فهرست کتاب


تفسیر سوره حمد

امام خمینی (ره)

تنبیه اشراقی و اشراق عرفانی

بدان ای طالب حقّ و حقیقت، که حق تبارک و تعالی چون خلقت نظام وجود و مظاهر غیب و شهود را به حسب حبّ ذاتی به معروفیّت در حضرت اسما و صفات فرموده، به مقتضای حدیث شریف کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً؛ فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اعْرَفَ در فطرت تمام موجودات، حبّ ذاتی و عشق جبلّی ایداع و ابداع فرموده، که به آن جذبه الهیّه و آتش عشق ربّانی، متوجه به کمال مطلق و طالب و عاشق جمیل علی الاطلاق می باشند؛ و برای هر یک از آنها نوری فطری الهی قرار داده که به آن نور، طریق وصول به مقصد و مقصود را دریابند؛ و این نار و نور، یکی رفرف وصول، و یکی براق عروج است- و شاید «براق» و «رفرف» رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- رقیقه این لطیفه و صورت متمثّله ملکیّه این حقیقت بوده- و لهذا از بهشت، که باطن این عالم است، نازل شده.
و چون موجودات نازل شده اند در مراتب تعیّنات و محجوب شده اند از جمال جمیل محبوب- جلّت عظمته- حق تعالی با این نار و نور، آنها را از حجب تعیّنات ظلمانیّه و انّیّات نورانیّه با اسم مبارک «هادی» که حقیقت این رقایق است خارج کند، و به اقرب طرق به مقصد حقیقی و جوار محبوب خود برساند؛ پس آن نور «هدایت» حق تعالی، و آن نار «توفیق» الهی و سلوک به طریق اقرب «صراط مستقیم» است و حق تعالی بر آن صراط مستقیم است؛ و شاید اشاره به این هدایت و این سیر و این مقصد باشد آیه شریفه مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرطٍ مُّسْتَقِیمٍ؛ چنانچه برای اهل معرفت ظاهر است.
و باید دانست که هر یک از موجودات را صراطی خاص به خود و نور و هدایتی مخصوص است: و الطُّرُقُ الَی اللَّه بِعَدَد أَنْفاسِ الْخَلایق؛ و چون در هر تعیّنْ حجابی است ظلمانی و در هر وجود و انّیّتْ حجابی است نورانی، و انسان مجمع تعیّنات و جامع وجودات است، محجوبترین موجودات است از حق تعالی؛ و شاید اشاره به این معنی باشد آیه کریمه ثُمَّ رَدَدْنهُ أَسْفَلَ سفِلِین؛ و از این جهت، صراط انسان طولانیتر و ظلمانیتر صراطهاست؛ و نیز چون «ربّ» انسان حضرت اسم اللَّه اعظم است، که ظاهر و باطن و اول و آخر و رحمت و قهر و بالاخره اسمای متقابله نسبت به او علی السّواء است، از برای خود انسان در منتهای سیر باید مقام برزخیّت کبرا حاصل شود؛ و از این جهت، صراط او ادقّ از همه صراطهاست.

