فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

سیره و نسبیت اخلاق

اگر انسان ها نتوانند در زندگی دارای معیارها و منطق های عملی ثابتی باشند، اساساً بحث اسوه، یعنی بحث از این که یک انسان کامل را امام و مقتدای خود قرار بدهیم، دیگر بی معنی خواهد بود؛ زیرا فرد پیرو، خواهد گفت: انسانی که مثلاً هزار و چهارصد سال پیش با منطق خاصی عمل کرده است، من که در شرایط او نیستم تا از او پیروی کنم و بدین ترتیب هیچ فردی نمی تواند الگو قرار گیرد.
عده ای معتقدند اخلاق، به طور کلی نسبی است؛ یعنی در زمانها و مکانهای مختلف تغییر می کند؛ مثلاً یک چیز در یک زمان یا مکان، خوب و عمل اخلاقی است و همان چیز، در زمانی دیگر با مکانی دیگر، بد و ضد اخلاقی است. اما باید توجه کرد که اصول اولیه اخلاق و معیارهای ثانوی، نسبی است، که در تعالیم اسلام شاهد این مسأله می باشیم.
در سیره رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (علیهم السلام) یک سلسله اصول می بینیم که باطل و ملغی است و معصومین (علیهم السلام) در هیچ شرایطی از آن روشها استفاده نکرده اند. در این جا چند نمونه از این اصول ملغی را ذکر می کنیم که هرگز در سیره معصومین (علیهم السلام) دیده نمی شود. این اصول عبارتند از:
الف - اصل خیانت:
بعضی می گویند: در سیاست، اخلاق بی معنی است و باید آن را رها کرد، سیاست این عده اساساً مبتنی بر خیانت است و اکثر سیاستمداران جهان، از هیچ خیانتی برای رسیدن به مقصود خود چشم پوشی نمی کنند. آنچه علی (علیه السلام) را از سیاستمداران جهان، متمایز می کند، این است که به هیچ وجه از اصل خیانت تبعیت نمی کند؛ حتی اگر خلاف از دستش برود، زیرا می گوید من پاسدار این اصول هستم و به خاطر حفظ این اصول، خلیفه شده ام، آن وقت چطور می شود که این اصول را فدای خلافتم کنم؟ امام (علیه السلام) در نامه خود به مالک اشتر تصریح می کند که اصلاً زندگی بشر بر اساس همین عهد و پیمانهاست و اگر اینها شکسته شود، دیگر چیزی باقی نمی ماند(11). پس اصل غدر و خیانت از دیدگاه اسلام، مطلقاً محکوم است و تحت هر شرایطی جواز آن صادر نمی شود.
ب - اصل تجاوز:
قرآن کریم، این اصل را رد کرده، می فرماید: حتی در مورد جنگ با مشرکین، حد و حدودی در کار است؛ و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا(12) در سیره معصومین (علیهم السلام) هم می بینیم که در جنگها توصیه می کنند که مثلاً با ضعفا و کودکان، کاری نداشته باشید و یا آب را بر دشمن نبندید و... آیا می توان گفت: در بعضی موارد، تجاوز جایز است؟ خیز، زیرا از آن کس که قصد تجاوز دارد می پرسیم: برای چه می جنگی؟ اگر برای اینکه عقده های دلت را خالی کنی د که آن اسلام نیست و اگر می خواهی خاری از مقابل اسلام و بشریت برداری، همین که خار را برداشتی کافی است. تجاوز برای چه؟
ج - اصل انظلام و استرحام:
یعنی قبول ظلم و در مقابل قوی، گردن کج کردن و ناله و زاری کردن، که به رحم کن. این از اصولی است که اصلاً با روح پیامبر (ص) و معصومین (علیهم السلام) و شاگردان آنها سازگاری ندارد. حضرت زهرا (علیهاالسلام) برای چه به دنبال فدک می رود؟ برای این که اسلام، احقاق حق را واجب می داند و الا فدک چه ارزشی دارد؟ چون اگر نمی رفت، تن به ظلم داده بود و الا ایشان صدها مثل فدک را در راه خدا می داد.
