فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

روش تبلیغ

خداوند در قرآن کریم می فرماید: یا أیها الذین النی انا أرسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً(27) در این جا لازم است توضیح مختصری در مورد تبشیر و انذار بدهیم: تبشیر؛ یعنی مژده دادن و تشویق؛ مثلاً شما می خواهید فرزندتان را به کاری وادار کنید، آثار و فواید آن را برایش می گویید، تا میل و رغبت او برای این کار تحریک شود و روحش متمایل به آن کار گردد. راه دیگر انذار است؛ انذار با ترساندن فرق دارد. انذار؛ یعنی اعلام خطر نمودن؛ مثلاً برای اینکه بچه را وادار به کاری کنید، عواقب خطرناک ترک آن کار را برای او شرح می دهید و وی برای این که از عواقب خطرناک ترک آن کار را برای او شرح می دهید و وی برای این که از عواقب، فرار کند، به آن کار روی می آورد. پس در حقیقت تبشیر و تشویق، کشاندن فرد است از جلو و انذار، راندن اوست از پشت سر. این دو امر، هر یک برای بشر لازم است از جلو و انذار، راندن اوست از پشت سر. این دو امر، هر یک برای بشر لازم است، اما هیچ یک به تنهایی کافی نیست. اشتباه اکثر مبلغین ما این است که تنها تکیه شان بر روی انذارهاست، در حالی که باید جانب تبشیر قویتر باشد و شاید به همین دلیل است که قرآن کریم تبشیر را مقدم می دارد: بشیراً و نذیراً...
غیر از دو مورد مورد، عمل دیگری داریم که اسمش تنفیر است؛ یعنی فرار دادن، ما غالباً انذار را با تنفیر اشتباه می گیریم، بجای اینکه از پشت سر به آرامی شخص را حرکت دهیم، چنان های و هوی می کنیم که فرار کند. پیامبر (ص) هم به مبلغ خویش، معاد فرمودند: که یسر و لا تعسر، بشر و لا تنفر(28). زیرا روح انسان فوق العاده لطیف است و زود، عکس العمل نشان می دهد. اگر انسان در کاری، به روح خود فشار آورد - چه رسد به روح دیگران - عکس العمل روح - گریز و فرار است. برای همین است که توصیه شده به قدری عبادت کنید که روحتان نشاط عبادت دارد؛ اگر عبادت را بر روحتان تحمیل کردید، کم کم از آن گریزان می شود، کسی که به روح خود و دیگران فشار زیاد می آورد، مثل کسی است که با مرکبی می خواهد از شهری به شهر دیگر برود و آن قدر بر آن مرکب شلاق می زند - به خیال این که تندتر حرکت کند - که حیوان بیچاره را زخمی کرده، در وسط راه در می ماند.
خیلی چیزهاست که مردم را می تواند از اسلام متنفر کند؛ مثلاً بدون شک نظافت در اسلام سنت است و مستحب مؤکد و پیامبر بسیار نظیف بودند. حال اگر یک مبلغ با وضع کثیف و چرکین ومتعفن بیاید و به یک جوان نظیف و پاکیزه بگوید: می خواهم تو را به اسلام دعوت کنم، او از اسلام بیشتر فراری می شود، متکلمین، حرف خوبی می زنند؛ می گویند: از شرایط نبوت این است که صفتی را که موجب تنفر مردم باشد؛ حتی نقص جسمانی، زیرا باعث فرار مردم می شود. البته نقص جسمانی به کمال روحی انسان صدمه نمی زند، اما در پیامبر (ص) نباید باشد، چون او یک مبلغ است و نباید در مردم ایجاد تنفر کند.
خشونتها و ملامتهای زیاد نیز از این قبیل است؛ ملامت، گاهی خیلی مفید است؛ زیرا غیرت انسان را تحریک می کند، ولی در بسیاری از موارد، خصوصاً در تربیت بچه، ملامت زیاد، ایجاد نفرت می کند. پیامبر (ص) به معاذ می فرماید: یسرو لا تغسر ساده بگیر، نگو دینداری مشکل است و کار هر کسی نیست. اگر مرتب از مشکل بودن آن بگویی، می ترسد و می گوید: وقتی این قدر مشکل است، بهتر است رهایش کنیم. اسلام دین با گذشت و آسانی است؛ به شما می گوید: وضو بگیر، اما اگر ضرر داشت تیمم کن. می گوید: روزه واجب است، اما اگر مسافری، مریضی، روزه برای سخت است، روزه نگیر و بعداً قضایش را بگیر. یکی از چیزهایی که به موجب آن، اسلام همه را جذب می کند همین سماحت و سهولت این دین است.
