آشنایی با قرآن (خلاصه آثار شهید مطهری)

نویسنده : مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

تفسیر سوره قمر

کذبت قبلهم قوم نوح فکذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر (9)
پیش از آن ها قوم نوح تکذیب کردند، (آری) بنده ما (نوح) را تکذیب کرده و گفتند: او دیوانه و جن زده است.
سوره های قرآن از نظر آهنگ مختلف هستند و اختلاف آهنگها به محتوا و مضمون سوره ها بستگی دارد؛ مثلا آهنگ سوره حمد که مضمون آیاتش بر مضمون عبادت و مناجات است، خیلی نرم و ملایم است. بر عکس، آهنگ آیات تهدیدآمیز، خیلی خشونت بار و تند است و اغلب هم کوتاه و همراه با سجع هستند. سوره قمر از چنین آهنگی برخوردار است و یک روح خاصی بر آن حاکم است.روح این سوره را اگر بخواهیم در یک جمله بیان کنیم این است لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتن اءنّ عذابی لشدید(377) یعنی اگر بشر در مقابل نعمت های الهی حالت سپاسگزاری داشته باشد، سنت الهی بر این است که آن نعمت ها را افزایش بدهد، و اگر بجای آن کفران و ناسپاسی کند، نه تنها موجب زوال نعمت خواهد شد، بلکه موجب پیدایش نقمت و عذاب هم هست.
قرآن مطلبی را بیان می کند که اگر چه قبولش برای اذاهان عادی سنگین است، اما حقیقت خیلی دقیقتر است از آن چه بشر از راه علم و فلسفه خودش کشف می کند. یکی از این قوانین همین است که میان عمال و خوبی و بدی انسان ها با حوادث و جریان های کلی عالم ارتباطی هست. ممکن است انسان تصور کند که اوضاع و احوال عالم نسبت به خوبی و بدی بشر بی تفاوت است و اگر در آخرت عکس العملی هست در دنیا هیچ گونه عکس العملی نیست. اما قرآن خلاف این را می فرماید که بسیاری از بدبختی هایی که از ناحیه عالم به ما می رسد به دلیل اعمال ناشایستی است که خودمان انجام می دهیم.(378)
چون نعمت ها متفاوت است، قهرا شکر و کفر نعمت ها و عکس العمل الهی نیز متفاوت می شود. یک وقت نعمت الهی فوق العاده با ارزش است، اگر کفری در این زمینه ها رخ بدهد، عقوبتی که انسان به آن دچار می شود بسیار شدیدتر است. اگر باری کسی وسایل هدایت و حیات جاودانی فراهم بشود و او این نعمت را حق ناشناسی و ناسپاسی کند و خودخواهی و خودپرستی مانع بشود که از آن بهره ببرد، قطعا از ناحیه خداوند عقوبت و عذابی بسیار شدید خواهد داشت.
معجزه های پیامبران نشانه ها و آیات خداست؛ یعنی دست حقیقت است که می خواهد انسان را به حقیقت برساند. حال اگر کسی معجزه را ببیند و با این وجود انکار بورزد، این جاست که عذاب الهی نازل می شود. در ابتدای همین سوره در وصف حال این گونه افراد می فرماید: و اءنْ یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحر مستقر(379) هر آیه و نشانه ای که از خدا ببینند در مقام توجیه و تفسیر آن بر می آیند و برای خودشان و دیگران عذر می تراشند. و لقد جاءهم من الانباء ما فیه مزدجر(380) بنابراین اگر انسان حقیقت را ببیند و نعمتی به این اهمیت برای او پیش بیاید و در عین حال کفران نعمت بکند، عذاب دردناکی به همراه دارد.
بعد از مطرح شدن قیامت، حال به عنوان نمونه چند داستان را نقل می کند تحت همین عنوان که این سنت که کفران نعمت به دنبال خود عذاب الهی را می آورد قبل از شما هم اجرا شده است؛ یعنی مانند شما هم مردمی بوده اند که به مبارزه با پیامبرانشان برخاستند و عذاب الهی به آن ها رسید. چون سوره در مکه نازل شده، مخاطب کفار قریش است و این آیه آن ها را تهدید می کند که عذاب الهی که این جا منظور جنگ بدر است،(381) به شما هم قطعا خواهد رسید. قرآن از نظر عوامل معنوی، قبل از جنگ بدر خبر می دهد که این ها دچار چنین سرنوشتی در همین دنیا خواهند شد و بعد هم تکرار می کند: مردمی که با پیغمبرشان آن چنان رفتار کنند چنین سرنوشتی خواهند داشت. قبل از این ها قوم نوح هم مانند اینها بنده ما را تکذیب کردند. خداوند چون می خواهد به خودش مربوط کند می گوید بنده ما را تکذیب کردند؛ یعنی ما را تکذیب کردند. مفسرین روی این جهت که چرا دو بار تکذیب را ذکر کرده بحث کرده اند.
گفته اند: می خواهد بگوید این ها گویا تکذیب پیشاپیشی داشتند به این معنا که از ابتدا بنا بر قبول نکردن گذاشته بودند. واضح است که این تکذیب بر اساس منطق نیست، چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف را بشنوند، بعد ببینند اگر منطقی نیست، سپس تکذیب کنند ولی تکذیب های منفعتی، این است که شخص از اول تصمیم دارد آن را قبول نکند. این ها روحشان روح انکار و مخالفت بود.
