فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

مسأله ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام)

نظیر شبهه ای که در مسأله صلح امام حسن (علیه السلام) وجود دارد، در مورد امام رضا نیز مطرح می شود، که این را نیز نوعی سازش با خلیفه ناحق می شمارند. کسانی که ایراد می گیرند، حرفشان این است که امام حسن نباید تسلیم امر می کرد و باید می جنگید تا کشته شود و امام رضا (علیه السلام) هم نمی بایست ولایتعهدی را می پذیرفت و می بایست تا حد کشته شدن، مقاومت می کرد. برای پاسخ دادن به این اشکال در مورد سیره امام رضا (علیه السلام) باید کمی به تاریخ بنگریم. مأمون، وارث خلافت عباسی است. عباسی ها از همان روز اول که روی کار آمدند، برنامه شان مبارزه با علویان و کشته و شکنجه آنها بود. حال، این مطلب عجیبی است که چگونه مأمونی که برای خلافت، برادر خود را می کشد، حضرت رضا (علیه السلام) را از مدینه احضار می کند و ابتدا از ایشان می خواهد، خلافت را بپذیرد و بعد با تهدیدهای سخت، ولایتعهدی را به امام می قبولاند. درباره علت این امر فرضیه های مختلفی ارائه شده که ما با بررسی این فرضیه ها، وظیفه امام (علیه السلام) را نیز بررسی می کنیم.
مأمون وزیری دارد به نام فضل بن سهل که همه کاره دستگاه حکومت است و عده ای می گویند که وی، مأمون را وادار به این امر کرد که این جا دو حالت ممکن است: یکی این که فضل، واقعاً شیعه بوده که برخورد امام (علیه السلام) با وی خلافت این را نشان می دهد و می بینیم امام، حتی خطر وی را به مأمون گوشزد کرده اند و احتمال دیگر این که فضل، می خواست عجالتاً خلافت را از دست عباسیان در آورد و روی عقاید مجوسی خود بود و قصد باز گرداندن ایران به دین زرتشت را داشته است، که در این حالت، وظیفه امام، همکاری با مأمون است؛ زیرا خطر او بیشتر از خطر خلافت مأمون است. پس کار امام (سازش به مأمون) صحیح بوده است.
نظر مشهورتر این است که این کار، ابتکار خد مأمون بوده است؛ که درباره علت و چگونگی آن چند نظر وجود دارد: نظر شیخ مفید و شیخ صدوق این است که مأمون در جنگهایش با امین شکست می خورد و نذر می کند که اگر خلافت را به دست بگیرد، آن را به صاحبان اصلی اش برگرداند و در ابتدا هم با خلوص نیت به امام پیشنهاد ولایتعهدی داد، ولی بعد، از کار خود پشیمان شد و اما چون می دانست که او پشیمان می شود و تا آخر، بر حرف خود باقی نخواهد ماند، مخالفت می کرد. عده ای از مستشرقین گفته اند که وی براستی شعیه بود و تا آخر، حسن نیت داشت که در این صورت، باید حرف کسانی را قبول کنیم که می گویند: حضرت، به مرگ طبیعی از دنیا رفتند که این از نظر تاریخی مردود است و علاوه بر این، اگر واقعاً چنین بود، حضرت باید ولایتعهدی را قبول می کرد؛ در حالی که قبول می کرد؛ در حالی که قبول نکرد و با تهدید، مجبور به پذیرش آن شد.
