فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

منطق عملی ثابت

گفتیم که سیره، غیر از سیر است. اولی اسلوب و متد رفتار است و دومی خود رفتار، و گفتیم که همه مردم سیر دارند، ولی همه سیره ندارن؛ یعنی، این چنین نیست که همه مردم در رفتار خود از یک سلسله اصول معین پیروی کنند و آن اصول، معیار رفتار آنها باشد؛ مثلاً در منطق فکری، همه مردم فکر می کنند ولی همه، منطقی فکر نمی کنند.
در حکمت و فلسفه می گویند: حکمت بر دو قسم است: حکمت نظری (الهیات، ریاضیات، و طبیعیات) و حکمت عملی (اخلاق، تدبیر منزل و سیاست). در منطق، چنین سخنی گفته نشده؛ ولی این قسم بندی این جا هم صحیح است. منطق - که همان معیارهای بشر باشد - هم بر دو قسم است: معیارهای نظری (همان منطقهای معمولی) و معیارهای عملی (سیره).
گفتیم که بعضی افراد، دارای منطقند و بعضی نیستند؛ حال آیا یک انسان. می تواند در عمل، در همه شرایط مکانی و زمانی یک منطق ثابت و محکم داشته باشد که از آن تجاوز و تخطی نکند؟ مارکسیسم که برای فکر و عقیده و ایمان، اصالتی در مقابل شرایط اجتماعی و اقتصادی و مخصوصاً موقعیت اجتماعی قایل نیست، می گوید که اساساً یک انسان نمی تواند در شرایط مختلف، به یک شکل زندگی کند. شخص کاخ نشین، همیشه فریاد آزادی و عدالت بر می آورد؛ اما خود او اگر کاخ نشین شد، فکرش عوض می شود و می گوید: امروزه مصلحت، اقتضا می کند که کمی جلوی آزادیها را بگیریم، و عدالت را هم به گونه ای دیگر تقسیم می کند. بر اساس این مکتب، عقربه فکر بشر طوری ساخته شده که مغناطیسش منافع خودش است. هر چه منافع اقتضا کند، همان را می گوید؛ این جبر تاریخ و اقتصاد است و غیر از این برای بشر امکان ندارد. این نظر در مورد آنهایی که منطق و ایمان ندارند، بدون شک صحیح است، ولی نمی شود گفت که بشر الزاماً و اجباراً چنین است؛ به دلیل صدها مورد که بر ضد آن پیدا می کنیم. در حقیقت این قول مارکسیسم، منتهای اهانت به بشر است، زیرا وجدان افراد بشر را ملعبه منافعشان تلقی می کند.
نگاهی به تاریخ اسلام، فساد نظریه فوق را روشن می سازد: پیامبری که در شعب ابی طالب بود، با پیامبر حاکم مدینه و فاتح مکه فرقی نکرد. حضرت علی (علیه السلام) وقتی که خانه نشین و کارگری در نخلستان بود و وقتی که رئیس حکومت بزرگ اسلام شد، یکسان زندگی کرد. نه تنها معصومین (علیهم السلام) که شاگردان آنها نیز چنین بودند؛ سلمان عهد پیامبر، همان سلمانی است که حاکم مداین، پایتخت ایران فتح شده، می شود، یا در زمانی که طلحه و زبیرها را پول، کاملاً تغییر داده بود، می بینیم که عثمان به هیچ وجه حریف ابوذر نمی شود و با هیچ وعده و عیدی قادر به خریدن فکر او نمی گردد. در روزگار ما نیز، امثال شیخ انصاری نمونه هایی از این اثبات منطق عملی هستند؛ می بینیم مردی که مرجع کل شیعه می شود به هنگام مرگ، با آن زمان که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی به نجف آمده بود، هیچ فرقی نکرده است.
پس آقای مارکس اشتباه می کرد؛ زیرا که مطالعاتش ناقص بود؛ او فقط روی افرادی نظیر عثمان و زبیر و طلحه مطالعه داشته، روی آدمهای حسابی مطالعه نکرده وگرنه اصلاً این حرف را نمی زد. پس این اصلی است که افرادی در دنیا هستند و پیغمبر اکرم (ص) در رأس آنهاست، دارای سیره و منطق عملی هستند؛ یعنی، دارای یک سلسله معیارهایی هستند که در شرایط مختلف اجتماعی و اقتصادی تغییری نمی کند.
