فهرست کتاب


تفسیر سوره حمد

امام خمینی (ره)

خاتمه

بدان که سوره مبارکه «حمد» چنانچه مشتمل است به جمیع مراتب وجود، مشتمل است به جمیع مراتب سلوک، و مشتمل است- به طریق اشاره- به جمیع مقاصد قرآن؛ و غور در این مطالب گرچه محتاج است به بسطی تامّ و منطقی غیر از این منطق، ولی اشاره به هر یک از آنها خالی از فایده بل فوایدی برای اصحاب معرفت و یقین نیست.
پس، در مقام اوّل گوییم که ممکن است بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم اشاره به تمام دایره وجود و دو قوس نزول و صعود باشد. پس «اسم اللَّه» مقام احدیت قبض و بسط، و «رحمن» مقام بسط و ظهور است، که قوس نزول است؛ و «رحیم» مقام قبض و بطون است، که قوس صعود است؛ و الحمد للَّه اشاره توان بود به عالم جبروت و ملکوت اعلا که حقایق آنها محامد مطلقه اند؛ و رَبِّ الْعلَمِین به مناسبت «تربیت» و «عالمین»، که مقام سوائیّت است، اشاره توان بود به عوالم طبیعت که به جوهرِ ذاتْ متحرّک و متصرّم و در تحت تربیت است؛ و ملِک یَومِ الدّین اشاره به مقام وحدت و قهّاریّت و رجوع دایره وجود است؛ و تا اینجا تمام دایره وجود نزولًا و صعوداً ختم شود.
و در مقام دوم گوییم که «استعاذه»- که مستحبّ است- اشاره شاید باشد، به ترک غیر حق و فرار از سلطنت شیطانیّه؛ و چون این، مقدّمه مقامات است نه جزء مقامات- زیرا که تخلیه مقدمه تحلیه است و بالذّات از مقامات کمالیّه نیست- از این جهت، استعاذه جزء سوره نیست، بلکه مقدمه دخول در آن است؛ و «تسمیه» اشاره شاید باشد به مقام توحید فعلی و ذاتی، و جمع بین هر دو؛ و الحمد للَّه تا رَبِّ الْعلَمِین شاید اشاره باشد به توحید فعلی؛ و ملِک یَومِ الدّین اشاره به فنای تامّ و توحید ذاتی؛ و از إیّاکَ نَعْبُد شروع شود به حالت صحو و رجوع؛ و به عبارت دیگر، «استعاذه» سفر از خلق است به حق و خروج از بیت نفس است؛ و «تسمیه» اشاره به تحقّق به حقّانیت است پس از خلع از خلقیّت و عالم کثرت؛ و الحمد تا رَبِّ الْعلَمِین اشاره است به سفر از حقّ بالحق فی الحقّ؛ و در ملِک یَومِ الدّین تمام شود این سفر؛ و در إیّاک نعبد سفر از حق به خلق به حصول صحو و رجوع شروع شود؛ و در اهْدِنَا الصِّرطَ الْمُسْتَقیم این سفر به اتمام رسد.
و در مقام سوّم گوییم که این سوره شریفه مشتمل است بر عمده مقاصد الهیّه در قرآن شریف؛ زیرا که اصل مقاصد قرآن، تکمیل معرفة اللَّه و تحصیل توحیدات ثلاثه، و رابطه ما بین حق و خلق، و کیفیّت سلوک الی اللَّه، و کیفیّت رجوع رقایق به حقیقة الحقایق، و معرّفی تجلّیات الهیّه جمعاً و تفصیلًا و فرداً و ترکیباً، و ارشاد خلق سلوکاً و تحققاً، و تعلیم عباد علماً و عملًا و عرفاناً و شهوداً؛ و جمیع این حقایق در این سوره شریفه با کمال و جازت و اختصاری که دارد موجود است.
پس، این سوره شریفه «فاتحة الکتاب» و «امّ الکتاب»، و صورت اجمالیّه ای از مقاصد قرآن است؛ و چون جمیع مقاصد کتاب الهی برگشت به مقصد واحد کند و آن حقیقت توحید است، که غایت همه نبوّات و نهایت مقاصد همه انبیای عظام- علیهم السلام- است، و حقایق و سرایر توحید در آیه مبارکه بسم اللَّه منطوی است؛ پس این آیه شریفه، اعظم آیات الهیّه و مشتمل بر تمام مقاصد کتاب الهی است؛ چنانچه در حدیث شریف وارد است. و چون «باء» ظهور توحید، و نقطه تحت الباء سرّ آن است، تمام کتاب ظهوراً و سراً در آن «باء» موجود است؛ و انسان کامل، یعنی وجود مبارک علوی- علیه الصّلاة و السلام- همان نقطه سرّ توحید است؛ و در عالم، آیه ای بزرگتر از آن وجود مبارک نیست پس از رسول ختمی- صلی اللَّه علیه و آله- چنانچه در حدیث شریف وارد است. تتمّه در ذکر بعضی روایات شریفه که در فضل این سوره مبارکه وارد شده است
منها ما رُوِیَ عَنِ النَّبیّ- صلی اللَّه علیه و آله- أَنّهُ قالَ لِجابِر بْنِ عبدِ اللَّه الانَصاری- رَضِیَ اللَّه عَنْهُ: «یا جابِرُ، أَ لا اعَلِّمُکَ أَفْضَلَ سُورَةٍ أَنْزَلَها اللَّه فی کِتابِهِ»؟ فَقالَ لَهُ جابِرٌ: «بَلی، بِابِی أَنْتَ و امّی یا رَسُولَ اللَّه، عَلِّمْنیها». قالَ:
فَعَلَّمَهُ «الْحَمْدَ» امَّ الْکِتابِ. ثُمّ قال: «یا جابِرُ، أَ لا اخْبِرُکَ عَنْها»؟ قال: «بَلی، بِابی أَنْتَ و امّی یا رسول اللَّه، اخْبِرْنی». قال: «هِیَ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داءٍ الَّا السّام».
و ابن عباس از حضرت رسول نقل نموده که «از برای هر چیزی اساسی است؛ و اساس قرآن «فاتحه» است، و اساس «فاتحه»، بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم است».
و از آن حضرت منقول است که «فاتحة الکتاب شفای هر دردی است».
و از حضرت صادق- علیه السلام- روایت است که کسی را که الحمد للَّه شفا ندهد، چیز دیگر نمی دهد.
و از حضرت امیر المؤمنین- علیه السلام- منقول است که رسول خدا - صلی اللَّه علیه و آله و سلّم- فرمود: «خدای تعالی به من فرمود: «ای محمّد، همانا برای تو فرستادیم سبع مثانی و قرآن عظیم را.» به من منت جداگانه گذاشت به فاتحة الکتاب؛ و آن را در ازای قرآن قرار داد؛ و همانا فاتحة الکتاب، شریفترین چیزی است که در گنجهای عرش است؛ و خدای تعالی اختصاص داد محمد- صلی اللَّه علیه و آله- را و شرف داد آن بزرگوار را به آن، و شریک نفرمود در آن احدی از انبیای خود را غیر از سلیمان را، که عطا کرد به او از «فاتحه»، بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم را؛ چنانچه از بلقیس حکایت کند که گفت: إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتبٌ کَرِیمٌ، إِنَّهُ مِن سُلَیْمنَ وَ إِنَّهُ بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم. پس کسی که قرائت کند آن را در صورتی که معتقد باشد به دوستی محمد و آل محمد و منقاد باشد به امر آن و مؤمن باشد به ظاهر و باطن آن، عطا فرماید خدای تعالی به او به هر حرفی از آن، حسنه ای، که هر یک از آن حسنات، افضل است برای او از دنیا با هر چه در آن است از اصناف اموال و خیرات آن؛ و کسی که استماع کند به قاری که قرائت کند آن را، می باشد برای او به قدر ثلث آنچه برای قاری است. پس زیاد کند هر یک از شما از این خیر که عرضه بر او شده، زیرا که آن غنیمتی است. مبادا وقتش از دست برود و حسرتش در دلهای شما باقی ماند».
و از حضرت صادق- علیه السلام- روایت است که: اگر به مرده ای هفتاد مرتبه «حمد» بخوانند و روح او برگردد، امر عجیبی نیست.
و از حضرت رسول- صلی اللَّه علیه و آله- روایت شده که: هر که فاتحة الکتاب را قرائت کند، ثواب قرائت دو ثلث قرآن به او می دهند. و در روایت دیگر است که: مثل آن است که تمام قرآن را قرائت نموده.
و از ابیّ بن کعب روایت شده که گفت: قرائت کردم بر رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- فاتحة الکتاب را پس فرمود: «قسم به آنکه جان من به دست اوست، نازل نفرموده خداوند در تورات و انجیل و زبور و قرآن مثل فاتحة الکتاب را. آن امّ الکتاب و سبع مثانی است؛ و آن مقسوم است بین خداوند و بنده اش، و برای بنده اوست هر چه سؤال کند».»
و از حذیفة بن یمان- رضی اللَّه عنه- منقول است که حضرت رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- فرمود: «خدای تعالی می فرستد عذاب حتم مقضی را برای قومی؛ پس قرائت می کند بچه ای از بچه های آنها در کتاب:
الحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعلَمِین؛ چون خدای تعالی می شنود، چهل سال عذاب را از آنها مرتفع کند.» و از ابن عباس منقول است که در حالی که ما نزد رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- بودیم، ناگاه فرشته ای آمد و گفت: بشارت باد تو را به دو نوری که به تو داده شده، و به انبیای قبل از تو داده نشده. آن دو نور، فاتحة الکتاب و خواتیم سوره بقره است. قرائت نکند هر گز حرفی از آن را مگر آنکه حاجت او را می دهم.» و این روایت را در مجمع، قریب به این مضمون، نقل نموده است.