تنبیه ایمانی

به طوری که ذکر شد و معلوم گردید، از برای هدایت به حسب انواع سیر سایرین و مراتب سلوک سالکین الی اللَّه مقامات و مراتبی است؛ و ما به طریق اجمال اشاره به بعض مقامات آن می کنیم تا در ضمن «صراط مستقیم» و «صراط مفرِطین» و «صراط مفرِّطین» که «مغضوب علیهم» و «ضالّین» می باشند، به حسب هر یک از مراتب معلوم گردد:
اول، نور هدایت فطری است؛ چنانچه اشاره به آن در تنبیه سابق شد.
و در این مرتبه از هدایت «صراط مستقیم» عبارت است از سلوک الی اللَّه بی احتجاب به حجب ملکی یا ملکوتی؛ و یا سلوک الی اللَّه بی احتجاب به حجب معاصی قالبیّه یا معاصی قلبیّه؛ یا سلوک الی اللَّه است بی احتجاب به حجب غلوّ و یا تقصیر؛ و یا سلوک الی اللَّه است بی احتجاب به حجب نورانیه یا ظلمانیه؛ و یا سلوک الی اللَّه است بی احتجاب به حجب وحدت یا کثرت؛ و شاید یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ، اشاره به این مرتبه از هدایت و احتجابات باشد که در حضرت قدر، که نزد ما مرتبه واحدیّت به تجلّی به حضرات اعیان ثابته است، تقدیر شده؛ و تفصیل آن از حوصله این رساله، بلکه از نطاق تحریر و بیان خارج است؛ و هو سِرٌّ مِنْ سِرِّ اللَّه وَ سَتْرٌ مِنْ سَتْرِ اللَّه.
دوم، هدایت به نور قرآن است؛ و در مقابل آن، غلوّ و تقصیر از معرفت آن است، و یا وقوف به ظاهر و وقوف به باطن است؛ چنانچه بعضی اهل ظاهر، علوم قرآن را عبارت از همان معانی عرفیّه عامیّه و مفاهیم سوقیّه وضعیّه می دانند؛ و به همین عقیده تفکّر و تدبّر در قرآن نکنند؛ و استفاده آنها از این صحیفه نورانیّه که متکفّل سعادات روحیّه و جسمیّه و قلبیّه و قالبیّه است، منحصر به همان دستورات صوریّه ظاهریّه است؛ و آن همه آیاتی که دلالت کند بر آنکه تدبّر و تذکّر آن لازم یا راجح است و از استناره به نور قرآن، فتح ابوابی از معرفت شود، پس پشت اندازند؛ گویی قرآن برای دعوت به دنیا و مستلذّات حیوانیّه و تأکید مقام حیوانیت و شهوات بهیمیّه نازل شده است.
و بعضی اهل باطن به گمان خود از ظاهر قرآن و دعوتهای صوریّه آن، که دستور تأدّب به آداب محضر الهی و کیفیّت سلوک الی اللَّه است- و آنها غافل از آن هستند- منصرف شوند و با تلبیسات ابلیس لعین و نفس امّاره بالسّوء از ظاهر قرآن منحرف، و به خیال خود به علوم باطنیه آن متشبّث هستند؛ با آنکه راه وصول به باطن از تأدّب به ظاهر است. پس، این دو طایفه هر دو از جادّه اعتدال خارج، و از نور هدایت به صراط مستقیم قرآنی محروم، و به افراط و تفریط منسوبند؛ و عالم محقّق و عارف مدقّق باید قیام به ظاهر و باطن کند و به ادبهای صوری و معنوی متأدّب گردد؛ چنانچه ظاهر را به نور قرآن متنوّر می کند، باطن را نیز به انوار معارف و توحید و تجرید آن نورانی کند.
اهل ظاهر بدانند که قصر قرآن را به آداب صوریّه ظاهریّه و یک مشت دستورات عملیّه و اخلاقیّه و عقاید عامیّه در باب توحید و اسما و صفات، نشناختن حق قرآن و ناقص دانستن شریعت ختمیه است، که باید اکمل از آن تصوّر نشود و الّا ختمیّت آن در سنّت عدل محال خواهد بود. پس چون شریعتْ ختم شرایع و قرآنْ ختم کتب نازله و آخرین رابطه بین خالق و مخلوق است، باید در حقایق توحید و تجرید و معارف الهیّه، که مقصد اصلی و غایت ذاتی ادیان و شرایع و کتب نازله الهیه است، آخرین مراتب و منتهی النّهایه اوج کمال باشد، و الّا نقص در شریعت که خلاف عدل الهی و لطف ربوبی است لازم آید؛ و این خود محالی است فضیح و عاری است قبیح، که با هفت دریا از روی ادیان حقّه لکّه ننگش شسته نشود؛ و العیاذ باللَّه.
