آشنایی با قرآن (خلاصه آثار شهید مطهری)

نویسنده : مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

تفسیر سوره ممتحنه

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاء تُلْقُونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَروُا بِمَا جَاءکُم مِّنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغَاء مَرْضَاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ (4)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. ای کسانی که ایمان آورده اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبّت می کنید؛ در حالی که آنها به آنچه از حقّ برای شما آمده کافر شده اند و رسول اللّه و شما را به خاطر ایمان به خداوندی که پروردگار همه شماست از شهر و دیارتان بیرون می رانند؛ اگر شما برای جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کرده اید؛ (پیوند دوستی با آنان برقرار نسازید.) شما مخفیانه با آنها رابطه دوستی برقرار می کنید در حالی که من به آنچه پنهان یا آشکار می سازید از همه داناترم و هر کس از شما چنین کاری کند، از راه راست گمراه شده است.
این سوره را به مناسبت مطلبی که در آیه 10 آن آمده است ممتحنه می نامند و آن مطلب راجع به زنانی است که مسلما می شدند و از مکه به مدینه می آمدند؛ قرآن می فرماید آنها را از نظر ایمانشان امتحان کنید و اگر حقیقت بود این ها را دیگر به سوی شوهرهای کافرشان بازنگردانید. بیشتر مطالب این سوره درباره ولاء کفار یعنی پیوند و دوستی با کافران و دشمنان دین است.
در شأن نزول سوره آمده است که خانواده یکی از صحابه به نام حاطب بن ابی بلتعه که خودش در مدینه بود، در مکه بودند. یک وقتی کفار از خانواده او سؤال کردند که آیا پیامبر قصد فتح مکه را دارد یا ندارد؟ آنها هم برای آن که به نوعی دل قریش را به دست آورده باشند نامه ای به حاطب نوشتند که آیا چنین چیزی هست یا نه؟ حاطب هم در نامه ای به آن ها نوشت که بلی، و بعد آن را همراه زنی که به مکه می رفت فرستاد. به پیغمبر وحی شد که چنین قضیه ای هست و ایشان حضرت علی علیه السلام را فرستادند تا نامه را از آن زن بگیرند. حضرت علی علیه السلام نامه را از آن زن گرفتند و آن را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم حاطب را خواست، فرمود: این چه کاری بود که کردی؟ قسم خورد که یا رسول الله! من بر ایمان خودم هستم. اصل قضیه این است: من بر خلاف خیلی افراد دیگر که نزد قریش عزتی دارند و در نبودن آن ها زن و بچه شان را اذیت و آزار نمی کنند، چنین نیستم؛ پیش خودم گفتم که شاید این کار من سبب شود که وضع زن و بچه من در مکه بهتر شود. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هم او را بخشود.
یکی از مسائل بسیار اساسی که فرق اسلام را با سایر ادیان و خصوصا مسیحیت روشن می کند، این مسأله است که آنها می گویند ایمان فقط یک امر قلبی و مربوط به رابطه انسان با خدا است، اما رابطه انسان با انسان به ایمان ارتباط ندارد. می گویند: تو فقط رابطه ات را با خدا درست کن، رابطه ات با انسان ها را بر هر اساس دیگری که می خواهی می توانی تنظیم کنی. گاهی که می خواهند ایمان رابطه انسان با انسان را هم در بر بگیرد، به این شکل ذکر می کنند که رابطه یک نفر مؤمن با همه انسان ها باید یکسان باشد؛ با همه انسان ها باید رابطه دوستی و مودت داشته باشد بدون این که میان انسان مؤمن و انسان غیر مؤمن فرق بگذارد.
مسیحی ها همین موضوع را در همه جا تبلیغ می کنند و حتی بسیاری از مسلمین هم گاهی همین حرف ها را می زنند، بدون این که توجه داشته باشند که این دیدگاه اصلا با اسلام جور در نمی آید. قرآن می فرماید که سیره و سنت ابراهیم علیه السلام که خود مسیحی ها و یهودی ها هم قبول دارند، این نبوده است و نباید باشد و قدر مسلم این است که این امر با دین جامعه ساز یعنی دینی که مسؤولیت ساختن یک جامعه را بر عهده گرفته است جور در نمی آید. تعلیماتی که علاوه بر جنبه فردی و اخلاقی، جنبه اجتماعی هم دارد، حتما میان انسان مؤمن و انسان غیر مؤمن فرق می گذارد.
اتفاقا خود قرآن این مسأله را در آیات بعدی مطرح کرده است که آیا رابطه انسان فقط با انسان های مؤمن باید رابطه دوستی باشد؟ انسان با هر کس که غیر مؤمن شد باید رابطه دشمنی داشته باشد یا نه؟ قرآن می فرماید: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِم(514) از این مطلب شما این چنین استنباط نکنید که کسانی که دین و ایمان ندارند اگر با شما سر ستیزه و دشمنی ندارند، خدا احسان به آن ها را نهی می کند؛ به آن ها احسان کنید، اما قرآن هشدار می دهد کسانی که با اسلام و مسلمین سر ستیزه جویی دارند، کسانی که اگر شما ساده دلی و غفلت کنید و با آن ها رابطه دوستی برقرار کنید زهرشان را حتما خواهید ریخت، با آن ها رابطه دوستی برقرار نکنید.
قرآن در سوره نساء می فرماید: وَدَّ الَّذِینَ کَفَروُا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَ أَمْتِعَتِکُمْ فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُم مَّیْلَةً وَاحِدَةً(515) اگر امروز روی خوش به شما نشان می دهند از قدرت شما می ترسند، این قدر از آن ها غافل نباشید، شما را غافلگیر می کنند.
از نظر اسلام جامعه اسلامی حکم پیکر واحد را دارد؛ تفاوتی که میان مسلمان و غیر مسلمان هست این است که مسلمان با مسلمانان باید آن طور رفتار کند که با اعضای پیکر خودش رفتار می کند و با غیر مسلمان باید چنان رفتار کند که اگر هم خوبی و احسان می کند، توجه داشته باشد که او فردی خارج از این پیکره است.
در آیه مورد بحث، قرآن کریم خطاب به مسلمین می فمراید: ای اهل ایمان دشمنان من و خودتان را به عنوان دوست نگیرید. دشمنان خدا کسانی هستند که منکر خدا و پیام خدا هستند. هر کس که بر خلاف فطرت خودش که فطرت توحید است قیام کند دشمن خداست. نکته دیگر این که می فرماید عدوی و عدوکم؛ یعنی این دستور نه فقط به این دلیل است که این ها دشمنان پیام من هستند، بلکه این ها با شما هم از آن جهت که مؤمن هستید دشمن هستند. اگر شما را از ایمان عاری کنند با شما دوست هستند.
قرآن کریم در یک آیه دیگر می فرماید: لا تَتَّخِذوُا بِطانَة مِن دونِکُم عرب پارچه رویه لباس را ظهاره و آستر آن را بطانه می گوید. قرآن می فرماید: در جامعه از غیر خود بطانه نگیرید. یعنی در جامعه مسلمان، اگر غیر مسلمانان شرکت داشته باشند مانعی ندارد؛ ولی شرکت در اجتماع، گاهی به صورت ظهاره است و گاهی به صورت بطانه در کارهای سری و مخفی، مثل آن کارهایی که به سیاست اجتماع مربوط است؛ آن چه جایز نیست، شرکت دادن غیر مسلمان در اسرار جامعه مسلمان است.
در ادامه آیه می فرماید که شما میان خود و آن ها القای دوستی می کنید. القای مودت یعنی در دل، مودتی نسبت به آن ها دارید، علاقه ای پیدا می کنید و بعد این علاقه را آشکار و ظاهر می سازید و روابط دوستانه با آن ها برقرار می کنید، و ای در حالی است که آن ها کفر(516) می ورزند، و با آن حقی که بر شما نازل شده است ستیزه می کنند. این ها مردمی هستند که پیامبر و شما را از شهر و دیارتان به گناه این که به پروردگارتان ایمان آوردید اخراج کردند.
در واقع خود آیه مطلب را به طور کامل بیان می کند، می گوید: آنها به دلیل مسلکتان با شما مخالفند، شما چطور می خواهید بین آن ها و غیر آن ها به دلیل مسلک فرق نگذارید؟!(517)
خداوند به مؤمنین می گوید: اگر شما راست می گویید و واقعا به نیت جهاد در راه خدا و برای طلب رضای الهی خارج شده اید، باید آن طور باشید که رابطه تان را با دشمنان خدا و خودتان قطع کنید.
شما که مدعی ایمان به خدا هستید و در سر و خفا علاقه خودتان را به کفار و غیرمسلمانان اظهار می کنید، خدا به آن چه که شما ظاهر می کنید و آن چه که مخفی می کنید، آگاه است. هرکس که چنین کاری را بکند، از راه راست منحرف شده است.(518)
إِن یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدَاء وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ (2)
اگر آنها بر شما مسلّط شوند، دشمنانتان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدی کردن نسبت به شما می گشایند، و دوست دارند شما به کفر بازگردید.
