آشنایی با قرآن (خلاصه آثار شهید مطهری)

نویسنده : مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

خلاصه کتاب آشنائی با قرآن ج 8

تفسیر سوره طلاق
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها النبی اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده و اتقوا الله ربکم لاتخرجوهن من بیوتهن و لایخرجن الا ان یاتین بفاحشه مبینه و تلک حدود الله و من یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه لاتدری لعل الله یحدث بعد ذلک امرا.(1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. ای پیامبر، چون زنان را طلاق گویید، در زمانبندی عده آنان طلاقشان گویید و حساب آن عده را نگه دارید، و از خدا، پروردگارتان بترسید. آنان را از خانه هایشان بیرون مکنید، بیرون نروند مگر آن که مرتکب کار زشت آشکاری شده باشند. این است احکام الهی و هرکس از مقررات خدا پای فراتر نهد، قطعا به خودش ستم کرده است. نمیدانی، شاید خدا پس از این، وضع تازه ای پدید آورد.
در این سوره قسمت زیادی از آیات مربوط به احکام طلاق آمده است و از این جهت که بسیاری از مسائل این سوره اختصاص به زنها دارد، گاهی آن را سوره النساء الصغری یعنی سوره نساء کوچک می نامند.
در قرآن کریم به مسائلی که حکما و فلاسفه آنها را اصطلاحا مسائل تدبیر منزل می نامند، یعنی حقوق و احکام خانوادگی، اهمیت زیادی داده شده است و با اینکه قرآن به جزئیات مسائل نمی پردازد، ولی در این مسائل بیش از مسائل دیگر به جزئیات پرداخته و این نشانه اهتمام قرآن به مسائل زندگی و خانوادگی است.
یکی از آن مسائل مساله طلاق است. در باب طلاق، قوانین دنیا بین افراط و تفریط است. در بعضی از قوانین اساسا طلاق به طور مطلق غیر مجاز است، همان چیزی که مسیحیت کاتولیک روی آن پافشاری می کند که ازدواج همین قدر که منعقد شد، دیگر قابل انفساخ و برگشت نیست و طلاق نباید وجود داشته باشد. واضح است که این یک امر غیرطبیعی است، برای اینکه بعضی مواقع ازدواجهایی صورت می گیرد که بعد به هیچ شکل قابل ادامه واقعی - یعنی ادامه ای که بر پایه صمیمیت و عواطف زوجین باشد، نه زور و اجبار - نیست.
نقطه مقابل این نظر در جایی است که کوچکترین بهانه ای کافی است برای اینکه طلاق صورت بگیرد؛ یعنی یک امر بسیار عادی است و هیچ شرط و قدی در آن ضرورت ندارد. در هر جا که این نظام برقرار شده است، عملا نظام خانوادگی وجود ندارد؛ یعنی هر مردی در طول عمرش با دهها زن و هر زنی با ده ها مرد ازدواج کرده است و این بر خلاف روح فطری ازدواج است.
ازدواج و زوجیت یک امر فطری در بشر است؛ یعنی مساله ازدواج صرفا برای ارضای غریزه جنسی نیست، بلکه مساله وحدت و صمیمیتی است که باید پایدار بماند.
اینجاست که حتما باید عاملی وجود داشته باشد که پایه ازدواج را تحکیم کند و تا حد امکان نگذارد این پیمان متزلزل شود؛ البته نه با زور و قانون، چون در حالی که اساس آن بر شرکت عواطف است، معنی ندارد که زور بخواهد حکمفرما باشد.
اینکه اسلام هرگونه التذاذ جنسی را در خارج از کانون خانواده شدیدا تحریم کرده است برای استحکام اساس خانواده است اگر مرد برای زن و زن برای مرد، یگانه موجودی باشد که ارضاکننده غریزه اوست، عواطف هر یک از آن ها متوجه داخل خانواده می شود و این خود به خود در ایجاد وحدت و صمیمیت مؤثر خواهد بود.
از جمله تدابیری که برای منفسخ نشدن پیمان ازدواج به کار برده شده، تدابیری است که برای زمان طلاق و بعد از طلاق اتخاذ شده است. برخی تدابیر، تدابیر ابتدایی است که می خواهد کار منجر به طلاق نشود، و برخی تدابیر برای این است که اگر طلاق صورت گرفت مهلت و فرصتی باشد که این قضیه به حال اول برگردد.
از آن جمله این است که اسلام برای زن مطلقه، مگر در موارد استثنائی، عده قایل شده است.
یکی از فلسفه های عده همین است که مهلت و فرصتی برای رجوع باشد. اغلب، طلاقها در اثر یک عصبانیت یا ناراحتی پیش می آید، لذا این مهلت را برقرار کرده اند که راه رجوعی بعد از پشیمانی وجود داشته باشد.(644)
پس باید تا حد امکان تدابیری به کار برد که پیمان ازدواج باقی بماند؛ ولی اگر به مرحله ای رسید که روح خودش - که صمیمیت و سازش است - را از دست داد، دیگر در این جا به زور نگه داشتن آن معنی ندارد. اصلا این که طلاق حلال مبغوض است، به همین معنی است؛ یعنی از نظر خدا مبغوض است که مقدمات طلاق رخ بدهد و ازدواج به این مرحله برسد؛ ولی چون آن را با زور نمی شود نگه داشت اسلام می گوید من می خواهم خود زن و شوهر، این کار را انجام دهند. به این دلیل طلاق در عین مبغوض بودن حلال است.(645)(646)
فاذا بلغن اجلهن فامسکوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشهدوا ذوی عدل منکم و اقیموا الشهاده لله ذلکم یوعظ به من کان یؤمن بالله والیوم الاخر و من یتق الله یجعل له مخرجا (2)
این آیه می فرماید: زنها را طلاق می دهید، در مدت عده باید در همان خانه خودشان با همان وضع زندگی سابقشان بمانند و شما هم بر آنها انفاق کنید؛ ولی حق رجوع دارید، و اگر خواستید رجوع کنید به نیکی و خوبی رجوع کنید؛ یعنی با سوءنیت رجوع نکنید که بگویید: اگر مدت عده او تمام شود، شوهر می کند، پس من رجوع می کنم برای این که مانع شوهر کردنش بشوم.
در ادامه می فرماید: و اگر خواستید از آن ها جدا شوید به خوبی جدا شوید: یعنی نه تنها حقوق وی را بدهید، در حد امکان خودتان زائد بر حقوق زن مطلقه هم یک چیزی از تمکن الی همراهش کنید.
در آخر این آیه مسأله تقوای الهی و سپس مسأله توکل مطرح می شود. علت این که در خلال آیات مربوط به طلاق و زندگی خانوادگی، آیات تقوا و توکل آمده این است که نشان دهد در زندگی خانوادگی هم تقوا و هم توکل لازم است، و تا انسان تقوا و توکل نداشته باشد این وظایف را عمل نمی کند.
تقوای الهی یعنی انسان خود را از آن چه خدا نهی کرده است نگهداری کند تا از عواقب آن مصون بماند. در قرآن مکرر به آثار تقوا اشاره شده است. آثار تقوا
عکس آن چیزهایی است که انسانی که بصیرت ندارد از تقوا می فهمد: مثلا انسان وقتی که بصیرتی نداشته باشد، در ابتدا از تقوا محدودیت می فهمد، ولی قرآن درست نقطه مقابل این مطلب را ذکر می کند و می فرماید: تقوا راهی است که خدا معین کرده است که اگر انسان از آن راه برود محدودیت و بن بستی برای او نخواهد بود. این است که می فرماید: هر کس تقوا پیشه کند خدا برای او راه بیرون رفتن از مضایق، و مشکلات را قرار می دهد.
و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی ء قدرا (3)
و از جایی که حسابش را نمی کند، به او روزی می رساند، و هر کس بر خدا اعتماد کند او برای وی بس است. خدا فرمانش را به انجام رساننده است. به راستی خدا برای هر چیزی اندازه ای مقرر کرده است.
اگر انسان بصیرتی نداشته باشد، خیال می کند تقوا نه تنها محدودیت است، بلکه محرومیت هم هست،
قرآن عکس این قضیه را ذکر می کند؛ درست است که انسان اگر تقوا پیشه کند، راههای نامشروع رزق و روزی را از دست می دهد، ولی خدا راه دیگری از روزی را به روی او باز می کند که آن راه مزیتی دارد که راه عادی و معمولی هر چند حلال باشد ندارد و آن این است که رزق لا یحتسب به و می رسد؛ یعنی از راههایی به او روزی می رسد که خودش گمان نمی برد و حس می کند که از دست خدا دارد می گیرد.
دستورهای اخلاقی دینی و توحید عملی اموری هستند که انسان باید در عمل آن را تجربه و آزمایش کند؛ باید با خدا در حال داد و ستد در عمل باشد. از یک طرف او دستورهای خدا را به کار ببندد و از طرف دیگر از ناحیه خدا احساس کند که چگونه خدا گره ها را از کار او باز می کند.
در ادامه آیه می خوانیم: هر کس به خدا توکل کند و کار خود را به خدا بسپارد، خدا او را بس است.
تقوا بیشتر جنبه عملی و توکل بیشتر جنبه روحی دارد. این که انسان کارش را به خدا بسپارد، حس می کند که او کافی است و دیگر به هیچ چیز نیازی ندارد.
در پایان می فرماید: خدا امر و فرمان خودش را محقق می کند، یعنی آنچه امر و اراده کرده، تخلف پذیر نیست. خداست که برای هر چیزی حد و اندازه قرار داده است؛ اما خود او که حد و اندازه ندارد؛ یعنی هر سببی از سببها کاربرد محدود دارد، چون در تحت قدر و اندازه قرار گرفته است، مگر ذات مقدس حق تعالی که کاربرد نامحدود دارد.
بنابراین انسان با توکل، کار را به کسی می سپارد که مانعی در مقابل اراده او وجود ندارد.
توکل یک امر قراردادی و ذهنی محض نیست که انسان در ذهنش بگوید: من توکل کردم. معنای توکل این است که انسان در کارهای خودش فقط امر خدا و وظیفه ای که بر عهده اوست، در نظر بگیرد، و سرنوشتش را به خدا بسپارد. چون انسان همیشه نگران سرنوشت خودش است و اگر بخواهد در همه مسائل این طور فکر کند که وظیفه او چیست، یک نوع جدایی میان کاری که او انجام می دهد و سرنوشت و سعادتی که می خواهد به دست بیاورد به وجود می آید، این جاست که توکل می گوید: تو وظیفه ات را انجام بده و در سرنوشت خود به خدا اعتماد کند.
درواقع در کلمه توکل بیانگر دو تعهد هست. بنده متعهد می شود وظیفه اش را انجام دهد و و خدا هم متعهد سرنوشت او می شود؛ یعنی توکل یک کار دو طرفه است، خدا آن وقت متعهد سرنوشت انسان می شود که انسان متعهد وظایف خودش بشود. متوکل یعنی کسی که کاری را به عهده بگیرد، وگرنه اگر به معنای این بود که انسان کار خود را به خدا واگذار کند با باید توکیل به کار می رفت نه توکل، چون وکل الله یعنی هر کس خدا را وکیل و کارگزار خودش قرار بدهد، که در این صورت علی القاعده خدا متوکل می شود، یعنی کسی که کار ما را بر عهده می گیرد. حال آن که ما می گوییم بنده متوکل است و این از همان جهت قبول وظیفه و اوامر الهی است. پس توکل علی الله یعنی وظیفه ات را انجام بده و در سرنوشت، به خدا اعتماد کن.(647)(648)
و آن زنان شما که از خون دیدن ماهانه نومیدند، اگر شک دارید که خون می بینند یا نه، عده آنان سه ماه است، و دخترانی که هنوز خون ندیده اند نیز عده شان سه ماه است، و زنان آبستن مدتشان این است که وضع حمل کنند، و هر کس از خدا پروا دارد خدا برای او در کارش تسهیلی فراهم سازد.
در آیات سوره بقره عده زن مشخص شده است و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء(649) زن های مطلقه سه قرء(650) تربص می کنند؛ یعنی باید سه عادت بعد از طلاق در این ها پیدا شود تا عده شان تمام شود. حال اگر زنی باشد که از سن حیض نگذشته است ولی حائض نمی شود، تکلیفش این است که به جای سه عادت سه ماه عده نگه دارد.
زنهایی هم که معلوم نیست علت حائض نشدنشان سن است یا بیماری، باز هم سه ماه عده نگه دارند.
زنانی که از حیض شدن مایوس اند، ولی شما شک دارید که علت حیض نشدن سن است یا علت دیگری دارد، عده اینها نیز سه ماه است؛ و همچنین زنانی که به علت بیماری اصلا حائض نمی شوند.
