فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

سخنی درباره امام زین العابدین (علیه السلام)

امام زین العابدین قهرمان معنویت است و از فلسفه های وجودی ایشان این است که وقتی انسان، خاندان پیغمبر (علیهم السلام) را می نگرد که حقیقت اسلام تا چه حد در آنها نفوذ داشته است، به صحت این دین معتقدتر می شود. نمازهایشان واقعاً پرواز روح به سوی خدا بود و کاملاً از دنیا غافل می شدند. امام سجاد (علیه السلام) پیک محبت بود؛ هر جا فقیر یا غریبی می دید، او را نوازش می کرد. با این که فرزند پیغمبر (ص) است، هنگام حج با قافله هایی مورد که او را نشناسند و مانند خدمتگزار قافله رفتار می کند؛ تا به فرموده خود، توفیق خدمت به مسلمان برایش پیدا شود(47). برای ایشان فرصتهایی مثل فرصت امام حسین یا امام صادق (علیه السلام) پیش نیامد، اما حضرت، با گریه یاد قیام سیدالشهدا را زنده نگاه می داشت و با دعا مضامین اسلام را به دیگران معرفی می فرمود(48).

امام صادق (علیه السلام) و مسأله خلافت

در مورد حضرت صادق (علیه السلام) دو سؤال وجود دارد: یکی این که در زمان حضرت، یک فرصت مناسب سیاسی به وجود آمد و بنی عباس از این فرصت استفاده کردند؛ چرا امام استفاده نکرد و دیگر این که چرا امام به نامه ابو سلمه که ایشان را دعوت به پذیرش خلافت کرده بود، جواب نداد؟
فرصت امام صادق (علیه السلام) از این راه پیدا شده بود که از زمان شهادت امام حسین به بعد به تدریج حس تنفر نسبت به بنی امیه اوج گرفت و فسق و فجور آنها نیز وجهه آنها را ساقط کرده بود و کم کم قیامهایی از سوی علویان به وقوع پیوست و با این که خود قیام کنندگان، از میان رفتند ولی حرکت آنها از نظر تبلیغاتی، فوق العاده اثر گذاشت؛ مخصوصاً در خراسان با رفتن و شهادت یحیی بن زید بن علی بن حسین که نارضایتی شدیدی نسبت به حکومت بنی امیه بهوجود آورد. بنی عباس از این فرصت، حداکثر استفاده را کردند؛ بدین شکل که مخفیانه مبلغینی تربیت می کردند که مردم را به شورش علیه امویان تشویق می کردند؛ ولی شخص معینی به عنوان رهبر انتخاب نمی کردند و تحت شعار الرضا من آل محمد(49) عمل می کردند که از همین جا معلوم می شود که اساساً زمینه مردم، زمینه اهل پیامبر (ص) و زمینه اسلامی بوده نه تعصبان نژادی و قومی و خلاصه چرا امام از این فرصت استفاده نکرد؟
از طرف دیگر، بنی عباس دو مبلغ مهم داشتند که مهمترین حرکات، توسط آنها صورت می گرفت. ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق که ابومسلم به ابوسلمه حسادت می ورزید و می خواست که او را از سر راه بردارد. ابوسلمه بعد از کشته شدن ابراهیم امام (رئیس اصلی عباسیان) و واگذاری منصب او به سفاح، خواست که خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب بازگرداند و دو نامه محرمانه به مدینه فرستاد؛ یکی برای امام صادق (علیه السلام) و یکی برای عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب و از آنها دعوت به خلافت کرد؛ ولی امام صادق (علیه السلام) نامه ابو سلمه را سوزاند و به آن اعتنایی نکرد.
در پاسخ باید گفت: قضیه ابو سلمه بسیار روشن است. وی مردی سیاسی بوده؛ نه شیعه و طرفدار امام صادق (علیه السلام)، و سیاستش از این که به سود آل عباس باشد، یکباره تغییر می کند و چون هر کسی را هم نمی شد برای خلافت معرفی کرد، بلکه خلیفه، کسی باید باشد که مورد قبول مردم باشد و از طرفی از آل عباس هم که نمی خواست باشد، لذا فقط می ماند آل ابوطالب که در آنها هم دو شخصیت مبرز هست، عبدالله محض و امام صادق (علیه السلام)، به همین دلیل سیاست مآبانه به هر دو نامه نوشت که تیرش به هر جا اصابت کرد، از آن جا استفاده کند. پس در کار وی هیچ خلوصی مطرح نبوده است. به علاوه، این کار، کاری نبوده که به نتیجه برسد، و دلیل اعلی (علیه السلام) آن هم این است که هنوز جواب نامه عبدالله به ابوسلمه نرسیده که وی توسط ابومسلم کشته شد و غائله بکلی خوابید. پس جای تعجب است از کسانی که امام صادق (علیه السلام) را به خاطر جواب رد دادن به ابوسلمه، زیرا سؤال می برند، زیرا که این جا نه شرایط معنوی (خلوص نیت فرد) در بین بوده و نه شرایط ظاهری و امکانات لازم.
