بازمی دارد انسان را از اینهایی که آن آقایان می گویند. آنها همه آمالشان همین جاست. هر چه ماورای اینجا باشد ذهنیات است در نظر آقایان، و یک وقت هم به آن می رسند که ببینند آنها عینیات بوده، اینها ذهنیات است. همین ادعیه و همین خطبه ها، و همین نهج البلاغه و همین مفاتیح الجنان و همین کتابهایی که ادعیه هستند، اینها همه کمک انسانند، در اینکه انسان را آدم کنند.
وقتی یک انسانی آدم شد، به همه این مسائل عمل می کند، زراعت هم می کند، لکن زراعتی که برای خداست؛ جنگ هم می کند. همه این جنگهایی که در مقابل کفار و در مقابل ستمگرها شده، از اصحاب توحید و از این دعاخوانها بوده [است ].آنهایی که در رکاب رسول خدا، در رکاب امیر المؤمنین بودند، اکثراً اهل این جور عبادات زیاد بودند. خود حضرت امیر در بحبوحه جنگ ایستاده بود، نماز می خواند. آنجا قتال بود و او نمازش را می خواند. قتال هم می کرد، نماز هم می خواند. وقتی هم در همان بحبوحه جنگ از او یک مطلبی را پرسیدند، ایستاد توحید برایشان گفت. یک کسی گفت که آخر در این وقت، فرمود- به حسب نقل- ما برای این جنگ می کنیم، جنگمان برای دنیا [نیست 13 ]نمی خواهیم با معاویه جنگ کنیم تا شام را بگیریم. شام و عراق را پیغمبر و امیر نمی خواستند. آنها می خواستند اینها را آدم کنند، می خواستند جان مردم را از دست مستکبرین رهایی ببخشند. اینها هم همانها بودند که اصحاب دعا بودند. همین دعای کمیل را که از حضرت امیر وارد شده [ببینید 14 ]همین آدمِ کمیل بخوان، شمشیر بزن است.
دور کردن مردم از ادعیه و کتب دعا [آن طور ]که یک وقتی آتش می زدند، یک روزی داشت آن مرد خبیث، کسروی که روز آتش سوزی بود، کتابهای عرفانی و کتابهای دعا و [امثال ]اینها را می آوردند، می گفتند که آن روز آتش می زد. اینها نمی فهمند دعا یعنی چه. تأثیر دعا را در نفوس نمی دانند. نمی دانند که همه خیرات و برکات از همان دعاخوانهاست. همینها هم که به طور ضعیف دعا می خوانند و ذکر خدا می گویند، به اندازه همان مقدار تأثیری که [در آنهاست ]-طوطی وار هم هست، لکن درشان تأثیر کرده- بهتر از آنهایند که تارک هستند.
نمازخوان و لو اینکه یک مرتبه نازله ای را دارد، از آن نمازنخوان بهتر است، مهذبتر است. این دزدی نمی کند. پرونده های جنایت را شما بررسی کنید، ببینید چقدرش مال طلبه است، چقدرش مال غیر طلبه است، چند تا ملا پرونده دزدی یا شرب خمر یا فرض کن جهات دیگر داشته؛ البته اشخاص قاچاق هم در این طایفه هستند، اما آنها نه اهل نمازند، نه اهل چیزهای دیگرند؛ صورت قرار داده اند این را برای استفاده. اما همین دعاخوانها و همین کسانی که به ظواهر اسلام عمل می کنند، اینها پرونده های جنایتشان نسبت به دیگران، هیچ است و یا کم است. در نظم این عالم همینها دخالت دارند.
دعا را نباید از بین این جمعیت بیرون برد. جوانهای ما را نباید از دعا منصرف کرد. این یک مطلب غیر صحیحی است به اسم اینکه «قرآن باید بیاید میدان» آن چیزی که راه هست برای قرآن، از دست داد. اینها وسوسه هایی است که از شئون شیطان است. به اسم اینکه قرآن باید خواند، دیگر دعا و حدیث باید کنار برود و قرآن بیاید، دعا و حدیث را اگر استثنا کنیم، قرآن هم رفته است. آنهایی که قرآن را می خواهند بیاورند میدان و حدیث را کنار بزنند، آنها قرآن هم نمی توانند به میدان بیاورند.
آنهایی که ادعیه را می خواهند کنار بگذارند و به اسم اینکه ما قرآن می خواهیم نه دعا، آنها قرآن را هم نمی توانند بیاورند به صحنه. اینها از وساوس شیطان است، و از چیزهایی است که انسان را گول می زند، و بیان هم یک بیانی است که جوانها را گول می زند. باید این جوانها ببینند آنهایی که اهل حدیث بودند و اهل ذکر بودند و اهل دعا بودند، بیشتر خدمت کردند به این جامعه، یا آنهایی که اهل این نبودند و می گفتند ما اهل قرآنیم. کدام بیشتر خدمت کردند؟ تمام این خیرات و مبرات که می بینید، از این مؤمنین است. تمام این موقوفاتی که برای خیرات مطلق و برای دستگیری از ضعفاست، از این اهل ذکر و اهل نماز و اهل دعاست، از غیرشان نیست. در اشرافی هم که سابق بودند و متموّل بودند، آنهایی که نمازخوان بودند، مدرسه درست کردند. آنهایی که نماز می خواندند، مریضخانه و امثال اینها درست کردند. این یک مطلبی است که نباید از بین مردم بیرونش برد. باید این را ترویجش کرد، باید مردم را وادار کرد به اینکه این توجهات به خدا را داشته باشند.