و اهل باطن بدانند که وصول به مقصد اصلی و غایت حقیقی، جز تطهیر ظاهر و باطن نیست؛ و بی تشبّث به صورت و ظاهر، به لُبّ و باطن نتوان رسید؛ و بدون تلبّس به لباس ظاهر شریعت، راه به باطن نتوان پیدا کرد؛ پس در ترک ظاهرْ ابطال ظاهر و باطن شرایع است؛ و این از تلبیسات شیطان جنّ و انس است؛ و ما شمّه [ای ]از این مطلب را در کتاب شرح اربعین حدیث مذکور داشتیم.
سوم، هدایت به نور شریعت است.
چهارم، هدایت به نور اسلام است.
پنجم، هدایت به نور ایمان است.
ششم، هدایت به نور یقین است.
هفتم، هدایت به نور عرفان است.
هشتم، هدایت به نور محبّت است.
نهم، هدایت به نور ولایت است.
دهم، هدایت به نور تجرید و توحید است.
و برای هر یک، دو طرف افراط و تفریط و غلوّ و تقصیر است، که تفصیل آن موجب تطویل است؛ و شاید اشاره به بعض آن یا تمام مراتب آن باشد حدیث شریف کافی که می فرماید: نَحْنُ، آلُ مُحَمَّدٍ، النَّمَطُ الْاوْسَطُ الَّذی لا یُدْرِکُنا الْغالی، وَ لا یَسْبِقُنا التّالی.
و فی الحدیث النّبوی: خَیْرُ هذِهِ الامَّةِ النَّمَطُ الْاوْسَطُ یَلْحَقُ بِهِمُ التّالی وَ یَرْجِعُ الَیْهِمُ الْغالی. تنبیه عرفانی
بدان که برای هر یک از موجودات عوالم غیب و شهادت و دنیا و آخرت، مبدأ و معادی است. گرچه مبدأ و مرجع کلّ هویّت الهیّه است، و لکن چون ذات مقدّس حق- جلّ و علا- را مِن حیث هو بی حجاب اسماء، تجلّی بر موجودات عالیه یا سافله نیست، و به حسب این مقام که لا مقامی است بی اسم و رسم و متّصف به اسمای ذاتیّه و صفاتیّه و افعالیّه نیست، و احدی از موجودات را با او تناسبی نیست و ارتباط و اختلاطی نمی باشد:
ایْنَ التُّراب وَ رَبُّ الارْباب - چنانچه تفصیل این لطیفه را در مصباح الهدایة مستقصی دادم- پس، مبدئیّت و مصدریّت ذات مقدّسش در حجب اسمائیه است، و اسم در عین حال که عین مسمّی است حجاب او نیز هست؛ پس تجلّی در عوالم غیب و شهادت به حسب اسما و در حجاب آنهاست؛ و از این جهت، ذات مقدّس را در جلوه اسما و صفات تجلّیاتی است در حضرت علمیّه که تعیّنات آنها را اهل معرفت «اعیان ثابته» گویند؛ و بنا بر این، هر تجلّی اسمی را در حضرت علمی عین ثابتی لازم است؛ و هر اسمی را به تعیّن علمی، در نشئه خارجیّه مظهری است که مبدأ و مرجع آن مظهر، همان اسمی است که مناسب با آن است؛ و رجوع هر یک از موجودات از عالم کثرت به غیب آن اسمی که مصدر و مبدأ آن است، عبارت از «صراط مستقیم» آن است؛ پس از برای هر یک سیر و صراطی است مخصوص و مبدأ و مرجعی است مقدّر در حضرت علم طوعاً أَو کرهاً؛ و اختلاف مظاهر و صراطها به اختلاف ظاهر و حضرات اسماست. و باید دانست که «تقویم» انسان در اعلا علّیین، جمع اسمایی است؛ و به همین جهت تا «اسفل سافلین» مردود شده و «صراط» او از «اسفل سافلین» شروع، و به «اعلا علّیّین» ختم شود؛ و این صراط آنهایی است که حق تعالی به آنها انعام فرموده به نعمت مطلقه، که آن نعمت کمال جمع اسمایی است که بالاترین نعمتهای الهیّه است؛ و صراطهای دیگر، چه صراط سعدا و «منعم علیهم» باشد و چه صراطهای اشقیا باشد، به قدر نقصان از فیض نعمت مطلق، داخل در یکی از دو طرف افراط و تفریط خواهد بود. پس، صراط انسان کامل فقط صراط «منعم علیهم» به قول مطلق است؛ و این صراط بالاصاله مختص به ذات مقدّس نبیّ ختمی است، و برای دیگر اولیا و انبیا بالتبعیّه ثابت است؛ و فهم این کلام با آنکه نبی اکرم ختم نبیّین است، محتاج به فهم حضرات «اسما» و «اعیان» است، که کفیل آن رساله مصباح الهدایة است؛ و اللَّه الهادی الی سبیل الرّشاد.