اولات الاحمال یعنی دارندگان و صاحبان بارها که منظور زنان حامله است. زن معمولا در مدت حمل عادت نمیشود و عده طلاق این زنان وضع حمل است.(651)
در انتهای آیه دوباره تقوا ذکر شده است. تکرار تقوا برای این است که قرآن می خواهد اهمیت فوق العاده رعایت حدود خانوادگی را ذکر نماید. تقوا رعایت حدود الهی است در ابتدای همین سوره هم فرمود: و تلک حدود الله و من یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه اینها حدود الهی است، هر که از این حدود تجاوز کند به خود ستم کرده است. اینجا می فرماید: هر کس تقوای الهی پیشه کند خدا برای او در کارش سهولت و آسانی قرار می دهد.
ذلک امر الله انزله الیکم و من یتق الله یکفر عنه سیئاته و یعظم له اجرا (5)
این است فرمان خدا که آن را به سوی شما فرستاده است؛ و هر کس از خدا پروا کند، بدی هایش را از او بزداید و پاداشش بزرگ گرداند.
دستورهایی که به شما می دهیم، فرمان خداست. که به سوی شما فرود آمده است. هر چند معلوم است که این فرمان ها از طرف خداست، ولی برای تأکید ذکر می کند. اگر تقوا پیشه کنید، تقوا گذشته شما را محو می کند. هر کس تقوا پیشه کند خداوند اجر را برای او عظیم می کند؛ یعنی خداوند اجر عظیم به او می دهد. در اینجا بیشتر جنبه اخروی اثرات تقوا را بیان می کند.
اسکنوهن من حیث سکنتم من وجدکم و لا تضاروهن لتضیقوا علیهن و ان کن اولات حمل فانفقوا علیهن حتی یضعن حملهن فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن و اتمروا بینکم بمعروف و ان تعاسرتم فسترضع له اخری (6)
همان جا که خود سکونت دارید، به قدر استطاعت خویش آنان را جای دهید و به آن ها آسیب و زیان مرسانید تا عرصه بر آنان تنگ کنید و اگر بار دارند، خرجشان را بدهید تا وضع حمل کنند و اگر برای شما (بچه) شیر می دهند، مزدشان را به ایشان بدهید و به شایستگی میان خود به مشورت پردازید، و اگر کارتان در این مورد با هم به دشواری کشید، زن دیگری بچه را شیر دهد.
در آیه پیش که فرمود: زنان را در مدت عده از خانه یشان بیرون نکنید، دلالت دارد که زن در مدت عده که مرد متعهد و عهده دار سکنا و نفقه و همه چیز اوست، باید مانند گذشته زندگی کند. به واسطه اهمیت مطلب باز تکرار می کند که آن ها را در همان جا سکنا بدهید که در زمان زوجیت داده بودید، نه این که جای پایین تر و پست تر به آن ها بدهید و تحقیرشان کنید. در حدود قدرت و تمکنتان به آن ها جا بدهید. این کلمه در حد قدرتتان اینجا اضافه شده است، چون ممکن است مردی باشد که در همان زمان زوجیت هم متناسب با تمکنش از این زن پذیرایی نمی کرده است. گویا دو مقیاس باید در کار باشد و هر یک که بالاتر است عمل شود یکی آنجا که سکنا می دادید و دیگری در حد قدرتتان.
این دستور قرآن از یک جهت احترامی برای آن زن به حساب می آید و از جهت دیگر این سکنای در زمان عده برای این است که وسیله ای برای آشتی باشد؛ قرآن می خواهد حتی الامکان مفارقت و جدایی حاصل نشود، و عجیب این است که با این که زن در این مدت همسر مرد نیست گو این که بعضی از احکام زوجیت هنوز باقی است؛ مثلا زن می تواند در این مدت خودش را بیاراید، تا شاید بار دیگر در دل مرد نفوذ کند و قضیه به حالت اول بر گردد.
و در ادامه می فرماید: با آنها مضاره نکنید؛ یعنی با ضرر و زیان بر آن ها سخت نگیرید که عرصه برایشان تنگ بشود و بعد خودشان از اینجا بیرون بروند. اگر اینها باردار باشند، انفاق بر اینها را تا پایان بارداری ادامه بدهید. فلسفه این که مرد باید متکفل نفقه زن حامله در مدت عده اش که همان مدت حمل است، باشد، همان نفس حامل بودن است؛ یعنی حتی اگر زنی که در حال حمل است در وضعی باشد که غیر قابل رجوع است - مثلا زن در طلاق سوم باشد(652) - و آن فلسفه آشتی کردن هم در کار نباشد، باز باید بر او انفاق بشود. چون مسأله این است که زن، بچه ای از همین مرد در رحم دارد. نفقه آن بچه بر عهده پدرش است و الان آن بچه از وجود این زن تغذیه می کند، پس مرد باید زندگی زن را متکفل شود. این است که وضعیت زنان حامله را جداگانه ذکر کرده است.
اگر وقتی که زن را طلاق دادند قبلا وضع حمل کرده است و اکنون به بچه شیر می دهد، آن حالت اجبار و جبر در کار نیست. چون در اینجا الزامی نیست که تغذیه بچه از مادر باشد می توانند بچه را به زن دیگری (دایه) بدهند؛ البته اولویت با مادر است. یعنی اگر گفت: من بچه را نگه می دارم، باید به او بدهیم و چون بچه مرد را شیر می دهد، مزد و اجر او را نیز در حد معمول و متعارف بپردازیم.
اما اگر مادر بخواهد بیش از حد متعارف مطالبه کند که در اینجا ضرری به پدر می رسد، بچه به فرد دیگر می دهند.
می فرماید: اگر این ها به سود شما شیر بدهند، مزد و اجرت آنها را بدهید؛ یعنی این وظیفه شماست و شما باید غذای این بچه و موجبات نگهداری اش را فراهم کنید.(653)
لینفق ذو سعه من سعته و من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله لایکلف الله نفسا الا ما آتاها سیجعل الله بعد عسر یسرا (7)
آنان که امکانات وسیعی دارند، باید از امکانات وسیع خود انفاق نمایند و آن ها که تنگدست اند، از آن چه که خدا به آن ها داده انفاق نمایند، خداوند هیچ کس را جز به مقدار توانایی که به او داده است تکلیف نمی کند؛ خداوند به زودی بعد از سختی ها آسانی قرار می دهد.
و کاین من قریة عتت عن امر ربها و رسله فحاسبناها حسابا شدیدا و عذبناها عذابا نکرا (8)
و چه بسیار شهرها که از فرمان پروردگار خود و پیامبرانش سرپیچیدند و از آن ها حسابی سخت کشیدیم و آنان را به عذابی بی سابقه عذاب کردیم.
در آیات گذشته بیان شد که خداوند برای شما یک سلسله تکالیف و وظایفی در مسائل زناشویی و یک سلسله مرزبندیهایی مقرر فرموده است، مواظب باشید که این حدود و مرزها شکسته نشود. این مقررات به سود خدا نیست و او بی نیاز مطلق است، بلکه رعایت این مقررات به سود خود شما و شکستن آن ها به زیان خودتان است؛(654) یعنی این یک واقعیتی در متن زندگی شما است که خداوند آن را برای شما بیان می کند.
در آیه تلک حدود الله... حکم را روی فرد برده است، اما در این جا یک دفعه حکم را روی یک جامعه می برد و می فرماید: چه بسیار جمعیت ها(655) که از امر پروردگار و از امر و ارشادهای پیغمبران سرپیچی کردند و طغیان ورزیدند.(656) در این جا هر چند مسأله را به کلی بیان می کند، اما اشاره به همین دستورهای روابط زوجیت دارد که مردم آن را کوچک می شمارند. ولی جزای این سرپیچی از دستورات چیست که برای دنیای دیگر بماند، در همین دنیا عواقبش را چشیده اند و ما در همین دنیا به شدت، یعنی با دقت و مو به مو، به حساب آن ها رسیدیم؛(657) یعنی به دقایق این پرونده رسیدگی می شود و عکس العمل دقیق تکوینی در همین دنیا برای این عمل پیدا می شود. لذا در همین دنیا اقوام گناهکار را به عذاب منکر و ناشناخته ای عذاب کردیم؛ یعنی یک عذاب بی سابقه و وحشتناک.
فذاقت و بال امرها و کان عاقبه امرها خسرا (9)
در همین دنیا عاقبت و نتیجه کار خود را چشیدند و عاقبت و پایان کارشان زیاد بود.
در واقع می خواهد بگوید که تجاوز به مرزهای زوجیت چه جامعه هایی را به باد داده است؛ یعنی همان مفهوم و من یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه(658)
اعد الله لهم عذابا شدیدا فاتقوا الله یا اولی الالباب الَّذِینَ امنوا قد انزل الله الیکم ذکرا (10)
خدا برای آنان عذابی سخت آماده کرده است. پس ای خردمندانی که ایمان آورده اید، از خدا بترسید. راستی که خدا به سوی شما تذکاری فرو فرستاده است.
انسان اگر با امر خدا مخالفت کند، هم آن مصلحتی را که خدا به خاطر آن امر کرده است از دست می دهد و هم به وظیفه عبودیت عمل نکرده است این است که قرآن می گوید: در این گونه موارد، هم عذاب دنیا هست و هم عذاب آخرت، عذاب دنیا عکس العمل طبیعی آن است که شما به مصالح و مفاسد خودتان هدایت شدید و عمل نکردید و عذاب آخرت هم به حکم این است که شما به وظیفه عبودیت خودتان عمل نکردید. در این جا بعد از آن که عذاب دنیا را بیان کرد می فرماید: عذاب دردناکی هم در آینده برای آنها مهیاست. پس ای صاحبان خرد تقوای الهی پیشه کنید.
اگر چیزی پوسته ای داشته باشد و ماده قابل استفاده اش در داخل آن پوسته قرار بگیرد به پوسته آن قشر و به مغز آن لب می گویند. قرآن در بسیاری از آیات عقل انسان را به منزله لب می داند؛ یعنی آدمیت انسان به عقل و روح انسان است و اندام او قشری است که بر روی حقیقت او قرار دارد. قرآن دستور می دهد که ای عاقلانی که ایمان دارید، ای صاحبان این دو مزیت عالی (عقل و ایمان) تقوای الهی را پیشه خود کنید.(659)
این که قرآن می فرماید آهن را هم ما فرود آوردیم و انزلنا الحدید(660) و یا می فرماید همه چیز را ما فرود آوردیم و اءن من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم،(661) یعنی همه چیز با اراده ما پیدا شده است. در این آیه نیز می فرماید: خداوند به سوی شما ذکری، فرود آورده است، که در آیه بعد توضیح این ذکر خواهد آمد.
رسولا یتلوا علیکم ایات الله مبینات لیخرج الَّذِینَ امنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الی النور و من یؤمن بالله و یعمل صالحا یدخله جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا قد احسن الله له رزقا (11)
پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت می کند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون برد، و هر کس به خدا بگرود و کار شایسته کند او را در باغ هایی که از زیر درختان آن جویبارها روان است، در می آورد، جاودانه در آن می مانند. قطعا خدا روزی را برای او خوش کرده است.
این آیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان ذکر یاد می کند. ذکر به معنی یادآوری است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، هم معلم بود و هم مذکر. معلم کارش این است که چیزی را که نمی دانیم به ما یاد می دهد. قرآن نسبت به پیامبر کلمه معلم را به کار برده است و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون(662) پیامبر مذکر هم هست؛ یعنی مردم را نسبت به آنچه می دانند آگاه و بیدار می کند و از وجود خفته اینها یک وجود بیدار ساخته، آن ها را از غفلت خارج می کند.
این آیه در ادامه می فرماید که پیامبر آیات خدا را بر شما تلاوت میکند، برای اینکه مردم را از ظلمات خارج کند و به نور بیاورد؛ ولی به شرط اینکه ایمان بیاورند و به این دستورها عمل کنند.
در آیات قبل کیفر دنیا و آخرت را ذکر کرد، در این آیه هم پاداش دنیا و پاداش آخرت را ذکر می کند. پاداش دنیاشان این است که پیامبر مردم را از این ظلمتها خارج می کند و به نور می آورد و چون ادامه آیه ناظر به امر آخرت است، ایمان و عمل صالح را تکرار میکند: و هر کس به خدا ایمان بیاورد و عمل صالح و شایسته انجام دهد، خدا او را در آن بهشت هایی که در پایین آن ها نهرهایی جاری است وارد می کند و در نعمت الهی جاویدان باقی می مانند؛ این پاداش آخرت است.
خداست که روزی را برای آنها نیکو کرده است. آنچه که آن نعمت جاویدان را برای انسان خستگی ناپذیر می کند خداست.