یکی دیگر از مسائل در دعوت، این است که مبلغن واقعی دو شرط دارند: از خداوند می ترسند یخشونه و از غیر او نمی ترسند و لا یخشون احدا الا الله(29) خشیت با خوف فرق دارد؛ خوف یعنی نگران آینده بودن و فکر و تدبیر برای عاقبت کار کردن، ولی خشیت، آن حالتی است که در اثر ترس، بر انسان مسلط می شود و انسان، جرأت از دست می دهد. مبلغان حقیقی خشیت الهی دارند و ذره ای جرأت تجری بر خدا در وجودشان نیست، ولی در مقابل غیر خدا، جرأت محض هستند. از خصوصیات مهم در سیره پیامبر (ص) همین مسأله جرأت؛ یعنی خود را نباختن و استقامت داشتن است. بنا به قول مورخان پیامبر اکرم (ص) در شرایطی که هر کس دیگری می بود خود را می باخت، یک ذره تغییر حالت پیدا نمی کرد.
نکته دیگر در تبلیغ، مطلبی است که قرآن تحت عنوان ذکر آن را بیان می کند. در قرآن دو مطلب نزدیک به یکدیگر مطرح شده است؛ تفکر و تذکر. تفکر؛ یعنی کشف چیزی که نمی دانیم و اندیشیدن برای به دست آوردن مجهول. اما تذکر؛ یعنی یادآوری. بشر دو حالت مختلف دارد: جهل و خواب؛ گاهی ما از اطراف خود بی خبریم، برای این که نمی دانیم. بیداریم، ولی چون نمی دانیم بی خبریم. گاهی بی خبریم، اما نه به خاطر این که نمی دانیم، بلکه در خوابیم، در خواب غفلت. مردم بیش از اندازه که جاهل باشند، غافلند. اگر خوابها را بیدار کردیم، خودشان دنبال کار می روند؛ مانند کسی که خواب است و از قافله جا مانده، اگر بیدارش کردیم دیگر لازم نیست بگوییم برو؛ خودش می رود.
پس قسمتی از ایمان، بیداری احساسهای خفته است و برای همین در اسلام، جبر و اکراه در ایمان وجود ندارد؛ یعنی نمی توان مردم را مجبور کرد که مؤمن بشوند. اعتماد، گرایش، علاقه و اعتقاد را نمی توان با زور ایجاد کرد، اگر می خواهیم ایمان در دل مردم ایجاد کنیم، راهش جبر و زور نیست، راه آن حکمت و موعظه حسنه است؛ یعنی اگر آن احساسهای خفته را با حکمت و موعظه بیدار کنیم، خودشان حرکت خواهند کرد. در سیره معصومین (علیهم السلام) هم می بینیم حتی در مواردی هم که به آنها اهانت می شد، به نرمی جواب می دادند و مانع می شدند که اصحابشان با شخص اهانت کننده برخوردی بدی داشته باشند، یا امام حسین (علیه السلام) چنان برخورد می کند که زهیر که خود را کنار کشیده بود، عاشقانه به امام می پیوندد(30).

سیره نبوی (ص) و گسترش سریع اسلام

مسأله گسترش سریع اسلام یکی از مهم ترین مسائل تاریخی است. البته مسیحیت و تا اندازه ای دین بودا هم از ادیانی هستند که در جهان، گسترش یافته اند، هر چند که مسیحی بودن مسیحیان، اخیراً بیشتر جنبه اسمی دارد نه واقعی، ولی در اسلام از نظر گسترش، خصوصیتی هست که در سایر ادیان نیست و آن مسأله سرعت گسترش اسلام است. این جا قصد داریم از یکی از علل پیشرفت سریع اسلام سخن بگوییم. البته مهم ترین علت آن خود قرآن است؛ زیبایی، عمق، شورانگیزی، جاذبه و محتوای قرآن بدون شک عامل اول نفوذ و توسعه اسلام است، ولی از قرآن که صرف نظر کنیم، شخصیت، خلق و خو، سیره و نوع رهبری رسول اکرم (ص) عمل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتی بعد از وفات حضرت هم، تاریخ زندگی ایشان عامل بزرگی برای پیشرفت اسلام بوده است.
