فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

نیروی دافعه علی (علیه السلام)

علی (علیه السلام) همیشه هم جاذبه داشته و هم دافعه، ولی دوران خلافت حضرت و همچنین بعد از وفاتش، یعنی دوران ظهور تاریخی علی؛ دوره جاذبه و دافعه اوست، پس ابتدا بحث خود را اختصاص می دهیم به دوران خلافت ایشان.
علی (علیه السلام) مردی دشمن ساز بود و این که دیگر از افتخارات بزرگ وی می باشد، چرا که هر آدم مسلک داری که مصداق یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم(80) باشد، چنین است. اگر شخصیت حقیقی علی (علیه السلام) امروز هم بدون تحریف ارایه شود، بسیاری از مدعیان دوستیش در ردیف دشمنانش قرار خواهند گرفت. علی در راه خدا ملاحظه کسی را نمی کرد، و اگر به کسی عنایت می ورزید تنها به خاطر خدا بود و قهراً این حالت روحهای پر طمع را رنجیده و دشمن می کند. حضرت در دوره خلافتش سه دسته را از خود طرد کرد: ناکثین (اصحاب جمل)، قاسطین (اصحاب صفین) و مارقین (اصحاب نهروان) و ناکثین پول پرستان و طماعان بودند که سخنان حضرت در مورد عدل بیشتر متوجه آنهاست. روح قاسطین روح سیاست همراه با تقلب و نفاق بود و می کوشیدند تا زمان حکومت را به دست گیرند. عده ای پیشنهاد مصالحه با آنان را به علی دادند، ولی او نپذیرفت، زیرا او آمده بود تا با ظلم مبارزه کند، نه این که ظلم را امضا نماید، پس جنگ با حضرت با آنها جنگ با نفاق و دو رویی بود. روح مارقین روح عصبیهایی ناروا و خشک مقدسیها و جهالتهای خطرناک بود. و علی (علیه السلام) با هر سه دسته مبارزه می کرد. ما بحث خود را معطوف به این گروه آخر می کنیم، زیرا اگر چه این گروه به صورت یک مذهب، امروزه وجود ندارند، ولی افکارشان در بسیاری از مسلمین نفوذ کرده است و این افکر، مزاحمی سخت برای پیشرفت مسلمین می باشد(81).
خوارج یعنی شورشیان که از واژه خروج به معنی سرکشی و طغیان گری گرفته شده است. در طول تاریخ، خیلی ها بر حاکمان وقت خروج کردند، اما نام خارجی فقط بر این دسته اطلاق شد، زیرا اینها نحله ای شدند و مذهبی ساختند و اصول و فروعی برای خود دست و پا کردند. پیدایش آنان در جریان حکمیت است. در جنگ صفین وقتی معاویه شکست خود را حتمی دید، با مشورت عمرو عاص قرآن ها را بر سر نیزه کرد و این جاهلین مقدس مآب گفتند: جنگ ما به خاطر احیای قرآن است، اینها هم که تسلیم قرآنند، پس چرا با آنها بجنگیم. هر چه حضرت سعی در ارشاد آنان کرد سودی نبخشید. خوارج به این هم اکتفا نکردند. گفتند: ما نمی جنگیم، تو هم نباید بجنگی و مالک اشتر را که در آستانه پیروزی بود به زور برگرداندند(82). به هر حال قرار شد قرآن را حاکم قرار دهند. معاویه و اطرافیانش بدون هیچ اختلافی عمرو عاص را انتخاب کردند، ولی اینها در این جا هم نگذاشتند که علی (علیه السلام) ابن عباس سیاستمدار یا مالک اشتر روشن بین را انتخاب کن و خودشان ابوموسی را - که مردی بی تدبیر بود و بغض علی را داشت - بر علی (علیه السلام) تحمیل کردند و طبق آن داستان کذایی عمرو عاص، ابوموسی را فریب داد. هر دو علی (علیه السلام) را خلع کردند و عمرو عاص معاویه را تثبیت کرد. خوارج که رسوایی حکمیت را دیدند، به اشتباه خود پی بردند، اما خطای دیگرشان در پیدا کردن ریشه این اشتباه بود. نگفتند: توقف جنگ یا انتخاب داور بدین شکل اشتباه بود، بلکه گفتند: این که دو نفر انسان در دین خدا حکم