فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

نهضت حسینی، عامل شخصیت یافتن جامعه اسلامی

در حالت فردی، بعضی اعمال، قلب انسان را مکدر می کند و بعضی دیگر به قلب، صفا و جلا می دهد. این حالت عیناً در اجتماع هم هست. بعضی پدیده های اجتماعی، روح اجتماع را تاریک می کند و ترس و رعب، در جامعه به وجود می آورد و یک سلسله امور و پدیده های اجتماعی هم هست که به اجتماع صفا می دهد؛ جرأت و شهامت می دهد و احساس بردگی را از او می گیرد. چه بسیار خونها در محیطهایی ریخته می شود که اثرش مرعوبیت مردم است، اما مرگ و شهادتهایی هست که به دنبال خود روشنایی و صفا برای اجتماع می آورد. اگر شهادت امام حسین (علیه السلام) صرفاً یک مصیبت یا واقعه نفله شدن یک شخصیت می بود، هرگز چنین آثاری نداشت، اما چون نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامی و الهی بود، آثار موجود را به دنبال آورده است. این اثر از آن جهت است که او با حرکت و قیامش روح مردم را زنده کرد، ترس را ریخت و احساس عبودیت و بردگی را زایل نمود و در یک کلام، به جامعه شخصیت داد.
بزرگترین سرمایه قیام و حرکت و جامعه این است که در خودش احساس شخصیت کند و نسبت به سایر جوامع، بی نیازی بورزد و برای خود فلسفه زندگی مستقلی داشته، بدان مباهات کند. این احساس، غیر از آن خودی است که نفس پرستی نام دارد. اگر این نقش از دست برود و جامعه احساس نکند که فلسفه مستقل اتکایی دارد، همه چیزش را از دست می دهد و دیگر نمی تواند فکر کند و بدین علت هر موضوعی را فقط به خاطر این که مد است، می پذیرد. ولی اگر آن احساس شخصیت را داشته باشد، همه چیزش را هم که بگیرند، باز پابرجاست. یگانه نیرویی که مانع جذب ملتی در ملتی یا فردی در فردی دیگر می شود، همین احساس شخصیت است به تعبیر قرآن، پیامبر (ص) با آوردن اسلام مردم را زنده کرد، به آنها ایمانی عطا نمود که آن ایمان، به آنها شخصیت داد و همین شد که در درون آن عرب جاهل غارتگر، این احساس پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و اطاعت غیر خدا نجات دهم و هیچ اهمیتی نمی داد که گذشته خودش چگونه بوده. این را می گویند شخصیت دادن. اما می بینیم امویان کاری کردند که شخصیت اسلامی در مسلمین بمیرد. کوفه مرکز ارتش اسلام بود و اگر امام حسین (علیه السلام) با آن همه نامه و تقاضا نمی رفت، امروز همه می گفتند: چرا امام به آن جا نرفت؟ اما می بینیم وقتی عبیدالله به کوفه آمد، از هیجده هزار بیعت کننده با مسلم، حتی یک نفر هم نمی ماند. چرا؟ چون زیاد بن ابیه سالها در کوفه حکومت کرده بود و به قدری جنایت کرده بود که تا نام پسرش آمد، ههه فرار کردند. بی شک امام حسین (علیه السلام) را همان کوفیان که در ظاهر شیعه علی (علیه السلام) بودند کشتند. چون معاویه شخصیت آنها را له کرده بود. اما همین کوفه، سال بعد از واقعه عاشورا شاهد انقلاب توابین بود. این هیجان و تحرکت را کسی جز حسین (علیه السلام) ایجاد نکرد. شخصیت دادن به یک ملت به این است که به آنها عشق و ایده آل داده شود، یا عشق و ایده آلهایشان را به یادشان آورد. سید الشهدا (علیه السلام) به مردم، درس غیرت و تحمل داد و این چنین یک عده ترسو را به مردمی شجاع، مبدل ساخت. ملتی شخصیت دارد که استغنا داشته باشد و امام با عمل خویش در شب عاشورا که فرمود: من بیعتم را از همه برداشتم؛ یعنی محتاج هیچ کدام از شما نیستم، این را به آنها فهماند.