در منطق نظری، ما برهان داریم و شعر: برهان، نظیر دلایلی است که در ریاضیات برای مطلب اقامه می کنند. مبادی عقل نظری به اختیار انسان نیست و بشر باید تابع آنها باشد، نمی شود که کسی اول اثبات کند، مجموع زوایای داخلی مثلث 180 درجه است، بعد بتواند اثبات کند که آنها در برابر 120 درجه می باشد. چیزی را که عقل نمی پذیرد، قویترین افراد دنیا هم نمی توانند بر خلافش حرف بزنند. اما شعر مثل موم در اختیار انسان است، به شاعر می گویند: فلان چیز را مدح کن، مدح می کند؛ همان را بگویند مذمت کن، مذمت می کند. البته من به هر نظمی شعر نمی گویم؛ منظور شعر به معنای تخیل است که در علم منطق مطرح می شود.
منطق عمل افراد هم همین گونه است؛ بعضی در مناطق عملی مانند برهانند؛ یعنی محکم و استوار. اصول و مبادیی که پیروی می کنند هیچ قدرتی اعم از زور و شرایط اجتماعی و اقتصادی نمی تواند از آنها بگیرد، پیغمبر اکرم (ص) و علی (علیه السلام) و پیروان حقیقی آنها کسانی هستند که چنین اصولی دارند. اما یک عده از مردم اصولشان در زندگی، مثل اصول فکری یک شاعر است؛ با پول می شود فکرش را عوض کرد؛ زیرا فکر او مبدأ و اصل ندارد. پس طبق مکتب اسلام، انسان همان گونه که می تواند در منطق نظری از اصولی غیر قابل تغییر پیروی کند، در منطق عملی هم می تواند به پایه ای برسد که هیچ قدرتی نتواند او را متزلزل کند و مؤمن باید مانند کوه باشد که هیچ تندبادی نتواند او را از جا حرکت دهد و مهمترین مصداق این تندبادها، منافع شخصی می باشد.
علی (علیه السلام) با توجه به قرآن می گوید(8): زهد، یعنی لکی لا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم(9)؛ یعنی، بشر آن چنان شخصیت عالی داشته باشد که ما فوق منافع قرار بگیرد و این، همان چیزی است که امثال مارکس نمی توانند در مورد بشر تصور کنند. معنی واقعی زهد، این است؛ نه این خشک مقدس بازیهای امروزی. پس نتیجه این شد که سیره و منطق عملی، غیر از منطق نظری است و می شود که انسان علی رغم شرایط اجتماعی و اقتصادی و موقعیتهای طبقاتی مختلف، دارای یک منطق ثابت عملی باشد.
گفتیم که در منطق عملی، مثل منطق نظری سبکها مختلف است؛ یعنی، راه حلهایی که افراد جستجو می کنند فرق می کند، در تکمیل این بحث می گویم که در منطق نظری، عده ای تابع منطق قیاسی بودند، عده ای تابع منطق تجربی و... قیاسیها، تجربیها را نفی می کردند و تجربیها، قیاسیها را؛ در عصر اخیر علمی به نام تدولوژی به وجود آمده که می گوید: آنها که فقط می گویند متد قیاسی و سایر متدها را نفی می کنند و همچنین سایر گروهایی که یک متد را پذیرفته، سایرین را رد می کنند، اشتباه می کنند. عمده این است که انسان جایگاهش را بشناسد. کجا جای اسلوب قیاسی است، کجا اسلوب تجربی و... این مقدمه را برای این گفتیم که در منطق علمی هم عیناً مطلب، از همین قرار است.