کنند، خلاف شرع و کفر بود. حاکم منحصراً خداست نه انسانها. نزد علی (علیه السلام) آمدند که تو و ما همگی کافر شدیم، ما توبه کردیم تو هم توبه کن. حضرت فرمود: توبه در هر حال خوب است، أستغفر الله من کل ذنب. گفتند: باید از خود حکمیت هم توبه کنی. امام فرمود: اولاً که من این مسأله را پدید نیاوردم. ثانیاً، چگونه حلال خدا را حرام کنم و به گناه نکرده، اعتراف کنم. خوارج از این جا به عنوان یک فرقه سیاسی از علی جدا شدند و کم کم اصول عقایدی تنظیم کردند و رنگ مذهبی گرفتند و بعد به فکر افتادند که ریشه مفاسد دنیای اسلام را کشف کنند. به این نتیجه رسیدند عثمان و علی و معاویه همه بر خطا و گناهکارند. آنها اساس مذهب خو را بر امر به معروف و نهی از منکر تعبدی قرار دادند و گفتند: باید با مفاسد پدید آمده مبارزه کرد. نکته مهمی که در مورد امر به معروف و نهی از منکر لازم به تذکر است. این است که این وظیفه، قبل از هر چیز دو شرط اساسی دارد: بصیرت در دین که همان شناخت معروف و منکر است که اگر نباشد زیانش بیشتر از سودش است، و دیگر بصیرت در عمل، یعنی احتمال تأثیر و عدم ترتب مفسده، زیرا این اصل برای رواج معروف و محو منکر، بنابر این در جایی که این دو شرط نباشد، دیگر این اصل فایده ای نخواهد داشت، ولی خوارج نه بصیرت در دین داشتند و نه بصیرت در عمل. آنها عده ای نادان در دین بودند و بصیرت در عمل را هم کاملاً منکر می شدند و امر به معروف و نهی از منکر را امری تعبدی می دانستند و با علم به این که خونشان هدر می رود هم قیام می کردند و در اثر همین تهورهای جنون آمیز مورد تعقیب حکام قرار می گرفتند و همین امر باعث شد که خیلی زود منقرض شوند(83).
اصول عقاید خوارج را چند چیز تشکیل می داد: اول: تکفیر علی و عثمان و معاویه و اصحاب جمل و قائلین به حکمت، جز آنها که توبه کنند. دوم: کسانی که قائل به کفر گروه اول نباشند. سوم: این اصل که ایمان تنها عقیده قلبی نیست، بلکه مرکب است از اعتقاد و عمل. چهارم: وجوب بلاشرط شورش بر والی ستمگر. اینها به واسطه این عقاید شب را صبح کردند در حالی که همه مردم را کافر و مخلد در آتش می دیدند.
تنها فکر خوارج که از نظر متجددین امروز درخشان تلقی می شود تئوری آنها در باب خلافت است که می گفتند: باید با انتخاب آزاد شایسته ترین فرد از لحاظ ایمان انتخاب شود، از هر قبیله و نژادی که باشد و اگر پس از بیعت خلاف مصالح جامعه اسلامی گام برداشت، باید عزل شود و اگر ابا کردت باید با او پیکار کرد تا کشته شود. اینها، هم در مقابل شیعه قرار گرفتند که می گوید خلافت امری است الهی و هم در مقابل اهل سنت که می گویند: خلافت تنها از قریش است. البته در اول اصلاً قائل به حاکم بودن خلیفه نبودند و می گفتند: ان الحکم الا لله(84) ولی بعد، به این عقیده رجوع کردند و با عبدالله بن وهب بیعت کردند. آنها خلافت ابوبکر و عمر را صالح می دانستند چون می گفتند: آنها از روی انتخاب صحیحی خلیفه شده اند و از مسیر مصالح نیز خارج نشده اند. انتخاب عثمان و علی را نیز صحیح می دانستند، ولی عثمان چون از اواخر سال ششم در خلافتش تغییر مسیر داده بود، باید عزل می شد و چون به خلافت ادامه داد، کافر و واجب القتل شد و علی هم چون مسأله حکمیت را پذیرفت و توبه نکرد، کافر و واجب القتل شمرده شد. خوارج از سایر خلفا نیز بیزاری می جستند و همیشه با آنان در پیکار بودند(85).
