فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

سلوک و عبادت

پرستش خدا و ترک پرستش هر موجود دیگر، از اصول تعلیمات پیامبران الهی بوده است و تعلیمات هیچ پیامبر از عبادت خالی نیست. در اسلام نیز عبادت، سرلوحه همه تعلیمات است. البته در اسلام عبادت به صورت یک سلسله تعلمیات جدا از زندگی که صرفاً به دنیای دیگر تعلق داشته باشد نیست؛ یعنی حتی عبادتهای فردی نیز آن چنان شکل گرفته که متضمن انجام پاره ای وظایف زندگی است؛ مثلاً نماز که مظهر کامل اظهار عبودیت است حتی در حالت فردی خود نیز با پاره ای از وظایف اخلاقی و اجتماعی همچون نظافت، احترام به حقوق دیگران، وقت شناسی، ضبط احساسات، و... همراه است؛ از سوی دیگر هر یک از امور عادی زندگی نیز اگر با انگیزه خدایی انجام شود، عبادت محسوب می گردد.
هر عبادتی، پیکری دارد و روحی، پیکر عبادت همان ظاهر عبادت است، ولی روح عبادت کاملاً وابسته است به مفهومی که عابد از عبادت دارد، زیرا تلقی انسانها از عبادت یکسان نیست.
از نظر بعضی افراد، عبادت نوعی معامله و کار کردن و مزد گرفتن است و فایده آن همچون فایده کار برای کارگر، در مزدی که از کارفرما و معبود می گیرد، خلاصه می شود، و اگر مزدی نباشد، باید نیرویش را هدر رفته دانست. این تلقی عامیانه و جاهلانه از عبادت را معراج انسان و تعالی روح و روان و مجالی برای اظهار شیفتگی و عشق انسان به موجود کامل مطلق می داند و تلقی نهج البلاغه نیز، تلقی عارفانه، بلکه الهام بخش این نوع تلقی از عبادت در جهان اسلام بوده است.
علی (علیه السلام) در عبادت، مردم را سه دسته می داند: تجارت پیشگان، که خدا را به انگیزه و پاداش می پرستند؛ برده صفتان، که او را از ترس عذاب می پرستند؛ و آزادگان که برای سپاس گزاری او را می پرستند؛ و خود از دسته سوم است، لذا همواره از زبان آنان سخن می گوید؛ گاه می فرماید: حتی اگر خدا کیفری برای نافرمانی معین نکرده بود سپاسگزاری ایجاب می کرد که از فرمانش تمرد نشود(103) و گاه خطاب به خداوند عرض می کند: من تو را از بیم کیفر یا به طمع بهشت پرستش نکردم، بلکه چون تو را لایق پرستش یافته ام، پرستش کردم(104) آن حضرت ریشه همه آثار معنوی، اخلاقی و اجتماعی عبادت را، یاد حق و از یاد بردن غیر او می داند و یاد حق را روح عبادت شمرده، می فرماید که این ذکر خداست که دل را جلا و صفا می دهد و آن را آماده تجلیات الهی می کند.
