فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

خلاصه کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام)

مقایسه روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه
در نظر بسیاری از مردم، روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) متفاوت است؛ مثلاً برخی گمان می کنند که از علامات شیعه، تقیه است؛ در حالی که امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد. اگر تقیه حق است، چرا امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد و اگر حق نیست، چرا سایر ائمه (علیهم السلام) تقیه کرده، به آن دستور داده اند؟ در بسیاری از امور دیگر هم بین سیره معصومین (علیهم السلام) تعارض و تناقض ظاهری دیده می شود. از طرفی چون همه ائمه به عقیده ما معصومند و فعلشان مانند قولشان حجت است، پس ما در عمل چه کنیم و تابع کدام سیره باشیم؟ گفته می شود: چون شیعه یک پیشوا ندارد بلکه چهارده پیشوا دارد و از آنها راه و رسمهای مختلفی نقل شده، در نتیجه، نوعی حیرت برای شیعه پیدا می شود و نیز وسیله خوبی است برای آن کسی که دین را وسیله مقاصد خود قرار می دهد؛ زیرا هر کاری بخواهد بکند، از یک حدیث با عمل یکی از معصومین (علیهم السلام) در یک مورد بخصوص شاهد می آورد.
و الحق باید گفت که اگر روی این روشهای بظاهر مخالف، حساب و تحقیق و اجتهاد نشود، همین آثار سوء به دنبال دارد. ولی در حقیقت این طور نیست و اتفاقاً نقطه قوت شیعه در همین است. یک پیشوا اگر فقط 23 سال در میان ما باشد، چندان تحولات و تغییرات و موقعیتهای مختلف برایش پیش نمی آید که ما وی را در همه حالات الگوی خود قرار دهیم؛ ولی اگر به مدت 273 سال، یک پیشوای معصوم داشته باشیم که با انواع قضایا مواجه شود و طریق حل آن قضایا را با ما بنمایاند، ما بهتر باروح تعالیم اسلام آشنا می شویم و از جمود و خشکی نجات پیدا می کنیم.
در سیره پیشوایان دین شکی نیست که آنها هر کدام در زمانی بوده اند و محیط آنها اقتضائاتی خاص داشته است و هر کس ناچار است که از مقتضیات زمان خود پیروی کند؛ یعنی دین، مردم را نسبت به مقتضیات زمان آزاد گذاشته است. حال وقتی که پیشوایان معصوم متعدد شدند و در مجموع زمان برخورداری از وجود پیشوای معصوم بیشتر شد، انسان بهتر می تواند روح تعلیمات دینی را از آنچه که مربوط به مقتضیات زمان است جدا کند.
البته یک سلسله مسائله داریم که روح تعلیمات دینی است و دستورهای کلی الهی می باشد و به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ زیرا ناظر بر مصالح کلی و عالی بشریت است. ممکن است پیغمبر یک عملی انجام دهد، به حکم این که روح دین اقتضا می کند و ممکن است عملی انجام دهد، به حکم مقتضیات زمان؛ مثلاً پیامبر اکرم (ص) زندگی فقیرانه ای داشتند، اما امام صادق (علیه السلام) این گونه نبودند، امام در جواب کسی که به نحوه زندگی ایشان اشکال می گرفت، می فرمایند: که هر دو عمل ما مقتضی زمانه ماست. آنچه دستور اسلام است همدردی و مساوات است، اگر در زمان پیامبر (ص) این وسعت عیش می بود، پیامبر (ص) آن طور رفتار نمی کرد. اگر امام صادق (علیه السلام) این را بیان نمی کرد و توضیح نمی داد، چه بسا که ما آن جنبه از عمل پیامبر را که مربوط به مقتضیات آن عصر بود جزء دستورهای کلی اسلام می شمردیم و تا قیامت، مردم را به کهنه پوشی و زندگی فقیرانه امر می کردیم. پس یکی از طرق حل تعارضات در سیره ها و حتی در اقوال معصومین (علیهم السلام) حل عرفی است که از راه مقتضیات زمان می باشد(38).