بخش سوم دروس تفسیر سوره حمد جلسه اول

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم بِسْمِ اللَّه الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ تقاضا شده بود که من یکی- دو مرتبه راجع به تفسیر بعضی آیات شریفه قرآن مطالبی عرض کنم. تفسیر قرآن، یک مسأله ای نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند؛ بلکه علمای طراز اوّل هم که در طول تاریخ اسلام، چه از عامه و چه از خاصه، در این باب کتابهای زیاد نوشته اند- البته مساعی آنها مشکور است- لکن هر کدام روی آن تخصص و فنّی که داشته است، یک پرده ای از پرده های قرآن کریم را تفسیر کرده است، آن هم به طور کامل معلوم نیست بوده [باشد. ]مثلًا عرفایی که در طول این چندین قرن آمده اند و تفسیر کرده اند، نظیر محیی الدین در بعضی از کتابهایش، عبد الرزاق کاشانی در تأویلات، ملا سلطانعلی در تفسیر، اینهایی که طریقه شان، طریقه معارف بوده است، بعضی شان در آن فنی که داشته اند خوب نوشته اند؛ لکن قرآن عبارت از آن نیست که آنها نوشته اند. آن، بعضی از اوراق قرآن و پرده های قرآن است. یا مثلًا طنطاوی و امثال او، و همین طور قطب هم، به یک ترتیب دیگری تفسیر کرده اند که باز هم غیر تفسیر قرآن است به همه معانی؛ آن هم یک پرده ای است؛ و بسیاری از مفسّرین که از این دو طایفه نبودند تفاسیری دارند، مثل مجمع البیان ما، که تفسیر خوبی است و جامع بین اقوال عامه و خاصّه است؛ و سایر تفسیرهایی که نوشته شده است، اینها هم همین طور. قرآن یک کتابی نیست که بتوانیم- ما یا کس دیگری- یک تفسیر جامعی آن طور که [سزاوار است بر آن ]بنویسد. علوم قرآن، یک علوم دیگری است ماورای آنچه ما می فهمیم. ما یک صورتی، یک پرده ای از پرده های کتاب خدا را می فهمیم، و باقی اش محتاج به تفسیر اهل عصمت است، که معلَّم به تعلیمات رسول اللَّه بوده اند.
در این اواخر هم یک اشخاصی پیدا شده اند که اصلًا اهل تفسیر نیستند، اینها خواسته اند مقاصدی [را ]که خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهند. حتی یک طایفه ای از چپیها و کمونیستها هم به قرآن تمسّک می کنند، برای همان مقصدی که دارند اینها اصلًا به تفسیر کار ندارند، به قرآن هم کار ندارند، اینها مقصد خودشان را می خواهند به خورد جوانهای ما بدهند، به اسم اینکه این اسلام است.
و لهذا آنچه من عرض می کنم این است که اشخاصی که رشد علمی زیاد پیدا نکرده اند، جوانهایی که در این مسائل و در مسائل اسلامی وارد نیستند، کسانی که اطلاع از اسلام ندارند، نباید اینها در تفسیر قرآن وارد بشوند و اگر روی مقاصدی آنها وارد شدند، نباید جوانهای ما به آن تفاسیر اعتنا کنند؛ و از چیزهایی که ممنوع است در اسلام «تفسیر به رأی» است که هر کسی آرای خودش را تطبیق کند بر آیاتی از قرآن، و قرآن را به آن رأی خودش تفسیر و تأویل کند و یک کسی مثلًا اهل معانی روحیه است، هر چه از قرآن [به ]دستش می آید تأویل کند و برگرداند به آن چیزی که رأی اوست؛ ما باید از همه این جهات احتراز کنیم؛ و لهذا دست ما در باب قرآن بسته است. میدان چنان باز نیست که انسان هر چه به نظرش آمد بخواهد نسبت بدهد، که قرآن این است، این را می گوید.
و اگر چنانچه من چند کلمه ای راجع به بعضی آیات قرآن کریم عرض کردم، نسبت نمی دهم که مقصود این است؛ من به طور احتمال صحبت می کنم نه به طور جزم. نخواهم گفت که خیر، مقصود این است و غیر از این نیست. لهذا برای خاطر اینکه بعضی از آقایان گفته بودند که چند کلمه ای راجع به این مسائل بحث بشود، من بنا دارم چند روز، در هر هفته، و هر بار در یک مدت محدودی [درباره ]یک سوره [از ]اول قرآن و یک سوره هم از سوره های آخر قرآن، یک صحبت مختصری [بکنم چون وقت تفصیل برای من نیست و برای دیگران هم نیست، به طور اختصار بعضی از آیات شریفه را عرض می کنم؛ و باز هم تکرار می کنم که این، تفسیر جزمی- که مقصود این است [و ]جز این نیست- که تفسیر به رأی بشود نیست، آنچه به نظر خودمان می فهمیم به طور احتمال نسبت می دهیم.
أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعلَمِین محتمل است که در تمام سوره های قرآن این بسم اللَّه ها متعلق باشد به آیاتی که بعد می آید، چون گفته شده است که این بسم اللَّه به یک معنای مقدّری متعلق است. لکن بیشتر به نظر انسان می آید که این بسم اللَّه ها متعلق باشد به خود سوره؛ مثلًا در سوره حمد بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، الحمد للَّه:
به اسم خدای تبارک و تعالی حمد برای اوست.
اسم، علامت است؛ اینکه بشر برای اشخاص و برای همه چیز یک اسمی گذاشته است، نامگذاری کرده است، برای این است که این علامت، یک شناسایی اسمی باشد، زید را آدم بفهمد کی هست. اسمای خدا هم علامتهای ذات مقدس اوست؛ و آن قدری که بشر می تواند از ذات مقدّس حق تعالی اطّلاع ناقص پیدا کند از اسمای حق است. خود ذات مقدس حق تعالی یک موجودی است که دست انسان از او کوتاه است.
حتی دست خاتم النبیین که اعلم و اشرف بشر است، از آن مرتبه ذات کوتاه است. آن مرتبه ذات را کسی نمی شناسد غیر از خود ذات مقدس. آن چیزی که بشر می تواند به آن دسترسی پیدا کند اسماء اللَّه است، که این اسماء اللَّه هم مراتبی دارد، بعضی از مراتبش را ما هم می توانیم بفهمیم، و بعضی از مراتبش را اولیای خدا و پیغمبر اکرم (ص) و کسانی که معلَّم به تعلیم او هستند می توانند ادراک کنند.
همه عالم اسم اللَّه اند؛ تمام عالم. چون اسم، نشانه است؛ همه موجوداتی که در عالم هستند نشانه ذات مقدّس حق تعالی هستند. منتها نشانه بودنش را بعضیها می توانند به عمقش برسند، که این چطور نشانه است؛ و بعضی هم به طور اجمال می توانند بفهمند که نشانه است. آنکه به طور اجمال است این است که موجود خود به خود وجود پیدا نمی کند.
این مسأله واضح است در عقل؛ و عقل هر بشری به حسب فطرت این را می فهمد که موجودی که ممکن است باشد، ممکن است نباشد، این ممکنی که هم ممکن است باشد هم ممکن است نباشد، این خود به خودی وجود پیدا نمی کند. این باید منتهی بشود به یک موجودی که بالذات موجود است؛ یعنی قابل سلب نیست وجود از او، ازلی است.
موجوداتی که می شود موجود باشند و می شود هم موجود نباشند، اینها خود به خود وجود پیدا نمی کنند، محتاج به این هستند که از خارج یک کسی آنها را ایجاد کند.
اگر فرض بکنیم این فضایی که وهمی است- اگر هیچ نباشد، یک فضای وهمی است، واقعیتی ندارد- ما اگر فرض کنیم که یک فضایی هست و این فضا هم همیشگی است، این فضا که فقط فضاست، نمی شود که بیخود متبدل شود این فضا به یک موجودی، یا موجودی در او بدون علّت پیدا بشود. آنهایی که می گویند: از اوّل در دنیا یک فضای نامتناهی بوده است- علی رغم اشکالی که در نامتناهی هست - و بعد هم یک هوایی، بخاری پیدا شده است، آن وقت به دنبال آن از این موجود چیز دیگری پیدا شده است، این بر خلاف ضرورت عقل است که یک چیزی خودش [بی دلیل ]یک چیز دیگری بشود، بدون اینکه یک علّتی از خارج در کار باشد یک چیزی به خودی خود یک چیز دیگری بشود. هر چیزی که متبدّل به یک چیز دیگر می شود، یک علت خارجی دارد، و الّا یک موجودی به خودی خود یک چیز دیگر نمی شود، یک علّت خارجی می خواهد که آب مثلًا یخ ببندد، یا آب جوش بیاید. اگر آب نه [در ]سرمای آن درجه [زیر صفر ]و نه گرمای آن درجه باشد، تا ابد هم همین آب است؛ اگر هم بگندد، یک علّت خارجی دارد، یک چیز خارجی باید آن را بگنداند؛ و لهذا این اجمالی که هر معلولی محتاج به علّت است و هر ممکنی محتاج به یک علّتی است، جزء واضحات عقول است که هر کسی مسأله را تأمّل و تصوّر بکند، تصدیقش هم می کند، که [محال است ]یک چیزی که می شود باشد و می شود نباشد، بیخودی بشود، یا بیخودی نباشد. نبودن از باب اینکه چیزی نیست تا باشد، آن دیگر علّت نمی خواهد؛ اما یک چیز ممکن که نیست، بیخودی بشود هست، [امتناعِ ]این از ضروریات عقول است.