علی (علیه السلام) ضمن بیانات خود، نشان می دهد که برای اهل معنا در پرتو چنین عباداتی، چه حالات و مقامات و کرامتهایی رخ می دهد. عبادت، تنها یک سلسله اعمال خشک و بی روح بدنی نیست. عبادت واقعی نوعی خروج از دنیای مادی و قدم نهادن در دنیای دیگر است؛ دنیایی پر از جوشش و جنبش و واردات قلبی و لذتهای خاص به خود. در نهج البلاغه سعی شده آن دنیا و حالات اهل آن ترسیم شود: اهل آن دنیا شب و روز ندارند، زیرا همه روشنایی است؛ و کسی که در آنجا پا نهد، دیگر اهمیتی به سختیهای دنیوی نمی دهد. در نهج البلاغه خوف و خشیتها، شوق و لذتها، سوز و گدازها، آه و ناله ها و تلاوت قرآنهای اهل عبادت ترسیم می شود و عنایات قبلی که در پرتو عبادت نصیبشان می شود بیان می گردد. گاهی تأثیر عبادت از نظر گناه زدایی و محور آثار تیره گناهان مورد بحث قرار می گیرد و گاهی به اثر عبادت در درمان برخی از بیماریهای اخلاقی و عقده های روانی اشاره می شود گاه ذکری از لذت های خالص و بی شائبه عباد واقعی به میان می آید. در آن جا سخن از زندگی و نشاط معنوی است، خسن از طمأنینه و آرامش است که نصیب قلب ناآرام بشر می شود. اهل آن جا بر خلاف اهل این جا، برای مردن دل خویش، اهمیت بیشتری قائلند تا مردن تن، و اگر اجل مقدری نبود، روحشان تاب ماندن در این جا نمی آورد. خود را برای خدا خالص کرده اند و خدا نیز آنها را به لطف خود مخصوص کرده، لذا علوم اشراقی چنان بر قلبشان هجوم می آورد که روح یقین را لمس می کنند و سختیهای اهل تنعم را آسان می یابند و چنان با خدا انسان گرفته اند که دیگر از تنهایی و هیچ سختی دیگری نمی هراسند.
در خطبه 148 اشاره ای به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه دارد و در آخر از عباد آخرالزمان که شجاعت، حکمت و عبادت توأماً در آنان گرد آمده چنین یاد می کند: سپس گروهی صیقل داده می شوند و مانند پیکان در دست آهنگر، تیز و بران می گردند، به وسیله قرآن پرده از دیده هایشان برداشته می شود و توضیح معانی قرآن در گوشهای آنان القا می گردد، جامهای زیبای حکمت را هر صبح و شام می نوشند و سرخوش باده معرفت می گردند(105).

حکومت و عدالت

در اسلام برقراری عدالت به عنوان هدف اصلی بعثت انبیاء معرفی شده و این نشانگر اهتمام شدید اسلام، بر خلاف سایر ادیان، به مسائل اجتماعی است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز معتقد به لزوم وجود یک حکومت مقتدر برای جامعه می باشد و در مقابل خوارج که می گفتند: بشر حق حکومت ندارد و حکومت منحصراً از آن خداست، می فرمود: بله وضع قانون با خداست، اما اجرای قانون به وسیله بشر است و لذا جامعه نیاز به حکومت دارد. در سایه حکومت است که مؤمن برای خدا کار می کند و کافر بهره دنیای خود را می برد و کارها به پایان خود می رسد.
از نظر ایشان، حکومت اگر به عنوان مقام دنیوی و برای اشباع حس جاه طلبی هدف و ایده آل باشد، پشیزی نمی ارزد، اما اگر برای اجرای عدالت و احقاق حقوق مردم باشد فوق العاده مقدس است. در دوران خلافت علی (علیه السلام)، روزی حضرت در حالی که با دست خود کفش کهنه خویش را پینه می زد، از این عباس پرسید: قیمت این کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: هیچ، امام فرمود: ارزش همین کفش کهنه در نظر من از حکومت و امارت بر شما بیشتر است، مگر آن که به وسیله آن عدالتی را اجرا کنم یا حقی را به صاحب حقی برسانم و باطلی را از میان بردارم(106).
حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: حقوق همواره طرفینی و متقابل است و هر حقی وقتی الزام آور می شود که دیگری هم وظیفه خود را در مورد حقوقی که بر عهده دارد، انجام دهد، از جمله حقوق الهی حقوقی است هک برای مردم بر مردم قرار داده است و آنها را چنین وضع کرده که هر حقی در برابر حقی دیگر قرار می گیرد و از بزرگترین این حقوق متقابل، حق حکومت بر مردم و حق مردم بر حکومت است که رعایت آن موجب انتظام روابط مردم و عزت دین آنها می شود و مردم هرگز روی صلاح و شایستگی نخواهند دید، مگر حکومتشان صالح باشد و حکومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد، مگر توده ملت استوار و با استقامت شوند. هرگاه حکومت و توده ملت حقوق یکدیگر را ادا کنند، آنگاه حق در اجتماع محترم و حاکم خواه شد و آن وقت است که ارکان دین به پا می شود و آن وقت است که نشانه ها و علایم عدل بدون هیچ گونه انحرافی ظاهر خواهد شد و سنتها در مجرای خود قرار خواهد گرفت و محیط زمانه محبوب و دوست داشتنی شده، دشمن از طمع بستن به چنین اجتماع محکم و استواری مأیوس خواهد شد(107)...
هر معلمی معلومات تازه ای به شاگردان خود می دهد، اما تنها بعضی از معلمان و مکتبها هستند که علاوه بر تعالیم جدید، منطق تازه ای به شاگردان و پیروان خود عرضه می کنند ونحوه تفکر آنان را تغییر می دهند. اسلام این چنین بود و طرز تفکرها را عوض کرد؛ یعنی ارزشهایی را بالا برد و ارزشهایی را پایین آورد؛ ارزشهایی که مثل تقوا در حد صفر بود، در درجه اعلا قرار داد و ارزشهای خیلی بالا، از قبیل خود و نژاد و غیر آن را پایین آورده، تا سر حد صفر رساند. عدالت یکی از آن مسائلی است که به وسیله اسلام دوباره زنده شد و ارزش فوق العاده ای یافت. هر کس در مقایسه دو خصیصه انسانی جود و عدالت، جود و بخشندگی را بالاتر از عدالت می داند، زیرا عدالت رعایت و تجاوز نکردن به حقوق دیگران و جود، نثار و ایثار حقوق مسلم خود به دیگران است و اگر تنها با معیارهای فردی اخلاق مقایسه کنیم، جود بیش از عدالت نشانه کمال نفس و بلندی روح انسان است، ولی علی (علیه السلام) بر عکس نظر فوق به دو دلیل عدل را از جود بالاتر و شریف تر می داند: یکی این که عدل، جریان امور را در مجرای طبیعی خود قرار می دهد، ولی جود آنها را از مجرای طبیعی خود خارج می سازد، زیرا در مفهوم عدالت استحقاقهای طبیعی و واقعی لحاظ می شود و به هر کس مطابق لیاقتش داده می شود. دلیل دیگر این که عدالت قانونی عام و شامل است که همه اجتماع را در بر می گیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بگذرند، ولی جود و بخشش حالتی استثنایی و موقف است که قابل تعمیم و نیست.
این گونه تفکر و ریشه این ارزیابی درباره مسائل انسان، نشان دهنده اهمیت و اصالت اجتماع در اسلام است که اصول و مبادی اجتماعی را بر اصول و مبادی اخلاقی مقدم می داند.
از نظر علی (علیه السلام) عدالت است که می تواند تعادل جامعه را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد، و به پیکر اجتماع سلامت و به روح جامعه آرامش دهد، زیرا ظلم راهی است که حتی فرد ستمگر را هم به مقصد نمی رساند و او را راضی و آرام نمی کند، چه رسد به ستمدیدگان و مظلومان. اگر مرز عدالت شکسته شود، دیگر هیچ حدی برای انسان باقی نمی ماند. یعنی عدالت چیزی است که هر کس به عنوان یک حد و مرز می تواند به آن ایمان داشته باشد و به این حدود قانع شود، اما اگر این مرز شکسته شود، بشر به اقتضای طبیعت و شهوت سیری ناپذیر خود، دیگر حدی برای خود نمی شناسد و بیشتر احساس نارضایتی می کند. با این تفکر بود که علی (علیه السلام) در ابتدای خلافت در تقسیم بیت المال سخت گیری می کرد و می فرمود: در زمان خلفای پیشین هم هر چه به ناحق گرفته شده، به بیت المال باز می گرداند. همچنین می فرمود: آن کس که اجرای عدالت بر او تنگ می آید، بداند که جایگاه ظلم و جور تنگتر است.
