فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

امام صادق (علیه السلام) و مسأله خلافت

در مورد حضرت صادق (علیه السلام) دو سؤال وجود دارد: یکی این که در زمان حضرت، یک فرصت مناسب سیاسی به وجود آمد و بنی عباس از این فرصت استفاده کردند؛ چرا امام استفاده نکرد و دیگر این که چرا امام به نامه ابو سلمه که ایشان را دعوت به پذیرش خلافت کرده بود، جواب نداد؟
فرصت امام صادق (علیه السلام) از این راه پیدا شده بود که از زمان شهادت امام حسین به بعد به تدریج حس تنفر نسبت به بنی امیه اوج گرفت و فسق و فجور آنها نیز وجهه آنها را ساقط کرده بود و کم کم قیامهایی از سوی علویان به وقوع پیوست و با این که خود قیام کنندگان، از میان رفتند ولی حرکت آنها از نظر تبلیغاتی، فوق العاده اثر گذاشت؛ مخصوصاً در خراسان با رفتن و شهادت یحیی بن زید بن علی بن حسین که نارضایتی شدیدی نسبت به حکومت بنی امیه بهوجود آورد. بنی عباس از این فرصت، حداکثر استفاده را کردند؛ بدین شکل که مخفیانه مبلغینی تربیت می کردند که مردم را به شورش علیه امویان تشویق می کردند؛ ولی شخص معینی به عنوان رهبر انتخاب نمی کردند و تحت شعار الرضا من آل محمد(49) عمل می کردند که از همین جا معلوم می شود که اساساً زمینه مردم، زمینه اهل پیامبر (ص) و زمینه اسلامی بوده نه تعصبان نژادی و قومی و خلاصه چرا امام از این فرصت استفاده نکرد؟
از طرف دیگر، بنی عباس دو مبلغ مهم داشتند که مهمترین حرکات، توسط آنها صورت می گرفت. ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق که ابومسلم به ابوسلمه حسادت می ورزید و می خواست که او را از سر راه بردارد. ابوسلمه بعد از کشته شدن ابراهیم امام (رئیس اصلی عباسیان) و واگذاری منصب او به سفاح، خواست که خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب بازگرداند و دو نامه محرمانه به مدینه فرستاد؛ یکی برای امام صادق (علیه السلام) و یکی برای عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب و از آنها دعوت به خلافت کرد؛ ولی امام صادق (علیه السلام) نامه ابو سلمه را سوزاند و به آن اعتنایی نکرد.
در پاسخ باید گفت: قضیه ابو سلمه بسیار روشن است. وی مردی سیاسی بوده؛ نه شیعه و طرفدار امام صادق (علیه السلام)، و سیاستش از این که به سود آل عباس باشد، یکباره تغییر می کند و چون هر کسی را هم نمی شد برای خلافت معرفی کرد، بلکه خلیفه، کسی باید باشد که مورد قبول مردم باشد و از طرفی از آل عباس هم که نمی خواست باشد، لذا فقط می ماند آل ابوطالب که در آنها هم دو شخصیت مبرز هست، عبدالله محض و امام صادق (علیه السلام)، به همین دلیل سیاست مآبانه به هر دو نامه نوشت که تیرش به هر جا اصابت کرد، از آن جا استفاده کند. پس در کار وی هیچ خلوصی مطرح نبوده است. به علاوه، این کار، کاری نبوده که به نتیجه برسد، و دلیل اعلی (علیه السلام) آن هم این است که هنوز جواب نامه عبدالله به ابوسلمه نرسیده که وی توسط ابومسلم کشته شد و غائله بکلی خوابید. پس جای تعجب است از کسانی که امام صادق (علیه السلام) را به خاطر جواب رد دادن به ابوسلمه، زیرا سؤال می برند، زیرا که این جا نه شرایط معنوی (خلوص نیت فرد) در بین بوده و نه شرایط ظاهری و امکانات لازم.
