فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

کتابی شگفت

این مجموعه نفیس و زیبا به نام نهج البلاغه که اکنون در دست ماست و گذشت روزگار مرتباً ارزش آن را بیشتر نمایان کرده، منتخبی از خطابه ها، دعاها، وصایا، نامه ها، و جمله های کوتاه مولای متقیان علی (علیه السلام) است که به وسیله عالم شریف و بزرگوار سید رضی رضوان الله تعالی علیه، در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است. سید رضی به خاطر شیفتگی به ادبیات، بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولا نگریسته و به همین جهت در انتخاب سخنان حضرت، تنها این جنبه را در نظر گرفته است و از این روست که نام مجموعه خویش را در نهج البلاغه نهاده و به همین جهت نیز اهمیتی به ذکر مآخذ و مدارک احادیثی که در نهج البلاغه آمده، نداده است که خوشبختانه در عصرهای متأخر، افرادی در پی گردآوری اسناد و مدارک آن برآمده اند و از همه مشروحتر و جامعتر، کتابی است به نام نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه که توسط آقای محمد باقر محمودی در حال تکوین است(100) و سایر سخنانی را که از علی (علیه السلام) باقی مانده و سید رضی جمع نکرده نیز آورده است(101).
کلمات علی (علیه السلام) از قدیم الایام با دو امتیاز مشخص بوده است: یکی فصاحت و بلاغت زیبایی آن است که با گذشت صدها سال همان لطف و همان لطف و حلاوت خود را حفظ نموده است. کار فصاحت و بلاغت نهج البلاغه تا آنجا بالا گرفته که بزرگان و ناموران ادبیات عرب که هر کدام ضرب المثلی در نویسندگی و گویندگی بوده اند به شأن والای سخن علی (علیه السلام) اعتراف کرده اند، به طوری که مثلاً ابن ابی الحدید که شارح نهج البلاغه و یک عالم سنی و معتزلی است می گوید: بحق سخن علی را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خوانده اند. از سوی دیگر نویسندگان و خطیبان مشهوری مانند عبدالحمید کاتب یا عبدالرحیم بن نباته اعتراف کرده اند که سرمایه آنها در سخنوری، حفظ و استفاده از سخنان علی (علیه السلام) بوده است. تمجید از نهج البلاغه و اعتراف به فصاحت و بلاغت فوق العاده آن در دوران معاصر از سوی ادبا، شعرا و نویسندگان زبردست عرب (کسانی همچون شیخ محمد عبده، علی الجندی، طه حسین، شکیب ارسلان و...) نمونه های فراوان دارد.
امتیاز دیگر سخنان آن حضرت چند جانبه بودن آن است که محدود به زمینه خاصی نمی شود. سخن هر انسانی نماینده روح اوست و چون روح علی (علیه السلام)، محدود به دنیای خاصی نیست و در همه جا حضور دارد و به اصطلاح عرفا انسان کامل و دارای همه مراتب است سخنش نیز به دنیای خاصی محدود نشده و به اصطلاح، چند بعدی است و همواره به این خصلت ستایش شده است. او زمامداری است عادل، و عابدی است شب زنده دار، در محراب عبادت گریان است و در میدان نبرد خندان؛ سربازی است خشن و سرپرستی است مهربان؛ حکیمی است ژرف اندیش، فرمانده ای است لایق؛ او هم معلم است و هم خطیب و هم قاضی و هم مقنی و هم کشاورز و هم نویسنده، او بر همه دنیاهای روحی بشر محیط است و لذا می توان مباحث و ابعاد مختلفی از دیدگاه نهج البلاغه را مورد بررسی قرار داد که ما در این کتاب فقط به موارد زیر می پردازیم: 1 - سلوک و عبادت 2 - حکومت و عدالت، 3 - اهل بیت و خلافت 4 - موعظه و حکمت، 5 - دنیا و دنیا پرستی، 6 - الهیات و ماوراءالطبیعه. البته بدیهی است که همان طور که عنوان کتاب سیری در نهج البلاغه نشان می دهد، این مقالات از حد یک نگاه و سیر اجمالی تجاوز نمی کند و به هیچ وجه ادعا ندارد که این موضوعات را به جامع مورد بررسی قرار داده و به پایان مطلب رسیده است(102).