سر آن که انسان به هر چیز می رسد بعد از مدتی حالت انزجار پیدا می کند، آن فطرت عجیب انسانی است. انسان در عمق فطرت خودش لایتناهی یعنی خدا را می خواهد. این است که قرآن در مورد بهشت می گوید: لایبغون عنها حولا(663) اگر کسی در آن جا بیاید دیگر تحول از آن جا را نمی خواهد. در این جا راز مطلب را بهتر روشن می کند و می گوید: سرّ مطلب این است که مهماندارش خداست.
محال است انسان از خدا بیزار شود و غیر از او را بخواهد. اگر کسی به مقام رضوان الهی برسد، برای او تنها چیزی که هدف و مقصد است همین رضوان پروردگار است. فقط با خداست که انسان آرامش پیدا می کند الا بذکر الله تطمئن القلوب(664)(665)
الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لتعلموا ان الله علی کل شی ء قدیر و أنّ الله قد احاط بکل شی ء علما (12)
خدا همان کسی است که هفت آسمان را و از زمین مانند آن ها را آفرید، امر الهی بین آن ها فرود می آید، برای این که شما بدانید که خدا بر هر چیزی تواناست و از نظر علم و دانش بر هر چیزی احاطه دارد.
نص قرآن این است که هفت آسمان وجود دارد و در مورد زمین، هر چند به آن صراحت نیست، ولی ظاهر همین آیه (666) این است که هفت زمین هم وجود دارد. بعد این مساله است که امر الهی میان این آسمانها فرود می آید، که این ضمنا اشاره ای است به اینکه آسمانها به یک اعتبار و به یک معنا محل حامل های امر الهی یعنی فرشتگان هستند.
در مورد آسمان دو آیه نظیر همدیگر است: یکی این که انا زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب(667) یعنی ما نزدیکترین آسمانها را با ستارگان مزین کردیم. و آیه دیگر این است که و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح(668) ما نزدیکترین آسمانها را با چراغ ها (یعنی ستارگان) مزین کرده ایم.
از قدیم الایام معنی این که ما نزدیکترین آسمانها را به ستارگان مزین کرده ایم و مسأله هفت آسمان و هفت زمین مورد سؤال بوده است. بیان قرآن به گونه ای است که نه با علم هیات قدیم صد در صد وفق می دهد نه با هیات جدید.
هیئت قدیم که به طور قطع امروز منسوخ و باطل شده است، قائل به نه آسمان بود که آنها را نه فلک می گفتند. به عقیده آن ها در فلک اول فقط هفت آسمان وجود داشت. در فلک دوم که چسبیده به فلک اول بود، فقط عطارد وجود داشت. در آسمان سوم زهره، در آسمان چهارم خورشید، در آسمان پنجم مریخ، در آسمان نهم هیچ ستاره ای وجود نداشت. آیات قرآن با هیات قدیم منطبق نبود، چون اولاً قرآن می گوید: نزدیک ترین آسمان ها را به ستارگان مزین کرده ایم و حال آن که به عقیده هیات قدیم در نزدیک ترین آسمان ها فقط ماه وجود دارد و آن آسمانی که همه ستارگان ثوابت دران هست آسمان هشتم است نه نزدیک ترین آسمان ها.
مساله هفت زمین هم به هیچ شکلی قابل توجیه با هیات قدیم نبود. چون در آن هیئت، زمین ما یگانه زمین موجود بود که مرکز عالم قرار داشت و باقی ستارگان، در دور آن بودند.
هیئت جدید به آسمان به آن معنا که قدما قائل بودند به هیچ شکل قائل نیست. به حسب هیئت جدید آنچه وجود دارد فقط خود ماه و خورشید و ستارگان هستند که در فضا معلق اند بدون آنکه در آسمانی نصب شده باشند. منتها در هیئت جدید این مساله مطرح است که آیا این فضا لایتناهی است یا متناهی است؟ معلوم است که علوم جدید از نظر علمی و مشاهدات حسی نمی تواند این مطلب را بیان کند که فضا متناهی است یا غیرمتناهی، ولی در عین حال از نظر فرضیات علمی و فلسفی دو نظریه وجود دارد.
بعد مسأله زمین ها مطرح می شود که آیا هر کره ای را ما زمین می گوییم؟ یا زمین آن کره ای است که در آن استعداد و شرایط حیات و زندگی وجود داشته باشد؟ این هم جزء مجهولات علم است. که حتی راجع به نزدیکترین کرات هم هنوز اطلاع دقیقی از نظر علمی در دست نیست.
بر اساس هیات جدید آن مطلبی که قرآن می گوید: نزدیک ترین آسمان ها را به ستارگان مزین کرده ایم حل می شود؛ به این صورت است که آن چه را که قرآن آسمان می داند مافوق همه این ستارگان است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تصریح کرده اند که همه ستارگان نسبت به نزدیکترین آسمانها حکم قندیلی هایی را دارند که از سقف آویخته شده باشند.(669)
پس معلوم می شود که نزدیکترین آسمانها از دورترین ستارگان به ما دورتر است. یعنی آن نزدیکترین آسمانها مافوق همه این ستارگان است و بشر هنوز خیلی فاصله دارد تا به آنجا برسد. در نتیجه مسأله آسمان ها امری ماورا هیئت جدید است و هیئت جدید هنوز در این زمینه ساکت است، و نمی تواند نظر بدهد که در ماوراء دورترین ستارگان چه خبر است؛ یعنی از نظر علمی به آن نزدیکترین آسمانها نرسیده است، چه برسد به بعد از آن. در مورد هفت زمین، هیات جدید گفته اند: شاید مقصود همین سیاراتی باشد که در منظومه شمسی به دور خورشید می چرخند.
روایتی از امام رضا علیه السلام هست که می فرمایند:
آسمان اول آن است که بالای زمین مانند یک قبه ای قرار گرفته است و زمین دوم بالای آسمان اول است و آسمان دوم به منزله قبه ای بر آسمان اول است؛ یعنی این طور نیست که هیاتی ها بگویند که آسمان ها به یکدیگر چسبینده اند. همین طور که آسمان اول بر زمین مانند یک قبه است، آسمان دوم بر آسمان اول مانند یک قبه است و بالای آسمان دوم خود یک زمینی است و بعد هم آیه را خواندند و فرمودند که معنی این آیه این است.
ما می توانیم از آثار و روایات اسلامی بفهمیم که آسمانها به نحوی قرارگاه فرشتگان هستند؛ البته نه به این صورت که مثلا انسان در زمین قرار دارد؛ اگر بخواهیم برای آن تشبیهی قایل بشویم، مثل روح برای جسم هستند؛ یعنی آن ملائکه نوعی تعلق به آن آسمان ها دارند آن چنان که روحی به بدنی تعلق دارد. آن ملائکه حامل امر الهی هستند و تدبیر جهان را به عهده دارند.(670)

تفسیر سوره تحریم

بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها النبی لم تحرم ما احل الله لک تبتغی مرضات ازواجک و الله غفور رحیم (1) قد فرض الله لکم تحله ایمانکم و الله مولیکم و هو العلیم الحکیم (2) و اذ اسرّ النبی الی بعض ازواجه حدیثا فلما نبّأت به و اظهره الله علیه عرف بعضه و اعرض عن بعض فلما نبّأها به قالت من انباک هذا قال نبانی العلیم الخبیر (3) ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المومنین و الملائکة بعد ذلک ظهیر(4)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. ای پیامبر، چرا برای خشنودی همسرانت، آن چه را خدا برای تو حلال گردانیده، حرام می کنی؟ خداست که آمرزنده مهربان است. قطعا خدا برای شما راه گشودن سوگندهایتان را مقرر داشته است، و خدا سرپرست شماست، و اوست دانای حکیم و چون پیامبر با یکی از همسرانش سخنی نهانی گفت، و همین که وی آن را به زن دیگر گزارش داد، خدا پیامبر را بر آن مطلع گردانید، پیامبر بخشی از آن را اظهار کد و از بخشی دیگر اعراض نمود. پس چون مطلب را به آن زن خبر داد، وی گفت: چه کسی این را به تو خبر داده؟ گفت: مرا آن دانای آگاه خبر داده است. اگر شما دو زن به درگاه خدا توبه کنید بهتر است. واقعا دلهایتان انحراف پیدا کرده است و اگر علیه او به یکدیگر کمک کنید، در حقیقت، خدا خود سرپرست اوست، و جبرئیل و صالح مؤمنان نیز یاور اویند و گذشته از این، فرشتگان هم پشتیبان او خواهند بود.
این آیات اشاره ای دارد به جریانی که میان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعضی از همسران ایشان واقع شده است. آنچه از قرآن فهمیده می شود این است که پیامبر اکرم یک چیزی را که بر خودش حلال بوده، بر خود به موجب یک قسم بر خود حرام کرده است. این فی حد ذاته یک کار جایزی است و انسان می تواند به موجب یک عهد یا نذر یا قسم چیزی را بر خود واجب یا حرام کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این کار را برای رضایت بعضی از زن های خودش کرد؛ البته نه به این صورت که آن زن تمایلی تمایلی نداشت و پیامبر برای اینکه میل او را جلب کند این کار را کرد، بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحت فشار و اذیت زنهای خودش قرار گرفته بود و برای رهایی از آزار آنها این حلال را بر خودش حرام کرد. این مسأله از آن جا فهمیده می شود که قرآن به آن دو زن خطاب می کند که امر شما دائر است میان توبه کردن و ادامه دادن به کار خود. اگر توبه کنید که باید هم توبه کنید، برایتان بهتر است، چون دلهای شما فاسد شده است، ولی اگر ادامه بدهید خدا و جبریل و صالح ترین فرد از مؤمنین و تمام فرشتگان به حمایت پیامبر بر می خیزند.
همچنین از آیات استفاده می شود که پیغمبر رازی را به یکی از زنهای خود گفت و از او پیمان گرفت که این راز را به کسی نگوید و این زن برخلاف پیمانی که با پیغمبر داشت به زن دیگری که با یکدیگر خیلی رفیق بودند گفت. بعد پیامبر به حکم وحی الهی آگاه شد که سر میان این دو نفر بازگو شده است. بعد پیغمبر قسمتی از آن چه را با خبر شده بود به آن زن گفت و قسمت دیگر را کتمان کرد؛ یعنی وقتی که به روی او آورد، قسمتی از مطلب را به روی او آورد و از قسمت دیگر کریمانه صرف نظر کرد و به او فرمود: چرا این سر را به او گفتی؟ او تعجب کرد و گفت: چه کسی به تو خبر داد که من به او گفته ام؟
فرمود: خدای آگاه به من خبر داد که تو این راز را فاش کرده ای.
قرآن آنچنان موضوع را مهم گرفته که معلوم می شود وضع خیلی خطرناک بوده است، در عین جزئیات ماجرا را بیان نکرده است، البته تاریخ و حدیث و اقوال مفسرین قسمتی از موارد مبهم قضیه را روشن کرده اند. آنچه از نظر مفسرین، اعم از شیعه و سنی، مسلم و قطعی است این است که آن زنی که پیغمبر راز را به او گفت حفصه دختر عمر بود و آن زنی که حفصه راز پیغمبر را بر او افشا کرد، عایشه بود.(671)
قرآن نیز این دو نفر را دعوت به توبه می کند؛ یعنی در مورد تظاهر(672) و توطئه چینی علیه پیغمبر، کار را به جایی کشانده اند که گناه کبیره مرتکب شده اند. اذیت کردن پیغمبر خودش به تنهایی اکبر کبائر است ولو او را با زبان اذیت کنند.
حال، اینها چه فشاری روی پیغمبر آوردند که ایشان آن حلال خدا را بر خود حرام کرد؟ بعضی گفته اند که پیغمبر عسلی یا شربتی از عسل آشامیده بود، عایشه و حفصه توطئه کردند، یکی گفت: این دفعه که پیامبر آمد بگوییم چقدر دهانت بو می دهد، اینها چیست که خورده ای؟ پیغمبر فرمود: بسیار خوب، دیگر من از این شربت نمی خورم.
بعضی گفته اند جریان ماریه قبطیه است که پیامبر گفت: من دیگر به خاطر شما او را رها می کنم یا با او نزدیکی نمی کنم.
در مورد آن رازی که پیامبر به حفصه گفت فاش نکن، بعضی گفته اند راز همین بوده است که تو به کسی نگو ولی من ماریه را رها می کنم. بعضی گفته اند که پیغمبر اکرم حوادث بعد از خودش را به حفصه خبر داد، فرمود که چه کسی بعد از من خلیفه خواهد شد. این ها هم که دنبال این نبود که چه کسی واقعا باید بشود، دنبال این بودند که چه کسی خواهد شد.(673)
عسی ربه اءن طلقکن أن یبدله ازواجا خیرا منکن مسلمات مومنات قانتات تائبات عابدات سائحات ثیبات و ابکارا(5)
امید است که اگر شما را طلاق دهد، پروردگارش بجای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد، همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، هجرت کننده، زنانی غیر باکره و باکره.