احتمال دیگری که با توجه به سخنان امام و عکس العمل ایشان مطرح می شود این است که ابتکار این کار را از خود مأمون بود و از اول هم صمیمیت نداشت و به خاطر سیاست ملک داری، این کار را انجام داد؛ بدین شکل که اولاً نظر ایرانیان را جلب می کرد، زیرا آنها اکثراً مشتاق علویان بودند و تحت شعار الرضا من آل محمد می جنگیدند و مأمون به حضرت، لقب رضاد داد و اعلام کرد: این، همان است که شما به خاطرش قیام کردید. ثانیاً این کار وی باعث فرونشاندن قیامهای علوی می شد. علویان، هر چند وقت یکبار دست به قیام می زدند. مأمون برای این که آنها را راضی کرده، آرام نگاه دارد و یا لا اقل، در مقابل مردم خلع سلاح کند، مسأله ولایتعهدی را مطرح کرد تا مانعی باشد برای قیام علویان علیه حکومت؛ ثانیاً مسأله خلع سلاح خود حضرت مطرح است که چون به خود حضرت در دستگاه خلافت مقامی داده شد، وی دیگر نمی تواند از نارضایتی مردم علیه دستگاه خلافت استفاده کند و از طرفی این کار موجب خدشه دار شدن چهره امام، نزد مردم می شد. در روایات ما این مطلب هست که حضرت، به مأمون فرمودند: من می دانم که تو می خواهی بدین وسیله مرا خراب کنی(54).
بهتر است که مسأله را از وجهه امام رضا (علیه السلام) نیز بررسی کنیم؛ چند چیز در تاریخ مسلم است: اولاً احضار امام از مدینه به مرو، حالتی آمرانه و بدون مشورت داشت و مأمون امام را تا وقتی که به مرو رسید از موضوع با خبر نکرد. ثانیاً مسأله ولایتعهدی از سوی امام مطرح نشد، بلکه از جانب مأمون بود و امام هم به شدت، امتناع می ورزیدند؛ زیرا می فرمودند: اگر حق توست به چه اجازه ای بهما می دهی و اگر نیست، چرا آن را غصب کردی؟! ثالثاً این که به صورت پیشنهاد نبوده، بلکه احضار و اجبار بوده و مأمون، تهدید را با استدلال در هم آمیخت؛ یعنی؛ وقتی که گفت: کا تو مثل کار علی (علیه السلام) در شواری شش نفره است، از طرفی استدلال می کرد که چون حضرت سازش کرد، پس اشکالی ندارد و از طرفی چون عمر در صورت عدم تصمیم آنها را تهدید به مرگ کرده بود، می خواست بگوید: تو نیز چنین وضعی داری. رابعاً حضرت رضا (علیه السلام) شرط کرد که من به این شکل، این امر را قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم که در واقع، می خواست مسئولیت کارهای مأمون را نپذیرد و ژست مخالف را حفظ کند. خامساً طرز رفتار حضرت، بعد از مسأله ولایتعهدی، قابل توجه است. غالباً رسم است که ولیعهد از حاکم تشکر کند، و مأمون انتظار داشت که حضرت تأییدی از او و خلافتش کند؛ ولی در مراسم بیعت، اصلاً چنین نشد و حضرت فرمود: ما حقی داریم و آن خلافت است، شما مردم هم حقی دارید و آن این که خلیفه باید شما را اداره کند و شما باید حقمان را به ما بدهید، گر دادید، وظیفه مان را انجام می دهیم(55)؛ نه تشکری از مأمون صورت می گیرد و نه حرف دیگری مطرح می شود؛ بلکه جو حاکم، بر خلاف روح جلسه ولایتعهدی است.
بار دیگر به بررسی فرضهای نصب امام به ولایتعهدی می پردازیم. در یک فرض باید بگوییم: وظیفه حضرت همکاری شدید بوده و آن فرضاین است که فضل شیعه بوده و ابتکار عمل به دست او می باشد. در این جا اعتراضی بر حضرت نیست و اگر باشد، این است که چرا جدی قبول نکرد و از همین جدی قبول نکردن و نیز برخورد امام با سهل، خلاف این فرض معلوم می شود. فرض دیگر، این بود که ابتکار از فضل باشد و او قصدش قیام علیه اسلام باشد که در این جا نیز کار حضرت، صد در صد صحیح بوده است؛ زیرا که دفع افسد به فاسده کرده.