در منطق نظری بعضی از اسلوبها بکلی رد شد، چون اسلوب عملی نبود، مثل این که کسی در مسائل علمی، گفته های بزرگان را حجت قرار دهد و مثلاً بگوید: چون ارسطو فلان مطلب را گفته، حقیقت همان است و جز آن نیست. در منطق عملی هم بسیاری از سبک ها از اساس، منسوخ است و اسلام هم آنها را منسوخ می داند؛ مثلاً اگر در سیره معصومین (علیهم السلام) نگاه کنیم هرگز نمی بینیم که از خوش یمنی و یا نحوست ایام، استفاده کرده باشند و در سیره آنها عکس این مطلب موجود است: در جنگ نهروان، که بهترین پیروزی حضرت علی (علیه السلام) بود، کسی گفت: من حساب کرده ام شما در این جنگ شکست می خورید، پس نروید، حضرت اعتنا نکرد و رفت(10). طبق احادیث ائمه، سعد و نحس ایام اصلاً اثری ندارد یا اگر هم دارد اثرش با توکل به خدا و توسل به پیامبر (ص) و ائمه (علیهم السلام) از بین می رود. سیره معصومین، یعنی این که ببینیم آیا آنها در منطق عملی خود از این گونه وسایل استفاده می کرده اند یا نه؟

سیره و نسبیت اخلاق

اگر انسان ها نتوانند در زندگی دارای معیارها و منطق های عملی ثابتی باشند، اساساً بحث اسوه، یعنی بحث از این که یک انسان کامل را امام و مقتدای خود قرار بدهیم، دیگر بی معنی خواهد بود؛ زیرا فرد پیرو، خواهد گفت: انسانی که مثلاً هزار و چهارصد سال پیش با منطق خاصی عمل کرده است، من که در شرایط او نیستم تا از او پیروی کنم و بدین ترتیب هیچ فردی نمی تواند الگو قرار گیرد.
عده ای معتقدند اخلاق، به طور کلی نسبی است؛ یعنی در زمانها و مکانهای مختلف تغییر می کند؛ مثلاً یک چیز در یک زمان یا مکان، خوب و عمل اخلاقی است و همان چیز، در زمانی دیگر با مکانی دیگر، بد و ضد اخلاقی است. اما باید توجه کرد که اصول اولیه اخلاق و معیارهای ثانوی، نسبی است، که در تعالیم اسلام شاهد این مسأله می باشیم.
در سیره رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (علیهم السلام) یک سلسله اصول می بینیم که باطل و ملغی است و معصومین (علیهم السلام) در هیچ شرایطی از آن روشها استفاده نکرده اند. در این جا چند نمونه از این اصول ملغی را ذکر می کنیم که هرگز در سیره معصومین (علیهم السلام) دیده نمی شود. این اصول عبارتند از:
الف - اصل خیانت:
بعضی می گویند: در سیاست، اخلاق بی معنی است و باید آن را رها کرد، سیاست این عده اساساً مبتنی بر خیانت است و اکثر سیاستمداران جهان، از هیچ خیانتی برای رسیدن به مقصود خود چشم پوشی نمی کنند. آنچه علی (علیه السلام) را از سیاستمداران جهان، متمایز می کند، این است که به هیچ وجه از اصل خیانت تبعیت نمی کند؛ حتی اگر خلاف از دستش برود، زیرا می گوید من پاسدار این اصول هستم و به خاطر حفظ این اصول، خلیفه شده ام، آن وقت چطور می شود که این اصول را فدای خلافتم کنم؟ امام (علیه السلام) در نامه خود به مالک اشتر تصریح می کند که اصلاً زندگی بشر بر اساس همین عهد و پیمانهاست و اگر اینها شکسته شود، دیگر چیزی باقی نمی ماند(11). پس اصل غدر و خیانت از دیدگاه اسلام، مطلقاً محکوم است و تحت هر شرایطی جواز آن صادر نمی شود.