جریان دیگری که لازم است به آن اشاره شود مربوط به محمد فرزند عبدالله محض است که از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) می باشد. در اوایل کار که این نهضت ضد اموری در حال شکل گیری بود، بزرگان بنی هاشم در محلی گرد آمدند و با محمد بن عبدالله به مهدی امت بیعت کردند. امام صادق (علیه السلام) در آن جلسه با این امر مخالفت نمودند و گفتند که اگر به نام مهدویت قیام کنی من بیعت کنم ولی اگر به عنوان امر به معروف و نهی از منکر باشد از تو حمایت می کنم. امام در همان جلسه اعلام کردند که محمد بن عبدالله خلیفه نشود و همین بنی عباس که حالا با او بیعت کرده اند او را خواهند کشت(50).
اما امام صادق (علیه السلام) چرا شخصاً از فرصت استفاده نکرد و قیام نفرمود؟ در توضیح باید گفت که زمان امام صادق از نظر اسلامی یک زمان منحصر به فرد است، که انقلابها و نهضتهای فکری بیش از نهضتهای سیاسی مشاهده می شود؛ در حالی که زمان امام حسین (علیه السلام) اختناق کاملی حکمفرما بود؛ به شکلی که اگر امام حسین (علیه السلام) قیام نمی کرد باید انزوا اختیار می کردند؛ ولی در زنده ماندن امام صادق (علیه السلام)، رهبری فکری و عقیدتی دنیای اسلام و جهت دادن به سرنوشت اسلام مطرح بود. در زمان امام حسین (علیه السلام) فقط یک مسأله برای دنیای اسلام مطرح بود و آن خلافت بود، خلافت به معنی همه چیز بود و بر جمیع شؤون، نظارت کامل داشت و برای همین می بینیم که از زندگی امام حسین (علیه السلام) تا قیام حضرتش نمی توان هیچ سراغی و خبری از امام حسین (علیه السلام) گرفت و اگر حضرت همان طور تا پنجاه سال هم زندگی می کرد وضع همینگونه بود. اما در اواخر دوره بنی امیه و در زمان بنی عباس اوضاع، شکل دیگری به خود گرفته بود؛ اولاً آزادی فکری در مردم پیدا شد و ثانیاً: شور و نشاط علمی به کم سابقه ای پدید آمد، که این نشاط علمی عوامل مختلفی داشت از جمله: محیط صد در صد اسلامی و تشویق های اسلام به طلب علم، ورود نژادهای غیر عرب که در اثر فتوحات گسترده، تازه مسلمان شده بودند و می خواستند ماهیت اسلام را بیشتر و بهتر بشناسند و بیشتر هم تعمق می کردند، اعتقاد به جهان - وطنی اسلامی؛ یعنی همه مناطق مسلمان نشین را وطن خود می دانستند و فرقی نمی کرد که استاد کجایی باشد و شاگردش کجایی و نیز وجود تسامح دینی و همزیستی با اهل کتاب که اغلب اهل علم بودند و مسلمانان از آنها به خوبی استفاده می کردند.
در این زمان، یک مرتبه می بینیم که بازار جنگ عقاید، داغ می شود و گروه های مختلفی در مسائل مختلف اسلامی مثل: علم قرائت ، علم تفسیر، علم حدیث و علم فقه پدید می آید که از همه اینها مهمتر، بحثهای کلامی بود و از همه خطرناکتر زنادقه، بودند که به راحتی و علناً خدا را انکار می کردند. جریانات خشک مقدسی و خوارج نیز حضور داشت و امام صادق (علیه السلام) با همه اینها مواجه بودند و در تمام زمینه های فوق می بینیم که شاگردانی برجسته تربیت می کردند. امام صادق (علیه السلام) در علم قرائت و تفسیر در برابر تحریفات و تفسیرهای غلط ایستادگی می کردند و نیز در علم حدیث به بیان احادیث صحیح می پرداختند، همچنین در عرصه فقه قوی ترین مکتب فقهی آن زمان را تأسیس نمودند به طوری که امامان اهل تسنن همه مستقیم یا باواسطه نزد امام شاگردی کرده اند و بزرگان آنها به علم و فضیلت امام اعتراف دارند(51). در علوم عقلی نیز در ادامه اهتمام دیگر معصومین، امام صادق (علیه السلام) باعث ترویج مسائل عقلی در دین شدند و اولین مدارس عقلی را در دنیای اسلام تأسیس نمودندکه از شاگردان ایشان می توان به هشام بن الحکم که در علم کلام برترین زمان خود بوده و نیز جابر بن حیان که به پدر علم شیمی در دنیا معروف است اشاره کرد.
در مجموع، مشاهده می شود که زمینه ای برای امام صادق (علیه السلام) فراهم شد که نه قبل از آن برای هیچ امامی فراهم بود، نه بعد از آن. زیرا که امامان بعدی اغلب عمر در زندان بودند و یا در همان جوانی مسموم می شدند ولی امام صادق (علیه السلام) هم عرم طولانی تری داشتند و هم محیط نسبتاً مناسبی. ما این مطلب را که ائمه بعد آمدند و ارزش قیام امام حسین را ثابت و روشن کردند، درک نمی کنیم. اسلام که فقط و فقط مبارزه با ظالم را مطرح نمی کند. اگر آن را هم مطرح می کند، به خاطر نشر اسلام است که امام صادق (علیه السلام) این وظیفه را به خوبی انجام دادند ولی از روش به ظاهر متفاوت. اگر امام صادق (علیه السلام) نبود، ما امروزه ارزش نهضت حسینی را نفهمیدیم؛ اما در عین حال که امام صادق (علیه السلام) متعرض امر حکومت نشد، ولی با خلفا هم کنار نیامد و مبارزه مخفی می کرد و چنان بود که منصور عباسی درباره ایشان می گفت که همچون استخوانی است، در گلوی عباسیان، نه می توانند بیرونش آورند و نه آنکه فرو برندش(52).