مشکلات علی (علیه السلام)

می دانیم که علی (علیه السلام) پیوسته در دوران خلافت خلفا، از بیان این که خلافت، حق مطلق اوست، خودداری نمی کرد و در عین حال می بینیم بعد از کشته شدن عثمان، از پذیرش خلافت کراهت داشت. البته خودشان توضیح می دهند: که نه این که امام خود را لایق نمی داند بلکه می فرماید: اوضاع فوق العاده آشفته است و آینده آشفته تری در پیش روست. برای همین است که می فرمایند: من اگر زمام خلافت را به دست گیرم، آن چنان رفتار می کنم که خودم می دانم؛ پس اگر مرا به حال خود بگذارید و وزیر باشم بهتر است؛ اینها نشان می دهد که حضرت (علیه السلام)، مشکلات فراوانی را در دوره خلافت، پیش بینی می کرده اند. بحث ما درباره مشکل بزرگ آن حضرت است، ولی قبل از آن بعضی مشکلات مهم ایشان را اجمالاً بیان می کنیم:
اولین مشکلی که وجود داشت، کشته شدن عثمان بود؛ که به دو جنگ خونین جمل و صفین منجر شد مدر کشته شدن وی بعضی از طرفداران عثمان، مثل معاویه نیز شرکت داشتند که می خواستند از کشته شدن وی بهره برداری کنند. تفاوت مخالفان علی (علیه السلام) با مخالفان پیامبر (ص) این بود که مخالفان پیامبر کافر بودند و علناً شعار ضد اسلام می دادند؛ اما علی (علیه السلام) با یک عده دانای بی دین مواجه بودند که شعارهایشان شعار اسلامی بود و هدفهایشان ضد اسلامی. پسر ابوسفیان، روح ابوسفیان را دارد، اما شعار خود را از قرآن انتخاب می کند که: من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا(39)؛ شعار خیلی خوبی است، اما کسی نیست که به معاویه بگوید: خون عثمان چه ربطی به تو دارد؟! او که خویشاوندان نزدیکتر از تو داردم اما دغلبازی مثل معاویه با این حرفها کار ندارد، او می خواهد از این وسیله سوء استفاده کند. به همین دلیل است که دو جنگ جمل و صفین به پا شد.
مشکل دیگر علی (علیه السلام) انعطاف ناپذیری وی را در اجرای عدالت بود. از طرفی بعد از پیامبر (ص)، سالها بود که جامعه به دادن امتیازهای ناحق، عادت کرده بود و از طرفی علی (علیه السلام) کسی نبود که یک ذره از مسیر عدالت منحرف شود و این عدالت، دشمنانی سرسخت برایش پدید آورد.
مشکل سوم خلافت وی، صراحت و صداقت او در سیاست بود. وی در جواب آنها که می گفتند: معاویه زرنگتر از توست و دغلبازی و خدعه، لازمه سیاست است، می فرمود: اگر نبود که خدای تعالی دغلبازی را دشمن می دارد، می دیدید که زرنگترین مردم دنیا علی است(40).
امام مشکل اساسی، که این بحثها به آن مربوط می شود، وجود جاهلین متنسک است. پیامبر (ص) مسلمانان را قدم به قدم، جلو آورد و تعالیم و تربیت اسلامی اندک اندک در روح آنها دمید و سیزده سال به آنها حتی اجازه دفاع هم نداد و فقط دستور صبر می داد، تا هسته اصلی اسلام پدید آمد؛ و سر و موفقیت اسلام هم در اینگونه مسلمان کردن بود. اما در دوره خلفا مخصوصاً خلیفه سوم، آن چنان که باید و شاید تعلیم و تربیت پیامبر (ص) ادامه نیافت، اما فتوحات زیادی صورت گرفت؛ در نتیجه طبقه ای در اجتماع اسلامی پیدا شد که به اسلام علاقه مند بود، مؤمن معتقد بد اما فقط ظاهر اسلام را می شناخت و با روح اسلام آشنایی نداشت. یک طبقه مقدس مآب و زاهد مسلک، اما جاهل، که نه حقیقت قرآن را می فهمید و نه سنت پیامبر (ص) را.
علی (علیه السلام) در چنین زمانی خلافت را به دست می گیرد و اینان در جریان صفین و خدعه معاویه، برای اولین بار صراحتاً جلوی علی (علیه السلام) می ایستند.