در کنار این اصول ملغی، شاهد یک سلسله اصول دیگر هستیم که از نظر مطلق است و از یک نظر نسبی؛ یعنی در بعضی از موارد، از آنها به طور نسبی استفاده می شود:
الف - اصل قدرت و اصل اعمال قدرت:
در اسلام، قدرت، یک امر لازم و اجتناب ناپذیر است؛ تا دشمن در منافع مسلمین طمع نکند و از این که تهاجم نماید، بترسد. اما اعمال قدرت چه؟ می بینیم که پیامبر از این اصل استفاده می فرمود، اما نه همیشه، بلکه فقط در جایی که هیچ راه دیگری وجود نداشت. به وقل علی (علیه السلام) پیامبر (ص) طبیت بود، در یک دستش مرهم بود و در دست دیگرش میسم (وسیله جراحی و داغ کردن)؛ تا جایی که می شد، با ملایمت سعی در اصلاح داشت، ولی جایی که مرهم، کارگر نبود، نمی گفت: حال که مرهم ما مؤثر نیست، بگذاریم به حال خودش باشد. خیر، اگر مرهم کارگر نباشد باید داغ کرد، جراحی کرد و حتی اگر لازم شد، عضو فاسد را قطع کرد. پس اصل قدرت، یک امر مطلق است، اما اصل اعمال زور و قدرت نسبی است، نه مطلق. استفاده از قدرت در تمام شرایط قابل توصیه نیست.
ب - اصل سادگی در زندگی و دوری از ارعاب:
انتخاب سادگی در زندگی برای پیامبر و ائمه (علیهم السلام) یک اصل می باشد. یکی از جمله هایی که تقریباً همه، در تعریف از پیامبر (ص) گفته اند، این است که کان رسول الله (ص) خفیف المؤونة(13)؛ در حالی که می بینیم ارعاب و ترساندن و جلال و جبروت ظاهری و مادی برای اکثر حاکمان به عنوان یک اصل است، پیامبر اکرم (ص) به شدت از آن دوری می فرمود. حضرت موسی (علیه السلام) نیز وقتی می خواست به سراغ فرعون با آن جلال و جبروت برود، با یک لباس پشمینه و یک عصا رفت، چرا؟ زیرا خدا اگر تجهیزات ظاهری به پیامبران بدهد، دیگر اختیار از بین می رود و همه مردم ایمان می آورند، ولی آن، دیگر ایمان حقیقی نیست؛ ایمان آن است که مردم به علت یافتن حق و حقیقت و از روی اختیار خود گرایش پیدا کنند، وگرنه خدا می تواند مثلاً حیوانات را مسخر پیامبر بکند تا بیایند و برای او تعظیم کنند؛ تا دیگر هیچ شکی برای مخاطبین باقی نماند؛ اما خداوند هر نعمتی که به پیامبران داده، در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با چه دارم و چه دارم در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با ندارم و بی نیازم، چشمها و قلوب را پر می کنند. پیامبران در نهایت سادگی زندگی می کردند و همان سادگی و در واقع، جلال معنوی بود که آن جلال و جبروت ظاهری فرعونها را خرد می کرد.

کیفیت استخدام وسیله

یکی از مسائل که از سیره رسول اکرم (ص) باید آموخت، کیفیت استخدام وسیله است. انسان باید اولاً، در اهدافش مسلمان باشد؛ یعنی اهدافش مقدس و عالی باشد و ثانیاً در استخدام وسیله برای همان هدفها هم، واقعاً مسلمان باشد. بعضی از مردم از نظر هدف مسلمان نیستند؛ یعنی در زندگی هدفی جز لذت گرایی و تن آسایی ندارند و اهدافشان از حد یک حیوان تجاوز نمی کند. اینها نه تنها مسلمان نیستند، که انسان نیز نیستند؛ زیرا انسان از آن جهت که انسان است، باید ایده ای بالاتر از حدود شهوات حیوانی داشته باشد و اگر واقعاً مسلمان باشد، تمام هدفهای در یک کلمه خلاصه می شود و آن رضای خداست.