ما اگر هم قطع نظر از این بکنیم که برای رسیدن انسان به کمال مطلق این ادعیه کمک می کند، برای اداره یک کشوری هم اینها کمک می کنند.
کمک کردن یک وقت این است که انسان می رود دزد را می گیرد، یک وقت دزدی نمی کند. آنهایی که اهل مسجد و دعا هستند، آنها اختلال نمی کنند، این خودش کمک به جامعه است. وقتی جامعه [جمع ]افراد است، افراد اگر فرض کنید نصفشان اشخاصی باشند که به واسطه اشتغال به همین دعا و ذکر و امثال ذلک از معاصی [دوری می کنند 15 ]کاسب است، کسبش را می کند، معصیت هم نمی کند، دزدی هم نمی کند. اینهایی که سر گردنه می روند و تفنگ می کِشند و آدم می کُشند، اینها اهل این معانی نیستند؛ اگر اهل این معانی بودند نمی کردند. تربیت جامعه به همین چیزهاست، به همین ادعیه است، به همین اموری است که از پیغمبر و از خدا وارد شده است: قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لَا دُعَاؤُکُمْ. اگر قرآن را هم می خواهد، قرآن دارد از دعا تعریف می کند، مردم را وادار به دعا می کند «که اعتنا به شما نداشتیم اگر دعا نبود». پس، اینها قرآن را هم قبول ندارند. آنکه می گوید ما دعا را نمی خواهیم، قرآن را هم نمی خواهد؛ یعنی قرآن را قبول ندارد. أُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ؛ مردم! مرا بخوانید، دعا کنید.
ان شاء اللَّه خداوند ما را از اهل دعا و اهل ذکر و اهل قرآن قرار بدهد.
ان شاء اللَّه.

جلسه چهارم

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ بسم اللَّه الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین از صحبتهای سابق یک مطلب دیگر هم استفاده می شود؛ و آن اینکه این بای بسم اللَّه بای سببیت، آن طور که اهل ادب می گویند نیست. اصلًا فاعلیت حق از باب سببیت و مسببیت نیست، علیت و معلولیت هم نیست. بهترین تعبیرش همان است که در قرآن واقع شده است که گاهی ظهور: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ و گاهی «تجلی» تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ [تعبیر کرده است؛ ]و این غیر از قضیه سببیت و مسببیت است، که در سببیت و مسببیت، یک تمایلی که مقتضی نیست در ذات حق تعالی با موجودات، [مفروض است ].از این جهت یا باید سببیت را یک معنای توسعه داری حساب بکنیم که تجلی و ظهور را هم شامل بشود، یا در اینجا بگوییم که با، بای سببیت نیست. بگوییم: «بِاسْمِ اللَّهِ» کذا، یعنی بِظُهُورِهِ کذا، بِتَجلّیهِ کذا. یا بگوییم: الْحَمْدُ «بِاسْمِ اللَّهِ»، نه از باب اینکه حمد مسبب است حتی از برای اسم؛ و تعبیر به سببیت و تعبیر به علیت هم من یادم نیست که در کتاب و سنت واقع شده باشد. این یک تعبیر فلسفی است که در لسان فلاسفه واقع شده. من در کتاب و سنت یادم نیست که علیت، سببیت به این معنا آمده باشد؛ خلق است، ظهور است، تجلی است، این تعبیرات است.
یک جهت دیگری هم که هست و یک روایتی هم در [مورد ]آن هست؛ قضیه نقطه «تحت الباء» است؛ اما حالا این روایت چطور، آیا وارد شده باشد یا نه، شاید شواهد هم بر این باشد که چنین چیزی وارد نشده؛ لکن روایتی هست از حضرت امیر- سلام اللَّه علیه- که: أنَا النُقْطَةُ الَّتی تَحْتَ الْباءِ، اگر این وارد شده باشد، تعبیرش این است که «باء» به معنای ظهور مطلق است، تعین اول، عبارت از مقام ولایت است. ممکن است مقصود امیر- علیه السلام- این معنا باشد که مقام ولایت، به معنای واقعی ولایت، ولایت کلی، این تعین اول است. اسم، تجلی مطلق است؛ اولین تعین، ولایت احمدی علوی است؛ و اگر هم وارد نشده باشد، مسأله این طور هست که تجلی مطلق، تعین اولش عبارت از مرتبه اعلای وجود است، که مرتبه ولایت مطلقه باشد.
در اسم، مسائلی هست. یکی از مسائل این است که اسم، یک وقت مال مقام ذات است، که اسم جامعش اللَّه هست؛ و دیگر اسما، ظهور به رحیمیّت، رحمانیّت همه از تجلیات اسم اعظم است. اللَّه اسم اعظم است، و تجلّی اول است. آن وقت یک اسمایی در مقام ذات است و یک اسمایی در مقام تجلیات به اسمیّت است، یکی هم تجلی فعلی است، که یکی مقام احد [یت ]گفته می شود، یکی مقام واحدیت گفته می شود، یکی مقام مشیت گفته می شود. اصطلاحات این طوری هم دارد و شاید آیات شریفه آخر سوره حشر که سه تا آیه است: هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ علِمُ الْغَیْبِ و الشَّهدَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ، هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ [الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحنَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ 16 ]هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ .... 1 [اشاره به این باشد ].