این مقداری که همه موجودات عالم، اسم خدا هستند و نشانه خدا هستند، این یک مقدار اجمالی است که همه عقول این را می توانند بفهمند، و همه عالم را اسماء اللَّه بدانند؛ و اما آن معنای واقعی مطلب که اینجا مسأله اسم گذاری نیست، مثل اینکه ما [اگر ]بخواهیم یک چیزی را بفهمانیم به غیر، اسم برای آن می گذاریم، می گوییم: «چراغ» یا «اتومبیل» یا «انسان»، «زید». این واقعیتی است که یک موجود غیر متناهی در همه اوصاف کمال، یک موجودی که در تمام اوصاف کمال غیر متناهی است، حد ندارد، موجود لا حد است، ممکن نیست- اگر موجود حد داشته باشد «ممکن» است- موجود است و هیچ حدی در موجودیتش نیست، این به ضرورت عقل باید دارای همه کمالات باشد. برای اینکه اگر فاقد یک کمالی باشد محدود می شود؛ محدود که شد، ممکن است. فرق ما بین ممکن و واجب این است که واجب غیر متناهی است در همه چیز، موجودِ مطلق است و ممکن موجود محدود است. اگر بنا باشد تمام اوصاف کمال به طور لا متناهی، به طور غیر محدود نباشد در او، متبدل می شود [به ممکن 2 ]آنکه ما خیال کردیم واجب بوده، واجب نبوده، ممکن بوده. یک چنین موجودی که مبدأ یک ایجاد می شود، و مبدأ یک وجود می شود، تمام آن موجوداتی که به مبدئیت او وجود پیدا می کنند، اینها مستجمع همان اوصاف هستند به طریق نقص. منتها مراتب دارد: یک مرتبه اعلاست که در آن همه اوصاف حق تعالی هست، منتها به اندازه ای که امکان دارد، به اندازه ای که می شود یک موجودی واجد باشد، آن «اسم اعظم» است. «اسم اعظم» عبارت از آن اسمی است و آن علامتی است که واجد همه کمالات حق تعالی است به طور ناقص؛ و به طور ناقص، یعنی نقص امکانی؛ و واجد همه کمالات الهی است، نسبت به سایر موجودات، به طور کمال. این موجوداتی که دنبال آن اسم اعظم می آیند، اینها هم واجد همان کمالات هستند، منتها به اندازه سعه هستی خودشان، به اندازه سعه وجودی خودشان، تا برسد به همین موجودات مادی.
این موجودات مادی را که ما خیال می کنیم قدرت، علم و هیچ یک از کمالات را ندارند، این طور نیست. ما در حجاب هستیم که نمی توانیم ادراک کنیم. همین موجودات پایین هم که از انسان پایین ترند، و از حیوان پایین ترند، و موجودات ناقص هستند، در آنها هم همه آن کمالات منعکس است، منتها به اندازه وجودی خودشان. حتی ادراک هم دارند؛ همان ادراکی که در انسان هست، در آنها هم هست: إِن مِّن شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ. بعضی از باب اینکه نمی دانستند می شود یک موجود ناقص هم ادراک داشته باشد، آن را حمل کرده بودند به اینکه این تسبیح تکوینی است؛ و حال آنکه آیه غیر از این را می گوید. تسبیح تکوینی را ما می دانیم که یعنی اینها موجوداتی هستند و علّتی هم دارند. خیر مسأله این نیست، تسبیح می کنند.
در روایات تسبیح بعضی از موجودات را هم ذکر کرده اند که چیست. در قضیه تسبیح آن سنگریزه ای که در دست رسول اللَّه (ص) بوده. آنها شنیدند که چه می گوید. تسبیحی است که گوش من و شما اجنبی از اوست. نطق است؛ حرف است؛ لغت است، اما نه به لغت ما، نه نطقش نطق ماست؛ اما ادراک است، منتها ادراک به اندازه سعه وجودی خودش. لعلّ بعضی از مراتب عالیه، مثلًا از باب اینکه خودشان را می بینند که سرچشمه همه ادراکات هستند، بگویند که موجودات دیگر [ادراک ]ندارند؛ البته آن مرتبه را ندارند. ما هم از باب اینکه ادراک نمی کنیم حقایق این موجودات را، ما هم محجوبیم، و چون محجوبیم، مطلع نیستیم، و چون مطلع نیستیم، خیال می کنیم [چیزی ]در کار نیست.
خیلی چیزها را انسان خیال می کند نیست و هست، من و شما از آن اجنبی هستیم. الآن هم می گویند یک چیزهایی معلوم شده است؛ مثلًا در نباتات که سابق همه می گفتند، اینها مرده هستند، حالا می گویند که با آنتنهایی که هست از ریشه های درخت که در آب جوش هست، صدای هیاهو [می شنوند ].حالا این راست باشد یا دروغ نمی دانم؛ لکن عالم پر هیاهوست. تمام عالم زنده است، همه هم اسم اللَّه هستند. همه چیز اسم خداست. شما خودتان از اسماء اللَّه هستید، زبانتان هم از اسماء اللَّه است، دستتان هم از اسماء اللَّه است. به اسم اللَّه، الْحَمْدُ للَّه، حمد هم که می کنید اسم اللَّه است. زبان شما که حرکت می کند اسم اللَّه هست، از اینجا پا می شوید، می روید به منزلتان، با اسم اللَّه می روید. نمی توانید تفکیک کنید. خود شما اسم اللَّه هستید، حرکات قلبتان هم اسم اللَّه است، حرکات نبضتان هم اسم اللَّه هست، این بادهایی که وزیده می شود، همه اسم اللَّه اند. از این جهت، آیه شریفه محتملًا می خواهد همین معنا را بفرماید. در بسیاری از آیات دیگر هم هست که به اسم اللَّه کذا ...، صحبت از اسم اللَّه است؛ و همه چیز اسم اللَّه است؛ یعنی حق است و اسماء اللَّه همه چیز اوست. اسم در مسمّای خود فانی است. ما خیال می کنیم که خودمان یک استقلالی داریم، یک چیزی هستیم؛ لکن این طور نیست. اگر آنی، آن شعاع وجود که موجودات را با آن شعاع، با آن اراده، با آن تجلّی موجود فرموده، اگر آنی آن تجلّی برداشته بشود، تمام موجودات لاشی ءاند، برمی گردند به حالت اولشان. برای آنکه ادامه موجودیت هم به همان تجلّی اوست. با تجلّی حق تعالی همه عالم وجود پیدا کرده است، و آن تجلّی و نور، اصل حقیقت وجود است؛ یعنی اسم اللَّه است: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ نور سماوات و ارض خداست، یعنی جلوه خداست. هر چیز که یک تحقّقی دارد این نور است؛ ظهوری دارد، این نور است. ما به این نور می گوییم، برای اینکه یک ظهوری دارد؛ انسان هم ظاهر است؛ نور است. حیوانات هم همین طور، نورند. همه موجودات نورند، و همه هم نور «اللَّه» هستند: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ یعنی وجود سماوات و ارض که عبارت از نور است، از خداست؛ و آن قدر فانی در اوست که اللَّهُ نُورُ السَّموتِ، نه اینکه اللَّهُ یُنَوّرُ السَّماواتِ، این یک نحوه جدایی می فهماند. اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ یعنی هیچ موجودی در عالم نداریم که یک نحوه استقلالی داشته باشد. استقلال معنایش این است که از امکان خارج بشود و به حد وجوب برسد، موجودی غیر از حق تعالی نیست. از این جهت اینکه می فرماید: به اسم اللَّه الحمد للَّه به اسم اللَّه قُلْ هُوَ اللَّه أَحَدٌ، با اسم اللَّه «قُلْ»، نه این است که مقصود محتملًا این باشد که بگو بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم. واقعیتی است که این واقعیت این طوری است: با اسم اللَّه بگو، یعنی گفتنت هم با اسم اللَّه است. یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ نه «مَنْ فی السَّماواتِ و الارض». هر چیز [که ]در زمین و آسمان است، تسبیح می کند با اسم خدا که جلوه اوست، و همه موجودات به این جلوه متحققند و همه حرکات، حرکاتی است که از همان جلوه هست. تمام چیزهایی که در عالم واقع می شود از همان جلوه هست؛ و چون همه امور، همه چیزها از اوست و به او برمی گردد و هیچ موجودی از خودش چیزی ندارد، خودی در کار نیست که کسی بایستد [و ]بگوید من خودم هم یک چیزی دارم- یعنی مقابل مبدأ نور- خودم هم یک چیزی دارم که از خودم هست، آن وقت هم که داری، باز از خودت نیست، آن وقت هم که چشم داری باز این چشم از خودت نیست، این چشمی است که به جلوه او وجود پیدا کرده.
پس، حمدی که می کنیم و حمدی که می کنند و ثنایی که می کنند و ثنایی که می کنیم با اسم اللَّه است؛ به سبب اسم اللَّه است؛ و این هم فرموده است: بسم اللَّه. اللَّه، یک جلوه جامع است، یک جلوه ای از حق تعالی است که جامع همه جلوه هاست، رحمان و رحیم از جلوه های این جلوه است.
