فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

صلح امام حسن (علیه السلام)

مسأله ای که از قدیم الایام مطرح بوده است که چه شد که امام حسن (علیه السلام) با معاویه صلح کرد؟ برخی گفته اند: اساساً امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) دو روحیه مختلف داشتند؛ یکی طبعاً جنگ طلب بوده است و اصلاً دو روش متناقض داشته اند؛ در حالی که حقیقت، چنین نیست و اختلاف عمل آنها به خاطر شرایط مختلف است. قبل از بحث درباره این شرایط به بحثی راجع به دستور اسلام در مورد جهاد می پردازیم.
این که اسلام اساساً دین جنگ است یا دین صلح، سؤال اشتباهی است. حتی اگر در زندگی پیامبر (ص) هم نگاه کنیم می بینیم که آن حضرت در مکه روش مسالمت آمیز اختیار می کنند و در مدینه اجازه جنگ می دهند، ولی باز هم پیمان صلح حدیبیه را امضا می کنند. حضرت علی (علیه السلام) نیز بعد از 25 سال سکوت، دست به چند جنگ خونین می زند و از طرفی در صفین علی رغم میل باطنی، صلح می کند. می توان پرسید: چرا امام، جنگ را ادامه نداد؟ حداکثر این بود که مثل پسرش امام حسین (علیه السلام) کشته شود این سؤال مانند آن است که بگوییم چرا پیامبر (ص) در ابتدای دعوت خودش نجنگید، حداکثر این بود که مثل امام حسین (علیه السلام) کشته شود. پس باید بحث را کلی تر مطرح نماییم. در اسلام، جهاد در چند مورد پیش می آید: یکی جهاد ابتدایی است؛ یعنی ابتدا کردن به جنگ با دیگران، مخصوصاً مشرکان برای از بین بردن شرک که فقط بر افراد بالغ، عاقل، آزاد و مرد واجب است و اذن امام در آن شرط است. مورد دوم جهاد دفاعی است؛ یعنی آن جا که حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته، برعموم مسلمین حتی آنها که خود، در منطقه مورد تجاوز نیستند، دفاع واجب است. نوع سوم هم نظیر جهاد است، ولی احکامش با جهادهای عمومی فرق می کند و آن این است که فردی در قلمرو کفار زندگی کند و محیطش مورد هجوم دسته ای از کفار قرار گیرد. این فرد برای حفظ جان و ناموس خود باید بجنگد و اگر کشته شود، اجرش مثل شهید است. مورد دیگر، قتال اهل بغی است؛ یعنی اگر در بین مسلمین، جنگ داخلی در بگیرد باید بین آنها صلح برقرار کرد و گرنه باید با ظالم جنگید و از مظلوم دفاع کرد. مورد آخر هم مسأله قیام خونین برای امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی پیمان نجنگیدن و همزیستی مسالمت آمیز؛ اما به شرط این که مدتش معین باشد و متضمن مصلحت مسلمین باشد. شرایطی که مصلحت صلح را ایجاب می کند، عبارتند از: کمتر بودن قدرت مسلمین که باید فعلاً صبر نموده کسب قدرت نمایند، اینکه صلح نقشه ای است برای جلب یک پشتیبانی، یا در مدت صلح امید آن است که طرف مقابل، اسلام آورد. هر وقت این جهات، منتقی شد ادامه دادن صلح، جایز نیست. توجیه صلح صدر اسلام، که بودن قدرت مسلمین است و توجیه صلح حدیبیه، امید به اسلام آوردن مشرکین. اما شرایط زمان امام حسن و امام حسین (علیه السلام) چنان است که اگر هر یک جای دیگری باشد همان کاری را می کند که دیگری انجام داده بود.
اسلام بنا به نص قرآن، هم دین صلح است و هم دین جنگ؛ یعنی هر دوی اینها را جایز شمرده؛ اما نه به عنوان یک اصل ثابت و همیشگی. چه بسا جنگهایی که مقدمه صلحی هستند و چه بسا صلحی که مقدمه جنگی پیروزمند است. صلح، تابع شرایط است؛ تابع اثری است که از آن گرفته می شود. باید دید که در شرایط خاص، کدام یک ما را به هدف اسلام نزدیکتر می کند.