در مرحله بعد این مسأله مطرح می شود که آیا برای هدف مقدس، می توان از هر وسیله ای، ولو نامقدس و پلید استفاده کرد؟ مثلاً شخصی برای این که مردم در ایمانشان قویتر شوند، حدیثی جعل کند یا برای این که مردم برای امام حسین (علیه السلام) بگریند، دروغ بگوید؟ بعضی از متجددین قاعده ای را بیان می کنند که هدف، وسیله را مباح می کند؛ یعنی تو سعی کن هدفت عالی و مقدس باشد؛ هر وسیله ای را به کار بردی، مانعی ندارد. عده ای به ظاهر متدینین هم از حدیث اذا رأیتم أهل الریب و البدع... و باهتوهم(14) استفاده کرده، می گویند: پس برای محکوم کردن بدعتگذار، از هر وسیله ای می شود استفاده کرد و دروغ و تهمت هم جایز است(15) و این را به صورت قانون در می آورند که شما برای تبلیغ دین هم ت از هر وسیله و دروغی می توانید استفاده کنید و بعد هم با هر کسی که کینه شخصی پیدا می کنند، فوراً به او تهمتی می زنند و بعد می گویند که او اهل بدعت است. عده ای هم در مورد قصص قرآن می گویند: این قصه ها در تاریخ ثبت نشده است؛ پس واقعیتی ندارد و قرآن هم چون هدفش تعلیم بشر بوده، از دروغ ولو به صورت تمثیل استفاده کرده است.
اولاً: در جواب این که گفته اند: داستانهای قرآن در تاریخ نیست، پس واقعیت ندارد؛ می گوییم: مگر چند سال است که تاریخ ثبت شده و آیا همه وقایع تاریخی ثبت شده است؟ کتبی که ما الان داریم، از حدود سه هزار سال پیش است و بقیه از نظر تاریخ مسکوت مانده. اصلاً قبل از آن سه هزار را می گویند ما قبل تاریخ. پس آنها استدلالی برای کلامشان ندارند و محال است که قرآن، معصومین (علیهم السلام) و حتی تربیت یافتگان آنها برای هدف مقدس، از یک امر بی حقیقت ولو یک تمثیل استفاده کنند. ما بعد از نقل قرآن احتیاجی نداریم که از تاریخ، تأیید بگیریم و اصلاً این قرآن است که تاریخ را تأیید می کند.
ثانیاً: در سیره معصومین (علیهم السلام) مواردی کاملاً خلاف این سوء استفاده مشاهده می شود؛ مثلاً چرا سیاست علی (علیه السلام) انعطاف نمی پذیرفت؟ به حضرت، پیشنهاد شد که فعلاً مدتی کاری به کار معاویه نداشته باشد و تثبیتش کن. همین که وضع شما تثبیت شد، یک مرتبه از کار بر کنارش کن؛ ولی آن حضرت مخالفت می کند؛ زیرا به نظر علی وسیله هم باید مقدس باشد و حتی در مسائل سیاسی نمی توان از مکر و حیله استفاده نمود.