قوم نوح در مبارزه با او گفتند که نوح جن زده و دیوانه(382) است. همه این ها توجیهاتی بود که برای تکذیب خود ساختند. ازدجر یعنی دچار زجر الجن است. زجر به معنی منع و ازدجار به معنی پذیرفتن منع است. می گفتند جن ها آمده اند این را زجر کرده اند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است؛ این حرفهایی که می زند جن ها به او الهام می کنند.(383)
فدعا ربه انی مغلوب فانتصر (10)
او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (این قوم طغیانگر) شده ام، انتقام مرا از آنها بگیر!
در آیه قبل از نوح علیه السلام با تعبیر عبدنا یعنی بنده ما نام برد. در مقابل در این آیه می فرماید:
ربه یعنی آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند. میان عبدنا و ربه مقارنه است. نوح به خدا عرضه داشت که پروردگارا! من الان مغلوبم؛ اینها از هر جهت بر من غلبه کرده اند (بدیهی است که مقصودش غلبه ظاهری است) خودت انتقام بگیر و عذاب خود را نازل کن.
ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر (11)
در این هنگام درهای آسمان را با آبی فراوان و پی در پی گشودیم.
درهای بالا را به آبی ریزان باز کردیم که مقصود توفان نوح است. کلمه سماء در قرآن همیشه بیانگر جهت بالا است. گاهی به باران، گاهی به ابر و گاهی به امور معنوی سما گفته می شود. یعنی ما فرمان دادیم بارانهای پی در پی نازل شد.
و فجرنا الارض عیونا فالتقی الماء علی امر قد قدر (12)
و زمین را شکافتیم و چشمه های زیادی بیرون فرستادیم؛ و این دو آب به اندازه مقدر با هم در آمیختند (و دریای وحشتناکی شد)!
فجر یعنی شکافتن. زمین را شکافتیم و چشمه ها از زمین باز کردیم. آبی که از بالا و آبی که از زمین می آمد با یکدیگر ملاقات کردند، برای وقوع این کاری که قبلا تقدیر و اندازه اش معین شده بود. گویی این مطلب، پاسخ کسانی است است که معجزات را اغلب به جریانهای عادی طبیعی بدون اینکه از بالا برای منظور حساب شده ای صورت بگیرد، توجیه می کنند.
و حملناه علی ذات الواح و دسر (13) تجری باعیننا جزاء لمن کان کفر (14)
و او را بر مرکبی از الواح و میخهایی ساخته شده سوار کردیم. (مرکبی) که زیر نظر ما حرکت می کرد. این پاداشی بود برای نوح که (به او) کافر شده بودند.
نوح را بر آن موجودی که دارای لوحها (تخته های به یکدیگر ترکیب شده) و میخ ها بود (یعنی کشتی) سوار کردیم.
و این کشتی زیر نظر خود ما در جریان بود، ما حافظ و مراقبش بودیم. چرا ما او را نجات دادیم؟ این پاداشی بود برای آن بنده ما که مورد کفران واقع شده بود.
و لقد ترکناها آیة فهل من مدکر (15)
ما این جریان را به عنوان نشانه ای در میان امت ها باقی گذاردیم؛ آیا کسی هست که پند بگیرد؟!
در دو مورد است که قرآن این تعبیر را دارد، یعنی وعده حفظ نشانه ای را برای تذکر اقوام آینده می دهد که البته در عصر نزول یک امر مجهولی بوده است. یکی از این دو، کشتی نوح علیه السلام و دیگری جسد فرعون است.
در سالهای اخیر صحت این وعده ها چند بار مورد تأیید واقع شده است. در کوه جودی که می گویند از کوههای آرارات است، آثار و علائم یک کشتی دیده شده است.
در مورد بدن فرعون هم قرآن چنین تعبیری دارد: فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلقک آیة (384) یعنی ما بدنت را نجات می دهیم تا برای آیندگان آیتی باشد. یعنی آن فرعون هلاک شده موسی هم بدنش باقی است.
فکیف کان عذابی و نذر (16)
(اکنون بنگرید) عذاب و انذارهای من چگونه بود؟!
عذاب و انذار من چگونه بود؟ رابطه عذاب و انذار را چگونه دیدی؟ روح این سوره این است که انذاری هست، اگر نپذیرید و کفران نعمت کنید پشت سر آن عذاب است. این آیه جزیی از همان اصل کلی: لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم اءنّ عذابی لشدید(385) است.
و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر (17)
ما قرآن را برای تذکر آسان ساختیم؛ آیا کسی هست که متذکر شود؟!
بعضی گفته اند: مقصود از آسان کردن این است که قرآن که حقیقتی مافوق عالم مادی دارد را به صورت لفظ و عبارت نازل کردیم. این مطلب فی حد ذاته درست است و مانعی ندارد آیه شامل این هم باشد. برخی دیگر می گویند: نه، خیلی کتابهای آسمانی دیگر هم به صورت لفظ درآمده اند، ولی قرآن به لسان عربی مبین (حتی عربی هم به معنی واضح و روشن است)؛ یعنی به بیانی بسیار ساده و روشن(386) (روشن به معنای فصیح و بلیغ و جذاب) نازل شده است. ما قرآن را با عباراتی اینچنین زیبا و لطیف نازل کرده ایم، زیرا مردم به این وسیله بهتر متذکر می شوند.(387) هدف از این حالت چه بوده است؟
للذکر برای اینکه متذکر و متنبه بشوید و خدا را به یاد بیاورید. بعضی گفته اند: یعنی للحفظ برای این که حفظ و ضبط کنید و قرآن از کتابی آمادگی اش برای حفظ شدن بیشتر است.