یک فرض این است که بگوییم ابتکار عمل با خود مأمون بوده و وی در ابتدا - مطابق نظر شیخ صدوق و شیخ مفید - واقعاً حسن نیت داشته، ولی در انتها تغییر عقیده داده است. در اینجا علت امتناع حضرت رضا (علیه السلام) این است که می دانسته مأمون تحت تأثیر احساسات آنی قرار گرفته و بعداً پشیمان می شود. البته اکثر علما با این نظر موافق نیستند و معتقدند مأمون از ابتدا حسن نیت نداشت و نیرنگ سیاسی ای در کار بود. همان طور که قبلاً اشاره شد در روایات ما این مطلب هست که حضرت رضا (علیه السلام) در یکی از سخنانشان به مأمون فرمودند: من می دانم که تو می خواهی به این وسیله مرا خراب کنی.
اما اشکال بیشتر در آن حالت است که ابتکار عمل از مأمون بوده و او سؤء نیت داشته باشد که شاید بعضی بگویند: حضرت باید مقاومت می کرد تا کشته می شد. از نظر شرعی می دانیم که خود را به کشتن دادن، گاه جایز می شود. (به شرایطی که اثر کشته شدن بیشتر از زنده ماندن باشد، یا امر دایر باشد که شخص یا کشته شود و یا فلان مفسده بزرگ را متحمل شود؛ مثل قضیه امام حسین (علیه السلام). ولی آیا شرایط امام رضا (علیه السلام) نیز آن چنان بود؟ حضرت رضا (علیه السلام) مخیر می شود بین یکی از دو کار: یا ولایتعهدی؛ به این شرط که مسؤلیت کارهای دستگاه، به عهده حضرت نباشد و یا کشته شدن، که بعد هم تاریخ بیاید، او را محکوم کند. قطعاً اولی را باید انتخاب کند؛ زیرا صرف همکاری که گناه نیست؛ نوع همکاری مهم است. گاهی وارد شدن به دستگاه ظلم و جور، جایز است و آن وقتی است که بتوانیم به اسلام، استفاده ای برسانیم. اگر بتوانیم از طریق آن، امر به معروف و نهی از منکر بکنیم که وارد شدن به آن واجب است و در سیره ائمه (علیهم السلام) نیز می بینیم که افرادی را در دستگاه دشمن نگاه می داشتند و استدلال خود حضرت رضا (علیه السلام) در مقایسه با حضرت یوسف؛ که او پیامبر بود و من وصی پیامبر، او از مشرک، تقاضیایی کرد و من مجبور به قبول آن از سوی مسلمانی شدم؛ او خود تقاضا کرد و من مجبور شدم(56)، نشان می دهد که صرف همکاری با حکومت ظلم، گناه نیست، مهم چگونگی آن است. و می بینیم که در مدت ولایتعهدی امام، کاری به نفع عباسیان صورت نگرفت، ولی حضرت با تثبیت شخصیت علمی خود از طریق دستگاه خلافت و جواب به شبهات علمی به نفع اسلام هم کار کرد(57).

سخنی در مورد امام حسن عسکری (علیه السلام)

حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) از ائمه ای هستند که تحت فشار بسیار بودند؛ زیرا که ائمه هر چه به دوره امام عصر عجل الله تعالی فرجه نزدیک می شدند، کار بر آنها سخت تر می شد. بنا به نص تاریخ، تمام مدت شش سال امامت ایشان، حضرت در محله العسکر - که یک پادگان نظامی بود - یا در حبس بودند؛ یا آزاد ولی ممنوع الملاقات. علت عمده این که این قدر امام (علیه السلام) تحت نظر بودند، این بود که دستگاه حکومت می دانست مهدی امت از صلب ایشان ظهور می کند و به خیال خود می خواستند جلوی امر الهی را بگیرند.
در هر یک از ائمه، گویی یک خصلت خاص، بیشتر ظهور داشته است. ایشان به هیبت و جلالت و حسن منظر ممتاز بودند؛ به طوری که همه تحت تأثیر سیمای حضرت قرار می گرفتند و حتی دشمنان، وادار به خضوع می شدند.
حضرت عسکری مادری دارند به نام حدیث، که چون جده حضرت حجت هستند به ایشان جده می گفتند و همان طور که حضرت زینب، وصی ظاهری امام حسین (علیه السلام) شدند و مردم برای حل مشکلات، خدمت این بانوی با جلالت می رسیدند(58).