علی (علیه السلام) عدالت را یک تکلیف و بلکه ناموسی الهی می شمرد و هرگز جایز نمی دانست که مسلمانی تماشاگر صحنه های بی عدالتی باشد. ایشان به دلیل پذیرش خلافت از سوی خود را مبارزه با بی عدالتی اعلام کرد و برای همین بود که هیچ انعطافی در سیاست خود به خرج نمی داد و می فرمود: من آن پیروزی را که به قیمت تبعیض و ستمگری به دست آید نمی خواهم و عدالت را فدای مصلحت نمی کنم(108).
یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد این است که حکومت با چه دیدی به توده مردم می نگرد. آیا آنها را به عنوان برده و مملوک و خود را مالک و صاحب اختیار می داند یا این که آنها را صاحب حق و خود را وکیل و امین آنها می شناسد؟ از شرایط اولیه برای جلب رضایت مردم، اعتراف حکومت به حقوق واقعی آنهاست. و این یکی از حوایج روانی اجتماع است، ممکن است از نظر تأمین حوائج مادی مردم، حکومت های مختلف یکسان عمل کنند، ولی در عین حال از لحاظ تحصیل رضایت عمومی نتیجه یکسانی نگیرند. بدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برآورده می کند و دیگری بر نمی آورد.
در قرون جدید نهضتی ضددینی در اورپا بر پا شد که ریشه آن نارسایی مفاهیم کلیسایی، از نظر حقوق سیاسی بود، ارباب کلیسا و برخی فیلسوفان اروپایی، نوعی پیوند تصنعی میان اعتقاد به خدا و سلب حقوق سیاسی مردم و تثبیت حکومتهای استبدادی، برقرار کردند. در این فلسفه ها مسؤلیت حکمران در مقابل خداوند، موجب سلب مسؤولیت در مقابل مردم و ندادن حقوق آنها فرض شده است و عدالت همان است که حکمران انجام می دهد و ظلم برای او معنایی ندارد. این طرز تفکر، هم در غرب و هم در شرق ریشه ای بسیار قدیمی دارد.
از لحاظ اسلام مسأله درست بر عکس است؛ حقیقت این است که ایمان به خدا از یک سو زیربنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و بدون قبول وجود خدا، نمی توان وجود حقوق ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان؛ حقیقت مستقل از فرضیه ها و قراردادها پذیرفت و از سوی دیگر بهترین ضامن اجرای آن است. منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت این است که همان گونه که حاکم بر مردم حقی دارد، مردم هم همان قدر نسبت به او حق دارند، حضرت تأکید می کند که با او آن گونه که با ستمگران سخن می گویند، صحبت نکنند و القاب پر طنطنه برایش به کار نبرند و اضافه می کنند که نباید شنیدن سخن بر حق حکمران گران باشد، زیرا هر کس که شنیدن حق و عرضه شدن عدالت بر او سنگین آید، عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است(109).
از نظر قرآن کریم، حاکم و سرپرست اجتماع، امین و نگهبان حقوق مردم است، نه مالک و صاحب اختیار آنها، برداشت ائمه خصوصاً امیرالمؤمنین (علیه السلام) همان چیزی است که از قرآن کریم استنباط می شود. علی (علیه السلام) در نامه ای که به یکی از کارگزارانش می نویسد، می فرماید: مبادا بپنداری که حکومتی که به تو سپرده شده شکاری است که به چنگ تو افتاده، بلکه امانتی است که بر گردنت آمده و مافوق تو از تو رعایت و نگهبانی و حفظ حقوق مردم را می خواهد، تو اجازه نداری که به استبداد و دلخواه خود در میان مردم رفتار کنی(110).