این نکته نیز قابل توجه است که اگر اسلام، جهاد را جایز می شمارد بدین معنا نیست که آن را در تمام شرایط لازم می داند و بالعکس. جواز صلح نیز به معنای رد جنگ و طرفداری همیشگی صلح نیست(44) (45)
اما بحث اصلی ما درباره تفاوتهای شرایط زمان امام حسن و امام حسین (علیه السلام) است. تفاوتهایی که بسیاری موجود است که در این جا به بعضی از آنها اشاره می شود:
اولین تفاوت، این است که امام حسن (علیه السلام) در مسند خلافت بود و معاویه به عنوان یک طاغی قیام کرده بود و عمل خود را هم توجیه اسلامی می کرد و خود را به عنوان یک معترض به حکومتی که بر حق نیست معرفی می کرد و تا آن زمان هم ادعای خلافت نمی کرد. کشته شدن امام حسن (علیه السلام) در این شرایط، به معنای کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت بود. ولی وضع امام حسین (علیه السلام) وضع یک معترض بود، در برابر حکومت موجود. پس وضع آنها درست بالعکس هم است. امام حسن (علیه السلام) اگر کشته می شد خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود و این همان بودکه امام حسین (علیه السلام) هم از آن احتراز داشت و برای حفظ حرمت مکه، آن را ترک کرد، تا جانشین پیامبر در این مکان مقدس کشته نشود و حضرت علی (علیه السلام) هم به همین خاطر از عثمان دفاع می کرد، تا بی احترامی به مسند خلافت نشود.
تفاوت دیگر این که درست که در زمان امام حسن (علیه السلام) نیروهای کوفه ضعیف شده بود اما بدان معنی که بکلی از بین رفته باشد. روحیه ها خراب بود؛ اما اگر امام حسین (علیه السلام) ایستادگی می کرد، می توانست لشکر انبوهی فراهم آورد که تا حدی با لشکر جرار معاویه برابری کند، اما نتیجه چه بود؟ در صفین که نیروی عراق، بهتر و بیشتر بود معاویه را تا سر حد شکست بردند و آن نیرنگ، جنگی چند ساله بین دو گروه عظیم مسلمین رخ می داد و چندین ده هزار نفر از دو طرف، کشته می شدند و نتجه نهایی آن یا خستگی دو طرف بود که بروند سر جای خود، یا مغلوبیت امام حسن (علیه السلام) و کشته شدنش در مسند خلافت. اما امام حسین (علیه السلام) یک جمعیت دارد که تنها هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را مرخص می کند و می گوید خلافت. اما امام حسین (علیه السلام) یک جمعیت دارد که تنها هفتاد و دو نفر است. تازه آنها را هم مرخص می کند و می گوید: اگر که می خواهید بروید بروید، من خودم تنها هستم. آنها ایستادگی می کنند تا کشته می شوند، یک کشته شدن صد در صد افتخارآمیز.
در سایر شرایط نیز این دو امام خیلی با یکدیگر فرق داشته اند. سه عامل اساسی که در قیام امام حسین (علیه السلام) دخالت داشته، هر کدام در زمان امام حسن (علیه السلام) به شکل دیگری می باشد: اول این که از امام حسین (علیه السلام) تقاضای بیعت شد؛ آن هم بیعتی که یزید به والی مدینه دستور داده بود که بدون هیچ رخصتی از امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد، ولی از امام حسن (علیه السلام) تقاضای بیعت نشد و طبخ تاریخ، کسی از نزدیکان امام هم با معاویه بیعت نکرد. مسأله بیعت، امام حسین (علیه السلام) را وادار به مقاومت شدید کرد؛ که این مسأله در جریان کار امام حسن (علیه السلام) وجود ندارد.
عامل دوم قیام امام حسین (علیه السلام)، دعوت کویه بود، به عنوان یکی شهر آماده. اگر امام حسین (علیه السلام) جواب آن هجده هزار نامه را نمی داد، مسلماً در مقابل تاریخ، محکوم بود و می گفتند که زمینه مساعدی را از دست داد؛ در حالی که از نظر تاریخی برای ایشان اتمام حجت و اعلام آمادگی شده بود؛ اما در کوفه امام حسن (علیه السلام) اوضاع کاملاً برعکس بود؛ کوفه ای خسته و متفرق؛ یعنی اتمام حجت بر خلاف شده بود و مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگی نداریم و حتی قصد جان حضرت را می کردند.