جریان دیگری که لازم است به آن اشاره شود مربوط به محمد فرزند عبدالله محض است که از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) می باشد. در اوایل کار که این نهضت ضد اموری در حال شکل گیری بود، بزرگان بنی هاشم در محلی گرد آمدند و با محمد بن عبدالله به مهدی امت بیعت کردند. امام صادق (علیه السلام) در آن جلسه با این امر مخالفت نمودند و گفتند که اگر به نام مهدویت قیام کنی من بیعت کنم ولی اگر به عنوان امر به معروف و نهی از منکر باشد از تو حمایت می کنم. امام در همان جلسه اعلام کردند که محمد بن عبدالله خلیفه نشود و همین بنی عباس که حالا با او بیعت کرده اند او را خواهند کشت(50).
اما امام صادق (علیه السلام) چرا شخصاً از فرصت استفاده نکرد و قیام نفرمود؟ در توضیح باید گفت که زمان امام صادق از نظر اسلامی یک زمان منحصر به فرد است، که انقلابها و نهضتهای فکری بیش از نهضتهای سیاسی مشاهده می شود؛ در حالی که زمان امام حسین (علیه السلام) اختناق کاملی حکمفرما بود؛ به شکلی که اگر امام حسین (علیه السلام) قیام نمی کرد باید انزوا اختیار می کردند؛ ولی در زنده ماندن امام صادق (علیه السلام)، رهبری فکری و عقیدتی دنیای اسلام و جهت دادن به سرنوشت اسلام مطرح بود. در زمان امام حسین (علیه السلام) فقط یک مسأله برای دنیای اسلام مطرح بود و آن خلافت بود، خلافت به معنی همه چیز بود و بر جمیع شؤون، نظارت کامل داشت و برای همین می بینیم که از زندگی امام حسین (علیه السلام) تا قیام حضرتش نمی توان هیچ سراغی و خبری از امام حسین (علیه السلام) گرفت و اگر حضرت همان طور تا پنجاه سال هم زندگی می کرد وضع همینگونه بود. اما در اواخر دوره بنی امیه و در زمان بنی عباس اوضاع، شکل دیگری به خود گرفته بود؛ اولاً آزادی فکری در مردم پیدا شد و ثانیاً: شور و نشاط علمی به کم سابقه ای پدید آمد، که این نشاط علمی عوامل مختلفی داشت از جمله: محیط صد در صد اسلامی و تشویق های اسلام به طلب علم، ورود نژادهای غیر عرب که در اثر فتوحات گسترده، تازه مسلمان شده بودند و می خواستند ماهیت اسلام را بیشتر و بهتر بشناسند و بیشتر هم تعمق می کردند، اعتقاد به جهان - وطنی اسلامی؛ یعنی همه مناطق مسلمان نشین را وطن خود می دانستند و فرقی نمی کرد که استاد کجایی باشد و شاگردش کجایی و نیز وجود تسامح دینی و همزیستی با اهل کتاب که اغلب اهل علم بودند و مسلمانان از آنها به خوبی استفاده می کردند.
در این زمان، یک مرتبه می بینیم که بازار جنگ عقاید، داغ می شود و گروه های مختلفی در مسائل مختلف اسلامی مثل: علم قرائت ، علم تفسیر، علم حدیث و علم فقه پدید می آید که از همه اینها مهمتر، بحثهای کلامی بود و از همه خطرناکتر زنادقه، بودند که به راحتی و علناً خدا را انکار می کردند. جریانات خشک مقدسی و خوارج نیز حضور داشت و امام صادق (علیه السلام) با همه اینها مواجه بودند و در تمام زمینه های فوق می بینیم که شاگردانی برجسته تربیت می کردند. امام صادق (علیه السلام) در علم قرائت و تفسیر در برابر تحریفات و تفسیرهای غلط ایستادگی می کردند و نیز در علم حدیث به بیان احادیث صحیح می پرداختند، همچنین در عرصه فقه قوی ترین مکتب فقهی آن زمان را تأسیس نمودند به طوری که امامان اهل تسنن همه مستقیم یا باواسطه نزد امام شاگردی کرده اند و بزرگان آنها به علم و فضیلت امام اعتراف دارند(51). در علوم عقلی نیز در ادامه اهتمام دیگر معصومین، امام صادق (علیه السلام) باعث ترویج مسائل عقلی در دین شدند و اولین مدارس عقلی را در دنیای اسلام تأسیس نمودندکه از شاگردان ایشان می توان به هشام بن الحکم که در علم کلام برترین زمان خود بوده و نیز جابر بن حیان که به پدر علم شیمی در دنیا معروف است اشاره کرد.