من مخالف مرثیه نیستم، اما سخن در این است که مرثیه باید به شکلی باشد که در عین حال آن حس حماسی و قهرمانی حسین (علیه السلام) را در وجود ما تحریک و احیا کند. او یک الگوی بزرگ اسلام است و باید برای ما نیز الگوی. امر به معروف و نهی از منکر و اقامه نماز و احیای اسلام باشد. حال جواب این سؤال روشن می شود که عده ای می پرسند: یعنی چه جانبازی حسین (علیه السلام) اسلام را دوباره زنده کرد و آن حضرت درخت اسلام را با ریختن خون خود آبیاری نمود. چه رابطه ای میان شهادت وی و زنده شدن اصول و فروع دین وجود دارد؟
در حماسیه و نهضت حسینی، کسی که بیش از همه این درس را آموخت و حسین (علیه السلام) را الگوی قهرمانی و صفات عالی انسان قرار داد، حضرت زینب (علیها السلام) بود. زینب با عظمتی که در دامن زهرا (علیها السلام) و از تربیت علی (علیه السلام) یافته بود، اما در عین حال، شخصیت آن حضرت قبل از کربلا و بعد از کربلا متفاوت است. او در شب عاشورا، حتی یکی دو بار نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد. اما عصر عاشوا با دیدن روحیه امام و دستور العمل های ایشان، زینبی شد که عصر عاشورا با دیدن روحیه امام و دستورالعملهای ایشان، زینبی شد که دیگر احدی، کوچکترین شخصیتی در مقابل او نداشت. در مقابل یزید مجبور به عقب نشینی شد و همه تقصیرات را به گردن عبیدالله بن زیاد انداخت. حماسه حسین (علیه السلام) این چنین آدم می سازد(183).

بخض دوم: ماهیت قیام امام حسین

یک شی ء را اگر بخواهیم بشناسیم، یا به علل فاعلی آن می شناسیم، یا با علل غایی به علل مادی (اجزاء و عناصر تشکیل دهنده) و یا به علت صورت آن. اگر یک نهضت را هم بخواهیم بشناسیم و ماهیتش را به دست آوریم، ابتدا باید عللی را که به این نهضت، منتهی شده است بشناسیم. از طرفی تا علل غایی را نشناسیم، ماهیت این نهضت، منتهی شده است بشناسیم. از طرفی تا علل غایی را نشناسیم، ماهیت این نهضت را نمی توانیم درک کنیم. کلاً چهار مطلب را باید در مورد هر نهضتی بررسی کنیم. اولاً علل و موجباتی که به این نهضت منتهی شده است چیست؟ ثانیاً آیا آن نهضت، هدف دارد یا خیر، و اگر هدف دارد هدفش چیست؟ ثالثاً عناصر و محتوای آن نهضت را بشناسیم که در این نهضت چه کارهایی صورت گرفته است؟ و رابعاً ببینیم این عملیاتی که صورت گرفته است مجموعاً چه شکلی پیدا کرده است.
یکی از مسائلی که در مورد یک نهضت، مطرح است این است که آیا این قیام و نهضت از نوع یک انفجار بوده؛ یعنی یک عمل تا ناآگاهانه و حساب نشده، یا قیام و نهضتی آگاهانه و از روی بصیرت بوده؟ یکی از تفاوتهای اسلام با مکاتب مادی امروز این است که آنها، روی اصول خاص دیالکتیکی، می گویند: تضادها را تشدید کنید و شکافها را عمیقتر کنید تا جامعه را به انقلاب به معنی انفجار (نه انقلاب آگاهانه) بکشانید. اما اسلام این را قبول ندارد. انقلاب مطلوب در اسلام، صد در صد آگاهانه و از روی تصمیم و انتخاب است. با توجه به گفته های امام حسین (علیه السلام) می بینیم که قیام او یک انقلاب آگاهانه است و حتی در مورد تک تک افراد، اجازه نمی دهد که قیام و مبارزه آنها حالت انفجاری داشته باشد و گرنه چرا در هر فرصتی می خواهد آنها را مرخص کند؟ رهبری که می خواهد از نارضایتی مردم استفاده کند یا آنها را در برپایی یک نهضت مجبور نماید، همواره از تکلیف شرعی سخن می گوید، البته در حادثه عاشورا تکلیف شرعی هم بود، و امام آن را متذکر شد، ولی امام می خواست انجام این تکلیف، از روی آزادی و انتخاب باشد نه از روی اجبار. به آنها فرمود: که از جانب دشمن در تاریکی شب، خطری متوجه شما نیست، من هم بیعت خود را از شما برداشتم، هر که می خواهد برود اما آنها ماندند و مبارزه کردند و شهید شدند و این قیام آگاهانه و اختیاری است که به شهدای عاشورا ارزش می دهد.
از طرفی یک انقلاب آگاهانه می تواند ماهیتهای مختلف داشته باشد و چون می بینیم در نهضت عاشورا عوامل مختلفی مؤثر بوده است، سبب شده است که این نهضت، یک نهضت چند ماهیتی باشد؛ نه یک ماهیتی. یک پدیده مادی فقط یک ماهیت دارد، اما انسان به تبع، پدیده های اجتماعی می توانند چند ماهیتی باشند. یک نهضت می تواند ماهیت تهاجمی و یا حالت عکس العملی داشته باشد و عکس العمل نهضت می تواند عکس العملی مثبت در برابر یک جریان باشد، یا عکس العملی منفی در برابر جریانی دیگر.
