فهرست کتاب


خلاصه آثار شهید مطهری، دفتر دوم «سیری در سیره معصومین علیهم السلام»

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

معنی سیره و انواع آن

گفتیم: یکی از منابع شناخت، که یک مسلمان باید بینش خود را از راه اصلاح و تکمیل کند، سیره پیامبر اکرم (ص) است. یکی از نعمتهای خدا بر مسلمین و افتخارات مسلمین نسبت به پیروان سایر ادیان، این است که بسیاری از گفتار و رفتار پیامبر (ص) در تاریخ، چنان ثبت شده که جای هیچ شکی نیست و همان طور که گفتار پیامبر (ص) برای ما سند و راهنماست، فعل و سیره و رفتار آن حضرت نیز باید مورد بهره برداری ما قرار گیرد.
پیامبر اکرم (ص) درباره سخنان خود می فرمایند: اعطیت جوامع الکلم
(5)؛ یعنی، خدا به من قدرتی داده که با یک سخن کوچک می توانم یک دنیا مطلب بگویم. سخنان حضرت را همه می شنیدند، ولی مسلماً همگان به عمق آن، چنان که باید و شاید نمی رسیدند و خود پیامبر نیز چون متوجه این نکته بود، می فرمود که خدا رحمت کند کسی را که سخن مرا بشنود و به دیگران منتقل کند و چه بسا کسانی که یک سخن عمیق را می شنوند و خودشان عمق آن را درک نمی کنند، ولی آن را به کسی منتقل می کنند که عمق سخن را می فهمد. این است که می بینیم، هر چه از زمان پیامبر (ص) دورتر می شویم، عمق و معنای بیشتری از سخنان آن حضرت کشف می شود.
در تفسیر و توجیه رفتار پیغمبر نیز همین مطلب هست؛ یعنی، همانطور که گفتار، نیاز به تعمق و تفسیر دارد، رفتار و سیره آن حضرت نیز محتاج تعمق و تفسیر است. قرآن کریم می گوید: در وجود پیغمبری برای شما اسوه ای نیکوست(6)؛ یعنی، رسول خدا کانونی است که باید روش زندگی را از آن استخراج کنیم(7).
سیره در زبان عربی از ماده سیر به معنی راه رفتن و حرکت، گرفته شده است، سیره؛ یعنی نوع و سبک رفتار، کتابهایی که ما به نام سیره داریم، در حقیقت سیر است، نه سیره؛ زیرا تنها رفتار پیامبر (ص) را نوشته؛ نه سبک ایشان را. در رفتار؛ مسأله سبک و متد بسیار مهم است؛ علت اختلاف شعرا، هنرمندان، متفکران و علما، همه در اختلاف سبک آنهاست: یک عالم سبکش سبک استدلالی و قیاسی است، دیگری سبک تجربی، یکی سبک عقلی، دیگری سبک نقلی، یک سبک دیالکتیک (در حرکت دیدن اشیا) و یکی سبک استاتیک (دخالت ندادن حرکت در نظام عالم).
رفتار انسانها نیز مانند، علوم سبکهای مختلفی دارد؛ مثلاً گروه سلاطین، روش مخصوص به خود داشته اند، دو گروه فلاسفه و پیامبران نیز روش و سبک خاص خود را داشته اند؛ در هر گروه نیز، سبکها مختلف می شود. نکته قابل توجه این که، این اختلاف سبکها در شعر و هنر و تفکر و رفتار که گفتیم، برای آدمهایی است که سبکی داشته باشند؛ اکثریت مردم اصلاً سبک ندارند. هر کس در زندگی برای خود هدفی دارد؛ چه عالی باشد، چه پست. ولی بسیاری از مردم برای رسیدن به هدف خود روش مشخصی ندارند. یک دفعه به عقل استناد می کنند، یک دفعه حسی می شوند و... که اینها مادون منطقند. سیره پیامبر (ص)؛ یعنی، سبک پیامبر، یعنی متدی که آن حضرت در عمل برای انجام مقاصد خود به کار می گرفت . بحث در مقاصد پیامبر نیست؛ مقاصد ایشان عجالتاً برای ما محرز است؛ بحث، در سبک ایشان است؛ مثلاً پیامبر (ص) تبیلغ می کرد، روش تبلیغی پیامبر چه روشی بوده؟ او یک رهبر سیاسی برای جامعه خود بود، سبک مدیریت حضرت در جامعه چگونه بود؟ و...