قبلا فرمود همین الان دشمنان شما هستند، یعنی من از اسرار آگاهم الان می دانم دشمن شما هستند، ولی احساس نمی کنید، اما در این جا می فرماید که آن روزی که آن ها فرصت پیدا کنند و بر شما دست یابند آن وقت می بینید که چگونه این ها دشمنان شما هستند و دست و زبانشان به بدی بر روی شما دراز خواهد شد. یعنی در آن روز بر خود شما هم آشکار خواهد شد و این دشمنی به صورت علنی خواهد گردید.
و در انتهای آیه حالت کفار را بیان می کند و می فرماید که تمام آرزوی اینان این است که شما را از این ایمان و دینتان برگردانند.
لَن تَنفَعَکُمْ أَرْحَامُکُمْ وَ لَا أَوْلَادُکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ(3)
هرگز بستگان و فرزندانتان روز قیامت سودی به حالتان نخواهند داشت، میان شما جدایی می افکند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهید بیناست.
از طرف دیگر پای ارحام و خویشاوندان و زن و بچه در میان است؛ جانب آن ها را هم که نمی شود رعایت نکرد. قرآن از این که کسی به ارحام خودش ولو این که کافر باشند و از این جهت که ارحام هستند احسان کند، نهی نمی کند. اما به قیمت این که این احسان باعث خیانت به جامعه اسلامی بشود.
در آیات زیادی از قرآن این مطلب تصریح شده است که ایمان آن وقت ایمان است که هر جا در سر دوراهی قرار گرفتید و مجبور به انتخاب بین خدا و غیر خدا شدید، همه جا خدا و رضای او را انتخاب کنید. ایمان مساوی است با این که هر چه غیر ایمان است در درجه بعد قرار بگیرد.
قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَآؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ
بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالی که به دست آورده اید، و تجارتی که از کساد شدنش می ترسید، و خانه هائی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند! و خداوند جمعیّت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.
نمی گوییم که آن ها را به طور کلی نفی کنید بلکه می گوییم آن ها در درجه بعدی است، یعنی تا آن حدی است که با دین تضاد نداشته باشد. در آیه مورد تفسیر هم می فرماید که ارحام و خویشاوندان و فرزندانتان در روز قیامت به حال شما سودی نمی بخشند. در روز قیامت میان انسان و همه این ها جدایی واقع می شود. رابطه ها در آن جا قطع می شود، جز رابطه ای که از ناحیه حق برقرار باشد.(519) و خدا به همه کارهای شما بیناست.
قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ کَفَرْنَا بِکُمْ وَ بَدَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَدًا حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ لاَِبِیهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مَا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِن شَیْ ءٍ رَّبَّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنَا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ(4)
برای شما سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، در آن هنگامی که به قوم (مشرک) خود گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا می پرستید بیزاریم؛ ما نسبت به شما کافریم؛ و میان ما و شما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است؛ تا آن زمان که به خدای یگانه ایمان بیاورید. - جز آن سخن ابراهیم که به پدرش [ عمویش آزر ]گفت (و وعده داد) که برای تو آمرزش طلب می کنم، و در عین حال در برابر خداوند برای تو مالک چیزی نیستم (و اختیاری ندارم). - پروردگارا! ما بر تو توکّل کردیم و به سوی تو بازگشتیم، و همه فرجامها بسوی توست.
این درس را از ابراهیم و از تربیت شدگان ابراهیم یاد بگیرید که آن ها چگونه به خاطر ایمانشان از همه بریدند. اسوه یعنی الگو، یعنی شخصیتی که باید مقتدا قرار بگیرد و میزان و معیار باشد و دیگران خودشان را با او بسنجند.(520)
در این آیه می فرماید که یک اسوه نیکی در وجود ابراهیم برای شما هست، منتها این اسوه بودن مربوط به خصوص همین مسأله ولای دشمنان است. هنگامی که به قومشان گفتند ما از شما و از معبودهای شما (آن معبودها سمبل مسلک و عقیده و ایمان شماست) تبری می جوییم. آن ها با قوم خودشان صله قوم و خویشی داشتند، ولی به خاطر ایمانشان و این که قومشان با این ها ستیزه کردند به کلی از آن ها بریدند، گفتند ما از شما تبری می جوییم. تنها شما کافر نیستید ما هم کافریم. شما کافرید به آن چه ما ایمان داریم، ما هم به عقیده و مسلک شما کافریم (در مفهوم کفر مبارزه عملی وجود دارد) یعنی با شدت با عقیده شما مبارزه خواهیم کرد.
هر مومنی شرط مؤمن بودنش کافر بودنش هم هست و این نکته اساسی است در آن چه که در این آیه در مورد نداشتن ولای کفار آمده است. این در واقع همان مطلب را می خواهد بگوید که برای مردم مسلمان و جامعه اسلامی تنها جنبه اثباتی کافی نیست. در مسیحیت ادعا می کنند که فقط جنبه اثباتی هست و اساسا هیچ عنصری از کفر و عناد وجود ندارد، ولی اساس دین نفی و اثبات است.(521) دین تولی و تبری است.(522) ابراهیم و تربیت شدگان او به قوم خود گفتند: اعلام می کنیم که میان ما و شما جز دشمنی، اصل دیگری حکومت نمی کند تا زمانی که خدا را به وحدت و یگانگی بپذیرید و ایمان بیاورید. قرآن بعد از این آیات مسأله رابطه ابراهیم با پدرش یا عمویش که او را پدر می خواند (آزر) مطرح می کند و توضیح می دهد این که ابراهیم برای آزر با این که کافر بود، وعده داد که من برای تو استغفار می کنم، تولی نبود.(523)
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءکُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَیْکُمْ أَن تَنکِحُوهُنَّ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْیَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (10)
ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که زنان باایمان بعنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را آزمایش کنید - خداوند به ایمانشان آگاهتر است - هرگاه آنان را مؤمن یافتید، آنها را بسوی کفّار بازنگردانید؛ نه آنها برای کفّار حلالند و نه کفّار برای آنها حلال؛ و آنچه را همسران آنها (برای ازدواج با این زنان( پرداخته اند به آنان بپردازید؛ و گناهی بر شما نیست که با آنها ازدواج کنید هرگاه مَهرشان را به آنان بدهید و هرگز زنان کافر را در همسری خود نگه ندارید (و اگر کسی از زنان شما کافر شد و به بلاد کفر فرار کرد،) حق دارید مَهری را که پرداخته اید مطالبه کنید همان گونه که آنها حق دارند مهر زنانشان را که از آنان جدا شده اند) از شما مطالبه کنند؛ این حکم خداوند است که در میان شما حکم می کند، و خداوند دانا و حکیم است!
موضوع این آیه، با ولای کفار - که در آیات قبل آمده بود - ارتباط دارد آن موضوع مسأله زن شوهرهایی است که زن، مسلمان می شود و شوهر کافر می ماند و یا بر عکس مرد مسلمان می شود و زن کافر می ماند.
مسأله ای که با این موضوع ارتباط دارد ازدواج ابتدایی مسلم با کافر است. مورد انفاق همه مسلمین، اعم از شیعه و سنی است که ازدواج با کافر جایز نیست. اگر یک طرف اهل کتاب باشد، باز هم اتفاق نظر است که زن مسلمان نمی تواند به عقد غیر مسلمان که اهل کتاب باشد، در آید. ولی اگر مرد، مسلمان باشد و زن غیر مسلمان اهل کتاب، در این جا فقه شیعه با فقه اهل تسنن اختلاف دارد. اهل تسنن ازدواج یک مرد مسلمان را با یک زن کتابیه جایز میدانند و چون آن ها قایل به عقد ازدواج موقت نیستند و فقط ازدواج دایم را قبول دارند قهرا آن ها ازدواج دایم را جایز می دانند. ولی در شیعه ازدواج دایم با زن کتابیه جایز نیست، اما ازدواج موقت با آن ها جایز است.(524)
قضیه این آیات مربوط است به یکی از مفاد صلح حدیبیه(525) که اگر کسی از مسلمین مکه فرار کرد کفار حق بر گرداندن او را داشته باشند. در این بین مسأله زن ها مطرح شد.
یکی دو تا زن ، مسلمان شدند و به مدینه آمدند. از مکه دنبال این ها آمدند و گفتند طبق قرارداد این ها را برگردانید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این قرارداد شامل زن ها نمی شود. دستور رسید اگر زن هایی هجرت کنند، اول این ها را امتحان کنید. اگر زنان مؤمنه هجرت کنند (مقصود زنان مومنه ای است که شوهر دارند، اگر چه ظاهر آیه شامل غیر آن ها هم می شود) آنها را آزمایش کنید(526) این مسأله آزمایش از آن جهت است که زن تحت تأثیر جریان های دیگر مانند عشق به یک مرد مسلمان و امثال آن نباشد، و به علاوه این خطر هست که این زن دروغ بگوید، بعد بیاید زن یک مرد مسلمان متنفذی بشود و بعد ممکن است در روح این مرد مسلمان تأثیر کند.
در ادامه می فرماید که خدا به ایمان ایشان آگاه تر است، یعنی این امتحان برای شماست، برای این نیست که بعد بیایید و به خدا اطلاع بدهید. این برای شماست که احیانا اشتباه می کنید.