اهل بیت و خلافت

پس از بحث کلی درباره حکومت و عدالت، به بحث جزئی آن؛ یعنی اختصاص این مقام به اهل بیت می پردازیم:
مسأله اول این است که علی (علیه السلام) تأکید دارد اهل بیت از معنویت فوق العاده ای برخوردارند که آنها را در سطحی مافوق سطح عادی قرار می دهد و کسی به پای آنها نمی رسد و به وسیله آنهاست که حق به جای خود بر می گردد و باطل ریشه کن شود؛ آنها دین را از روی فهم و بصیرت و برای عمل کردن فراگرفته اند، نه آنکه طوطی وار شنیده و ضبط کرده باشند. هیچ گاه زمین از چنین حجتهای الهی خالی نمی شود. آن حضرت در مورد خود و اهل بیت می فرماید: ما درخت نبود و قرارگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدن های علم و سرچشمه های حکمتیم(111).
مسأله دو این که بر مبنای مذکور، ایشان به اولویت و تقدم و حق اختصاصی اهل بیت می پردازند. در نهج البلاغه درباره این مطلب به سه اصل استدلال شده است: استدلال اول بر مبنای وصیت و نص رسول خداست که در این مورد، هم تصریحاتی در نهج البلاغه آمده است، همچون: و فیهم الوصیة و الوراثة(112) و هم در موارد متعددی حضرت علی (علیه السلام) چنان از حق مسلم سلب شده خود سخن می گوید که جز با مسأله تنصیص حق خلافت برای ایشان به وسیله پیامبر (ص) قابل توجیه نیست و این موارد به قدری زیاد است که ابن ابی الحدید نیز بدین مطلب که از نهج البلاغه بر می آید که علی (علیه السلام) با نص مسلم به خلافت تعیین شده و خلافت، حق مسلم اوست صحه می گذارد و می گوید: این عبارات، قطعی است، منتهی چون مستلزم تکفیر و تفسیق دیگران (ابوبکر و عمر و عثمان) است، باید اینها را تأویل کرد. استدلال دوم، از راه شایستگی و لیاقت خود برای حکومت است و این که جامه خلافت تنها بر اندام وی راست می آید. ایشان با تأکید بر مقام تسلیم و ایمان خود نسبت به پیامبر (ص) و فداکاریهای خود در مواقع مختلف، خاطرنشان می کند که اگر ملاک، لیاقت و برتری باشد، باز هم او بر دیگران مقدم است. استدلال سوم، توجه به مسأله روابط نزدیک نسبی و روحی آن حضرت با پیامبر (ص) است. علی (علیه السلام) به عنوان نوعی جدال منطقی، نظر بر این که دیگران قرابت نسبی را ملاک قرار می دادند، به این نکته تذکر می دهد که اگر ملاک همان قرابت و نسبی باشد که مورد استناد دیگران بود و بدان وسیله، قریش در سقیفه بنی ساعده موفق شد خود را بر انصار مقدم بداند، باز هم خود ایشان از مدعیان خلافت، اولی می باشد(113).
مسأله سوم، درباره موضوع خلافت، مسأله انتقاد از خلفاست که درجه واقع بینی حضرت علی (علیه السلام) را نشان می دهد. در نهج البلاغه، از خلیفه اول و دوم، تنها در خطبه شقشقیه به طور خاص یاد و انتقاد شده و در جای دیگر اگر انتقادی باشد یا حالتی کلی دارد یاجنبه کنایی. این انتقادات، احساساتی و متعصبانه نیست، بلکه تحلیلی و منطقی و مبتنی بر خصوصیات روحی و اخلاقی و متکی بر نقطه های خاص تاریخ زندگی افراد مورد انتقاد می باشد و لذا در مورد همه افراد، یکسان و بخشنامه وار نیست. این انتقادات، گاه کلی و ضمنی است و این در مواردی است که ایشان صریحاً اظهار می کند که حق مسلم را غصب کرده اند و گاه جزئی و مشخص:
درباره ابوبکر دو انتقاد آمده است: اول این که او به خوبی می دانست که من لایق تر از او هستم، پس چرا دست به این اقدام زد؟! و ثانیاً وی که درباره شایستگی خود تردید می کرد و گاه از مردم می خواست که استعفایش را بپذیرند، چرا خلیفه بعد از خود را تعیین کرد؟!