در سیره پیامبر (ص) می بینیم که حتی از غفلت مردم برای تثبیت ایمان آنها به خدا و رسولش استفاده نمی شود؛ مثلاً؛ در واقعه فوت فرزند پیامبر اکرم که کسوف شد و مردم فکر کردند که این هماهنگی عالم بالا، به خاطر حزن پیامبر بوده است، اگر پیامبر (ص) سکوت می کرد، چه بسا ایمان مردم قویتر می شد. ولی می بینیم که آن حضرت، از نقطه ضعف مردم برای تبلیغ دین استفاده نمی کند؛ زیرا که اولاً اسلام نیازی به این وسایل دروغین ندارد؛ آنها که دینشان دارای برهان و منطق نیست، باید از این وسایل استفاده کنند. ثانیاً همگان را نمی توان همیشه در جهالت نگاه داشت و خلاصه در آینده مردم متوجه خواهند شد و از همه مهمتر این که خداوند، چنین کاری از اجازه نمی دهد حتی اگر من بدانم که با خواندن یک حدیث ضعیف، همه گناهکاران توبه می کنند، باز هم اسلام به من اجازه چنین کاری نمی دهد. یکی از مهمترین راههایی که از آن راه، بر دین ضربه وارد شده است، رعایت نکردن این اصل است؛ یعنی بی دینی کردن، به نفع دین! کسی که به خیال خود به نفع دین دروغ می گوید، در حقیقت به نفع دین، بی دینی می کند! و این در سیره معصومین (علیهم السلام) کاملاً مطرود است؛ زیرا با در آمیختن باطل، حق از میان می رود.
پاسخ به دو پرسش
ممکن است در موضوع استخدام وسیله سؤال شود که با این تفضیل، پس داستان حضرت داوود (علیه السلام) که در قرآن کریم آمده است، چه می شود؟ در قرآن، همین مقدار بیان شده که داوود در محراب بود و دو نفر نزد او آمدند و یکی، از دیگری شکایت کرد که این شخص، 99 گوسفند دارد و می خواهد تنها گوسفند مرا، با خشونت بگیرد. دیگر قرآن نقل نمی کندکه دیگری خود دفاع کرد یا خیر، داوود در جواب گفت: او با این کارش به تو ستم کرده است؛ بعد قرآن می فرماید: داوود فهمید که این امتحانی از طرف خداوند بوده و توبه کرد و خدا توبه اش را پذیرفت(16).
در مورد این داستان، روایاتی ذکر شده که اصل داستان را چنین عنوان می کند: داوود زنان متعددی داشت و در جریانی عاشق یک زن شد، بدین ترتیب وقتی وی در محرابش در حال عبادت بود، شیطان به صورت یک مرغ زیبا در جلوی او ظاهر شد؛ آن قدر زیبا بود که وی نمازش را شکست و رفت آن را بگیرد؛ مرغ پرید و داوود به دنبال آن، تا پشت دارالعماره رفت. اتفاقاً زن یکی از سربازها در نهایت جمال بود، داشت آب تنی می کرد و داوود عاشق وی شد. پرسید این کیست؟ گفتند: زن فلان سرباز است. به فرمانده لشکر دستور داد که آن سرباز را هر جور هست، به جایی بفرست که کشته شود؛ وقتی او کشته شد، ازدواج با این زن بلامانع شد و عده اش که تمام شد، داوود با وی ازدواج کرد. ملائکه این صحنه ساختگی را به او نشان دادند که مثل آن آدمی است که 99 گوسفند دارد و به تنها گوسفند رفیقش، چشم دوخته است. آن وقت داوود متوجه شدن که گناه کرده و توبه کرد.
این داستان بلاشک از اسرائیلیات است(17) به فرموده امام رضا (علیه السلام) این چه پیامبری است که چند گناه را به این راحتی مرتکب می شود؛ نمازش را به خاطر یک مرغ زیبا می شکند، بعد نگاه به خانه مردم می کند و عاشق یک زن شوهردار می شود و با دوز و کلک، شوهر وی را به کشتن می دهد؟! این که تماماً فسق و فجور است، قتل نفس هست، شکستن نماز هست، عشق به زن شوهردار هست، آخر این چه پیغمبری است؟!
