فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

سیره نبوی (ص) و گسترش سریع اسلام

مسأله گسترش سریع اسلام یکی از مهم ترین مسائل تاریخی است. البته مسیحیت و تا اندازه ای دین بودا هم از ادیانی هستند که در جهان، گسترش یافته اند، هر چند که مسیحی بودن مسیحیان، اخیراً بیشتر جنبه اسمی دارد نه واقعی، ولی در اسلام از نظر گسترش، خصوصیتی هست که در سایر ادیان نیست و آن مسأله سرعت گسترش اسلام است. این جا قصد داریم از یکی از علل پیشرفت سریع اسلام سخن بگوییم. البته مهم ترین علت آن خود قرآن است؛ زیبایی، عمق، شورانگیزی، جاذبه و محتوای قرآن بدون شک عامل اول نفوذ و توسعه اسلام است، ولی از قرآن که صرف نظر کنیم، شخصیت، خلق و خو، سیره و نوع رهبری رسول اکرم (ص) عمل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتی بعد از وفات حضرت هم، تاریخ زندگی ایشان عامل بزرگی برای پیشرفت اسلام بوده است.
خداوند به پیامبرش خطاب می کند: فیما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نقضوا حولک(31)؛ یعنی تو در پرتو خدا بسیار ملایم و نرم هستی، روحیه تو مملو از حسن خلق و حلم و تحمل و عفو است، اگر این خلق و خوی تو نبود و اخلاق درشت خویی داشتی، مسلمانان از دور تو پراکنده می شدند. پس، از مهمترین شرایط یک رهبر و مبلغ اسلام این است که در اخلاق شخصی و فردی، نرم و ملایم باشد البته مقصود از این ملامت، در مسائل فردی است، نه در اعتقاد به مسائل اصولی و کلی. در اصول، پیامبر (ص) صد در صد صلابت داشت و انعطاف ناپذیر بود؛ زیرا که مسائل اصولی، مربوط به شخص پیامبر نیست؛ مربوط به قانون اسلام است؛ برای مثال در مقابل آزارهای شخصی که از سوی دیگران می دید، بسیار صبور بود و به اصحاب اجازه خشونت نمی داد، ولی آن جا که زنی از اشراف قریش دزدی کرد و افراد واسطه شدند، به هیچ وجه قبول نکرد که قانون اسلام را تعطیل کند. علی (علیه السلام) نیز در مسائل فردی آن قدر خوشرو بود که عیبی که برای خلافت وی مطرح می کردند این بود که او خنده روست و خلیفه باید عبوس باشد؛ تا مردم حساب ببرند! اما همین علی (علیه السلام) آنجا که برادرش تقاضای کمک بیشتر از بیت المال می کند، می گوید: من قدرت تحمل آتش جهنم را ندارم و به او جواب رد می دهد(32).
یکی از شؤون اخلاق نرم پیامبر (ص) مشورت بود؛ او علی رغم این که نیازی به مشورت نداشت، مشورت می کرد تا این اصل را پایه گذاری نکند که هر حاکمی خود را ما فوق دیگران بداند و همچنین دیگران که فقط ابزار بی روح و بی جان تلقی می شدند احساس شخصیت کرده، در نتیجه پیروی کنند؛ اما و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله(33) قبل از تصمیم، مشورت کن؛ اما وقتی تصمیم گرفتی قاطع باش، به خدا توکل کن و کار خود را ادامه بده.