یا ایها الَّذِینَ امنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجاره علیها ملائکه غلاظ شداد لایعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون (6)
ای کسانی که ایمان آورده اید، خودتان و کسانتان را از آتشی که سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ کنید: بر آن آتش فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شده اند. از آن چه خدا به آن دستور داده سرپیچی نمی کنند و آن چه را که مامورند انجام می دهند.
موضوع این آیه تعلیمی است در همین زمینه خانوادگی به معنی حدود مسؤولیتی که هر کس نسبت به اعضای خانواده خودش دارد. در این که هر فردی تا حدودی نسبت به افراد دیگر مسؤولیت هایی دارد، از نظر قرآنی و اسلامی بحثی نیست، زیرا آن چه به نام امر به معروف و نهی از منکر در اسلام آمده، جزء ضروریات اسلام است. اما انسان نسبت به اعضای خاندان خودش یک مسؤولیت جداگانه و بیشتری دارد. در این آیه کریمه با لحن بسیار شدیدی به این مسؤولیت اشاره شده است. لحن بسیار شدید از آن جهت است که نتیجه عمل را بیان کرده است هر چند مقصود مقدمات آن می باشد.
می فرماید: ای مؤمنان، خودتان و خاندانتان را از آن آتشی که زبانه اش (یا آتش گیره اش) مردم و سنگ ها هستند نگه دارید. در این جا آن نتیجه نهایی را که منجر به سعادت یا شقاوت ابدی می شود در نظر گرفته است؛ ولی مقصود این است که در دنیا باید خود و خاندانتان را طوری بسازید که نتیجه اش جلوگیری از سقوط در آتش جهنم باشد.
قرآن در این جا مردم را به هیزم و آتش گیره جهنم تشبیه کرده و با این تعبیر می خواهد بگوید تمام آتشها زاییده وجود خود انسان است. این آیه جز آیاتی است که دلالت بر تجسم اعمال می کند. مساله تجسم اعمال یکی از اصول معارف اسلامی در باب معاد است و آن این است که هر عملی که از انسان در این دنیا سر می زند، دو وجهه و دو چهره دارد. یک چهره دنیایی که فانی و زایل شدنی است و یک چهره آخرتی که باقی و زایل نشدنی است.
قرآن یک صراحت فوق العاده عجیبی به این مطلب دارد که تمام اعمال انسان در نزد خداوند محفوظ است. و همه را خداوند و فرشتگان تحویل می گیرند. انسان در آخرت، بر خلاف دنیا عین اعمال خود را حاضر و آماده می بیند و جزای اعمال، خود آن اعمال است.
قرآن می گوید: انما تجزون ما کنتم تعملون(674) همین نفس عمل شما پاداشی است که به شما تقدیم می شود. یا می فرماید: و وجدوا ما عملوا حاضرا(675) تمام اعمال خودشان خودشان را حاضر می یابند؛ با نفس اعمال خودشان رو به رو می شوند نه با چیز دیگر.
حال این که قرآن می گوید که در این جهان خود و خاندانتان را از آن آتشی که آتشگیره اش انسان و سنگ است حفظ کنید، نه خیال کنید یک آتش افروخته ای از بیرون بر انسان وارد می شود، بلکه آن آتش ها و ماده قابل احتراق آن خود انسان ها هستند و نه چیز دیگر. کما این که بهشت هر تجسم اعمال انسان هاست و هیچ چیز را از بیرون آن نمی آورند.
نکته دیگر این است که قرآن می فرماید: آتشی که آتشگیره اش انسان ها و سنگ هستند، بعضی از مفسرین احتمال داده اند که مقصود از سنگ این بتهای سنگی هستند که مسجود مردم قرار می گیرند؛ ولی بعضی دیگر که دقیقتر فکر کرده و نظر داده اند گفته اند: یکی از تفاوتهای دنیا و آخرت این است که آتش دنیا حداکثر این است که بدن را می سوزاند، اما روح انسان از آتش های دنیا مصون است، در حالی که قرآن در مورد آتش آخرت می فرماید: نار الله الموقدة التی تطلع علی الافئدة(676) آتشی که بر دل ها طلوع می کند؛ یعنی این از آن آتش ها نیست که فقط بدن را بسوزاند. قرآن در جای دیگر همین دل ها را تشبیه به سنگ می کند،می فرماید: فهی کالحجارة او اشد قسوة(677) دلهایی مانند سنگ و بدتر از سنگ. آن گاه گفته اند این جا که قرآن می گوید: انسان ها و سنگ ها مایه های احتراق آن آتش هستند، این سنگ ها یعنی دل های سنگشان؛ یعنی آن آتش منحصر به آتش جسمانی نیست، هم روح را می سوزاند و هم جسم را.
بر آن آتش فرشتگان خشن و قوی مسلطاند. امر الهی را یک ذره تخطی نمی کنند. آن ناموس الهی که باید اجرا شود، بدون تخطی به وسیله آن ها اجرا می شود.
پس این آیه به تناسبی که در آیه پیش سخنی از زنان پیغمبر بود یکمرتبه خطاب به عموم مؤمنین کرد و آن مسؤولیت نهایی که انسان ها در برابر خودشان و خاندانشان دارند را مطرح کرد که خود و خاندانتان را چنان بسازید که چنین عاقبتی نداشته باشید؛ البته این مسؤولیت که خاندانتان را این چنین بسازید تا آن جاست که انسان از عهده آن بر آید و بیشتر از آن مسؤولیتی ندارد.
کیفیت اعمال این مسؤولیت هم از راه ارشاد و گفتن است؛ یعنی باید معارف الهی به وسیله پدر و مادر به گوش فرزندان برسد و از آن بالاتر، عمل کردن و تبلیغ عملی است.
نکته دیگر این است که قرآن می گوید: خودتان و خاندانتان را حفظ کنید و اول خودتان را ذکر می کند. این مطلب اشاره ای به رابطه میان این دو دارد؛ یعنی تا خودتان را حفظ نکنید خاندانتان را نمی توانید حفظ کنید. صفات پدر و مادر نا آگاهانه در فرزندان اثر می کند، پس انسان باید اول خودش را حفظ کند تا بتواند خاندانش را حفظ کند.
به طور کلی همه کسانی که می خواهند نگهدارنده اخلاقی جامعه باشند، اگر خودشان را نتوانند نگه دارند جامعه را نمی توانند نگه دارند.(678)
یا ایها الَّذِینَ کَفَروُا لا تعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعملون (7)
ای کسانی که کافر شده اید، امروز عذر نیاورید، در واقع به آن چه می کردید کیفر می یابید.
این آیه دوم تاکیدی آیه قبل است. منتها آیه قبل مطلب را به صورت اشاره در کلمه وقود بیان کرده بود، این آیه به صورت صریح بیان می کند. این خطاب در قیامت است:
ای کافران امروز عذرخواهی نکنید. اعتذار نجویید. اعتذار و عذرخواهی نوعی اظهار پشیمانی و توبه است، پس چرا خدای کریم عذر آنها را نمی پذیرد؟
قرآن جواب می دهد هر چه را قابل پذیرش باشد او می پذیرد. اما آنچه را که امکان پذیرش ندارد نمی پذیرد. انسان اگر خودش راه را بسته باشد رحمت الهی شامل او نمی شود.
می فرماید که به عین اعمال خودتان کیفر داده می شوید؛ یعنی از بیرون آتش نیاورده ایم که شما بگویید این آتش را از من دور کن. ای آتش الان جزء وجود و شخصیت شماست و جدا شدن این ها از شما غیر ممکن است، به همین دلیل عذر شما پذیرفتنی نیست. فقط در دنیا انسان می تواند رابطه اعمال را با خودش قطع کند. دنیا دار عمل است و انسان می تواند با توبه عمل بد را از روح خود دور کند.
یا ایها الَّذِینَ امنوا توبوا الی الله توبه نصوحا عسی ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار یوم لایخزی الله النبی و الَّذِینَ امنوا معه نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم یقولون ربنا اتمم لنا نورنا واغفر لنا انک علی کل شی ء قدیر (8)
ای کسانی که ایمان آورده اید، به درگاه خدا توبه ای راستین کنید. امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند، در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمی کند؛ این در حالی است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوی راستشان در حرکت است، و می گویند: پروردگارا نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیز توانایی.
در واقع می خواهد بگوید ای مؤمنان قبل از آن که در آن جا عذرخواهی کنید و عذرتان پذیرفته نشود، در جایی که عذر پذیرفته می شود عذر بخواهید و توبه کنید.
توبه نصوح(679) یعنی توبه خالصانه؛ توبه ای که عمق روح انسان توبه کند. پیغمبر فرمود مقصود از توبه نصوح، توبه غیر قابل بازگشت است، مثل شیری که از پستان حیوان بیرون می آید و دیگر به پستان بر نمی گردد؛ یعنی از گناه آن چنان بیرون بیاید که شیر از پستان بیرون می آید و دیگر بازگشتی ندارد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرموده است: توبه نصوح شش پایه دارد: پشیمانی از گذشته، تصمیم بر عدم بازگشت، ادا کردن حقوق مردم، ادا کردن حقوق خدا، آب کردن گوشتی که از حرام بر بدنت آمده و چشاندن سختی طاعت بر بدن. (680)
یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم و ماویهم جهنم و بئس المصیر (9)
ای پیامبر، با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر که جای ایشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامی است.
این آیه در خصوص جهاد با منافقین منحصر به فرد است. آیات مربوط به جهاد، در غیر این آیه یا تحت عنوان کفار و یا تحت عنوان مشرکین و یا اهل کتاب می باشد.
در این آیه می فرماید: ای پیامبر با کفار و منافقین جهاد کن. با وجود این که نص آیه این است که ای پیامبر با منافقین بجنگ، اما سیره پیغمبر جنگ با منافقین نبوده است. پس چگونه این مطلب توجیه می شود؟
بعضی از مفسرین در کلمه جاهد تصرف کرده اند و گفته اند: جاهد یعنی برای خنثی کردن فعالیت آنها کوشش کن. اینها می گویند: پیامبر در زمان خودش با منافقین نبرد به اصطلاح تبلیغاتی، نبرد فکری و روانی داشت، هر چند نبرد شمشیری نداشت و مبارزه کردن معنی اعم دارد که این نوع مبارزه را هم شامل می شود.
اما این مطلبیاست که تا نوعی تصرف در ظاهر کلمه نشو، نمی توان به آن قائل شد.
در آیات دیگر قرآن هر جا جهاد آمده است، شامل مقاتله و نبرد شمشیری هم می شود، هر چند اختصاص به آن ندارد. پس این آیه هم شامل نبرد در میدان جنگ می شود.
پس مقصود چیست؟ جهاد با منافقین را خود قرآن مجاز شمرده است. پیغمبر اکرم اگر در زمان خودش با منافقین جهاد نکرد، برای این نبود که جهاد با منافق جایز نیست. بلکه شرایط اقتضا نمی کرد. جهاد، قانونی نیست که در همه شرایط یکسان اجرا شود. به همین دلیل پیامبر در سیزده سال مکه با مشرکین جهاد نکرد؛ چرا که شرایط مکه به گونه ای نبود که پیغمبر جهاد با کفار و مشرکین را عملی کند.
آیه ای که به علی علیه السلام جهاد با منافقین زمان خودش را اجازه می دهد همین است.
علی علیه السلام می فرمود: پیغمبر با تفسیر جهاد می کرد و من با تاویل جهاد می کنم.
پیغمبر با کافرهایی جهاد می کرد که پرده ای روی کفرشان نبود، من با کافرهایی جهاد می کنم که پرده نازکی از اسلام روی خودشان انداخته اند، ولی باطنشان همان باطن است؛ البته جهاد و مبارزه با نفاق، مشکل تر از مبارزه با کفر است. زیرا وقتی کفر لباس اسلام می پوشد، قهرا از نیروی اسلام استفاده می کند. علی علیه السلام که مبارزه می کرد همان مبارزه ای بود که پیغمبر می کرد. دستور این آیه اختصاص به پیغمبر و زمان ایشان ندارد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که رحلت فرمود دستورهای قرآن منسوخ نشد و اینجا اگر مخاطب پیغمبر است، به اعتبار این است که پیغمبر ولی امر مسلمین است، و هر که ولی امر شد باید این دستور را اجرا کند. اگر این آیه نبود مجوزی برای جهاد با منافقین نبود، چون منافقین کافر شمرده نمی شوند.