قویت هم که فهمیدند فریب خورده اند، گفتند: اشتباه کردیم، در حالی که این اقرار به اشتباهشان، خود اشتباه دیگری بود. نگفتند: روی گرداندن از جنگ با معاویه یا انتخاب ابو موسی اشتباه است، بلکه گفتند: اساساً این که قبول کردیم در دین خدا دو نفر انسان بیایند داوری کنند، کفر است. ان الحکم الا لله(41)؛ حکم منحصراً مال خداست و عمل ما کفر بوده و همه ما کافر شدیم و باید توبه کنیم. آمدند سراغ علی (علیه السلام) که تو هم کافر شدی، توبه کن. حضرت فرمودند که این گناه نیست و من هرگز به خدا و پیامبر (ص) دروغ نمی بندم و چیزی را که خلاف شرع نیست، نمی گویم که خلاف شرع است. آنها راهشان را از علی (علیه السلام) جدا کردند و فرقه ای شدند به نام خوارج؛ یعنی شورشیان بر علی (علیه السلام).
خوارج تا وقتی که قیام مسلحانه نکرده بودند، حضرت با آنها مدارا کرد، ولی کم کم حزب و فرقه ای تشکیل دادند و مذهبی در دنیای اسلام بدعت نهادند و برای مذهب خود اصولی ساختند و گفتند: کسی از ماست که اولاً عثمان، علی (علیه السلام)، معاویه و هر کسی که حکمیت را بپذیرد، کافر بداند و بقیه، چون کافرند، ازدواج با آنها ممنوع و قتل و غارت آنها آزاد است. ثانیاً عمل را جزء ایمان شمردند و گفتند: هر کس مرتکب گناه کبیره شود کافر است. ثالثاً امر به معروف و نهی از منکر را بدون شرط دانستند و گفتند: در مقابل هر ظلمی باید قیام کرد و بدین ترتیب خود علیه حکومت، یاغی شدند. این عده را دیگر نمی شود آزاد گذاشت. حضرت برای اتمام حجت، یک بار ابن عباس را فرستاد و بار دیگر، خود رفت و دو سوم آنها را برگرداند و با بقیه جنگید و آنها را کشت و فقط ده نفر زنده ماندند. حضرت آنها را به سگ هار تشبیه کرده؛ که هر کس را گاز بیگرند هار می شود و نیز فرمودند که فقط خود وی حریف آنها بود زیرا که غیر او جرأت نمی کرد بر آنها شمشیر بکشد. خوراج خصوصیاتی داشتند: یکی شجاعت و فداکاری زیاد. دیگری متنسک و متعبد بودن شدید؛ که دیگران را زیاد به شک و شبهه می انداخت. و خصوصیت سوم آنها جهالت آنهاست؛ و به همین علت حضرت به آنها شرار الناس می گوید(42). ما اگر باشیم می گوییم: چنین شخصی بالاخره هر چه باشد فکر عبادتش است و آدم خوبی است؛ اما حضرت، آنها را بدیترین مردم می داند؛ زیرا تیرهایی بودند در دست شیاطین و منافقان زیرک.
این مشکل بزرگ علی (علیه السلام)، همیشه در دنیا هست. همیشه ابن ملجم ها و خشک مقدس ها چون تیرهایی، ابزار دست شیاطین هستند و همیشه برای گول خوردنها و تهمت زدنها که مثل علی (علیه السلام) را بگویند کافر شده است، آماده اند. هر دانشمند بزرگی را ببینند، می گویند، کافر و مرتد است. ما که هر سال برای علی (علیه السلام) جشن می گیریم، به خاطر نکات آموزنده زندگی اوست. یکی از نکات همین مبارزه با خوارج است؛ یعنی مبارزه با خشک مقدسی و جهالت. نتیجه این که علی (علیه السلام) شیعه جاهل نمی خواهد(43).

صلح امام حسن (علیه السلام)

مسأله ای که از قدیم الایام مطرح بوده است که چه شد که امام حسن (علیه السلام) با معاویه صلح کرد؟ برخی گفته اند: اساساً امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) دو روحیه مختلف داشتند؛ یکی طبعاً جنگ طلب بوده است و اصلاً دو روش متناقض داشته اند؛ در حالی که حقیقت، چنین نیست و اختلاف عمل آنها به خاطر شرایط مختلف است. قبل از بحث درباره این شرایط به بحثی راجع به دستور اسلام در مورد جهاد می پردازیم.
