فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

روضه های زهر ماری!:

نقل می کنند که یکی از علمای بزرگ در یکی از شهرستانها تا اندازه ای درد این را داشت و همیشه به این دروغها که روی منبر گفته می شد، اعتراض می کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالای منبر می گویید . یک وقت یک واعظی به او گفت: اگر اینها را نگوییم، اصلاً باید در دکان را تخته کنیم! آن آقا جواب داد: اینها دروغ است و نباید گفته شود. از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد، ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت: من می خواهم به عنوان نمونه، مجلسی ترتیب بدهم که جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم باید مقید باشی که جز از کتابهای منبر هیچ روضه ای نخوانی، و با تعبیر خودش گفت: از زهرماریها نباید چیزی بگویی، واعظ هم گفت: چون مجلس مال شماست اطاعت می شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم کنار محراب بود. آقای واعظ صحبتهایش را کرد و موقع خواندن روضه شد. شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقید کرده بود که جز روضه راست چیزی نگوید، اما هر چه گفت، مجلس تکان نخورد و همین طور سج کرده بود. آقا دید عجب! این مجلس مال خودش هم هست، بعد مردم چه می گویند؟ زنها می گویند: لابد آقا نیتش پاک نیست که مجلس نمی گیرد. اگر آقا خودش نیتش درست بود، اخلاص نیت داشت، حالا کربلا شده بود. دید که ابرویش می رود. چه بکند؟ یواشکی و زیر چشمی به واعظ اشاره کرد و گفت: کمی از آن زهرماری ها قاطی کن(333)!

جعل روضه دروغین در مجلس روضه خوان:

در ده پانزده سال پیش که به اصفهان رفته بودم، در آن جا مردی بود به نام مرحوم حاج شیخ محمد حسن نجف آبادی اعلی الله مقامه. خدمت ایشان رفتم و روضه ای را که تازه در جایی شندیه بودم و تا آن وقت نشنیده بودم، برای ایشان نقل کردم. کسی که این روضه را می خواند، اتفاقاً تریاکی بود هم بود. این روضه را خواند و بقدری مردم را گریاند که حد ندارد. داستان پیرزنی را نقل می کرد که در زمان متوکل می خواست به زیارت امام حسین (علیه السلام) برود و آن وقت جلوگیری می کردند و دستها را می بریدند، تا این که قضیه را به آنجا رساند که این زن را بردند و در دریا انداختند. در همان حال این زن فریاد: یا ابوالفضل العباس! وقتی داشت غرق می شد، سواری آمد و گفت: رکاب اسب مرا بگیر و رکابش را گرفت. گفت: چرا دست دراز نمی کنی؟ گفت: من دست در بدن ندارم، که مردم خیلی گریه کردند.
مرحوم حاج شیخ محمد حسن تاریخچه این قضیه را این طور نقل کرد که یک روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر، مجلسه روضه ای بودکه از بزرگترین مجالس اصفهان بود و حتی مرحوم حاج ملا اسماعیل خواجویی که از علمای بزرگ اصفهان بود، در آن جا شرکت داشت. واعظ معروفی می گفت که من آخرین منبری بودم. منبریهای دیگر می آمدند و هنر خودشان را برای گریاندن مردم اعمال می کردند. هر کس می آمد روی دست دیگری می زد و بعد از منبر خود می نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببیند. تا ظهر طول کشید. دیدم هر کس هنری دارد داشت به کار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم من چه کنم؟ همان جا این قضیه را جعل کردم. رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم. عصر همان روز رفتم در مجلس دیگری که در چارسوق بود. دیدم آن که قبل از من منبر رفته، همین داستان را می گوید. کم کم در کتابها نوشتند و چاپ هم کردند(334)!

گریاندن مردم با هر وسیله ممکن:

محدث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان می گوید که یک عالم یزدی برای من نقل کرد که سفری از یزد از راه کویر مشرف می شدم مشهد برای زیارت امام رضا (علیه السلام). مصادف شدیم با ایام محرم. یک دیدم که شب عاشورا است و ما به یک دهی رسیده ایم. متأثر شدم که این ایام عاشورا ما نرسیدیم به مشهد لااقل به یک شهری که در آن عزاداری بشود. گفتیم: بالاخره ده هم هر چه باشد لابد یک مراسمی در آن هست. پرسیدیم، معلوم شد یک تکیه ای هست و آن جا مردم اقامه عزاداری می کنند. رفتیم دیدیم یک بابا روضه خوان دهاتی در آن جا رفت منبر. وقتی که رفت بالای منبر نشست، دیدم خادم مسجد رفت یک دامن سنگ آورد ریخت در دامن این آقا مداح یا روضه خوان. من تعجب کردم که این برای چیست؟ مقداری روضه خواند، ولی کسی گریه نکرد. گفت: چراغها را خاموش کنید. چراغها را خاموش کردند. تا چراغها را خاموش کردند، شروع کرد به سنگ پراندن به سر این و آن، فریاد مردم بلند شد، جیغ و داد مردم بلند شد و بالاخره گریه کردند. بعد که کار تمام شد من به او گفتم: این چه کاری بود؟ این جنایت است و دیه دارد، چرا این کار را کردی؟ گفت: این مردم برای امام حسین (علیه السلام) جز از این راه گریه نمی کنند. به هر حال باید اشک مردم را جاری کرد، از هر وسیله شده باید استفاده کرد(335)!