آیه دستور می دهد که بر آن ها (هم کفار و هم منافقین) سخت بگیر، با آن ها مدارا نکن، که خطر این ها عظیم و بزرگ است و جایگاهشان جهنم است و جهنم بدجایگاهی است. این قسمت اشاره است به این که ممکن است گروهی باشند که جهاد با آن ها لازم و واجب باشد، اما در آخرت جهنمی هم نباشد، مانند خوارج که جاهل بودند.(681) ولی کفار و منافقین گروهی هستند که در دنیا باید با این ها جهاد کرد در آخرت هم به جهنم می روند.(682)
ضرب الله مثلا للذین کَفَروُا امرات نوح و امرات لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین (10)
خدا برای کسانی که کفر ورزیده اند، زن نوح و زن لوط را مثل آورده که هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند و به آن ها خیانت کردند، و کاری از دست شوهران آن ها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: با داخل شوندگان داخل آتش شوید.
در این آیه خدا مثلی برای کافران یا در مورد کافران می آورد؛ یکی زن نوح و دیگر زن لوط که هر دو در نکاح دو بنده صالح خدا بودند. خدا در اول سوره از دو زن انتقاد می کند و در آخر سوره از دو زن ناصالح که همسر دو مرد صالح بودند مثال می آورد. این مثل به طور صریح یا اشاره، می تواند بازگشتی به اول سوره باشد که تعجب نکنید اگر پیامبر، بنده صالح خدا، دو همسر ناصالح داشته باشد.
این دو زن به شوهران خود خیانت کردند؛ البته اینجا مقصود از خیانت فحشا نیست. فحشا را هم چون برخلاف پیمان ازدواج است، خیانت می گویند؛ ولی پیمانی که میان همسران بسته می شود منحصر به پیمان ازدواج نیست. در این جا منظور از خیانت این است که بر خلاف پیمانی که با همسران خود بستند، رفتار کردند.
با اینکه اینها به شرف همسری دو مرد بزرگ نائل آمده بودند، از این شرف همسری کاری ساخته نبود و به آنها گفته شد: شما هم جزء داخل شوندگان در آتش هستید.
نکته آموزنده این قسمت از آیه این است که مساله نسب و سبب کوچکترین تاثیری در سعادت یا شقاوت انسان ندارد. نزدیکترین رابطه ها، یکی رابطه همسری و دیگری رابطه پدر و فرزندی است. قرآن در رابطه همسری این آیه را مثال آورده و در رابطه پدر و فرزندی داستان پسر نوح را در جای دیگر مثال آورده است.
قرآن به همسران پیامبر می گوید که روی همسری پیغمبر حساب نکنید، بلکه روی عمل و ایمانتان حساب کنید.
و ضرب الله مثلا للذین امنوا امرات فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنه و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین (11)
و برای کسانی که ایمان آورده اند، خدا همسر فرعون را مثل آورده، آن گاه که گفت: پروردگارا! پیش خود در بهشت خانه ای برایم بساز، و مرا از فرعون و کردارش نجات بده و مرا از دست مردم ستمگر برهان.
قرآن به دنبال مثل قبل، مثال دیگری ذکر می کند و بیان می کند همان طور که یک همسر ناپاک به دلیل همسری با یک مرد پاک تبرئه نمی شود، یک همسر پاک هم به دلیل همسری با یک مرد ناپاک، ناپاک نمی شود.
خداوند از اهل ایمان یا برای اهل ایمان زن فرعون را مثل می آورد. زن فرعون از همه تعلقات می گسلد و حس می کند که موسی علیه السلام که برای واژگون کردن این بساطی که خودش حداکثر استفاده را از آن می کند آمده، بر حق است و به دعوت موسی ایمان می آورد.
فرعون هم او را به بدترین عقوبتها عقاب کرد؛ اما این عذاب ها تاثیری در وضع روحی این زن نکرد و گفت: خدایا در نزد خودت در بهشت برای من خانه ای بساز که هم به نعم ظاهری منعم باشم و هم در جوار قرب تو به سر ببرم.
پروردگارا من از فرعون و کارهای او متنفرم، مرا از فرعون و کردار او و از این مردم ستمکار نجات بده. این زن همسر فرعون بود ولی کوچکترین گرد و غباری از پلیدی فرعون بر چهره نورانی او نمی نشیند.
و مریم ابنت عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدقت بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین (12)
و مریم دخت عمران را، همان کسی که خود را پاکدامن نگاه داشت و در او از روح خود دمیدیم و سخنان پروردگار خود و کتاب های او را تصدیق کرد و از فرمانبرداران بود.
قرآن می گوید: مریم دامن خود را پاک نگه داشت به خاطر این است که چون یهود با مسیحی ها دشمن بودند، عیسی علیه السلام را متهم می کردند که زنازاده است و مریم زن بدکاره ای بوده است. در حقیقت قرآن می خواهد تودهنی به یهودی ها بزند. می فرماید که ما از روح خود به شکل اعجازانگیزی در او دمیدیم و عیسی روح ماست که به وجود آمد و مریم زنی بود که سخنان پروردگار خود را تصدیق کرد، دستورات پروردگار خود را به درستی عمل کرد و به کتاب های پروردگار خود ایمان داشت و در زمره قائلین (قانتین مذکر است ولی اعم از زن و مرد است) یعنی خاضعین و مطیعین قرار داشت. زنی بنده و مطیع امر پروردگار خود بود.(683)(684)

تفسیر سوره ملک

بسم الله الرحمن الرحیم تبارک الذی بیده الملک و هو علی کل شی ء قدیر (1)
کلمه تبارک(685) را دو جور می شود معنا کرد: یکی این که خیر و برکت خدا افزون است (به صورت خیری) و دیگر این که خیر و برکت خدا فزون باد (به صورت انشایی). وقتی می گوییم فزون باد، در واقع احساسات خودمان را بیان می کنیم که جنبه شعاری دارد نه این که به معنی دعا باشد. مثل خود خداوند که می فرماید: تبارک الله احسن الخالقین.(686)
ملک به معنی سلطه و اقتدار است. شکی نیست که هر موجودی در حد خودش از قدرت سلطه ای برخوردار است. و قدرتها و نیروهای بی نهایتی در عالم وجود دارد، ولی انسان در باب توحید باید به این حقیقت پی ببرد که زمام همه قدرت ها در اختیار ذات پروردگار است. ملک در دست اوست معنایش همین است که همه قدرتها در اختیار اوست و هیچ قدرت مستقلی در عالم وجود ندارد که در عرض قدرت الهی شمرده شود.
در باب ملک و قدرت، سه نظر وجود دارد: یکی اینکه هیچ موجودی دارای هیچ قدرتی نیست. (نظر اشاعره)
دیگر این که خدا از خود قدرتی دارد و هر موجودی هم برای خودش قدرتی دارد که این قدرتها در مقابل قدرت خدا استقلال دارند. (نظر معتزله) و سوم این که هر موجودی در حد خود از قدرتی برخوردار است، ولی او و قدرتش در قبضه قدرت الهی است (امر بین امرین).
پس خلاصه معنی آیه، توحید افعالی است؛ زمام تمام قدرتها در اختیار اوست و قهرا هیچ خیری به هیچ موجودی نمی رسد مگر این که به اراده و مشیت اوست. و هو علی کل شی ء قدیر او بر هر چیزی تواناست؛ یعنی در قدرت او محدودیتی نیست.
این آیه ظاهرا مقدمه ای برای آیه بعد است؛ یعنی آن چه بعدا می گوییم به دلیل حکمت خداوند است، نه نشانه عجز و ناتوانی او.
الذی خلق الموت و الحیوه لیبلوکم ایکم احسن عملا و هو العزیز الغفور (2)
همان مرگ و زندگی را پدید آورد تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید، و اوست ارجمند آمرزنده.
آن کسی که بر اساس حکمت خود (نه به خاطر این که ناتوان عاجز است) نظام مرگ و زندگی را آفرید، برای این که شما را بیازماید که کدامتان از نظر عمل نیکوکارتر هستید.
آزمودن الهی به معنی در معرض یک عمل قرار دادن و در معرض فعلیت در آوردن یک امر بالقوه می باشد. آزمایش الهی آزمایش پروری است؛ یعنی انسانی را در کوره بلایا و گرفتاریها و در سر دو راهی ها قرار دادن، برای این که استعدادهای درونی اش بروز و ظهور کند. اگر این آزمایش نباشد، آن انسان در حد خامی و بالقوه باقی میماند و این آزمایش است که تکمیل کننده اوست.
در احادیث هست که اگر خداوند متعال بنده ای را دوست داشته باشد، او را در دریای گرفتاری ها و شداید فرو می برد آن طور که انسانی را در آب می اندازند و فرو می رود.(687)
پس معنی آزمایش کردن خدا، این است که انسان تا در دنیا که دار عمل و عالم موت و حیات است واقع نشود و مورد آزمایش قرار نگیرد، به آن کمالی که باید برسد، نمی رسد.
نکته ای که در این جا هست این است که حیات، امری وجودی و قابل آفرینش است اما مرگ، نیستی و فقدان حیات است و نیستی قابل آفرینش نیست. پس چطور این جا می فرماید: خدا هم حیات و هم مرگ را آفرید؟ این سؤال دو جواب دارد: یکی این که عدم ها و نیستی ها از نوع عدم و ملکه است و به تبع قابل آفرینش است.
جواب دیگر این است که مرگ در بیان قرآن انتقال از نوعی از حیات به نوع دیگری از حیات است. انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر است.
قرآن می فرماید: نحن قدرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین علی ان نبدل امثالکم و ننشئکم فی ما لاتعلمون(688) یعنی مرگ یک انتقال است.(689)
نکته دیگر در این آیه این است که قرآن می فرماید: احسن عملا و نفرموده است: اکثر عملا؛ یعنی روی کیفیت عمل تکیه شده است، نه کمیت آن.
یکی از چیزهایی که کیفیت و ارزش عمل را بالا می برد، معرفت خداست که به دنبال آن خشیت و احساس عظمت نیز می آید. عامل دیگری که ارج و ارزش عمل را بالا می برد، درجه خلوص آن عمل است که خود اخلاص عمل فرع بر معرفت است.
در احادیث آمده است که عمل خالص آن عملی است که نخواهی کسی جز خدا تو را بر آن عمل ستایش کند.(690)
در احادیث به این دو جنبه اشاره شده است در اصول کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده که حضرت همین آیه مورد تفسیر را خواندند و فرمودند: لیس یعنی اکثرکم عملا و لکن اصوبکم عملا و انما الاصابة خشیة الله(691) یعنی مقصود این است که عملتان چقدر صوابتر باشد و حقانیت بیشتری داشته باشد و اصابت بستگی دارد که چقدر توام با خداترسی باشد، که خداترسی دنباله خداشناسی است.
اعلمکم الله اخوفکم الله(692) هر کس خدا را بیشتر بشناسد، خوف خدا را بیشتر دارد. بعد فرمود: و النیَّة الصادقة و صدق نیت، که به همان خلوص برمی گردد.
حدیث دیگری از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که کسی پرسید: ایکم احسن عملا یعنی چه؟ فرمود: ایکم احسن عقلا آن کسی که عقلش کامل تر باشد. این جا به جنبه معرفت توجه دارد. بعد فرمود: اتمکم فی ما امر الله به و نهی عنه نظرا و در آن چه خدا امر و نهی کرده است، بهتر و نیکوتر دقت و فکر می کند و اءن کان اقلکم تطوعا(693) اگر چه کمتر عمل کند.
بنابراین معنای آزمایش الهی در این آیه این است که در آزمون توحید در عبادت و توحید در عمل قرار بگیرید.
از آنجا رابطه این آیه با آیه قبل روشن می شود؛ یعنی اگر انسان به توحید در فاعلیت و زمامداری خداوند در همه کارها ایمان داشته باشد، از اسباب، چشم می پوشد و توجهش به مسبب الاسباب خواهد بود، و قهرا چنین کسی در عمل خلوص نیت خواهد داشت (توحید در عبادت و عمل). انسانی که کاری را برای غیر خدا می کند و دوست دارد عمل خویش را افراد دیگر بفهمند، از باب این است که برای غیر خدا در مقابل خدا شخصیت و استقلالی قایل است؛ ولی کسی که می داند همه خیرها به دست خداست، هرگز غیر خدا را قبله و معبود خودش قرار نمی دهد.
در انتهای آیه می فرماید: اوست تنها موجود عزیز و آمرزنده. عزیز به معنای غالب مطلق است که باز همان معنای بیده الملک و هو علی کل شی ء قدیر را تایید می کند.
الذی خلق سبع سموات طباقا ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور(3)
همان که هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید. در آفرینش آن خدای بخشایشگر هیچگونه اختلاف و تفاوتی نمی بینی. باز بنگر، آیا خلل و نقصانی می بینی؟
این آیه توصیف دیگری از خداست و اشاره به کل عالم خلقت و طبیعت می کند.