عامل سوم در قیام امام حسین (علیه السلام) مسأله امر به معروف و نهی از منکر است که اگر دعوت مردم هم نبود، حضرت، قیام می کرد؛ زیرا که در این 20 سال حکومت معاویه، ماهیت وی معلوم شده بود و وضع فرزندشن نیز معلوم بود، ولی معاویه، زمان امام حسن (علیه السلام) یک معترض است که به خون خواهی عثمان قیام کرده و از دید مردم کوفه، اگر چه آدم بدی است، ولی حاکم خوبی می تواند باشد. علاوه بر این، کاغذ سفید با امضا خدمت امام حسن (علیه السلام) فرستاده که هر چه تو بگویی عمل می کنم؛ مگر تو نمی خواهی احکام دین اجرا شود، من هم همان کار را می کنم. با چنین وضعی اگر امام حسن (علیه السلام) صلح نمی کرد و جنگ را ادامه می داد که دو سه سال هم طول می کشید و ده ها هزار نفر آدم کشته می شد. قطعاً تاریخ، حضرت را ملامت می کرد که معاویه تنها می خواهد خودش حکومت کند، نه از تو می خواهد او را امیرالمؤمنین بخوانی، نه می خواهد بیعت کنی، به شیعیانت هم که امان داده است و وعده بخشیدن مالیات بخشی از کشور را هم به تو برای شیعیانت داده است، تو چرا صلح نکردی. ولی وقتی امام حسن (علیه السلام) صلح کرد، دست معاویه رو شد و تاریخ، او را محکوم کرد و نشان داد که آدم دغلبازی است و خودش هم گفت که من برای حکومت جنگیدم نه برای دین.
مسأله دیگر، این است که امام حسین (علیه السلام) یک منطق بسیار رسا داشت؛ می فرمود: کسی که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و در مقابل چنین ستمگری سکوت کند، گناهکار است. اما برای امام حسن (علیه السلام) این مسأله مطرح نیست؛ زیرا هنوز ماهیت معاویه آشکار نشده است و می بینیم که بعدها هم عده ای پشیمان شدند و دوباره به امام پیشنهاد جنگ دادند. حضرت فرمود: تا مرگ معاویه باید صبر کرد؛ یعنی اگر حضرت زنده می ماند، او نیز مانند امام حسین (علیه السلام) قیام می کرد.
موارد قرار داد نیز چنان گنجانده شد که افتضاح دستگاه اموی را بسیار بهتر معرفی می کرد:
1 - حکومت به معاویه واگذار می شود؛ به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و سیره خلفای صالح. این همان حرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که فرمود: مادامی که ظلم، فقط بر شخص من است و سایر کارها در مجرای خودش هست، من تسلیمم. حضرت هم می فرماید: مادامی که فقط من از حقم محروم هستم و غاصب، متعهد می شود که امور مسلمین را از مجرای صحیح اداره کند، من حاضرم کنار بروم.
2 - پس از معاویه، حکومت، متعلق به امام حسین (علیه السلام)، و اگر نبود، متعلق به امام حسین (علیه السلام) است؛ یعنی که صلح موقتی است و معاویه حق تعیین جانشین ندارد.
3 - معاویه باید لعن علی (علیه السلام) را متوقف کند و از او جز به نیکی یاد نکند. این جا نیز معاویه زیر سؤال می شود که اگر کار تو درست بود، چرا دست کشیدی و اگر خلاف بود چرا می کردی! که البته معاویه این بند قرار داد را هم زیرا پا گذاشت.
4 - بیت المال کوفه از تسلیم امر، مستثنی است و معاویه باید سالانه دو میلیون درهم برای امام حسن (علیه السلام) بفرستد. حضرت می خواستند بدین وسیله نیاز شیعیان را از دستگاه حکومت معاویه رفع کنند.