تمام ماهیتهای فوق در نهضت عاشورا متجلی شده است: یک عامل مؤثر در پیدایش این نهضت، تقاضای بیعت برای یزید است. در برابر تقاضای بیعت، این نهضت یک عکس العمل منفی است. در این جا عمل امام حسین (علیه السلام) از سنخ تقواست؛ یعنی پرهیز از بیعتی که موجب لذت می شود.
عامل مؤثر دیگر، دعوت مردم کوفه است. در برابر دعوت کوفیان، این نهضت یک عکس العمل مثبت است، زیرا که حجت بر امام تمام شده است. ماهیت عمل حضرت، ماهیت تعاون است. این جا دیگر عکس العمل امام نباید ماهیت منفی داشته باشد و به قول ابن عباس به کوه ها پناه ببرد. امام می دانست که آنها مردمی سست عنصر و مرعوبند، ولی در عین حال جواب تاریخ را چه دهد؟ در آن صورت، حتی خود ما اشکال می کردیم که چرا وقتی یکی از مراکز لشکر اسلام که محل استقرار خلافت علی (علیه السلام) بود از امام دعوت کرد، او نپذیرفت. در میان این دو عامل، مسأله امتناع از بیعت بر مسأله اجابت کوفیان تقدم دارد؛ یعنی حتی قبل از این که کوفیان از وی دعوت کنند، امام (علیه السلام) فرموده بود که من بیعت نمی کنم، حتی اگر در همه روی زمین پناهگاهی برای من باقی نماند.
جدای از دو مسأله فوق، این نهضت یک ماهیت تهاجمی هم دارد و آن به خاطر امر به معروف و نهی از منکر است. در عامل اول امام فقط مدافع است. بر اساس این عامل، تنها وظیفه امام، بیعت نکردن است؛ یعنی اگر به کوهستانها هم می گریخت، عمل به وظیفه کرده بود. در عامل دوم چون از امام دعوت شده است، وظیفه دارد به سوی کوفه برود، اما از آنجا که آنها حرفشان را پس گرفتند، دیگر وظیفه ای ندارد و می تواند برگردد و بجای دیگری برود(184). اما در عامل سوم، امام مهاجم است؛ یعنی به هر حال قیام می کند و خطبه های حضرت نیز نشان دهنده تأکید امام بر این مطلب است. مسأله امر به معروف و نهی از منکر، منطق حسین (علیه السلام) را منطق شهید کرد. اصولاً منطق امام، منطق ایثار و عقیده و شهادت در راه عقیده بود، نه منطق نیرنگ و کینه و نه منطق معامله و همکاری سودجویانه، آن گونه که منطق عده ای، مانند ابن عباس بود.
منطق شهید، یعنی منطق کسی که برای جامعه خودش پیامی دارد و این پیام را جز با خون، با چیز دیگری نمی خواهد بنویسد. خیلی ها پیام خود را روی سنگها نوشتند و پیامشان از آن سنگ نوشته ها تجاوز نکرد، ولی امام حسین (علیه السلام) پیام خونین خود را روی صفحه لرزان هوا ثبت کرد، ولی چون توأم با خون و رنگ قرمز بود، در دلها حک شد، آن چنان که دیگر محو شدنی نیست. نیست. اساساً امام (علیه السلام) از روزی که از مدینه حرکت می کرد، مهاجم بود. همان موقع در وصیت نامه اش به محمد بن حنفیه می نویسد: این ما خرجت أشراً و را بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدی أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر(185). در این نامه نه نامی از بیعت خواستن است، نه نامی از دعوت مردم کوفه، و با این حال، بحث قیام، آن هم قیام، آن هم قیام اصلاح طلبی، مطرح شده است.
در این منطق، امام حسین (علیه السلام) کارهایی کرده که جز با منطق شهید، با منطق دیگری قابل توجیه نیست، زیرا در منطق دفاع، باید مثلاً هنگامی که شب عاشورا بیعت را بر می دارد و یارانش نمی روند، آنها را مجبور به رفتن کند و بگوید: شرعاً جایز نیست که شما این جا کشته شوید؛ در حالی که پس از اعلام آمادگی آنها، برای ایشان دعای خیر می کند، و حتی در همان شب عاشورا حبیب بن مظاهر اسدی را می فرستد تا از بنی اسد چند نفر دیگر را بیاورد. مگر اضافه شدن چند نفر دیگر در برابر لشکر چندین هزار نفری چه سودی دارد؟
پاسخ این است که در منطق شهید و انقلابی هر چه که این موج، بیشتر وسعت و گسترش یابد و هر چه خون بیشتری ریخته شود بهتر است(186).

