فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

بخش سوم: تحلیل واقعه عاشورا

حوادث بزرگ، مثل شخصیتهای بزرگ، در زمان خود قابل ارزیابی نیست بای زمان زیادی بر آنها بگذرد تا حقیقت آنها روشن شود. در مورد بعضی حوادث باید هزار سال بگذرد تا ماهیت آنها آن چنان که هست، شناخته شود و حادثه عاشورا این گونه است.
امام حسین (علیه السلام) در وصیت نامه خود بعد از این که برخی اتهامات را از خود رد می کند: انی ما خرجت اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و تاکید می کند که هدفی جز اصلاح امور و امر به معروف و نهی از منکر ندارم: انما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدی أرید أن آمر بالمعروف و أنی عن المنکر جمله ای اضافه می کند که در نگاه ظاهری زاید به نظر می رسد، می فرماید: و أسیر بسیرة جدی و أبی. ممکن است کسی بگوید: همان گفتن امر به معروف و نهی از منکر کافی بود مگر سیره جد و پدرش غیر از این بود؟ جواب این است که اتفاقاً بله، اگر نگاهی به تاریخ بیندازیم، نظیر این قول را در شورای شش نفره عمر مشاهده می کنیم که حضرت علی (علیه السلام) در جواب عبدالرحمان بن عوف گفت: حاضر قبول کنم که به کتاب الله و سنت رسول الله و روشی که خودم انتخاب می کنم، عمل می کنم، اما عثمان گفت: به کتاب و سنت و سیره دو خلیفه اول عمل می کنم و به این ترتیب، عثمان خلیفه شد؛ اگر چه به هیچ کدام عمل نکرد. شاید بگوییم: علی (علیه السلام) نباید می گفت: روش خودم، باید می گفت: ما غیر از کتاب خدا و سنت رسول، چیز دیگری نداریم. شک نیست که کتا و سنت، قانون اسلام است و رهبر یک ملت، باید ملزم به رعایت آن باشد، ولی کتاب و سنت، فقط قانون است و طرز اجرا و پیاده کردن می خواهد. روش اجرا بر اساس کتاب و سنت را سیره می گویند، پس غیر از کتاب و سنت چیز سومی هم بود که مسأله رهبری است. رهبر کسی است که مردم با به دنبال خودش حرکت می دهد و خدای برای حکومت و اداره امت، یک سلسله اختیارات به رهبر داده است، زیرا اجرا و پیاده کردن قانون در شرایط مختلف کار هر کس نیست. اگر علی (علیه السلام) روش شیخین را می پذیرفت، باید همچنان متعه را حرام می دانست و تقسیم بالسویه بیت المال را کنار می گذاشت و سایر بدعتهای آن را می پذیرفت. پس مسأله روش رهبری با کتاب و سنت فرق دارد.
حال معنی و أسیر بسیرة جدی و أبی روشن می شود. در آن زمان، غیر از امر به معروف و نهی از منکر مسأله دیگری وجود داشت و آن این که پنجاه سال از رحلت پیامبر (ص) می گذشت و غیر از دوره حکومت علی (علیه السلام) در دوران دیگر خلفا و حکام، سیره پیامبر (ص) تغییر کرده بود و امام حسین (علیه السلام) می خواست سیره پیامبر (ص) زنده شود، نه سیره کس دیگری. این قضیه مانند نماز عید خواندن امام رضاست که مأمون و خلفای سابق هم به کتاب و سنت عمل می کردند، اما نه به سیره پیامبر (ص) زنده شود، نه سیره کس دیگری. این قضیه مانند نماز عید خواندن امام رضاست که مأمون و خلفای سابق هم به کتاب و سنت عمل می کردند، اما نه به سیره پیامبر (ص)، در حالی که امام رضا (علیه السلام) چنین کرد. حالا در چنین شرایطی یزید که متجاهر به فسق است می گوید: من خلیفه پیامبر هستم و می خواهم مجری احکام اسلام باشم.