امروز، بحث از خوارج به عنوان یک فرقه و مکتب بی مورد است، زیرا که چنین مذهبی در دنیا وجود ندارد، اما بحث از ماهیت کار خوارج مفید است چون که روح آنان هنوز زنده است و بسیاری تابع آنها هستند. بعضی از مذاهب ممکن است از نظر شعار بمیرند، ولی روحشان زنده باشد و بالعکس. و همچنین ممکن است که عده ای از نظر شعار، پیرو یک مذهب باشند، اما روحاً از مکتب دیگری تبعیت کنند؛ مثلاً بعد از پیامبر اکرم (ص) مردم به دو گروه شیعه و سنی تقسیم شدند. شیعه علی را خلیفه بلافصل می داند و بسیاری از اکابر صحابه را مورد انتقاد قرار می دهد، زیرا اصل را بر حقیقت می گذارد نه بر شخص، اما اهل سنت می گوید: همه صحابه عادل بودند و کارهای آنها ملاک رفتار امروز ماست، ولی آیا در این عصر همین که گفتیم: علی خلیفه بلافصل مسلمین است، کافی است؟ شیعه علی، معیار حقیقت را خود حقیقت قرار می دهد نه افراد ظاهرالصلاح. با این تعبیر معلوم می شود که چقدر زیادند آنها که در شعار شیعه اند، اما روحشان روح تشیع نیست. شیعیان اولیه مردمی بودند منتقد و بت شکن. اصول شناس و دین شناس و دیندار، نه شخصیت شناس و شخصیت پرست. در جریان جنگ جمل کسی مرده شده بود، از طرفی بزرگانی چون عمار و اویس قرنی و علی را می دید و از طرفی ام المؤمنین و پیشتازان اسلام چون طلحه و زبیر را. علی (علیه السلام) به او فرمود که سرت کلاه رفته است. ملاک حق، افراد نیستند، بلکه خود حق است. افراد اشتباه می کنند، اما حق اشتباه نمی کند.
به هر حال می خواستیم بگوییم که می شود مکتبی بمیرد، اما روح آن زنده باشد؛ یعنی امروز گروهی تحت عنوان خوارج وجود ندارند، اما آیا روح آنها در طبقه مقدس مآب ما حلول نکرده است؟ ما اگر روح مذهب خارجی را درست بشناسیم، شاید بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم و ارزش بحث درباره آنها هم همین است. ما باید بدانیم که چرا علی آنها را دفع کرد و را تحت تأثیر جاذبه او قرار نگرفتند(86).
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با خوارج در منتها درجه آزادی برخورد می کرد، چنان که در اظهار عقیده کاملاً آزاد بودند و به حضرت هم اهانتها می کردند، ولی کم کم از توبه علی (علیه السلام) مأیوس شدند و تصمیم به قیام برای انقلاب گرفتند. بعد از یک سخنرانی در منزل یکی از آنها حرکت کردند و دست به طغیان زدند به طوری که امنیت راه ها را سلب کرده، غارتگری را پیشه ساختند تا وضع دولت را تضعیف کرده، حکومت را از پای در آورند. این جا دیگر جای گذشت و آزاد گذاشتند نبود، زیرا اخلال علیه امنیت اجتماعی مطرح بود، لذا علی (علیه السلام) آنان را تعقیب کرد و در نهروان با آنها رو برو شد و خطابه ای خواند که هشت هزار از دوازده هزار نفرشان برگشتند و بقیه در جنگی سخت کاملاً مغلوب شدند(87).
روحیه خوارج، روحیه خاصی است؛ ترکیبی از زشتی و زیبایی که در مجموع، آنها را تحت تأثیر دافعه علی قرار داد، نه جاذبه او. در این جا مواردی، هم از جنبه مثبت و هم منفی روحیه آنها بازگو می کنیم.
1 - روحیه ای مبارز و فداکار و سرسخت در راه عقیده خویش داشتند و فداکاریهای آنان کم نظیر است.