نَقْلُ کَلامٍ لِزِیِادَةِ افهامٍ

شیخ جلیل بهایی - قدّس سرّه- در رساله عروة الوثقی می فرماید: «و نعمتهای خدای سبحان گرچه اجلّ از آن است که در احاطه احصا در آید، چنانچه حق می فرماید: وَ إِن تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا، لکن آنها دو جنس می باشند: نعمتهای دنیویّه و اخرویّه؛ و هر یک از آنها یا موهبتی است، یا کسبی؛ و هر یک از آنها یا روحانی است، یا جسمانی. پس مجموع هشت قسم شود:
اول، دنیوی موهبتی روحانی؛ مثل نفخ روح و افاضه عقل و فهم.
دوم، دنیوی موهبتی جسمانی؛ مثل خلق اعضا و قوای آنها.
سوم، دنیوی کسبی روحانی؛ مثل تخلیه نفس از امور دنیّه و مُحلّی نمودن آن به اخلاق پاکیزه و ملکات عالیه.
چهارم، دنیوی کسبی جسمانی؛ مثل زینت دادن به هیأتهای پسندیده و حلیه های نیکو.
پنجم، اخروی موهبتی روحانی؛ مثل آنکه بیامرزد گناه ما را و راضی شود از ما کسی که توبه نموده سابقاً.
(عبارت شیخ در این امثال چنین است که ذکر شد؛ و ظاهراً اشتباهی از ناسخ شده؛ و شاید مقصود آن باشد که حق تعالی ما را بیامرزد بی سبق توبه؛ فراجع.)
ششم، اخروی موهبتی جسمانی؛ مثل نهرهای از شیر و عسل.
هفتم، اخروی کسبی روحانی؛ مثل آمرزش و رضا با سبق توبه، و چون لذّات روحانی که با فعل طاعات جلب شده.
هشتم، اخروی کسبی جسمانی؛ مثل لذات جسمانی که با فعل طاعات جلب شده.
و مراد در اینجا از نعمت، چهار قسم اخیر است و چیزهایی که وسیله رسیدن به این اقسام می شود از چهار قسم اول.» تمام شد ترجمه کلام شیخ- قدس سرّه. و این تقسیمات شیخ گرچه تقسیم لطیفی است، ولی اهمّ نعم الهیّه و اعظم مقصدِ کتاب شریف الهی از قلم شیخ بزرگوار افتاده و فقط اکتفا شده به نعمتهای ناقصین یا متوسّطین؛ و در کلام ایشان گرچه لذّت روحانی نیز نام برده شده؛ ولی لذّت روحانی اخروی که با فعل طاعات جلب شده باشد، حظّ متوسّطین است؛ اگر نگوییم حظّ ناقصین است.
بالجمله، غیر از آنچه شیخ بزرگوار فرمودند، که راجع به لذّات حیوانیّه و حظوظ نفسانیّه بود، نعمتهای دیگری است که عمده آن سه است:
یکی، نعمت معرفت ذات و توحید ذاتی، که اصل آن سلوک الی اللَّه و نتیجه آن بهشت لِقاست؛ و اگر سالک را نظر به نتیجه باشد، در سلوک نقصانی است؛ زیرا که این مقام، مقام ترک خود و لذّات خود است؛ و توجّه به حصولِ نتیجه، توجّه به خود است؛ و این خودپرستی است نه خداپرستی، و تکثیر است نه توحید، و تلبیس است نه تجرید.
دوم، نعمتِ معرفتِ اسماست؛ و این نعمت منشعب شود به حسب کثرت اسمایی؛ و اگر مفردات آن حساب شود، هزار است؛ و اگر با ترکیبات دو اسمی یا چند اسمی حساب شود، از حدّ احصا خارج است: وَ إِن تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا؛ و توحید اسمایی در این مقام، نعمتِ معرفتِ «اسم اعظم» است که مقام احدیّت جمع اسماست؛ و نتیجه معرفت اسما، بهشت اسماست؛ هر کس به اندازه معرفت یک اسم یا چند اسم فرداً یا جمعاً.
سوم، نعمت معرفت افعالی است؛ که این نیز شعب کثیره غیر متناهیه دارد؛ و مقام توحید در این مرتبه، احدیّت جمع تجلّیات فعلیّه است که مقام «فیض مقدّس» و مقام «ولایت مطلقه» است؛ و نتیجه آن، بهشت افعالی است که تجلّیات افعالیّه حق است در قلب سالک، و شاید تجلّی به موسی بن عمران در اول امر که گفت: ءَانَسْتُ نَاراً، به تجلّی افعالی بوده؛ و آن تجلّی که اشاره به آن است قول خدای تعالی: فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی صَعِقًا، تجلّی اسمایی یا ذاتی بوده.
پس، صراط «منعم علیهم» در مقام اوّل، «صراط» سلوک الی ذات اللَّه، و «نعمت» در آن مقام، تجلّی ذاتی است؛ و در مقام ثانی «صراط» سلوک به اسماء اللَّه و «نعمت» در آن مقام، تجلّیات اسمائیه است؛ و در مقام سوم، سلوک به فعل اللَّه است؛ و «نعمت» آن، تجلّی افعالی است؛ و اصحاب این مقامات را به بهشتها و لذّتهای عامّه نظری نیست، چه روحانی باشد یا جسمانی؛ چنانچه در روایات برای بعض مؤمنین نیز این مقام را اثبات فرموده است.