می فرماید: آن خدا همان است که هفت آسمان را آفریده است که طباق هستند؛ یعنی بعضی بر بعض دیگر احاطه دارند و متطابق و طبقه طبقه اند. سپس به طور کلی مسأله خلقت را مطرح می کند.
یکی از مسائل مهم و بلکه از مهمترین مسائل برای فکر بشر همین مسأله خلقت و نظم خلقت است و سؤالات زیادی برای بشر در مورد موجودات، هدف خلقت، و... وجود دارد. قرآن خودش دعوت به تفکر در آفرینش می کند و می فرماید: اءنّ فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب(694) در خلقت این آسمان ها و زمین و در این آمد و شد شب و روز نشانه هایی برای صاحبان مغز و فکر است. قرآن می گوید که این نشانه ها را درک کنید و ظاهر بین نباشید. خردمندان در خلقت آسمان ها و زمین فکر می کنند و نتیجه ای که می گیرند این است: ربنا ما خلقت هذا باطلا(695) پروردگارا ما ایمان داریم که تو این ها را بیهوده نیافریده ای و آفرینش اینها بر اساس حق و برای منظورهای حکیمانه ای است.(696)
در این آیه می فرماید که در مخلوقات رحمان تفاوت نمی بینید. آیا تفاوت یعنی اختلاف و چندگانگی وجود ندارد؟ اختلاف را که خود قرآن در جای دیگر تایید می کند و آن را از آیات و نشانه های توحید ذکر می کند: و من آیاته... اختلاف السنتکم و الوانکم(697) اختلاف زبان ها و رنگهای شما جزو آیات و نشانه های الهی است.(698) در واقع قرآن اختلاف در خلقت را اثبات و تفاوت را نفی می کند و این دو با هم فرق می کنند.
اختلاف در خلقت در واقع اختلاف نقش است؛ اما تفاوت، چیزی نظیر تبعیض است. تبعیض یعنی یک شی ء در نقش خودش مورد توجه قرار بگیرد و شی ء دیگری در نقش خودش مورد توجه قرار نگیرد. تفاوت وجود ندارد، یعنی یک تدبیر واحد بدون تبعیض بر همه این اجزاء مختلف عالم حکمفرماست، که این را در اصطلاح روایات اتصال تدبیر می گویند.
سپس می فرماید: باز هم نگاه کن (بار دیگر چشمانت را تیز کن) ببین آیا یک سستی و فطور و شکافی در کار عالم می بینی؟ خرابی در کار عالم نیست. هر خرابی مقدمه یک آبادی است و هیچ چیز که صرفا خرابی باشد در عالم وجود ندارد. قرآن اصرار زیادی به مطالعه خلقت و کشف نظامات آن و پی بردن به راز اصلی خلقت و حتی کشف کردن وابستگی عظیم اشیاء به یکدیگر دارد. اصل وابستگی اشیا به این معناست که همه اشیا به یکدیگر وابستگی دارند و وجود هر یک بدون دیگری محال است. اگر ما نقش هر چیزی را در مجموع دستگاه خلقت بدانیم، نقش کل دستگاه خلقت را نیز خواهیم دانست.(699)
ثم ارجع البصر کرتین ینقلب الیک البصر خاسئا و هو حسیر(4)
باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سویت باز گردد.
و بار دوم چشمت را تیز کن و دقت کن. گویا می خواهد بگوید به چشم انتقاد نگاه کن؛ ببین می توانی در جایی عیبی و خللی پیدا کنی. نه فقط با چشم، با فکر و علم و چشم مسلح و بالاخره با هر چه می خواهی نگاه کن. آخر کار این چشم و دیده ات هم خسته و هم شکست خورده، یعنی بدون این که هیچ چیزی پیدا کند به سوی تو بر می گردد.
و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح و جعلناها رجوما للشیاطین و اعتدنا لهم عذاب السعیر. و للذین کَفَروُا بربهم عذاب جهنم و بئس المصیر (5)
و در حقیقت، آسمان دنیا را با چراغ هایی زینت دادیم و آن را مایه طرد شیاطین (و قوای مزاحم) گردانیدیم و برای آن ها عذاب آتش فروزان آماده کرده ایم.
در آیات قبل سخن از طبقات هفتگانه آسمان بود. تعبیر این آیه این است که ما نزدیک ترین آسمان ها را با مصباح ها و چراغ ها مزین گردانیده ایم، که مقصود از چراغ بدون شک ستاره هاست. سما با آسمان متفاوت است چون آسمان یعنی مانند آس (سنگ آسیا)، یعنی آن چیزی که مانند سنگ آسیا می چرخد، ولی سما یعنی آن که در بالا قرار گرفته است.
ما مطلبی را که از قرآن استنباط کنیم هیچ اصراری نداریم که حتما آن را با علم روز منطبق کنیم؛ چون علم بشر متغیر است و چه بسا مسائلی که در این زمان برای ما یک مشکل لا ینحل باشد، ولی با پیشرفت علوم در آینده حل شود. همانطور که قبلا اشاره شد آن چه که قرآن راجع به هفت آسمان گفته است، با هیات قدیم متضاد است و با هیئت جدید متضاد نیست، ولی منطبق نیست.
هیات قدیم می گفتند نه فلک داریم و معتقد بودند این سیارات هفتگانه ماه، عطارد، خورشید، مریخ، مشتری، زحل هر کدام در یکی از آسمان ها قرار دارد و در آسمان هشتم همه ستارگان دیگر قرار دارد. آسمان نهم هم اطلس است؛ یعنی هیچ ستاره ای در آن نیست. حال آن که قرآن می گوید آسمان ها هفت عدد است و نزدیک ترین آن ها را به ستاره ها مزین کرده ایم.
هیئت جدید در مورد آن چه قرآن می گوید ساکت است چون مدعی است که این ستارگانی که بشر کشف کرده است، بعضی از ستارگانی است که در عالم وجود دارد و درباره این که آیا بعد از این ستاره ها آسمان به جایی منتهی می شود و یا نمی شود ساکت است. ظاهر آیه قرآن این است که همه این ستارگان در زیر نزدیکترین آسمان ها قرار گرفته است و این که آیا روزی بشر با علم خودش به نزدیک ترین آن آسمان ها می رسد یا نمی رسد معلوم نیست.(700)
از قرآن همچنین استنباط می شود که عالم آسمان ها با این عالم فرق دارد؛ یعنی موجوداتی که در طبیعت هستند جماداتند و روح ندارند ولی در آسمان ها، حکم بدن یک موجود زنده را دارد؛ یعنی نفوس و قوای دارای شعوری به آن جا تعلق دارد، همان چیزهایی که قرآن از آن ها تعبیر به ملائکه می کند، که اگر روح بشر بتواند با آن آسمان ها اتصال پیدا کند، با دنیای دیگری از غیب و ملکوت ارتباط پیدا می کند.
از قرآن استفاده می شود که شیاطین می خواهند به آن عالم آسمان ها نزدیک شوند و از اخبار آن جا آگاه شوند، ولی خدای متعال به وسیله شهاب ها که ما نمی دانیم چیست، مانعی قرار داده است که حتی این موجودات هم قادر نیستند خودشان را به آن جا نزدیک کنند. فقط روح بشر و ارواح انبیاء هستند که می توانند به عالم آن آسمان ها (عالم ملائکه) نزدیک شوند.
می فرماید همین مصابیح و چراغ ها را مانعی برای شیاطین و وسیله رانده شدن آن ها قرار دادیم و برای آن شیاطین که می خواهند خیانت کنند عذاب جهنم را آماده کرده ایم.
و للذین کَفَروُا بربهم عذاب جهنم و بئس المصیر (6)
و برای کسانی که به پروردگارشان کافر شدند عذاب جهنم است و چه بدفرجامی.
آن آیات، آیات ایمانی و آیاتی از وحدانیت خدا بود. اما کسانی که در مقابل این آیات الهی عناد می ورزند و عصیان می کنند، برای آنها هم عذاب جهنم است و بد صیرورت گاه و جایگاهی است.(701)
إِذَا أُلْقُوا فِیهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِیقًا وَهِیَ تَفُورُ (7) تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّمَا أُلْقِیَ فِیهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (8) قَالُوا بَلَی قَدْ جَاءنَا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنَا وَ قُلْنَا مَا نَزَّلَ اللَّهُ مِن شَیْ ءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ کَبِیرٍ (9) وَ قَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ (10) فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لاَِصْحَابِ السَّعِیرِ (11)
هنگامی که در آن افکنده شوند صدای وحشتناکی از آن می شنوند، و این در حالی است که پیوسته می جوشد! نزدیک است (دوزخ) از شدت غضب پاره پاره شود؛ هر زمان که گروهی در آن افکنده می شوند، نگهبانان دوزخ از آن ها می پرسند: مگر بیم دهنده الهی به سراغ شما نیامد؟! می گویند: چرا، بیم دهنده به سراغ ما آمد، ولی ما او را تکذیب کردیم و گفتیم: خداوند هرگز چیزی نازل نکرده، و شما در گمراهی بزرگی هستید و می گویند: اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقل می کردیم، در میان دوزخیان نبودیم اینجاست که به گناهان خود اعتراف می کنند؛ دور باشند دوزخیان از رحمت خدا!
ان الَّذِینَ یخشون ربهم بالغیب لهم مغفره و اجر کبیر...(12)
(اما) کسانی که از پروردگارشان در نهان می ترسند، مسلما آمرزش و پاداش بزرگی دارند.
مساله اینکه خلقت مرگ و زندگی برای آزمایش انسان و تعیین احسن العمل است - که در آیات قبل بیان شد - خود به خود ایجاب می کند که وحی و نبوتی برای راهنمایی همین احسن العمل باشد. ترتیب اثر دادن یا ندادن به همین راهنمایی های انبیاست که سرنوشت انسان را تعیین می کند. در آیات قبل سرنوشت نهایی کسانی را که به این راهنمایی ها ترتیب اثر نداده بودند، بیان کرد و در این قسمت نقطه مقابل آن ها را بیان می کند، یعنی آنان که از پروردگار خود در غیب خوف و خشیت دارند.
معنی خوف پروردگار یکی هیبت، یعنی درک عظمت پروردگار است و معنی دیگر آن خوف از عدالت پروردگار است. البته آن چه
به ذات الهی مربوط می شود محبوبیت است و منشأ خوف و خشیت از او به انسان مربوط است. از خدا باید ترسید، یعنی از عدل الهی باید ترسید و ترسیدن از عدالت به معنی ترسیدن از عمل خود است. اگر ما از عدالت الهی می ترسیم، یعنی نگران این هستیم که خلافی مرتکب بشویم که در آن صورت عدل الهی ما را اخذ خواهیم کرد: یا من لا یخاف الا عدله و لا یرجی الا فضله(702)
در مورد بالغیب دو گونه می شود بیان کرد، یکی این که: آن پروردگاری که غیب است، یعنی پروردگاری که محسوس نیست و دوم بالغیب به این معنی که آنان از پروردگار خودشان می ترسند. ترسیدنی که این ترسیدن درغیب است، یعنی در حالی که خدا را نمی بینند از او می ترسند.
در واقع این قسمت آیه متضمن دو جمله است: آنان که به خدا که خدا در غیب است ایمان دارند،و چون ایمان به غیب دارند خشیت از خدای غیب هم دارند.
برای اینها مغفرت و آمرزش الهی و اجر و مزد بسیار است. انسان در هر مقامی باشد، در آن مقام باز دچار نوعی لغزش و کدورت می شود که نیاز به پاک کردن و تنزیه دارد. هیچ کس حتی پیغمبر از مغفرت خدا بی نیاز نیست. اگر پای مناقشه در حساب و عدالت در میان باشد، هیچ کس از خدا طلبکار نمی شود.
و اسروا قولکم اواجهروا به انَّه علیم بذات الصدور (13)
اینکه انسان از نظر حسن عمل (احسن العمل) مورد آزمایش قرار می گیرید، یکی از لوازمش این معرفت است که انسان علم داشته باشد که از ذات پروردگار هیچ چیزی در ظاهر و باطن مخفی نمی ماند. می فرماید: سخن خودتان را سری بکنید یا علنی، برای خدا یکسان است. این امر برای انسان ها متفاوت است، اما نسبت به ذات حق، دور و نزدیک، سر و علن یکسان است و او آن چه در سینه هاست آگاه است.
الا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر (14)
آیا کسی که آفریده است نمی داند؟ با این که او خود باریک بین آگاه است.