2 - عبادت پیشه و متنسک و بی میل به دنیا و پایبند به ظواهر احکام اسلامی بودند. معیارهایی داشتند و بر طبق آن خلافی مرتکب نمی شدند و از کسی که دست به گناهی می زد بیزار بودند. در پیشبرد عقاید خود می کوشیدند و در تمام افعال مسلکی و هدفدار بودند، به طوری که علی (علیه السلام) درباره آنها فرمود: لا تقلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فادرکه(88) نکته مهم و از شگفتیهای تاریخ زندگی علی (علیه السلام) همین اقدام شجاعانه او با این خشک مقدسهای متحجر و مغرور است. علی بر روی مردمی این چنین ظاهرالصلاح، ژنده پوش و عبادت پیشه، شمشیر کشید. چه بسا اگر ما بجای اصحاب او بودیم، به وی اعتراض می کردیم که آیا شمشیر کشیدن به روی این چنین مردمی جایز است؟ خود حضرت نیز به اهمیت این کار واقف است و می گوید: من چشم این فتنه در آوردم و غیر از من کسی جرأت این کار را نداشت(89)، زیرا که وضع قدس و تقوای آنها طوری بود که هر مؤمنی را به تردید وامی داشت. اینها سد راه اسلام بودند و فکر می کردند برای اسلام کار می کنند و اینها یکی از دو دسته ای هستند که پیامبر (ص) فرمود: کمر را شکستند کسر ظهری اثنان، جاهل متنسک و عالم متهتک(90)
3 - خوارج مردمی جاهل و نادان بودند. حقایق را بد می فهمیدند و بد تفسیر می کردند و این کج فهمیها برایشان به صورت یک مذهب درآمد و بزرگترین فداکاریها را در راه تثبیت آن انجام می دادند(91). در این مردم جهالت و عبادت توأم بود و علی می خواست با جهالت آنها بجنگد، ولی مگر. شد که جهالتشان را از عبادتشان جدا کرد. عبادتشان عین جهالتشان بود و از نظر علی، این اسلام شناس درجه اول، چنین عبادتی ارزشی نداشت، لذا آنها را به شدت می کوبید. خطر جهالت چنین افرادی بیشتر از آنجاست که آلت دست زیرکها و منافقین بی دین واقع می شوند. به هر حال تفسیر غلط از قرآن بویژه آیه ان الحکم الا لله(92) و عدم بصیرت و نادانی باعث تشکیل خوارج به عنوان یک مذهب شد. آنها در مورد این آیه که حکم، یعنی قانونگذاری را مختص به خداوند می داند حکم را به معنای حکومت و حکمیت و اجرای قانون گرفتند و به همین علت از علی (علیه السلام) جدا شدند.
4 - خوارج مردمی تنگ نظر و کوته بین بودند و مانند همه کوته نظران مدعی بودند که همه بد می فهمند و یا اصلاً نمی فهمند و همگان را جهنمی می دانستند. اولین کار چنین افرادی این است که تنگ نظری خود را به صورت یک عقیده دینی در می آورند. رحمت خدا را محدود کرده، وی را همواره بر کرسی غضب می نشانند که منتظر یک لغزش از بنده است تا او را عذاب ابدی بکشاند؛ مثلاً مرتکب گناه کبیره را کافر و مخلد در آتش می دانستند و این تنگ نظری را امروز هم در جامعه اسلامی می بینیم و این نشان می دهد که روح خوارج نمرده است.
گفتیم: خوارج در عین این کوتاه نظری، افرادی شجاع بودند و غالباً به سراغ اهل قدرت می رفتند، ولی متأسفانه در دوره های بعد جمود و تنگ نظری آنها باقی ماند و شجاعتشان از بین رفت و خوارج بی شهامت؛ یعنی مقدس مآبان ترسو، از امر به معروف و نهی از منکر نسبت به صاحبان قدرت کناره گرفتند و با شمشیر زبان به جان اصحاب فضیلت افتادند، که اگر نظر آنها را بخواهیم ملاک قرار دهیم، هیچ وقت هیچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است.