یکی از بزرگترین آثار قیام حسینی این بود که قیام علیه خلفا را از قیام علیه اسلام تفکیک کرد. این امام حسین (علیه السلام) بود که حساب اسلام را از حساب متصدیان امر جدا کرد و راه قیام علیه دستگاه حاکم را از نظر اسلامی باز کرد و قیام آن حضرت نمونه و سرمشق دیگران قرار گرفت. به این ترتیب نقش خلفا به عنوان حامیان اسلام باطل شد و اسلام در طرف مخالف دستگاه حاکم قرار گرفت.
در آن زمان وسایل ارتباطی که نبود، امام حسین تا زنده بود می گفت: و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الأمة براع مثل یزید(187) ولی کسی حقیقت این سخنان را نمی فهمد اما وقتی شهید شد، شهادتش مردم را تکان داد و سبب آن قیامها شد(188).

بخش چهارم: عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی

عوامل مؤثر در نهضت حسینی و ارزش هر یک از عوامل

پیش از آنکه بخواهیم درباره عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی صحبت کنیم، ابتدا باید بررسی کنیم که آیا اصلاً این عنصر یکی از عوامل مؤثر در ایجاد این نهضت بوده است یا نه؟ و اگر بوده، درجه دخالت و تأثیر آن در این نهضت تا چه اندازه بوده است؟
می دانیم که فلسفه عزاداری و تذکر امام حسین (علیه السلام) به خاطر آموزندگی آن است. برای استفاده از این درس باید آن را فهمید و اجزای آن را تحلیل کرد. به خاطر عناصری که در به وجود آمدن این حادثه مؤثر بوده اند، این واقعه پیچیدگی خاصی پیدا کرده است که این پیچیدگی از مهمترین علل تفسیرهای مختلف و احیاناً سوء استفاده هایی از آن می باشد. در این حادثه ما به مسائل زیادی برخورد می کنیم. در یک جا سخن از بیعت خواستن حکومت یزید از امام (علیه السلام) و امتناع ایشان از بیعت است. در جای دیگر، بحث دعوت مردم کوفه و پذیرفتن این دعوت از سوی امام (علیه السلام) مطرح می شود و در جای دیگر می بینیم امام بدون توجه به مسأله بیعت و دعوت، از وضع حکومت وقت انتقاد کرده، تغییر ماهیت اسلام را یادآوری می کند و می گوید: وظیفه یک فرد مسلمان این است که با وجود چنین منکراتی ساکت نباشد(189).
در این جا برای تحلیل واقعه عاشورا نیازمند به شناخت عناصر در آن هستیم که عبارتند از:
1 - انگیزه ها و عواملی که در آن محیط رخ داد که منشأ یک حرکت یا نهضت می توانست باشد.
2 - عکس العملی که امام حسین (علیه السلام) در برابر هر یک از عوامل فوق نشان داد.
3 - روش امام در این عکس العملها.
مثلاً روش آن حضرت در امتناع از بیعت چه بوده و تا چه حدی می خواسته مقاومت کند و یا روشش از نظر اجابت مردم کوفه در چه حد بود و روشش از نظر عامل امر به معروف و نهی از منکر که شدیدتر و بالاتر از کشته شدن و در حد توسعه انقلاب و دامنه خونریزی بود.