موجبات شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام)

همه ائمه (علیهم السلام) به استثنای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه که در قید حیات هستند، شهید از دنیا رفته اند و این، یکی از مفاخر بزرگ آنهاست و خودشان نیز همیشه آرزوی شهادت در راه خدا را داشتند. هر یک از ائمه ما به لقی مشهورند ولی این دلیل نمی شود که بقیه صاحب این صفت نبوده اند. اگر ما لقب شهید را برای امام حسین (علیه السلام) به کار می بریم، معنایش این نیست که ائمه دیگر ما شهید نشده اند. اما سؤال اینجاست که بقیه ائمه را شهید شدند؟ آنکه که در مقابل دستگاه ظلم قیام نکردند. بعضی فکر می کنند که فقط امام حسین (علیه السلام) علیه دستگاه ظلم و قیام کرد و بقیه، تقیه می کرده اند و با دستگاه ظلم کاری نداشته اند. خیر، چنین نیست. یک مسلمان واقعی - چه رسد به امام مسلمین - امکان ندارد با دستگاه ظلم زمان خود سازش کند، بلکه همیشه با آنها مبارزه می کند، اما تفاوت، در شکل مبارزه است. یک وقت مبارزه علنی است، اعلان جنگ است و یکبار هم غیر علنی؛ که در این نوع دوم هم کوبیدن و لجن مال کردن طرف و علنی کردن بطلان او نیز هست، اما نه به صورت شمشیر کشیدند. همه ائمه سازش ناپذیر بودند. منتها روش سازد نکردن آنها، بنابر مقتضیات زمان، تفاوتهایی دارد. منظور از تقیه، سکون و بی حرکتی نیست. تقیه؛ یعنی در یک شکل مخفیانه و در حالتی استتاری از خود دفاع کردن؛ یعنی بیشتر زدن و کمتر خوردن، نه دست از مبارزه برداشتند. اگر مقاومتهای ائمه (علیهم السلام) و بر ملا کردنهای حقایق دشمنان توسط آنها نبود، ما امروز هارون و مخصوصاً مأموران را در ردیف قدیسین و بزرگان شمردیم.
این بحث در موجبات شهادت امام کاظم (علیه السلام) است که هارون به موقعیت اجتماعی آن حضرت حسادت می ورزید. وقتی هارون تصمیم گرفت که ولایتعهدی پسرش را تثبیت کند و خواست در مکه از همه بیعت بگیرد، امام را مزاحم کار خود دید، برای همین او را دستگیر کرد و به زندان فرستاد. معنویت امام، چنان که در هر زندان پس از اندک مدتی زندانبان را مرید خود می کرد و هارون، ایشان را به زندان دیگری می فرستاد. امام اگر چه شمشیر دستگاه تبلیغات نداشتند ولی دلها را در اختیار داشتند و نفوذ شدیدی بر دیگران می گذاشتند؛ به شکلی که حتی در خود هارون و مأمون نیز تأثیر می گذاشتند. چنان که مأمون نقل می کند که من تشیع را از پدرم آموختم. امثال هارون الرشید از جاذبه حقیقی بود می ترسیدند، چرا که امام موسی بن جعفر در ادامه راه ائمه (علیهم السلام) به دوست سنت پایبند بودند که دلها را به سوی ایشان جذب می کرد، یکی خداباوری حقیقی، عبادت و خوف خدا و دیگری همدردی و همدلی با ضعفا و بیچارگان بود.
مهمترین موجبات شهادت امام کاظم عبارتند از: اول: وجود ایشان؛ چرا که دستگاه خلافت، ایشان رقیبی برای خود می دانست. دوم: تبیلغ می کردند و قضایا را می گفتند. منتهی تقیه می کردند؛ یعنی طوری عمل می کردند که تا حد امکان، مدرک به دست حکومت ندهند. سوم: این که روح مقاوم و عجیبی داشتند. می گویند که یک هفته قبل از شهادت حضرت، هارون یحیی بن فضل برمکی را فرستاد که اگر فقط تو در حضور یحیی و نه کس دیگر، اعتراف کنی که تقصیر کار بوده ای، من تو را می بخشم و آزاد می کنم و حضرت، همین را هم قبول نمی کند(53).