فهرست کتاب


تفسیر سوره حمد

امام خمینی (ره)

تتمیم

بدان که کلمه شریفه الحمد للَّه به حسب بیانی که مذکور شد، از کلمات جامعه ای است که اگر کسی به لطایف و حقایق آن، حق را به آن تحمید کند، حق حمد را آن قدر که در خور طاقت بشریّت است به جا آورده؛ و لهذا در روایات شریفه اشاره به این معنی شده است؛ چنانچه در روایت است که حضرت باقر العلوم- سلام اللَّه علیه- از منزلی بیرون آمدند، مرکبشان نبود؛ فرمودند: «اگر مرکب پیدا شود، حمد حق تعالی کنم به طوری که حق حمد است». پس چون مرکب پیدا شد، سوار شده و تسویه لباس خود فرمودند، گفتند: الحمد للَّه و از رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- روایت است که فرموده اند: «لا إلهَ الَّا اللَّه نصف میزان است و الحمد للَّه پر کند میزان را». و این به واسطه آن است که به آن بیان که نمودیم الحمد للَّه جامع توحید نیز هست.
و از رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- روایت شده که: قول بنده که می گوید الحمد للَّه سنگینتر است در میزانش از هفت آسمان و هفت زمین. و هم از آن حضرت منقول است که: اگر خداوند عطا کند جمیع دنیا را به بنده ای از بندگانش، پس از آن بگوید آن بنده الحمد للَّه، آنکه او گفته افضل است از آنچه به او عطا شده. و هم از آن حضرت روایت شده که: «هیچ چیز محبوبتر پیش خدا نیست از قول قائل الحمد للَّه؛ و از این جهت خداوند به آن بر خود ثنا گفته» و احادیث در این باب بسیار است.
قولُه تعالی: رَبِّ الْعلَمِین؛ «ربّ» اگر به معنای «متعالی» و «ثابت» و «سیّد» باشد، از اسمای ذاتیّه است و اگر به معنای «مالک» و «صاحب» و «غالب» و «قاهر» باشد، از اسمای صفتیّه است؛ و اگر به معنای «مربّی» و «منعم» و «متمّم» باشد، از اسمای افعالیه است.
و «عالم» اگر «ما سوی اللَّه» که شامل همه مراتب وجود و منازل غیب و شهود است باشد، «ربّ» را باید از اسمای صفات گرفت؛ و اگر مقصود «عالم ملک» است که تدریجی الحصول و الکمال است، مراد از آن اسم فعل است؛ و در هر صورت، در اینجا مقصود اسم ذات نیست؛ و شاید به نکته ای، مراد از «عالمین» همین عوالم ملکیّه، که در تحت تربیت و تمشیت الهیّه به کمال لایق خود می رسد؛ و مراد از «ربّ» مربّی، که از اسمای افعال است، باشد.
و بدان که ما در این رساله از ذکر جهات ترکیبی و لغوی و ادبی آیات شریفه خودداری می کنیم؛ زیرا که آنها را غالباً متعرّض شده اند؛ و بعض امور که یا اصلًا تعرّض نشده، یا ذکر ناقص از آن شده، در اینجا مذکور می گردد.
و باید دانست که اسمای «ذات» و «صفات» و «افعال» که اشاره ای به آن شد، مطابق اصطلاح ارباب معرفت است؛ و بعضی از مشایخ اهل معرفت در کتاب انشاء الدوائر اسما را تقسیم نموده به «اسمای ذات» و «اسمای صفات» و «اسمای افعال»؛ و فرموده است:
و اسماءُ الذّات هُوَ: اللَّه، الربّ، المَلِکُ، القُدّوسُ، السَّلامُ، المُؤْمِنُ، المُهَیْمِنُ، العَزیزُ، الجَبّارُ، المُتَکَبِّرُ، العَلِیُّ، العَظیمُ، الظّاهِرُ، الباطِنُ، الاوَّلُ، الآخِرُ، الکَبیرُ، الجَلیلُ، المَجِیدُ، الحَقُّ، المُبینُ، الواجدُ، الماجدُ، الصَمَدُ، المُتعالی، الغَنِّی، النورُ، الوارثُ، ذو الجَلالِ، الرقیبُ.