این آیه ضمنا اعلام خطر به امت اسلام هم هست، زیرا در واقع می خواهد به امت اسلام بفرماید که قرآن هم به دلیل این که ذکر و انذار الهی است و لذا تمرد مردم و بی اعتنایی به آن عواقب وخیمی دارد.(388)
کذبت عاد فکیف کان عذابی و نذر (18) انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فی یوم نحس مستمر (19)
قوم عاد (نیز پیامبر خود را) تکذیب کردند؛ (پس ببینید) عذاب و انذارهای من چگونه بود! ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم.
در این آیات ابتدا می فرماید که قوم عاد هم تکذیب کرد، عذاب و انذار من چگونه بود؟ که در واقع یعنی رابطه عذاب و انذار من چگونه بود؟ بعد به طور مختصر شرح می دهد:
بر آنها بادی تند و شدید و ویرانگر فرستادیم در روزی شوم که شومی مستمر داشت. یوم، هم به معنی روز است و هم شبانه روز وهم به معنی قطعه ای از زمان، که شامل چند شبانه روز بشود. چون خود قرآن تصریح کرده که عذاب آن ها سه شبانه روز بوده است، پس یوم در این جا یعنی آن قطعه ای از زمان که این عذاب، شامل حال آن ها بود، می باشد.
کلمه نحس به معنی شوم است. قرآن نمی خواهد بگوید که چون آن روز، فلان روز از هفته یا سال بود نحس است. قرآن تصریح دارد که عذاب به علت تکذیب و کفران یک نعمت بود. پس روز، شوم بود ولی نه از آن جهت که روزی از روزهای هفته یا ماه است، بلکه به علت حادثه ای که در آن روز پیش آمد این روز شوم شد.
در موضوع نحوست یا مبارک بودن ایام، دو مسأله وجود دارد: یکی این که برخی از روزها به اعتبار حادثه ای که در آن روز واقع شده، شوم یا مبارک است؛ یعنی این روز یادآور حادثه مبارک یا شومی است. به این معنا درست است که برخی روزها، روزهای مبارک یا نحسی باشد. اما این طرز تفکر که یک روز از اولی که آسمان و زمین خلق شده نحس یا مبارک باشد، اساسی نمی تواند داشته باشد.
در مورد مسأله نحوست ذاتی ایام سه دسته روایت داریم: ظاره برخی از روایت ها تایید بر وجود نحوست ذاتی ایام است و از طرف دیگر برخی روایات شدیدا این مطلب را نفی می کند.(389) یک سلسله روایات سومی هم داریم مبنی بر این که نحوست ایام و اوضاع کواکب، یا اساسا در زندگی انسان اثر ندارد یا اگر هم اثری داشته باشد، با توکل به خدا و توسل به ائمه علیهم السلام و صدقه دادن بی اثر می شوند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تفأّل می زد ولی تطیر نمی زد؛ یعنی به فال نیک می گرفت، ولی به فال بد نمی گرفت؛ یعنی از دو سنتی که در میان مردم بود، آن را که منشأ راسخ شدن در تصمیم بود، امضا کرد و به آن سنتی که انسان را از تصمیمش باز می داشت، توجه نمی کرد. یک روح مصمم و متوکل این طور است.
پیامبر می فرمود: رفع عن امتی الطیرة(390) یعنی فال بد زدن از امت من برطرف شد هاست؛ و اذا تطیرت فامض(391) یعنی اگر چیزی را به فال بد گرفتی اعتنا نکن.
کذبت ثمود بالنذر (23) فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفی ضلال و سعر (24)
طایفه ثمود (نیز) انذارهای الهی را تکذیب کردند و گفتند: آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟! اگر چنین کنیم در گمراهی و بدبختی ها خواهیم بود.
قوم ثمود هم این انذارها را تکذیب کردند و دروغ و بی اساس پنداشتند. گفتند عجب! ما پیرو کسی بشویم که مانند ما یک بشر است؟ این خیلی گمراهی و اشتباه است که انسان از یک بشر پیروی کند. در این صورت ما در گمراهی و بدبختی گرفتار خواهیم بود. اگر قرار بود خدا پیام آوری بفرستد، غیر بشر می فرستاد که افضل از بشر باشد. تازه اگر قرار است پیامبر از نوع بشر باشد چرا این فرد باشد؟ چرا وحی بر من نازل نشود؟
ءالقی اَلذِّکر علیه من بیننا بل هو کذاب اشر (26)
ولی فردا می فهمند چه کسی دروغگوی هوسباز است.
فردا خواهند فهمید دروغگوی طمعکار که طمعش او را به دروغگویی وا می دارد کیست؟ یعنی شمایید که این دروغ را به خاطر مطامع دنیوی می گویید.
انا مرسلوا الناقة فتنة لهم فارتقبهم واصطبر (27)
ما آن شتر را برای آزمایش آن ها می فرستیم؛ در انتظار پایان کار آنان باش و صبر کن!
اینجا مخاطب، پیغمبر آن هاست، ما فرستنده آن شتر هستیم به عنوان یک امتحان، حالا منتظر آنها باش و ببین چه می کنند.
و نبئهم ان الماء قسمة بینهم کل شرب محتضر (28)
و به آن ها خبر بده که آبا باید در میانشان قسمت شود، (یک روز سهم ناقه، و یک روز برای آن ها) و هر یک در نوبت خود باید حاضر شوند.