مهمتر ضربه خوارج ضربه های روحی و معنوی بود؛ قرآن زیربنای دعوت اسلامی را بر بصیرت و تفکر قرار داده و خودش در اجتهاد را باز گذاشته است: فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین(93) و خوارج درست در مقابل این تعلیم قرآن که می خواهد فقه اسلامی متحرک و زنده بماند، قرار گرفته و با داخل کردن اشکال و صور جزئی سعی در ساکن کردن آن به طور غیر مستقیم داشتند. در حالی که اسلام هدفها و اراده برای انتخاب طریقه رسیدن به آنها را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غیر این امر آزاد گذاشته است و برای همین است که می تواند مقتضیات زمان حرکت کند. البته تطبیق حقیقت بر مصادیق خود، کار ساده ای نیست، همانطور که خوارج ان الحکم الا لله(94) را بر مصداق اشتباهی تطبیق کردند. آن ها چون دیدند حکمیت در یک مورد اشتباه شد، گفتند: پس اصلاً حکمیت کلاً باطل است و در تشخیص اشتباره خود نیز به خطا رفتند. آنها بین حکومت قرآن و حکومت مردم فرق نمی گذاشتند، در حالی که قبول حکومت قرآن این است که هر چه قرآن گفت: عمل کنیم، اما قبول حکومت افراد، پیروی از نظریات شخص است. قرآن که به خودی خود سخن نمی گوید. باید حقایق آن را با اعمال نظر به دست آورد و آن هم بدون افراد مردم ممکن نیست(95). اشکال حکمیت در حیله معاویه و بی لیاقتی ابوموسی اشعری بود که امام نیز مخالفترین فرد با این مسأله بود، اما این دلیل نمی شود که اساس حکمیت باطل باشد. به هر حال سیاست قرآن بر نیزه کردن، سیزده قرن است که کم و بیش میان مسلمانان رایج است(96) مخصوصاً هر وقت مقدس مآبان و متظاهران زیاد می شوند این سیاست از طرف سوء استفاده چی ها رایج می گردد و از این مطلب باید درسهایی آموخت:
1 - هر وقت جاهلها، مظهر قدس و تقوا شناخته شوند، وسیله خوبی به دست زیرکهای منفعت پرست می افتد و این جاهلان مقدس مآب آلت دست خوبی برای آنها خواهند بود برای جلوگیری از افکار مصلحان واقعی. در تاریخ نیز بسیار دیده شده که عناصر ضد اسلامی و استعمارگران خصوصاً با تحریک این افراد جاهل با ایجاد تفرقه میان مسلمین بهره گیری کرده اند و با اسم دین و مذهب آنها را سدی قرار داده اند در مقابل دلسوختگانی که در صدد بیرون راندن نفوذ خارجی بوده اند.
2 - باید بکوشیم طرز استنباطمان از قرآن صحیح باشد. قرآن آنگاه راهنماست که عالمانه تفسیر شود و از راهنمایی راسخین در علم قرآن، استفاده شود. قرآن همواره مسائل را به صورت کلی و اصولی طرح می کند. استنباط صحیح مسائل جزئی از کلی بسته به فهم و درک صحیح ماست. قرآن می خواهد مسلمانان رشد عقلی داشته باشند و نمی خواهد با مسلمین همیشه مثل ولی صغیر با صغیر رفتار کند و علت بقای قرآن نیز همین کلی بودن آن است. در قرآن مفاهیم ظلم و عدل آمده و بر ماست که عدل را تشخیص دهیم و با ظلم به ستیز برخیزیم(97).
مشکلترین مبارزه ها، مبارزه با نفاق است؛ یعنی مبارزه با زیرکیهایی که احمقها را وسیله قرار می دهند. این مبارزه از مبارزه با کفر بسیار سخت تر است، زیرا کفر ظاهر و باطنش یکی است، اما نفاق ظاهری آراسته و باطنی کفرآمیز دارد و برای همین، درک آن برای توده ها بسیار دشوار است، لذا می بینیم هرگاه در تاریخ اسلام، مصلحی به پا خاسته، سودجویان بلافاصله لباس تقوا پوشیده اند.