و اسماءُ الصفات و هِیَ: الحیُّ، الشَّکورُ، القَهّارُ، القاهِرُ، المُقْتَدِرُ، القَوِیّ، القادِرُ، الرَّحمنُ، الرحیمُ، الکَریمُ، الغَفّارُ، الغَفورُ، الوَدودُ، الرَّءوفُ، الحَلیمُ، الصَّبورُ، البَرُّ، العَلیمُ، الخَبیرُ، المُحصیُ، الحَکیمُ، الشّهیدُ، السَمیعُ، البَصیرُ.
و اسماءُ الافعال هُوَ: المُبْدِئُ، الوَکیلُ، الباعِثُ، المُجیبُ، الواسِعُ، الحَسیبُ، المُقیتُ، الحَفیظُ، الخالِقُ، البارِئُ، المُصَوِّرُ، الوَهَّابُ، الرَّزّاقُ، الفَتّاحُ، القابِضُ، الباسِطُ، الخافِضُ، الرّافِعُ، المُعِزُّ المُذِلُّ، الحَکیمُ، العَدْلُ، اللَّطیفُ، المُعیدُ، المُحْیی، المُمیتُ، الوالی، التوّابُ، المُنْتَقِمُ، المُقْسِطُ، الجامِعُ، المُغْنی، المانِعُ، الضّارُّ، النّافع، الهادی، البَدیعُ، الرَّشیدُ.
انتهی.
و در میزان این تقسیم گفته اند که گرچه تمام اسما، اسمای ذات است؛ لکن به اعتبار ظهور ذات، اسمای ذات گویند؛ و به اعتبار ظهور صفات و افعال، اسمای صفاتیّه و افعالیّه به آنها گویند؛ یعنی هر اعتبار ظاهرتر گردید، اسم تابع آن است و از این جهت گاهی در بعضی اسما دو یا سه اعتبار جمع شود؛ و از این جهت از اسمای ذاتیّه و صفاتیّه و افعالیّه یا دو از این سه شود؛ مثل «ربّ» چنانچه ذکر شد؛ و این مطلب در مذاق نویسنده درست نیاید و مطابق ذوق عرفانی نشود؛ بلکه آنچه در این تقسیم به نظر می رسد، آن است که میزان در این اسما آن است که سالک به قدم معرفت پس از آنکه فنای فعلی برای او دست داد، حق تعالی تجلیّاتی که به قلب او می کند، تجلّیات به اسمای افعال است؛ و پس از فنای صفاتی، تجلّیات صفاتیّه؛ و پس از فنای ذاتی، تجلّیات به اسمای ذات برای او می شود؛ و اگر قلب او قدرت حفظ داشت پس از صحو، آنچه که از مشاهدات افعالیّه خبر دهد، اسمای افعال است؛ و آنچه که از مشاهدات صفاتیّه، اسمای صفات؛ و هکذا اسمای ذات؛ و این مقام را تفصیلی است که در این اوراق نشاید؛ و آنچه را در انشاء الدوائر مذکور شده، مطابق میزانی که خود دست داده، صحیح نیست؛ چنانچه در نظر به اسما واضح شود.
و می توان گفت که این تقسیم به «اسمای ثلاثه» در قرآن شریف نیز اشاره به آن شده؛ و آن آیات شریفه آخر سوره «حشر» است. قال تعالی:
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ علِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهدَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ.
الی آخِر الآیات الشریفة.