و به آنها خبر بده که باید آب قسمت بشود، قسمتی از آن آب به آنها و قسمتی به این حیوان تعلق دارد. این یک امتحان الهی برای آن ها بود.
فنادوا صاحبهم فتعاطی فعقر (29) فکیف کان عذابی و نذر (30)
آنها یکی از یاران خود را صدا زدند، او به سراغ این کار آمد و (ناقه را) پی کرد. پس (بنگرید) عذاب و انذارهای من چگونه بود!
با توجه به اینکه این حیوان با اعجاز الهی به وجود آمده بود گفتند: عجب! چه مزاحمی برای ما پیدا شده است، بیاییم او را بکشیم تا همه آب مال ما باشد. رفیقشان را صدا زدند و او حربه اش را به دست گرفت و این حیوان را کشت. رابطه عذاب و نذر من چگونه بود؟
انا ارسلنا علیهم صیحة واحدة فکانوا کهشیم المحتظر (3)
ما فقط یک صیحه [و صاعقه عظیم ] بر آن ها فرستادیم و به دنبال آن همگی به صورت گیاه خشکی در آمدند که صاحب چهارپایان (در آغل) جمع آوری می کند!
فقط یک فریاد کافی بود و پشت سر این صیحه وقتی سراغشان می آمدی حالت هشیم محتظر داشتند. محتظر از ماده حظیره است و حظیره پناهگاهی است که گاهی در بیابان ها از خس و خاشاک درست می کنند که از آفتاب، مصون بمانند. تمام زندگی این ها تبدیل به چنین چیزی شد. قرآن را برای تنبه و یادآوری فرستاده ایم، آیا آگاه شونده ای هست؟(392)

خلاصه کتاب آشنائی با قرآن ج 6

تفسیر سوره الرحمن
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم الرحمن (1) علم القرآن (2)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. خداوند رحمان، قرآن را تعلیم فرمود.
سوره مبارکه الرحمن تنها سوره ای است که با یکی از اسماء الله آغاز می شود. رحمان از نظر لغوی مبالغه در رحمت است و بر خلاف بعضی از اسمهای دیگر مانند رحیم و رؤوف که دارای مراتب و درجات هستند و بر غیر خدا هم اطلاق می شوند، فقط بر خداوند اطلاق می شود و این به خاطر آن نهایت درجه رحمت الهی است که تمام هستی را در بر گرفته است.
روح و سیاق این سوره تذکر و یادآوری نعمت های الهی است، زیرا از یک طرف با لفظ الرحمن شروع می شود و از طرف دیگر با مخاطب قرار دادن انسان و جن، 31 بار آیه فبای آلاء ربکما(393) تکذبان(394) تکرار شده است. توجه به نعمت، روح شکر و سپاسگزاری را در انسان به وجود می آورد و انسان را متذکر خدا می کند.
خدای رحمان قرآن را آموخت. از آن جا که متعلق آیه ذکر نشده است معلوم می شود مخاطب خاصی مورد نظر نیست؛ وگرنه می فرمود قرآن را به انسان آموخت یا به پیامبر آموخت. در این جا نمی فرماید قرآن را نازل کرد، بلکه می فرماید قرآن را تعلیم داد؛ یعنی قرآن را به صورت یک حقیقت موجود فرض می کند.(395)
خلق الانسان (3)
انسان را آفرید.
طبق قاعده باید بگوید که خدای رحمان انسان را آفرید و قرآن را تعلیم داد. ولی در این جا تعلیم قرآن بر خلقت انسان مقدم شده است. یک علت آن این است که می خواهد اهمیت فوق القاعده نعمت تعلیم قرآن را ذکر کند و علت دیگر این است که تقدم وجودی قرآن را بیان نماید؛ یعنی حقیقت قرآن که غیر از الفاظ آن است مقدم و برتر از وجود انسان می باشد.
علمه البیان (4)
و به او بیان را آموخت.
بعد از خلقت انسان، نعمت بیان را ذکر می کند. بیان یعنی ظاهر کردن، که در این جا مقصود همان سخن گفتن و آشکار کردن مکنونات ضمیر است.(396) در سوره علق هم بعد از اشاره به خلقت، نعمت تعلیم به وسیله قلم ذکر شده است. گفتن و نوشتن همان استعدادی است که انسان را از حیوانات متمایز می سازد. فلاسفه برای متمایز ساختن انسان از حیوانات، از تعبیر ناطق (سخنگو) استفاده کرده اند. بعد این سؤال مطرح شده که مگر سخنگویی چه اهمیتی دارد که فصل تمایز انسان با حیوانات قرار داده شده است.
پاسخ این است که معنی نطق در این جا ادراک کلیات است. حیوان فقط امور جزیی را درک می کند و نمی تواند یک معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل دهد. انسان هم اگر استعداد ادراک کلیات را نمی داشت و نمی توانست بین معانی و مفاهیم ارتباط برقرار کند نمی توانست سخن بگوید، به همین دلیل در تعریف انسان، از ناطق استفاده شده است. یعنی منشأ و ریشه سخن گفتن انسان استعداد فطری او در ادراک کلیات است، نه اندام جسمانی (مانند زبان) در حیوانات هم وجود دارد.
با همین نعمت بیان و قلم است که انسان آموخته ها و تجارب خود را به نسل های دیگر منتقل می کند و اگر بیان و قلم نبود، انسان ها همواره مانند یک حیوان وحشی باقی می ماندند و همیشه هر نسلی از نقطه اول شروع می کرد و هرگز فرهنگ و تمدنی به وجود نمی آمد.(397)
والشمس و القمر بحسبان(398) (5)
خورشید و ماه با حساب منظمی می گردند.