در مجموع، مشاهده می شود که زمینه ای برای امام صادق (علیه السلام) فراهم شد که نه قبل از آن برای هیچ امامی فراهم بود، نه بعد از آن. زیرا که امامان بعدی اغلب عمر در زندان بودند و یا در همان جوانی مسموم می شدند ولی امام صادق (علیه السلام) هم عرم طولانی تری داشتند و هم محیط نسبتاً مناسبی. ما این مطلب را که ائمه بعد آمدند و ارزش قیام امام حسین را ثابت و روشن کردند، درک نمی کنیم. اسلام که فقط و فقط مبارزه با ظالم را مطرح نمی کند. اگر آن را هم مطرح می کند، به خاطر نشر اسلام است که امام صادق (علیه السلام) این وظیفه را به خوبی انجام دادند ولی از روش به ظاهر متفاوت. اگر امام صادق (علیه السلام) نبود، ما امروزه ارزش نهضت حسینی را نفهمیدیم؛ اما در عین حال که امام صادق (علیه السلام) متعرض امر حکومت نشد، ولی با خلفا هم کنار نیامد و مبارزه مخفی می کرد و چنان بود که منصور عباسی درباره ایشان می گفت که همچون استخوانی است، در گلوی عباسیان، نه می توانند بیرونش آورند و نه آنکه فرو برندش(52).

موجبات شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام)

همه ائمه (علیهم السلام) به استثنای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه که در قید حیات هستند، شهید از دنیا رفته اند و این، یکی از مفاخر بزرگ آنهاست و خودشان نیز همیشه آرزوی شهادت در راه خدا را داشتند. هر یک از ائمه ما به لقی مشهورند ولی این دلیل نمی شود که بقیه صاحب این صفت نبوده اند. اگر ما لقب شهید را برای امام حسین (علیه السلام) به کار می بریم، معنایش این نیست که ائمه دیگر ما شهید نشده اند. اما سؤال اینجاست که بقیه ائمه را شهید شدند؟ آنکه که در مقابل دستگاه ظلم قیام نکردند. بعضی فکر می کنند که فقط امام حسین (علیه السلام) علیه دستگاه ظلم و قیام کرد و بقیه، تقیه می کرده اند و با دستگاه ظلم کاری نداشته اند. خیر، چنین نیست. یک مسلمان واقعی - چه رسد به امام مسلمین - امکان ندارد با دستگاه ظلم زمان خود سازش کند، بلکه همیشه با آنها مبارزه می کند، اما تفاوت، در شکل مبارزه است. یک وقت مبارزه علنی است، اعلان جنگ است و یکبار هم غیر علنی؛ که در این نوع دوم هم کوبیدن و لجن مال کردن طرف و علنی کردن بطلان او نیز هست، اما نه به صورت شمشیر کشیدند. همه ائمه سازش ناپذیر بودند. منتها روش سازد نکردن آنها، بنابر مقتضیات زمان، تفاوتهایی دارد. منظور از تقیه، سکون و بی حرکتی نیست. تقیه؛ یعنی در یک شکل مخفیانه و در حالتی استتاری از خود دفاع کردن؛ یعنی بیشتر زدن و کمتر خوردن، نه دست از مبارزه برداشتند. اگر مقاومتهای ائمه (علیهم السلام) و بر ملا کردنهای حقایق دشمنان توسط آنها نبود، ما امروز هارون و مخصوصاً مأموران را در ردیف قدیسین و بزرگان شمردیم.