این احتمال می رود که این در سه آیه وارد شدن و سه جور ذکر کردن، همین مقامات ثلاثه اسما باشد، که اسم در مقام ذات، مناسب با همان اسمای اولی است که در آیه وارد شده؛ و اسم به تجلی صفاتی، مناسب با آن اسمایی است که در آیه دوم واقع شده؛ و تجلی فعلی هم مناسب با هُوَ اللَّهُ الْخلِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ... است، که سه جلوه است: جلوه ذات برای ذات و جلوه در مقام اسما و جلوه در مقام ظهور. شاید هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْاخِرُ (اول اوست، آخر هم اوست) [اشاره به این باشد که ]دیگران اصلًا منفی اند.
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْاخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ هر چه ظهور است، اوست، هوست، نه اینکه از اوست: «هُوَ الظاهِرُ وَ هُوَ الْباطِنُ وَ هُوَ الْأوَّلُ وَ هُوَ الآْخِرُ».
مراتب برای جلوه ها هست، لکن آن طور نیست که جلوه ها از متجلی، یک جدایی داشته باشند، البته تصورش مشکل، بعد از تصور، تصدیقش آسان است. شاید هم اللَّه، اسم از برای همان تجلی در مقام صفات باشد. آن وقت اگر این باشد، اسم اللَّه [در ]بسم اللَّه اسم، ظهور از برای آن تجلی به طور جلوه جمعی است؛ و در عین حالی که ظهور برای جلوه جمعی است، منافات با دو احتمالی که سابق گفتیم، ندارد، هر دو با این می سازد؛ برای اینکه اینها یک مسأله جدایی نیستند؛ البته ما باید از همه این مسائل به طور ناقص رد بشویم.
و یک مطلب دیگری هست در همه این مسائل و مباحث، و آن این است که یک وقت واقعیات را ما به حسب ادراکاتی که داریم، حساب می کنیم وضعش چطور است؛ یک وقت ما از واقعیات به حسب عقل چیزی برداشت می کنیم؛ و یک وقت از واقعیات به حسب مقام قلب چیزی برداشت می کنند؛ و یک وقت مقام شهود و این طور معانی [در کار ]است. در نظر ما که ادراکاتمان ادراکات عقلی است، یا به قدم برهان یا شبیه به برهان، آنچه واقعیت است، همین است که ما به حسب ادراک عقلی مان، واقعیات را این طور ادراک می کنیم؛ و حتی در نظر آنکه ادراکش یک مرتبه بالاتر از این مسائل است، [این طور است ]که واقعیات همین است که ذات مقدس است و جلوه او. ما هر نحوه هم ادراک بکنیم، این است.
واقع مسأله این است که ذات مقدس است و جلوه او؛ حالا چه تجلی در مقام ذات یا تجلی در مقام صفات یا تجلی در مقام فعل، که همین آیاتی که گاهی [اشاره ]می کنم، همینها می تواند شاهد باشد برای این: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ. واقعیت مسأله این طوری است که مقابل ندارد حق تعالی، یک موجودی مقابل [او 17 ]مقابلِ وجود مطلق اصلًا معنا ندارد.
یک وقت هم به حسب ادراکات خودمان حساب می کنیم، که ما خودمان چه ادراک کردیم، ادراک عقلی مان چیست، و آیا آن ادراک عقلی را به قلب هم رسانده ایم تا ایمان اسمش باشد، یا با قدم سیر و اینها هم حرکت کرده ایم تا عرفان و معرفت اسمش باشد، تا آخر آنجاهایی که بشر می تواند [برسد ].
و اینها قضیه ادراک ما از واقعیات است، و گر نه واقعیات همان جور است که هست. اصلًا به حسب واقع، غیر حق تعالی چیزی نیست، هر چه هست، اوست. جلوه هم جلوه اوست. نمی توانیم یک مثال منطبق پیدا بکنیم، «ظلّ» و «ذی ظلّ» ناقص است. شاید نزدیکتر از همه مثالها، موج دریا باشد، موج نسبت به دریا. موج از دریا خارج نیست. موجِ دریاست؛ نه دریا، موج دریا. این موجهایی که حاصل می شود، دریاست که متموّج می شود؛ اما وقتی ما به حسب ادراکمان تصور بکنیم کأنَّه به نظر ما می آید که دریا و موج [دو چیزند، در حالی که ]موج یک معنای عارضی است برای آن. واقع مطلب [این است که ]غیر دریا چیزی نیست، موج دریا همان دریاست، عالم یک موجی است. البته مثال باز هم همان طور است که قائل گفته است که: «خاک بر فرق من و تمثیل من»، مثال ندارد.