در این جا عوامل سه گانه ای را که در شکل گیری نهضت حسینی نقش داشتند از نظر میزان ارزشی که به نهضت بخشیده اند، مورد بررسی قرار می دهیم(190):
عامل اول مسأله تقاضای بیعت می باشد که از آخر عمر معاویه و اوایل حکومت یزید مطرح شد. آنها از امام (علیه السلام) فقط یک امتیاز می خواستند و امام (علیه السلام) همه رنجها را تحمل کرد و تن به شهادت خود و یارانش داد که همان یک امتیاز را ندهد و آن یک امتیاز، فروختن رأی و عقیده بود. بیعت در آن روز به معنای رأی دادن بود، پس اگر امام (علیه السلام) یک رأی غیر وجدانی و غیر مشروع می داد، شهید نمی شد. شهید که رأی و عقیده خودش را نفروخته باشد. بیعت با یزید دو مفسده مهم داشت که در حکومت معاویه نبود: اول این که پذیرفتن حکومت وی باعث موروثی شدن خلافت می شد؛ قبل از یزید درباره خلافت، تنها دو طرز فکر وجود داشت؛ یعنی مردم معتقد بودند که خلیفه از طریق نص خدا و پیغمبر (ص) مشخص می شود و یا از طریق اجماع مردم، یکی از شرایط که امام حین (علیه السلام) در صلح نامه گنجاند، این بود که معاویه حق ندارد برای خود جانشین تعیین کند. اما معاویه به این شرط عمل نکرد و یزید را به خلافت خود برگزید. اگر امام حسین (علیه السلام) با یزید بیعت می کرد، مسأله موروثی شدن خلافت تثبیت می شد. مفسده دوم به شخصیت خود یزید مربوط می شد. معاویه فرد زیرکی بود و می دانست برای بقای حکومت خود حداقل باید تظاهر به اسلام کند؛ در حالی که در حکومت یزید فساد علنی و آشکار بود. نباید گمان کرد که معاویه و یزید آن طور که در این زمان کاملاً شناخته اند، در آن زمان هم کاملاً شناخته شده بودند. با نبودن وسایل ارتباطات، عموم مردم آن گونه که باید آگاه نبودند. البته فرق است بین خلیفه ای که وجودش در حال حاضر علیه مصالح مسلمین است. در زمان امام حسین (علیه السلام) عمده این بود که مدار خلافت اسلام تبدیل به سلطنت جائرانه و مترفانه شده بود نفاق ها از پرده درافتاده بود و اگر امام حسین (علیه السلام) قیام نمی کرد، خطر این بود که بساط اسلام از طرف مردم و با انقلاب ممالک فتح شده برچیده شود.
یزید در بادیه رشد یافته بود، بنابر این اخلاق بادیه نشینی و صحرانشینی داشت. زبانش فصیح بود، در دربار او شعرا مقامی داشتند و خودش هم در وصف شراب و سایر چیزها اشعاری دارد. علاقه او به بازی با حیوانات، کارهای او را به صورت مسخره ای درآورده بود. به تمام معنی مردی عیاش و سبکسر بود. یزید نه تنها فاسق و فاجر بود، بلکه تظاهر به فسق و فجور می کرد، شایستگی سیاسی نداشت، فرد هتاکی بود و خوشش می آمد به مردم و اسلام بی اعتنایی کند. بدین ترتیب وجود این شخص در رأس خلافت و حکومت تبلیغ علیه اسلام بود.
از این جا دو نکته معلوم می شود، یکی این که روی کار آمدن یزید که هیچ گونه لیاقتی نداشت معلول فساد تدریجی اخلاق مسلمین در آن عهد بود. دیگر این که فرق ظاهری دیده می شد بین عمر و معاویه که عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را انتخاب کند و یا جزء شورا قرار دهد و گفت: عبدالله در تدبیر منزل خودش عاجز است، ولی معاویه علی رغم عقیده خودش به عدم لیاقت یزید، زمام کار را به دست او سپرد.
این است که امام (علیه السلام) می فرماید: و علی الاسلام السلام اذ قد بیلت الأمة براع مثل یزید(191). اما می بینیم حکومت، به شدت تقاضای بیعت می کرد، زیرا می دانست که عدم بیعت امام حسین (علیه السلام)، یعنی معترض بودن به حکومت و خلاف یزید(192). نکته قابل توجه این است که زمان امام یگانه شخصیت لایق و وارث خلافت و دارای مقام معنوی امامت بود. البته این امر به تنهایی وظیفه ای برای امام ایجاد نمی کند. اگر مردم اصلحیت را تشخیص دادند و بیعت کردند، او هم قبول می کند، اما مادامی که مردم آمادگی ندارند و اوضاع بر طبق مصالح مسلمین می گردد وظیفه امام مخالف نیست، بلکه همکاری است، مانند حضرت علی (علیه السلام).
