فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

حادثه کربلا، تجسم عملی اسلام

مهمترین ارزش این حادثه - که سر تأکید فراوان ائمه (علیها السلام) بر زنده نگه داشتن یاد عاشورا نیز همین است - وقتی روشن می شود که می بینیم همه اوصل و تعالیم اساسی اسلام، عملاً در این حادثه تجسم پیدا کرده است. یک مجسمه یا یک نقاشی شاید بتواند تا حدی بیانگر یک فکر و پیام باشد، امیرالمؤمنین تجسم آن بی روح و غیر حقیقی است، ولی اگر بتوان پیامی را در یک موضوع جاندار تجلی داد و مجسم نمود، تأثیر آن قابل مقایسه با یک تجسم بی روح نیست؛ این مسأله است که به حادثه کربلا ارزش می دهد. گویی در حادثه عاشورا بنا بوده است که اسلام در همه ابعادش تجلی کند و واقعاً - نا ظاهراً و برای تماشای دیگران - تجسم داده بشود به مرحله عمل در آید. حادثه کربلا گویی برای ایجاد یک نمایش حماسی، پرخاشگری، تراژدی، وعظی، عشق الهی، مساوات اسلامی، عواطف انسانی، توحید، عرفان، تسلم، رضا، پاکبازی با خدا، شجاعت و انسانیت همه در آخرین اوج، به وسیله قهرمان مختلفی از پیر و جوان، زن و مرد، آزاد و برده و یا آزاد شده، بالغ و کودک، به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان می دهد. این است معنی جامع بودن قیام حسینی، زیرا اولاً از نظر هدف و مقصد، حامل همه ایده های اصلی اسلام است، نه فقط یک جنبه خاص؛ ثانیاً از نظر بازیگران و ایفای نقش کنندگان.
علت برداشتهای گوناگون شعرا، ادیبان و یا دیگر علما و اندیشمندان از حادثه کربلا نیز همین است که این حادثه، تجسم اسلام در همه ابعاد است و هر یک از این شخصیتها به یک جنبه از آن پرداخته اند؛ مثلاً دعبل از جنبه پرخاشگری و روحیه حماسی، محتشم کاشانی از جنبه رقت آور ماجرا و امثال عامان سامانی و صفی علی شاه از دید عرفانی و عشق الهی و پاکبازی در راه حق، به این حادثه نگریسته اند.
در این جا به عنوان نمونه، از جنبه های متفاوت اسلام، مثالهایی از واقعه عاشورا می آوریم:
توحید و عرفان و هیچ انگاشتن غیر خدا: در آغاز حرکت و مهاجرت، امام حسین (علیه السلام) می فرماید: رضا الله و الله رضانا أهل البیت(259). ما اهل بیت از خودمان پسندی نداریم. در طول حادثه می توان به نماز پر شکوه امام در ظهر عاشورا اشاره نموده. در پایان این واقعه، آخرین کلمات آن حضرت چنین است: الهی رضا بقضائک و تسلیماً لأمرک، لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین(260).
پرخاشگری و روح حماسی: در این حادثه مردی را می بینیم که در مقابل دستگاه جبار، قیام کرده به هیچ وجه تسلیم نمی شود و گویی از دهانش آتش می بارد، یکسره دم از عزت و شرافت و آزادی می زند. لا والله لا أعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا أفر فرار العبید(261) یا هیهات منا الذلة(262) یا لا أری الموت الاسعادة و الحیوة مع الظالمین الا برماً(263) و زمانی که از او می خواهند که از شاهراه نرود تا به او دسترسی پیدا نکنند، می فرماید: نه، به خدا سوگند از شاهراه جدا نمی شوم، تا خداوند آنچه را مقدر فرموده عملی سازد.
وعظ و خیرخواهی: می بینیم همین شخصیت حماسی، حتی از سرنوشت شوم دشمنان خود نیز ناراحت است و دائماً سعی دارد که آنها را منصرف کد و به راه راست برگرداند، چرا که گمراهی آنها بر او گران است. حضرت، سوار شتری می شود و می رود، اما باز می گردد و عمامه پیامبر را به سر می گذارد و لباس پیغمبر را می پوشد و به سویشان می رود؛ بلکه بتواند یکی نفر از آنان را هدایت کند. در این جا می بینیم که وی یکپارچه محبت ایت است و حتی دشمن خود را واقعاً دوست دارد و از بدبختی آنها متأثر می شود.