ما به حسب ادراکاتمان که می خواهیم در این مسائل وارد بشویم یک مرتبه تصورات کلی این مسائل است: اسم ذات، اسم صفات، اسم افعال، مقام کذا، که همان مفاهیم است، یک ادراک مفهومی است. مرتبه دیگر این است که ما این مفاهیمی [را ]که ادراک می کنیم، با قدم برهان ثابت بکنیم که واقعیت این طور است. همین معنایی که گفته شد که همه ذات است و جلوه او، چیز دیگر نیست، همین معنا را وقتی که بخواهند برهان بر آن اقامه کنند، گفته می شود که صرف الوجود، وجود مطلق، وجودی که هیچ [قیدی ندارد. ]نه اینکه وجودِ کذا، صرف وجود، وجود مطلق، «تو وجود مطلق و هستی ما»، برهان که می خواهند اقامه کنند، می گویند: وجود اگر چنانچه یک حدی داشته باشد، یک نقصی داشته باشد، این وجود مطلق نیست، وجود مطلق آن است که هیچ تعینی ندارد، هیچ نقصی در آن نیست؛ وقتی که بنا شد که نقصی، تعینی در آن نباشد، همان وجود مطلق، تمام وجود است، «تمام» هم باز ناقص است؛ یعنی نمی شود فاقد یک حیثیتی باشد؛ تمام اوصاف به طور مطلق، نه به طور متعین، نه یک رحمانیّت متعین، نه یک رحیمیّت متعین، نه یک الوهیّت متعین، [در او هست. ]
وقتی او نور مطلق شد، وجود بلاتعین شد، باید جامع همه کمالات باشد؛ برای اینکه [با ]فقد هر کمالی، تعین می آید. اگر چنانچه در مقام ذات ربوبیّت یک نقطه نقص باشد، یک نقطه وجود نباشد، این از اطلاق بیرون می آید، ناقص می شود؛ ناقص شد، ممکن است، نمی شود واجب باشد؛ واجب، کمال مطلق است، جمال مطلق است. از این جهت، وقتی اللَّه را به حساب بیاوریم با این قدم ناقص برهانی، اللَّه اسم از برای همان ذات مطلق است که همه جلوه ها را دارد. جامع همه اسما و صفات است، جامع همه کمالات است، کمال مطلق است، کمال بی تعین است. کمال مطلق و کمال بی تعین نمی شود فاقد یک چیزی باشد، فاقد یک چیزی نمی تواند باشد؛ اگر فاقد باشد، کمال مطلق نیست، اگر فاقد باشد، ممکن است. ممکن همان است که ناقص است؛ موجود ناقص ممکن است و لو به هر مرتبه ای از کمال برسد، همین که از مرتبه اطلاق بیرون آمد. امکان است. وجود مطلق، واجد همه چیز است، واجد همه کمالات است.
برهان می گوید: صِرْفُ الْوُجُودِ کُلُّ الْأشْیاءِ، وَ لَیْسَ بِشی ء مِنْها. همه چیز است لکن نه به تعینات، همه وجود را واجد است نه به طور تعین، به طور کمال مطلق. وقتی که واقعیت را ما بخواهیم حساب بکنیم، چون اسما جدا نیستند، اسما هم همان اسمای ذات است که جدا نیستند و همان خصوصیاتی که در اللَّه هست، در رحمان هم هست، رحمان هم وقتی کمال مطلق شد، رحمت مطلق هم واجد همه کمالات وجود است، و الّا او مطلق نمی شود: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیّاً مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی چه اللَّه را و چه رحمان را و چه رحیم را و چه سایر اسما را [هر کدام را بخوانید ]اسمای حسنا هستند. تمام اسمای حسنا در تمام صفات حق تعالی هست و چون به طور مطلق است، این طور نیست که حدودی در کار باشد که اسم و مسمی باشد و این غیر از آن اسم باشد، اینها نیست. مثل اسمایی که ما می گذاریم روی یک چیزی با اعتبارات مختلف، نور، ظهور، نور و ظهور این طور نیست که به یک جهت نور باشد، به یک جهت ظهور باشد؛ ظهور هم عین نور است، نور هم عین ظهور.
البته باز مثال ناقص است؛ وجودِ مطلق، کمال مطلق است، کمال مطلق همه چیز است به صورت مطلق، همه اوصاف است به طور اطلاق؛ به طوری که هیچ نمی توانیم از آن جدایی فرض کنیم.
این به حسب قدم برهان است، برهان این طور می گوید. می گویند یکی از عرفا هم گفته است که من هر جا با [قدم مشاهده ]رفتم، این کور هم با عصا آمد. مقصودش از کور، ابو علی بوده، شیخ الرئیس بوده.
مقصودش این است که آنهایی که من یافتم، او ادراک برهانی کرده [است او کور است ولی عصازده، عصای برهان زده و آمده [است ]آنجایی که من به قدم مشاهده رسیده ام. ادعا این است، به قدم عرفان، به قدم مشاهده به آنجا رسیده ام، هر جا رفته ام، دیدم این کور هم با عصا آمده است؛ و می گویند مقصودش از کور، ابو علی است. اصحاب برهان، همان است که او می گوید، همان کورها هستیم. آنها هم که اصحاب برهانند، همان کورها هستند؛ وقتی مشاهده نباشد، کور است.
آن وقت بعد از اینکه مسائل را که توحید مطلق، وحدت مطلق، این مسائل را وقتی به طور برهانی ثابت کردیم؛ و ثابت کردیم که مبدأ وجود، کمال مطلق است، باز برهان است و محجوبیت پشت دیوار برهان. با کوشش اگر به قلب رسید، آن وقت قلب ما این معنا را می یابد که صِرْفُ الْوُجُودِ، کُلُ الشَیْ ءِ این را قلب ادراک می کند. قلب، مثل یک طفلی می ماند که باید کلمه، کلمه چیزی را دهانش گذاشت؛ و باید آن کسی که به برهان، مسائل را ادراک عقلی کرده است، به قلبش به طور هجی کردن برساند، با تکرار، با مجاهده و امثال ذلک. این به قلب که رسید، [وقتی ]قلب این معنا را یافت که صِرْفُ الْوُجُودِ کُلُّ الْکَمالِ، این ایمان [است ].این ادراک عقلی بود، قبلش هم تصوراتی از مفاهیم بود، برهان که قائم شد، ادراک عقلی بود؛ و به قلب که رسید، همان معنای برهانی وقتی که به قلب رسید، همان که با برهان یافته است، عقل یافته است، آن را قرائت کرد به قلب و به قلب تعلیم کرد و تکرار کرد و با ریاضات رساند به قلب، قلب ایمان می آورد به اینکه: لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرَهُ دَیّارٌ. لکن باز، این مرتبه ایمان است؛ حتی مرتبه لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی هم غیر آن مسائلی است که انبیا داشتند. این مرتبه ای است و قدم مشاهده فوق اینهاست؛ که مشاهده جمال حق تعالی: تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ برای موسی تجلّی کرده است.