انتقاد از عمر به شکل دیگری است. حضرت علاوه بر این که از او و ابوبکر با این عبارت انتقاد می کند که با هم، به قوت و شدت، پستان را دوشیدند(114)، انتقاداتی نیز به خصوصیات روحی و اخلاقی وی دارد. از جمله این موارد، انتقاد به خشونت و غلظت عمر است که باعث می شد همراهانش به سبب درشتخویی و هیبت او از گفتن حقایق نزدش بیم کنند و مورد دیگر کثرت شتابزدگی وی در رأی دادن و اشتباهات مکرر و سپس معذرت خواهی وی است. ضمناً عباراتی در نهج البلاغه آمده که سخن از مردی است که کجی ها را راست کرده، فتنه ها را می رانده، سنت ها را احیا کرده، و... برخی اینها را در وصف عمر دانسته اند، اما بررسیها محققین نشان داده که این جملات از دختر ابی حثمه بوده و سید رضی در آوردن این جملات به نام سخنان علی (علیه السلام) اشتباه کرده است.
اما در مورد عثمان، بنی امیه را در دستگاه خود راه داده، ظلم و بیدادهای زیادی به وجود آمده بود و علی (علیه السلام) بر حسب وظیفه نمی توانست از زمان عثمان و یا در دوره بعد از او درباره آن فسادها بحث نکند و به سکوت برگزار نماید.
باید توجه داشت که قتل عثمان مولود فتنه هایی بود و باب فتنه هایی دیگر را بر جهان اسلام گشود که قرنها دامنگیر اسلام شد. از یک طرف خویشاوندان عثمان بخصوص معاویه در قتل او به طور مستقیم و غیر مستقیم دست داشتند و از سوی دیگر طرفداران شیعیان علی (علیه السلام) را به دست داشتن در قتل او متهم می کردند و نیز از علی (علیه السلام) می خواستند که یاران خود را به جرم قتل عثمان قصاص کند. از مجموع سخنان علی (علیه السلام) بر می آید که حضرت نمی خواست عثمان در جایگاه خلافت کشته شود بلکه ترجیح می داد که او خود روشش را عوض کند و یا کنار برود و یا انقلابیون او را بر کنار یا حبس کنند تا خلیفه صلاحیت دار بعدی به جرائم او رسیدگی کند.
از موارد انتقاد علی (علیه السلام) بر عثمان که صریحاً در نهج البلاغه آمده است، یکی درباره تبعید ابوذر است که به طور ضمنی، حکومت عثمان را حکومت فساد معرفی می کند و کاملاً حق را به ابوذر معترض و منتقد و انقلابی می دهد و او را تأیید می کند(115). دیگر، عباراتی می باشد همچون عثمان، راه استبداد و مقدم داشتن خود و خویشاوندانش بر امت را در پیش گرفت، که تصریح به خطاهای عثمان است. سوم، راجع به سستی اراده و ضعف نفس وی و پیروی از امیال مروان است(116)، مورد مهم دیگر آن جاست که عثمان با سوء ظنی که به علی (علیه السلام) داشت از ترس شورش مردم و این که علی (علیه السلام) مایه امید آینده انقلابیون بود و گاهی به نام او شعار می دادند، چند بار پیاپی به ایشان گفت که از مدینه خارج شود و با احساس کمبود وساطت خیرخواهانه ایشان میان عثمان و انقلابیون دوباره پیغام می فرستاد که به مدینه بازگردد، که در این جا حضرت فرمود: آن قدر از عثمان دفاع کردم که می ترسم گنهکار باشم(117)، اما از همه انتقادها شدیدتر، عبارت تلخ ایشان در خطبه شقشقیه است که می فرماید: شخص سومی از آن جمع در نتیجه شورا به خلافت برخاست. دو پهلویش از پرخوردی باد کرده، در مسیر انباشتن و خالی کردن شکم بود. به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شتر که علفهای باطراوت بهاری را با احساس خوشی می خورد، مال خدا را با دهان پر می خوردند. سالها بر این گذشت و پایان زندگی سومی هم فرارسید و رشته هایش پنبه شد و کردار او مردم را برانگیخت و پرخوری او را نابود ساخت(118) (119).