دعوت، نباید توأم با خشونت و اکراه و اجبار باشد. از مواردی که علیه اسلام اعتراض می شود، این است که می گویند: اسلام، دین شمشیر است؛ یعنی، منحصراً از شمشیر استفاده می کند(34). شکی نیست که اسلام، دین شمشیر است، اما اسلام شمشیر را برای دفاع از جان و مال و سرزمین مسلمین یا دفاع از توحید، می خواهد، نه برای مسلمان کردن دیگران. توحید، عزیزترین حقیقت انسانی است و هر جا که به خطر افتد، اسلام برای نجاتش می کوشد، اگر کسی از جان و ناموس و سرزمین خود دفاع کرد، همه دفاع او را صحیح می شمرند و اگر کسی دید، مظلمومی مورد تجاوز ظالمی قرار گرفت و برای نجات آن مظلوم به پا خاست، عمل وی خیلی مقدستر است؛ اگر کسی برای آزادی، برای علم و برای عدالت بجنگد کار او خیلی مقدس است. توحید نیز حقیقتی است که مال من و شما نیست، سرمایه بشریت است.
اگر در جایی توحید به خطر افتد، از آن جایی که توحید جزء فطرت انسان است و هیچ وقت، فکر بشر او را به ضد توحید رهبری نمی کند، اسلام برای نجات آن دستور می دهد تا اقدامی شود، ولی نه به این معنا که می خواهد توحید را به زور وارد قلب مردم کند، بلکه می خواهد عواملی را که سبب شده توحید از بین برود نابود کند، آن عوامل که از بین رفت، فطرت انسان به سوی توحید گرایش پیدا می کند؛ بت خانه های تقلیدها و تلقینات، باعث می شود که انسان، اصلاً در توحید فکر نکند و برای همین اسلام با آنها مبارزه می کند. تعبیر قرآن در مورد حضرت ابراهیم (علیه السلام) چنین است که بعد از شکستن بتها وقتی مردم نزد او آمدند، گفت: این کار، کار بت بزرگ است تا مردم فکر کنند و بفهمند که چیزهایی را می پرستند که حتی حرف هم نمی زنند. در این جا قرآن می گوید: فرجعوا الی انفسهم(35) زنجیرها پاره شد و کمی اندیشیدند.
کسانی که وارد بت خانه ها می شوند و به بهانه آزادی عقیده، یکی کلمه حرف نمی زنند، در واقع احترام به اسارت می گذارند. عقیده بت پرستی، ناشی از فکر نیست، زنجیری از اوهام است که خود بشر به دست و پای خودش بسته است و او را به حال خود گذاشتن؛ یعنی احترام به اسارت، نه احترام به آزادی. اسلام هرگز اجازه نمی دهد زنجیر به دست و پای کسی باشد؛ هر چند آن زنجیر را خودش با دست خودش بسته باشد. مسلمین که با روم و ایران جنگیدند، نرفتند که با مردم بگویند: باید مسلمان شوید، بلکه رفتند و با حکومتهای جباری که زنجیر بر دست و پای مردم بسته بودند، جنگیدند و زنجیرها را پاره کردند و به همین دلیل، ملتها با شوق و شعف، مسلمین را پذیرفتند؛ زیرا آنها را فرشته نجات می دانستند.
پس اصل رفق، نرمی و پرهیز از خشونت و اجبار، راجع به خود ایمان (نه را جع به موانع فکری و اجتماعی ایمان که حساب دیگری دارد) جزء اصول دعوت اسلام است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی(36) در امر دین اجباری نیست؛ راه حقیقت و راه ضلالت روشن است؛ هر کس هر کدام را می خواهد انتخاب کند، فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمصیط الامن تولی و کفر فیعذبه العذاب الأکبر(37)، ای پیامبر! وظیفه تو فقط تذکر دادن و از خواب غفلت بیدار کردن است، دیگر سیطره و زوری نباید در کار باشد. تو تذکر خود را بده؛ اگر باز کسی اعراض کرد، کار او را به خدا واگذار کند که خود خدا او را سخت عذاب می کند.