میقاتی که برای حضرت موسی بوده است، اول سی روز و بعد چهل روز و بعد هم آن مسائلی که واقع شده است. بعد از آنکه از منزل شعیب، پدر زنش، بیرون آمد و با بچه هایش راه افتاد، به عائله اش می گوید: إِنِّی ءَانَسْتُ ناراً. این نار را که او ادراک کرده بود، بچه هایش و زنش اصلًا نمی دیدند.
[گفت ]:بروم آنجا لَعَلّی ءَاتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ؛ (»
شاید ]از این نار یک جلوه ای بیاورم. وقتی که نزدیک شد، ندا آمد: إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ؛ همان ناری که در شجر بود، از او ندا آمد: إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ. قدم مشاهده، یعنی آنکه آن کور با عصا رفت و آن عارف به قلبش رساند، موسی مشاهده کرد.
اینها حرفهایی است که ما می گوییم و شما هم می شنوید؛ و لکن مسائل فوق اینهاست. إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ؛ نوری که در شجر بود، آن نور را کسی نمی توانست ببیند، بجز خود حضرت موسی کسی نمی توانست ببیند، چنانکه وحیی که وارد می شد به رسول اللَّه، کسی نمی توانست بفهمد که چیست. وحی چیست؛ و اصل وحی چیست؛ و قرآن که نازل می شود به قلب رسول اللَّه چطور همه اش یکدفعه نازل می شود به قلب رسول اللَّه، قرآن اگر همین است که سی جزءِ این طوری است که نمی شود یکدفعه وارد بشود به قلب، آن هم این قلبهای معمولی؛ [لکن ]قلب یک باب دیگر است و قرآن یک حقیقتی است، و این حقیقت هم به قلب وارد می شود.
قرآن سرّ است، سرِّ سرّ است، سرّ مستسر به سرّ است، سرّ مقنع به سرّ است؛ و باید تنزل کند، بیاید پایین، تا اینکه برسد به این مراتب نازله. حتی به قلب خود رسول اللَّه که وارد می شد، باز تنزل بود، یک تنزلی کرده بود تا به قلب وارد می شد؛ بعد هم از آنجا باید نازل بشود تا برسد به آنجایی که دیگران هم بفهمند. چنانچه انسان هم این طوری است، انسان هم سرّ و سرِّ سرّ است. ما یک ظاهری از انسان می بینیم عبارت است از همین حیوانی که هست. همین حیوان است [و ]هیچ چیزی غیر از حیوان نیست؛ حیوانی بدتر از سایر حیوانات؛ لکن حیوانی است که این خاصیت را دارد، می شود برسد به انسانیّت، و به مراتب کمال و کمال مطلق؛ تا آنچه که در وهم ما نیاید آن شود، ... پس عدم گردد. آن مراتب همه اش سرّ است، ظاهر همین است. در همین عالم طبیعت هم از سرّ یک مسأله ای هست و آن این است که ما جواهر را نمی توانیم ادراک کنیم، از اجسام هر چه را ما ادراک می کنیم، اعراض است. چشممان این رنگ و این ظواهر را می بیند، گوشمان صدا را می شنود، ذائقه مان مزه را ادراک می کند، دستمان لمس می کند یک ظاهری را؛ همه اعراض هستند، این جسم کجاست؟ وقتی هم [کسی ]می خواهد تعریف کند [مثلًا می گوید: ] آن عرض و عمق و طول دارد»، عرض و عمق و طول هم از اعراض است، «آنکه ثقل دارد» آن هم از اعراض است؛ «آنکه جاذبه دارد» آن هم از اعراض است. هر چه را بخواهید تعریف بکنید، با اوصاف و اعراض تعریف می کنید، پس خود جسم کجاست؟ خود جسم هم سرّ است، ظلّ همان سرّ است، ظلّ همان احدیت است که اسما و صفات آن برای ما معلوم می شود؛ و الّا خود عالَم، غیب است، اسما و صفاتش پیداست.
«غیب» و «شهادت» هم شاید یک مرتبه اش همین معنا باشد که همین عالَم طبیعت، غیب و شهادت دارد، غیبش آن است که از ما غایب است، ما هیچ نمی توانیم ادراکش بکنیم؛ [و شهادتش آن است که ما ادراک می کنیم. ]شما هر قدر بخواهید تعریف بکنید چیزی را، دائم به اوصاف و به اسما و به آثار و به امثال آن تعریف می کنید. ادراک بشر از آن چیزی که ظلّ سرّ مطلق است، ناقص است، مگر آن کسی که با قدم ولایت به آنجا رسیده باشد که تجلی حق تعالی به همه ابعادش، در قلبش واقع شده باشد؛ و این سرّ در همه چیز هست، یعنی غیب و شهادت در همه جا سرایت می کند.