از جمله نکته های بزرگی که از سیرت علی (علیه السلام) می آموزیم این است که چنین مبارزه ای اختصاص به جمعیتی خاصل ندارد. بلکه در هر جا که عده ای از مسلمانان، ابزار پیشرفت بیگانگان و پیشبرد اهداف استعماری شدند و استعمارگران برای تضمین منافع خود به آنان تترس کردند، یعنی آنان را بری خویش سپر گرفتند که مبارزه با آنان بدون از بین بردن این سپرها امکان پذیر نبود، باید ابتدا با سپرها مبارزه کرد و آنها را از بین برد تا سد راه برطرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد.
داستان خوارج این حقیقت را به ما می آموزد که در هر نهضت اول باید سپرها را نابود کرد و با حماقتها جنگید؛ همچنان که علی (علیه السلام) پس از جریان حکمیت قبل از رفتن به سراغ معاویه، اول به خوارج پرداخت و آنها را نابود کرد.
سراسر وجود علی (علیه السلام)، تاریخ و سیرتش، خلق و خویش و سخن و گفتگویش درس و سرمشق است؛ همچنان که جذبهای علی (علیه السلام) برای ما آموزنده است، دفعهای او نیز چنین است. ما معمولاً در زیارتها مدعی می شویم که ما دوست ائمه معصومین (علیهم السلام) و دشمن دشمن آنها هستیم؛ یعنی ما به سوی آنها جذب و از دشمنانشان دفع می شویم، اما باید دید که چه کسانی دشمنان ایشان بودند و چه کسانی دوستان ایشان؛ چه کسانی را ایشان دفع کردند و چه کسانی را جذب کردند. در این بحث اختصاراً معلوم شد علی با دو طبقه سخت جنگید و آنها را دفع کرد: منافق زیرک و زاهد احمق. همین دو درس برای مدعیان تشیع کافی است که چشم باز کنند و فریب منافقان را نخورند، تیز بین باشند و ظاهر بینی را رها کنند که جامعه تشیع در حال حاضر سخت به این دو درد مبتلاست(98).

خلاصه کتاب سیری در نهج البلاغه

آشنایی غریب
من از کودکی با نهج البلاغه آشنا بودم و در طول مدت تحصیل، پس از قرآن نام آن بیش از هر کتاب دیگر به گوشم می خورد. برخی خطبه های آن را تقریباً حفظ بودم، اما اعتراف می کنم که مانند بیشتر طلاب با دنیای نهج البلاغه بیگانه بودم و بیگانه وار با آن برخورد می کردم، تا اینکه در سال 1325 بر حسب تصادف با مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی آشنا شدم که با نهج البلاغه می زیست و با نهج البلاغه تنفس می کرد و روحش با این کتاب همدم بود و قلبش با آن می تپید. پس از این آشنایی بود که عمیقاً احساس ناآشنایی با نهج البلاغه کردم و بعدها مکرر آرزو کردم که ای کاش کسی مرا با دنیای قرآن نیز آشنا کند.
از آن پس نهج البلاغه در نظرم عوض شد و مورد علاقه ام قرار گرفت و محبوبم شد. ما طلاب باید اعتراف کنیم که دنیای روحی که برای خود ساخته ایم دنیای دیگری غیر از دنیای نهج البلاغه است. عجیب این است که علی (علیه السلام) در حوزه های علمیه شیعه و در دیار خود هم غریب و تنهاست.
آن عالم ربانی که هم فقیه و حکیم بود و هم ادیب و طبیب، اولین بار دست مرا گرفت و اندکی وارد دنیای نهج البلاغه کرد. با این همه ادعا نمی کنیم که او در همه دنیاهای نهج البلاغه وارد بود و همه سرزمین های آن را فتح کرده بود، چرا که این همه از یک فرد دور از انتظار است. اخیراً جهان اسلام بتدریج نهج البلاغه را کشف می کند و به تعبیر دقیق تر، نهج البلاغه جهان اسلام را فتح می کند.
اکنون دو کار در مورد نهج البلاغه در پیش است 1 - غور و تعمق در آن تا مکتب علی (علیه السلام) در مسائل مختلف روشن شود 2 - تحقیق در اسناد و مدارک آن که نیازمند کار گروهی است. آنچه در پی می آید نه در نهج البلاغه بلکه سیری، ناتمام و گردشی کوچک در نهج البلاغه است(99).