اخلاق اسلامی: ارزش های والایی همچون مروت، ایثار، وفا، مساوات اسلامی، صداقت و راستی، و... در حادثه کربلا کاملاً مشهود است. ابا عبدالله به دشمن تشنه آب می دهد. اصحاب، مقید بودند که در روز عاشورا جنگ را دشمن شروع کند. ابوالفضل العباس (علیه السلام) گرچه وارد رود فرات شود اما چون تشنکی امام (علیه السلام) و اهل بیتش رامی بیند آب نمی نوشد. عده ای خو را سپر قرار می دهند تا امام نماز بخواند و هنگامی که در اثر کثرت اصابت تیرها یکی از آنها به حال شهادت می افتد.، از امام (علیه السلام) می پرسد: هل أوفیت(264) امام حسین (علیه السلام) همانطور که بالای سر علی اکبر حاضر شد و صورتش را بر صورت وی گذاشت، همین کار را در مورد آن غلام رومی انجام داد؛ در این حادثه همه جور انسان شرکت داشتند. زنانی همچون زینب (علیها السلام) قافله سالار اسرا و پیام رسان واقعه عاشورا و یا مادر عبدالله بن عمیر که عمود خیمه را بر می دارد و به دشمن حمله می کند؛ کودکانی مثل عبدالله بن حسن که برای دفاع از امام حسین (علیه السلام) می شتابد و دستش قطع می شود؛ پیر مردانی، مثل حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه؛ سیاهپوست، مثل غلام آزاد شده ابوذر و... خلاصه در این واقعه مرد و زن پیر و جوان و کودک، سفید و سیاه، عرب و غیر عرب و... شرکت داشتند(265).

تحلیل روحیه اصحاب امام حسین (علیه السلام) و اعوان یزید و ابن زیاد

در ایام کربلا، چند چیز موجب ازدیاد مصیبتهای ابا عبدالله (علیه السلام) می شد که از همه بالاتر بعضی دنائتها و سخنان ناروای کوفیان بود، ولی دو چیز نیز چشم اباعبدالله (علیه السلام) را روشن و دلش را خرم می داشت که اصحاب و اهل بیتش بودند. وفاداری ها، جان نثاری ها، همگامی ها و هماهنگی های آنها دل حضرت را شاد می نمود و آن حضرت مکرر برای آنها دعا می کرد(266).
لازم به ذکراست که اصحاب امام حسین (علیه السلام) بر بدریون پیغمبر و یاران علی (علیه السلام) در صفین ترجیح داده داشتند، چرا که حضرت بیعت خود را از آنها برداشت، ولی آنها او را تنها نگذاشتند، از خصوصیات همه شهدای کربلا این بود که اختیاراً مردن را بر زندگی ننگ آور ترجیح دادند. احدی نبود که راه نجات داشته باشد، ولی آنها جمال اخلاق و زیبایی شهادت و کمال عبودیت را درک کرده بودند و طریق ایمان و ایثار و تعظیم حق را ترجیح دادند. خصوصیت دیگر اصحاب ابا عبدالله (علیه السلام) این بود که خودشان را قبل از شهادت بنی هاشم به شهادت رساندند و این، دلیل بر کمال ایمان اینها به رهبرشان بود. اصحاب حضرت فقط برای ایمان و عقیده و حریت جنگیدند و هیچ گاه در مقام عذر و توجیه برای تسلیم شدن یا جان سالم به در بردن نیامدند.
یکی دیگر از مظاهر قوت و کمال نهضت حسین این است که آنها با آن همه شدت و گرفتاری، هیچ کدامشان به دشمن ملح نشدند، و حتی توانستند از لشکر مقابل به خود خودشان ملحق کنند، و این بدان جهت بود که از لحاظ روحی اینها غالب بودند و آنها را تحت تأثیر قرار داده بودند. شاید علت اینکه ابا عبدالله (علیه السلام) اصرار داشت هر که رفتنی است برود، این بود که می خواست در میان آنها فرد ضعیفی وجود نداشته باشد که در اوج کار سستی نشان دهد. به همین ترتیب اصحاب عمر سعد هم شقی تر از بدریون ابوسفیان و صفینیون معاویه بودند، چرا که همانند بدریون ابوسفیان، طبق قاعده، جنگ نمی کردند(267) و مانند صفینیون معاویه هم مثل قتل عثمان سبب اشتباه آنها شده بود، بلکه آنها در حالی که جنایت می کردند که ندای وجدانشان بر خلاف عملکرد آنها بود قلوبهم معک و سیوفهم علیک(268).