از این جا مطلب دیگری شروع میشود که در کار عالم حساب و نظمی وجود دارد و تصادف و بی نظمی در کار عالم نیست. خداوند در این آیه می فرماید: در حرکات خورشید و ماه حساب و نظام معینی است. این مطلب را می گوید تا به انسان بفهماند که باید تسلیم حساب بود.
والنجم و الشجر یسجدان (6)
و گیاه و درخت برای او سجده می کند.
معنی معروف نجم ستاره است و به گیاه هم اطلاق می شود.(399) عده ای گفته اند به قرینه شمس و قمر منظور از نجم ستاره است. اما اکثریت گفته اند به قرینه شجر و یسجدان و از آن جا که در صدد بیان مطلب جدیدی بوده که از آمدن واو بر سر این آیه فهمیده می شود، مقصود از نجم، گیاه است.
این که گیاه خدا را سجده می کند، تعبیر خیلی لطیف و عجیبی است. سجده گیاه، همان اطاعت از اوامر الهی است. همین عمل روییدنش سجده خداست، چون از امر پروردگار و قانون الهی بدون تخلف اطاعت می کند.(400)
و السماء رفعَها و وَضَع المیزانَ (7)
و آسمان را برافراشت، و میزان و قانون (در آن) گذاشت.
سما از سمو به معنی علو و بالا است. مقصود آیه با همین اجرام آسمانی است که آن ها را بلند و در بالای سر شما آفرید و یا منظور عالم معناست، چون سمو غالبا در قرآن به امور معنوی اطلاق می گردد.
در آیات قبل صحبت از حساب و نظم در عالم بود در این آیه صحبت از ابزار و وسیله سنجش است؛ یعنی اولاً، حساب در کار عالم است و ثانیاً، برای آگاهی انسان وسیله و راهی برای کشف کردن و به دست آوردن آن حساب ها قرار داده شده است.
میزان به ترازو که مصدق مشهور ابزار سنجش است گفته می شود، اما منحصر به آن نمی باشد، میزان و معیار سنجش از نعمت های بزرگ الهی است که عدالت بدون آن برقرار نمی شود و جزء ضروریات زندگی بشر است. مثلا انسان کامل میزان و معیار سنجش انسان های دیگر است، یا علم منطق میزان سنجش افکار است. همچنین قانون برای زندگی بشر میزان است و میزان خود قانون عدالت و میزان عدالت استحقاق افراد است. پس برای هر چیز میزان و مقیاسی قرار داده شده تا می رسد به آن چیزی که خود آن، مقیاس همه چیزهاست و آن متن خلقت است.(401)
الّا تطْغَوا فی المیزان ِ (8) و اقیموا الوَزنَ بالقسطِ و لا تُخسروا المیزانَ (9)
تا در میزان طغیان نکنید (و از مسیر عدالت منحرف نشوید) و وزن را بر اساس عدل برپا دارید و میزان را کم نگذارید.
این جمله تفسیر همه جمله های قبل از ابتدای سوره تا این جا است و گویا می خواهد بگوید معنی همه این ها این است که شما انسان ها در میزان ها طغیان نکنید، در سنجش امور به عدالت رفتار نمایید.
و الاَرضَ وَضَعها للأَنامِ (10)
زمین را برای خلایق آفرید.
انام به معنی مردم است. دو نکته را باید در رابطه با این آیه یادآور شویم: یکی این که بینش یک نفر موحد این است که عالم، بر اساس نظامی خلق شده و در خلقت اشیا هدف و حکمتی در کار بوده است و این گونه نیست که خلقت و تکامل اشیا معلول یک سلسله تصادفات باشد. آیه مورد بحث معنایش این است که خلقت زمین به گزاف انجام نشده که بعد هم تصادفا منجر به خلقت انسان شده باشد، بلکه اصلا زمین برای انسان آفریده شده است. همه این ها نتیجه گیری برای مسؤولیت و مکلف بودن انسان در مقابل این نعمت هاست.
قرآن راجع به انسان از کلمه اصطفاء به معنی انتخاب و برگزیدن استفاده کرده است و می گوید خدا انسان را برگزیده است. لذا این موجود برگزیده مسؤولیت هم دارد. اما اگر بنا باشد اصطفا و انتخاب الهی را نفی کنیم و همه را معلول تصادف در عالم بدانیم، این جاست که دیگر برای انسان وظیفه و مسؤولیت معنا ندارد و مسائلی از قبیل انسانیت و شرافت و اخلاق یکسره بی معنی می شود.
نکته دوم این که وقتی می گوید: خدا زمین را برای مردم آفریده است می فهمیم برای همه مردم آفریده است و همه انسان ها حق استفاده از آن را دارند و زمین مختص به گروه خاصی نیست.
فیها فاکِهَة و النَّخل ذاتُ الاکمَامِ (11)
که در آن میوه ها و نخل های پرشکوفه است.
کلمه وضعها در آیه قبل اشاره دارد به این که زمین برای انسان بساط و گهواره است که انسان در روی آن قرار گرفته است و نیازهای خود را برطرف می سازد. این آیه فواید دیگری را که زمین برای انسان دارد بیان می کند. در این زمین میوه ها و درخت خرما با آن غلاف های خودش که میوه ها را در آن قرار می دهد وجود دارد. این که نخل را جدا ذکر کرده، یا به علت اهمیت است و یا به علت این که عرب به خرما فاکهة اطلاق نمی کند.