این بحث در موجبات شهادت امام کاظم (علیه السلام) است که هارون به موقعیت اجتماعی آن حضرت حسادت می ورزید. وقتی هارون تصمیم گرفت که ولایتعهدی پسرش را تثبیت کند و خواست در مکه از همه بیعت بگیرد، امام را مزاحم کار خود دید، برای همین او را دستگیر کرد و به زندان فرستاد. معنویت امام، چنان که در هر زندان پس از اندک مدتی زندانبان را مرید خود می کرد و هارون، ایشان را به زندان دیگری می فرستاد. امام اگر چه شمشیر دستگاه تبلیغات نداشتند ولی دلها را در اختیار داشتند و نفوذ شدیدی بر دیگران می گذاشتند؛ به شکلی که حتی در خود هارون و مأمون نیز تأثیر می گذاشتند. چنان که مأمون نقل می کند که من تشیع را از پدرم آموختم. امثال هارون الرشید از جاذبه حقیقی بود می ترسیدند، چرا که امام موسی بن جعفر در ادامه راه ائمه (علیهم السلام) به دوست سنت پایبند بودند که دلها را به سوی ایشان جذب می کرد، یکی خداباوری حقیقی، عبادت و خوف خدا و دیگری همدردی و همدلی با ضعفا و بیچارگان بود.
مهمترین موجبات شهادت امام کاظم عبارتند از: اول: وجود ایشان؛ چرا که دستگاه خلافت، ایشان رقیبی برای خود می دانست. دوم: تبیلغ می کردند و قضایا را می گفتند. منتهی تقیه می کردند؛ یعنی طوری عمل می کردند که تا حد امکان، مدرک به دست حکومت ندهند. سوم: این که روح مقاوم و عجیبی داشتند. می گویند که یک هفته قبل از شهادت حضرت، هارون یحیی بن فضل برمکی را فرستاد که اگر فقط تو در حضور یحیی و نه کس دیگر، اعتراف کنی که تقصیر کار بوده ای، من تو را می بخشم و آزاد می کنم و حضرت، همین را هم قبول نمی کند(53).

مسأله ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام)

نظیر شبهه ای که در مسأله صلح امام حسن (علیه السلام) وجود دارد، در مورد امام رضا نیز مطرح می شود، که این را نیز نوعی سازش با خلیفه ناحق می شمارند. کسانی که ایراد می گیرند، حرفشان این است که امام حسن نباید تسلیم امر می کرد و باید می جنگید تا کشته شود و امام رضا (علیه السلام) هم نمی بایست ولایتعهدی را می پذیرفت و می بایست تا حد کشته شدن، مقاومت می کرد. برای پاسخ دادن به این اشکال در مورد سیره امام رضا (علیه السلام) باید کمی به تاریخ بنگریم. مأمون، وارث خلافت عباسی است. عباسی ها از همان روز اول که روی کار آمدند، برنامه شان مبارزه با علویان و کشته و شکنجه آنها بود. حال، این مطلب عجیبی است که چگونه مأمونی که برای خلافت، برادر خود را می کشد، حضرت رضا (علیه السلام) را از مدینه احضار می کند و ابتدا از ایشان می خواهد، خلافت را بپذیرد و بعد با تهدیدهای سخت، ولایتعهدی را به امام می قبولاند. درباره علت این امر فرضیه های مختلفی ارائه شده که ما با بررسی این فرضیه ها، وظیفه امام (علیه السلام) را نیز بررسی می کنیم.
مأمون وزیری دارد به نام فضل بن سهل که همه کاره دستگاه حکومت است و عده ای می گویند که وی، مأمون را وادار به این امر کرد که این جا دو حالت ممکن است: یکی این که فضل، واقعاً شیعه بوده که برخورد امام (علیه السلام) با وی خلافت این را نشان می دهد و می بینیم امام، حتی خطر وی را به مأمون گوشزد کرده اند و احتمال دیگر این که فضل، می خواست عجالتاً خلافت را از دست عباسیان در آورد و روی عقاید مجوسی خود بود و قصد باز گرداندن ایران به دین زرتشت را داشته است، که در این حالت، وظیفه امام، همکاری با مأمون است؛ زیرا خطر او بیشتر از خطر خلافت مأمون است. پس کار امام (سازش به مأمون) صحیح بوده است.