همان طور که ذکر شد، سبکهای مختلفی در رفتار وجود دارد؛ مثلاً بعضی رهبران اجتماعی و سیاسی، آنچه بدان اعتماد داشته اند زور است؛ مثل، آمریکا و یزید، آنان می گویند: مشکلات را فقط با زور می توان حل کرد! بعضی در سیاست، بیش از هر چیز، به نیرنگ و فریب معتقدند، آنان سیاستی انگلیسی مآبانه دارند؛ سیاستی معاویه ای. یزید و معاویه هر دو از نظر هدف یکی هستند، تفاوت آنها در متد آنهاست. یکی هم مثل علی (علیه السلام) سبکش اخلاق به معنی واقعی است؛ نه تظاهر، مخالف با این تفکر است که تو کارت را پیش ببر، هر چه شد، شد. برای همین است که برای بعضی این توهم پیش آمد که معاویه زرنگ است و علی (علیه السلام) با راهها و حیله های سیاسی آشنا نیست.
بعضی، سبکشان در کارها، دفع الوقت کردن است و بعضی، سبکشان دوراندیشی است. بعضی، در کلام خود قاطعند و بعضی مذبذب. بعضی، عادت به تنهایی تصمیم گرفتن دارند و بعضی، هیچ گاه تنها تنها تصمیم نمی گیرند، ولو این که راه، کاملاً روشن باشد؛ مورد اخیر را در زندگی پیامبر (ص) مشاهده می کنیم: پیامبر اکرم (ص) در مقام نبوت، با وجود آن همه اعتقاد راسخ پیروانش به ایشان، نمی خواهد سبکش انفرادی باشد و هر چند خود، دقیقاً راه را می داند، همواره با یاران مشورت می کند؛ زیرا نتیجه این کار این است که به پیروانش شخصیت و اجازه فکر می دهد و نمی گوید: شما فهم و شعور ندارید. این سیره پیامبر برای این است که فردا رهبری نیاید و مردم را ابزاری بدون اراده تصور کند؛ اما در عین حال پیامبر (ص) قاطع است؛ مثلاً، وقتی برای چگونگی جنگ احد مشورت کرد و بعد، لباس رزم پوشید، دیگر لباس را از تن بیرون نیاورد و با قاطعیت، تصمیم اتخاذ شده (جنگ در بیرون شهر) را اجرا کرد.

منطق عملی ثابت

گفتیم که سیره، غیر از سیر است. اولی اسلوب و متد رفتار است و دومی خود رفتار، و گفتیم که همه مردم سیر دارند، ولی همه سیره ندارن؛ یعنی، این چنین نیست که همه مردم در رفتار خود از یک سلسله اصول معین پیروی کنند و آن اصول، معیار رفتار آنها باشد؛ مثلاً در منطق فکری، همه مردم فکر می کنند ولی همه، منطقی فکر نمی کنند.
در حکمت و فلسفه می گویند: حکمت بر دو قسم است: حکمت نظری (الهیات، ریاضیات، و طبیعیات) و حکمت عملی (اخلاق، تدبیر منزل و سیاست). در منطق، چنین سخنی گفته نشده؛ ولی این قسم بندی این جا هم صحیح است. منطق - که همان معیارهای بشر باشد - هم بر دو قسم است: معیارهای نظری (همان منطقهای معمولی) و معیارهای عملی (سیره).