حال اگر دانستید که این ها واقعا مؤمنه هستند و از روی ایمان حقیقی آمده اند، دستور قرآن این است که این ها را به کفار و شوهرهای اولشان باز نگردانید. چرا که نه این ها به آن ها حلالند ونه آنها به این ها حلالند. این جا پای یک مسأله مالی در میان می آید آن مسأله این است که آن شوهر کافر حق دارد بگوید این زنی که من زن خودم قرار داده ام مهری پرداخته ام. قرآن می فرماید آن مهری را که آن کافر پرداخته است از بیت المال یا اگر شوهر جدیدی برای این زن پیدا شد از مهر جدید بپردازید(527) و باکی نیست اگر با این ها ازدواج کنید ولی به شرط این که مهر آن ها را بپردازید.
در ادامه می فرماید که عصمت های کافر را نگه ندارید، مقصود از عصمت ها همان رابطه ازدواج است. رابطه ازدواج با زنان کافر را ادامه ندهید. (این مطلب نقطه مقابل قضیه قبل است).اگر شما مسلمانید و زنتان کافر است، دیگر نگهش ندارید، می فرماید: آن مخارجی را که یک مسلمان به عنوان مهر و غیر مهر کرده، حق دارد پس بگیرد، همچنان که آن ها حق دارند آن چه را خرج کرده اند بگیرند. این است حکم خداوند که در میان شما حکم می کند. خدا داناست و کارهایش بر اساس حکمت و مصلحت است.(528)
وَ إِن فَاتَکُمْ شَیْ ءٌ مِّنْ أَزْوَاجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُم مِّثْلَ مَا أَنفَقُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ (11)
و اگر بعضی از همسران شما از دستتان بروند (و به سوی کفار بازگردند) و شما در جنگی بر آنان پیروز شدید و غنایمی گرفتید، به کسانی که همسرانشان رفته اند، همانند مهری را که پرداخته اند بدهید؛ و از (مخالفت) خداوندی که همه به او ایمان دارید بپرهیزید.
گاهی زن یک مرد مسلمان که آن مرد برای او خرجها کرده کافر می شود و می رود. قرآن می فرماید: در چنین موردی باز از بیت المال خرجهایی که کرده پرداخت شود.
می فرماید: اگر غنیمتی به دست آمد از همان غنیمت عمومی ضرر او را جبران کنید. اگر چیزی از ناحیه زن های شما، یعنی همان خرج هایی که کرده اید، از دست شما رفت، بعد معاقبه کردید، یعنی به دنبال این کار یک غنیمتی به دست آوردید، آن افرادی که از این نظر متضرر شده اند، از بیت المال و از این غنیمت جدید جبران کنید و به آن ها بپردازید و بترسید از خدایی که به آن خدا ایمان دارید.
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذَا جَاءکَ الْمُؤْمِنَاتُ یُبَایِعْنَکَ عَلَی أَن لَّا یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئًا وَلَا یَسْرِقْنَ وَلَا یَزْنِینَ وَلَا یَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا یَأْتِینَ بِبُهْتَانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَلَا یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبَایِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (12)
ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی و زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، تهمت و افترایی پیش دست و پای خود نیاورند و در هیچ کار شایسته ای مخالفت فرمان تو نکنند، با آنها بیعت کن و برای آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب که خداوند آمرزنده و مهربان است.
این آیه علی الضاهر بعد از فتح مکه نازل شده است. این آیه راجع به بیعت زنان است. زنانی که مسلمان می شوند و بعد می آیند که با پیغمبر بیعت کنند.در این مورد هم مثل آزمایش کردن ایمان که مختص زن ها بود شروط خاصی در بیعت زنان گنجانده شده که مختص آن هاست. شیوه بیعت با زنان اینگونه بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستشان را در ظرف آبی زدند و در آوردند، بعد گفتند هر کس می خواهد با من بیعت کند دستش را در این ظرف آب بگذارد.
قرآن به پیامبر دستور می دهد که اگر زنان مؤمنه آمدند با تو بیعت کنند، این شروط را قید کن که شریکی برای خدا قرار ندهند (این شرط در بیعت هر مردی هم هست. بعضی از این شروط مشترک بین زن و مرد است و بعضی مختص زنان است) و دزدی نکنند (منظور، دزدی از مال شوهر است که بعضی آن را دزدی نمی شمارند) و زنا نکنند و بچه های خود را به صورت سقط هم که باشد، نکشند.
بچه ای را که از جای دیگر آورده اند به مرد نبندند. زنا یک گناه است، بستن ولد الزنا به مرد گناه دیگری است. نسل را خراب نکنند و به دروغ بگویند این بچه مال مرد است. امر تو را هم مطلقا اطاعت کنند. در کارهای خوب که تو امر می کنی تمرد و سرکشی نکنند.
خود پیغمبر به عنوان ولی امر مسلمین امرش مطاع است: اَطیعُوا اللَّه وَ اَطیعُوا الرَّسولَ.
اطیعوُا اللهَ یعنی در احکامی که تشریع شده است، اطیعوا الرسول در دستورهایی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به حسب مصالح مسلمین در دوره خودش می دهد. فَبایِعهُنَّ اگر چنین بود پس با آن ها بیعت کن وَاستَغفِر لهُنَّ اءنّ اللهَ غَفور رَحیم و برای آن ها از خدای متعال استغفار کن.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَمَا یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُورِ (13)
ای کسانی که ایمان آورده اید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستی نکنید؛ آنان از آخرت مأیوسند همان گونه که کفار مدفون در قبرها مأیوس می باشند.
این آیه دو مرتبه در کمال صراحت به همان مسأله ولای کفار برمی گردد.ولی در این جا اخصوص یهود را نام می برد؛ یعنی به اصطلاح خطر یهود را گوشزد می کند. در قرآن فقط خطر یهودی یک عنوان خاص دارد و جداگانه ذکر شده است.
بعد قرآن یک نکته دیگر ذکر می کند. آن نکته روحش این است که یهودیت بیش از مقداری که دین باشد، نژاد است و یهودیاندر عین همبستگی کامل به اصول مسلمی که موسی آورده، از جمله معاد، اعتقاد ندارند.
قرآن در وصف حال اینان می فرماید که این ها به کلی نومیدند از این که آخرتی در کار باشد آن چنان که کفار (که منظور مشرکین است)(529) از مردگان نومیدند. همانطور که مشرکین منکر خدا در این جهت فکر می کنند و مایوسند از این که اموات دومرتبه محشور شوند یهود هم در این جهت عیناً همین طور فکر می کنند.(530)

خلاصه کتاب آشنائی با قرآن ج 7

تفسیر سوره صف
وَ اءِذ قَالَ عِیسَی ابنُ مریم یَا بَنِی اَسرَائِیلَ انِّی رَسولُ الله اِلَیکُم مصدِّقاً لِمِا بَینَ یَدَی مِن التَّوراة و مُبَشِّراً بِّرَسوُلِ یأْتِیَ مِن بَعدِی اسْمُهُ اَحمَد فَلَمَّا جَاءَهُم بالبیِّنَاتِ قَالوا هَذَا سِحر مُّبِین(6)
و (به یاد آورید) هنگامی را که عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تصدیق کننده کتابی که قبل از من فرستاده شده (تورات) می باشم و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من می آید و نام او احمد است. هنگامی که او با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این سحری آشکار است.
رسالت حضرت عیسی علیه السلام دو رکن داشت: 1) تأکید تورات که به گفته قرآن، عیسی علیه السلام تنها کمی از احکام شریعت موسی علیه السلام را تغییر داد و شریعت آنها اختلاف ناچیزی با هم داشت.(531)
2) بشارت ایشان نسبت به پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم، توضیح آن که پیامبران زیادی ممکن است به پیامبران بعدی بشارت دهند، اما عیسی علیه السلام از معدود پیامبرانی است که بشارت، رکن پیامبری ایشان است.
انجیل به معنای بشارت نیز همین منظور را افاده می کند.(532)
کم بودن تعلیمات جدید حضرت عیسی و کوتاه بودن دوره رسالت او - که تواریخ آن را حداکثر شش یا هفت سال دانسته اند - این مطلب را تایید می کند که رسالت عیسی علیه السلام عمدتا برای تایید تورات و بشارت پیامبر خاتم بود.
قرآن پس از بیان ارکان رسالت حضرت عیسی رفتار یهودیان را پس از اعلام نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم به تصویر می کشد و می گوید: با این همه بشارتی که عیسی علیه السلام به یهودی ها داده بود، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را که با دلایل آشکار آمده بود انکار کرده او را جادوگر معرفی نمودند. در انجیل (مخصوصا انجیل یوحنا) بشارت عیسی علیه السلام با عبارات مختلف آمده و تحقیقات مختلف درباره بشارت در کلام عیسی و دیگر پیامبران بر این امر تأکید فراوان دارد.(533)
در مباحثات و مناظره های امام رضا علیه السلام در مجلس مامون امام فرمودند که لفظ بارقلیطا یا فارفلیطا که معرف لفظ یونانی پاراکلیتوس است در انجیل آمده است. [و این به معنای ستوده، محمود و احمد است.(534)]
و من اَظلَمُ ممَّن افتَرَی عَلَی اللهِ الکَذِب و هُوَ یُدعِی اِلَی الاءِسْلام وَ الله لا یَهدِی القَومِ الظَّالِمین(7)
چه کسی ظالم تر است از کسی که بر خدا دروغ بسته در حالی که دعوت به اسلام می شود؟! خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمی کند.