و این آیات شریفه، شاید اوّلی آنها اشاره به اسمای ذاتیّه و دومی اشاره به اسمای صفاتیّه و سومی اشاره به اسمای افعالیّه باشد؛ و تقدیم ذاتیّه بر صفاتیّه، و آن بر افعالیّه، به حسب ترتیب حقایق وجودیّه است و تجلّیات الهیّه، نه به حسب ترتیب مشاهدات اصحاب مشاهده و تجلیات به قلوب ارباب قلوب؛ و باید دانست که آیات شریفه را رموز دیگری است که ذکر آن مناسب مقام نیست و اینکه آیه دومْ اسمای صفاتیّه و سوم افعالیّه است، واضح است؛ و اما «عالم الغیب و الشهادة» و «رحمن» و «رحیم» از اسمای ذاتیّه بودن مبنی بر آن است که «غیب» و «شهادت» عبارت از اسمای باطنه و ظاهره باشد؛ و «رحمانیّت» و «رحیمیّت» از تجلّیات «فیض اقدس» باشد نه «فیض مقدس»؛ و اختصاص دادن این اسما را به ذکر، با اینکه «حیّ» و «ثابت» و «ربّ» و امثال آن به اسمای ذاتیّه نزدیکتر به نظر می آید، شاید برای احاطه آنها باشد؛ زیرا که اینها از امّهات اسما هستند؛ و اللَّه العالم.

تنبیه

در لفظ و اشتقاق و معنی «عالَمین» اختلاف عظیم واقع است. چنانچه بعضی گفته اند «عالمین» جمع است و مشتمل بر جمیع اصناف خلق است از مادّی و مجرّد؛ و هر صنفی خود عالمی است؛ و این جمع از جنس خود مفرد ندارد و این قول مشهور است.
و بعضی گفته اند که «عالَم»، به فتح لام، اسم مفعول و «عالِم»، به کسر، اسم فاعل است؛ و «عالَمین» به معنای «معلومین» است؛ و این قول علاوه بر آنکه خود فی حدّ نفسه بی شاهد و بعید است، اطلاق «ربّ المعلومین» بسیار بارد و بیمورد است.
و اشتقاق آن را بعضی از «علامت» دانسته اند و در این صورت بر تمام موجودات اطلاق شود؛ زیرا که همه، علامت و نشانه و آیه ذات مقدّسند.
و «واو» و «نون» به اعتبار اشتمال بر ذوی العقول و تغلیب آن است بر دیگر موجودات.
و بعضی او را مشتق از «علم» دانسته اند و در هر صورت، اطلاق آن بر جمیع موجودات صحیح است، چنانچه اطلاق بر ذوی العقول نیز وجیه است؛ ولی «عالَم» اطلاق بر «ما سوی اللَّه» شود؛ و بر هر صنف و هر فرد نیز گاه اطلاق شود؛ و اگر آن کس که «عالم» را بر هر فرد و صنف اطلاق کند از اهل عرف و لغت باشد، به اعتبار آنکه هر فردی علامت ذات باری است- و فی کُلِّ شَیْ ءٍ لَهُ آیَةٌ- و اگر عارف الهی باشد، به اعتبار آنکه هر موجودی ظهور اسم جامع و مشتمل کلّ حقایق است به طریق ظهور احدیّت جمع و سرّ وجود؛ و از این جهت تمام عالم را و هر جزئی از آن را اسم اعظم به مقام احدیّت جمع ممکن است دانست؛ و الأسماءُ کُلُّها فی الکُلِّ وَ کذا الآیات.
و بنا بر آنچه ذکر شد، ایراد فیلسوف عظیم الشّأن صدر الملّة و الدّین - قدّس سرّه- بر مثل بیضاوی وارد است؛ زیرا که آنها ذوق این مشرب نکرده اند؛ و اما در مسلک اصحاب عرفان صحیح نیست و چون کلام بیضاوی در این مقام و کلام فیلسوف مذکور طولانی است، ذکر آن نشد؛ هر کس مایل است، به تفسیر سوره «فاتحه» مرحوم فیلسوف مذکور رجوع کند.