ب - اصل تجاوز:
قرآن کریم، این اصل را رد کرده، می فرماید: حتی در مورد جنگ با مشرکین، حد و حدودی در کار است؛ و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا(12) در سیره معصومین (علیهم السلام) هم می بینیم که در جنگها توصیه می کنند که مثلاً با ضعفا و کودکان، کاری نداشته باشید و یا آب را بر دشمن نبندید و... آیا می توان گفت: در بعضی موارد، تجاوز جایز است؟ خیز، زیرا از آن کس که قصد تجاوز دارد می پرسیم: برای چه می جنگی؟ اگر برای اینکه عقده های دلت را خالی کنی د که آن اسلام نیست و اگر می خواهی خاری از مقابل اسلام و بشریت برداری، همین که خار را برداشتی کافی است. تجاوز برای چه؟
ج - اصل انظلام و استرحام:
یعنی قبول ظلم و در مقابل قوی، گردن کج کردن و ناله و زاری کردن، که به رحم کن. این از اصولی است که اصلاً با روح پیامبر (ص) و معصومین (علیهم السلام) و شاگردان آنها سازگاری ندارد. حضرت زهرا (علیهاالسلام) برای چه به دنبال فدک می رود؟ برای این که اسلام، احقاق حق را واجب می داند و الا فدک چه ارزشی دارد؟ چون اگر نمی رفت، تن به ظلم داده بود و الا ایشان صدها مثل فدک را در راه خدا می داد.
در کنار این اصول ملغی، شاهد یک سلسله اصول دیگر هستیم که از نظر مطلق است و از یک نظر نسبی؛ یعنی در بعضی از موارد، از آنها به طور نسبی استفاده می شود:
الف - اصل قدرت و اصل اعمال قدرت:
در اسلام، قدرت، یک امر لازم و اجتناب ناپذیر است؛ تا دشمن در منافع مسلمین طمع نکند و از این که تهاجم نماید، بترسد. اما اعمال قدرت چه؟ می بینیم که پیامبر از این اصل استفاده می فرمود، اما نه همیشه، بلکه فقط در جایی که هیچ راه دیگری وجود نداشت. به وقل علی (علیه السلام) پیامبر (ص) طبیت بود، در یک دستش مرهم بود و در دست دیگرش میسم (وسیله جراحی و داغ کردن)؛ تا جایی که می شد، با ملایمت سعی در اصلاح داشت، ولی جایی که مرهم، کارگر نبود، نمی گفت: حال که مرهم ما مؤثر نیست، بگذاریم به حال خودش باشد. خیر، اگر مرهم کارگر نباشد باید داغ کرد، جراحی کرد و حتی اگر لازم شد، عضو فاسد را قطع کرد. پس اصل قدرت، یک امر مطلق است، اما اصل اعمال زور و قدرت نسبی است، نه مطلق. استفاده از قدرت در تمام شرایط قابل توصیه نیست.
ب - اصل سادگی در زندگی و دوری از ارعاب:
انتخاب سادگی در زندگی برای پیامبر و ائمه (علیهم السلام) یک اصل می باشد. یکی از جمله هایی که تقریباً همه، در تعریف از پیامبر (ص) گفته اند، این است که کان رسول الله (ص) خفیف المؤونة(13)؛ در حالی که می بینیم ارعاب و ترساندن و جلال و جبروت ظاهری و مادی برای اکثر حاکمان به عنوان یک اصل است، پیامبر اکرم (ص) به شدت از آن دوری می فرمود. حضرت موسی (علیه السلام) نیز وقتی می خواست به سراغ فرعون با آن جلال و جبروت برود، با یک لباس پشمینه و یک عصا رفت، چرا؟ زیرا خدا اگر تجهیزات ظاهری به پیامبران بدهد، دیگر اختیار از بین می رود و همه مردم ایمان می آورند، ولی آن، دیگر ایمان حقیقی نیست؛ ایمان آن است که مردم به علت یافتن حق و حقیقت و از روی اختیار خود گرایش پیدا کنند، وگرنه خدا می تواند مثلاً حیوانات را مسخر پیامبر بکند تا بیایند و برای او تعظیم کنند؛ تا دیگر هیچ شکی برای مخاطبین باقی نماند؛ اما خداوند هر نعمتی که به پیامبران داده، در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با چه دارم و چه دارم در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با ندارم و بی نیازم، چشمها و قلوب را پر می کنند. پیامبران در نهایت سادگی زندگی می کردند و همان سادگی و در واقع، جلال معنوی بود که آن جلال و جبروت ظاهری فرعونها را خرد می کرد.