این که اسلام اساساً دین جنگ است یا دین صلح، سؤال اشتباهی است. حتی اگر در زندگی پیامبر (ص) هم نگاه کنیم می بینیم که آن حضرت در مکه روش مسالمت آمیز اختیار می کنند و در مدینه اجازه جنگ می دهند، ولی باز هم پیمان صلح حدیبیه را امضا می کنند. حضرت علی (علیه السلام) نیز بعد از 25 سال سکوت، دست به چند جنگ خونین می زند و از طرفی در صفین علی رغم میل باطنی، صلح می کند. می توان پرسید: چرا امام، جنگ را ادامه نداد؟ حداکثر این بود که مثل پسرش امام حسین (علیه السلام) کشته شود این سؤال مانند آن است که بگوییم چرا پیامبر (ص) در ابتدای دعوت خودش نجنگید، حداکثر این بود که مثل امام حسین (علیه السلام) کشته شود. پس باید بحث را کلی تر مطرح نماییم. در اسلام، جهاد در چند مورد پیش می آید: یکی جهاد ابتدایی است؛ یعنی ابتدا کردن به جنگ با دیگران، مخصوصاً مشرکان برای از بین بردن شرک که فقط بر افراد بالغ، عاقل، آزاد و مرد واجب است و اذن امام در آن شرط است. مورد دوم جهاد دفاعی است؛ یعنی آن جا که حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته، برعموم مسلمین حتی آنها که خود، در منطقه مورد تجاوز نیستند، دفاع واجب است. نوع سوم هم نظیر جهاد است، ولی احکامش با جهادهای عمومی فرق می کند و آن این است که فردی در قلمرو کفار زندگی کند و محیطش مورد هجوم دسته ای از کفار قرار گیرد. این فرد برای حفظ جان و ناموس خود باید بجنگد و اگر کشته شود، اجرش مثل شهید است. مورد دیگر، قتال اهل بغی است؛ یعنی اگر در بین مسلمین، جنگ داخلی در بگیرد باید بین آنها صلح برقرار کرد و گرنه باید با ظالم جنگید و از مظلوم دفاع کرد. مورد آخر هم مسأله قیام خونین برای امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی پیمان نجنگیدن و همزیستی مسالمت آمیز؛ اما به شرط این که مدتش معین باشد و متضمن مصلحت مسلمین باشد. شرایطی که مصلحت صلح را ایجاب می کند، عبارتند از: کمتر بودن قدرت مسلمین که باید فعلاً صبر نموده کسب قدرت نمایند، اینکه صلح نقشه ای است برای جلب یک پشتیبانی، یا در مدت صلح امید آن است که طرف مقابل، اسلام آورد. هر وقت این جهات، منتقی شد ادامه دادن صلح، جایز نیست. توجیه صلح صدر اسلام، که بودن قدرت مسلمین است و توجیه صلح حدیبیه، امید به اسلام آوردن مشرکین. اما شرایط زمان امام حسن و امام حسین (علیه السلام) چنان است که اگر هر یک جای دیگری باشد همان کاری را می کند که دیگری انجام داده بود.
اسلام بنا به نص قرآن، هم دین صلح است و هم دین جنگ؛ یعنی هر دوی اینها را جایز شمرده؛ اما نه به عنوان یک اصل ثابت و همیشگی. چه بسا جنگهایی که مقدمه صلحی هستند و چه بسا صلحی که مقدمه جنگی پیروزمند است. صلح، تابع شرایط است؛ تابع اثری است که از آن گرفته می شود. باید دید که در شرایط خاص، کدام یک ما را به هدف اسلام نزدیکتر می کند.
این نکته نیز قابل توجه است که اگر اسلام، جهاد را جایز می شمارد بدین معنا نیست که آن را در تمام شرایط لازم می داند و بالعکس. جواز صلح نیز به معنای رد جنگ و طرفداری همیشگی صلح نیست(44) (45)
اما بحث اصلی ما درباره تفاوتهای شرایط زمان امام حسن و امام حسین (علیه السلام) است. تفاوتهایی که بسیاری موجود است که در این جا به بعضی از آنها اشاره می شود:
اولین تفاوت، این است که امام حسن (علیه السلام) در مسند خلافت بود و معاویه به عنوان یک طاغی قیام کرده بود و عمل خود را هم توجیه اسلامی می کرد و خود را به عنوان یک معترض به حکومتی که بر حق نیست معرفی می کرد و تا آن زمان هم ادعای خلافت نمی کرد. کشته شدن امام حسن (علیه السلام) در این شرایط، به معنای کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت بود. ولی وضع امام حسین (علیه السلام) وضع یک معترض بود، در برابر حکومت موجود. پس وضع آنها درست بالعکس هم است. امام حسن (علیه السلام) اگر کشته می شد خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود و این همان بودکه امام حسین (علیه السلام) هم از آن احتراز داشت و برای حفظ حرمت مکه، آن را ترک کرد، تا جانشین پیامبر در این مکان مقدس کشته نشود و حضرت علی (علیه السلام) هم به همین خاطر از عثمان دفاع می کرد، تا بی احترامی به مسند خلافت نشود.