و «ربّ» اگر از اسمای صفات باشد به معنی «مالک» و «صاحب» و اشباه آن، مراد از «عالمین» جمیع ما سوی اللَّه ممکن است باشد؛ چه موجودات عالم ملک باشد یا موجودات مجرّده غیبیّه؛ و اگر از اسمای افعال باشد- که شاید ظاهرتر همین است- مراد از «عالمین» عالم ملک است فقط؛ زیرا که «ربّ» در آن وقت به معنی «مربّی» است؛ و این معنا تدریج لازم دارد و عوالم مجرّده از تدریج زمانی منزّه هستند. گرچه نزد نویسنده به یک معنی، روحِ «تدریج» در عالم «دهر» متحقّق است؛ و به همان معنی اثبات حدوث زمانی به معنی روح زمان و دهریّتِ تدریج، در عوالم مجرّده نیز کردیم؛ و در مسلک عرفانی نیز حدوث زمانی را برای جمیع عوالم ثابت می دانیم، اما نه به آن طور که در فهم متکلّمین و اصحاب حدیث آید.

تنبیه آخر

بدان که «حمد» چون در مقابل «جمیل» است و از آیه شریفه استفاده شود که حمد و ستایش برای مقام اسم اعظم که اسم جامع است، که دارای مقام ربوبیّت عالمیان و رحمت «رحمانیّه» و «رحیمیّه» و «مالک یوم دین» است، ثابت است، پس این اسمای شریفه، یعنی «رَبّ» و «رحمن» و «رحیم» و «مالک» را باید در تحمیدْ مدخلیّتی بسزا باشد؛ و ما پس از این در ذیل قول خدای تعالی: ملِک یَومِ الدّین به بیانی تفصیلی ذکری از این مطلب می نماییم.
و اکنون راجع به تناسب مقام ربوبیّت عالمیان با «تحمید» سخن می گوییم و آن از دو جهت متناسب است:
یکی آنکه چون خود حامد از عالمیان بلکه خود گاهی عالَمی برأسه است، بلکه در نظر اهل معرفت هر یک از موجودات عالَمی برأسه می باشد، تحمید حق کند که او را با دست تربیت مقام ربوبیّت از ضعف و نقص و وحشت و ظلمت نیستی هیولانی، به قوّت و کمال و طمأنینه و نورانیّت عالم انسانیت آورد؛ و از منازل جسمی و عنصری و معدنی و نباتی و حیوانی در تحت نظامی مرتّب به حرکات ذاتیّه و جوهریّه و عشقهایی فطری و جبلی عبور داد و به منزلگاه انسانیت که اشرف منازل موجودات است رسانید؛ و پس از این نیز تربیت کند تا آنکه آنچه در وهم تو ناید آن شوم.
«پس عدم گردم عدم چون ارغنون - گویدم انا إلیه راجعون»
و دیگر آنکه چون تربیت نظام عالم ملک از فلکیّات و عنصریّات و جوهریّات و عرضیّات آن، مقدّمه وجود انسان کامل است و در حقیقت این ولیده، عصاره عالم تحقّق و غایة القصوای عالمیان است و از این جهت آخر ولیده است؛ و چون عالم مُلک به حرکت جوهریّه ذاتیّه متحرّک است و این حرکت ذاتی استکمالی است به هر جا منتهی شد، آن غایت خلقت و نهایت سیر است؛ و چون به طریق کلّی نظر در جسم کلّ و طبع کلّ و نبات کلّ و حیوان کلّ و انسان کلّ افکنیم، انسان آخرین ولیده ای است که پس از حرکات ذاتیّه جوهریّه عالم به وجود آمده و منتهی به او شده؛ پس دست تربیت حق تعالی در تمام دار تحقق به تربیت انسان پرداخته است: و الانسانُ هو الأوّل و الآخِر.
