فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

بی هوش بودن امام سجاد (علیه السلام) در طول حادثه کربلا:

حاجی نوری که داستان جعلی و تحریفی دیگری درباره امام زین العابدین (علیه السلام) نقل می کند. می گوید: در روز عاشورا وقتی که برای اباعبدالله یاوری باقی نماند، حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فمرمود: پدر جان کار شما و این مردم به کجا کشید؟ (یعنی تا آن وقت امام زین العابدین بی خبر بوده است) امام فرمود: پسر جان به جنگ کشید. امام زین العابدین فرمود: حبیب بن مظاهر چه طور شد؟ قتل. هر کس از اصحاب را که اسم برد، فرمود کشته شد؟ بعد بنی هاشم را پرسید. قاسم بن الحسن چه طور شد، قتل. برادرم علی اکبر چطور شد؟ قتل. عمویم ابوالفضل چه شد؟ قتل. و فرمود بدان در میان خیمه ها غیر از من و تو مردی نمانده است.
حاجی نوری می نویسد: این قصه است و حواشی بسیار دارد و صریح است در آنکه جناب زین العابدین از اول مقاتله تا وقت مبارزه پدر بزرگوارش ابداً از حال اقربا و انصار و میدان جنگ خبری نداشت.
این جعل است. دروغ است. امام زین العابدین (علیه السلام) که العیاذبالله آن قدر مریض و بیهوش نبوده که نفهمد چه گذشته است. تاریخ می نویسد: حتی در همان حال حرکت کرد و فرمود عمه! عصای مرا با یک شمشیر بیاور. اصلاً یکی از کسانی که حاضر در واقعه بود و آن را نقل کرد، شخص امام زین العابدین است(312).

بی بی شهر بانو:

تحریف دیگر مربوط به واقعه کربلا این است که می گویند: شهربانو مادر حضرت سجاد (علیه السلام) در کربلا بوده است و بعد که امام حسین (علیه السلام) شهید شده است، یک مرتبه سوار بر اسبی که در آن جا بسته بوده شده و شلاق زده به این اسب و بعد هم لشکر عمر سعد او را تعقیب کرده اند، او فرار کرده و آنها آمده اند. حالا اگر بگوییم است بی بی شهربانو نظر کرده بوده، ناچار باید بگوییم اسبهای لشکر عمر سعد هم نظر کرده بوده اند که صد و پنجاه فرسخ یک نفس آمده اند! و تازه آنها نظر کرده تر بودند چون وقتی بی بی شهربانو به آن کوه رسید، دیگر اسبش داشت از راه می ماند، آنها داشتند می رسیدند، وقتی که داشتند او را می گرفتند می خواست بگوید: یا هو مرا بگیر، اشتباه کرد گفت: یا کوه مرا بگیر و کوه هم گرفت!
عجیب است! گفت: خسن و خسین دختران مغاویه! تاریخ و حدیث به ما می گوید: والده مکرمه حضرت سجاد (علیه السلام) در نفاس، یعنی بعد از وضع حمل از دنیا رفت و اساساً در کربلا وجود نداشت. یک مقتل را شما نمی بینید که گفته باشد: والده حضرت سجاد - حالا یا بی بی شهربانو یا هر کسی دیگر - اصلاً در کربلا وجود داشته است. افسانه ای است که افسانه سازها جعل کرده اند، یک عده هم به آن اعتقاد داشته اند. عده ای می گویند: حالا ما چه کار داریم به این حرف. دروغ است که دروغ باشد، ولی مردم از همین راه بالاخره ایمان و اعتقادی پیدا کرده اند(313).
اربعین: نمونه دیگر اربعین است، که در آن روز، این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند این طور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و به دو راهی عراق و مدینه رسیدند و از نعمان بن بشیر خواستند که آنها را به کربلا ببرد و در آنجا به جابر ملاقات کردند و امام سجاد هم با جابر ملاقات کرد.
در صورتی که بجز در کتاب لهوف (که آن هم نویسنده اش؛ یعنی سید بن طاووس در کتابهای دیگرش آن را تکذیب کرده و لا اقل تایید نکرده است)، در هیچ کتاب دیگر چنین چیزی نیست و هیچ دلیل عقیلی هم این را تأیید نمی کند. آنچه در اربعین حقیقت دارد، زیارت جابر و عطیه عوفی است. اما عبور اسرا از کربلا و ملاقات امام سجاد (علیه السلام) با جابر افسانه است. اصلاً راه شام از کربلا نیست. راه شام به مدینه از همان شمام جدا می شود، ولی مگر می شود این قضایایی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت(314)؟!
تسلی دادن ابو حمزه ثمالی به امام سجاد (علیه السلام): افسانه منسوب به ابو حمزه ثمالی این است که در خانه امام سجاد (علیه السلام) را کوبید، کنیزکی آمد. چون فهمید ابو حمزه است خدا را حمد کرد که او را رساند که حضرت را تسلی دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بیهوش شدند. پس ابوحمزه داخل و شد و به اینکه شهادت در این خانواده موروثی است، جد، پدر، عمو، و... همه شهید شدند تسلی داد. امام فرمود: بلی اسارت در این خانواده موروثی نبود، آنگاه شمه ای از حالات اسیری عمه ها و خواهران را بیان کردند(315).
امام صادق (علیه السلام) در کفشکن: از هشام بن حکم مطلبی نقل کرده اند که خلاصه اش این است: ایامی که امام صادق (علیه السلام) در بغداد بودند، هشام باید هر روز به محضر امام می رسید. روزی یکی از شیعیان، او را به یک مجلس عزا دعوت می کند و او معتذر می شود که باید در حضور امام باشم. او می گوید: از امام اجازه بگیر و هشام می گوید: اسم این مطلب را پیش امام نمی شود برد که منقلب می شود. او گفت: بی اجازه بیا. هشام گفت: این هم ممکن نیست، زیرا امام از من خواهد پرسید آخر کار هر طور بود هشام را برد. روز بعد امام جویا شد و هشام فاش کرد. امام فرمود: گمان می کنی من در آنجا نبودم یا در چنین مجالسی حاضر نمی شوم؟ عرض کرد شما را در آنجا ندیدی؟ عرض کرد: جامه ای در آن جا افتاده بود. فرمود: من بودم که عبا بر سر کشیدم و روی زمین افتادم!
نظیر این افسانه ای است درباره امام سجاد (علیه السلام) که در یکی از مجالس عزاداری شرکت کرده بود و چراغها را خاموش کردند! و بعد که مجلس ختم شد و چراغها روشن شد، دیدند امام کفشهای عزاداران را جفت کرده است(316).
غبار زوار امام حسین (علیه السلام)، برات آزادی از جهنم: با این که می دانیم این حکایت افسانه است و افسانه سازها ساخته اند، نقل می کنیم که فلان نصرانی گنهکار بود، چنین و چنان کرده بود. اتفاق افتاد که در اثر حادثه ای با زوار کربلا همراه شد و در بیرون دروازه، زوار از مرکبها پایین آمدند و رفتند به زیارت نصرانی چنن مسلمان نبود، وارد شهر نشد، بیرون دروازه مان و روی اثاثیه خوابید. قافله های زوار می آمدند و می رفتند و غبار قافله روی بدن این نصرانی می نشست. نصرانی خواب می دید که روز قیامت است و مردم دسته دسته معرفی می کنند که اینها مثلاً دسته سینه زن ها، اینها زنجیر زنها هستند، اینها قهوه چی مجالس روضه خوانی بوده اند، اینها چه بوده اند و سیدالشهدا به اینها دسته دسته برات آزادی می دهد تا تمام می شوند و صورتی پیش ملائکه باقی می ماند. بعد حضرت می فرماید: یک نفر از قلم افتاده که شما او را معرفی نکردید. عرض می کنند: خیر، کسی باقی نمانده، ما ملائکه هستیم، اشتباه نمی کنیم، دفترهای ما مضبوط است. می فرماید: خیر، اشتباه کرده اید، یک نفر نصرانی دم دروازه خوابیده و در وقتی که خواب بود قافله زوار عبور کرده اند و بر روی لباس های او گرد و غبار زوار من نشسته و کسی که گرد و غبار زوار من روی لباسش یا بدنش بنشیند، نباید به جهنم برود. یک برات آزادی هم به نصرانی می دهند(317)!

تحریفات دیگر:

- داستان شر و فضه که متأسفانه در کافی نیز آمده است. در منتخب طریحی و اسرار الشهادة دربندی، از یک مرد اسدی نیز نقل شده که شبها شیری می آمد اطراف خیمه ها و عاقبت معلوم شد که آن شیر علی بن ابیطالب (علیه السلام) است - العیاذ بالله.
- داستان فاطمه صغری در مدینه و خبر بردن مرغ به او.
- داستان دختر یهودی که افلیج بود و قطره ای از خون اباعبدالله (علیه السلام) به وسیله یک مرغ به بدنش چکید و بهبود یافت.
- داستان طفلی از امام (علیه السلام) که در شام از دنیا رفت و بهانه پدر را می گرفت و سر پدر را آوردند و همان جا وفات کرد. (رجوع شود به نفس المهموم)
- روضه هایی که در آنها اظهار تذلل پیش دشمن است، از قبیل التماس کردن برای آب.
- داستان طفلی که در حین اسرات، گردنش را بسته بودند و سوار می کشید تا طفل خفه شود.
- این که امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار را کشت!
- قصیه زبیده و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آن نیز از خیالات واهیه است. تمام علمای انساب متفقند که قاسم بن حسن عقب و فرزند ندارد، بلکه صغیر بوده است(318).