مسأله دیگری که درباره خلافت در نهج البلاغه آمده مسأله سکوت و مدارای آن حضرت و فلسفه آن است. مقصود از سکوت، ترک قیام و دست نزدن به شمشیر است و گرنه علی (علیه السلام) از طرح دعوی خود و مطالبه آن و تظلم در هر فرصت مناسب خودداری نکرد و همواره از این سکوت مرارت بار به تلخی یاد می کرد: خار در چشم، و استخوان در گلو صبر کردم(120). این سکوت حساب شده و منطقی بود، نه از روی اضطرار و بیچارگی. ایشان در این باره می فرماید: من مرگ را بیشتر از علاقه طفل به پستان مادر دوست دارم و سکوتم از ترس نیست(121)... و اگر بیم وقوع تفرقه میان مسلمین و بازگشت کفر و تباهی دین نبود، رفتار من با آن طور دیگری بود. علی (علیه السلام) در موارد مختلف تصریح کرده که چون مصلحت اسلام در میان است، با این که شما خود می دانید من از همه بر خلافت شایسته ترم، به خدا سوگند تا وقتی که کار مسلمین رو به راه شد و فقط بر من جور و جفا رود مخالفتی نخواهم کرد(122).
علی (علیه السلام) در کلمات خود به دو موقف خطیر اشاره می کند و رفتار و نحوه تصمیم گیری خود را در این دو مورد، منحصر به فرد می خواند. علی (علیه السلام) در یکی از این دو مورد حساس سکوتی شکوهمند کرده در دیگری قیامی شکوهمندتر، موقف سکوت را شرح دادیم و این که با وجود همه شهامت و غیرت و شجاعتش که هرگز پشت به دشمن نکرده بود و پشت دلاوران، از بیمش می لرزید، فقط به خاطر اسلام سکوت کرد و هر چند می دید که همسر عزیزش مورد اهانت قرار می گیرد، با وجود شدت خشم، به خاطر مصلحت اسلام سکوت می کند.
اما در مورد دوم، قیام شکوهمند و منحصر به فرد علی (علیه السلام) در برابر جاهلان مقدس مآب است، که به آن می بالد و می گوید: احدی غیر از من جرأت قیام در برابر خوارج را نداشت(123) زیرا آنان ظاهری بس مقدس داشتند و تقوای ظاهری و زندگی زاهدانه خوارج طوری بود که هر مؤمن ناقص الایمانی را به تردید وامی داشت، زبانشان همواره به ذکر خدا مشغول بود، اما روح اسلام و فرهنگ اسلامی را نمی شناختند و همه کمبودها را می خواستند با فشار بر روی رکوع و سجود جبران کنند، تنگ نظر، ظاهر پرست، جاهل و جامد بودند و سدی بزرگ در برابر اسلام. علی به عنوان یک افتخار بزرگ می فرماید: این من بودم که خطر بزرگی را که از ناحیه این خشک مقدسان متوجه اسلام شده بود، درک کردم و چشم این فتنه را در آوردم، اگر اینها قوی شوند، چنان اسلام را به جمود و قشری گری و تحجر و ظاهر گرایی خواهند کشانید که دیگر کمر اسلام راست نشود(124)(125).