5 - تبعیض نباید وجود داشته باشد. همچنین نباید کسی را به خطاهای گذشته مؤاخذه کرد و اصحاب علی (علیه السلام) باید در امان باشند و مورد آزار حکومت واقع نشوند. با این مورد و مورد سوم، حضرت خواستند نشان بدهند که مااز همین حالا به ورش تو بدبین هستیم و دیدیم که معاویه، همه موارد را نقض کرد.
شاید سؤال شود که چگونه است که حضرت علی (علیه السلام) می فرمود: من حاضر نیستم حتی کی روز حکومت معاویه را تحمل کنم، ولی امام حسن (علیه السلام) راضی به حکومت معاویه شد؟ جواب این است که: دو مورد فوق با هم فرق دارند، حضرت امیر (علیه السلام) حاضر نیست یک روز، معاویه به عنوان نایب و منسوب از طرف او حکومت کند، در حالی که امام حسن (علیه السلام) نمی خواهد معاویه را نایب خود کند، می خواهد کنار برود؛ به عبارت دیگر صلح امام حسن (علیه السلام) کنار رفتند است، نه متعهد بودن. در این قرار داد، سخنی از جانشینی پیامبر و خلافت برده نشده است؛ سخن این است که من کنار می روم تا کار به عهده او باشد به شرط این که کار را درست انجام دهد. ولی حضرت امیر (علیه السلام) می فرمود که من حاضر نیستم معاویه از طرف من جایی حاکم باشد و شرایط صلح نیز شامل این مسأله نیست(46).

سخنی درباره امام زین العابدین (علیه السلام)

امام زین العابدین قهرمان معنویت است و از فلسفه های وجودی ایشان این است که وقتی انسان، خاندان پیغمبر (علیهم السلام) را می نگرد که حقیقت اسلام تا چه حد در آنها نفوذ داشته است، به صحت این دین معتقدتر می شود. نمازهایشان واقعاً پرواز روح به سوی خدا بود و کاملاً از دنیا غافل می شدند. امام سجاد (علیه السلام) پیک محبت بود؛ هر جا فقیر یا غریبی می دید، او را نوازش می کرد. با این که فرزند پیغمبر (ص) است، هنگام حج با قافله هایی مورد که او را نشناسند و مانند خدمتگزار قافله رفتار می کند؛ تا به فرموده خود، توفیق خدمت به مسلمان برایش پیدا شود(47). برای ایشان فرصتهایی مثل فرصت امام حسین یا امام صادق (علیه السلام) پیش نیامد، اما حضرت، با گریه یاد قیام سیدالشهدا را زنده نگاه می داشت و با دعا مضامین اسلام را به دیگران معرفی می فرمود(48).

امام صادق (علیه السلام) و مسأله خلافت

در مورد حضرت صادق (علیه السلام) دو سؤال وجود دارد: یکی این که در زمان حضرت، یک فرصت مناسب سیاسی به وجود آمد و بنی عباس از این فرصت استفاده کردند؛ چرا امام استفاده نکرد و دیگر این که چرا امام به نامه ابو سلمه که ایشان را دعوت به پذیرش خلافت کرده بود، جواب نداد؟
فرصت امام صادق (علیه السلام) از این راه پیدا شده بود که از زمان شهادت امام حسین به بعد به تدریج حس تنفر نسبت به بنی امیه اوج گرفت و فسق و فجور آنها نیز وجهه آنها را ساقط کرده بود و کم کم قیامهایی از سوی علویان به وقوع پیوست و با این که خود قیام کنندگان، از میان رفتند ولی حرکت آنها از نظر تبلیغاتی، فوق العاده اثر گذاشت؛ مخصوصاً در خراسان با رفتن و شهادت یحیی بن زید بن علی بن حسین که نارضایتی شدیدی نسبت به حکومت بنی امیه بهوجود آورد. بنی عباس از این فرصت، حداکثر استفاده را کردند؛ بدین شکل که مخفیانه مبلغینی تربیت می کردند که مردم را به شورش علیه امویان تشویق می کردند؛ ولی شخص معینی به عنوان رهبر انتخاب نمی کردند و تحت شعار الرضا من آل محمد(49) عمل می کردند که از همین جا معلوم می شود که اساساً زمینه مردم، زمینه اهل پیامبر (ص) و زمینه اسلامی بوده نه تعصبان نژادی و قومی و خلاصه چرا امام از این فرصت استفاده نکرد؟
از طرف دیگر، بنی عباس دو مبلغ مهم داشتند که مهمترین حرکات، توسط آنها صورت می گرفت. ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق که ابومسلم به ابوسلمه حسادت می ورزید و می خواست که او را از سر راه بردارد. ابوسلمه بعد از کشته شدن ابراهیم امام (رئیس اصلی عباسیان) و واگذاری منصب او به سفاح، خواست که خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب بازگرداند و دو نامه محرمانه به مدینه فرستاد؛ یکی برای امام صادق (علیه السلام) و یکی برای عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب و از آنها دعوت به خلافت کرد؛ ولی امام صادق (علیه السلام) نامه ابو سلمه را سوزاند و به آن اعتنایی نکرد.