یک وقت هم گفته می شود: «عالم غیب»، «عالم ملائکة اللَّه»، «عالم عقول»، از این تعبیرات. خود آنها هم سرّ و ظاهر دارند، ظهور و بطون است؛ و الظاهر و الباطن هم همین است. در همان چیزی که ظهور کرده، بطون هم هست؛ در همان بطون هم یک ظهوری هست؛ بنا بر این تمام اسمای حق تعالی، همه اسما، واجد همه مراتب وجودند؛ هر اسمی تمام اسماست. این طور نیست که «رحمان» یک صفتی یا یک اسمی باشد؛ «رحیم» یک اسمِ مقابل باشد، «منتقم» یک اسمی باشد. اگر آنها از اسما باشند، تمامشان دارای همه چیز [هستند ]أَیًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی ، تمام اسمای حسنا، برای «رحمن» هست، برای «رحیم» هم هست، برای «قیوم» هم هست. این طور نیست که این اسما، یکی حکایت از یک چیزی بکند، آن [دیگری ]حکایت از یک چیز دیگر بکند. اگر بنا باشد دو باشد، باید رحمان حکایت بکند از حیثیتی، که آن حیثیت در ذات حق تعالی غیر [از ]یک حیثیت دیگری باشد. آن وقت [لازم می آید ]حق تعالی مجمع حیثیات باشد، این در وجود مطلق، محال است، حیثیت و حیثیت نیست.
وجود مطلق، به همان وجود مطلقش رحمن است، به همان وجود مطلقش رحیم است؛ یعنی تمام ذات، رحمن است، تمام ذات، رحیم است، به تمامِ ذات، نور است، به تمام ذات، اللَّه است. این طور نیست که رحیمیتش یک چیزی باشد و رحمانیتش یک چیز دیگری باشد. اینهایی که با قدم معرفت می روند بالا، تا برسند به آنجایی که ذات به تمامه- البته نه اینکه ذات، بلکه جلوه ذات- در قلبشان جلوه می کند. نه در این قلب، آن قلبی که قرآن در آن وارد می شود، آن قلبی که مبدأ وحی است، آن قلبی که جبرئیل را متنزل می کند، در آن قلب، آن جلوه ای که می شود، یک جلوه ای است که تمام جلوه ها را دارد، هم خودش اسم اعظم است، هم متجلی به جلوه اسم اعظم. اسم اعظم خود اوست: نَحْنُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی ؛ و اسم اعظم خود رسول اللَّه است، اعظم اسماست در مقام تجلی. بنا بر این، آنچه که امشب صحبت شد، یکی قضیه سببیت بود، که نباید ما مثل [دیگر ]سببیتها حسابش کنیم و مثالش [را ]هم نمی توانیم پیدا کنیم، الّا بعضی مثالهای دوردست؛ و یکی هم «نقطه تحت الباء» [بود ]-اگر وارد شده باشد یک چنین تعبیری- که عرض کردیم؛ یکی هم مراتب اسم بود:
اسم ذات، اسم در مقام صفات، اسم در مقام تجلی فعلی، تجلی ذات بر ذات، تجلی ذات بر صفات، تجلی ذات بر موجودات، نه اینکه تجلی بر موجودات، تجلی ای که وقتی ما بخواهیم تعبیرش کنیم، می گوییم:
وجودات ما. همان یک تجلی است، یک نوری که در آیینه های متکثر [منعکس می شود ]مثال دوردستی است؛ صد تا آینه را اینجا بگذارید، و نور شمس یا شی ء دیگری در آن منعکس شود، به یک اعتبار می گویید:
صد تا نور است؛ نور آینه همان نور است، منتها محدود است، صد تاست؛ لکن همان نور است، همان جلوه شمس است، نور شمس است در صد تا آینه پیدا شده. عرض کردم مثال دوردست است. جلوه حق تعالی است در این تعیناتی که هست. تعینات، نه یک تعینی باشد و یک نوری، نور وقتی جلوه فعلی بکند، تعینات لازمه اش است. آن وقت ممکن است اسم [در ]بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، اسم مقام ذات باشد، و «اللَّه» جلوه ذات به تمام جلوه [باشد، یعنی ] اسم» اسمِ همین جلوه، جلوه جامع [و ] رحمن» و «رحیم» هم جلوه همین جلوه جامع [باشد ]نه به این معنا که رحمانش یک چیزی [باشد و ]رحیمش یک چیز دیگر. «اللَّه» و «رحمان» و «رحیم» مثل این است که هر سه تا اسم را برای یک شی ء بگذارید؛ همه یک جلوه است، به تمام ذات، «اللَّه» است، به تمام ذات، «رحمان» است، به تمام ذات، «رحیم» است؛ و غیر از این امکان ندارد؛ اگر غیر از این باشد، محدود می شود، ممکن می شود. و روی آن ترتیبی هم که عرض کردیم که متعلق باشد به حمد، باز اسم جامع ظهور «اللَّه»، که به ذاته «رحمان» و «رحیم» هم هست، تمام حمدها برای او واقع می شود یا حمد مطلق، دو احتمالی بود که در آنجا [ذکر شد ]و همین طور اگر اسم را، اللَّه را، جلوه جامع در مقام صفات حساب کنیم، اسم جلوه جامع در مقام صفات، آن مشیت مطلقه است، و به او همه چیز واقع می شود، به اسم «اللَّه»؛ [و اگر ]اللَّه را جلوه جامع در مقام فعل حساب بکنیم، اسمش همان حقیقت است [در ]مقام ظهور، مثل «رحمان» و «رحیم» گفتن برای «اللَّه»؛ و این احتمالات هر کدامش [را ]وقتی در این آیه مقایسه بکنیم، هر کدام یک طرز خاصی می شود.