عامل بیعت، نسبت به مسأله دعوت کوفیان، ارزش بیشتری به نهضت حسینی می دهد، زیرا در روزهای اول که هنوز کسی اعلام یاری نکرده تقاضای بیعت از سوی یک حکومت جبار مطرح می شود. معاویه با وجود تظاهر سیاسی باز جو رعب آوری ایجاد کرده بود. در چنان شرایطی سختی به جانشین بی منطق و کوتاه بین معاویه که حتی رعایت ملاحظه سیاسی را هم نمی کرد، نه گفتن، کار بسیار دشواری بود. در این جا می بینیم که امام به تنهایی در مقابل تقاضای نامشروع یک حکومت جبار ایستاده است. بدون این که حتی ده درصد احتمال موفقیت باشد. علت جواب رد امام (علیه السلام) این است که تاریخ سرافراز باشد و تاریخ نگوید: حسین به زور و جبر بیعت کرد. آنهایی که بیعت را به جبر می گیرند، تاریخ را هم به زور پول می سازند، همان گونه که ساختند(193).
عامل دوم مسأله دعوت و نامه نگاری مردم کوفه است. بر خلاف مشهور، دعوت اهل کوفه عامل اصلی قیام امام حسین (علیه السلام) نبود، زیرا امام در آخر ماه رجب (اوایل حکومت یزید) برای امتناع از بیعت از مدینه به مکه حرکت می کند و مدتی در مکه علیه یزید تبلیغ می نماید و بعد از حدود دو ماه تازه نامه های مردم کوفه به مکه می رسد. نامه های مردم کوفه اصلاً به مدینه؛ نیامد؛ در حالی که امام، نهضت خود را از مدینه شروع کرده است. بنابراین، این عامل، عامل اصلی نهضت نبود و حدأکثر تأثیرش این بوده که ظاهراً فرصت مناسبی برای امام ایجاد می کرد، زیرا کوفه مرکز ارتش اسلام بود و پایگاه قرار دادن آن جا امام (علیه السلام) مجبور نبود مکه یا مدینه یا کوهستانهای یمن را مقر خود سازد و بدین ترتیب قیام وی در خود عراق شکل می گرفت؛ به همین علت می بینیم سیدالشهدا (علیه السلام) هنگام مواجهه با لشکر حر می فرماید: اگر نمی خواهید، بر می گردم نه این که دست از حرف خود برداشته، سکوت کنم، بلکه مقر دیگری برای خود انتخاب می کنم. البته ابا عبدالله (علیه السلام) مسلماً مکه را به عنوان مقر انتخاب نمی کرد، زیرا ایام حج نزدیک بود و احتمال شهادت ایشان توسط مأمورین وجود داشت. از طرفی بر وقوع این حادثه در مکه چند ضرر مترتب بود: یکی هتک حرمت خانه خدا و مسجد الحرام و همچنین هتک حرمت فرزند پیامبر و هدر رفتن خون وی. ارزشی که این عامل به نهضت حسینی می دهد، بسیار ساده و عادی است - البته ساده در سطح عمل امام؛ نه در سطح کارهای ما - زیرا به موجب آن یک منطقه نیرومند اعلام آمادگی کرده و به هر حال سی - چهل درصد احتمال موفقیت هست. در چنین شرایطی بسیاری از افراد عادی نیز جواب مثبت می دهند(194).
عامل سوم، مسأله امر به معروف و نهی از منکر است. امام حسین (علیه السلام) در وصیت نامه خود به محمد حنفیه تصریح می فرماید که انی ما خرجت اشراً و لا بطراًو لا مفسداً و لا ظالماً، انما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدی ارید أن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب (علیه السلام)(195).