با این که حال باز هم تحلیل روحیه اعوان ابن زیاد کار آسانی نیست؛ این که آیا واقعاً به اسلام مؤمن بودند یا امام حسین (علیه السلام) را طاغی و یاغی می دانستند و یا آن که صرفاً طمع و حرص و یا جهالت و نادانی آنها را به جنگ وا می داشت، معلوم نیست. اما ظاهر این است که عموم آنها خالی از یک نوع ایمان عامیانه نبوده اند؛ یعنی در سر ضمیر خود کافر و منکر اسلام یا امام نبوده اند(269) و مرؤوسین هم صرفاً تابع روح تقلی و تبعیت کور کورانه از رؤسا بوند(270).
فرقی که بین اعوان معاویه و یزید وجود دارد، این است که اعوان معاویه را افرادی زیرک، ولی هواخواه تشکیل می دادند؛ در حالی که اعوان یزید عمدتاً عده ای بودند که فطرت بشری آنها بکلی مسخ شده بود، زیرا عواملی، مانند و ترس و طمع و کینه شخصی نمی توانند وقایع جنایت آمیز کربلا را توجیه کنند. باید گفت که در ذات کسانی، مثل شمر یک نوع خیانت ذاتی و کینه با حق وجود داشته، به طوری که با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند. از طرف دیگر در مورد افرادی مثل شمر و مسلم بن عقبه، عبدالله بن زیاد گفته شده که هر کدام از آنها عیبی در بدن یا نسب خود داشتند که همین امر موجب تلاش بیشتر آنها برای جبران این نقصان، ولو با متوسل شدن به بدترین راه ها می شود، مثلاً درباره شمر گفته اند که پیس، زشت و بدقیافه بود و یا در مورد مسلم بن عقبه گفته اند که یک چشم و سپید موی بود و وقتی راه می رفت، چنان قدم برمی داشت که گویی دو پایش را می خواهد از گل بیرون بیاورد و همین طور در مورد عبدالله بن زیاد که آن زمان 28 ساله بود، گفته که مجهول النسب بود و پدرش را زیاد بن ابیه می خواندند، زیرا پدر او شناخته شده نبود(271).
نکته دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که از نظر توجیه علل روحی، حادثه شهادت امام حسین (علیه السلام) حادثه بسیار عجیبی است. باید دید که چه اتفاقی افتاد که پس از گذشت تنها پنجاه سال از رحلت رسول اکرم (ص) مردمی که معروف به تشیع و دوستی آل علی (علیه السلام) بودند و واقعاً هم علاقه داشتند، کمر به قتل فرزند پیامبر (ص) بستند؟ در جواب می توان گفت که یکی از علل مهم شهادت امام حسین (علیه السلام) و یا مهمترین علت گرویدن مردم به امویان جهالت مردم بود. مقصود از جهالت مردم، بی سواد بودن آنها نبود، بکله مقصود عدم توجه و تنبه عقلی آنها بود. مردم اگر در تاریخ شصت ساله خودشان فکر می کردند و جنایات خاندان اموی را فراموش نمی کردند و حساب می کردند که آیا امام حسین (علیه السلام) برای دین و دنیای آنها بهتر بود یا یزید و معاویه، هرگز چنین جنایتی واقع نمی شد. البته در این حادثه رعت و ترس و فساد اخلاق رؤسا و رشوه خواری آنها و حرص طمع به مال و جاه دنیا و اطاعت کور کورانه مردم عوامل از رؤسای قبایل نیز از عوامل مهم وقوع این حادثه بود(272).

نقش اهل بیت سیدالشهدا در تبلیغ نهضت حسینی

برای بحث راجع به نقش اهل بیت سیدالشهدا در تبلیغ نهضت حسنی و اسلام، ابتدا دو مقدمه را باید بیان کرد. یکی این که طبق روایات تمام کارهای سیدالشهدا روی حساب بوده است و علت این که علی رغم آگاهی از خطرات سفر، اهل بیت را همراه خود به سوی کوفه برد این است که به واسطه الهامی که از عالم معنا به ابا عبدالله (علیه السلام) شد و پیامبر (ص) در عالم رؤیا به ایشان فرمود: ان الله شاء أن یراهن سبایا(273) حضرت فهمید که اسارت اینها رضای حق است؛ یعنی حضرت مصلحت تشخیص داد که اهل بیت خود را همراه ببرد. در حقیقت امام (علیه السلام) با این کار مبلغان خود را به شهرهای مختلف و حتی به قلب حکومت دشمن فرستاد و پیام خود را به گوش همگان رساند.
