فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

ج) روش تبیلغ (کیفیت و اسلوب رساندن پیام):

یکی از شرایط موفقیت در هر کاری انتخاب روش و اسلوب صحیح است که گفتیم از شرایط موفقیت یک پیام نیز می باشد(236) برای درک بهتر این مطلب، مثالی می زنیم. مکرر افرادی را دیده ایم که بسیار باهوش و پر حافظه هستند، اما موفقیتشان از کسانی که از نظر هوش و حافظه در سطح پایین تری قرار دارند، کمتر است. علیت این امر آن است که سبک کار آنها غلط است و نظم معقولی بر ساعات مطالعه و فعالیت علمی آنها حاکم نیست؛ در حالی که با حافظه و بهره هوشی کمتر، اما با نظم و برنامه و روش مناسب، چه بسا می توان نتایج عالی تری کسب نمود.
رساندن پیام هم یک روش و اسلوب صحیح می خواهد. قرآن کریم روش تبلیغ را یا مستقیماً و یا از زبان پیامبران بیان کرده است. قرآن برای معنی کلمه تبلیغ مؤثر خصوصیاتی ذکر نموده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1) بلاغ مبین: برای معنی کلمه مبین در این تعبیر چند احتمال هست که البته قابل جمع هم می باشد. اصلی ترین معنی این واژه عبارت است از ساده و بی پیرایه سخن گفتن به طوری که طرف مقابل و مخاطب بتواند مفهوم پیام را به راحتی و در کمال سهولت فهم و درک کند.
احتمال دیگر این است که مبین یعنی بی پرده سخن گفتن؛ یعنی پیامبران نه تنها از مغلق گویی پرهیز می کردند و پیامشان را کاملاً قابل فهم برای همه ارائه می کردند، بلکه با مردم، پی برده حرف می زدند و منظور خود را در نهایت صراحت و روشنی به مردم می گفتند که مثلاً: أتعبدون ما تنحتون آیا تراشیده دست خود را عبادت کنید؟
2) نصح: معمولاً ما نصح را خیرخواهی معنی می کنیم، البته خیرخواهی لازمه نصح هست، اما معنی دقیق آن نیست، نصح در مقابل غش است و ناصح کسی است که در بیان خود خلوص کامل داشته باشد؛ یعنی هدفی جز رساندن پیام که خیر آن طرف است، نداشته باشد و به همین علت است که پیامبران هیچ گاه تقاضای اجر و پاداش نمی کردند.
3) عدم تکلف: تکلف نداشتن در کلام، غیر از فصاحت است. تکلف در واقع به معنی چیزی را به زور به خود بستن است؛ یعنی مبلغ در مقابل مردم تظاهر به داشتن مطلبی کند که خود، درست توجیه نشده و آن را بخوبی نمی داند و به همین علت از الفاظ ثقیل استفاده می کند که مردم هم منظور او را نفهمند و هم او را عالم بپندارند. در زمینه تبیلغ انبیا هم آمده است: و ما أنا من المتکلفین(237)
4) تواضع: تواضع، نقطه مقابل استکبار است. پیام رسان در مقابل مردم باید کاملاً فروتن باشد؛ یعنی پر مدعایی و اظهار برتری نکند و مردم را تحقیر ننماید. در قرآن باید این کلام، فرمان الهی به تمام پیامبران است که در مواجهه با مردم بگویند: انما أنا بشر مثلکم یوحی الی(238).
5) مدارا و پرهیز از خشونت: سخن نیز مثل اشیاء مادی، نرم و سخت دارد. اگر گوینده لین القول باشد به راحتی کلامش در دل نفوذ می کند. و اگر با خشونت همراه باشد قابل پذیرش نخواهد بود. این نکته بقدری مهم است که خدا به موسی و هارون دستور می دهد که حتی با فرعون نیز به نرمی سخن بگویند، تا شاید خاشع شود(239).
6) صلابت، شهامت و شجاعت: صلابت با خشونت فرق دارد؛ مثلاً سنگهای کف رودخانه که ساییده شده اند، صلابت دارند اما خشن نیستند. صلابت در انسانها، یعنی شجاعت و نترسیدن از غیر خدا و مسلماً این، غیر از خشونت است. و قرآن در وصف کسانی که رسالات خدا را تبلیغ می کنند می فرماید: یخشونه و لا یخشون أحداً الا الله(240).