نظر مشهورتر این است که این کار، ابتکار خد مأمون بوده است؛ که درباره علت و چگونگی آن چند نظر وجود دارد: نظر شیخ مفید و شیخ صدوق این است که مأمون در جنگهایش با امین شکست می خورد و نذر می کند که اگر خلافت را به دست بگیرد، آن را به صاحبان اصلی اش برگرداند و در ابتدا هم با خلوص نیت به امام پیشنهاد ولایتعهدی داد، ولی بعد، از کار خود پشیمان شد و اما چون می دانست که او پشیمان می شود و تا آخر، بر حرف خود باقی نخواهد ماند، مخالفت می کرد. عده ای از مستشرقین گفته اند که وی براستی شعیه بود و تا آخر، حسن نیت داشت که در این صورت، باید حرف کسانی را قبول کنیم که می گویند: حضرت، به مرگ طبیعی از دنیا رفتند که این از نظر تاریخی مردود است و علاوه بر این، اگر واقعاً چنین بود، حضرت باید ولایتعهدی را قبول می کرد؛ در حالی که قبول می کرد؛ در حالی که قبول نکرد و با تهدید، مجبور به پذیرش آن شد.
احتمال دیگری که با توجه به سخنان امام و عکس العمل ایشان مطرح می شود این است که ابتکار این کار را از خود مأمون بود و از اول هم صمیمیت نداشت و به خاطر سیاست ملک داری، این کار را انجام داد؛ بدین شکل که اولاً نظر ایرانیان را جلب می کرد، زیرا آنها اکثراً مشتاق علویان بودند و تحت شعار الرضا من آل محمد می جنگیدند و مأمون به حضرت، لقب رضاد داد و اعلام کرد: این، همان است که شما به خاطرش قیام کردید. ثانیاً این کار وی باعث فرونشاندن قیامهای علوی می شد. علویان، هر چند وقت یکبار دست به قیام می زدند. مأمون برای این که آنها را راضی کرده، آرام نگاه دارد و یا لا اقل، در مقابل مردم خلع سلاح کند، مسأله ولایتعهدی را مطرح کرد تا مانعی باشد برای قیام علویان علیه حکومت؛ ثانیاً مسأله خلع سلاح خود حضرت مطرح است که چون به خود حضرت در دستگاه خلافت مقامی داده شد، وی دیگر نمی تواند از نارضایتی مردم علیه دستگاه خلافت استفاده کند و از طرفی این کار موجب خدشه دار شدن چهره امام، نزد مردم می شد. در روایات ما این مطلب هست که حضرت، به مأمون فرمودند: من می دانم که تو می خواهی بدین وسیله مرا خراب کنی(54).
بهتر است که مسأله را از وجهه امام رضا (علیه السلام) نیز بررسی کنیم؛ چند چیز در تاریخ مسلم است: اولاً احضار امام از مدینه به مرو، حالتی آمرانه و بدون مشورت داشت و مأمون امام را تا وقتی که به مرو رسید از موضوع با خبر نکرد. ثانیاً مسأله ولایتعهدی از سوی امام مطرح نشد، بلکه از جانب مأمون بود و امام هم به شدت، امتناع می ورزیدند؛ زیرا می فرمودند: اگر حق توست به چه اجازه ای بهما می دهی و اگر نیست، چرا آن را غصب کردی؟! ثالثاً این که به صورت پیشنهاد نبوده، بلکه احضار و اجبار بوده و مأمون، تهدید را با استدلال در هم آمیخت؛ یعنی؛ وقتی که گفت: کا تو مثل کار علی (علیه السلام) در شواری شش نفره است، از طرفی استدلال می کرد که چون حضرت سازش کرد، پس اشکالی ندارد و از طرفی چون عمر در صورت عدم تصمیم آنها را تهدید به مرگ کرده بود، می خواست بگوید: تو نیز چنین وضعی داری. رابعاً حضرت رضا (علیه السلام) شرط کرد که من به این شکل، این امر را قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم که در واقع، می خواست مسئولیت کارهای مأمون را نپذیرد و ژست مخالف را حفظ کند. خامساً طرز رفتار حضرت، بعد از مسأله ولایتعهدی، قابل توجه است. غالباً رسم است که ولیعهد از حاکم تشکر کند، و مأمون انتظار داشت که حضرت تأییدی از او و خلافتش کند؛ ولی در مراسم بیعت، اصلاً چنین نشد و حضرت فرمود: ما حقی داریم و آن خلافت است، شما مردم هم حقی دارید و آن این که خلیفه باید شما را اداره کند و شما باید حقمان را به ما بدهید، گر دادید، وظیفه مان را انجام می دهیم(55)؛ نه تشکری از مأمون صورت می گیرد و نه حرف دیگری مطرح می شود؛ بلکه جو حاکم، بر خلاف روح جلسه ولایتعهدی است.