سلوک و عبادت

پرستش خدا و ترک پرستش هر موجود دیگر، از اصول تعلیمات پیامبران الهی بوده است و تعلیمات هیچ پیامبر از عبادت خالی نیست. در اسلام نیز عبادت، سرلوحه همه تعلیمات است. البته در اسلام عبادت به صورت یک سلسله تعلمیات جدا از زندگی که صرفاً به دنیای دیگر تعلق داشته باشد نیست؛ یعنی حتی عبادتهای فردی نیز آن چنان شکل گرفته که متضمن انجام پاره ای وظایف زندگی است؛ مثلاً نماز که مظهر کامل اظهار عبودیت است حتی در حالت فردی خود نیز با پاره ای از وظایف اخلاقی و اجتماعی همچون نظافت، احترام به حقوق دیگران، وقت شناسی، ضبط احساسات، و... همراه است؛ از سوی دیگر هر یک از امور عادی زندگی نیز اگر با انگیزه خدایی انجام شود، عبادت محسوب می گردد.
هر عبادتی، پیکری دارد و روحی، پیکر عبادت همان ظاهر عبادت است، ولی روح عبادت کاملاً وابسته است به مفهومی که عابد از عبادت دارد، زیرا تلقی انسانها از عبادت یکسان نیست.
از نظر بعضی افراد، عبادت نوعی معامله و کار کردن و مزد گرفتن است و فایده آن همچون فایده کار برای کارگر، در مزدی که از کارفرما و معبود می گیرد، خلاصه می شود، و اگر مزدی نباشد، باید نیرویش را هدر رفته دانست. این تلقی عامیانه و جاهلانه از عبادت را معراج انسان و تعالی روح و روان و مجالی برای اظهار شیفتگی و عشق انسان به موجود کامل مطلق می داند و تلقی نهج البلاغه نیز، تلقی عارفانه، بلکه الهام بخش این نوع تلقی از عبادت در جهان اسلام بوده است.
علی (علیه السلام) در عبادت، مردم را سه دسته می داند: تجارت پیشگان، که خدا را به انگیزه و پاداش می پرستند؛ برده صفتان، که او را از ترس عذاب می پرستند؛ و آزادگان که برای سپاس گزاری او را می پرستند؛ و خود از دسته سوم است، لذا همواره از زبان آنان سخن می گوید؛ گاه می فرماید: حتی اگر خدا کیفری برای نافرمانی معین نکرده بود سپاسگزاری ایجاب می کرد که از فرمانش تمرد نشود(103) و گاه خطاب به خداوند عرض می کند: من تو را از بیم کیفر یا به طمع بهشت پرستش نکردم، بلکه چون تو را لایق پرستش یافته ام، پرستش کردم(104) آن حضرت ریشه همه آثار معنوی، اخلاقی و اجتماعی عبادت را، یاد حق و از یاد بردن غیر او می داند و یاد حق را روح عبادت شمرده، می فرماید که این ذکر خداست که دل را جلا و صفا می دهد و آن را آماده تجلیات الهی می کند.