گفتیم که بعضی افراد، دارای منطقند و بعضی نیستند؛ حال آیا یک انسان. می تواند در عمل، در همه شرایط مکانی و زمانی یک منطق ثابت و محکم داشته باشد که از آن تجاوز و تخطی نکند؟ مارکسیسم که برای فکر و عقیده و ایمان، اصالتی در مقابل شرایط اجتماعی و اقتصادی و مخصوصاً موقعیت اجتماعی قایل نیست، می گوید که اساساً یک انسان نمی تواند در شرایط مختلف، به یک شکل زندگی کند. شخص کاخ نشین، همیشه فریاد آزادی و عدالت بر می آورد؛ اما خود او اگر کاخ نشین شد، فکرش عوض می شود و می گوید: امروزه مصلحت، اقتضا می کند که کمی جلوی آزادیها را بگیریم، و عدالت را هم به گونه ای دیگر تقسیم می کند. بر اساس این مکتب، عقربه فکر بشر طوری ساخته شده که مغناطیسش منافع خودش است. هر چه منافع اقتضا کند، همان را می گوید؛ این جبر تاریخ و اقتصاد است و غیر از این برای بشر امکان ندارد. این نظر در مورد آنهایی که منطق و ایمان ندارند، بدون شک صحیح است، ولی نمی شود گفت که بشر الزاماً و اجباراً چنین است؛ به دلیل صدها مورد که بر ضد آن پیدا می کنیم. در حقیقت این قول مارکسیسم، منتهای اهانت به بشر است، زیرا وجدان افراد بشر را ملعبه منافعشان تلقی می کند.
نگاهی به تاریخ اسلام، فساد نظریه فوق را روشن می سازد: پیامبری که در شعب ابی طالب بود، با پیامبر حاکم مدینه و فاتح مکه فرقی نکرد. حضرت علی (علیه السلام) وقتی که خانه نشین و کارگری در نخلستان بود و وقتی که رئیس حکومت بزرگ اسلام شد، یکسان زندگی کرد. نه تنها معصومین (علیهم السلام) که شاگردان آنها نیز چنین بودند؛ سلمان عهد پیامبر، همان سلمانی است که حاکم مداین، پایتخت ایران فتح شده، می شود، یا در زمانی که طلحه و زبیرها را پول، کاملاً تغییر داده بود، می بینیم که عثمان به هیچ وجه حریف ابوذر نمی شود و با هیچ وعده و عیدی قادر به خریدن فکر او نمی گردد. در روزگار ما نیز، امثال شیخ انصاری نمونه هایی از این اثبات منطق عملی هستند؛ می بینیم مردی که مرجع کل شیعه می شود به هنگام مرگ، با آن زمان که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی به نجف آمده بود، هیچ فرقی نکرده است.
پس آقای مارکس اشتباه می کرد؛ زیرا که مطالعاتش ناقص بود؛ او فقط روی افرادی نظیر عثمان و زبیر و طلحه مطالعه داشته، روی آدمهای حسابی مطالعه نکرده وگرنه اصلاً این حرف را نمی زد. پس این اصلی است که افرادی در دنیا هستند و پیغمبر اکرم (ص) در رأس آنهاست، دارای سیره و منطق عملی هستند؛ یعنی، دارای یک سلسله معیارهایی هستند که در شرایط مختلف اجتماعی و اقتصادی تغییری نمی کند.
در منطق نظری، ما برهان داریم و شعر: برهان، نظیر دلایلی است که در ریاضیات برای مطلب اقامه می کنند. مبادی عقل نظری به اختیار انسان نیست و بشر باید تابع آنها باشد، نمی شود که کسی اول اثبات کند، مجموع زوایای داخلی مثلث 180 درجه است، بعد بتواند اثبات کند که آنها در برابر 120 درجه می باشد. چیزی را که عقل نمی پذیرد، قویترین افراد دنیا هم نمی توانند بر خلافش حرف بزنند. اما شعر مثل موم در اختیار انسان است، به شاعر می گویند: فلان چیز را مدح کن، مدح می کند؛ همان را بگویند مذمت کن، مذمت می کند. البته من به هر نظمی شعر نمی گویم؛ منظور شعر به معنای تخیل است که در علم منطق مطرح می شود.