در پاسخ باید گفت: قضیه ابو سلمه بسیار روشن است. وی مردی سیاسی بوده؛ نه شیعه و طرفدار امام صادق (علیه السلام)، و سیاستش از این که به سود آل عباس باشد، یکباره تغییر می کند و چون هر کسی را هم نمی شد برای خلافت معرفی کرد، بلکه خلیفه، کسی باید باشد که مورد قبول مردم باشد و از طرفی از آل عباس هم که نمی خواست باشد، لذا فقط می ماند آل ابوطالب که در آنها هم دو شخصیت مبرز هست، عبدالله محض و امام صادق (علیه السلام)، به همین دلیل سیاست مآبانه به هر دو نامه نوشت که تیرش به هر جا اصابت کرد، از آن جا استفاده کند. پس در کار وی هیچ خلوصی مطرح نبوده است. به علاوه، این کار، کاری نبوده که به نتیجه برسد، و دلیل اعلی (علیه السلام) آن هم این است که هنوز جواب نامه عبدالله به ابوسلمه نرسیده که وی توسط ابومسلم کشته شد و غائله بکلی خوابید. پس جای تعجب است از کسانی که امام صادق (علیه السلام) را به خاطر جواب رد دادن به ابوسلمه، زیرا سؤال می برند، زیرا که این جا نه شرایط معنوی (خلوص نیت فرد) در بین بوده و نه شرایط ظاهری و امکانات لازم.
جریان دیگری که لازم است به آن اشاره شود مربوط به محمد فرزند عبدالله محض است که از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) می باشد. در اوایل کار که این نهضت ضد اموری در حال شکل گیری بود، بزرگان بنی هاشم در محلی گرد آمدند و با محمد بن عبدالله به مهدی امت بیعت کردند. امام صادق (علیه السلام) در آن جلسه با این امر مخالفت نمودند و گفتند که اگر به نام مهدویت قیام کنی من بیعت کنم ولی اگر به عنوان امر به معروف و نهی از منکر باشد از تو حمایت می کنم. امام در همان جلسه اعلام کردند که محمد بن عبدالله خلیفه نشود و همین بنی عباس که حالا با او بیعت کرده اند او را خواهند کشت(50).