7) نقشی جز رسالت برای خود قائل نبودن: پیامبران تنها پیام بر بودند و هرگز سند بهشت و جهنم کسی را امضا نمی کردند و با این که از نظر رسالت خود و حقانیت آن کوچکترین تردیدی نداشتند، در جواب سؤالاتی نظیر عاقبت من چطور است؟ می گفتند: خدا عالم است، ما نمی دانیم.
8) عدم تبعیض بین مردم: این مسأله در سیره پیامبر اکرم (ص) در جامعه طبقاتی حجاز در آن عصر کاملاً مشهود است و آن حضرت سفارشهایی در این مورد فرموده اند؛ مثلاً مجلس به شکل دایره باشد تا بالا و پایین نداشته باشد؛ با این که فقیر و غنی کنار هم بنشینند و... .
9) صبر و استقامت: این مورد نه تنها به پیامبران، بلکه به اطرافیان آنها، که هدف انبیا را دنبال می کنند، نیز امر شده است. فاستقم کما أمرت و من تاب معک(241)

د) شرایط مبلغ (شخصیت خاص پیام رسان):

گفتیم که یکی از شرایط چهارگانه موفقیت یک پیام، لیاقت و شخصیت خود پیام رسان است. یک پیام رسان خود باید واجد دو شرط باشد: او این که ماهیت پیام را به خوبی بشناسد، آن هم به طور شناخت مجموعی، نه شناخت قسمتهای جدا جدا. مبلغ باید هدف، اصول، راه و روشت اخلاق، اقتصاد، سیاست، معارف و احکام مکتبش را بشناسد. شناخت مجزا و بدون ارتباط از این امور فایده ای ندارد و باید همه این مسائل را در آن اندام و ترکیب کلی که وجود دارند، بشناسد. یکی از مزایای شناخت همه جانبه، این است که شخص در مواقع اضطرای می تواند تشخیص دهد که کدام قسمت باید فدای قسمت دیگر شود؛ مثلاً هنگام خطر نباید قلب یک انسان را فدای دست او کرد. همچنین است درباره یک مکتب. دومین شرط مبلغ و شخص حامل پیام، مهارت در به کارگیری وسایل و ابزار تبلیغ است. بو علی می گوید: بدون شک، خطیب باید یک سلسله شرایط طبیعی هم داشته باشد، مثل سخنوری و قدرت بیان(242).
متأسفانه امروزه مقام مبلغ و تبلیغ در اذهان ما سقوط کرده است. در گذشته مقام خطیب و واعظ، همپایه مرجعیت تقلید بود(243). البته برای مرجع، چیزهایی لازم است که برای مبلغ لازم نیست، ولی امروزه همه چیز فراموش شده و بر خلاف مرجعیت، مسأله تبلیغ نزد مردم به هیچ وجه جایگاه واقعی خود را ندارد. در برگزاری مجالس و جلسات وعظ خطابه، اکثر بانیان، تنها روی یک مسأله تکیه می کنند و آن فراهم کردن جمعیت زیاد است. امروزه تنها سرمایه مبلغ شدن این است که کسی آواز و صدای خوبی داشته باشد و چهار تا شعر حفظ کند. چنین کسی کم کم مداح و در نهایت یک واعظ می شود و هر چه بخواهد، بر روی منبر می گوید. منبع حدیث او هم صدرالواعظین، یعنی گفته ها و محفوظات دیگر وعاظ است؛ در حالی که طبق پیام قرآن کریم و سیره معصومین (علیه السلام) امر تبیلغ و مقام مبلغ بسیار عظیم و عالی می باشد(244)؛ مثلاً حضرت موسی (علیه السلام) که به رسالت و تبلیغ دین خدا مأمور می شود، این پیامبری را کافی نمی داند و تقاضایی دارد مانند: شرح صدر (حوصله فراوان)، آسان شدن مأموریت (یعنی مأموریت را بسیار سنگین می داند)، داشتن بیانی رسا و گویا، قدرت تفهیم، داشتن شریک و همکار (در حالی که هر یک از ما می گوید: من تنهایی کافی هستم!) و در آخر، اخلاص خود را ذکر می کند که هدف ما این است که مسبحین و مذکرین تو زیاد شوند.