علی (علیه السلام) ضمن بیانات خود، نشان می دهد که برای اهل معنا در پرتو چنین عباداتی، چه حالات و مقامات و کرامتهایی رخ می دهد. عبادت، تنها یک سلسله اعمال خشک و بی روح بدنی نیست. عبادت واقعی نوعی خروج از دنیای مادی و قدم نهادن در دنیای دیگر است؛ دنیایی پر از جوشش و جنبش و واردات قلبی و لذتهای خاص به خود. در نهج البلاغه سعی شده آن دنیا و حالات اهل آن ترسیم شود: اهل آن دنیا شب و روز ندارند، زیرا همه روشنایی است؛ و کسی که در آنجا پا نهد، دیگر اهمیتی به سختیهای دنیوی نمی دهد. در نهج البلاغه خوف و خشیتها، شوق و لذتها، سوز و گدازها، آه و ناله ها و تلاوت قرآنهای اهل عبادت ترسیم می شود و عنایات قبلی که در پرتو عبادت نصیبشان می شود بیان می گردد. گاهی تأثیر عبادت از نظر گناه زدایی و محور آثار تیره گناهان مورد بحث قرار می گیرد و گاهی به اثر عبادت در درمان برخی از بیماریهای اخلاقی و عقده های روانی اشاره می شود گاه ذکری از لذت های خالص و بی شائبه عباد واقعی به میان می آید. در آن جا سخن از زندگی و نشاط معنوی است، خسن از طمأنینه و آرامش است که نصیب قلب ناآرام بشر می شود. اهل آن جا بر خلاف اهل این جا، برای مردن دل خویش، اهمیت بیشتری قائلند تا مردن تن، و اگر اجل مقدری نبود، روحشان تاب ماندن در این جا نمی آورد. خود را برای خدا خالص کرده اند و خدا نیز آنها را به لطف خود مخصوص کرده، لذا علوم اشراقی چنان بر قلبشان هجوم می آورد که روح یقین را لمس می کنند و سختیهای اهل تنعم را آسان می یابند و چنان با خدا انسان گرفته اند که دیگر از تنهایی و هیچ سختی دیگری نمی هراسند.
در خطبه 148 اشاره ای به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه دارد و در آخر از عباد آخرالزمان که شجاعت، حکمت و عبادت توأماً در آنان گرد آمده چنین یاد می کند: سپس گروهی صیقل داده می شوند و مانند پیکان در دست آهنگر، تیز و بران می گردند، به وسیله قرآن پرده از دیده هایشان برداشته می شود و توضیح معانی قرآن در گوشهای آنان القا می گردد، جامهای زیبای حکمت را هر صبح و شام می نوشند و سرخوش باده معرفت می گردند(105).

حکومت و عدالت

در اسلام برقراری عدالت به عنوان هدف اصلی بعثت انبیاء معرفی شده و این نشانگر اهتمام شدید اسلام، بر خلاف سایر ادیان، به مسائل اجتماعی است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز معتقد به لزوم وجود یک حکومت مقتدر برای جامعه می باشد و در مقابل خوارج که می گفتند: بشر حق حکومت ندارد و حکومت منحصراً از آن خداست، می فرمود: بله وضع قانون با خداست، اما اجرای قانون به وسیله بشر است و لذا جامعه نیاز به حکومت دارد. در سایه حکومت است که مؤمن برای خدا کار می کند و کافر بهره دنیای خود را می برد و کارها به پایان خود می رسد.
از نظر ایشان، حکومت اگر به عنوان مقام دنیوی و برای اشباع حس جاه طلبی هدف و ایده آل باشد، پشیزی نمی ارزد، اما اگر برای اجرای عدالت و احقاق حقوق مردم باشد فوق العاده مقدس است. در دوران خلافت علی (علیه السلام)، روزی حضرت در حالی که با دست خود کفش کهنه خویش را پینه می زد، از این عباس پرسید: قیمت این کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: هیچ، امام فرمود: ارزش همین کفش کهنه در نظر من از حکومت و امارت بر شما بیشتر است، مگر آن که به وسیله آن عدالتی را اجرا کنم یا حقی را به صاحب حقی برسانم و باطلی را از میان بردارم(106).
حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: حقوق همواره طرفینی و متقابل است و هر حقی وقتی الزام آور می شود که دیگری هم وظیفه خود را در مورد حقوقی که بر عهده دارد، انجام دهد، از جمله حقوق الهی حقوقی است هک برای مردم بر مردم قرار داده است و آنها را چنین وضع کرده که هر حقی در برابر حقی دیگر قرار می گیرد و از بزرگترین این حقوق متقابل، حق حکومت بر مردم و حق مردم بر حکومت است که رعایت آن موجب انتظام روابط مردم و عزت دین آنها می شود و مردم هرگز روی صلاح و شایستگی نخواهند دید، مگر حکومتشان صالح باشد و حکومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد، مگر توده ملت استوار و با استقامت شوند. هرگاه حکومت و توده ملت حقوق یکدیگر را ادا کنند، آنگاه حق در اجتماع محترم و حاکم خواه شد و آن وقت است که ارکان دین به پا می شود و آن وقت است که نشانه ها و علایم عدل بدون هیچ گونه انحرافی ظاهر خواهد شد و سنتها در مجرای خود قرار خواهد گرفت و محیط زمانه محبوب و دوست داشتنی شده، دشمن از طمع بستن به چنین اجتماع محکم و استواری مأیوس خواهد شد(107)...
هر معلمی معلومات تازه ای به شاگردان خود می دهد، اما تنها بعضی از معلمان و مکتبها هستند که علاوه بر تعالیم جدید، منطق تازه ای به شاگردان و پیروان خود عرضه می کنند ونحوه تفکر آنان را تغییر می دهند. اسلام این چنین بود و طرز تفکرها را عوض کرد؛ یعنی ارزشهایی را بالا برد و ارزشهایی را پایین آورد؛ ارزشهایی که مثل تقوا در حد صفر بود، در درجه اعلا قرار داد و ارزشهای خیلی بالا، از قبیل خود و نژاد و غیر آن را پایین آورده، تا سر حد صفر رساند. عدالت یکی از آن مسائلی است که به وسیله اسلام دوباره زنده شد و ارزش فوق العاده ای یافت. هر کس در مقایسه دو خصیصه انسانی جود و عدالت، جود و بخشندگی را بالاتر از عدالت می داند، زیرا عدالت رعایت و تجاوز نکردن به حقوق دیگران و جود، نثار و ایثار حقوق مسلم خود به دیگران است و اگر تنها با معیارهای فردی اخلاق مقایسه کنیم، جود بیش از عدالت نشانه کمال نفس و بلندی روح انسان است، ولی علی (علیه السلام) بر عکس نظر فوق به دو دلیل عدل را از جود بالاتر و شریف تر می داند: یکی این که عدل، جریان امور را در مجرای طبیعی خود قرار می دهد، ولی جود آنها را از مجرای طبیعی خود خارج می سازد، زیرا در مفهوم عدالت استحقاقهای طبیعی و واقعی لحاظ می شود و به هر کس مطابق لیاقتش داده می شود. دلیل دیگر این که عدالت قانونی عام و شامل است که همه اجتماع را در بر می گیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بگذرند، ولی جود و بخشش حالتی استثنایی و موقف است که قابل تعمیم و نیست.
این گونه تفکر و ریشه این ارزیابی درباره مسائل انسان، نشان دهنده اهمیت و اصالت اجتماع در اسلام است که اصول و مبادی اجتماعی را بر اصول و مبادی اخلاقی مقدم می داند.
از نظر علی (علیه السلام) عدالت است که می تواند تعادل جامعه را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد، و به پیکر اجتماع سلامت و به روح جامعه آرامش دهد، زیرا ظلم راهی است که حتی فرد ستمگر را هم به مقصد نمی رساند و او را راضی و آرام نمی کند، چه رسد به ستمدیدگان و مظلومان. اگر مرز عدالت شکسته شود، دیگر هیچ حدی برای انسان باقی نمی ماند. یعنی عدالت چیزی است که هر کس به عنوان یک حد و مرز می تواند به آن ایمان داشته باشد و به این حدود قانع شود، اما اگر این مرز شکسته شود، بشر به اقتضای طبیعت و شهوت سیری ناپذیر خود، دیگر حدی برای خود نمی شناسد و بیشتر احساس نارضایتی می کند. با این تفکر بود که علی (علیه السلام) در ابتدای خلافت در تقسیم بیت المال سخت گیری می کرد و می فرمود: در زمان خلفای پیشین هم هر چه به ناحق گرفته شده، به بیت المال باز می گرداند. همچنین می فرمود: آن کس که اجرای عدالت بر او تنگ می آید، بداند که جایگاه ظلم و جور تنگتر است.