بنا بر این، حالا ما اسم «اللَّه» را که اسم جامع است و مقام ذات هست و مقام صفات هست و مقام تجلی به فعل هست، در آیه شریفه عرض کردیم؛ و از اسم و از «اللَّه» و از با و از نقطه گذشتیم؛ آن وقت راجع به «رحمان» و «رحیم» هم مسائلی هست، و البته همه مسائل کوتاه است، کوتاه- کوتاه ما باید از آن رد بشویم؛ و امیدواریم که باورمان بیاید که باید چنین مسائلی باشد. این [را ]بعضی از قلوب اصلًا انکار می کنند؛ این قلبی که بعضی اشخاص دارند، همه مسائل معارف را انکار می کند. آنکه در منزل حیوان است، نمی تواند اصلش باورش بیاید که ماورای این مقام حیوانی یک چیز دیگر هست؛ اصلًا باورش نمی آید و ما باید باورمان بیاید این معنا. این، اول مرتبه ای است که انسان به خودش یک حرکتی می خواهد بدهد؛ اول این است که انکار نکند. آدم هر چه را ندانست انکار نکند؛ ظاهراً شیخ الرئیس است که می گوید: «آن کسی که بدون برهان یک چیزی را انکار کند، از فطرت انسان خارج است».
همان طور که اثبات یک چیزی محتاج به برهان است، اگر گفتیم: نه، آن هم برهان می خواهد. یک وقت می گویی: نمی دانم، یک وقت انکار می کنی. قلوبی هست که اینها جحود دارند، اصلًا وضع قلبشان جوری شده است که انکاری هستند، همه چیز را انکار می کنند، از باب اینکه نمی توانند ادراک کنند؛ و از فطرت انسان هم خارج شده اند، که انسان باید یک چیزی را اگر قبول می کند، با برهان قبول بکند و اگر رد هم می کند، به برهان رد بکند؛ و الّا باید بگوید: خوب، من نمی دانم، ممکن است باشد.
«کُلُّ ما قَرَعَ سَمْعَکَ». این را احتمال بده صحیح باشد: «ذَرْهُ فی بُقْعَةِ الْامْکانِ»؛ 1 [بگو ]این ممکن است و احتمال دارد باشد، یا نباشد؛ اما انکار چرا؟ ما که دستمان به ماورای این عالم نمی رسد، آن قدر هم که دستمان به این عالم رسیده، یک چیز ناقصی است، آن قدر که از این عالم معلوم شده، یک چیز ناقصی معلوم شده. [از ]همه این مسائل، بعدها مسائل دیگر پیدا می شود؛ صد سال پیش از این، این عالم چقدر مجهول بود؟ چقدر مجهولات در آن بود، حالا این مجهولات پیدا شده، و بعدها هم پیدا می شود؛ ما که همین عالم طبیعت را نتوانسته ایم ادراک کنیم و بشر نتوانسته ادراک کند، چرا انکار کند آن چیزی که پیش اولیا هست. این قلب، قلب انکاری، یک قلبی است که دیگر از ورود حقایق و ورود انوار بکلی محروم است؛ از این جهت آن را که نمی داند، می گوید: نیست. نمی گوید نمی دانم. می گوید نیست. آن را که اهل معرفت می گویند، می گوید: اصلًا اینها می بافند ... خودش محروم است، از این جهت آن را که آنها می گویند، می گوید: می بافند. خوب، او در قلبش این است که این بافندگی است. قرآن هم اینها را دارد، آن را نمی تواند بگوید، البته نمی گوید هم؛ اما همین حقایقی که او اسمش را بافندگی می گذارد، همان است که قرآن و سنت دارد، چرا باید انکار کند آدم.
این یک مرتبه کفر است- البته نه کفر شرعی- یک مرتبه کفر این است که انسان چیزی را که پیش او مجهول است، انکار بکند. همه مصیبتهای بشر هم از این است که واقعیات را [که ]نمی تواند ادراک کند، جحود می کند؛ نمی تواند برسد به آنکه اولیای خدا رسیده اند، جحود می کند.
کفر جحودی، بدترین اقسام کفر است. باید اولْ قدم این باشد که چیزی را که واقع شده است و در کتاب و سنت هست، اولیا هم می گویند، عرفا هم به اندازه ادراکشان می گویند، فلاسفه هم به اندازه ادراکشان می گویند، انسان، جحود نکند و ادراک [نکرده ]نگوید خبری نیست؛ و آن مردک که می گوید: تا من خدا را زیر این چاقویی که دارم تشریح می کنم، نیابم، اعتقاد [پیدا ]نمی کنم، یک چنین قلب جحودی است که خدا را هم می خواهد زیر کارد تشریح ببیند.