منطق عمل افراد هم همین گونه است؛ بعضی در مناطق عملی مانند برهانند؛ یعنی محکم و استوار. اصول و مبادیی که پیروی می کنند هیچ قدرتی اعم از زور و شرایط اجتماعی و اقتصادی نمی تواند از آنها بگیرد، پیغمبر اکرم (ص) و علی (علیه السلام) و پیروان حقیقی آنها کسانی هستند که چنین اصولی دارند. اما یک عده از مردم اصولشان در زندگی، مثل اصول فکری یک شاعر است؛ با پول می شود فکرش را عوض کرد؛ زیرا فکر او مبدأ و اصل ندارد. پس طبق مکتب اسلام، انسان همان گونه که می تواند در منطق نظری از اصولی غیر قابل تغییر پیروی کند، در منطق عملی هم می تواند به پایه ای برسد که هیچ قدرتی نتواند او را متزلزل کند و مؤمن باید مانند کوه باشد که هیچ تندبادی نتواند او را از جا حرکت دهد و مهمترین مصداق این تندبادها، منافع شخصی می باشد.
علی (علیه السلام) با توجه به قرآن می گوید(8): زهد، یعنی لکی لا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم(9)؛ یعنی، بشر آن چنان شخصیت عالی داشته باشد که ما فوق منافع قرار بگیرد و این، همان چیزی است که امثال مارکس نمی توانند در مورد بشر تصور کنند. معنی واقعی زهد، این است؛ نه این خشک مقدس بازیهای امروزی. پس نتیجه این شد که سیره و منطق عملی، غیر از منطق نظری است و می شود که انسان علی رغم شرایط اجتماعی و اقتصادی و موقعیتهای طبقاتی مختلف، دارای یک منطق ثابت عملی باشد.
گفتیم که در منطق عملی، مثل منطق نظری سبکها مختلف است؛ یعنی، راه حلهایی که افراد جستجو می کنند فرق می کند، در تکمیل این بحث می گویم که در منطق نظری، عده ای تابع منطق قیاسی بودند، عده ای تابع منطق تجربی و... قیاسیها، تجربیها را نفی می کردند و تجربیها، قیاسیها را؛ در عصر اخیر علمی به نام تدولوژی به وجود آمده که می گوید: آنها که فقط می گویند متد قیاسی و سایر متدها را نفی می کنند و همچنین سایر گروهایی که یک متد را پذیرفته، سایرین را رد می کنند، اشتباه می کنند. عمده این است که انسان جایگاهش را بشناسد. کجا جای اسلوب قیاسی است، کجا اسلوب تجربی و... این مقدمه را برای این گفتیم که در منطق علمی هم عیناً مطلب، از همین قرار است.