دروغ یعنی منحرف کردن دیگران که این کار گناه کبیره و ظلم است. دروغ در قرآن ظلم تلقی شده، دروغ بستن (افترا) به خدا و رسول بدترین دروغها شمرده شده و به همین دلیل است که روزه ماه رمضان را باطل می کند.
دروغ بستن به خدا درجاتی دارد؛ گاه کسی حکمی را به دروغ به خدا نسبت می دهد و گاه بالاتر از آن ادعای پیامبری خدا را می کند یا پیامبر واقعی خدا را انکار می کند. در این آیه سخن از همین گروه اخیر است که عده ای پیامبر خدا را انکار می کنند؛ در حالی که خود آن ها به اسلام دعوت می شوند. این افراد باید بدانند که خدا مردم ستمگر را هدایت نمی کند چه رسد به آنان که بزرگترین ظالمان هستند.(535)
یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره المشرکون (9)
او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد، تا او را بر همه ادیان غالب سازد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
آیا خدا نیرویی جبری جلو خاموش شدن این نور را می گیرد یا درون این نور خصوصیاتی وجود دارد که همیشگی و خاموش ناشدنی است؟
منطق قرآن با منطق مسلمانان امروز، که به قول سید جمال الدین حجاب اسلام شده است، متفاوت است. قرآن حق را به دلیل حقانیت آن باقی می داند و باطل را به دلیل بطلان وجود آن فناپذیر معرفی می کند و می گوید بقای باطل نیز به کمک نیروی حق است؛ یعنی باطل هموراه خود را با حقی ممزوج کرده خود را در پناه آن حفظ می کند.(536)
قرآن حق و باطل را به باران و کفی که روی آب قرار می گیرد تشبیه می کند؛ چرا که آب نافع و ماندنی و کف روی آن بیهوده و نابودشدنی است.(537)
خصوصیت اسلام این است که به فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همانند خورشید حرکت می کند و هر روز ساعتی به منطقه ای می تابد، ولی از دنیا نمی رود تا روزی که به همه عالم برسد و آفتاب حقیقت آن همه عالم را فرا بگیرد.
خداوند راه دین اسلام را بر همه راه ها غلبه داده و اراده کرده که این دین که قرآن آن یهدی للتی هی اقوم(538) است بر همه دین ها و آیین ها برتری یابد.(539)
یا ایها الَّذِینَ امنوا هل ادلکم علی تجار تنجیکم من عذاب الیم (10)
ای کسانی که ایمان آورده اید! آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی می بخشد؟!
این آیه دومین خطاب به مؤمنان است. خطاب اول در آیه دوم آمده بود که مؤمنان را از این که ادعایی کنند و به آن عمل نکنند منع کرده بود. اگر چه مفاد آیه عام است ولی در مورد کسانی است که قبل از دستور جهاد ادعاهای زیادی می کردند ولی به وعده خود وفا نکردند.
در آیه 10 بار دیگر مؤمنان مورد خطاب هستند و خداوند درخواست خود را به صورت پیشنهاد یک تجارت بیان می کند.
قرآن در این جا و در موارد زیادی برای مطلب خود از روش استفهام بهره جسته است؛ چنان که می گوید: هل یستوی الَّذِینَ یعلمون و الَّذِینَ لا یعلمون(540) این روش که روش سقراطی نامیده می شود،(541) از بهترین شیوه های مباحثه و اقرار گرفتن از اشخاص است، چرا که با این گونه استفهام آن چه بر فطرت انسان عرضه شده ناخودآگاه بر زبان می آید و حقیقت را آشکار می سازد.
در این آیه نیز گویی خداوند از انسان می پرسد: آیا اجازه می دهید شما را راهنمایی کنم؟ سپس به طور سربسته بشارت می دهد که این معامله و این کار شما را از عذاب دردناک نجات خواهد داد؛ این شیوه بیان از هر فرد عادی هم صورت گیرد مورد پذیرش انسان واقع می شود، چه رسد به خداوند که تنها خیر انسان ها را می خواهد.
این شیوه بیان صورت پیشنهاد الهی را شکل می دهد و محتوای آن را مفهوم تجارت و معامله در آیه روشن می سازد.
در قرآن چندین بار از تجارت و معامله با خداوند نام برده شده(542) که قطعا منظور نه معاملات معمول بازار، بلکه لبیک گفتن انسان به ایمان و عمل صالح است.
انسان می تواند در سرمایه های مادی و معمولی خود به معامله بپردازد یا نپردازد، ولی در امور معنوی و اخروی نمی تواند معامله نکند، بلکه انسان دائما در حال معامله است که نتیجه آن، گاه سعادت ابدی و گاه خسران و عذاب است. به دلیل ارتباطات همیشگی و متقابل انسان هر سخن و هر نگاه و هر قدم او نوعی معامله و کسب است که اگر مطلب هدایت الهی باشد تا صدها برابر سود دریافت می کند و اگر بر خلاف مسیر الهی عمل کند سرمایه خود را از کف خواهد داد.
میان تجارت و عذاب نوعی رابطه برقرار شده است؛ بدین معنی که اگر تجارت انسان، الهی باشد، نتیجه آن سعادت و نجات است و اگر الهی نباشد، عذاب الیم.
قرآن در آیه بعد تجارتی پیشنهاد می کند که انسان را از عذاب الیم الهی نجات می دهد.(543)
تُؤمِنوُنَ بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ تُجاهِدونَ فِی سَبیلِ اللَّه بَاموَالِکُم وَ اَنفُسِکُم ذَلِکُم خَیر لَّکُم اءِنْ کُنتُم تَعلَمُون(11)
به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جان هایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این برای شما (از هر چیز) بهتر است، اگر بدانید.
برخی گمان می کنند که ماده این تجارت الهی نجات از عذاب الیم است؛ در حالی که نجات از عذاب، لازمه تجارت است نه عین آن؛ بلکه ماده این تجارت ابتدا ایمان به خدا و رسول او و سپس جهاد در راه خدا با مال و جان است. این پیشنهاد خدا، اگر انسان ها بفهمند تنها برای خیر خود ایشان است.
تعبیر ایمان در قرآن تعبیری عام است که شامل ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امور دیگر مثل معاد و... هم می شود و منظور از جهاد، هم جهاد با دشمن بیرونی و هم جهاد با نفس اماره می باشد.
یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَیُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (12)
(اگر چنین کنید) گناهانتان را می بخشد و شما را در باغهایی از بهشت داخل می کند که نهرها از زیر درختانش جاری است و در مسکنهای پاکیزه در بهشت جاویدان جای می دهد و این پیروزی عظیم است.
نتیجه و سود این تجارت الهی آمرزش گناهان و ورود در بهشتهایی است که نهرهای زیبا در زیر درختان آن جاری است و قرار گرفتن در جایگاه هایی بسیار پاکیزه در بهشت خداوندی است.
فوز عظیم و پیروزی و سعادت بزرگ همان وعده الهی و رسیدن به بهشت ها و حور و قصور است.(544)
وَ أُخْرَی تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ (13)
و (نعمت) دیگری که دوست دارید (به شما می بخشد) و آن یاری خداوند و پیروزی نزدیک است؛ و مؤمنان را بشارت ده (به این پیروزی بزرگ.)
اگر چه سعادت و فوز عظیم، همان بهشت موعود الهی است ولی انسان ها غالبا خواهان نتیجه نزدیک و سریع عمل خود یعنی پاداش سریع دنیوی ایمان خود هستند که همان پیروزی بر دشمن و فتح و گشودن سرزمین هاست.
ایمان و جهاد و تلاش در راه خدا فوز عظیمی است که علاوه بر سعادت اخروی، پاداش دنیوی هم در بر دارد که پیروزی بر دشمنان است.
اگر چه معانی نصر و فتح بسیار به هم نزدیکند، اما برخی تفاوت ها میان آدمها وجود دارد؛ نصر شامل پیروزی بر افراد دشمن و فتح شامل غلبه بر سرزمین دشمن است. تعبیر بهتر برای نصر، پیروزی و برای فتح گشودن سرزمین است.(545)
پس از ابلاغ پیام الهی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موظف می شود مؤمنان را در برابر اجابت و لبیکی که به دعوت خداوند گفته اند به سعادت دنیا و آخرت بشارت دهد.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا کُونوا أَنصَارَ اللَّهِ کَمَا قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآَمَنَت طَّائِفَةٌ مِّن بَنِی إِسْرَائِیلَ وَ کَفَرَت طَّائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آَمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ (14)
ای کسانی که ایمان آورده اید! یاوران خدا باشید همان گونه که عیسی بن مریم به حواریون گفت: چه کسانی در راه خدا یاوران من هستند؟! حواریون گفتند: ما یاوران خدائیم در این هنگام گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند؛ ما کسانی را که ایمان آورده بودند در برابر دشمنانشان تأیید کردیم و سرانجام بر آنان پیروز شدند.