و اینکه ذکر شد، در افعال جزئیّه و نظر به مراتب وجود است؛ و الّا به حسب فعل مطلق از برای فعل حق تعالی غایتی جز ذات مقدّسش نیست چنانچه در مَحالّ خود مبرهن است؛ و نظر به افعال جزئیّه نیز چون کنیم، غایت خلقت انسان عالم غیب مطلق است؛ چنانچه در قدسیّات وارد است: یا بْنَ آدَمَ خَلَقْتُ الْاشیاءَ لِاجْلِکَ، وَ خَلَقْتُکَ لِاجْلی؛ و در قرآن شریف خطاب به موسی بن عمران- علی نبینا و آله و علیه السلام- فرماید که: وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی؛ و نیز فرماید: وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ؛ پس، انسان مخلوق «لاجل اللَّه» و ساخته شده برای ذات مقدّس اوست؛ و از میان موجوداتْ او مصطفی و مختار است؛ غایت سیرش وصول به باب اللَّه و فنای فی ذات اللَّه و عکوف به فناء اللَّه است؛ و معاد او الی اللَّه و من اللَّه و فی اللَّه و باللَّه است؛ چنانچه در قرآن فرماید: إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ؛ و دیگر موجودات به توسّط انسان رجوع به حق کنند، بلکه مرجع و معاد آنها به انسان است؛ چنانچه در زیارت جامعه، که اظهار شمّه ای از مقامات ولایت را فرموده، می فرماید: و ایابُ الخَلْقِ الَیْکُمْ، و حِسابُهُمْ عَلَیْکُم؛ و می فرماید: بِکُمْ فَتَحَ اللَّه وَ بِکُمْ یَخْتِمُ؛ و اینکه در آیه شریفه، حق می فرماید: إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُم؛ و در زیارت جامعه می فرماید: و ایابُ الْخَلْقِ الَیْکُمْ و حِسابُهُمْ عَلَیْکُم، سرّی از اسرار توحید و اشاره به آن است که رجوع به انسان الکامل رجوع الی اللَّه است؛ زیرا که انسان کامل، فانی مطلق و باقی به بقاء اللَّه است و از خود، تعیّن و انّیّت و انانیّتی ندارد، بلکه خود از اسمای حسنا و اسم اعظم است؛ چنانچه اشاره به این معنی در قرآن و احادیث شریفه بسیار است.
و قرآن شریف به قدری جامع لطایف و حقایق و سرایر و دقایق توحید است که عقول اهل معرفت در آن حیران می ماند؛ و این، اعجاز بزرگِ این صحیفه نورانیّه آسمانی است، نه فقط حسن ترکیب و لطف بیان و غایت فصاحت و نهایت بلاغت و کیفیّت دعوت و اخبار از مغیبات و احکام احکام و اتقان تنظیم عائله و امثال آن، که هر یک مستقلًا اعجازی فوق طاقت و خارق عادت است، بلکه می توان گفت اینکه قرآن شریف معروف به فصاحت شد و این اعجاز در بین سایر معجزات مشهور آفاق شد، برای این بود که در صدر اول اعراب را این تخصّص بود و فقط این جهت از اعجاز را ادراک کردند؛ و جهات مهمتری که در آن موجود بود و جهت اعجازش بالاتر و پایه ادراکش عالیتر بود اعراب آن زمان ادراک نکردند. الآن نیز آنهایی که هم افق آنها هستند، جز ترکیبات لفظیّه و محسّنات بدیعیّه و بیانیّه چیزی از این لطیفه الهیّه ادراک نکنند؛ و اما آنهایی که به اسرار و دقایق معارف آشنا و از لطایف توحید و تجرید باخبرند، وجهه نظرشان در این کتاب الهی و قبله آمالشان در این وحی سماوی همان معارف آن است و به جهات دیگر چندان توجهی ندارند؛ و هر کس نظری به عرفان قرآن و عرفای اسلام که کسب معارف از قرآن نمودند کند و مقایسه ما بین آنها با علمای سایر ادیان و تصنیفات و معارف آنها کند، پایه معارف اسلام و قرآن را، که اسّ اساس دین و دیانت و غایة القصوای بعث رسل و انزال کتب است، می فهمد؛ و تصدیق به اینکه این کتابْ وحی الهی و این معارف، معارف الهیّه است، برای او مئونه ندارد.