اللَّه، جلوه حق تعالی است و رحمان و رحیم از جلوه های این جلوه است. «رحمان» با رحمت و با رحمانیت، همه موجودات را ایجاد کرده [است 3 ]این رحمت است. اصلًا وجود رحمت است؛ حتی آن وجودی که به موجودات شریر هم اعطا شده، باز رحمت است؛ رحمت واسعه ای است که همه موجودات در زیر پوشش [آن ]هست؛ یعنی همه موجودات عین رحمت هستند، خودشان رحمتند.
و اللَّه به اسم اللَّه، همان جلوه ای است که جلوه به تمام معنی است.
مقامی است که جلوه را به تمام معنی می تواند بروز بدهد. اسم جامع است، یک اسمی است که باز جلوه است؛ خود ذات حق تعالی اسم ندارد: «لا اسْمَ لَهُ وَ لا رَسْمَ» اسم اللَّه و اسم رحمان و اسم رحیم، همه اینها اسما هستند، جلوه ها هستند؛ و با این اسم اللَّه که جامع همه کمالات است به مرتبه ظهور، رحمان و رحیمش را ذکر فرموده است از باب اینکه رحمت است و رحمانیت است و رحیمیت است؛ و اوصاف غضب و انتقام و [امثال ]اینها تبعی است. آنکه بالذات است، این دو است، رحمت بالذات است، و رحمانیت و رحیمیت بالذات است، آنهای دیگر تبعی است. [پس ]به اسم اللَّه و رحمان و رحیم. الحمد للَّه [یعنی ]تمام محامدی که در عالم و هر کمال و هر حمد و هر ستایشی که باشد، به او واقع می شود، برای اوست. آدم خیال می کند غذایی را که می خورد تعریف می کند که چه غذای لذیذی بود! این حمد خداست، خود آدم نمی داند.
[یا می گوید: ]چه آدم خوبی است! چه فیلسوف و دانشمندی است! این ثنا برای خداست، خود آدم نمی داند این را. برای چه؟ برای اینکه آن فیلسوف و دانشمند از خودش هیچ ندارد، هر چه هست جلوه اوست.
آنچه هم که ادراک کرده، با عقلی ادراک کرده که جلوه اوست، خود ادراک جلوه اوست، خود مدرک جلوه اوست، همه چیز از اوست. آدم خیال می کند مثلًا از این فرش دارد تعریف می کند [یا ]از این آدم دارد تعریف می کند؛ هیچ حمدی برای غیر خدا واقع نمی شود. هیچ ستایشی برای غیر خدا واقع نمی شود، برای اینکه شما هر کس را ستایش کنید [به این دلیل ]که یک چیزی در او هست، ستایشش می کنید، عدم را هیچ وقت ستایش نمی کنید، یک چیزی در او هست که ستایش [می کنید 4 ]هر چه هست از اوست، هر چه ستایش بکنید ستایش اوست، هر چه حمد و ثنا بگویید مال اوست.
«الحمد»، یعنی همه حمدها، هر چه حمد هست، حقیقتِ حمد مال اوست. ما خیال می کنیم که داریم زید را تعریف می کنیم، عمرو را تعریف می کنیم، ما خیال می کنیم که داریم از این نور شمس، از این نور قمر تعریف می کنیم، از باب اینکه نمی دانیم. از واقعیت چون محجوبیم خیال می کنیم داریم این را تعریف می کنیم، لکن پرده وقتی برداشته می شود، می بینیم نه، همه تعریفها مال اوست، برای این جلوه اوست که شما از او تعریف می کنید.
اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ، هر خوبی هست از اوست، تمام کمالات از اوست، از اوست، یعنی اینکه همان جلوه است.
با یک جلوه ای همه عالم، موجود شده، و ما گمان می کنیم که خودمان داریم عمل می کنیم؛ وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمَی . (رَمَیْتَ وَ مَا رَمَیْتَ» از باب اینکه جلوه است رَمْیْ هم [مستند ]به آن جلوه است، لکن إنَّ اللَّهَ رَمَی آنهایی که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت کردند. این دست هم جلوه خداست، منتها ما محجوب هستیم و نمی دانیم قصد چیست؛ و همه محجوب هستیم الّا آن کسی که به تعلیم خدا معلَّم است، و آن کسانی که به تعلیم او معلَّم هستند.
روی این [مبنا ]که عرض می کنم می شود احتمال داد که این بسم اللَّه، متعلق به «الحمد» باشد، یعنی به اسم خدا همه حمدها، همه ثناها مال اوست. جلوه خداست؛ جلوه خداست که همه ثناها را به خودش جذب می کند و هیچ ثنایی به غیر واقع نمی شود، نمی توانید شما غیر را ثنا بکنید؛ هر چه بخواهید غیر را ثنا بکنید، ثنا به او واقع می شود. هر چه خودتان خیال کنید غیر است، [اوست ]نمی دانید شما. هر چه به خود فشار بیاورید که نه، می خواهم از غیر خدا یک حرفی بزنم، غیر خدا حرفی نیست در کار؛ هر چه بگویید از اوست. نقایص از او نیست. چیزهایی که وجود پیدا می کنند یک جهت وجودی دارند، یک جهت نقص دارند؛ جهت وجودی نور است، اینش مال اوست، نقص مال او نیست؛ نقیصه ها از او نیست، «لا» ها از او نیست. [یعنی ]آن چیزهایی که نیست؛ و هیچ تعریفی برای «لا» واقع نمی شود، همیشه تعریفها برای «آری» واقع می شود، برای وجود واقع می شود، برای هستی واقع می شود، برای کمال واقع می شود؛ و «کمال» در عالم وجود ندارد الّا یک کمال، و آن کمال اللَّه است؛ «جمال» هم جمال اللَّه است.
ما باید این را بفهمیم و بفهمانیم به قلبمان. اگر همین یک کلمه را قلبمان بفهمد، نه همان گفتار باشد، گفتارش آسان است، به قلب رساندن و این موجود قابل فهم را فهماندن، این مشکل است که قلب هم باورش بیاید. یک وقت آدم [به لفظ ]می گوید که جهنمی هست، و بهشتی هست؛ گاهی اعتقاد هم دارد؛ اما باور کردن، غیر اعتقاد علمی است. برهان هم بر او قائم شده؛ اما باور آمدن مسأله دیگری است. عصمت که در انبیا هست، دنبال باور است. باورش وقتی که آمد ممکن نیست تخلف بکند.
شما اگر باورتان آمد که یک آدمی شمشیرش را کشیده است که اگر کلمه ای بر خلاف او بگویید، گردن شما را می زند، نسبت به این امر معصوم می شوید، یعنی دیگر امکان ندارد از شما صادر بشود، برای اینکه شما خودتان را می خواهید. آن کسی که باورش آمده است وقتی که یک کلمه غیبت بکند در آنجا زبان انسان به یک صورتی در می آید که همان طوری که از اینجا این زبان را دراز کرده در مکه مثلًا، کسی را غیبت کرده، در آنجا ظهور پیدا می کند؛ یک زبان از اینجا تا آنجا که «یطأه» [آن را پایمال می کنند. ]این جمعیتی که در آنجا موجودند؛ اگر کسی باورش بیاید که غیبت ادامُ کِلابِ النّارِ است؛ کسی که غیبت بکند، کلبهای آتش او را می بلعند- نه بلعیدنی که موجود بشود و تمام بشود، بلعیدنی که او هست و می بلعندش، آنجا هم که می رود می بلعندش- اگر آدم باورش بیاید غیبت نمی کند. اینکه ما خدای ناخواسته یک وقت غیبت می کنیم برای این [است ]که آنجا را باورمان نیامده است.
آدمی که باورش بیاید که تمام کارهایی که در اینجا انجام می دهد در آن عالم یک صورتی دارد، اگر خوب است صورت خوب، و اگر بد است صورت بد، حساب در کار هست - حالا تفصیل قضیه لزومی ندارد- اما این معنا که هر کاری حساب دارد؛ اگر چنانچه غیبت بکند، آنجا محاسبه هست، جهنم هست، اگر اذیت کند مؤمنین را، جهنم است آنجا، و اگر خیرات و مبرّات داشته باشد، بهشت است در آنجا، کسی که باورش آمده باشد این را [عمل هم می کند. ]نه اینکه همان کتاب خوانده باشد و عقلش ادراک کرده باشد؛ بین ادراک عقلی و باور نفسانی و قلبی خیلی فاصله هست.
بسیاری وقتها انسان عقلًا یک چیزی را ادراک می کند، لکن چون باورش نیامده، تبعیت نمی کند؛ آن وقتی که باورش بیاید، تبعیت می کند. «ایمان» عبارت از این باور است. علم به پیغمبر فایده ندارد، ایمان به پیغمبر فایده دارد. برهان اقامه کردن بر وجود خدای تبارک و تعالی کافی نیست، ایمان باید بیاورد انسان؛ قلب را باور بیاورد؛ و خاضعش کند برای او. اگر ایمان آمد همه چیز دنبالش است.
اگر انسان باورش آمد که یک مبدئی برای این عالم هست، و یک بازخواستی برای انسان هست در یک مرحله بعد، مردن فنا نیست، مردن انتقال از یک نقص به کمال است؛ اگر این را باورش بیاید، این انسان را نگه می دارد از همه چیزها، از همه لغزشها. [مهم ]این است که این باور چطور بیاید.