در منطق نظری بعضی از اسلوبها بکلی رد شد، چون اسلوب عملی نبود، مثل این که کسی در مسائل علمی، گفته های بزرگان را حجت قرار دهد و مثلاً بگوید: چون ارسطو فلان مطلب را گفته، حقیقت همان است و جز آن نیست. در منطق عملی هم بسیاری از سبک ها از اساس، منسوخ است و اسلام هم آنها را منسوخ می داند؛ مثلاً اگر در سیره معصومین (علیهم السلام) نگاه کنیم هرگز نمی بینیم که از خوش یمنی و یا نحوست ایام، استفاده کرده باشند و در سیره آنها عکس این مطلب موجود است: در جنگ نهروان، که بهترین پیروزی حضرت علی (علیه السلام) بود، کسی گفت: من حساب کرده ام شما در این جنگ شکست می خورید، پس نروید، حضرت اعتنا نکرد و رفت(10). طبق احادیث ائمه، سعد و نحس ایام اصلاً اثری ندارد یا اگر هم دارد اثرش با توکل به خدا و توسل به پیامبر (ص) و ائمه (علیهم السلام) از بین می رود. سیره معصومین، یعنی این که ببینیم آیا آنها در منطق عملی خود از این گونه وسایل استفاده می کرده اند یا نه؟

سیره و نسبیت اخلاق

اگر انسان ها نتوانند در زندگی دارای معیارها و منطق های عملی ثابتی باشند، اساساً بحث اسوه، یعنی بحث از این که یک انسان کامل را امام و مقتدای خود قرار بدهیم، دیگر بی معنی خواهد بود؛ زیرا فرد پیرو، خواهد گفت: انسانی که مثلاً هزار و چهارصد سال پیش با منطق خاصی عمل کرده است، من که در شرایط او نیستم تا از او پیروی کنم و بدین ترتیب هیچ فردی نمی تواند الگو قرار گیرد.
عده ای معتقدند اخلاق، به طور کلی نسبی است؛ یعنی در زمانها و مکانهای مختلف تغییر می کند؛ مثلاً یک چیز در یک زمان یا مکان، خوب و عمل اخلاقی است و همان چیز، در زمانی دیگر با مکانی دیگر، بد و ضد اخلاقی است. اما باید توجه کرد که اصول اولیه اخلاق و معیارهای ثانوی، نسبی است، که در تعالیم اسلام شاهد این مسأله می باشیم.
در سیره رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (علیهم السلام) یک سلسله اصول می بینیم که باطل و ملغی است و معصومین (علیهم السلام) در هیچ شرایطی از آن روشها استفاده نکرده اند. در این جا چند نمونه از این اصول ملغی را ذکر می کنیم که هرگز در سیره معصومین (علیهم السلام) دیده نمی شود. این اصول عبارتند از:
الف - اصل خیانت:
بعضی می گویند: در سیاست، اخلاق بی معنی است و باید آن را رها کرد، سیاست این عده اساساً مبتنی بر خیانت است و اکثر سیاستمداران جهان، از هیچ خیانتی برای رسیدن به مقصود خود چشم پوشی نمی کنند. آنچه علی (علیه السلام) را از سیاستمداران جهان، متمایز می کند، این است که به هیچ وجه از اصل خیانت تبعیت نمی کند؛ حتی اگر خلاف از دستش برود، زیرا می گوید من پاسدار این اصول هستم و به خاطر حفظ این اصول، خلیفه شده ام، آن وقت چطور می شود که این اصول را فدای خلافتم کنم؟ امام (علیه السلام) در نامه خود به مالک اشتر تصریح می کند که اصلاً زندگی بشر بر اساس همین عهد و پیمانهاست و اگر اینها شکسته شود، دیگر چیزی باقی نمی ماند(11). پس اصل غدر و خیانت از دیدگاه اسلام، مطلقاً محکوم است و تحت هر شرایطی جواز آن صادر نمی شود.
ب - اصل تجاوز:
قرآن کریم، این اصل را رد کرده، می فرماید: حتی در مورد جنگ با مشرکین، حد و حدودی در کار است؛ و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا(12) در سیره معصومین (علیهم السلام) هم می بینیم که در جنگها توصیه می کنند که مثلاً با ضعفا و کودکان، کاری نداشته باشید و یا آب را بر دشمن نبندید و... آیا می توان گفت: در بعضی موارد، تجاوز جایز است؟ خیز، زیرا از آن کس که قصد تجاوز دارد می پرسیم: برای چه می جنگی؟ اگر برای اینکه عقده های دلت را خالی کنی د که آن اسلام نیست و اگر می خواهی خاری از مقابل اسلام و بشریت برداری، همین که خار را برداشتی کافی است. تجاوز برای چه؟
ج - اصل انظلام و استرحام:
یعنی قبول ظلم و در مقابل قوی، گردن کج کردن و ناله و زاری کردن، که به رحم کن. این از اصولی است که اصلاً با روح پیامبر (ص) و معصومین (علیهم السلام) و شاگردان آنها سازگاری ندارد. حضرت زهرا (علیهاالسلام) برای چه به دنبال فدک می رود؟ برای این که اسلام، احقاق حق را واجب می داند و الا فدک چه ارزشی دارد؟ چون اگر نمی رفت، تن به ظلم داده بود و الا ایشان صدها مثل فدک را در راه خدا می داد.