اما امام صادق (علیه السلام) چرا شخصاً از فرصت استفاده نکرد و قیام نفرمود؟ در توضیح باید گفت که زمان امام صادق از نظر اسلامی یک زمان منحصر به فرد است، که انقلابها و نهضتهای فکری بیش از نهضتهای سیاسی مشاهده می شود؛ در حالی که زمان امام حسین (علیه السلام) اختناق کاملی حکمفرما بود؛ به شکلی که اگر امام حسین (علیه السلام) قیام نمی کرد باید انزوا اختیار می کردند؛ ولی در زنده ماندن امام صادق (علیه السلام)، رهبری فکری و عقیدتی دنیای اسلام و جهت دادن به سرنوشت اسلام مطرح بود. در زمان امام حسین (علیه السلام) فقط یک مسأله برای دنیای اسلام مطرح بود و آن خلافت بود، خلافت به معنی همه چیز بود و بر جمیع شؤون، نظارت کامل داشت و برای همین می بینیم که از زندگی امام حسین (علیه السلام) تا قیام حضرتش نمی توان هیچ سراغی و خبری از امام حسین (علیه السلام) گرفت و اگر حضرت همان طور تا پنجاه سال هم زندگی می کرد وضع همینگونه بود. اما در اواخر دوره بنی امیه و در زمان بنی عباس اوضاع، شکل دیگری به خود گرفته بود؛ اولاً آزادی فکری در مردم پیدا شد و ثانیاً: شور و نشاط علمی به کم سابقه ای پدید آمد، که این نشاط علمی عوامل مختلفی داشت از جمله: محیط صد در صد اسلامی و تشویق های اسلام به طلب علم، ورود نژادهای غیر عرب که در اثر فتوحات گسترده، تازه مسلمان شده بودند و می خواستند ماهیت اسلام را بیشتر و بهتر بشناسند و بیشتر هم تعمق می کردند، اعتقاد به جهان - وطنی اسلامی؛ یعنی همه مناطق مسلمان نشین را وطن خود می دانستند و فرقی نمی کرد که استاد کجایی باشد و شاگردش کجایی و نیز وجود تسامح دینی و همزیستی با اهل کتاب که اغلب اهل علم بودند و مسلمانان از آنها به خوبی استفاده می کردند.
در این زمان، یک مرتبه می بینیم که بازار جنگ عقاید، داغ می شود و گروه های مختلفی در مسائل مختلف اسلامی مثل: علم قرائت ، علم تفسیر، علم حدیث و علم فقه پدید می آید که از همه اینها مهمتر، بحثهای کلامی بود و از همه خطرناکتر زنادقه، بودند که به راحتی و علناً خدا را انکار می کردند. جریانات خشک مقدسی و خوارج نیز حضور داشت و امام صادق (علیه السلام) با همه اینها مواجه بودند و در تمام زمینه های فوق می بینیم که شاگردانی برجسته تربیت می کردند. امام صادق (علیه السلام) در علم قرائت و تفسیر در برابر تحریفات و تفسیرهای غلط ایستادگی می کردند و نیز در علم حدیث به بیان احادیث صحیح می پرداختند، همچنین در عرصه فقه قوی ترین مکتب فقهی آن زمان را تأسیس نمودند به طوری که امامان اهل تسنن همه مستقیم یا باواسطه نزد امام شاگردی کرده اند و بزرگان آنها به علم و فضیلت امام اعتراف دارند(51). در علوم عقلی نیز در ادامه اهتمام دیگر معصومین، امام صادق (علیه السلام) باعث ترویج مسائل عقلی در دین شدند و اولین مدارس عقلی را در دنیای اسلام تأسیس نمودندکه از شاگردان ایشان می توان به هشام بن الحکم که در علم کلام برترین زمان خود بوده و نیز جابر بن حیان که به پدر علم شیمی در دنیا معروف است اشاره کرد.
در مجموع، مشاهده می شود که زمینه ای برای امام صادق (علیه السلام) فراهم شد که نه قبل از آن برای هیچ امامی فراهم بود، نه بعد از آن. زیرا که امامان بعدی اغلب عمر در زندان بودند و یا در همان جوانی مسموم می شدند ولی امام صادق (علیه السلام) هم عرم طولانی تری داشتند و هم محیط نسبتاً مناسبی. ما این مطلب را که ائمه بعد آمدند و ارزش قیام امام حسین را ثابت و روشن کردند، درک نمی کنیم. اسلام که فقط و فقط مبارزه با ظالم را مطرح نمی کند. اگر آن را هم مطرح می کند، به خاطر نشر اسلام است که امام صادق (علیه السلام) این وظیفه را به خوبی انجام دادند ولی از روش به ظاهر متفاوت. اگر امام صادق (علیه السلام) نبود، ما امروزه ارزش نهضت حسینی را نفهمیدیم؛ اما در عین حال که امام صادق (علیه السلام) متعرض امر حکومت نشد، ولی با خلفا هم کنار نیامد و مبارزه مخفی می کرد و چنان بود که منصور عباسی درباره ایشان می گفت که همچون استخوانی است، در گلوی عباسیان، نه می توانند بیرونش آورند و نه آنکه فرو برندش(52).