خلاصه کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام)

مقایسه روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه
در نظر بسیاری از مردم، روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) متفاوت است؛ مثلاً برخی گمان می کنند که از علامات شیعه، تقیه است؛ در حالی که امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد. اگر تقیه حق است، چرا امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد و اگر حق نیست، چرا سایر ائمه (علیهم السلام) تقیه کرده، به آن دستور داده اند؟ در بسیاری از امور دیگر هم بین سیره معصومین (علیهم السلام) تعارض و تناقض ظاهری دیده می شود. از طرفی چون همه ائمه به عقیده ما معصومند و فعلشان مانند قولشان حجت است، پس ما در عمل چه کنیم و تابع کدام سیره باشیم؟ گفته می شود: چون شیعه یک پیشوا ندارد بلکه چهارده پیشوا دارد و از آنها راه و رسمهای مختلفی نقل شده، در نتیجه، نوعی حیرت برای شیعه پیدا می شود و نیز وسیله خوبی است برای آن کسی که دین را وسیله مقاصد خود قرار می دهد؛ زیرا هر کاری بخواهد بکند، از یک حدیث با عمل یکی از معصومین (علیهم السلام) در یک مورد بخصوص شاهد می آورد.
و الحق باید گفت که اگر روی این روشهای بظاهر مخالف، حساب و تحقیق و اجتهاد نشود، همین آثار سوء به دنبال دارد. ولی در حقیقت این طور نیست و اتفاقاً نقطه قوت شیعه در همین است. یک پیشوا اگر فقط 23 سال در میان ما باشد، چندان تحولات و تغییرات و موقعیتهای مختلف برایش پیش نمی آید که ما وی را در همه حالات الگوی خود قرار دهیم؛ ولی اگر به مدت 273 سال، یک پیشوای معصوم داشته باشیم که با انواع قضایا مواجه شود و طریق حل آن قضایا را با ما بنمایاند، ما بهتر باروح تعالیم اسلام آشنا می شویم و از جمود و خشکی نجات پیدا می کنیم.
در سیره پیشوایان دین شکی نیست که آنها هر کدام در زمانی بوده اند و محیط آنها اقتضائاتی خاص داشته است و هر کس ناچار است که از مقتضیات زمان خود پیروی کند؛ یعنی دین، مردم را نسبت به مقتضیات زمان آزاد گذاشته است. حال وقتی که پیشوایان معصوم متعدد شدند و در مجموع زمان برخورداری از وجود پیشوای معصوم بیشتر شد، انسان بهتر می تواند روح تعلیمات دینی را از آنچه که مربوط به مقتضیات زمان است جدا کند.
البته یک سلسله مسائله داریم که روح تعلیمات دینی است و دستورهای کلی الهی می باشد و به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ زیرا ناظر بر مصالح کلی و عالی بشریت است. ممکن است پیغمبر یک عملی انجام دهد، به حکم این که روح دین اقتضا می کند و ممکن است عملی انجام دهد، به حکم مقتضیات زمان؛ مثلاً پیامبر اکرم (ص) زندگی فقیرانه ای داشتند، اما امام صادق (علیه السلام) این گونه نبودند، امام در جواب کسی که به نحوه زندگی ایشان اشکال می گرفت، می فرمایند: که هر دو عمل ما مقتضی زمانه ماست. آنچه دستور اسلام است همدردی و مساوات است، اگر در زمان پیامبر (ص) این وسعت عیش می بود، پیامبر (ص) آن طور رفتار نمی کرد. اگر امام صادق (علیه السلام) این را بیان نمی کرد و توضیح نمی داد، چه بسا که ما آن جنبه از عمل پیامبر را که مربوط به مقتضیات آن عصر بود جزء دستورهای کلی اسلام می شمردیم و تا قیامت، مردم را به کهنه پوشی و زندگی فقیرانه امر می کردیم. پس یکی از طرق حل تعارضات در سیره ها و حتی در اقوال معصومین (علیهم السلام) حل عرفی است که از راه مقتضیات زمان می باشد(38).

