فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

مسرور شدن زینب از وفای اصحاب:

تحریف دیگر این که حضرت زینب در شعر عاشورا به جهت هم و غم و خوف از ادا، در میان خیمه ها سیر می کرد برای استخبار حال اقربا و انصار، دید حبیب بن مظهر اصحاب را در خیمه خود جمع کرده و از آنها عهد می گیرد که فردا نگذارند احدی از بنی هاشم قبل از ایشان به میدان برود... آن مخدره مسرور آمد پشت خیمه ابوالفضل، دید آن جناب نیز بنی هاشم را جمع کرده و به همان قسم از ایشان عهد می گیرد که نگذارند احدی از انصار پیش از ایشان به میدان برود. مخدره مسرور در خدمت حضرت رسید و تبسم کرد. حضرت از تبسم او در این وقت تعجب کرد و سبب پرسید آنچه دیده بود عرض کرد(304)...

روضه وداع :

جریان دروغین دیگری که در کتاب لؤ لؤ و مرجان از آن یاد شده داستان عزم رفتن ابا عبدالله (علیه السلام) به میدان جنگ و طلب کردن اسب سواری است و این که کسی نبود اسب را حاضر کند. حاجی نوری می نویسد: پس مخدره زینب رفت و آورد و آن حضرت را سوار کرد. بر حسب تعداد منابر، مکالمات بسیار بین برادر و خواهر ذکر می شود و مضامین آن در ضمن اشعار عربی و فارسی نیز در آمده و مجالس را به آن رونق دهن و به شور درآورند. ظاهراً از آن جمله است این که حضرت زینب هنگام وداع، برادر را متوقف کرد و فرمود: وصیتی از مادرم به یادم افتاد. مادرم به من گفته: در همچو وقتی حسینم رابگیر و از طرف من زیرا گلویش را ببوس. از آن جمله است که این که حضرت دید اسب حرکت نمی کند، هر چه نهیب می زند، اسب نمی رود. یک مرتبه می بیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است. (اشعار معروف صفی علیشاه در بیان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است.) باید توجه نمود که حضرت زینب حین وفات حضرت زهرا (علیها السلام) تقریباً پنج ساله بوده است(305).

آمدن زینب به قتلگاه:

تحریف دیگر این که حضرت زینب در حالت احتضار، در قتلگاه به بالین اباعبدالله (علیه السلام) آمد و رأته یجود بنفسه و رمت بنفسها علیه و هی تقل أنت رجاؤنا، انت کهفنا، انت حمانا زینب او را دید که مشغول جان دادن است. خود را بر روی بدن او انداخت؛ در حالی که می گفت: تو برادر منی، تو امید مایی، تو پناه مایی، تو پشتیبان مایی فرمقها بطرفه فقال لها اخوه: أرجی الی الخیمة فقد کسرت قلبی وردت کربی پس حضرت با گوشه چشم به وی نگاهی انداخت و فرمود: به خیمه بازگردد که دلم را شکستی و غمم را افزودی(306)!