وَ الحَبُّ ذُوالْعَصفِ و الرَّیحانِ (12)
و دانه هایی که همراه با ساقه و برگی است که به صورت کاه در می آید و گیاهان خوشبو.
دانه های غذایی انسان مثل گندم و جو... را که همراه با برگهای درو کردنی از زمین می روید، حب می نامند. از سبزه های خوشبو هم تعبیر به ریحان شده است.
قرآن می خواهد بگوید میان میوه ها و دانه ها و روییدنی های خوشبوی این عالم با خلقت انسان رابطه است. یعنی این گونه نیست که زمین بدون حساب این ها را ایجاد کرده باشد.
فبأیّ آلاءِ ربّکما تُکَذِّبانِ (13)
پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید (شما ای گروه جن و انس)؟!
حال بگویید که شما کدام یک از نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟ این نعمت ها با این تشکیلات و نظم اولاً الهام بخش ایمان و ثانیاً الهام بخش وظیفه و تکلیف است.(402)
خَلَق الانسَان َ من صَلصَال کالفَخَّارِ (14)
انسان را از گل خشکیده ای همچون سفال آفرید.
صدا را صلصال می گویند. یعنی آن گل خشکیده به شکلی در آمده بود که مانند سفال صدا می کرد. قرآن درباره ماده اولیه انسان تعابیر مختلفی، مانند خاک، گل و لای گندیده دارد که این ها ناظر به مراحل خلقت است. یعنی اول خاک بود و سپس گل شد و بعد گل و لای گندیده و بالاخره به صورت گل خشکیده در آمد.
در این آیه از یک طرف به قرینه این که می گوید: از گل خشکیده باید بگوییم مقصود از انسان اول است، ولی به قرینه کلمه انسان که اسم جنس است، باید بگوییم نوع انسان منتها به اعتبار خلقت اول آن ها مقصود می باشد.
پیام این آیه این است که ای انسان! اگر روزی رسیدی به این جا و فهمیدی که در ابتدای خلقت گل خشکیده ای بوده ای، نباید گمان کنی که آفرینش انسان حاصل تصادف بوده است.
ممکن است سؤال شود خداوند که قادر است انسان را از هیچ بیافریند، دیگر چه احتیاجی به خاکی باشد، گلی باشد و... مگر خدا قادر نیست؟ در جواب می گوییم: خدایی که قادر است، حکیم هم هست. حکمت خدا هم اقتضائاتی دارد. یعنی این ها همه روی حکمت بوده که خلقت انسان باید این مراحل را طی کند.
و خلَق الجَآنّ مِن مارج من نَّارِ (15)
و جن را از شعله های مختلط و متحرک آتش خلق کرد.
جن(403) در ردیف انسان است یعنی جزء مخلوقاتی است که مکلف و موظف هستند، منتها جن مخلوقی است که درجه وجودی اش از انسان پایین تر است. در این آیات از دو مبدأ مادی متفاوت یعنی خاک و آتش برای انسان و جن یاد شده است. شیطان هم راجع به حضرت آدم همین حرف را زد: خلَقَنی من نَّار و خَلَقْتَهُ مِن طِین(404) یعنی مرا از آتش آفریدی و او را از گل. می خواست بگوید: آتش بر گل شرافت دارد.
فَبأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (16)
پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟!
پس اصل خلقت شما هم روی حساب بوده، به چه نعمت از نعمت های پروردگار تکذیب می کنید؟
رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ (17)
او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است.
در قرآن در بعضی آیات تعبیر مشرق و مغرب آمده و لله المشرق و المغرب(405) و در بعضی دیگر تعبیر مشارق و مغارب رب المشارق(406) در این آیه هم تعبیر از دو مشرق و دو مغرب شده است، باید ببینیم مقصود چیست؟
بعضی گفته اند وقتی در قرآن مشرق ها و مغرب ها آمده اشاره به سیارات دیگر دارد که مانند زمین، خورشید بر آن ها طلوع و غروب می کند.
بضعی گفته اند، به اعتبار خود زمین است، چون در ایام سال خورشید هر روز از یک نقطه شروع می کند و در نقطه دیگر غروب می کند. چون خورشید از اول بهار میل شمالی دارد و به طرف شمال زمین نزدیک تر می شود تا میرسیم به وسط تابستان دوباره باز می گردد. اول پاییز به نقطه اول می رسد و باز از پاییز به زمستان میل جنوبی پیدا میکند. پس خورشید هر روز از نقطه ای طلوع و در نقطه ای غروب میکند و لذا نسبت به زمین هم مشارق و مغارب داریم. اما منظور از مشرقین و مغربی چیست؟
مشرقین و مغربین به اعتبار نهایت میل شمالی و نهایت میل جنوبی، یعنی آخرین حد مشرق و مغرب است و به این علت این دو آخرین حد را ذکر کرده، چون قرآن در مقام شمارش نعمت ها بوده است و می خواهد بگوید خود همین روی حساب است و اگر این طور نبود کار زمین تنظیم نمی شد. یعنی اگر همیشه، مثلا مانند روز اول بهار بود، آن فوایدی که برای تابستان هست وجود نداشت.(407)
سَنَفرُغُ لکم أیُّه الثَّقلانِ (31) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (32)
به زودی (فراغت می یابیم و) به حساب شما می پردازیم. ای دو گروه انس و جن! پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟!