بخش سوم: تحلیل واقعه عاشورا

حوادث بزرگ، مثل شخصیتهای بزرگ، در زمان خود قابل ارزیابی نیست بای زمان زیادی بر آنها بگذرد تا حقیقت آنها روشن شود. در مورد بعضی حوادث باید هزار سال بگذرد تا ماهیت آنها آن چنان که هست، شناخته شود و حادثه عاشورا این گونه است.
امام حسین (علیه السلام) در وصیت نامه خود بعد از این که برخی اتهامات را از خود رد می کند: انی ما خرجت اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و تاکید می کند که هدفی جز اصلاح امور و امر به معروف و نهی از منکر ندارم: انما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدی أرید أن آمر بالمعروف و أنی عن المنکر جمله ای اضافه می کند که در نگاه ظاهری زاید به نظر می رسد، می فرماید: و أسیر بسیرة جدی و أبی. ممکن است کسی بگوید: همان گفتن امر به معروف و نهی از منکر کافی بود مگر سیره جد و پدرش غیر از این بود؟ جواب این است که اتفاقاً بله، اگر نگاهی به تاریخ بیندازیم، نظیر این قول را در شورای شش نفره عمر مشاهده می کنیم که حضرت علی (علیه السلام) در جواب عبدالرحمان بن عوف گفت: حاضر قبول کنم که به کتاب الله و سنت رسول الله و روشی که خودم انتخاب می کنم، عمل می کنم، اما عثمان گفت: به کتاب و سنت و سیره دو خلیفه اول عمل می کنم و به این ترتیب، عثمان خلیفه شد؛ اگر چه به هیچ کدام عمل نکرد. شاید بگوییم: علی (علیه السلام) نباید می گفت: روش خودم، باید می گفت: ما غیر از کتاب خدا و سنت رسول، چیز دیگری نداریم. شک نیست که کتا و سنت، قانون اسلام است و رهبر یک ملت، باید ملزم به رعایت آن باشد، ولی کتاب و سنت، فقط قانون است و طرز اجرا و پیاده کردن می خواهد. روش اجرا بر اساس کتاب و سنت را سیره می گویند، پس غیر از کتاب و سنت چیز سومی هم بود که مسأله رهبری است. رهبر کسی است که مردم با به دنبال خودش حرکت می دهد و خدای برای حکومت و اداره امت، یک سلسله اختیارات به رهبر داده است، زیرا اجرا و پیاده کردن قانون در شرایط مختلف کار هر کس نیست. اگر علی (علیه السلام) روش شیخین را می پذیرفت، باید همچنان متعه را حرام می دانست و تقسیم بالسویه بیت المال را کنار می گذاشت و سایر بدعتهای آن را می پذیرفت. پس مسأله روش رهبری با کتاب و سنت فرق دارد.
حال معنی و أسیر بسیرة جدی و أبی روشن می شود. در آن زمان، غیر از امر به معروف و نهی از منکر مسأله دیگری وجود داشت و آن این که پنجاه سال از رحلت پیامبر (ص) می گذشت و غیر از دوره حکومت علی (علیه السلام) در دوران دیگر خلفا و حکام، سیره پیامبر (ص) تغییر کرده بود و امام حسین (علیه السلام) می خواست سیره پیامبر (ص) زنده شود، نه سیره کس دیگری. این قضیه مانند نماز عید خواندن امام رضاست که مأمون و خلفای سابق هم به کتاب و سنت عمل می کردند، اما نه به سیره پیامبر (ص) زنده شود، نه سیره کس دیگری. این قضیه مانند نماز عید خواندن امام رضاست که مأمون و خلفای سابق هم به کتاب و سنت عمل می کردند، اما نه به سیره پیامبر (ص)، در حالی که امام رضا (علیه السلام) چنین کرد. حالا در چنین شرایطی یزید که متجاهر به فسق است می گوید: من خلیفه پیامبر هستم و می خواهم مجری احکام اسلام باشم.
یکی از بزرگترین آثار قیام حسینی این بود که قیام علیه خلفا را از قیام علیه اسلام تفکیک کرد. این امام حسین (علیه السلام) بود که حساب اسلام را از حساب متصدیان امر جدا کرد و راه قیام علیه دستگاه حاکم را از نظر اسلامی باز کرد و قیام آن حضرت نمونه و سرمشق دیگران قرار گرفت. به این ترتیب نقش خلفا به عنوان حامیان اسلام باطل شد و اسلام در طرف مخالف دستگاه حاکم قرار گرفت.
در آن زمان وسایل ارتباطی که نبود، امام حسین تا زنده بود می گفت: و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الأمة براع مثل یزید(187) ولی کسی حقیقت این سخنان را نمی فهمد اما وقتی شهید شد، شهادتش مردم را تکان داد و سبب آن قیامها شد(188).