خداوند به پیامبرش خطاب می کند: فیما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نقضوا حولک(31)؛ یعنی تو در پرتو خدا بسیار ملایم و نرم هستی، روحیه تو مملو از حسن خلق و حلم و تحمل و عفو است، اگر این خلق و خوی تو نبود و اخلاق درشت خویی داشتی، مسلمانان از دور تو پراکنده می شدند. پس، از مهمترین شرایط یک رهبر و مبلغ اسلام این است که در اخلاق شخصی و فردی، نرم و ملایم باشد البته مقصود از این ملامت، در مسائل فردی است، نه در اعتقاد به مسائل اصولی و کلی. در اصول، پیامبر (ص) صد در صد صلابت داشت و انعطاف ناپذیر بود؛ زیرا که مسائل اصولی، مربوط به شخص پیامبر نیست؛ مربوط به قانون اسلام است؛ برای مثال در مقابل آزارهای شخصی که از سوی دیگران می دید، بسیار صبور بود و به اصحاب اجازه خشونت نمی داد، ولی آن جا که زنی از اشراف قریش دزدی کرد و افراد واسطه شدند، به هیچ وجه قبول نکرد که قانون اسلام را تعطیل کند. علی (علیه السلام) نیز در مسائل فردی آن قدر خوشرو بود که عیبی که برای خلافت وی مطرح می کردند این بود که او خنده روست و خلیفه باید عبوس باشد؛ تا مردم حساب ببرند! اما همین علی (علیه السلام) آنجا که برادرش تقاضای کمک بیشتر از بیت المال می کند، می گوید: من قدرت تحمل آتش جهنم را ندارم و به او جواب رد می دهد(32).
یکی از شؤون اخلاق نرم پیامبر (ص) مشورت بود؛ او علی رغم این که نیازی به مشورت نداشت، مشورت می کرد تا این اصل را پایه گذاری نکند که هر حاکمی خود را ما فوق دیگران بداند و همچنین دیگران که فقط ابزار بی روح و بی جان تلقی می شدند احساس شخصیت کرده، در نتیجه پیروی کنند؛ اما و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله(33) قبل از تصمیم، مشورت کن؛ اما وقتی تصمیم گرفتی قاطع باش، به خدا توکل کن و کار خود را ادامه بده.
دعوت، نباید توأم با خشونت و اکراه و اجبار باشد. از مواردی که علیه اسلام اعتراض می شود، این است که می گویند: اسلام، دین شمشیر است؛ یعنی، منحصراً از شمشیر استفاده می کند(34). شکی نیست که اسلام، دین شمشیر است، اما اسلام شمشیر را برای دفاع از جان و مال و سرزمین مسلمین یا دفاع از توحید، می خواهد، نه برای مسلمان کردن دیگران. توحید، عزیزترین حقیقت انسانی است و هر جا که به خطر افتد، اسلام برای نجاتش می کوشد، اگر کسی از جان و ناموس و سرزمین خود دفاع کرد، همه دفاع او را صحیح می شمرند و اگر کسی دید، مظلمومی مورد تجاوز ظالمی قرار گرفت و برای نجات آن مظلوم به پا خاست، عمل وی خیلی مقدستر است؛ اگر کسی برای آزادی، برای علم و برای عدالت بجنگد کار او خیلی مقدس است. توحید نیز حقیقتی است که مال من و شما نیست، سرمایه بشریت است.
اگر در جایی توحید به خطر افتد، از آن جایی که توحید جزء فطرت انسان است و هیچ وقت، فکر بشر او را به ضد توحید رهبری نمی کند، اسلام برای نجات آن دستور می دهد تا اقدامی شود، ولی نه به این معنا که می خواهد توحید را به زور وارد قلب مردم کند، بلکه می خواهد عواملی را که سبب شده توحید از بین برود نابود کند، آن عوامل که از بین رفت، فطرت انسان به سوی توحید گرایش پیدا می کند؛ بت خانه های تقلیدها و تلقینات، باعث می شود که انسان، اصلاً در توحید فکر نکند و برای همین اسلام با آنها مبارزه می کند. تعبیر قرآن در مورد حضرت ابراهیم (علیه السلام) چنین است که بعد از شکستن بتها وقتی مردم نزد او آمدند، گفت: این کار، کار بت بزرگ است تا مردم فکر کنند و بفهمند که چیزهایی را می پرستند که حتی حرف هم نمی زنند. در این جا قرآن می گوید: فرجعوا الی انفسهم(35) زنجیرها پاره شد و کمی اندیشیدند.
کسانی که وارد بت خانه ها می شوند و به بهانه آزادی عقیده، یکی کلمه حرف نمی زنند، در واقع احترام به اسارت می گذارند. عقیده بت پرستی، ناشی از فکر نیست، زنجیری از اوهام است که خود بشر به دست و پای خودش بسته است و او را به حال خود گذاشتن؛ یعنی احترام به اسارت، نه احترام به آزادی. اسلام هرگز اجازه نمی دهد زنجیر به دست و پای کسی باشد؛ هر چند آن زنجیر را خودش با دست خودش بسته باشد. مسلمین که با روم و ایران جنگیدند، نرفتند که با مردم بگویند: باید مسلمان شوید، بلکه رفتند و با حکومتهای جباری که زنجیر بر دست و پای مردم بسته بودند، جنگیدند و زنجیرها را پاره کردند و به همین دلیل، ملتها با شوق و شعف، مسلمین را پذیرفتند؛ زیرا آنها را فرشته نجات می دانستند.