امام (علیه السلام) در این جا اصلاً سخنی از دعوت اهل کوفه و یا امتناع خود از بیعت به میان نمی آورد و معنای کلام آن حضرت این است که اگر از من بیعت هم نخواهند و دعوتی هم در کار نباشد باز قیام خواهم کرد(196).
عامل امر به معروف و نهی از منکر، ارزش بسیار بیشتری به نهضت حسینی می دهد و به موجب همین عامل است که این نهضت، شایستگی زنده ماندن پیدا کرده است، زیرا نه متکی به دعوت دیگران است و نه متکی به تقاضای بیعت؛ یعنی به هر حال باید قیام کرد. اگر فقط عامل دوم؛ یعنی تقاضای بیعت اصالت داشت، در آن صورت اگر تقاضایی نبود، قیامی هم شکل نمی گرفت. عامل اول؛ یعنی دعوت مردم کوفه نیز زمینه پیروزی را ظاهراً تا حدی فراهم کرده بود، اما اگر تنها عامل قیام امام (علیه السلام) مطرح بود تاریخ، چنین قضاوت می کرد که در صورت عدم دعوت کوفیان، امام حسین (علیه السلام) نیز برای این نهضت حرکت نمی کرد، اما به موجب عامل سوم، حسین (علیه السلام) یک مرد معترض و انقلابی است و انگیزه ای دیگر برای نهضت او لازم نیست، زیرا می گوید: چون فساد همه جا را گرفته باید قیام کرد.
درباره اصل امر به معروف و نهی از منکر، حتی اگر فقط به قرآن رجوع کنیم و همه احادیث را کنار بگذاریم، می بینیم چقدر در اسلام بر آن تاکید شده به صورتی که قرآن، بدبختی ملل گذشته را به ترک امر به معروف و نهی از منکر اسناد می دهد و علت بهتر و برتر بودن مسلمانان نسبت به سایر امام را رعایت این اصل می شمرد. کنتم خیر أمة أخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر(197) بنابر این اگر امتی این اصل را ترک کرد، امت خوبی نخواهد بود و نمی تواند به اسلامش افتخار کند، و زیرا اسلام واقعی نیست(198).
اهمیت مسأله امر به معروف و نهی از منکر از نظر ارتباط به مسأله قضا و قدر نیز قابل توجه می باشد. بعضی از مستشرقین اروپایی اسلام را متهم می کنند که دین قضا و قدری است و هیچ اراده ای برای انسان قائل نیست؛ در حالی که اسلام نه تنها شخص را مسئول کار خودش معرفی می کند انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفورا(199)، بلکه فرد را از نظر اجتماع هم مسئوول و متعهد می داند (وجوب امر به معروف و نهی از منکر) و نه تنها چنان قضا و قدری را قبول ندارد، بلکه مسؤولیت را صریحاً بر عهده خود مردم گذاشته ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم(200) قابل توجه این که قرآن کریم می فرماید: یغروا و نه یغیر ما بأنفسهم(201) یعنی خود مردم باید اقدام کنند و اگر همین طوری اوضاع عوض شود و یا دیگران برای آنها کاری بکنند، باز تحول اساسی رخ نمی دهد. پس این انتظار که دیگران بیایند، وضع ما را سرو سامان دهند یا خدا خودش کارها را درست کند، توقع غلطی است، زیرا اگر چنین بود حسین (علیه السلام) می نشست تا خدا همه چیز را اصلاح کند. اما او خواست این آیه را به مسلمانان بفهماند که خود ما باید دست به کار شویم. اما چه باید کرد؟ کارهای ساده را که همه بلد هستیم و اسلام که همیشه با این وظایف پیش پا افتاده اداره نمی شود. موقعی هم می رسد که باید مثل حسین (علیه السلام) قیام کرد و همه عزیزان و فرزندان خود را قربانی نمود و اهل بیت خویش را به اسارت فرستاد(202).