کیفیت استخدام وسیله

یکی از مسائل که از سیره رسول اکرم (ص) باید آموخت، کیفیت استخدام وسیله است. انسان باید اولاً، در اهدافش مسلمان باشد؛ یعنی اهدافش مقدس و عالی باشد و ثانیاً در استخدام وسیله برای همان هدفها هم، واقعاً مسلمان باشد. بعضی از مردم از نظر هدف مسلمان نیستند؛ یعنی در زندگی هدفی جز لذت گرایی و تن آسایی ندارند و اهدافشان از حد یک حیوان تجاوز نمی کند. اینها نه تنها مسلمان نیستند، که انسان نیز نیستند؛ زیرا انسان از آن جهت که انسان است، باید ایده ای بالاتر از حدود شهوات حیوانی داشته باشد و اگر واقعاً مسلمان باشد، تمام هدفهای در یک کلمه خلاصه می شود و آن رضای خداست.
در مرحله بعد این مسأله مطرح می شود که آیا برای هدف مقدس، می توان از هر وسیله ای، ولو نامقدس و پلید استفاده کرد؟ مثلاً شخصی برای این که مردم در ایمانشان قویتر شوند، حدیثی جعل کند یا برای این که مردم برای امام حسین (علیه السلام) بگریند، دروغ بگوید؟ بعضی از متجددین قاعده ای را بیان می کنند که هدف، وسیله را مباح می کند؛ یعنی تو سعی کن هدفت عالی و مقدس باشد؛ هر وسیله ای را به کار بردی، مانعی ندارد. عده ای به ظاهر متدینین هم از حدیث اذا رأیتم أهل الریب و البدع... و باهتوهم(14) استفاده کرده، می گویند: پس برای محکوم کردن بدعتگذار، از هر وسیله ای می شود استفاده کرد و دروغ و تهمت هم جایز است(15) و این را به صورت قانون در می آورند که شما برای تبلیغ دین هم ت از هر وسیله و دروغی می توانید استفاده کنید و بعد هم با هر کسی که کینه شخصی پیدا می کنند، فوراً به او تهمتی می زنند و بعد می گویند که او اهل بدعت است. عده ای هم در مورد قصص قرآن می گویند: این قصه ها در تاریخ ثبت نشده است؛ پس واقعیتی ندارد و قرآن هم چون هدفش تعلیم بشر بوده، از دروغ ولو به صورت تمثیل استفاده کرده است.
اولاً: در جواب این که گفته اند: داستانهای قرآن در تاریخ نیست، پس واقعیت ندارد؛ می گوییم: مگر چند سال است که تاریخ ثبت شده و آیا همه وقایع تاریخی ثبت شده است؟ کتبی که ما الان داریم، از حدود سه هزار سال پیش است و بقیه از نظر تاریخ مسکوت مانده. اصلاً قبل از آن سه هزار را می گویند ما قبل تاریخ. پس آنها استدلالی برای کلامشان ندارند و محال است که قرآن، معصومین (علیهم السلام) و حتی تربیت یافتگان آنها برای هدف مقدس، از یک امر بی حقیقت ولو یک تمثیل استفاده کنند. ما بعد از نقل قرآن احتیاجی نداریم که از تاریخ، تأیید بگیریم و اصلاً این قرآن است که تاریخ را تأیید می کند.
ثانیاً: در سیره معصومین (علیهم السلام) مواردی کاملاً خلاف این سوء استفاده مشاهده می شود؛ مثلاً چرا سیاست علی (علیه السلام) انعطاف نمی پذیرفت؟ به حضرت، پیشنهاد شد که فعلاً مدتی کاری به کار معاویه نداشته باشد و تثبیتش کن. همین که وضع شما تثبیت شد، یک مرتبه از کار بر کنارش کن؛ ولی آن حضرت مخالفت می کند؛ زیرا به نظر علی وسیله هم باید مقدس باشد و حتی در مسائل سیاسی نمی توان از مکر و حیله استفاده نمود.