خطاب دیگری به اهل ایمان است. ای اهل ایمان! یاران خدا باشید. این تعبیر (یاران خدا باشید) یک تعبیر استعطافی است؛ یعنی وقتی قرآن می خواهد مردم را در راهی که به سوی خدا و در واقع به سوی سعادت دعوت کند، به این اعتبار که مردم را به دین خدا دعوت می کند و دین خدا راهی به سوی خداست، چنین تعبیر می کند که خدا را یاری کنید.
در سوره حدید در این زمینه خیلی تاکید شده است و برای اینکه بینش و توحید انسان خدشه ای نپذیرد و خیال نکند العیاذبالله خدا نیازمند نصرت و کمک انسانهاست، مطلب را به این صورت بیان می کند که خداوند غنی مطلق و بی نیاز از همه است. در این آیه هم در واقع خودیاری را خدایاری تعبیر کرده است.
عیسی خطاب به حواریین گفت: کیستند یاران من به سوی خدا؟ حواریین گفتند: ما هستیم یاران خدا. در سخن عیسی علیه السلام تعبیر توحیدی مطلب آمده است و در تعبیر حواریین تعبیر استعطافی آن.
و در واقع همان مطب حضرت عیسی علیه السلام اینگونه بیان شده است، و این نشانگر یکسان بودن دو مطلب است.
حواریون یاران خاص حضرت عیسی مسیح و عده ای از مومنین واقعی بودند که مانند مومنین اسلامی آنها نیز مصداق آیات قبل بودند، یعنی در راه خدا واقعا به اموال و جانهایشان مجاهده می کردند.
در چند جای قرآن از حواریین نام برده شده و از آنها به تجلیل یاد شده است؛ مثلا در آیه ای می فرماید: و اذ اوحیت الی الحواریین(546) این آیه نشان می دهد که آنها افرادی بودند که ارزش الهام الهی را داشتند.
گفته اند حواریون دوازده نفر بوده اند. خود مسیحی ها هم دوازده نفر را نام می برند که انجیلهای چهارگانه معروف به بعضی از آن ها منتسب است.(547)
خود مسیحیها معتقدند که از این دوازده نفر، یک نفر مرتد و کافر شد و خیانت کرد.
می گویند یهودای اسخریوطی در مقابل پولی که گرفت سر مسیح را آشکار کرد(548) و از این جهت گناهکار و بعد پشیمان شد و خودکشی کرد. ولی از قرآن چنین مطلبی استنباط نمی شود. البته تعبیر قرآن کلی و قابل استثناست.
هنوز ریشه اصلی کلمه حواری برای من به دست نیامده است. غالبا در کتب اسلامی و تفاسیر، اصل آن را حور می گیرند و آن را یک کلمه عربی می دانند. حور دو معنا دارد: یکی حرکت و تردد است و دیگری سفیدی، بعضی به همین دلیل گفته اند حواریین، قصار یعنی رخت شوی بوده اند، چون لباس ها را تمیز و سفید می کردند؛ ولی به احتمال زیاد این کلمه باید عبری یا سریانی باشد و بعید است عربی باشد. زیرا کلمه حواری به شکل جمع است ولی در تعبیر قرآن و روایات(549) به صورت مفرد به کار رفته و یای این کلمه یای نسبت است و جمع آن حواریون می باشد و این با لغات عربی جور در نمی آید.(550)

تفسیر سوره جمعه

بسم الله الرحمن الرحیم یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأَرضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است همواره تسبیح خدا می گویند، خداوندی که مالک و حاکم است و از هر عیب و نقصی مبرا و عزیز و حکیم است.
هو الذی بعث فی الا میین رسولا منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین (2)
او کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها می خواند و آنها را تزکیه می کند و به آنان کتاب (قرآن) و حکمت می آموزد و مسلما پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
بسیاری از اشیای عالم، بی نیاز از ساخته شدن هستند و همان گونه که هستند بهترین وضعی است که باید داشته باشند؛ مانند دریاها، اقیانوسها و کوهها. این ها دیگر نیازی به ساخته شدن توسط انسان ها ندارند. ولی بسیاری از امور است که دست کم برای استفاده بشر نیزا به ساخته شدن دارند و همان حالت اولی و طبیعی آن ها قابل استفاده نیست؛ مثلا طلا یک عنصر معدنی است ولی طلا به همان صورتی که از معدن استخراج می شود، برای بشر خیلی قابل استفاده نیست. بشر با ابزارها و عملیات زرگری طلا را می سازد و از آن استفاده می کند.
حال بحث در مورد انسان است که آیا از آن دسته موجوداتی در طبیعت است که آن ها را باید به حالت اولی و دست نخورده باقی گذاشت؟ یا انسان هم مثل هزاران چیز دیگر نیاز به ساخته شدن دارد و یک ماده خام است که باید ساخته شود تا ارزش پیدا کند؟
هیچ موجودی به اندازه انسان، نیازمند به ساخته شدن نیست و هیچ موجودی هم به اندازه انسان قابل ساخته شدن نیست و این چیزی که در دنیا از یک نظر نامش را اخلاق و از نظر دیگر نامش را تعلیم و تربیت می گذارند معنایش همین است؛ یعنی انسانِ به صورت یک ماده خام را به یک انسان قابل استفاده تبدیل کردن.
انسان، یگانه موجودی است که از هر نظر باید ساخته شود.
موجودات دیگر از نظر ماهیت ساخته شده به دنیا آمده اند و از نظر کیفیت و کمیت نیاز به ساخته شدن دارند؛ مثلا طلا در طلا بودنش دیگر نیاز به ساخته شدن ندارد و فقط برای استفاده بشر باید ساخته شود، ولی انسان یگانه موجودی است که حتی از نظر ماهیت هم ساخته به دنیا نیامده است. بنابراین انسان همه جور ممکن است از آب در بیاید؛ از فرشته برتر و یا از هر موجودی پست تر شود. از آن جا که انسان امکان همه گونه شدن دارد نیاز انسان به مدل و دستور العمل روشن می شود تا ماهیت خود را به شکل فرشته یا حیوان بسازد.
این که چگونه شویم، به دست خود ماست. انسان از نظر اندام و جسم در رحم ساخته می شود، و مرد یا زن بودن، سفید یا سیاه بودن و... در همان رحم تعیین می شود؛
اما نطفه خصوصیات روحی پس از تولد است که منعقد می شو دو این به دست خود انسان است که خود را چگونه بسازد و شخصیت خود را چگونه تشکیل دهد.
شخصیت انسان به عوامل متعددی وابسته است؛ محیط، معلم، پدر و مادر، همنشین، کتبی که می خواند و...، ولی در نهایت امر به دست خود انسان است. اینجاست که مسأله اخلاق و تعلیم و تربیت اهمیت و ارزش خود را نشان می دهد.
ما وقتی هنر و فنون ملت ها را می بینیم خیال می کنیم ما یک نوع سرشت داریم و آنها سرشت دیگری دارند؛ در حالی که چنین نیست. اگر تفاوتی هم وجود دارد در این است که در قسمتهای فنی، آن ها انسانهایی ساخته شده هستند و ما در این زمینه استعدادهایمان را به کار نگرفته ایم.
یک ملت اگر بخواهد زندگی کند نیاز به انواع سرمایه ها دارد که یکی از آنها سرمایه های اقتصادی است، ولی کدام سرمایه از همه سرمایه ها بالاتر است؟ سرمایه انسانی.
اگر ملتی این توانایی و توفیق را پیدا کند که از انسانهایش استفاده کند و آن ها را بسازد، گرچه آن ملت ظاهرا هیچ چیز نداشته باشد، همه چیز دارد.
حضرت علی علیه السلام برای نخستین بار میان ارزش مال و علم مقایسه می کنند و بالاتر بودن ارزش علم را نشان می دهند.(551)
ولی هیچ فکر کرده اید چرا؟ چون علم یعنی عامل انسان ساز. اگر ملتی مال داشته باشد ولی علم نداشته باشد، آن مال هم به دردش نمی خورد. ولی اگر ملتی علم داشته باشد، مال و ثروت را را نیز به دست می آورد.(552)
این است که می گویند سعادت ملتها به داشتن انسانهای ساخته شده است و از اینجا می فهمیم چرا پیغمبران از میان صنعت ها به صنعت انسان سازی می پرداخته اند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق(553) من مبعوث شده ام برای این که انسان بسازم. این است که می گویند شریفترین کارها انسان سازی است. پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه چیزی جز ساختن انسان می توانست آنچنان چهره دنیا را تغییر دهد و تمدن جدیدی به وجود بیاورد. این هنر آدم سازی است.
در درجه اول، هر کس مسؤول ساختن خودش و در درجه دوم مسؤول ساختن خانواده خود و در درجه بعد مسؤول ساختن جامعه خود است. قرآن کریم در مورد اینکه هر انسان مسؤول ساختن خودش است می فرماید: قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها(554) پس از سوگندهای متوالی می فرماید: رستگار شد آن که جان خود را پاکیزه کرد و بیچاره شد آن کس که جان خود را از آلودگی حفظ نکرد.
قرآن کریم در مورد مسؤولیتی که هر فرد نسبت به ساختن خانواده خود دارد می فرماید: یا ایها الَّذِینَ امنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارة(555) ای مومنین! خود و خاندان خود را، از آن آتشی که انسان و سنگ آتشگیره آن هستند نگهدارید.