این آیه شریفه که می فرماید که به اسم اللَّه الحمد للَّه، من یک جهتش را عرض کردم- و من نه اینکه به جزم می گویم؛ این است، محتملات است- اگر آدم باورش بیاید که تمام محامد از اوست، دیگر در دلش شرک واقع نمی شود، دیگر برای هر کس حمد کند جلوه خدا را [حمد کرده است ].
اگر یک قصیده ای برای حضرت امیر می گوید، می فهمد که این برای خداست، برای اینکه او جلوه بزرگ خداست، چون جلوه بزرگ خداست، مدح او مدحِ خداست. مدح جلوه است.
اگر آدم باورش بیاید که همه محامد مال اوست، خودش را کنار می گذارد.
اینکه می بینید این قدر آدم داد لِمَنِ الْمُلْک می زند، این قدر غرور پیدا می کند، برای این است که نمی شناسد خودش را: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. نمی داند خودش هیچ است. اگر این را بفهمد و باورش بیاید که هیچ نیست، هر چه هست اوست، اگر «هیچ نیست» خودش را باورش بیاید «عرف ربّه»، پروردگارش را می شناسد.
عمده این است که ما نمی شناسیم، نه خودمان را می شناسیم، نه خدایمان را می شناسیم، نه ایمان به خودمان داریم، نه ایمان به خدا داریم، نه باورمان آمده است که خودمان [چیزی ]نیستیم و نه باورمان آمده است که همه چیز اوست. وقتی این باور در کار نبود، هر چه برهان بر آن اقامه بشود فایده ندارد، باز هم آن انانیت نفسی در کار هست، و اینکه من چه، شما چه! این همه ادعاهای پوچ برای ریاستها و برای امثال ذلک، برای وجود انانیت است، انانیت وقتی که باشد، انسان خودش را می بیند.
همه بلاهایی که سر انسان می آید از این حبّ نفس است؛ [از این ]که آدم خودش را دوست دارد. در صورتی که اگر ادراک کند و واقعیت مطلب را وجدان کند، نفس خودش چیزی نیست، مال غیر است؛ حب غیر است. منتها به غلط اسمش را «حبّ نفس» گذاشته اند. این غلط، انسان را خراب می کند. تمام گرفتاریهایی که برای همه ما هست، برای این حبّ جاه و حبّ نفس است. حبّ جاه است که انسان را به کشتن می دهد، انسان را به فنا می دهد، انسان را به جهنّم می برد. رأس همه خطیئه ها همین است: رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ همین حبّ جاه و حبّ نفس است.
همه خطاها از اینجا بروز می کند. انسان چون خود را می بیند و خودخواه است، همه چیز را برای خودش می خواهد؛ و هر کس مانع او بشود- و لو به توهّمش- با او دشمن می شود؛ و هر چه را که می خواهد، چون برای خودش می خواهد، حدود، دیگر قائل نیست، از این جهت مبدأ همه گرفتاریها می شود.
وجدان اینکه کتاب خدا ابتدا کرده به یک مطلبی که همه مسائل را به ما حالی کند- به حسب احتمال- تمام مسائل از اینجا حالی می شود. وقتی فرمود: الْحَمْدُ للَّهِ، نمی خواهد بگوید بعضی از حمدها مال خداست، وقتی بگوید او قادر است، لیکن [وقتی ]شما را حمد می کنم، برای خدا نیست.
می گوید: [همه ]اینها مال خداست، همه حمدها مال خداست.
وقتی فرمود: الْحَمْدُ للَّهِ، یعنی تمام اقسام حمد و تمام حیثیت حمد از خداست، مال اوست، شما خیال می کنید دارید دیگری را حمد می کنید، همین جا پرده را از روی همه مسائل برمی دارد. همین یک آیه شریفه را اگر آدم باورش بیاید- اشکال سر باور است- اگر انسان باورش بیاید که همه حمدها مال اوست، همین یک کلمه اگر باور آمد، تمام شرکها از قلب انسان می ریزد. آنکه می گوید که من از اول تا آخر عمر هیچ شرک نیاورده ام، برای این است که این را وجدان کرده، واجد این مسأله است، این را به حسب وجدانش یافته است. بافته نیست، یافته است. براهین این قدر نمی تواند هنر داشته باشد؛ خوب است، نمی گویم برهان خوب نیست، برهان باید باشد؛ اما برهان وسیله است. برهان وسیله این است که شما به حسب عقلتان یک مسأله ای را ادراک کنید و با مجاهده ایمان به آن بیاورید.
فلسفه، وسیله است، خودش مطلوب نیست. وسیله است برای اینکه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانید، هنرش همین قدر است. «پای استدلالیان چوبین بود»، مقصود همین است که چوب است، پای چوبی است. آنکه انسان را می تواند راه ببرد، انسان حقیقتاً با آن می تواند راه برود، عبارت از آن پایی است که انسان [با آن ]جلوه خدا را ببیند، عبارت از آن ایمانی است که در قلب [وارد ]می شود، و وجدان ذوقی است که انسان می کند، و ایمان می آورد. این هم یک مرتبه است و مرتبه بالاتر هم دارد.
و امیدوارم که ان شاء اللَّه ما فقط قرآن نخوانیم و تفسیر نخوانیم، و باورمان بیاید مسائل، و هر کلمه ای که از قرآن می خوانیم به طور باور [باشد. قرآن ]کتابی است که می خواهد آدم درست کند، می خواهد یک موجودی را بسازد. یک موجودی را که خودش ایجاد کرده است و با اسم اعظم ایجاد کرده، با «اللَّه». می خواهد از این مرتبه ناقصی که هست او را برساند به آن مرتبه ای که لایق اوست؛ و قرآن برای این آمده است، همه انبیا هم برای این آمده اند، همه انبیا آمده اند برای اینکه دست انسان را بگیرند و از این چاه عمیقی که در آن افتاده است- آن چاهی که از همه عمیقتر است، چاه نفسانیت انسان است- در آورند و جلوه حق را به او نشان بدهند، تا اینکه همه چیز را نسیان کند؛ و خداوند ان شاء اللَّه نصیب همه ما بکند.

جلسه دوم

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشّیطانِ الرَّجیم بِسْمِ اللَّه الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین کلام در این بود که این بسم اللَّه جار و مجرور، به چه متعلق است؟ ما عرض کردیم یکی از احتمالات این است که بسم اللَّه ای که در هر سوره ای هست، متعلق باشد به خود آن سوره، به آن چیزی که در آن سوره مناسب است.
مثل سوره حمد که بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، الْحَمْدُ للَّهِ، این حمد به اسم اللَّه [واقع می شود ].
روی این زمینه که احتمال [دارد ]هر بسم اللَّه در هر سوره ای معنایش غیر بسم اللَّه سوره دیگر [باشد 5 ]هر سوره ای که بسم اللَّه دارد و متعلّق به آن چیز مناسبِ در آن سوره است؛ این با بسم اللَّه دیگری که در سوره دیگر است فرق می کند. حال که بنا بر این شد که بسم اللَّه مثلًا در «سوره حمد» متعلّق به «حمد» باشد، باید دید آن، چه اسمی است که حمد به آن واقع می شود؟ آن، چه اسمی است که ظهور از برای حق است و حمد به آن اسم واقع می شود؛ و در سوره دیگر، مثلًا قُلْ هُوَ اللَّهُ آن، چه اسمی است که با اللَّهُ أحَد و هُوَ اللَّهُ أحَدٌ مناسب است. در فقه هم این مسأله هست که اگر چنانچه یک بسم اللَّه را برای یک سوره ای گفتند، بخواهند یک سوره دیگر بخوانند، کافی نیست؛ باید بسم اللَّه را دوباره بگویند. این هم مناسب با همین معناست که این بسم اللَّه با آن بسم اللَّه فرق می کند. اگر بسم اللَّه ها این طور باشد که در همه جا یک معنی داشته باشد، دیگر بسم اللَّه این سوره و آن سوره دیگر با هم تفاوتی ندارد، چنانچه بعضی می گویند بسم اللَّه اصلًا جزو سوره نیست الّا در حمد، و من باب تبرک ذکر شده است؛ و این صحیح هم نیست.