پس اصل رفق، نرمی و پرهیز از خشونت و اجبار، راجع به خود ایمان (نه را جع به موانع فکری و اجتماعی ایمان که حساب دیگری دارد) جزء اصول دعوت اسلام است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی(36) در امر دین اجباری نیست؛ راه حقیقت و راه ضلالت روشن است؛ هر کس هر کدام را می خواهد انتخاب کند، فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمصیط الامن تولی و کفر فیعذبه العذاب الأکبر(37)، ای پیامبر! وظیفه تو فقط تذکر دادن و از خواب غفلت بیدار کردن است، دیگر سیطره و زوری نباید در کار باشد. تو تذکر خود را بده؛ اگر باز کسی اعراض کرد، کار او را به خدا واگذار کند که خود خدا او را سخت عذاب می کند.

خلاصه کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام)

مقایسه روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه
در نظر بسیاری از مردم، روش امام حسین (علیه السلام) با سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) متفاوت است؛ مثلاً برخی گمان می کنند که از علامات شیعه، تقیه است؛ در حالی که امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد. اگر تقیه حق است، چرا امام حسین (علیه السلام) تقیه نکرد و اگر حق نیست، چرا سایر ائمه (علیهم السلام) تقیه کرده، به آن دستور داده اند؟ در بسیاری از امور دیگر هم بین سیره معصومین (علیهم السلام) تعارض و تناقض ظاهری دیده می شود. از طرفی چون همه ائمه به عقیده ما معصومند و فعلشان مانند قولشان حجت است، پس ما در عمل چه کنیم و تابع کدام سیره باشیم؟ گفته می شود: چون شیعه یک پیشوا ندارد بلکه چهارده پیشوا دارد و از آنها راه و رسمهای مختلفی نقل شده، در نتیجه، نوعی حیرت برای شیعه پیدا می شود و نیز وسیله خوبی است برای آن کسی که دین را وسیله مقاصد خود قرار می دهد؛ زیرا هر کاری بخواهد بکند، از یک حدیث با عمل یکی از معصومین (علیهم السلام) در یک مورد بخصوص شاهد می آورد.
و الحق باید گفت که اگر روی این روشهای بظاهر مخالف، حساب و تحقیق و اجتهاد نشود، همین آثار سوء به دنبال دارد. ولی در حقیقت این طور نیست و اتفاقاً نقطه قوت شیعه در همین است. یک پیشوا اگر فقط 23 سال در میان ما باشد، چندان تحولات و تغییرات و موقعیتهای مختلف برایش پیش نمی آید که ما وی را در همه حالات الگوی خود قرار دهیم؛ ولی اگر به مدت 273 سال، یک پیشوای معصوم داشته باشیم که با انواع قضایا مواجه شود و طریق حل آن قضایا را با ما بنمایاند، ما بهتر باروح تعالیم اسلام آشنا می شویم و از جمود و خشکی نجات پیدا می کنیم.
در سیره پیشوایان دین شکی نیست که آنها هر کدام در زمانی بوده اند و محیط آنها اقتضائاتی خاص داشته است و هر کس ناچار است که از مقتضیات زمان خود پیروی کند؛ یعنی دین، مردم را نسبت به مقتضیات زمان آزاد گذاشته است. حال وقتی که پیشوایان معصوم متعدد شدند و در مجموع زمان برخورداری از وجود پیشوای معصوم بیشتر شد، انسان بهتر می تواند روح تعلیمات دینی را از آنچه که مربوط به مقتضیات زمان است جدا کند.
البته یک سلسله مسائله داریم که روح تعلیمات دینی است و دستورهای کلی الهی می باشد و به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ زیرا ناظر بر مصالح کلی و عالی بشریت است. ممکن است پیغمبر یک عملی انجام دهد، به حکم این که روح دین اقتضا می کند و ممکن است عملی انجام دهد، به حکم مقتضیات زمان؛ مثلاً پیامبر اکرم (ص) زندگی فقیرانه ای داشتند، اما امام صادق (علیه السلام) این گونه نبودند، امام در جواب کسی که به نحوه زندگی ایشان اشکال می گرفت، می فرمایند: که هر دو عمل ما مقتضی زمانه ماست. آنچه دستور اسلام است همدردی و مساوات است، اگر در زمان پیامبر (ص) این وسعت عیش می بود، پیامبر (ص) آن طور رفتار نمی کرد. اگر امام صادق (علیه السلام) این را بیان نمی کرد و توضیح نمی داد، چه بسا که ما آن جنبه از عمل پیامبر را که مربوط به مقتضیات آن عصر بود جزء دستورهای کلی اسلام می شمردیم و تا قیامت، مردم را به کهنه پوشی و زندگی فقیرانه امر می کردیم. پس یکی از طرق حل تعارضات در سیره ها و حتی در اقوال معصومین (علیهم السلام) حل عرفی است که از راه مقتضیات زمان می باشد(38).