قرآن در مورد مسؤولیت انسان در جامعه انسانی می فرماید: انّ الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(556) خداوند وضع ملتی را تغییر نمی دهد مگر آن که خود آن ملت، آنچه را که مربوط به خودشان است، از اخلاق و آداب و... را تغییر دهند. هر ملتی خودش مسؤول خودش است.
وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (3) ذَلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (4) مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (5)
و همچنین رسول است بر گروه دیگری که هنوز به آنها ملحق نشده اند؛ و او عزیز و حکیم است این فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می بخشد. و خداوند صاحب فضل عظیم است. کسانی که مکلف به تورات شدند ولی حق آن را ادا نکردند مانند درازگوشی هستند که کتابهایی حمل می کند، (آن را بر دوش می کشد اما چیزی از آن نمی فهمد). گروهی که آیات خدا را انکار کردند مثال بدی دارند، و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمی کند.
قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (6) وَ لَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ (7) قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (8)
بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که (فقط) شما دوستان خدائید نه سایر مردم، پس اگر راست می گویید آرزوی مرگ کنید (تا به لقای محبوبتان برسید)! ولی آنان بخاطر اعمالی که از پیش فرستاده اند؛ هرگز تمنای مرگ نمی کنند و خداوند ظالمان را بخوبی می شناسد. بگو: این مرگی که از آن فرار می کنید، سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛ سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگردانده می شوید؛ آنگاه شما را از آنچه انجام می دادید خبر می دهد.
روح آیه قبل این بود که علمای یهود با آنکه تکلیف و مسؤولیت تورات به آنها داده شده است عملا حامل آن کتاب نیستند و در عمل پیرو آن نمی باشند و آنها به همان اندازه حامل تورات هستند که اگر الاغی را از کتاب بار بزنند حامل آن است.
از جمله ادعاهای یهودیان این بود که می گفتند: نحن ابناء الله و احبائه(557) ما فرزندان خدا هستیم، ما خدا نژاد هستیم.
مسأله ابن اللهی (خدا نژادی) یکی از معانی و مفاهیمی است که در طول تاریخ زیاد به آن برمی خوریم که قومی برای اینکه یک سلسله امتیازات اجتماعی را به خودشان اختصاص دهند دعوی خدا نژادی کرده اند.(558) و می گفته اند نژاد ما به فلان رب النوع می رسد. در میان یهودیها چون رب النوع مطرح نبود، رسما می گفتند ما فرزندان خداییم و گاه برای حرف خود توجیهی بیان می کردند که مانند عنایت یک پدر به پسران خود، خداوند نیز به ما عنایت دارد.
قرآن چنین استدلال می کند که شما اگر در ادعای خودتان که اولیاء الله هستید راست می گویید، پس مرگ را آرزو کنید و در ادامه می فرماید: ولی آنها هرگز آرزوی مرگ نخواهند داشت، چرا؟ به موجب آنچه پیش فرستاده اند و لذا بعد از مرگ بر همان اعمال خودشان وارد می شوند. خدا هم به ستمکاران آگاه است؛ یعنی امکان اغفال کردن دستگاه الهی نیست.
شبیه این آیه آیه ای است در سوره مبارکه بقره که می فرماید: قل ان کانت لکم الدار الاخرة عند الله خالصة من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین(559) آنها ادعای بالاتری داشتند، می گفتند خدا خانه آخرت و بهشت را برای ما ساخته است، و دیگران هم به خاطر ما و از تصدق سرما به بهشت میروند.
در آیات دیگر از اینها نقل می کند که می گفتند: ما هرگز اهل جهنم نیستیم. قرآن می گوید: اگر چنین است پس شما باید عالم آخرت را دوست داشته باشید، و آرزوی مرگ کنید.
بعد قرآن می فرماید: نه تنها مرگ برای این ها یک امر آرزویی نیست، که از آن فرار می کنند و می ترسند. به آن ها بگو: چه فایده ای از فرار؟ این مرگی که شما از آن فرار می کنید یک روز با شما رو به رو خواهد شد. شما به سوی دانای غیب و شهادت بازگردانده خواهید شد و او در موقع حسابرسی، شما را به آن چه عمل کرده اید خبر خواهد داد.
در اینجا به اصطلاح منطقیین یک استدلال قیاسی تشکیل شده است: اگر شما اولیاء الله هستید، باید آرزوی مرگ داشته باشید. ولی هرگز آرزوی مرگ ندارید؛ پس شما اولیاء الله نیستید.
از این آیه چنین استنباط می کنیم که لازمه اولیاء الله بودن یک شخص آرزوی مرگ داشتن است. در این جا باید توضیح بدهیم که چگونه این ملازمه برقرار است. ابتدا باید مرگ را قطع نظر از خصوصیاتش در نظر بگیریم و ببینیم آیا مرگ فی حد ذاته یک امر مطلوب و یک امر آرزویی است یا نه؟
در اینجا چند مکتب وجود دارد: مکتبهایی معتقدند مرگ برای هر فردی فی حد ذاته مطلوب و مورد آرزو می باشد، و می گویند: رابطه انسان با جهان شبیه رابطه زندانی با زندان و رابطه مرغ با قفس است. اگر رابطه انسان و جهان اینچنین باشد یقینا مردن تاسف ندارد.
چنین مکاتبی مخصوصا در دنیای قدیم وجود داشته است؛ مانی(560) که مدعی پیغمبری هم بود چنین فلسفه ای داشته است. این مکتب بر دو اصل استوار است: یکی جاودانگی روح و دیگر اینکه روح انسان قبل از آمدن به این دنیا موجود ساخته و پرداخته کاملی بوده و در این دنیا نقص پیدا کرده و بازگشت او بازگشت به کمال اول است.
مکتب دیگری که درست نقطه مقابل این مکتب است و مکتبی مادی می باشد، می گوید: حیات و زندگی در همین دنیا شروع می شود و در همین دنیا هم پایان می پذیرد؛ مرگ نیستی است و حیات، هستی؛ هستی بر نیستی در هر شکلی ترجیح دارد. مرگ در مکتب کاملا ضدارزش است.
گفته اند جالینوس (561) چنین مکتبی داشته است و از او نقل می کنند که من زندگی به هر شکل را بر مرگ ترجیح می دهم، در این مکتب زندگی همیشه مورد آرزوست و مرگ به هیچ شکل نمی تواند مورد آرزو باشد.
مکتب دیگری وجود دارد که می گوید: مرگ برای بعضی انسان ها ارزشمند و برای بعضی از انسانهای دیگر نامطلوب و غیر منطقی است. این مکتبی است که از یک طرف قائل به جاودانگی روح است ولی از طرف دیگر مثل مکتب مانی نمی گوید انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید کامل بوده و در اینجا زندانی شده است بلکه روح انسان را در این دنیا ناقص، به این معنا که یک امر بالقوه قابل تکامل است، می داند؛ یعنی این مکتب رابطه انسان با جهان را رابطه کشاورز با مزرعه، رابطه کودک با مدرسه، و رابطه بزرگان با بازار(562) می داند.
آیا برطبق این مکتب مرگ یک امر آرزویی است یا یک امر ضد آرزوست؟ هیچکدام. برای آن کسی که دنیا را به بطالت یا فسق و فجور گذرانده است مرگ هرگز نمی تواند یک امر آرزویی باشد. او نه تنها عمل خوبی به تعبیر قرآن پیش نفرستاده است، بلکه هر چه فرستاده، عمل بد است. طبعا چنین افرادی همیشه باید از مرگ وحشت داشته باشند. این همان است که می فرماید: به دلیل اعمالی که پیش فرستاده اید، هرگز مرگ را آرزو نخواهید کرد. اما انتقال به آن جهان برای آن کسی که در جهان بینی اش دنیا برای او مزرعه است و از این مزرعه خوب برداشت کرده، امری مطلوب است.
قرآن نمی گوید اگر تو انسان هستی باید آرزوی مرگ کنی. قرآن می گوید: اگر گناهکار و فاسد هستی، حق داری بترسی، ولی اگر اولیاء الله هستی، مرگ برای تو به صورت یک امر آرزویی در می آید.(563)
اینجا این سؤال مطرح می شود که اگر مرگ برای اولیاالله یک آرزوست، آیا آنها در صدد تحقق بخشیدن به این آرزو هستند یا در عین اینکه مرگ یک آرزوست با آن مبارزه هم می کنند؟ و در صورت دوم چگونه ممکن است که هم آرزویش را دارند و هم با آن مبارزه می کنند.
پاسخ این سؤال مضمون این فراز از دعای مکارم الاخلاق زین العابدین علیه السلام است که به خداوند عرض می کند:
الهی و عمرنی مادام عمری بذله فی طاعتک فاذا کان مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک
خدایا مادامی که عمر من مبذول در راه توست، به من طول عمر بده ولی آن ساعت که این سرمایه چراگاه شیطان شد، جانم را بگیرد.
با اینکه مرگ برای اولیاء الله یک آرزوست همیشه از خدا طول عمر می خواهند؛ زیرا در همین فرصت عمر است که انسان مراتب قرب به حق را طی می کند. بنابراین خودکشی هیچ وقت حتی برای اولیاء الله مجاز نیست؛ زیرا خودکشی یعنی فرصت عمل را به دست خود از بین بردن.