در سیره پیامبر (ص) می بینیم که حتی از غفلت مردم برای تثبیت ایمان آنها به خدا و رسولش استفاده نمی شود؛ مثلاً؛ در واقعه فوت فرزند پیامبر اکرم که کسوف شد و مردم فکر کردند که این هماهنگی عالم بالا، به خاطر حزن پیامبر بوده است، اگر پیامبر (ص) سکوت می کرد، چه بسا ایمان مردم قویتر می شد. ولی می بینیم که آن حضرت، از نقطه ضعف مردم برای تبلیغ دین استفاده نمی کند؛ زیرا که اولاً اسلام نیازی به این وسایل دروغین ندارد؛ آنها که دینشان دارای برهان و منطق نیست، باید از این وسایل استفاده کنند. ثانیاً همگان را نمی توان همیشه در جهالت نگاه داشت و خلاصه در آینده مردم متوجه خواهند شد و از همه مهمتر این که خداوند، چنین کاری از اجازه نمی دهد حتی اگر من بدانم که با خواندن یک حدیث ضعیف، همه گناهکاران توبه می کنند، باز هم اسلام به من اجازه چنین کاری نمی دهد. یکی از مهمترین راههایی که از آن راه، بر دین ضربه وارد شده است، رعایت نکردن این اصل است؛ یعنی بی دینی کردن، به نفع دین! کسی که به خیال خود به نفع دین دروغ می گوید، در حقیقت به نفع دین، بی دینی می کند! و این در سیره معصومین (علیهم السلام) کاملاً مطرود است؛ زیرا با در آمیختن باطل، حق از میان می رود.
پاسخ به دو پرسش
ممکن است در موضوع استخدام وسیله سؤال شود که با این تفضیل، پس داستان حضرت داوود (علیه السلام) که در قرآن کریم آمده است، چه می شود؟ در قرآن، همین مقدار بیان شده که داوود در محراب بود و دو نفر نزد او آمدند و یکی، از دیگری شکایت کرد که این شخص، 99 گوسفند دارد و می خواهد تنها گوسفند مرا، با خشونت بگیرد. دیگر قرآن نقل نمی کندکه دیگری خود دفاع کرد یا خیر، داوود در جواب گفت: او با این کارش به تو ستم کرده است؛ بعد قرآن می فرماید: داوود فهمید که این امتحانی از طرف خداوند بوده و توبه کرد و خدا توبه اش را پذیرفت(16).
در مورد این داستان، روایاتی ذکر شده که اصل داستان را چنین عنوان می کند: داوود زنان متعددی داشت و در جریانی عاشق یک زن شد، بدین ترتیب وقتی وی در محرابش در حال عبادت بود، شیطان به صورت یک مرغ زیبا در جلوی او ظاهر شد؛ آن قدر زیبا بود که وی نمازش را شکست و رفت آن را بگیرد؛ مرغ پرید و داوود به دنبال آن، تا پشت دارالعماره رفت. اتفاقاً زن یکی از سربازها در نهایت جمال بود، داشت آب تنی می کرد و داوود عاشق وی شد. پرسید این کیست؟ گفتند: زن فلان سرباز است. به فرمانده لشکر دستور داد که آن سرباز را هر جور هست، به جایی بفرست که کشته شود؛ وقتی او کشته شد، ازدواج با این زن بلامانع شد و عده اش که تمام شد، داوود با وی ازدواج کرد. ملائکه این صحنه ساختگی را به او نشان دادند که مثل آن آدمی است که 99 گوسفند دارد و به تنها گوسفند رفیقش، چشم دوخته است. آن وقت داوود متوجه شدن که گناه کرده و توبه کرد.
این داستان بلاشک از اسرائیلیات است(17) به فرموده امام رضا (علیه السلام) این چه پیامبری است که چند گناه را به این راحتی مرتکب می شود؛ نمازش را به خاطر یک مرغ زیبا می شکند، بعد نگاه به خانه مردم می کند و عاشق یک زن شوهردار می شود و با دوز و کلک، شوهر وی را به کشتن می دهد؟! این که تماماً فسق و فجور است، قتل نفس هست، شکستن نماز هست، عشق به زن شوهردار هست، آخر این چه پیغمبری است؟!