قرآن کریم عین این صافات و موارد را که در مورد موسی (علیه السلام) آورده، در مورد پیامبر اکرم (ص) هم می آورد، ولی آن را به صورت امری تحقق یافته ذکر می کند: الم نشرح لک صدرت و وضعنا عنک وزرک الذی أنقض ظهرک(245).
بنابراین می بینیم که در منطق قرآن، تبیلغ، کاری بس دشوار و مهم است؛ در حالی که مقام تبلیغ در جامعه ما آن قدر پایین آمده که اهل علم، ننگشان می آید بالای منبر بروند و مردم نیز یک پیشنماز را از یک حد خطیب برتر می شمرند؛ در حالی که پیامبر، خود واعظ و مبلغ بود. دو سوم نهج البلاغه را منبرهای علی (علیه السلام)، یعنی خطبه های آن حضرت تشکیل می دهد و این امور همه بیانگر اهمیت امر تبلیغ است(246).
هر نظام حکومتی محتیاج یک تکیه گاه فکری و عقیدتی است تا اعمال و رفتار خود را با آن توجیه نماید. در واقعه کربلا می بینیم که دستگاه یزید نیز برای قانع کردن مردم از این نکته غافل نبود و با مستمسک قرار دادن جبر الهی، سعی داشت تمام قضایا را به نفع خود تمام کند؛ مثلاً می بینیم ابن زیاد تمام تکیه کلامش بر این است که خدا خواست این اتفاق بیفتد و خدا شما راکشت و... در این جا نقش زینب کبری (علیها السلام) مبلغ بزرگ اهل بیت، آشکار می شود که با بیان سنتهای خداوند، یادآور می شود که آنها از خاندان پیامبر اکرم (ص) می باشند و ابن زیاد فرزند زنی بدنام است، و اضافه می کند که ملاک حقانیت، شکست و پیروزی ظاهری نیست، بلکه انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا(247) (248)

روشهای تبلیغی نهضت حسینی

برای بررسی علت قیام حسینی و درک روشهای تبلیغی این نهضت دو مطلب را باید مورد توجه قرار دهیم: یکی علت مبارزه شدید امویان با اسلام و قرآن و دیگری علت موفقیت آنها برای در دست گرفتن حکومت اسلامی. مطلب اول دو علت عمده داشت: یکی رقابت نژادی در سه نسل متوالی بین دو خاندان بنی هاشم و بنی امیه است و دیگری تباین قوانین اسلام با نظام زندگی اجتماعی رؤسای قریش، خصوصاً امویان و همین طور طینت منفعت پرستی امویان که در این گونه ورحها، تعالیم الهی اثر ندارد. قرآن کریم نیز از قریش به عنوان ملأ و مترفین یاد می کند. اما مطلب دوم، یعنی اینکه علت موفقیت امویان برای به دست گرفتن حکومت اسلامی چه بود، نیاز به توضیح دارد(249):
بنی امیه بر خلاف همه قبایل عرب، طایفه ای بود که طرز فعالیتشان مثل یک حرب بود؛ یعنی افکار سیاسی - اجتماعی خاصی داشته، مردمی زیرک و شیطان صفت بودند که با ظور اسلام، بیش از هر گروهی احساس خطر کرده، با اسلام جنگیدند و وقتی مبارزه را بی فایده دیدند، اسلام ظاهری اختیار کردند. پیامبر اکم (ص) هم هیچ کار اساسی و مسئولیت حکومتی به آنها نداد. بزرگترین اشتباه سیاسی و تاریخی عمر این بود که پای همین بنی امیه را در حکومت باز کرد، سپس در زمان عثمان - که خود وی هم اموی بود - بنی امیه مخصوصاً معاویه وضع خود را تحکیم کردند. با کشته شدن عثمان، معاویه علاوه بر قدرت سیاسی و اقتصادی که داشت، احساس مذهبی مردم را هم در جهت اهداف خود به کار گرفت. او بعد از شهادت علی (علیه السلام) خلیفه مطلق مسلمانان شد و قدرت چهارمی را نیز در اختیار گرفت، که آن اجیر کردن شخصیتهای دینی سست اعتقاد، برای جعل حدیث در جهت منافع خود و خاندانش بود(250).