عدل کلی

پیامبران الهی برای دو هدف اساسی مبعوث شده اند؛ یکی توحید و برقراری ارتباط صحیح بین خدا و انسان و دیگری ایجاد عدالت اجتماعی و برقراری رابطه صحیح بین انسان ها. این بحث درباره عدالت است، که آیا اصلاً عدالت واقعی که تمام ظلمها و تبعیضها از میان برود ممکن است یا خیر؟ بر اساس قرآن و تعالیم اسلامی با توجه به وعده های الهی عاقبت دنیا به سوی عدالت می رود و عاقبت زمین برای اهل ایمان و صالحان است و عدالت، یک آرزوی محض نیست. در این جا سه مبحث را شرح می دهیم: اولاً، عدالت چیست؟ ثانیاً، آیا فطری است یا باید آن را بر انسانها تحمیل کرد؟ و ثالثاً، آیا اصلاً عدالت، عملی است؟ و اگر عملی است، با چه شیوه و به چه وسیله ای؟ تعریف عدالت تقریباً واضح است. عدالت، نقطه مقابل ظلم و تبعیض است؛ یعنی این که به هر ذی حقی، حقش را بدهیم.
اما درباره فطری بودن عدالت، عده ای معتقدند که عدالت، فطری نیست و اینها نیز چند دسته اند؛ بعضی مثل نیچه و ماکیاول می گویند: عدالت، بیشتر از یک آرزو نیست و در واقع، شعار ضعفا برای رهایی از زورمندان است و واقعیت خارجی ندارد.
اما عده ای دیگر می گویند عدالت، عملی است، منتها در شیوه آن اختلاف دارند. برتراند راسل می گوید که بشر، منفعت پرست است و باید علم و فرهنگ بشر به آنجا برسد که بفهمد که منافع فرد در عدالت جمع است. اگر تو به دیگری زور بگویی، او هم به تو زور خواهد گفت. پس لا اقل به خاطر حفظ منفعت خودت، عدالت جمع را رعایت کن. در حقیقت، این تئوری غیر عملی است؛ زیرا فقط درباره آنهایی صادق است که زور زیاد ندارند. من و همسایه ام یک اندازه زور داریم، اگر من از ترس زور او عادل شوم، همین که قدرتی به دست آورم که از او بیمی نداشته باشم، بی رحمانه او را لگدکوب می کنم. حال اگر عقل دوراندیش بگوید: به خاطر منفعت خودت عادل باش؛ وقتی که زوری در مقابل خود نمی بینم چگونه عادل باشم؟!
دسته دیگر (مارکسیستها) می گویند که عدالت، عملی و ممکن است؛ ولی نه از راه انسان، بلکه از راه ابزارهای اقتصادی. اصلاً شما بیخود به دنبال عدالت می روی، و اگر فکر کنی که بشر ذاتاً عدالتخواه است، اشتباه می کنی، ولی ماشین، خود به خود بشر را به سوی عدالت سوق می دهد.
نظر اسلام این است که همه اینها بدبینی به طبیعت فطرت بشر است. اگر امروز، بشریت از عدالت گریزان است، به این دلیل است که هنوز به مرحله کمال نرسیده است. در نهاد بشر، عدالت هست و اگر صحیح تربیت شود به جایی می رسد که واقعاً عدالتخواه شود و واقعاً عدالت جمع را بر منفعت فرد ترجیح دهد. مواردی را هم نشان می دهد که فرد، بر خلاف منافع خود، قیام کرده، خود را فدای عدالت کرده است. پس ایجاد عدالت ممکن است.