فقط در دو حالت است که مرگ برای اولیاء الله بلاشرط مطلوب می شود: حالت اول اینکه بداند که بعد از این اگر زنده هم بماند کاری ندارد که انجام بدهد.
اینجا حدیثی هست که جزء معماهای احادیث است و در همین زمینه مورد بحث ماست. شخصی به نام جناده در آخرین لحظات عمر امام حسن مجتبی علیه السلام به خدمت ایشان می رسد و عرض می کند نصایحی به من بفرمایید؛ حضرت جملاتی می فرمایند که یک جمله اش این است:
و اعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا واعمل لاخرتک کانک تموت غدا(564) برای دنیایت چنان عمل کن که گویی همیشه در این دنیا هستی و برای آخرت چنان عمل کن که گویی اصلا عمری برای تو باقی نمانده است و همین فردا خواهی مرد.
بعضی در معنای این حدیث درمانده اند؛ گفته اند این دستور به اهمال کاری در امر دنیا و جدی چسبیدن به کار آخرت است. بعد دیدند که اهمال کاری در امر دنیا با تعلیمات دیگر اسلام جور درنمی آید و لذا گفتند مقصود این است که در کار دنیا مثل آدمهایی باش که فکر می کنند همیشه هستند و می گویند ما به اندازه کافی وقت داریم، پس کارهایمان را بعد انجام می دهیم، ولی برای آخرتت جدی باش.
بعضی برعکس، گفته اند مقصود این است که کار دنیایت را خودت باید انجام بدهی، پس در کار دنیا جدی باش، آخرت هم خدا کریم است!
برخلاف این دو نظر این حدیث دستور به جدی بودن در هر دو مورد را می دهد.
میگوید وقتی برای این دنیا فکر می کنی، بگو از کجا معلوم است که فردا بمیریم، شاید زنده باشیم. مثلا می خواهی درسی را شروع کنی و شش سال وقت می خواهد، این جا فکر کن انشاء الله زنده هستی و وقتی برای آخرت می خواهی کاری انجام بدهی، سریع انجام بده، بگوید شاید فردا بمیرم؛ مثلا می خواهی توبه کنی، حق مردم را بدهی و... نگو انشاء الله من ده سال دیگر زنده هستم.
اولیاء الله همیشه این طور فکر می کنند؛ از یک نظر فکر می کنند که همیشه زنده هستند و از یک نظر فکر می کنند که شاید فردا بمیرند.
خلاصه بحث تا اینجا این است که این آیه که دعوت به آرزوی به مرگ می کند، اساسش یک ملازمه است: اگر شما اولیاء الله هستید، مرگ را آرزو کنید. در این جا دو شبهه در اذهان پیدا می شود: یکی اینکه بعضی که توجه نمی کنند این سخن در مورد اولیاء الله است می گویند: طبق این آیه مرگ باید برای همه مردم یک امر آرزویی باشد. پس آیا خدا آدم را در این دنیا آورده تا همیشه آرزوی مرگ داشته باشد؟ نه، قرآن نمی گوید همه مردم، بلکه می گوید مرگ برای اولیاء الله یک آرزوست.
شبهه دوم این است که آیا اولیاء الله باید تنها آرزوی مرگ داشته باشند و آرزوی طول عمر نداشته باشند؟ اگر چنین است پس چرا خود اولیاء الله از خدا طول عمر خواسته اند؟(565) و نیز اگر مرگ برای اولیاء الله یک امر مورد آرزوست چرا خودکشی مانند کشتن هر انسان دیگر گناه کبیره و نتیجه اش عذاب جاویدان و ابدی است؟
از توضیحاتی که دادیم معلوم شد در عین این که مرگ برای اولیاء الله یک امر آرزویی است آنان مجاز نیستند این فرصت را از دست بدهند، بلکه هر وقت آن فرصت به قضا و قدر الهی تمام شد آرزو دارند به آنجا بروند.
دومین مورد که برای اولیاء الله مرگ به طور مطلق یک امر آرزویی می شود و دیگر از خدا طول عمر نمی خواهند مسأله شهادت است. شهادت از یک طرف انتقال از این جهان به جهان دیگر است و از طرف دیگر بهترین شکل استفاده از عمر.
دیگر انسان نمی تواند چنین فرض کند و بگوید که اگر من شهید نشوم و در دنیا عمر کنم، ممکن است کار بالاتری انجام دهم؛ کار بالاتری نیست.(566)
ما می بینیم اولیاء الله همیشه مرگ به صورت شهادت را آرزو می کنند. آن جمله ای که علی علیه السلام فرمود که اگر هزار ضربت شمشیر بر من وارد شود و شهید شوم آن را بر مرگ در بستر ترجیح می دهم، معنایش همین است.(567) یا زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیشاپیش خبر شهادت علی علیه السلام را به او می دهد می فرماید: یا علی صبر تو در موطن شهادت چگونه خواهد بود؟ علی علیه السلام عرض کرد: لیس هذا من مواطن الصبر هذا من مواطن البشری و الشکر.(568)
اینجا که جای صبر نیست. شهادت آرزوی علی است، محبوب علی است.(569)
یا ایها الَّذِینَ امنوا اذا نودی للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکرالله و ذروا البیع ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون (9)
ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که برای نماز جمعه اذان گفته می شود، به سوی ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید که این برای شما بهتر است اگر می دانستید!
علت اینکه این سوره را جمعه(570) می نامند، همین آیه ای است که در مورد نماز جمعه است. در اسلام اعیاد سالیانه و عید هفتگی داریم. بعضی اعیاد سالیانه نه به علت حادثه ای عید نامیده شده اند مانند عید مبعث و مولودها، و بعضی به اعتبار وضع خاصی که در ایام سال دارند؛ مانند عید فطر. عید هفتگی هم همین شبانه روز جمعه است.
همان گونه که شنبه برای یهودیان و یکشنبه برای مسیحیان یک روز خاصی است، شبانه روز جمعه نیز برای مسلمانان اختصاصاتی دارد و برای یک سلسله عبادات اولویتی نسبت به سایر شب و روزها دارد که در کتب ادعیه و زیارات نوشته شده است. وظیفه عمومی برای همه مسلمین است که این اختصاص و خصوصیت روز جمعه را حفظ کنند.
در همه دنیا در هفته یک روز تعطیل است و یک چنین تعطیلی ای ضرورت دارد؛ البته در اسلام تصریحی نداریم که حتما شبانه روز جمعه را تعطیل کنیم؛ در همین آیات هم به مردم اجازه داده شده است که بعد از مراسم جمعه به کسب و کار مباح بپردازند؛ ولی قهرا دستورهای خاصی که اختصاص به جمعه دارد، اقتضا می کند که تعطیل هفتگی مسلمانان جمعه باشد.
از چیزهایی که مایه تاسف است این است که در کشورهای اسلامی غیر از ایران، عربستان سعودی و افغانستان مبدأ تاریخ را تغییر داده اند. این ها البته از دوران استعمار تاریخ خودشان را به تاریخ مسیحی تبدیل کرده اند.
امروزه در دنیا یک سلسله مسائل است که از بعضی جهات فرقی نمی کند، ولی از این نظر که عنصری از فرهنگ مردم است فوق العاده اهمیت دارد؛ مثلا همین تاریخ فرقی نمی کند که مبدأ چه باشد، اما از جنبه های دیگری فوق العاده اهمیت و تأثیر دارد.
مساله تعطیلی جمعه هم از آن مسائلی است که در بعضی کشورهای اسلامی از وقتی که استعمار آمد آن را تغییر داد؛ مثلا در پاکستان که اساسا به نام اسلام مستقل شد هنوز این سنت مسیحی وجود دارد و تعطیل هفتگی یکشنبه است. امروزه هم در مجللات خودمان مینویسند تعطیلی روز جمعه برای ایران سبب رکود کارهاست، چرا که اکثر مردم دنیا که ما با آن ها سر و کار داریم تعطیلاتشان یکشنبه است. درباره تاریخ هم می گویند بیایید تاریخ مان را به به تاریخ مسیحی تبدیل کنیم. اینها همه مقدمه جذب شدن و هضم شدن فرهنگی در هاضمه دیگران است.
مطلب دیگر که این آیه در آن مورد است، نماز جمعه است. اساسا اسم جمعه یک اسم اسلامی است؛ یعنی قبل از اسلام این روز به نام های دیگری نامیده می شد.(571)
اسلام این روز را به این دلیل که روز اجتماع مردم است جمعه نامید. برای این روز یک بسیار مهم در اسلام تاسیس شد و آن نماز جمعه است.