مشکلات علی (علیه السلام)

می دانیم که علی (علیه السلام) پیوسته در دوران خلافت خلفا، از بیان این که خلافت، حق مطلق اوست، خودداری نمی کرد و در عین حال می بینیم بعد از کشته شدن عثمان، از پذیرش خلافت کراهت داشت. البته خودشان توضیح می دهند: که نه این که امام خود را لایق نمی داند بلکه می فرماید: اوضاع فوق العاده آشفته است و آینده آشفته تری در پیش روست. برای همین است که می فرمایند: من اگر زمام خلافت را به دست گیرم، آن چنان رفتار می کنم که خودم می دانم؛ پس اگر مرا به حال خود بگذارید و وزیر باشم بهتر است؛ اینها نشان می دهد که حضرت (علیه السلام)، مشکلات فراوانی را در دوره خلافت، پیش بینی می کرده اند. بحث ما درباره مشکل بزرگ آن حضرت است، ولی قبل از آن بعضی مشکلات مهم ایشان را اجمالاً بیان می کنیم:
اولین مشکلی که وجود داشت، کشته شدن عثمان بود؛ که به دو جنگ خونین جمل و صفین منجر شد مدر کشته شدن وی بعضی از طرفداران عثمان، مثل معاویه نیز شرکت داشتند که می خواستند از کشته شدن وی بهره برداری کنند. تفاوت مخالفان علی (علیه السلام) با مخالفان پیامبر (ص) این بود که مخالفان پیامبر کافر بودند و علناً شعار ضد اسلام می دادند؛ اما علی (علیه السلام) با یک عده دانای بی دین مواجه بودند که شعارهایشان شعار اسلامی بود و هدفهایشان ضد اسلامی. پسر ابوسفیان، روح ابوسفیان را دارد، اما شعار خود را از قرآن انتخاب می کند که: من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا(39)؛ شعار خیلی خوبی است، اما کسی نیست که به معاویه بگوید: خون عثمان چه ربطی به تو دارد؟! او که خویشاوندان نزدیکتر از تو داردم اما دغلبازی مثل معاویه با این حرفها کار ندارد، او می خواهد از این وسیله سوء استفاده کند. به همین دلیل است که دو جنگ جمل و صفین به پا شد.
مشکل دیگر علی (علیه السلام) انعطاف ناپذیری وی را در اجرای عدالت بود. از طرفی بعد از پیامبر (ص)، سالها بود که جامعه به دادن امتیازهای ناحق، عادت کرده بود و از طرفی علی (علیه السلام) کسی نبود که یک ذره از مسیر عدالت منحرف شود و این عدالت، دشمنانی سرسخت برایش پدید آورد.
مشکل سوم خلافت وی، صراحت و صداقت او در سیاست بود. وی در جواب آنها که می گفتند: معاویه زرنگتر از توست و دغلبازی و خدعه، لازمه سیاست است، می فرمود: اگر نبود که خدای تعالی دغلبازی را دشمن می دارد، می دیدید که زرنگترین مردم دنیا علی است(40).
امام مشکل اساسی، که این بحثها به آن مربوط می شود، وجود جاهلین متنسک است. پیامبر (ص) مسلمانان را قدم به قدم، جلو آورد و تعالیم و تربیت اسلامی اندک اندک در روح آنها دمید و سیزده سال به آنها حتی اجازه دفاع هم نداد و فقط دستور صبر می داد، تا هسته اصلی اسلام پدید آمد؛ و سر و موفقیت اسلام هم در اینگونه مسلمان کردن بود. اما در دوره خلفا مخصوصاً خلیفه سوم، آن چنان که باید و شاید تعلیم و تربیت پیامبر (ص) ادامه نیافت، اما فتوحات زیادی صورت گرفت؛ در نتیجه طبقه ای در اجتماع اسلامی پیدا شد که به اسلام علاقه مند بود، مؤمن معتقد بد اما فقط ظاهر اسلام را می شناخت و با روح اسلام آشنایی نداشت. یک طبقه مقدس مآب و زاهد مسلک، اما جاهل، که نه حقیقت قرآن را می فهمید و نه سنت پیامبر (ص) را.