حالا در این صورت که بسم اللَّه در حمد متعلّق به معنای حمد باشد، یک احتمال این بود که «الحمد» تمام مصادیق حمد باشد؛ حمد از هر حامدی، هر حامدی که حمد می گوید، این به اسم اللَّه حمد می گوید؛ یعنی گوینده خودش اسم است و همه اعضا و جوارحش هم از اسما هستند؛ و حمد که از انسان واقع می شود به اعتبار اینکه او اسم است، حمد به اسم خدا واقع می شود. شما هم که اسم دیگری هستید؛ زید هم یک اسم دیگر است. اینها هر کدام اسمای خدا هستند؛ یعنی مظاهر اسما، این جهت را توجّه کنید که در فاعل الهی که فاعل وجود است، با فاعلهای طبیعی این فرق هست- خیلی فرقها هست، یکی از فرقها هم این است- که آن چیزی که از مبدأ الهی، که به آن فاعل الهی گفته می شود صادر می شود، به طوری فانی در مصدر است که هیچ حیثیتی از خودش ندارد؛ هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد. حالا برای نزدیکتر شدن به ذهن [می گوییم ]مثل شعاع شمس می ماند به شمس، و لو این طور هم نیست، غیر از این است، بالاتر از این است؛ لکن شعاع شمس در مقابل شمس [از ]خودش هیچ استقلالی ندارد. در فاعل الهی که نفسِ ایجاد، نفسِ وجود از مبدأ خیر صادر می شود؛ این هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد؛ یعنی نه در تحقق و نه در بقا. نه یک موجودی است که اگر آن شعاع، شعاع وجودْ از آن گرفته بشود، بخواهد موجود باشد [بتواند ]تحقق داشته باشد، آنِ واحد هم نمی تواند. ممکن، همان طوری که در تحقق محتاج به مبدأ است، در بقا هم محتاج است؛ و چون هیچ حیثیتی از خودش ندارد و فانی در مبدأ است؛ از این جهت در عین حالی که ظهور اسماء اللَّه است، خودش اسماء اللَّه است، اسماء اللَّهِ فعلی است. در عین حالی که نورِ سماوات و ارض ظهورِ نور خداست؛ لکن اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ. در عین حالی که این ظهور اوست، نه این است که خود او باشد؛ لکن این ظاهر به طوری فانی در مبدأ ظهور است، و این موجود به طوری در مبدأ خود فانی هست و هیچ نحو استقلالی ندارد که این اوست و این ظهور، فانی در اوست. از این جهت گفته می شود که اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ. روی این مبنا که الف و لام، در «الحمد» الف و لام استغراق باشد و متعلّق باشد بسم اللَّه به «حمد»؛ یعنی هر حمدی از هر حامدی تحقق پیدا می کند، به «اسم اللَّه» تحقق پیدا می کند، اسم اللَّه اش هم همان خود حامد است؛ و به اعتباری حامد و محمود یکی است، ظهور و مظهر است: أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ، أعُوذُ بِکَ مِنْکَ. آن طور است که حامد، فانی در محمود است؛ از این جهت کَأَنَّهُ خود ثنا می کند خودش را. حیثیتی برای دیگری نیست تا ما بگوییم من او را ثنا می کنم، او خودش را ثنا می کند از باب اینکه فناست.
یک احتمال دیگر هست و آن این است که: الف و لام، الف و لام استغراق نباشد که افراد را تکثیر فردی باشد. اصلًا نفس طبیعتِ مجرد از همه خصوصیاتِ حمد، آن حمدی که هیچ نحوه تعیّنی ندارد [مراد باشد ]در اینجا بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه، یعنی حمدِ بی تعیّن، حمد مطلق.
روی این احتمال، حمدهای ما عکس آن احتمال [اوّل ]می شود. حمدهای ما برای او واقع نمی شود، آن حمدی که برای او واقع می شود آن حمدی است که خودش بکند. حمد غیر خودش، حمد متعیّن است و او نامحدود است. حمد محدود برای نامحدود واقع نمی شود.
آنجا گفته می شد که حمد واقع نمی شود الّا للَّه، شما خیال می کنید که از خط خوب تعریف می کنید؛ این تعریف از خداست، تعریف از خط نیست. خیال می کنید از نور تعریف می کنید؛ خیال می کنید مدح عالِم می کنید، این مدح عالِم نیست، مدح اللَّه است. آنجا این طور گفته می شد که تمام حمدها، هر چه حمد از هر حامدی که هست به او برمی گردد، برای اینکه هیچ کمالی در عالم نیست الّا کمال او؛ هیچ جمالی در عالم نیست الّا جمال او، خودشان چیزی نیستند، اگر این جلوه را بگیرند از موجودات، چیزی باقی نمی ماند. موجودات با این جلوه موجودند.
آنجا این طور گفته می شد که همه موجودات همان جلوه خدا هستند و همان نورند: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ؛ و اگر این جلوه گرفته بشود، موجودی باقی نمی ماند؛ و چون جلوه است و مدح هم برای کمال است؛ هیچ مدحی برای غیر او واقع نمی شود، برای اینکه کمالی غیر از کمال او در کار نیست؛ کمالِ اوست و ظهور کمالِ او کمالِ ذات اوست؛ و کمالِ او در مقام ظهور، کمال در مقام صفات، کمال در مقام ظهور؛ همه کمالات عالم، کمال اوست در مقام ظهور. هر کس هم که مدح برای یک کمالی می کند، پس هر مدحی که واقع می شود برای او واقع می شود.
آنجا این طور بود؛ در این احتمال دوم این است که حمد، «حمد مطلق» باشد نه حمدِ «کلّ حمد»، حمد مطلق، یعنی حمد بی قید، حمدی که هیچ قیدی در آن نیست. این حمدی که ماها می کنیم تمامش حمد متعیّن است، و برای متعیّن است. برای اینکه ما به موجود مطلق دسترسی نداریم تا برای او حمد کنیم. او را ادراک نمی کنیم تا حمدش کنیم. شما که می گویید الحمد للَّه، باز ادراک آن حقیقت نشده است، تا اینکه برای او حمد بکنید؛ و هر حمدی که واقع می شود، برای او واقع نمی شود، برای مظاهر او واقع می شود؛ عکس آنجا، آنجا هر حمدی واقع می شد برای غیر او واقع نمی شد. اینجا احتمال این است که هر حمدی واقع می شود برای او واقع نمی شود، الّا حمد خودش؛ الّا آن حمدی که خود او برای خودش می کند. بنا بر این، در بسم اللَّه این اسم، دیگر نمی تواند اسمِ به معنای اول باشد، اسم به معنای اینکه شما اسمید، آن هم اسم است؛ [بلکه ]آن اسم اللَّه و ظهور مطلق است، بی قید و علامت. مطلق بی قید است؛ که ظهور از غیب است و اسم غیب است؛ و با آن اسم، حمد واقع می شود؛ یعنی خود، خود را حمد می کند؛ ظهور برای یک مظهر حمد می کند. این هم یک احتمال است راجع به متعلَّق، این بسم اللَّه متعلّق به حمد [است حمد، یک وقت کل مصداق از حمد است، و یک وقت صرف وجود حمد است، آنکه هیچ قید ندارد. یک وقت تمام حمدهایی که واقع می شود، به غیر خدا واقع نمی شود، یک وقت هیچ حمدی برای خدا واقع نمی شود به معنای حمد مطلق، به معنای حمد محدود واقع می شود نه به معنای حمد مطلق. آن وقت الحمد للَّه، یعنی آن حمد مطلقی که هیچ قیدی ندارد، به آن اسمی که مناسب با آن است واقع می شود برای او. این هم یک احتمال است.
این معنا را هم احتمال داده اند که [بسم اللَّه ]متعلّق به خود سوره نباشد.
بعضی گفته اند به ظَهَر است: ظَهَرَ الوُجُودُ، بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم؛ یعنی هر چه پیدا بشود با اسم اللَّه پیدا می شود. این اسم، مبدأ ظهور همه موجودات است و این اسم، عبارت از همان است- شاید همان باشد- که در روایتی هست که: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشیئَةَ بِنَفْسِها ثُمَّ خَلَقَ الأَشیاءَ بِالْمَشیئَةِ.
مشیت را که عبارت از همان ظهور اول باشد، بنفسه خلق کرده است؛ یعنی بی واسطه است؛ همه چیزهای دیگر به مشیت واقع شده است و ظهر الوجود که احتمال می رود، [این است ]که ظهر الوجود به بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم متعلّقش سوره نباشد و متعلّقش یک چیز خارجی باشد، این احتمال هست. البته اهل ادب هم «أسْتَعینُ» و امثال ذلک که مناسب است در تقدیر گرفته اند. خوب استعانت هم اگر باشد، و لو اهل ادب خودشان توجه ندارند، اگر أسْتَعینُ بِاللَّهِ هم باشد، این أسْتَعینُ بِسْمِ اللَّه، یعنی هر کس هر استعانتی می کند، به اسم خدا استعانت می کند. نمی شود که کسی استعانت بکند بدون اسم خدا. نه این است که یک بسم اللَّه لفظی است و اینکه مثلًا أسْتَعینُ بسم اللَّه تشریفاتی باشد؛ یک واقعیتی است که اسم خدا ظهور اوست در همه چیز، و أسْتَعینُ بِسْمِ اللَّه استعانت به همین ظهور است؛ و همه چیز به این ظهور است، که این هم بازگشتش به اوست، و لو ادیب متوجه نباشد. این راجع به متعلّق بسم اللَّه و اینکه متعلَّق چیست.
راجع به اسم هم عرض کردم، اسم آن است که علامت مسمّی باشد؛ و چه چیز است که علامت مسمّی نباشد. هر چیزی را شما فرض کنید که یک نحوه وجودی دارد، این نحوه، ظهوری از اوست. علامتی است از او، منتها اسم به معنای علامت مراتبی دارد: یکی اسمی است که تمام معنای علامت است، یکی اسمی است که از او نازلتر است ... تا برسد به اخیره موجودات، همه علامت هستند، همه ظهور هستند، ظهور اسم هستند؛ لکن مراتب دارند. در روایت است: نَحْنُ الأسماءُ الْحُسنی . اسم اعلا در مقام ظهور، پیغمبر اکرم است، ائمه اطهار است. آنهایی که در مرتبه سیر و در مرتبه حرکت از نقص به کمال رسیده اند به آنجایی که وارسته شده اند از همه طبیعتها، از همه چیز؛ مثل ما نیستند که در چاه هستیم. ما هنوز حتّی راه نیفتاده ایم. اشخاصی هستند که از این چاه به راه افتاده اند، هجرت کرده اند: مَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِراً إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّه. یک احتمال این است که این هجرت، هجرت از خود به خدا باشد. «بیت» نفس خود انسان باشد، طایفه ای هستند که خارج شدند، هجرت کردند از «بیت» شان، از این بیت ظلمانی، از این نفسانیت: مُهَاجِرًا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ؛ تا رسیدند به آنجایی که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ»؛ به مرتبه ای رسیدند که دیگر از خود چیزی نیستند، «موت مطلق»، و اجرشان هم عَلَی اللَّه است؛ اجر دیگری [در کار نیست 6 ]دیگر بهشت مطرح نیست، دیگر تنعمات مطرح نیست، فقط اللَّه است. آنکه از «بیت نفسانیتش» خارج شد، حرکت کرد و مهاجرت کرد الی اللَّه و الی رسول اللَّه- که آن هم الی اللَّه است- ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ و پس از این هجرت، به مرتبه ای رسید که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ» دیگر از خودش هیچ نیست، هر چه هست از اوست؛ [اگر ]این را مشاهده کرد در این هجرت، اجرش هم عَلَی اللَّه است.