اما درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه باید گفت که اعتقاد به مهدویت برخلاف تصور عده ای، فقط به شیعه اختصاص ندارد. اولاً در قرآن کریم مژده به عدالت نهایی داده شده است: و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکران الأرض یرثها عبادی الصالحون(59) در احادیث نبوی نیز، از طریق شیعه و سنی، روایات بسیاری در مورد ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه هست و ظهور مدعیان مهدویت قبل از قرن سوم هجری نیز دلیلی است که نشان می داد از اول اسلامت این مسأله مطرح شده است و ادعای فرقه کیسانیه، طرفداران نفس زکیه، فرقه اسماعیلیه و...، مؤیدی بر این مطلب است، حتی در میان اهل سنت نیز مدعیان مهدویت پیدا شده اند، مثل مهدی سودانی(60).
درباره مسأله مهدیت دو نکته مهم باید مورد توجه و بحث قرار بگیرد. نکته اول مسأله عمر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است، که عده ای وقتی با آن مواجه می شوند، اظهار تعجب می کنند و این مسأله را مخالف قانون طبیعت می دانند. در جواب باید گفت که اولاً: بسیاری از تحولات بزرگ در تاریخ حیات موجودات زنده، تحولاتی غیر عادی است و با قوانین عادی طبیعت که علم امروز بشر می شناسد، نمی توان آن ها را توجیه کرد؛ مثلاً علم نمی تواند پاسخ بدهد اولین جاندار روی زمین و اولین سلول حیاتی چگونه به وجود آمده است، همچنین از توضیح این که چرا در موجودات زنده شاخه های مختلف پیدا شده است نیز عاجز است. مسأله دیگر وحی است که اصولاً با قوانینی که ما از عالم طبیعت کشف کرده ایم قابل تفسیر و توضیح نیست.
ثانیاً: کسی نمی تواند بگوید قانون طبیعت این است که بشر فقط فلان مقدار مشخص عمر کند و بیشتر از آن غیر طبیعی است، بلکه سعی در افزایش عمر بشر یک امر طبیعی است و شاید قانون طبیعی نیز داشته باشد که با کشف دارویی عمر بشر افزایش یابد.
ثالثاً: همواره وقتی وضع دنیا به یک مراحلی می رسد، مثل این که دستی از غیب خارج می شود و ناگهان تحولی ایجاد می کند و وضعی پیش می آورد که با قوانین طبیعت اصلاً قابل پیشبینی نیست و اصولاً دین آمده است تا چشم آدمی را باز کند و فکر او را از محدودیت جریانهای عادل خارج سازد.
نکته دوم که باید مورد بحث قرار گیرد مشخصات دوره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است. با توجه به روایات معصومین (علیهم السلام) ظهور آن حضرت هنگامی صورت می گیرد که خطر نابودی، بشریت را تهدید می کند و آشوبهای مهیبت و جنگهای بزرگهای در دنیا در می گیرد و جهان از ظلم و جور پر. سود. وقتی که حضرت قیام می کند و بر زمین حاکم می شود عدالت واقعی را به نمایش در می آورد و عدالت و امنیت در جای جای زمین برقرار می شود. ایشان ثروت را عادلانه و بالسویة تقسیم می کند و مجهولات طبیعت کشف می گردد و زمین مواهب خود به بشر ارزانی می دارد، از این رو فقر از جهان ریشه کن می گردد و همچنین قوانین کتاب و سنت را که متروک شده بود، زنده می کند و به این ترتیب بشر کامل می گردد(61).
همان طور که گفته شد از مهمترین مشخصات ظهور حضرت این است که ایشان زمانی ظهور می کند که پیمانه جهان از ظلمه و جور پر شده باشد. این مطلب، باعث شده که عده ای افزایش بی عدالتی را بپسندند و با هر اصلاحی مخالف کننده و اگر در جاعه توجهی در مردم به سوی دینایت پیدا شود، ناراحت شوند و بگویند: چنین نباید بشود، زیرا در ظهور حضرت تأخیر می افتد. ولی حقیقت این است که اسلام با انقلابهای انفجاری مخالف است. بعضی ها معتقدند که هر چیزی جلوی انفجار را بگیرد، بد است؛ آنها با اصلاحات اجتماعی هم مخالفت می کنند، تا کارها پریشان تر شود و یک مرتبه، انقلاب صورت بگیرد. اما اسلام با این عقیده مخالف است؛ یعنی، با انتظار ظهور حضرت، هیچ تکلیفی از ما ساقط نمی شود و ما همچنان باید وظایف شرعی خود را انجام دهیم. اسلام، برقراری عدالت کلی را شبه رسیدن میوه می داند، که باید سیر تکاملی خود را طی کند؛ یعنی اگر حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه تا کنون ظهور نکرده اند نه برای این است که گناه، کم شده است، بلکه هنوز دنیا به آن مرحله از قابلیت نرسیده است. باید آنهایی که می خواهند حکومت را تشکیل بدهند و در زیر لوای حضرت، زمامدار جهان بشوند، پدید آیند و هنور چنین مردان لایقی پدید نیامده اند.