اول مرتبه این است که ما آن چیزی [را ]که انبیا و اولیا و دیگران گفته اند، انکارش نکنیم؛ و اگر چنانچه انکار بکنیم، دیگر نمی توانیم قدم دوم را برداریم، همین انکار نمی گذارد. آدمی که منکر است که یک چیز دیگری هم غیر از این هست، اصلًا دنبالش نمی رود. [اگر ]بخواهد انسان راه بیفتد از این ظلمتکده، اول این است که احتمال بدهد که اینها صحیح است، انکار نکند، که پشت دیوار انکار تا آخر بماند. بخواهد از خدا که یک راهی برایش باز بکند، راهها را باید او باز کند، از خدا بخواهد که یک راهی به آنجایی که باید برسد باز بکند. وقتی انکار نکرد و از خدا هم خواست که یک راهی باز بشود، کم کم باز می شود، خدا محرومش نمی کند.
و من امیدوارم که ما از این حد بیرون برویم و انکار نکنیم، کتاب و سنت را انکار نکنیم. [گاهی فردی ]در عین حالی که قائل به کتاب و سنت است، آنکه در کتاب و سنت وارد شده، عقلش نمی رسد، منتها آنجا نمی گوید: این نیست؛ [اما ]وقتی یک نفر دیگری می گوید، آن بیچاره را گیر می آورد، می گوید: چرت و پرت می گویی! همینهایی است که در کتاب و سنت است، آنجا را نمی گوید، از باب اینکه او می گوید خودم نمی دانم؛ اما وقتی به لسان یک نفر دیگر وارد می شود، آنجا را می گوید: چرت و پرت.
و این [انکار ]آدم را محروم می کند از خیلی مسائل. از آن راه که باید انسان در آن واقع بشود و باید حالا راه بیفتد، انسان را محروم می کند. این سد راه می شود که نگذارد به این راه وارد بشود؛ و این را من عرض می کنم به همه که چیزهایی که اولیا یافتند، احتمال بدهید درست باشد.
ممکن است یک کسی در بین مردم باشد که صریحاً هم نگوید ممکن است؛ اما اینکه انسان انکار کند، بگوید: نه! مسائل این نیست، اصلًا این حرفها همه چرت و پرت است، این آدم دیگر موفق نمی شود به اینکه راه بیفتد. بخواهد موفق بشود، باید این جحود را بردارد از قلبش.
و من امیدوارم که ما این حجاب جحود را از قلبهایمان برداریم و از خدای تبارک و تعالی بخواهیم که ما را آشنا کند با لسان قرآن، زبان قرآن یک زبان خاصی است، ما آشنا بشویم به آن زبانی که با آن زبان، قرآن وارد شده است. قرآن مثل انسان می ماند، که یک موجودی است [که ]همه چیز دارد، منتها مثل یک انسان بالفعل می ماند. قرآن یک سفره ای است که خدا پهن کرده، برای همه بشر، یک سفره پهنی است، هر که به اندازه اشتهایش از آن می تواند استفاده کند، اگر مریض نباشد که بی اشتها بشود.
امراض قلبیه، آدم را بی اشتها می کند. اگر مریض نباشد و اشتهای قلبی اش باشد، از قرآن استفاده می کند. [قرآن ]یک سفره پهنی است که همه از آن استفاده می کنند؛ مثل اینکه دنیا هم یک سفره پهنی است که همه استفاده می کنند؛ یکی علفش را از آن استفاده می کند، یکی میوه را از آن استفاده می کند، یکی مسائل دیگر را استفاده می کند. از همین دنیا، هر یک، یک طور استفاده دارد، انسان یک طور استفاده دارد، حیوان یک طور، انسان در مقام حیوانیّت، یک طور، [و ]هر چه بالاتر برود از این سفره پهن الهی که عبارت از وجود است، [بیشتر ]استفاده می کند. قرآن هم این طوری است، یک سفره پهنی است برای همه، هر کس به اندازه آن اشتهایی که دارد و آن راهی که پیدا بکند به قرآن، استفاده می کند. استفاده اعلایش را آن می برد که برایش نازل شده: إِنَّما یَعْرِفُ الْقُرْآن مَنْ خُوطِبَ بِهِ. آن استفاده اعلا مال اوست، لکن نباید ما مأیوس بشویم. باید ما هم از این سفره بهره ای برداریم؛ و اولش این است که خیال نکنیم که غیر از این مسائل طبیعی چیز دیگری نیست در کار، و قرآن آمده است برای اینکه مسائل اجتماعی را بگوید و مسائل طبیعی را بگوید و برای زندگی آمده، زندگی دنیا. این انکار همه نبوات است، قرآن آمده است که انسان را انسان کند، و همه اینها وسیله است برای همان یک مطلب. تمام عبادات، وسیله است، تمام ادعیه، وسیله است، همه وسیله ای برای این است که انسان این لبابش ظاهر بشود. آنکه بالقوه است و لبّ انسان است، به فعلیت برسد و انسان بشود آدم. انسان بالقوه، بشود یک انسان بالفعل. انسان طبیعی، بشود یک انسان الهی که همه چیزش الهی باشد. هر چه می بیند حق ببیند. انبیا هم برای همین آمده اند. انبیا نیامده اند حکومت درست کنند، حکومت را می خواهند چه کنند؟ این هم هست، اما نه این است که انبیا آمده اند که دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند، کار خودشان را اداره می کنند، البته بسط عدالت، همان بسط صفت حق تعالی است برای اشخاصی که چشم دارند. بسط عدالت هم می دهند، عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تأسیس می کنند، حکومتی که حکومت عادله باشد؛ لکن مقصد این نیست، اینها همه وسیله است که انسان برسد به یک مرتبه دیگری که برای آن، انبیا آمده اند.
ان شاء اللَّه خداوند ما را تأیید کند برای همه چیز.