تفاوت دیگر این که درست که در زمان امام حسن (علیه السلام) نیروهای کوفه ضعیف شده بود اما بدان معنی که بکلی از بین رفته باشد. روحیه ها خراب بود؛ اما اگر امام حسین (علیه السلام) ایستادگی می کرد، می توانست لشکر انبوهی فراهم آورد که تا حدی با لشکر جرار معاویه برابری کند، اما نتیجه چه بود؟ در صفین که نیروی عراق، بهتر و بیشتر بود معاویه را تا سر حد شکست بردند و آن نیرنگ، جنگی چند ساله بین دو گروه عظیم مسلمین رخ می داد و چندین ده هزار نفر از دو طرف، کشته می شدند و نتجه نهایی آن یا خستگی دو طرف بود که بروند سر جای خود، یا مغلوبیت امام حسن (علیه السلام) و کشته شدنش در مسند خلافت. اما امام حسین (علیه السلام) یک جمعیت دارد که تنها هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را مرخص می کند و می گوید خلافت. اما امام حسین (علیه السلام) یک جمعیت دارد که تنها هفتاد و دو نفر است. تازه آنها را هم مرخص می کند و می گوید: اگر که می خواهید بروید بروید، من خودم تنها هستم. آنها ایستادگی می کنند تا کشته می شوند، یک کشته شدن صد در صد افتخارآمیز.
در سایر شرایط نیز این دو امام خیلی با یکدیگر فرق داشته اند. سه عامل اساسی که در قیام امام حسین (علیه السلام) دخالت داشته، هر کدام در زمان امام حسن (علیه السلام) به شکل دیگری می باشد: اول این که از امام حسین (علیه السلام) تقاضای بیعت شد؛ آن هم بیعتی که یزید به والی مدینه دستور داده بود که بدون هیچ رخصتی از امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد، ولی از امام حسن (علیه السلام) تقاضای بیعت نشد و طبخ تاریخ، کسی از نزدیکان امام هم با معاویه بیعت نکرد. مسأله بیعت، امام حسین (علیه السلام) را وادار به مقاومت شدید کرد؛ که این مسأله در جریان کار امام حسن (علیه السلام) وجود ندارد.
عامل دوم قیام امام حسین (علیه السلام)، دعوت کویه بود، به عنوان یکی شهر آماده. اگر امام حسین (علیه السلام) جواب آن هجده هزار نامه را نمی داد، مسلماً در مقابل تاریخ، محکوم بود و می گفتند که زمینه مساعدی را از دست داد؛ در حالی که از نظر تاریخی برای ایشان اتمام حجت و اعلام آمادگی شده بود؛ اما در کوفه امام حسن (علیه السلام) اوضاع کاملاً برعکس بود؛ کوفه ای خسته و متفرق؛ یعنی اتمام حجت بر خلاف شده بود و مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگی نداریم و حتی قصد جان حضرت را می کردند.
عامل سوم در قیام امام حسین (علیه السلام) مسأله امر به معروف و نهی از منکر است که اگر دعوت مردم هم نبود، حضرت، قیام می کرد؛ زیرا که در این 20 سال حکومت معاویه، ماهیت وی معلوم شده بود و وضع فرزندشن نیز معلوم بود، ولی معاویه، زمان امام حسن (علیه السلام) یک معترض است که به خون خواهی عثمان قیام کرده و از دید مردم کوفه، اگر چه آدم بدی است، ولی حاکم خوبی می تواند باشد. علاوه بر این، کاغذ سفید با امضا خدمت امام حسن (علیه السلام) فرستاده که هر چه تو بگویی عمل می کنم؛ مگر تو نمی خواهی احکام دین اجرا شود، من هم همان کار را می کنم. با چنین وضعی اگر امام حسن (علیه السلام) صلح نمی کرد و جنگ را ادامه می داد که دو سه سال هم طول می کشید و ده ها هزار نفر آدم کشته می شد. قطعاً تاریخ، حضرت را ملامت می کرد که معاویه تنها می خواهد خودش حکومت کند، نه از تو می خواهد او را امیرالمؤمنین بخوانی، نه می خواهد بیعت کنی، به شیعیانت هم که امان داده است و وعده بخشیدن مالیات بخشی از کشور را هم به تو برای شیعیانت داده است، تو چرا صلح نکردی. ولی وقتی امام حسن (علیه السلام) صلح کرد، دست معاویه رو شد و تاریخ، او را محکوم کرد و نشان داد که آدم دغلبازی است و خودش هم گفت که من برای حکومت جنگیدم نه برای دین.