یک طایفه ای هستند که این طورند که هجرت کرده اند و به منتها هم رسیده اند، اجرشان هم عَلَی اللَّه است؛ همیشه هم در هجرتند آنها. یک طایفه ای هستند که هجرتی کرده اند؛ اما نرسیده اند به غایت هجرت که «أدْرَکَهُ الْمَوْتُ» باشد.
یک طایفه هم مثل ما هستند؛ اصلًا هجرتی نیست در کار، ما در همین ظلمتها هستیم، ماها [به سبب تعلق ]به دنیا و به طبیعت، و بالاتر از آن به انانیت خودمان در این چاه محبوسیم. ما در «بیت» هستیم؛ یعنی در بیت نفسانیت. روی این احتمال، نمی بینیم الّا خودمان [را هر چه می خواهیم برای خودمان می خواهیم. خودیم، خود است، غیر از خود هیچ نیست. ما تا حالا به فکر این نیفتاده ایم که هجرتی بکنیم، ما هر چه فکر داریم صرف همین جا می شود.
تمام نیروی الهی که به ما امانت داده اند، آن طوری که هست، ردشان نمی کنیم، همین جا صرف می کنیم و همین جا هستیم، و تا آخر هم همین جا می مانیم؛ و هر چه می گذرد از مبدأ بعیدتر می شویم؛ و هر چه بگذرد دیرتر می شود. در روایتی هست که پیغمبر اکرم با اصحابشان نشسته بودند، یک صدا بلند شد، پرسیدند چیست؟ فرمودند (به حسب این روایت) که: یک سنگی از لب جهنم حرکت کرده بود، بعد از هفتاد سال رسیده حالا به آخر جهنم، به آن چاهی که جهنم در آن است. این صدای افتادن آن است. گفته اند این اشاره ای به این بوده [که ]یک نفر آدم مُعوَج، هفتاد سالش بوده و مرده، هفتاد سال از آن طرف رفته [است ].
ماها از آن طرف رفتیم، منتها من هشتاد سال از آن طرف رفتم، شماها چند سال؛ و امیدوارم شما از آن طرف دیگر بروید. هر چه بر ما بگذرد، از این حبّ نفس است، از این انانیت است: أعدی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ. یک همچه تعبیری هست: [نفس ]از همه دشمنها بدتر است، از همه بتها بزرگتر است، مادرِ بتهاست: «مادر بتها، بت نفس شماست»، از همه بتها بیشتر، انسان به این [بت ]عبادت می کند، توجهش به این بیشتر است؛ و تا این بت را نشکند، نمی تواند الهی بشود؛ نمی شود هم بت باشد و هم خدا؛ این نمی شود هم انانیت باشد و هم الهیت باشد. تا از این «بیت»، از این بتخانه، از این بت رها نشویم و پشت نکنیم به این بت، و رو نکنیم به خدای تبارک و تعالی، و از این خانه خارج نشویم، یک موجودی هستیم به حسب واقع بت پرست، و لو به حسب ظاهر خدا [کهنه پرست اما خدا را به لفظ می گوییم و آنکه در دل ما هست خودمان است، خدا را هم برای خودمان می خواهیم. اگر خدا [را ]هم بخواهیم برای خودمان می خواهیم. لفظاً می ایستیم و نماز می خوانیم، إیّاکَ نَعْبُدُ و إیّاکَ نَسْتَعینُ می گوییم؛ ولی واقعاً عبادت، عبادت نفس است. وقتی توجه به خود باشد، همه جهات خودم باشم، همه چیز را برای خودم بخواهم. همه این گرفتاریهایی که برای بشر است از این نقطه به پا می شود. همه گرفتاریها از انانیت انسان است. تمام جنگهای عالم از این انانیت انسان پیدا می شود. مؤمنها با هم جنگ ندارند؛ اگر جنگی باشد بین دو نفر، باید بدانند که مؤمن نیستند. مؤمنها با هم جنگ ندارند. وقتی که ایمان نباشد و توجه، همه اش به خودش باشد، هر چیز را برای خودش بخواهد، هیاهو از اینجا به پا می شود؛ من برای خودم این مسند را می خواهم، شما هم برای خودتان می خواهید؛ جمع [امکان ]ندارد، تعارض می شود. من برای خودم این فرش را می خواهم، شما هم برای خودتان می خواهید؛ من برای خودم این ریاست توهّمی را می خواهم، شما هم برای خودت می خواهی. وقتی من برای خودم و شما هم برای خودتان، جمع هم امکان ندارد، دعوا می شود. آن [یکی ]این مملکت را برای خودش می خواهد، دیگری هم برای خودش می خواهد، جنگ می شود. این جنگها همه بین انانیتهاست، جنگهای عالم همه اش جنگهای انانیت است. انسان با انانیتش جنگ می کند و جنگها بین انانیتهاست. این انانیت در اولیا نیست؛ جنگ هم در اولیا نیست؛ اگر همه اولیا در یک جایی جمع بشوند، هیچ وقت با هم جنگ [نمی کنند 7 ]اصلًا با هم مخالفت پیدا نمی کنند، برای اینکه همه برای خداست، دیگر خودی نیست تا اینکه این بکشد آن طرف، آن بکشد آن طرف؛ تزاحم بشود، دعوا بشود. همه برای یک مبدأ است؛ برای یک جهت است.
و ما الآن در یک چاهی واقع شدیم، در یک ظلمت واقع شدیم که بالاترین ظلمتهاست؛ و آن ظلمت انانیت است؛ و اگر چنانچه از این ظلمت خارج نشویم، از این چاه خارج نشویم، از این انانیت بیرون نرویم، از این توجه به خود و خودخواهی، دیگران را هیچ [انگاشتن ]و همه را برای خود خواستن؛ هر چه طرح بشود آدم تا به نفع خودش است قبول می کند، واقعاً قبول می کند؛ به نفع خودش نباشد- حق هم باشد- قبول نمی کند. یک چیزی برای او باشد، فوراً باورش می آید، اگر به ضدش باشد اصلًا به این زودیها باورش نمی آید. اینها همه انانیت است. همه گرفتاریهای ما و همه گرفتاری شما و همه گرفتاری بشر در همین جاست.
نزاع سر خودخواهی است. نزاع سر این است که من می کشم طرف خودم، شما هم می کشید طرف خودتان. مادامی که این هست، الهیت در کار نیست؛ همان پرستش نفس است. حالا کی می تواند از این خارج بشود؟ بتی است، معبدی است و بتخانه ای است که آدم خودش در خودش [ساخته ]است؛ و کی می تواند [از آن ]خارج بشود؟ این یک دست غیبی می خواهد که بیاید دست انسان را بگیرد و خارج کند؛ همه انبیا هم برای این آمدند.
تمام انبیا که مبعوث شدند، تمام کتب آسمانی که آمده اند، برای این است که این انسان را از این بتخانه بیرونش بیاورند تا این بت را بشکند و خداپرست بشود. همه انبیا آمدند برای اینکه این عالم را یک عالم الهی اش کنند، بعد از اینکه یک عالم شیطانی است، یک عالمی است که حکومت [آن 8 ]حکومت شیطان است. آنکه در ما حکمفرماست، شیطان است؛ ما تابع شیطان هستیم. هوای نفس از جلوه های شیطان است؛ و حکومت در ما، حکومت شیطان است. هر عملی هم که می کنیم عمل شیطانی است؛ هر کاری بکنیم، مادامی که آن شیطان بزرگ که نفس است، نفس اماره است، مادامی که او هست، هر کاری هم ما انجام بدهیم، روی انانیت انجام می دهیم، روی انانیت که انجام دادیم، تبع شیطانیم، سلطنت شیطان الآن بر ما مستولی است. آن وقتی که هجرت بکنیم، و به تعلیم انبیا، به تعلیم اولیا هجرت بکنیم از این منزل، و پشت بکنیم به این انانیت، از این چاه داریم می رویم آن طرف؛ و اگر چنانچه کسی در دنیا موفق بشود، می رسد به آنجایی که در وهم من و شما نمی آید، پس عدم گردد و فانی می شود. کسی [که ]بخواهد کمال پیدا بکند، کسی [که ]بخواهد از این انانیت بیرون برود، باید با مجاهده هجرت بکند، مجاهده کند و این هجرت را انجام دهد. [طبق حدیث شریف ]از جهاد اصغر آمدید: وَ بَقیَ عَلَیْکُمُ الجِهادُ الأکْبَرُ. 1 [جهاد با نفس ]جهاد اکبر است، همه جهادهای دنیا، تابع این جهادند. اگر این جهاد را موفق شدیم، هر جهادی بکنیم جهاد [الهی ]است، اگر اینجا موفق نشدیم، همه اش شیطانی است، همه جهادها شیطانی است. در روایت است کسی که «خَرَج»، خارج شود برای جهاد که یک کنیزی پیدا بکند، یک مالی پیدا کند، این اجرش همان است؛ و آن کسی که [جهادش ] إلَی اللَّه» باشد، اجرش «عَلَی اللَّه» است.