علی (علیه السلام) عدالت را یک تکلیف و بلکه ناموسی الهی می شمرد و هرگز جایز نمی دانست که مسلمانی تماشاگر صحنه های بی عدالتی باشد. ایشان به دلیل پذیرش خلافت از سوی خود را مبارزه با بی عدالتی اعلام کرد و برای همین بود که هیچ انعطافی در سیاست خود به خرج نمی داد و می فرمود: من آن پیروزی را که به قیمت تبعیض و ستمگری به دست آید نمی خواهم و عدالت را فدای مصلحت نمی کنم(108).
یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد این است که حکومت با چه دیدی به توده مردم می نگرد. آیا آنها را به عنوان برده و مملوک و خود را مالک و صاحب اختیار می داند یا این که آنها را صاحب حق و خود را وکیل و امین آنها می شناسد؟ از شرایط اولیه برای جلب رضایت مردم، اعتراف حکومت به حقوق واقعی آنهاست. و این یکی از حوایج روانی اجتماع است، ممکن است از نظر تأمین حوائج مادی مردم، حکومت های مختلف یکسان عمل کنند، ولی در عین حال از لحاظ تحصیل رضایت عمومی نتیجه یکسانی نگیرند. بدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برآورده می کند و دیگری بر نمی آورد.
در قرون جدید نهضتی ضددینی در اورپا بر پا شد که ریشه آن نارسایی مفاهیم کلیسایی، از نظر حقوق سیاسی بود، ارباب کلیسا و برخی فیلسوفان اروپایی، نوعی پیوند تصنعی میان اعتقاد به خدا و سلب حقوق سیاسی مردم و تثبیت حکومتهای استبدادی، برقرار کردند. در این فلسفه ها مسؤلیت حکمران در مقابل خداوند، موجب سلب مسؤولیت در مقابل مردم و ندادن حقوق آنها فرض شده است و عدالت همان است که حکمران انجام می دهد و ظلم برای او معنایی ندارد. این طرز تفکر، هم در غرب و هم در شرق ریشه ای بسیار قدیمی دارد.
از لحاظ اسلام مسأله درست بر عکس است؛ حقیقت این است که ایمان به خدا از یک سو زیربنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و بدون قبول وجود خدا، نمی توان وجود حقوق ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان؛ حقیقت مستقل از فرضیه ها و قراردادها پذیرفت و از سوی دیگر بهترین ضامن اجرای آن است. منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت این است که همان گونه که حاکم بر مردم حقی دارد، مردم هم همان قدر نسبت به او حق دارند، حضرت تأکید می کند که با او آن گونه که با ستمگران سخن می گویند، صحبت نکنند و القاب پر طنطنه برایش به کار نبرند و اضافه می کنند که نباید شنیدن سخن بر حق حکمران گران باشد، زیرا هر کس که شنیدن حق و عرضه شدن عدالت بر او سنگین آید، عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است(109).
از نظر قرآن کریم، حاکم و سرپرست اجتماع، امین و نگهبان حقوق مردم است، نه مالک و صاحب اختیار آنها، برداشت ائمه خصوصاً امیرالمؤمنین (علیه السلام) همان چیزی است که از قرآن کریم استنباط می شود. علی (علیه السلام) در نامه ای که به یکی از کارگزارانش می نویسد، می فرماید: مبادا بپنداری که حکومتی که به تو سپرده شده شکاری است که به چنگ تو افتاده، بلکه امانتی است که بر گردنت آمده و مافوق تو از تو رعایت و نگهبانی و حفظ حقوق مردم را می خواهد، تو اجازه نداری که به استبداد و دلخواه خود در میان مردم رفتار کنی(110).