کتابی شگفت

این مجموعه نفیس و زیبا به نام نهج البلاغه که اکنون در دست ماست و گذشت روزگار مرتباً ارزش آن را بیشتر نمایان کرده، منتخبی از خطابه ها، دعاها، وصایا، نامه ها، و جمله های کوتاه مولای متقیان علی (علیه السلام) است که به وسیله عالم شریف و بزرگوار سید رضی رضوان الله تعالی علیه، در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است. سید رضی به خاطر شیفتگی به ادبیات، بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولا نگریسته و به همین جهت در انتخاب سخنان حضرت، تنها این جنبه را در نظر گرفته است و از این روست که نام مجموعه خویش را در نهج البلاغه نهاده و به همین جهت نیز اهمیتی به ذکر مآخذ و مدارک احادیثی که در نهج البلاغه آمده، نداده است که خوشبختانه در عصرهای متأخر، افرادی در پی گردآوری اسناد و مدارک آن برآمده اند و از همه مشروحتر و جامعتر، کتابی است به نام نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه که توسط آقای محمد باقر محمودی در حال تکوین است(100) و سایر سخنانی را که از علی (علیه السلام) باقی مانده و سید رضی جمع نکرده نیز آورده است(101).
کلمات علی (علیه السلام) از قدیم الایام با دو امتیاز مشخص بوده است: یکی فصاحت و بلاغت زیبایی آن است که با گذشت صدها سال همان لطف و همان لطف و حلاوت خود را حفظ نموده است. کار فصاحت و بلاغت نهج البلاغه تا آنجا بالا گرفته که بزرگان و ناموران ادبیات عرب که هر کدام ضرب المثلی در نویسندگی و گویندگی بوده اند به شأن والای سخن علی (علیه السلام) اعتراف کرده اند، به طوری که مثلاً ابن ابی الحدید که شارح نهج البلاغه و یک عالم سنی و معتزلی است می گوید: بحق سخن علی را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خوانده اند. از سوی دیگر نویسندگان و خطیبان مشهوری مانند عبدالحمید کاتب یا عبدالرحیم بن نباته اعتراف کرده اند که سرمایه آنها در سخنوری، حفظ و استفاده از سخنان علی (علیه السلام) بوده است. تمجید از نهج البلاغه و اعتراف به فصاحت و بلاغت فوق العاده آن در دوران معاصر از سوی ادبا، شعرا و نویسندگان زبردست عرب (کسانی همچون شیخ محمد عبده، علی الجندی، طه حسین، شکیب ارسلان و...) نمونه های فراوان دارد.
امتیاز دیگر سخنان آن حضرت چند جانبه بودن آن است که محدود به زمینه خاصی نمی شود. سخن هر انسانی نماینده روح اوست و چون روح علی (علیه السلام)، محدود به دنیای خاصی نیست و در همه جا حضور دارد و به اصطلاح عرفا انسان کامل و دارای همه مراتب است سخنش نیز به دنیای خاصی محدود نشده و به اصطلاح، چند بعدی است و همواره به این خصلت ستایش شده است. او زمامداری است عادل، و عابدی است شب زنده دار، در محراب عبادت گریان است و در میدان نبرد خندان؛ سربازی است خشن و سرپرستی است مهربان؛ حکیمی است ژرف اندیش، فرمانده ای است لایق؛ او هم معلم است و هم خطیب و هم قاضی و هم مقنی و هم کشاورز و هم نویسنده، او بر همه دنیاهای روحی بشر محیط است و لذا می توان مباحث و ابعاد مختلفی از دیدگاه نهج البلاغه را مورد بررسی قرار داد که ما در این کتاب فقط به موارد زیر می پردازیم: 1 - سلوک و عبادت 2 - حکومت و عدالت، 3 - اهل بیت و خلافت 4 - موعظه و حکمت، 5 - دنیا و دنیا پرستی، 6 - الهیات و ماوراءالطبیعه. البته بدیهی است که همان طور که عنوان کتاب سیری در نهج البلاغه نشان می دهد، این مقالات از حد یک نگاه و سیر اجمالی تجاوز نمی کند و به هیچ وجه ادعا ندارد که این موضوعات را به جامع مورد بررسی قرار داده و به پایان مطلب رسیده است(102).