بار دیگر به بررسی فرضهای نصب امام به ولایتعهدی می پردازیم. در یک فرض باید بگوییم: وظیفه حضرت همکاری شدید بوده و آن فرضاین است که فضل شیعه بوده و ابتکار عمل به دست او می باشد. در این جا اعتراضی بر حضرت نیست و اگر باشد، این است که چرا جدی قبول نکرد و از همین جدی قبول نکردن و نیز برخورد امام با سهل، خلاف این فرض معلوم می شود. فرض دیگر، این بود که ابتکار از فضل باشد و او قصدش قیام علیه اسلام باشد که در این جا نیز کار حضرت، صد در صد صحیح بوده است؛ زیرا که دفع افسد به فاسده کرده.
یک فرض این است که بگوییم ابتکار عمل با خود مأمون بوده و وی در ابتدا - مطابق نظر شیخ صدوق و شیخ مفید - واقعاً حسن نیت داشته، ولی در انتها تغییر عقیده داده است. در اینجا علت امتناع حضرت رضا (علیه السلام) این است که می دانسته مأمون تحت تأثیر احساسات آنی قرار گرفته و بعداً پشیمان می شود. البته اکثر علما با این نظر موافق نیستند و معتقدند مأمون از ابتدا حسن نیت نداشت و نیرنگ سیاسی ای در کار بود. همان طور که قبلاً اشاره شد در روایات ما این مطلب هست که حضرت رضا (علیه السلام) در یکی از سخنانشان به مأمون فرمودند: من می دانم که تو می خواهی به این وسیله مرا خراب کنی.
اما اشکال بیشتر در آن حالت است که ابتکار عمل از مأمون بوده و او سؤء نیت داشته باشد که شاید بعضی بگویند: حضرت باید مقاومت می کرد تا کشته می شد. از نظر شرعی می دانیم که خود را به کشتن دادن، گاه جایز می شود. (به شرایطی که اثر کشته شدن بیشتر از زنده ماندن باشد، یا امر دایر باشد که شخص یا کشته شود و یا فلان مفسده بزرگ را متحمل شود؛ مثل قضیه امام حسین (علیه السلام). ولی آیا شرایط امام رضا (علیه السلام) نیز آن چنان بود؟ حضرت رضا (علیه السلام) مخیر می شود بین یکی از دو کار: یا ولایتعهدی؛ به این شرط که مسؤلیت کارهای دستگاه، به عهده حضرت نباشد و یا کشته شدن، که بعد هم تاریخ بیاید، او را محکوم کند. قطعاً اولی را باید انتخاب کند؛ زیرا صرف همکاری که گناه نیست؛ نوع همکاری مهم است. گاهی وارد شدن به دستگاه ظلم و جور، جایز است و آن وقتی است که بتوانیم به اسلام، استفاده ای برسانیم. اگر بتوانیم از طریق آن، امر به معروف و نهی از منکر بکنیم که وارد شدن به آن واجب است و در سیره ائمه (علیهم السلام) نیز می بینیم که افرادی را در دستگاه دشمن نگاه می داشتند و استدلال خود حضرت رضا (علیه السلام) در مقایسه با حضرت یوسف؛ که او پیامبر بود و من وصی پیامبر، او از مشرک، تقاضیایی کرد و من مجبور به قبول آن از سوی مسلمانی شدم؛ او خود تقاضا کرد و من مجبور شدم(56)، نشان می دهد که صرف همکاری با حکومت ظلم، گناه نیست، مهم چگونگی آن است. و می بینیم که در مدت ولایتعهدی امام، کاری به نفع عباسیان صورت نگرفت، ولی حضرت با تثبیت شخصیت علمی خود از طریق دستگاه خلافت و جواب به شبهات علمی به نفع اسلام هم کار کرد(57).