حقیقت داستان آن طور که امام رضا (علیه السلام) شرح داده، این است که در دل مقدس این پیامبر که حکومت و قضاوت را بر عهده داشت کمی عجب پیدا شد، که آیا هیچ قاضی بهتر از من در عالم هست؟ بدین ترتیب تصور من در قلب او پیدا شد. خدا این امتحان را پیش آورد که وی در قضاوتش عجله کند و نظر متهم را نپرسد، لذا یک مرتبه متوجه شد که این شرط قضاوت نبوده و اشتباه کرده است. اما آن داستان را یهودیها جعل کردند. همانها که قرآن، بسیاری از آنها را به خاطر تحریفشان مذمت کرده است. درباره این که شاکی و متهم هم فرشته بودند، مسلم نیست که آنها فرشته بوده اند؛ بالفرض هم که فرشته باشند، تمثل فرشتگان بوده است. اگر ملائکه برای یک پیغمبر متمثل می شوند؛ یعنی در تمثلشان، حقیقتی به آن صورت متمثل می شود؛ مثل رؤیای صادقه، که در آن حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد به صورتی متمثل می شود. راست و دروغ تمثل فرشتگان هم این است که با حقیقتی منطبق باشد، نه این که عیناً در عالم مادی هم واقع شده باشد. (این مطلب را علامه طباطبایی در امیزان مفصل توضیح داده اند(18).)
سؤال دیگری که مطرح شده این است که اگر در اسلام جایز نیست که از وسایل نامشروع برای هدف مشروع استفاده شود، چرا پیامبر (ص) اجازه داد که مسلمین به کاروان تجاری مکه حمله کنند و کالاهای آنها را تصاحب کنند؟ این سؤال را توسعه می دهم و می گویم: خود جهاد هم همین طور است است. جهاد، یعنی کشتن انسانها که فی نفسه کار خوبی نیست، پس چرا اسلام اجازه می دهد؟ یا در فقه داریم که دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز. همه اینها نشان می دهد که اسلام به خاطر هدفی مقدس از وسیله ای نامقدس استفاده کرده است.
در جواب می گوییم که این اشتباه است که خیال کنیم همین قدر که انسان، به اصطلاح، انسان بیولوژیکی شد، دیگر جان و مالش محترم است؛ حال در هر شرایطی باشد. خیر، از نظر زیست شناسی فرقی بین معاویه و ابوذر نیست. ولی در باب حقیقت انسان، سخن از جنبه زیست شناسی او نیست؛ سخن از انسانی است که با معیارهای انسانیت. برای همین، گاه یک نفر به ظاهر انسان، ضد انسان می شود. کسی که بر ضد توحید، بر ضد عدالت و بر ضد خوبیها قیام کرده اصلاً احترام ندارد. نه این که خون و مالش احترام دارد و از بین بردن آنها کار زشتی است و ما برای هدف مقدس؛ این کار زشت را انجام می دهیم. خیر، اصلاً آن خون و آن مال ارزشی ندارد. پس این طور نیست که در عین این که این مالها محترم است، پیغمبر اجازه تصاحب آنها را، چون که هدفش مقدس بوده، داده است؛ بلکه اگر هدف مقدسی هم نبود، این مال احترام نداشت. مسأله دیگر، مسأله اهم و مهم است، اگر مسأله ایمان و حقیقت مطرح نبود و مسأله حقوق اجتماعی و حقوق افراد مطرح بود، مانعی ندارد که مثلاً برای نجات جان یک فرد انسان دروغ بگوید، زیرا بعداً که کشف بشود وی دروغ را به خاطر حفظ جان وی گفته، عیبی برای او به شمار نمی آورند. اما اگر من بخواهم مردم را به خدا دعوت کنم و دلیلی دروغ ذکر کنم؛ بعد معلوم شود که دلیلم دروغ و بی حقیقت بوده و با دروغ، مردم را با ایمان کرده ام، این کار ضربه ای به ایمان می زند که التیام پذیر نیست. هرگز اسلام برای ایمان و در راه دعوت به حق و حقیقت، دروغ را اجازه نمی دهد. سایر کارها هم همین طور است.