از این آیه به بعد تذکراتی راجع به قیامت است و قرآن نتایج اعمال را یادآوری می کند و می فرماید که به زودی به شما خواهیم پرداخت ای دو ثقل. در قرآن به جن و انس ثقلین گفته شده است. ثقلین از ماده ثقل به جسمی که دارای سنگینی و وزن باشد گفته می شود.
قرآن ملائکه را جزء ثقل ها نمی شمارد(408) ولی جن از نظر قرآن حقیقتش جسمانی است و همردیف با انسان ها ذکر شده است؛ یعنی بر خلاف مشهور جن به انس شباهت دارد نه به ملک، منتها جن موجودی است که در عین این که جسم است، نامرئی است.
این مسأله که یک شی ء هم جسم باشد و هم غیر مرئی، در علم قدیم جزء مشکلات بوده است. حداکثر آن چه در مورد جسم غیر مرئی تصور می کردند این بود که مثلا در مورد هوا می گفتند: هوا جسم هست ولی غیر مرئی است و ما وجود آن را به وسیله قراینی درک می کنیم اما آن را نمی بینیم. ولی امروز مسأله شکل دیگری پیدا کرده است.
امروز معتقدند که ممکن است جسمی یک بعدی یا دو بعدی و... باشد و می گویند انسان خودش سه بعدی است و ساختمان ادراکش هم سه بعدی است و فقط اجسام سه بعدی را درک می کند. بنابراین ممکن است در همین فضا اجسامی وجود داشته باشند که جسم و ثقل باشند ولی ما وجود آن ها را احساس نکنیم.
البته ما نمی خواهیم حرف قرآن درباره جن را به استناد این حرف ها بپذیریم. یک نفر با ایمان، بعد از آن که قرآن را شناخت، اولین مستندش خود قرآن است. قرآن بیان کرده که چنین خلقی در عالم وجود دارد و در بسیاری از خصوصیات حتی در مکلف بودن، پیغمبر داشتن(409) و حتی آن چنان که روایت می گویند در خوراک، توالد و تناسل شبیه انسان است. از این رو قرآن در مسائل مربوط به تکلیف و پاداش و کیفر آن ها را هم وارد می کند.
از این که می فرماید: به زودی فراغت پیدا می کنیم و به شما خواهیم پرداخت، ممکن است سؤال شود مگر دست خدا به کارهای دیگری بند است که می فرماید به زودی فراغت پیدا می کنیم و به شما خواهیم پرداخت. مگر خداوند مانند ما انسان هاست که ارگ به یک کار بپردازیم، در همان حال نمی توانیم به کار دیگری بپردازیم.(410)
او کسی است که به فرموده معصومین علیهم السلام: لا یشغله شأن عن شأن(411) یعنی در آن واحد کارهای لا یتناهی در عالم صورت می گیرد و کاری او را از کار دیگر باز نمی دارد.
پاسخ این است که در حقیقت دست پروردگار در عالم لا یتناهی در کار است بدون این که هیچ کاری باز دارنده او از کار دیگر باشد. در قیامت همه این مطالب را احساس خواهند کرد، اما برای کسانی که در دنیا توان فهم این حقیقت را ندارند.(412)
مطلب به این شکل ظهور پیدا می کند که گویا خدا در دنیا کاری به کار ما نداشت، و حال که از کارهای دیگرش فارغ شده، به ما می پردازد. پس آیه مورد بحث مطلب را از آن نظر که برای اکثریت انسان ها ظهور پیدا می کند، بیان کرده است.(413)(414)
یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالاِْنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَن تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ (33) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (34) یُرْسَلُ عَلَیْکُمَا شُوَاظٌ مِّن نَّارٍ وَنُحَاسٌ فَلَا تَنتَصِرَانِ (35)
ای گروه، جن و انس! اگر می توانید از مرزهای آسمان ها و زمین بگذرید، بگذرید، ولی هرگز نمی توانید، مگر با نیرویی (فوق العاده). پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
این آیه مربوط به قیامت است که انسان می بیند سراسر کیفر و پاداش است؛ بله، اگر می توانید از ملک خدا خارج شوید و به جایی بروید که در آن جا کیفر و پاداشی نباشد؛ ولی چنین چیزی امکان ندارد. البته این امر یک استثنا دارد و آن سلطان(415) و قدرت الهی است.
چرا این استثنا در این آیه آمده است؟ این آیه ذووجهتین است؛ یعنی علاوه بر این که ممکن است مربوط به آخرت باشد که به آن اشاره شد، ممکن است ناظر به دنیا هم باشد؛ چون هنوز وارد عالم قیامت نشده است و وعده آن را می دهد. آیه می گوید: به روزی خواهیم رسید که در آن کیفر و پاداشی هست، اگر می توانید، از ملک خدا خارج شوید که کار به آن جا نکشد، خارج شوید؛ ولی این کار عملی نیست. از قانون خدا و ملک خدا که همان ملک وجود است، نمی توان بیرون رفت. هر جا بروید ملک خداست.
فقط خدا چنین قدرتی دارد که بعضی انسان ها را از عالم زمین و آسمان ها که عالم محسوس انسان ها است بیرون ببرد و وارد عالم ربوبیت کند. می گوید: الا بسلطان بله، اگر شما به آن مقام برسید، مقام شما مافوق آسمان ها و زمین خواهد شد.
یرسَلُ علیکمَا شُواظُ من نَار و نُحاس فلا تنتَصرَان (35) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (36)
شعله هایی از آتش، و دودهایی متراکم بر شما فرستاده می شود؛ و نمی توانید از کسی یاری بطلبید. پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟!