نماز جمعه جانشین نماز ظهر است. نماز ظهر چهار رکعت است و نماز جمعه دو رکعت، ولی به جای آن دو رکعت دیگر، دو خطبه قرار داده شده است. در احادیث ائمه علیهم السلام این تعبیر مکرر آمده است که: جعلتا مکان الرّکعتین(572) دو خطبه جمعه جانشین آن دو رکعت شده است و نکته قابل توجه این که قرآن از آن دو خطبه مانند نماز تعبیر به ذکر الله کرده است.(573)
در اینجا شایسته است برخی خصوصیات نماز جماعت و نماز جمعه را ذکر کنم:
شرکت در نماز جماعت اگر به شکل اعراض از جماعت نباشد، مستحب است و اگر به شکل اعراض باشد، یعنی فردی در هیچ جماعتی شرکت نکند این کار حرام است
خصوصیت دیگر نماز جماعت این است که به صورت متعدد و در چند مکان هم می توان آن را اقامه کرد. خصوصیت سوم این است که نماز جماعت با نماز فرادی اختلاف زیادی ندارد؛ تفاوت فقط در این جهت است که امام به نیابت از مامومین حمد و سوره را می خواند و آن ها استماع می کنند.
ولی نماز جمعه یک نماز جماعت خاصی است و اولین تفاوت آن با نماز جماعت این است که نماز جمعه [در زمان حضور امام معصوم ] جز بر زنها و مسافران و جز بر افرادی که عذری داشته باشند مانند مریض ها بر بقیه واجب است.
فرق دیگر نماز جمعه با نماز جماعت این است که نماز جمعه را به صورت متعدد نمی شود اقامه کرد؛ یعنی در فاصله کمتر از شش کیلومتر (یک فرسخ) تشکیل دادن نماز جمعه دیگر حرام است. مسأله دیگر این است که تا شعاع دو فرسخ شرکت مردم در نماز جمعه واجب است.
آیا این فقط برای به جماعت خواندن یک نماز است؟ البته می شود گفت که این هم خودش فلسفه ای است که هفته ای یک بار همه در یک جماعت شرکت کنند. ولی اگر تنها فلسفه اش این بود چرا وضع نماز ظهر عوض شده است و به جای دو رکعت آن دو خطبه ایراد می شود.
سر این که مسأله خطابه و سخنرانی در اسلام نسبت به همه دنیا خیلی پیشرفت کرده این است که اسلام یگانه دینی است که سخنرانی در متن آن و جزء عبادات آن قرار گرفته است.(574)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا وقتی در مکه بودند در حال خفا زندگی می کردند و چون دائما در حال شکنجه بودند برایشان امکان تشکیل نماز جمعه نبود، ولی هنوز وارد مدینه نشده بود که در محلی که امروز قبا(575) اقامه نماز جمعه کردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطبه ها و مسائل مهم خود را اغلب در نماز جمعه ها به مردم عرضه می داشتند.
قسمت عمده خطبه های نهج البلاغه نیز، خطبه هایی است که در نماز جمعه ایراد شده است.(576)
در دوره ابوبکر و عمر هم نماز جمعه اقامه می شد. منتها چون آنها قدرت و توانایی زیادی نداشتند دیگر چیزی به نام خطبه از آن ها باقی نمانده است. از جمله خصوصیات خلافت عثمان این است که دو سه روز بعد از خلیفه شدن، یکی از روزهای جمعه بالای منبر رفت. چشمش که به جمعیت افتاد زبانش بند آمد و پایین آمد. وقتی پایین آمد گفت: انتم الی امام عادل احوج منکم الی امام خطیب(577) شما به یک پیشوای عادل بیشتر احتیاج دارید تا به یک پیشوای سخنور. البته او نه عادل بود و نه خطیب؛ ادعایی بود که کرد.
امام جمعه برای ایراد خطبه های نماز جمعه به شکل یک مجاهد ظاهر می شود؛ یعنی عصا و یا شمشیر خود را به دست می گیرد و می رود بالای منبر می ایستد. امام جمعه در خطبه مردم را نصیحت و موعظه می کند، حمد و ثنای الهی می گوید و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام می فرستد؛ وظیفه دیگر امام این است که مصالح مردم را برای آنان بازگو کند.(578)(579)
علی رغم اهمیت بسیار زیاد نماز جمعه که از مطالب مذکور فهمیده می شود، متأسفانه مسلمانان توجه کافی به آن نداشته اند. نماز جمعه به یک شکل خاص در میان اهل تسنن قربانی شد. آنها ظاهرش را حفظ کرده اند ولی به اقرار خودشان که در تفاسیرشان آمده است، روح آن حفظ نشده است. آیه می فرماید: ندای نماز جمعه که بلند شد، بشتابید به سوی ذکر خدا. خداوند خطبه را ذکر خدا نامیده است. اصلا روح نماز جمعه همین دو خطبه است. بعدها در نماز جمعه به جای همه حرف ها، مدح و ثنای خلفا و سلاطین وقت گفته شد.
فخررازی و دیگران می گویند: اینها همه ذکرالشیطان است. یا بنی امیه سب و لعن علی علیه السلام را جزء ارکان خطبه نماز جمعه قرار داده بودند، که تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه داشت و بالاخره او از این کار جلوگیری نمود.(580)
در مورد نماز جمعه در شیعه اختلاف نظر وجود دارد. بعضی می گویند: اصلا نماز جمعه اختصاص به امام معصوم دارد، این نظر، بسیار ضعیف است چون معصومین محدودند و نماز جمعه برای همه دنیا و برای همیشه است. فقها کلمه امام یا نایب امام را به کار می برند.
بعضی عقیده دارند فقط نایب خاص امام باید نماز جمعه را اقامه کند، ولی بعضی می گویند نواب عام، یعنی هر کس که مجتهد شد نیز می تواند نماز جمعه را اقامه کند. مرحوم آقای بروجردی عقیده شان این بود که نماز جمعه یک نماز حکومتی است؛ یعنی حاکم اسلامی و حاکم شرعی باید بخواند نه فقط یک مجتهد. حاکم شرعی هم باید بالفعل حاکم باشد و یا کسی باشد که در مقام به دست گرفتن حکومت است.
ایشان می گفتند: در جنگهای عثمانی و صفوی، صفویه دیدند یکی از مظاهر شوکتی که عثمانیها دارند نماز جمعه است. خیلی ناراحت شدند.
صفویه به علمای شیعه گفتند: آخر این نماز جمعه یک نماز اسلامی است نمی شود که ما نداشته باشیم. آن وقت سلاطینی مثل شاه طهماسب از طرف علما خود را مجاز می دانستند نماز جمعه بخوانند.
با این تفاصیل آیه می فرماید: ای اهل ایمان در آن وقت از روز جمعه که فریاد برای نماز یعنی صدای مؤذن بلند می شود بشتابید به سوی ذکر خدا. مقصود از ذکر الله فقط نماز نیست که استماع خطبه مستحب باشد؛ بلکه به اجماع همه مفسرین و فقها استماع خطبه هم واجب است.
خود قرآن این سخنرانی و خطبه را ذکرالله می نامد. در ادامه می فرماید: خرید و فروش را رها کنید. گفته اند: بیع مَثَل برای کار است؛ یعنی هر کاری را رها کنید.(581) همین که صدای اذان بلند شد، اشتغال به هر گونه کاری حرام است.
قرآن می گوید: اگر بدانید و بفهمید این برایتان خیر و مصلحت است. مراد از تعلمون در اینجا علم به شی ء خاصی نیست، بلکه منظور این است که اگر مردم عالم و رشیدی باشید و فهم داشته باشید خیر و مصلحت آن را درک می کنید.
فاذا قضیت الصلاه فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون (10)
و هنگامی که نماز پایان گرفت (شما آزادید) در زمین پراکنده شوید واز فضل خدا بطلبید و خدا را بسیار یاد کنید، شاید رستگار شوید.
هرگاه نماز به پایان رسید، در زمین پخش شوید؛ یعنی مانعی نیست اگر خواستید متفرق شوید؛ نمازتان که تمام شد اگر می خواهید، مشغول ذکر شوید و اگر میلتان بود متفرق شوید.(582) و از فضل الهی بجویید. یعنی مشغول کار و کسب شوید. ولی خدا را زیاد یاد کنید، باشد که رستگار شوید.
و اذا رأو تجارة او لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما قل ما عندالله خیر من اللهو و من التجارة و الله خیر الرازقین (11)
هنگامی که آنها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده می شوند و به سوی آن می روند و تو را ایستاده به حال خود رها می کنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزی دهندگان است.
در یکی از نمازهای جمعه، خطا و لغزشی از مسلمین صادر شد که قرآن کریم آن را مورد ملامت قرار می دهد. نوشته اند سالی در مدینه قحطی بود، ارزاق کمیاب بود.
شخصی به نام دحیه کلبی که در آن وقت هنوز مسلمان نشده بود از شام و جاهای دیگر اجناسی وارد مدینه می کرد و طبل و ساز می نواخت و کارهای لهوی انجام می داد تا مردم را بیشتر جمع شوند.
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سلم ایستاده و مشغول ایراد خطبه های جمعه بودند، صدای ساز و طبل دحیه کلبی بلند شد. تا این صدا بلند شد، در جمعیت ولوله ای افتاد و عده زیادی بلند شدند و رفتند و عده قلیلی ایستادند و نرفتند. اینجاست که قرآن گروه اول را ملامت می کند: آنگاه که تجارت و یا لهوی می بینند به سوی آن پراکنده می شوند و تو را رها می کنند در حالی که ایستاده ای و خطبه می خوانی، بگو آنچه نزد خداست از این ها بهتر است و خدا بهترین روزی دهندگان است؛ یعنی اعتماد و توکلتان به خدا باشد.(583)