علی (علیه السلام) در چنین زمانی خلافت را به دست می گیرد و اینان در جریان صفین و خدعه معاویه، برای اولین بار صراحتاً جلوی علی (علیه السلام) می ایستند.
قویت هم که فهمیدند فریب خورده اند، گفتند: اشتباه کردیم، در حالی که این اقرار به اشتباهشان، خود اشتباه دیگری بود. نگفتند: روی گرداندن از جنگ با معاویه یا انتخاب ابو موسی اشتباه است، بلکه گفتند: اساساً این که قبول کردیم در دین خدا دو نفر انسان بیایند داوری کنند، کفر است. ان الحکم الا لله(41)؛ حکم منحصراً مال خداست و عمل ما کفر بوده و همه ما کافر شدیم و باید توبه کنیم. آمدند سراغ علی (علیه السلام) که تو هم کافر شدی، توبه کن. حضرت فرمودند که این گناه نیست و من هرگز به خدا و پیامبر (ص) دروغ نمی بندم و چیزی را که خلاف شرع نیست، نمی گویم که خلاف شرع است. آنها راهشان را از علی (علیه السلام) جدا کردند و فرقه ای شدند به نام خوارج؛ یعنی شورشیان بر علی (علیه السلام).
خوارج تا وقتی که قیام مسلحانه نکرده بودند، حضرت با آنها مدارا کرد، ولی کم کم حزب و فرقه ای تشکیل دادند و مذهبی در دنیای اسلام بدعت نهادند و برای مذهب خود اصولی ساختند و گفتند: کسی از ماست که اولاً عثمان، علی (علیه السلام)، معاویه و هر کسی که حکمیت را بپذیرد، کافر بداند و بقیه، چون کافرند، ازدواج با آنها ممنوع و قتل و غارت آنها آزاد است. ثانیاً عمل را جزء ایمان شمردند و گفتند: هر کس مرتکب گناه کبیره شود کافر است. ثالثاً امر به معروف و نهی از منکر را بدون شرط دانستند و گفتند: در مقابل هر ظلمی باید قیام کرد و بدین ترتیب خود علیه حکومت، یاغی شدند. این عده را دیگر نمی شود آزاد گذاشت. حضرت برای اتمام حجت، یک بار ابن عباس را فرستاد و بار دیگر، خود رفت و دو سوم آنها را برگرداند و با بقیه جنگید و آنها را کشت و فقط ده نفر زنده ماندند. حضرت آنها را به سگ هار تشبیه کرده؛ که هر کس را گاز بیگرند هار می شود و نیز فرمودند که فقط خود وی حریف آنها بود زیرا که غیر او جرأت نمی کرد بر آنها شمشیر بکشد. خوراج خصوصیاتی داشتند: یکی شجاعت و فداکاری زیاد. دیگری متنسک و متعبد بودن شدید؛ که دیگران را زیاد به شک و شبهه می انداخت. و خصوصیت سوم آنها جهالت آنهاست؛ و به همین علت حضرت به آنها شرار الناس می گوید(42). ما اگر باشیم می گوییم: چنین شخصی بالاخره هر چه باشد فکر عبادتش است و آدم خوبی است؛ اما حضرت، آنها را بدیترین مردم می داند؛ زیرا تیرهایی بودند در دست شیاطین و منافقان زیرک.
این مشکل بزرگ علی (علیه السلام)، همیشه در دنیا هست. همیشه ابن ملجم ها و خشک مقدس ها چون تیرهایی، ابزار دست شیاطین هستند و همیشه برای گول خوردنها و تهمت زدنها که مثل علی (علیه السلام) را بگویند کافر شده است، آماده اند. هر دانشمند بزرگی را ببینند، می گویند، کافر و مرتد است. ما که هر سال برای علی (علیه السلام) جشن می گیریم، به خاطر نکات آموزنده زندگی اوست. یکی از نکات همین مبارزه با خوارج است؛ یعنی مبارزه با خشک مقدسی و جهالت. نتیجه این که علی (علیه السلام) شیعه جاهل نمی خواهد(43).