حقیقت داستان آن طور که امام رضا (علیه السلام) شرح داده، این است که در دل مقدس این پیامبر که حکومت و قضاوت را بر عهده داشت کمی عجب پیدا شد، که آیا هیچ قاضی بهتر از من در عالم هست؟ بدین ترتیب تصور من در قلب او پیدا شد. خدا این امتحان را پیش آورد که وی در قضاوتش عجله کند و نظر متهم را نپرسد، لذا یک مرتبه متوجه شد که این شرط قضاوت نبوده و اشتباه کرده است. اما آن داستان را یهودیها جعل کردند. همانها که قرآن، بسیاری از آنها را به خاطر تحریفشان مذمت کرده است. درباره این که شاکی و متهم هم فرشته بودند، مسلم نیست که آنها فرشته بوده اند؛ بالفرض هم که فرشته باشند، تمثل فرشتگان بوده است. اگر ملائکه برای یک پیغمبر متمثل می شوند؛ یعنی در تمثلشان، حقیقتی به آن صورت متمثل می شود؛ مثل رؤیای صادقه، که در آن حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد به صورتی متمثل می شود. راست و دروغ تمثل فرشتگان هم این است که با حقیقتی منطبق باشد، نه این که عیناً در عالم مادی هم واقع شده باشد. (این مطلب را علامه طباطبایی در امیزان مفصل توضیح داده اند(18).)
سؤال دیگری که مطرح شده این است که اگر در اسلام جایز نیست که از وسایل نامشروع برای هدف مشروع استفاده شود، چرا پیامبر (ص) اجازه داد که مسلمین به کاروان تجاری مکه حمله کنند و کالاهای آنها را تصاحب کنند؟ این سؤال را توسعه می دهم و می گویم: خود جهاد هم همین طور است است. جهاد، یعنی کشتن انسانها که فی نفسه کار خوبی نیست، پس چرا اسلام اجازه می دهد؟ یا در فقه داریم که دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز. همه اینها نشان می دهد که اسلام به خاطر هدفی مقدس از وسیله ای نامقدس استفاده کرده است.
در جواب می گوییم که این اشتباه است که خیال کنیم همین قدر که انسان، به اصطلاح، انسان بیولوژیکی شد، دیگر جان و مالش محترم است؛ حال در هر شرایطی باشد. خیر، از نظر زیست شناسی فرقی بین معاویه و ابوذر نیست. ولی در باب حقیقت انسان، سخن از جنبه زیست شناسی او نیست؛ سخن از انسانی است که با معیارهای انسانیت. برای همین، گاه یک نفر به ظاهر انسان، ضد انسان می شود. کسی که بر ضد توحید، بر ضد عدالت و بر ضد خوبیها قیام کرده اصلاً احترام ندارد. نه این که خون و مالش احترام دارد و از بین بردن آنها کار زشتی است و ما برای هدف مقدس؛ این کار زشت را انجام می دهیم. خیر، اصلاً آن خون و آن مال ارزشی ندارد. پس این طور نیست که در عین این که این مالها محترم است، پیغمبر اجازه تصاحب آنها را، چون که هدفش مقدس بوده، داده است؛ بلکه اگر هدف مقدسی هم نبود، این مال احترام نداشت. مسأله دیگر، مسأله اهم و مهم است، اگر مسأله ایمان و حقیقت مطرح نبود و مسأله حقوق اجتماعی و حقوق افراد مطرح بود، مانعی ندارد که مثلاً برای نجات جان یک فرد انسان دروغ بگوید، زیرا بعداً که کشف بشود وی دروغ را به خاطر حفظ جان وی گفته، عیبی برای او به شمار نمی آورند. اما اگر من بخواهم مردم را به خدا دعوت کنم و دلیلی دروغ ذکر کنم؛ بعد معلوم شود که دلیلم دروغ و بی حقیقت بوده و با دروغ، مردم را با ایمان کرده ام، این کار ضربه ای به ایمان می زند که التیام پذیر نیست. هرگز اسلام برای ایمان و در راه دعوت به حق و حقیقت، دروغ را اجازه نمی دهد. سایر کارها هم همین طور است.