مطلب دوم بحثی درباره نقش زن در تاریخ است، هیچ کس منکر نقش زن در طول تاریخ نیست و لااقل نقش غیر مستقیم زن را همه قبول دارند؛ بدین صورت که زن مرا را می سازد و مرد تاریخ را، و نقشی که زن در ساختن مرد دارد خیلی بیش از نقشی است که مرد در ساختن تاریخ دارد. به طور کلی، زنان، از نظر نقش داشتن یا نداشتن در طول تاریخ، به سه دسته تقسیم می شوند:
الف. زنانی که مثل شی ء گرانبها، اما بدون نقش مستقیم بودند، مثل بسیاری از جامعه ها که برای زن جز زاییدن و بچه درست کردن و اداره خانه نقشی قائل نبوده اند؛ اما در عین حال زن برای آنها یک شی ء - نه شخص - گرانبها بوده است که باید در حریم خود محفوظ بماند و به دلیل همان گرانبهاییش بود که بر مرد اثر می گذاشته است. می توان گفت: سازنده چنین جوامعی تنها جنس مذکر بوده است.
ب) در بعضی از جوامع، زن از حالت شی ء بودن خارج شده، وارد اجتماع می شود، امام حریم خود را گم می کند و چون در همه جا حضور پیدا کرده، ارزش خود را از دست می دهد و بی ارزش می شود. زن در این جوامع شخص است، اما شخص بی ارزش. نمونه این جوامع ، جامعه اروپایی و غربی است که از نظر رشد برخی استعدادهای انسانی، از قبیل علم و اراده و شخصیت اجتماعی و حضور در مشاغل مختلف و... به او شخصیت می دهند و از شی ء بودن خارجش می سازند، ولی از طرف دیگر، ارزش او را برای مرد از بین می برند. جزء طبیعت زن این است که باری مرد گرانبها باشد و اگر این را از او بگیرند، روحیه او متلاشی می شود. سازنده این جوامع گرچه مذکر - مؤنث است، اما زن، ملعبه مردان است بدون اینکه در نظر هیچ مردی عزت و احترام لایق یک زن را داشته باشند.
ج) از نظر اسلام، زن باید ارزشمند باشد؛ یعنی از طرفی شخصیت روحی و معنوی داشته باشد، کمالات انسانی، مثل علم و هنر و اراده قوی و شجاعت و خلاقیت و حتی فضایل معنوی در سطح عالی داشته باشد و از طرف دیگر مبتذل نباشد و در جامعه، پس و بی ارزش نشود. قرآن کریم نیز به زنان چنین ارزشی داده است؛ مثلاً حوا در بهشت، مثل آدم مخاطب قرار داده، از هر دو می خواهد که مثلاً به آن درخت نزدیک نشوند(274). ساره نیز مانند ابراهیم خلیل (علیه السلام) فرشته ها را می بیند و با آنها صحبت می کند. مریم (علیه السلام) از خداوند رزق و روزیهایی می گیرد که زکریا در تعجب فرو می رود و فاطمه زهرا (علیها السلام) کوثر (خیر کثیر) خوانده می شود.
در تاریخ اسلام بهترین نمونه چنین زنی حضرت زهرا (علیها السلام) است. او که خوشحال می شود تنها کارهای داخل منزل از سوی پیامبر (ص) به او واگذار شود، در مسجد، چنان خطبه ای می خواند که امثال بو علی نیز قادر به چنین انشایی در مسائل توحیدی نمی باشند. اما در عین حال، آن حضرت خطبه خویش را زا پشت پرده می خواند؛ یعنی در عین حفظ حریم خود با مردان و نشان می دهد که یک زن چقدر می توان مؤثر در جامعه باشد.
با این دو مقدمه باید گفت که تاریخ کربلا، یک تاریخ مذکر - مؤنث است؛ یعنی زن و مرد هر دو نقش در آن دارند، ولی هر یک در مدار خودش و بودن خارج شدن از حریم خود. نقش مردان که در حادثه واضح است و نقش زنان خصوصاً با حضرت زینب (علیها السلام) از عصر عاشورا به بعد تجلی پیدا می کند و تمام کارها از این پس به او واگذار می شود. در مقابل پیکر مطهر امام، کاری می کند که دوست و دشمن به گریه می آیند و در واقع اولین مجلس عزاداری امام حسین (علیه السلام) را بر پا می کند. از امام سجاد (علیه السلام) و دیگر زنان و کودکان، پرستاری می کند و در مقابل دروازه کوفه با خطبه خود شجاعت علی (علیه السلام) و حیای زنانگی را در هم می آمیزد و خطابه های عالی علی (علیه السلام) را به یاد مردم می آرود و مرد کوفه نسبت به کاری که انجام داده بودند، متنبه می کند. این است زنی که اسلام می خواهد. شخصیت رشد یافته اجتماعی در این حیا و عفت و رعایت حریم(275).