در کنار این اصول ملغی، شاهد یک سلسله اصول دیگر هستیم که از نظر مطلق است و از یک نظر نسبی؛ یعنی در بعضی از موارد، از آنها به طور نسبی استفاده می شود:
الف - اصل قدرت و اصل اعمال قدرت:
در اسلام، قدرت، یک امر لازم و اجتناب ناپذیر است؛ تا دشمن در منافع مسلمین طمع نکند و از این که تهاجم نماید، بترسد. اما اعمال قدرت چه؟ می بینیم که پیامبر از این اصل استفاده می فرمود، اما نه همیشه، بلکه فقط در جایی که هیچ راه دیگری وجود نداشت. به وقل علی (علیه السلام) پیامبر (ص) طبیت بود، در یک دستش مرهم بود و در دست دیگرش میسم (وسیله جراحی و داغ کردن)؛ تا جایی که می شد، با ملایمت سعی در اصلاح داشت، ولی جایی که مرهم، کارگر نبود، نمی گفت: حال که مرهم ما مؤثر نیست، بگذاریم به حال خودش باشد. خیر، اگر مرهم کارگر نباشد باید داغ کرد، جراحی کرد و حتی اگر لازم شد، عضو فاسد را قطع کرد. پس اصل قدرت، یک امر مطلق است، اما اصل اعمال زور و قدرت نسبی است، نه مطلق. استفاده از قدرت در تمام شرایط قابل توصیه نیست.
ب - اصل سادگی در زندگی و دوری از ارعاب:
انتخاب سادگی در زندگی برای پیامبر و ائمه (علیهم السلام) یک اصل می باشد. یکی از جمله هایی که تقریباً همه، در تعریف از پیامبر (ص) گفته اند، این است که کان رسول الله (ص) خفیف المؤونة(13)؛ در حالی که می بینیم ارعاب و ترساندن و جلال و جبروت ظاهری و مادی برای اکثر حاکمان به عنوان یک اصل است، پیامبر اکرم (ص) به شدت از آن دوری می فرمود. حضرت موسی (علیه السلام) نیز وقتی می خواست به سراغ فرعون با آن جلال و جبروت برود، با یک لباس پشمینه و یک عصا رفت، چرا؟ زیرا خدا اگر تجهیزات ظاهری به پیامبران بدهد، دیگر اختیار از بین می رود و همه مردم ایمان می آورند، ولی آن، دیگر ایمان حقیقی نیست؛ ایمان آن است که مردم به علت یافتن حق و حقیقت و از روی اختیار خود گرایش پیدا کنند، وگرنه خدا می تواند مثلاً حیوانات را مسخر پیامبر بکند تا بیایند و برای او تعظیم کنند؛ تا دیگر هیچ شکی برای مخاطبین باقی نماند؛ اما خداوند هر نعمتی که به پیامبران داده، در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با چه دارم و چه دارم در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است؛ بعضی با ندارم و بی نیازم، چشمها و قلوب را پر می کنند. پیامبران در نهایت سادگی زندگی می کردند و همان سادگی و در واقع، جلال معنوی بود که آن جلال و جبروت ظاهری فرعونها را خرد می کرد.