سنخ فعلها فرق می کند. سنخ فعلی که از اولیا صادر می شود، با فعلی که از ماها صادر می شود [فرق می کند چون مبدأش فرق می کند. بی جهت نیست که ضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَقَلَیْنِ. خوب، یک دست فرود آوردن برای کشتن یک نفر آدم، البته یک جهتش آن است که تمام اسلام با تمام کفر مواجه شده بود، که اگر یوم الخندق شکست می خوردند، اسلام از دست می رفت. به این معنا یک جهت [هست ]یک جهت هم، قضیه آن خلوص و آن الهیتی [است ]که در مطلب است. آن آدمی که وقتی روی سینه آن شخص می نشیند و او تف می اندازد به او- به حسب نقل- بلند می شود، مبادا یک وقتی- با اینکه نبوده، مع ذلک احتیاط است- مبادا یک وقتی تأثیری کرده باشد و این [عمل ]از الهیتش افتاده باشد و جهت نفسانیت پیدا بکند، آن [آدم ]یک ضربتش، روحش بیشتر از همه عبادات است، آن روحی که عبادت را عبادت می کند. مشرک و غیر مشرک، آنکه بت می پرستد و آنکه نمی پرستد، همه یک ظواهری و یک ذکری و آدابی دارند، ظواهرش که مثل هم است؛ ابو سفیان هم نماز می خواند، معاویه هم امام جماعت بود؛ ظواهر همین ظواهر است؛ آنچه این نماز را بالا می برد، آن روحی است که دمیده می شود به نماز، آن روح اگر باشد نماز بالا می رود، نماز الهی می شود؛ و تا عبادت برای خودش باشد [نماز الهی نیست ].همه ما این طور هستیم. بازی ندهیم یکدیگر را.
همه عبادتمان برای خودمان است. آنکه خیلی آدم خوبی است برای بهشت عبادت می کند. شما بهشت را بردارید از روی اعمال، ببینیم کی عبادت می کند. بهشت را بردارید، ببینید کی عبادت می کند. علی می ماند و حوضش! که: عَشِقَ الْعِبادَةَ وَ عانَقَها. یک دسته مردم این طورند، عبادت برای بهشت اصلًا مطرح نیست پیش آن کسی که از خودش گذشته و خارج شده از این بیت، و به مرتبه موت رسیده؛ پیش او لذات چیزی نیست، بهشت اصلًا مطرح نیست، غافل [است او ]مرده است او: أَدْرَکَهُ الْمَوْتُ؛ برای او این حرفها مطرح نیست، بهشت و جهنم همه علی السواء است پیش او. أوْ اثْنی عَلی ذاتِ اللَّهِ تعالی؛ ثنا کرده است برای خدا. او خدا را اهل اینکه عبادتش بکند یافته [است ].این یک مرتبه ای از مراتب آنهاست که عاشق عبادتند. او را سزاوار معبودیت یافته و عبادت می کنند. مراتب دیگر هم هست که در فکر ماها نیست.
اول قدم این است که از این بیت، بنا بگذارید خارج بشوید. اول قدم این است که انسان قیام کند، قیام للَّه؛ بیدار بشود، خواب نباشد مثل ما. ما الآن خوابیم در صورت بیدار، بیداری حیوانی است و خواب انسانی. ما خوابیم همه: النَّاسُ نیامٌ فَإذا ماتُوا انْتَبهُوا الآن نیام است، خواب است، وقتی که موت حاصل شد، آن وقت تنبه پیدا می شود که چه هیاهویی بوده است. [أنَّ ]جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ؛ یعنی الآن هم محیط است، منتها چون او در خدر طبیعت است، آدمی است که تخدیرش کرده اند، طبیعت تخدیرش کرده است، ادراک نمی کند. وقتی که این تخدیر برداشته بشود، می بیند که همه آتش شد. باید از این راه رفت، چاره نیست، ما را می برند؛ منتها ما را از آن طرف می برند. باید خودمان بیدار بشویم و از آن راه مستقیمی که باید برویم، برویم. باید تحت تربیت انبیا واقع بشویم.
انبیا همه آمدند آدم را درست کنند. یک نبی ای نیامده است که مقصدش این معنا نباشد که انسان را اصلاح کند. اقامه عدل، همین درست کردن انسانهاست. عدل، یک چیزی نیست الّا آنکه از انسان صادر می شود؛ ظلم هم آن است که از انسان صادر می شود. اقامه عدل، متحول کردن ظالم به عادل است، متحول کردن مشرک به مؤمن است. [نبی ]متحول می کند یک موجودی را که اگر رهایش بکنند به هاویه می رود، و به جهنم منتهی می شود؛ به یک موجودی که راه را به او می نمایند که این راه است. از این راه باید بروی. ما تا حالا راه نیفتاده ایم. هفتاد سالمان است، هشتاد سالمان است و هنوز راه نیفتاده ایم. تا حالا هجرت نکرده ایم. ما در زمین متوقف شده ایم و تا آخر هم همین طور می مانیم؛ ولی باید راه بیفتیم، چاره نیست. شما جوانها بهتر می توانید این راه را پیدا کنید؛ از ما گذشته؛ ما قدرتهایمان رفته است دیگر سراغ کارش. شما جوانها بهتر می توانید تهذیب نفس کنید؛ شما به ملکوت نزدیکتر هستید از پیرمردها. در شما آن ریشه های فساد کمتر است، رشدش کمتر است، آن طور رشد نکرده؛ هر روز بماند، رشدش زیادتر می شود. هر روز تأخیر بیندازید، مشکلتر می شود. یک پیر بخواهد اصلاح بشود، بسیار مشکل است؛ جوان زودتر اصلاح می شود. هزاران جوان اصلاح می شوند و یک پیر نمی شود. نگذارید برای ایام پیری؛ حالا که جوان هستید سیر خودتان را بکنید، شروع کنید. الآن خودتان را تبعِ تعلیمات انبیا کنید، مبدأ این است، از اینجا باید رفت. آنها راه را نشان داده اند، ما راه را نمی دانیم، آنها راه را می دانند، طبیبند و راه را می دانند. راه سلامت را می دانند؛ آنها راه سلامت را به ما گفته اند، می دانند؛ بخواهید سالم باشید، از آن راه باید بروید. باید از توجهاتی که به نفس هست، خودتان را کم کم خارج بکنید، البته مسأله ای نیست که به این زودی بشود، لکن کم کم خارج بکنید.
این همه آمال ما، زیر خاک خواهد رفت، تمام خواهد شد. این همه توجهات به خود، به ضررمان تمام می شود و تمام می شود. آنکه باقی می ماند آن است که مربوط به خداست: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ. آنکه است [باقی می ماند ].انسان یک ما عندکم دارد، یک ما عند اللَّه دارد، مادامی که به خود هست، به خود متوجه هست [به ما ]عندکم [توجه دارد همه اینها هم فانی خواهد شد، نفاد پیدا خواهند کرد؛ اما اگر چنانچه برگردد به خدا؛ آنجا به اسم «باقی» باقی است، بقا پیدا می کند.
کوشش کنید از این وضعی که دارید و داریم، و کوشش کنیم از این وضع بیرون برویم. آنهایی که در جهاد با کفار پیروز می شدند، باک نداشتند از اینکه طرفشان چقدر باشد. آنکه می گوید: اگر عرب با هم مجتمع بشوند، در مقابل من قرار بگیرند، من برنمی گردم؛ برای این است که قضیه، قضیه خداست؛ آنکه مال خداست، شکست تویش نیست، برگشت ندارد، برگشت به چه؟ آنهایی که جهاد می کردند و پیش می بردند؛ و بدون توجه به خودشان و آمال خودشان جلو می رفتند، آنها تا یک حدودی جهاد نفس کرده بودند. آنهایی که در مرتبه عالی بودند، در مرتبه عالی جهاد نفس بودند و آنهای دیگر هم به مراتب خودشان؛ تا این جهاد نشود، نمی شود؛ تا انسان پشت نکند به آمال خودش، پشت نکند به دنیا که همه اش همان آمال آدم است [نمی شود ].دنیای هر کس، همان آمالش است. از دنیا تکذیب شده است، از عالم طبیعت تکذیب نشده، از دنیا تکذیب شده [است ].
دنیا همان است که پیش شماست. خود شما توجه وقتی به نفستان دارید، خودتان دنیایید. دنیای هر کس آن است که در خودش است، آن تکذیب شده است؛ اما از شمس و قمر و طبیعت، هیچ تکذیب نشده؛ تعریف شده است، اینها مظاهر خداست.
آنی که انسان را بعید می کند از ساحت قدس و از کمال، دنیاست؛ و آن هم پیش خود آدم است، توجه به نفس است. خدا کند که موفق بشویم برای اینکه از چاه بیرون برویم، و تبعیت کنیم از اولیای خدا؛ که آنها از این مهلکه نجات پیدا کردند و خارج شدند؛ و أدْرَکَهُمُ الْمَوْتُ.