مطلب دیگر این است که باید کوشش کنیم فکر خود را در حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه با آنچه که در متن اسلام آمده است، تطبیق بدهیم. اغلب ما این را به صورت آرزوی کودکانه یک انسان که دچار عقده انتقام است، در آورده ایم. گویی حضرت، فقط منتظرند تا خداوند به ایشان اجازه دهد تا مثلاً بیایند و ما مردم ایران با شیعه را غرق در سعادت کنند. آن هم شیعه ای که ما هستیم! خیر، این یک فلسفه بزرگ جهانی است؛ زیرا که اسلام یک دین جهانی است و تشیع به معنی واقعی آن یک امر جهانی است. امروز این فکر در اروپا پیدا شده که بشر در تمدن خود به مرحله ای رسیده که گور خود را کنده و یک قدم بیشتر با آن فاصله ندارد. طبق اصول ظاهری نیز همین طور است، ولی اصول دین و مذهب به ما می گوید: زندگی سعادتمندانه بشر در آینده است و این دوره کنونی، موقف می باشد. آن دوره، دوره عقل و عدالت است. هر فرد در زندگی سه دوره کلی دارد: کودکی؛ که دوره بازی و افکار کودکانه است، جوانی؛ که دوره خشم و شهوت است، عاقله مردی و پیری؛ که دوره پختگی و حکومت عقل است. اجتماع بشری نیز چنین است. یک دوره، دوره اساطیر و افسانه ها به تعبیر قرآن، دوره جاهلیت است. دوره دوم، دوره علم است ولی آمیخته با جوانی؛ یعنی خشم و شهوت که عصر امروز ماست. و دوره سوم، دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانیت، که در راه است و اساساً مگر ممکن است که خداوند، این بشر را به عنوان اشرف مخلوقات، آفریده باشد و قبل از این که به دوره بلوغ برسد، او را نابود کند؟
ما مسلمانان خوشوقتیم که بر خلاف همه بدبینی های دنیای غرب به آینده بشریت خوشبین هستیم. امروزه بیشتر دانشمندان امید خود را از بشریت قطع کرده و معتقدند بشر به بزودی به دست علم نابود خواهد شد. انیشتین می گوید بشر با گوری که به دست خود کنده، یک گام بیشتر فاصله ندارد. پس از انفجار بمب اتمی هیروشیما قدرت تخریبی صنعتی روز به روز بیشتر می شود. اگر جنگ جهانی سوم پیش بیاید غالب و مغلوب خاصی نخواهد داشت، زیرا با فشار دادن چند دگمه کره زمین و تمام بشریت نبود خواهد شد. اگر ما ظواهر دنیای امروز را ببینیم، باید به کسانی که به آینده بشریت بدبین و نا امید هستند حق بدهیم. اما قرآن کریم نسبت به آینده بشریت اطمینان می دهد؛ لذا ما با تکیه به ایمان الهی می گوییم: برای بشریت اطمینان می دهد؛ لذا با تکیه به ایمان الهی می گوییم: برای بشریت از این پرتگاه ها زیاد پیدا شده است، اما دست الهی بالای همه دستهاست و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقدکم منها(62). با توجه به این مطالب فوق روشن می شود که چرا در احادیث ما آمده أفضل الأعمال انتظار الفرج(63) زرا انتظار فرج همراه با خوبینی به آینده بشریت، ایمانی است در سطح بسیار عالی(64).