مسأله دیگر، این است که امام حسین (علیه السلام) یک منطق بسیار رسا داشت؛ می فرمود: کسی که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و در مقابل چنین ستمگری سکوت کند، گناهکار است. اما برای امام حسن (علیه السلام) این مسأله مطرح نیست؛ زیرا هنوز ماهیت معاویه آشکار نشده است و می بینیم که بعدها هم عده ای پشیمان شدند و دوباره به امام پیشنهاد جنگ دادند. حضرت فرمود: تا مرگ معاویه باید صبر کرد؛ یعنی اگر حضرت زنده می ماند، او نیز مانند امام حسین (علیه السلام) قیام می کرد.
موارد قرار داد نیز چنان گنجانده شد که افتضاح دستگاه اموی را بسیار بهتر معرفی می کرد:
1 - حکومت به معاویه واگذار می شود؛ به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و سیره خلفای صالح. این همان حرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که فرمود: مادامی که ظلم، فقط بر شخص من است و سایر کارها در مجرای خودش هست، من تسلیمم. حضرت هم می فرماید: مادامی که فقط من از حقم محروم هستم و غاصب، متعهد می شود که امور مسلمین را از مجرای صحیح اداره کند، من حاضرم کنار بروم.
2 - پس از معاویه، حکومت، متعلق به امام حسین (علیه السلام)، و اگر نبود، متعلق به امام حسین (علیه السلام) است؛ یعنی که صلح موقتی است و معاویه حق تعیین جانشین ندارد.
3 - معاویه باید لعن علی (علیه السلام) را متوقف کند و از او جز به نیکی یاد نکند. این جا نیز معاویه زیر سؤال می شود که اگر کار تو درست بود، چرا دست کشیدی و اگر خلاف بود چرا می کردی! که البته معاویه این بند قرار داد را هم زیرا پا گذاشت.
4 - بیت المال کوفه از تسلیم امر، مستثنی است و معاویه باید سالانه دو میلیون درهم برای امام حسن (علیه السلام) بفرستد. حضرت می خواستند بدین وسیله نیاز شیعیان را از دستگاه حکومت معاویه رفع کنند.
5 - تبعیض نباید وجود داشته باشد. همچنین نباید کسی را به خطاهای گذشته مؤاخذه کرد و اصحاب علی (علیه السلام) باید در امان باشند و مورد آزار حکومت واقع نشوند. با این مورد و مورد سوم، حضرت خواستند نشان بدهند که مااز همین حالا به ورش تو بدبین هستیم و دیدیم که معاویه، همه موارد را نقض کرد.
شاید سؤال شود که چگونه است که حضرت علی (علیه السلام) می فرمود: من حاضر نیستم حتی کی روز حکومت معاویه را تحمل کنم، ولی امام حسن (علیه السلام) راضی به حکومت معاویه شد؟ جواب این است که: دو مورد فوق با هم فرق دارند، حضرت امیر (علیه السلام) حاضر نیست یک روز، معاویه به عنوان نایب و منسوب از طرف او حکومت کند، در حالی که امام حسن (علیه السلام) نمی خواهد معاویه را نایب خود کند، می خواهد کنار برود؛ به عبارت دیگر صلح امام حسن (علیه السلام) کنار رفتند است، نه متعهد بودن. در این قرار داد، سخنی از جانشینی پیامبر و خلافت برده نشده است؛ سخن این است که من کنار می روم تا کار به عهده او باشد به شرط این که کار را درست انجام دهد. ولی حضرت امیر (علیه السلام) می فرمود که من حاضر نیستم معاویه از طرف من جایی حاکم باشد و شرایط صلح نیز شامل این مسأله نیست(46).