این آیه استدلالی است بر این که چرا خداوند به همه چیز عالم است. می فرماید: او چون خالق است، عالم است. خالق آن کسی است که به وجود آورنده اشیا است؛ وجود اشیا به اراده اوست، اشیا به اراده او حادث و به اراده او باقی اند، و چون ذات او بر فعل خودش احاطه دارد، لذا بر تمام اشیا و موجودات جهان احاطه و علم دارد. اصلا عالم شأنی ندارد جز این که فعل خداوند است و هر فاعلی بر فعل خودش محیط است. آیا آن کس که آفریننده است به آفرینش خود عالم نیست؟
جمله الا یعلم من خلق را به دو صورت می توان معنی کرد:
یکی اینکه من خلق فاعل یعلم باشد، که این چنین معنی می دهد؛ آیا آن ذاتی که آفریننده است نمی داند؟
دیگر اینکه من خلق مفعول یعلم باشد و ضمیر یعلم به خدا برگردد یعنی آیا نمی داند کسانی را که آفریده است؟
الا را نیز می توان به دو صورت معنی کرد: یکی این که کلمه ای برای تنبیه باشد، یعنی آگاه باشید.
دیگر اینکه مرکب از حرف استفهام و حرف نفی باشد به معنی آیا نه؟ از همه اینها یک نتیجه در می آید که خدا به دلیل این که خالق است به مخلوقات آگاه است.
خدا لطیف و آگاه است. لطافت یکی از عبارت است از نوعی صفت در شی ء، که حس ظاهر به طور آشکار آن را درک نمی کند، یک دقت و ذوقی می خواهد که انسان بتواند آن را درک کند. پس یک معنای لطیف این است: آن کسی که دقایق امور را درک می کند؛ یعنی خدا نه فقط ظواهر امور را درک می کند بلکه دقایق را هم درک می کند.
معنای دیگر که در اخبار و احادیث آمده این است که لطیف یعنی خالق اشیائی است که آن اشیا آنقدر دقیق هستند که به چشم نمی آیند. یعنی خالق اشیا خیل کوچک و خرد، که به واسطه خردی و لطافتشان، به چشم نمی آیند، و خبیر و آگاه به همان اشیایی است که به لطف و لطافت خودش آن ها را خلق کرده است.(703)
هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها و کلوا من رزقه و الیه النشور (15)
اوست کسی که زمین را برای شما رام گردانید، پس در فراخنای آن رهسپار شوید و از روزی خدا بخورید و (بدانید که) رستاخیز به سوی اوست.
در این آیه هم توحید و هم معاد و هم تکلیف و وظیفه انسان را ذکر کرده است. می فرماید: او آن کسی است که زمین را برای شما ذلول و رام قرار داد.
قدما در درک لطف کلمه ذلول تا حد زیادی عاجز بودند. ذلول به معنی شتر رام است و در مورد غیر شتر هم به کار می رود.
قرآن در این جا زمین را به یک حیوان رام تشبیه کرده است. نکته ای که علمای عصر جدید از این آیه استفاده کرده اند این است که این تشبیه اشاره به حرکت زمین است.(704) خداست که این زمین را برای شما یک مرکب در حال حرکت قرار داد، مرکبی که رام و هموار است و شما حس نمی کنید که در حال حرکت است.
منکب آن قسمت از روی شانه انسان و حیوان را می گویند که استخوان دست و بازو با پشت متصل می شود. می گوید: روی منکب های این حیوان راه بروید (این جمله نشان می دهد زمین را به همین حیوان تشبیه کرده است). مقصود این است که از زمین خدا استفاده کنید.
از رزق پروردگار که در این زمین قرار داده است بهره ببرید. در سوره اعراف می فرماید: و جعلنا لکم فیها معایش(705) ما در زمین برای شما اسباب معیشت را قرار داده ایم از آنچه که در زمین مایه روزی برای شما قرار داده ایم استفاده کنید و بدانید که اینها همه کارهای حساب شده است. تصادفی نیست که به موجب یک علل اتفاقی قضایا به اینجا رسیده باشد. پس اصل مقصد آیه این است که آن چه پیش آمده به تدبیر آن کسی است که قدرت و نیرو به دست اوست. از این نعمت ها استفاده کنید؛ اما بدانید که دنیا پایان کار نیست، بلکه یک مدرسه و جایگاه آزمون است.
با توجه به این که حشر و نشر و بازگشت به سوی اوست، پس برنامه باید بر اساس همین ایکم احسن عملا تنظیم بشود.
ءامنتم من فی السماء ان یخسف بکم الارض فاذا هی تمور (16)
آیا از آن کس که در آسمان است ایمن شده اید که شما را در زمین فرو برد، پس بناگاه زمین به تپیدن افتد.
طبیعت عالم یک طبیعت جبری و لا یتخلف نیست که انسان خیال کند غیر از آن محال است،(706) بلکه این اراده و عنایت خداوند است که این نظام را در وضع موجود قرار داده و اگر خدا (که زمام همه امور به دست اوست) بخواهد به همین زمین فرمان می دهد که دهان باز کند و همه را یک جا خسف کند و فرو ببرد.
می فرماید: آیا یقین دارید آن کسی که در آسمان است چنین نخواهد کرد یا نمی تواند بکند که زمین شما را ببلعد؟ اگر مشیت و اراده اش تعلق بگیرد، همین زمین رام یک مرتبه همه شما را می بلعد و شروع به تکان خوردن می کند و پی در پی می لرزد.
اگر مقصود از من فی السماء خدا باشد، در این صورت این تعبیر تعبیری است بر اساس تعبیر عرفی و عامیانه که می گوییم خدا در آسمان است. البته ممکن است مقصود ماموران الهی باشد؛ چون ملائکه الهی نوعی تعلق و رابطه با آسمان ها که مافوق ستارگان هستند، دارند. در این صورت معنی آیه چنین می شود: آیا شما اطمینان دارید که ماموران الهی که در آن جا هستند، اگر بخواهند به امر خدا زمین را خسف کنند، چنین نکنند؟
ام امنتم من فی السماء ان یرسل علیکم حاصبا فستعلمون کیف نذیر (17)
یا از آن کس که در آسمان است ایمن شده اید که بر سر شما تندبادی از سنگریزه فرو فرستد؟ پس به زودی خواهید دانست که بیم دادن من چگونه است!
آیا اطمینان دارید آن که در آسمان است چنین نخواهد کرد یا نمی تواند بکند که بر شما سنگریزه بفرستد، همان طور که بر قوم لوط فرستاد؟
آن وقت خواهید دانست که انذار و اعلام خطر من چگونه است. می خواهد بگوید که خدای متعال کیفر اعمال را در دنیای دیگر قرار داده است و اگر بخواهد در همین دنیا شما امت آخرالزمان را هم کیفر کند می کند. همان طور که بعضی از امتهای دیگر را کیفر کرد.
و لقد کذب الَّذِینَ من قبلهم فکیف کان نکیر (18)
و پیش از آنان نیز کسانی به تکذیب پرداختند پس عذاب من چگونه بود؟
می فرماید: در میان اقوام گذشته کسانی بودند که خدا یا این حقایق را انکار کردند. بعد تعبیر عجیبی دارد می فرماید: آن ها انکار کردند، حالا ببینید خدا چگونه آن ها را انکار می کند. آن مکافات و عقوبت ها را به انکار الهی تعبیر کرده است.(707)
اولم یروا الی الطیر فوقهم صافات و یقبضن ما یمسکهن الا الرحمن انَّه بکل شی ء بصیر (19)
آیا در بالای سرشان به پرندگان ننگریسته اند که گاه بال می گسترند و گاه بال می زنند؟ جز خدای رحمان کسی آن ها را نگاه نمی دارد، او به هر چیزی بیناست.
آیا اینها این مرغها را در بالای سر خودشان در حالی که بالها را باز کرده اند و صاف نگه داشته اند و پرواز می کنند و گاهی هم بالها را به هم می زنند، نگاه نمی کنند؟ یعنی صنع الهی را نمی بینند؟
خیلی چیزها در عالم هست که اگر انسان، ساده آن مطلب را ببیند به نظرش می آید که غیر از این دیگر چیزی امکان پذیر نیست؛ ولی یک وقت انسان می بیند که در همین عالم چیزهای دیگری بر ضد آنچه که وجود دارد امکان پذیر هست.
اگر تدبیری در کار باشد، آن تدبیر می تواند با ترکیب کردن نیروها، عملی بر ضد عمل نیروی دیگری انجام بدهد. اگر خداوند نیروی پرواز کردن و بالها را به مرغ نداده بود، این حیوان هم طبق قوانین طبیعت به زمین می افتاد؛ ولی خداوند نیروهای دیگری در این عالم خلق کرده است که اثر یک نیرو را خنثی می کند.
در همه امور عالم، این جریان هست؛ یعنی این ها اموری لا یتخلف و جبری نیستند، بلکه سررشته همه به دست خداوند است. اگر کسی نظر به مسبب الاسباب داشته باشد فورا می فهمد که نگهدارنده همه اسباب خداوند است.
اگر کسی نظر به مسبب الاسباب داشته باشد فورا می فهمد که نگهدارنده همه اسباب خداوند است. در این جا می فرماید: آیا مرغ را در بالای سر خود در حالی که صافات هستند نمی بینند؟ صافات را دو جور می توان معنا کرد: یکی اینکه در بالای سرش صف زده اند، و یکی به معنای صفیف یعنی در حالی که بالهایشان را باز کرده اند و حرکت می کنند. و یقبضن و احیانا قبض می کنند؛ یعنی بالهای خود را جمع می کنند. کیست که این ها را در آن بالا نگهداری کند؟ خداست که این همه نیروها و قانون ها را قرار داده است و اگر نخواهد، همه این ها نقص می شود. خدا به همه چیز بیناست و به همه اسرار عالم آگاه است؛ چون خودش خالق عالم است.
امن هذا الذی هو جند لکم ینصرکم من دون الرحمن ان الکافرون الا فی غرور (20)
اساس توحید و دعوت انبیا بر این است که انسان، دید نافذی پیدا کند و از همه اسباب عبور کند و مسبب الاسباب را ببیند؛(708) یعنی آن کسی را ببیند که زمام همه امور به دست اوست. اسباب اجتماعی نیز ممکن است انسان را از یاد خدا غافل کند و انسان اعتماد و تکیه اش به آن ها باشد. انسان وقتی در دنیا یار و یاور پیدا می کند و به تعبیر قرآن جند و سپاه پیدا میکند، دچار غرور می شود و می گوید که تکیه گاه من اینهاست و از خدا غافل می شود. در این جا قرآن می فرماید: آیا این ها سپاه شما هستند که شما را در مقابل خدا یاری کنند و به فریاد شما برسند؟ یعنی آیا تکیه گاه شما به این هاست؟ کافران چقدر در فریبند! به چه چیزی تکیه می کنند! اینها شایسته تکیه کردن نیست. آیا اگر اراده خدا، تعلق بگیرد، از این لشگرها کاری ساخته است؟(709)
بعضی از مفسرین درباره جند لکم ینصرکم (آن که سپاه شماست و شما را یاری می کند) گفته اند مقصود همان معبودهاست که کفار خیال می کردند که این ها در نزد خداوند ناصر خواهند بود. ولی این با کلمه جند لکم جور در نمی آید و مقصود آنها نیست یا لا اقل اختصاص به آن ها ندارد.
امن هذا الذی یرزقکم ان امسک رزقه بل لجوا فی عتوو نفور(21)
یا اگر خدا روزی خود را از شما باز دارد کیست آن که به شما روزی می دهد؟ نه! بلکه در سرکشی و نفرت پافشاری کردند.
آیه قبل مربوط به قدرت و آن چیزی بود که از انسان دفاع می کند و این آیه مربوط به ثروت و وسیله های معیشت است. می فرماید: آیا این وسایل روزی رسانی به شما روزی می دهند یا خدا؟ حال اگر خدا بخواهد از روزی امساک کند، این وسایل می توانند برای شما کاری بکنند و به شما روزی بدهند؟
معنی ادامه آیه این است که این تذکرات ما برای افراد بی غرض کافی است، ولی برای افرادی که لجاجت می کنند، عناد و عتو و سرکشی دارند و در حال نفور و دور شدن هستند، فایده ندارد.
می فرماید: مساله این نیست که این مطلب برای این ها ثابت نشده باشد یا موضوعات مشکلی باشد که نتوانند درباره آنها فکر کنند، بلکه مساله این است که لجاجت می کنند.(710)(711)
افمن یمشی مکبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم (22)
پس آیا آن کس که نگونسار راه می پیماید هدایت یافته تر است یا آن کس که ایستاده بر راه راست می رود؟
در این آیه به یک درجه بالاتر از کسانی را که لجاجت می کنند، بیان می کند. کسانی که روح و فکر خود را در اثر این عمل زشت و لجاجت ها مسخ کرده اند، این ها دیگر انسان نیستند. قرآن این ها را تشبیه می کند به کسی که مکب به صورت خود است، یعنی خودش را به صورت انداخته است. یعنی مانند چهارپایان که سرشان پایین است یا مانند خزندگان که سرشان به زمین چسبیده است می باشند.