علی رغم سیاست زور و زر و تزویر معاویه در دشمنی با علی (علیه السلام) و بر خلاف پیش بینی وی، علی (علیه السلام) با کشته شدن، به عنوان یک سمبل در جامعه، زنده شد و حزب شیعه در مقابل حزب اموی پدید آمد(251).
علی (علیه السلام) قبل از شهادت، خطر عظیم بنی امیه را پیش بینی کرده نموده و نکاتی را درباره این خاندان گوشزد فرمود؛ از جمله و استبداد و از بین بردن عدل و مساوات در جامعه، نابود کردن افراد عالم و چیز فهم، هتک حرمتهای الهی مخالفت علنی با اسلام و واژگونه جلوه دادن آن(252). در میان حاکمان اموی، معاویه ظاهری از اسلام را برای فریب مردم حفظ می کرد(253).
اما بعد از او یزید پرده سیاست بازی امویها را درید و آشکارا به فسق و فجور پرداخت. در چنین موقعیتی اباعبدالله (علیه السلام) نهضت خود را آغاز می کند(254). اگر در این حادثه دقت شود، می بینیم که حضرت، واقعه عاشورا را تا آن جا که می توانست به گونه ای ترتیب داد که گویی قصد تهیه نمایشی را دارد که بیشترین تأثیر را بر مخاطب بگذارد(255)؛ مثلاً: رد کردن تقاضای بیعت و سپس، بعد از سه روز، هجرت کردن از مدینه به مکه. اگر حضرت در مدینه می ماند صدایش آن قدر به گوش مردم نمی رسید، اما این مهاجرت، یک حرکت تبیلغاتی بود تا مردم بدانند حسین بن علی حاضر به بیعت نشد، لذا از مدینه به مکه رفت.
در مکه ماندن در ایام عمره مستحب و درست هنگام حج واجب (هشتم ذی الحجة) حرکت کردن، یعنی حجی که گرداننده اش یزید است، فایده ای ندارد. پس برای رضای خدا باید رو به جهاد نمود و پشت به حج کرد. در پیش گرفتن سفری که عقلای منفعت اندیش، آن را ناموفق می دانند؛ مخصوصاً حضرت، اهل بیت خویش را هم همراه خود می برد تا صحنه کربلا را پرشورتر نماید.
تربیت یک عده مبلغ که بعد از شهادت خود و یاران، تا قلب دشمن و حکومت وقت نفوذ می کنند؛ یعنی همان قافله أسرا.
نمایش صحنه هایی از مروت، انسانیت و روح والای مسلمانی مانند آب دادن به سپاه دشمن و ابتدا جنگ نکردن.
ایراد خطبه های مهیج تر از سوی امام (علیه السلام) حتی بعد از شهادت مسلم و ناامیدی مردم کوفه.
برداشتن بیعت از اصحاب و اصرار آنها بر ماندن و دفاع از امام.
جمع کردن اصحاب در شب عاشورا و سخنرانی برای آنها. این سخنرانی در شبی است که عوامل از هر جهت نامساعد و ناامید کننده است. در چنین شرایطی هر سرداری که تنها مادی فکر کند، لب جز به شکایت باز نمی کند، اما در آن شرایط حسین (علیه السلام) چنین فرمود: اثنی علی الله أحسن الثناء و احمده علی السراء و الصراء(256)... دم از رضا و سازگاری با عوامل می زند! چرا؟ چون در شرایط معنوی مساعدی قرار داد. او به نتیجه کار خود آگاه است و هدفش نیز اعتلای کلمه حق است(257).
دعوت کردن از دشمن برای کمک، در حالی که مسلم بود که هر کسی برای کمک به ایشان بیاید شهید خواهد شد، همچنین بغل کردن طفل شیرخوار در آن موقعیت و پاشیدن خون او به آسمان و نیز رفتن حبیب بن مظاهر به میان بنی اسد در شب عاشورا، همه نشانگر این است که امام حسین (علیه السلام) می خواست یاران بیشتری در این حادثه کشته شود و خون آن ها جاری شود و این خونها پیام رسان این واقعه گردد، زیرا رنگ خون از هر چیزی بیشتر در قلب تاریخ و قلب انسان ها با یاد می ماند.
بدین ترتیب می بینیم سیدالشهدا (علیه السلام) از هر وسیله ممکن استفاده نمود تا فریاد کربلا با صدا و تأثیر بیشتر، در گوش دل انسانها طنین انداز شود(258).