ارزش مسأله تبلیغ و شرایط مبلغ(19)

یکی از آموزش های لازم از سیره مقدس رسول اکرم (ص)، آموزش نحوه دعوت به حق و نحوه تبلیغ و رساندن حق به مردم است. مسألة تبلیغ و ارشاد و هدایت مردم در حقیقت، مسأله حرکت دادن است؛ حرکت دادن به سوی خدا. خیلی از مکتبها می توانند بشر را حرکت دهند، اما به سوی آخور! به سوی منافع شخصی. کمی مقدستر بگوییم؛ به سوی احقاق حقوقشان؛ البته این کار هم یکی از برنامه های کوچک انبیاست؛ ولی برنامه بزرگ آنها، حرکت دادن انسان از منزل نفس، به سوی حق می باشد. بشر را از خودی رهاندن و به حق رساندن؛ یعنی می توانند بشر را از درون خودش، علیه خودش برانگیزانند، که اسم این کار توبه است. اگر کسی می توانست در این کار با انبیا رقابت کند، آن وقت می توانیم برایش ارزشی قایل شویم(20).
قرآن، امر تبیغ را در سطحی بسیار بالا برده است و در حالی که می توانست به طور خصوصی فقط به شخص پیامبر (ص) بگوید: انا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً(21) یا الم نشرح لک صدرک(22) این کالام را در اختیار همه امت می گذارد تا بفهماند که کار تبیلغ، کار انسانی نیست. مسأله شرح صدر آن قدر اهمیت دارد که می بینیم پس از برگزیده شدن موسی (علیه السلام)، اولین تقاضای وی رب اشرح لی صدری(23) است و اولین منت بر پیامبر، در سوره انشراح، همین اعطای شرح صدر به آن حضرت است. پس، از قرآن می آموزیم که اولین شرط در امر تبلیغ، داشتن شرح صدر و سینه ای گشاده است(24).
ممکن است این سؤال شود چرا پیام رسانی این قدر مشکل است؟ پاسخ این است که همه پیام رسانیها این قدر مشکل نیست؛ گاه حکمی توسط مأمور دادگستری به متهم ابلاغ می شود که ابلاغ حسی است و مشکلی هم ندارد. اما بالاتر از ابلاغ حسی، ابلاغ به عقل و فکر است؛ یعنی مطلب را آن چنان بیان کند که تا عقل، نفوذ کند، پیغمبران می خواهند سخنشان را در درجه اول به عقلها ابلاغ کنند. اگر می بینید که مسیحیت، بر ضد این سخن قیام کرده و می گوید: حساب ایمان از عقل جداست و عقل، حق مداخله ندارد، در اثر تحریف مسیحیت است. مسیح اصلی، هرگز چنین سخن نمی گوید. قرآن نیز راهش را معین کرده است؛ راه آن دعوت به خداست، دعوت به چیزی که باید عقهاآن را بپذیرند، آن هم با دلیل و برهان و سخن منطقی.
اما آیا کافی است که پیامها به عقل برسد؟ اگر چنین است، فلاسفه نیز باید مثل پیامبران موفق می بودند. پیام الهی، گذشته از این که باید در عقلها نفوذ کند، باید در عمق روح بشر هم وارد شود؛ یعنی تمام وجودش را در اختیار بگیرد و به این دلیل، پیامبرانند که می توانند بشر را در راه حقیقت به حرکت در آورند، نه فیلسوفان، فیلسوف بلاغ دارد، اما بلاغش مبین نیست. باید سخن خود را در لفافه صدها اصطلاح بیان نماید، اما پیامبران، حرف خود را با دو سه کلمه، با بلاغ مبین چنان بیان می کنند که همه اقشار اجتماع آن را می فهمند ، منتها هر کس به فراخور ظرفیت خویش.
نکته مهم دیگری که که یک مبلغ باید رعایت کند اجتناب از قول بدون علم است؛ یعنی آن جا نمی داند، با کمال صراحت بگوید: نمی دانم. پیامبر (ص) با آن دانشش می گوید: و ما أن من المتکلفین(25) ما را به این کار شایسته تریم(26).