قرآن می فرماید: اینها مانند آن حیواناتی هستند که به صورت به زمین افتاده اند و فقط جلوی پای خود را ببینند؛ یعنی راه و روششان در زندگی مانند حیوانی است که سرش را پایین انداخته است و همان جا را می بیند. آیا این ها را می توان با کسانی که راست و مستقیم القامة ایستاده و راه راست را پیدا کرده اند، مقایسه کرد.
قل هو الذی انشاکم و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده قلیلا ما تشکرون (23)
بگو: اوست آن کس که شما را پدید آورده و برای شما گوش و دیدگان و دل ها آفریده است. چه کس سپاسگزارید.
در آیه قبل قرآن به مقایسه دو دسته از انسان ها پرداخت. در این آیه دوباره اسباب و وسایل هدایت را ذکر می کند تا نشان دهد خداوند وسایل و اسباب هدایت را در اختیار همه مردم قرار داده است؛ اما بعضی از آن ها از نعمت ها استفاده می کنند و بعضی استفاده نمی کنند.
می فرماید: بگو آن که شما را انشا و ابداع کرد و به شما گوش و دیده ها و دل داد، خداست. گوش داد تا بشنوید و چشم داد تا ببینید و دل داد که بر روی این شنیده ها و دیده ها تفکر و تعمق و استنتاج کنید. پس از این نعمت ها استفاده کنید. همه بحث های گذشته فرع بر این است که انسان گوشی آماده شنیدن و چشمی آماده دیدن داشته باشد.
شما فکر نمی کنید، نمی بینید، نمی شنوید و روی دیده ها و شنیده های خود نمی اندیشید، وگرنه حقایق واضح و روشن است. در آیات قبل داشتیم که جهنمیان در جهنم می گویند: و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر(712) اگر می شنیدیم و فکر می کردیم، امروز چنین سرنوشتی نداشتیم. در میان حواس انسان چشم و گوش مهم تر از بقیه است و مجموع اطلاعاتی که آن دو به انسان می رسانند، بیشتر از بقیه حواس است، به همین دلیل قرآن آن دو را ذکر می کند. چشم و گوش ماده خام برای تفکر می سازند و قوه دیگری که قرآن گاهی از آن به لب و گاهی به عقل و گاهی به فؤاد و قلب تعبیر می کنند؛ روی آن مواد خام می اندیشد و نتیجه گیری می کند.
در آیات قبل قرآن مخالفین را مستقیما مورد خطاب قرار داده بود و تا حد زیادی در آن عطوفت و مهربانی و نصیحت بود. از این آیه به بعد قرآن دیگر آن ها را مورد خطاب قرار نمی دهد و در عوض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مورد خطاب مستقیم قرار داده است؛ یعنی دیگر این ها لایق مخاطب واقع شدن نیستند.(713)
قل هو الذی ذراکم فی الارض و الیه تحشرون (24)
ای پیغمبر! تو به اینها بگو اوست همان خدای علیم و حکیمی که هیچ کار عبث و بیهوده ای نمی کند، اوست که شما را در زمین خلق و پراکنده کرده است(714) و به سوی او جمع می شوید.(715) گویا هر قبضی یک بسطی را به دنبال دارد و این پخش کردن برای یک جمع کردن است و این طور نیست که این حالت پخش، خود به خود و بدون غرض و هدف صورت گرفته باشد. این آیه را بعد از این که در آیه قبل دستور به تفکر داد، بیان می کند؛ یعنی هر کس در نظام عالم فکر کند، خدا را می شناسد و کسی که خدا را بشناسد و خلق را از طرف خدا بداند، به حشر ایمان می آورد، چون نبوت قیامت با بودن خدا و با حکیم بودن او سازگار نیست.(716)
و یقولون متی هذا الوعد ان کنتم صادقین (45) قل انما العلم عند الله و انما انا نذیر مبین (26)
و می گویند: اگر راست می گویید، این وعده کی خواهد بود؟ بگو: علم آن فقط پیش خداست و من صرفا هشداردهنده ای آشکارم.
آنها همیشه یک سؤال عامیانه و جدلی در زمینه قیامت از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم داشتند که قرآن مکرر آن را نقل کرده است. آنها همه مسلمانان را خطاب قرار داده و می گویند: اگر راست می گویید، این وعده کی تحقق می پذیرد؟ حال اگر پیامبر یک زمانی را به آن ها می گفت آیا جواب آن ها داده می شد؟ نه. این مسأله سوالی است که اگر جوابی به این ها هم داده شود، آن جواب برای این ها جواب نیست. چون آن ها دلیلی نداشتند که بفهمند آیا این جواب درست است یا نه.
معمولا در این موارد قرآن دو گونه جواب می دهد: یکی این که می گوید: بگو علم ساعت فقط در نزد خداست. جواب دیگری که می دهد بر این اساس است که هر کس که می میرد، قیامتش آغاز شده است. در این آیه می فرماید: بگو علم آن در نزد خداست و من فقط اعلام خطرکننده ای آشکار هستم. من می دانم قیامتی هست، اما این که چه وقت است، آن نزد خداست. آن چه برای دعوت شما لازم است این است که بدانید چنین حقیقتی هست.
فلما راوه زلفه سیئت وجوه الَّذِینَ کَفَروُا و قیل هذا الذی کنتم به تدعون (27)
و آن گاه که آن لحظه موعود را نزدیک ببینند، چهره های کسانی که کافر شده اند در هم رود، و گفته شود: این است همان چیزی که آن را فراخوانده اید!
این آیه چون دنباله آیه قبل است، با قل شروع نشده است. می فرماید: چون آن را نزدیک دیدند، چهره این کافران از کمال ناراحتی زشت شد و به آن ها گفته شد: این همان است که می خواستید. از یک طرف صحبت از آینده است که قیامت در چه زمانی است؟ از طرفی دیگر، یک مرتبه قرآن صحبت از گذشته می کند و می گوید که وقتی آن را نزدیک دیدند. برای توجیه این مطلب و ارتباط دو آیه، بعضی از مفسرین گفته اند: شاید مقصود از متی هذا الوعد قیامت نباشد، بلکه مقصود وعده عذاب در دنیا باشد؛ ولی این مطلب با مسأله حشر که بدان اشاره شده است، هماهنگی ندارد.
برخی گفته اند شاید لما به معنی متی باشد؛ یعنی هر زمان که آن را نزدیک ببینند، چنین خواهد شد و حال آن که آن جا لما است نه متی.
جواب صحیح این است که قرآن می گوید: آنچه که شما اکنون از لحظه قیامت سوال می کنید، برای انسان از لحظه مرگ عیان می شود. برزخ ابتدا و دروازه قیامت است. آیات زیادی که دلالت بر حیات برزخی می کند که انسان نه تنها در قیامت، بلکه در نشئه دیگری، قبل از آن که بمیرد، یعنی قبل از آن که از این جهان منتقل شود، جهان دیگر را معاینه می کند؛ یعنی با چشم ظاهر دنیا را و با چشم باطن آخرت را می بیند. همان جاست که برای منکران و کافران همه چیز روشن شده و نهایت ناراحتی به آن ها دست می دهد.
آن وقت است که به آنها گفته می شود که آنچه مرتب می گفتید (چه زمانی است؟) همین است این همان است که شما می خواندید، استعجال می کردید که پس چرا نمی آید؟ (تدعون در اینجا به معنی تدعَون است).
در واقع این آیه می خواهد بگوید که جواب این سوال که خیلی به تاخیر نمی افتد، هنگام مردن، همه جواب را گرفته و متوجه می شوید.
قل ارءیتم ان اهلکنی الله و من معی او رحمنا فمن یجیر الکافرین من عذاب الیم (28)
بگو: به من خبر دهید، اگر خدا مرا و هر که را با من است هلاک کند یا ما را مورد رحمت قرار دهد، چه کسی کافران را از عذابی دردناک پناه خواهد داد؟
کافران چون پیغمبر را برای خودشان مزاحم می دانستند، آرزوی مرگ پیغمبر را می کردند؛ چون اغلب آنها به خدای بزرگ معتقد بودند و بتها را فقط شفیع می دانستند، می گفتند: خدا این شخص را بکشد، ما از شرش راحت بشویم..
در این جا می فرماید: ای کسانی که اینهمه آرزوی نابودی من و همراهان مرا می کنید، خدا چه مرا نابود کند و چه مرا مشمول رحمت خودش قرار بدهد، به هر حال سرنوشت شما چه می شود؟ چه کسی شما را از آن عذاب دردناکی که در انتظار شماست پناه می دهد؟ با نبود پیامبر و تعلیمات او موضوع منتفی نمی شود و اگر هم پیامبر هم نباشد شما باید فکری برای خود و سرنوشت شومتان بکنید، چون شما نیاز به راهنمایی و هدایت دارید خدا پیغمبر فرستاده است و اگر پیغمبر هم نباشد باز این نیاز است و موضوع منتفی نمی شود.(717)
قل هو الرحمن امنا به و علیه توکلنا فستعلمون من هو فی ضلال مبین (29)
بگو: اوست خدای بخشایشگر؛ به او ایمان آوردیم، و بر او توکل کردیم و به زودی خواهید دانست چه کسی در گمراهی آشکار است.
در آیه قبل چون در مقام بحث با کافران بود با حالت تردید بیان کرد که خدا چه مرا هلاک کند و چه مشمول رحمت قرار دهد. در این آیه می گوید:
خاطرتان از ناحیه ما جمع باشد ما به رحمان ایمان آورده ایم و به او توکل و اعتماد کرده ایم و جز رحمت چیزی در انتظار ما نیست. سپس قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: بگو او (همان اویی که من شما را به سویش دعوت می کنم و همان اویی که شما از او هلاک مرا می خواهید) خدای رحمان است، به موجب رحمانیتش مرا مبعوث کرده است که شما را دعوت کنم، تا شاید شما هم مشمول رحمانیت او بشوید؛ هر که او را بشناسد و قانون خلقت او را بشناسد و خودش را با نظام کلی عالم تطبیق دهد، مشمول رحمت اوست.
به آن ها بگو: ما به او ایمان آورده ایم، به او آرامش پیدا کرده ایم و به او پناه برده ایم. انسان مؤمن بالله است؛ یعنی به وسیله خدا به امن و آرامش می رسد؛(718) چون خدا یگانه تکیه گاهی است که انسان می تواند داشته باشد و با داشتن او به امنیت مطلق می رسد. اگر به انسان، مؤمن گفته می شود به معنی امن گیرنده و اگر به خدا گفته شود به معنی امن دهنده است.
قرآن ادامه می دهد که ای پیامبر بگو: تنها بر خدا اعتماد می کنیم. در این جا چون جار و مجرور مقدم بر فعل شد نهج البلاغه است افاده حصر می کند. چون در موضوع ایمان چیز دیگری نیست که لایق این باشد که لفظ ایمان در مورد آن به کار رود، لزومی ندارد بِه (جار و مجرور) را مقدم بیاورد؛ اما در توکل این طور نیست. و حتی انسانهایی که به خدا ایمان دارند، باید به یک مرحله کمالی برسند که توکلشان فقط بر خدا باشد. تنها و تنها به خدا توکل و اعتماد داریم؛ یعنی به اسباب و وسایل تکیه نداریم، تکیه مان فقط به خداست. در انتهای آیه می فرماید که در آینده خواهید دانست آن که در گمراهی آشکار است، کیست.
قل ارءیتم ان اصبح ماؤکم غورا فمن یاتیکم بماء معین (30)
بگو: به من خبر دهید، اگر آب آشامیدنی شما به زمین فرو رود، چه کسی آب روان برایتان خواهد آورد؟
به حسب ظاهر آیه، قرآن دوباره به بیان یک امر طبیعی بر می گردد. این گونه نیست که هر چه در عالم طبیعت است، بودنش ضروری بوده و تخلفش محال باشد، بلکه زمام همه امور به دست خداست و خداوند است که هرچه بخواهد باشد، هست و اگر بخواهد نباشد، نیست؛ یعنی انسان از ورای همه اسباب و مسببات باید دست لطف و عنایت او را ببیند. می فرماید: اگر آب جاری می بینید، همه اینها را لطف خدا بدانید؛ اگر خدا نخواهد، همه چشمه های عالم خشک می شود. اگر خشک بشود، آن که بخواهد برای شما باز آب جاری بیاورد کیست؟
در بعضی روایات آمده که مقصود از آن چشمه، تنها چشمه ظاهری نیست، چشمه معنوی هم هست. در واضع اشاره ای به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیای ایشان است. بگو اگر این آب هدایت و راهنمایی که به وسیله مقام امامت، در میان شما جاری است، مخفی و پنهان بشود (در احادیث آمده که اشاره به غیب امام زمان عجل الله تعالی فرجه می باشد)، غیر از خداوند چه کسی می تواند دوباره آب جاری را به شما برگرداند؟(719)