از این آیه به بعد وارد قیامت می شود. بر شما یعنی بر مجرمین و گناهکاران شما شعله ها و دودهایی از آتش فرستاده می شود. (نحاس هم به معنی مسؤولیت و هم به معنی دود است.) و نمیتوانید به فریاد یکدیگر برسید و به یکدیگر کمک کنید.
فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَکَانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهَانِ (37) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (38)
هنگامی که آسمان شکافته شود و همچون گل قرمز رنگ گردد(416) (حوادث هولناکی رخ می دهد که تاب تحمل آن را نخواهید داشت).پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
از آن جا که این ها مربوط به عالم قیامت است و ما نمی توانیم واقعیت آن ها را آن طور که هست تصور کنیم، قرآن با تشبیهات و تمثیلات بیان کرده است. مقصود این است که آسمان آن وقتی که شکافته می شود مانند برگ گل نازک و قرمز رنگ می شود. ما نمی دانیم که آسمان چگونه شکافته می شود؛ همه را باید با هم در نظر گرفت: آسمان شکافته و از هم پاشیده می شود، کوه ها مانند پشم رنگین زده شده(417) می شوند. خدا عالم است که این ها چگونه است و به چه چیز اشاره دارند.
فَیَوْمَئِذٍ لَّا یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لَا جَانٌّ (39)
در آن روز هیچ کس از انس و جنّ از گناهش سؤال نمی شود (و همه چیز روشن است).
قرآن، هم می گوید در قیامت سؤال هست(418) و هم می گوید سؤال نیست. به دلیل این که به ما بفهماند آن چه را که آن جا هست با آن چه که در دنیا هست مقایسه نکنیم. این جا که می گوید سؤال نیست، منظور سؤال تحقیقی و بازپرسی است که با آن کشف حقیقت می کنند؛ یعنی لازم نیست برای کشف حقیقت سؤال شود و همه با آن چه از اعمال دارند شناخته می شوند؛ چون بعد می گوید:
یُعرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمَاهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِی وَالاَْقْدَامِ (41) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (42) هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ(43)
مجرمان از چهره هایشان شناخته می شوند؛ و آنگاه آنها را از موهای پیش سر و پاهایشان می گیرند (و به دوزخ می افکنند). پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟! این همان دوزخی است که مجرمان آن را انکار می کردند.
کافران از همان سیمایشان شناخته می شوند، دیگر احتیاج به سؤال نیست. گروهی را از ناصیه و گروهی را از پایشان می گیرند. ناصیه موی جلو سر(419) را می گویند. این آیه اشاره به این دارد که افراد یک جور اخذ نمی شوند. چون هر کدام گناهانشان در یک جاست، قلابشان هم همان مرکز گناهشان است. آن که جرمش در مغز و فکرش بوده را از پیشانی می گیرند و آن که در پایش بوده را از پایش می گیرند.
این است آن جهنمی که گناهکاران به آن نسبت دروغ می دادند. دروغ دانستن غیر از نسبت دروغ دادن است و نسبت دروغ دادن یعنی دروغ دانستنی که انسان نمی خواهد فلان چیز راست باشد. چرا؟ چون می خواهد گناه کند و کیفری نباشد، می گوید این ها دروغ است. این مطلب را خود قرآن در سوره قیامت می فرماید: بل یرید الانسان لیفجر امامَهُ یسئَل ایَّان یوم القیَامَةِ(420) چون انسان دلش می خواهد در پیشاپیش خودش به فسق و فجور بپردازد، می گوید قیامت یعنی چه؟
یَطُوفُونَ بَیْنَهَا و بین حَمِیمٍ آنٍ(44) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (45)
امروز در میان آن و آب سوزان در رفت و آمدند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
در میان آتش ها و آب های جوشان در حال طواف و گردش به سر می برند. عجیب این است که این ها را هم ذکر می کند باز می گوید: فبایّ آلاءِ رِبِّکما تکذبانِ قرآن می خواهد بگوید که این کیفر، لازمه عمل و جزء نظام احسن است و اگر نبود نعمت ناقص بود؛ یعنی آن فیض عام پروردگار اقتضا دارد که به هر چیزی آن چه را که استحقاق همان را دارد بدهد. این ها چون روی حساب دقیق حکمت و عدل است جزء آلاء و نعمت های پروردگار است.(421)
وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (46) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (47)
و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتی است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
از این آیه تا آخر سوره درباره اهل بهشت است. نمی فرماید: از پروردگار خود بترسند. که یک معنی عامتری است؛ مثلا ترس از عقاب راهم در بر می گیرد. بلکه می فرماید: از مقام پروردگارشان بترسند(422) مقام به معنی جایگاه و مرتبه است و در آن مفهوم معرفت وجود دارد. آنان که از مقام پروردگارشان می ترسند کسانی هستند که خدا را شناخته و مرتبه الوهیت او را درک کرده اند، خوف و خشیت عظمت الهی - نه خوف از عقاب که خود نوعی غفلت از خداست - در دل آن ها جا گرفته است و غیر پروردگار در نظرشان کوچک جلوه می کند.(423) برای این ها دو بهشت است.
مفسرین درباره این دو بهشت احتمالاتی داده اند که شاید معقول ترینش این باشد که منظور قرآن بهشت روحانی و بهشت جسمانی است. توضیح این که قائلین به معاد دو گروهند: بعضی معاد را صرفا روحانی می دانند؛ یعنی معتقدند که انسان بعد از این که مرد روحش که همان قدرت عقل و علم اوست باقی می ماند و اگر در این دنیا علم و معرفت و فضیلت کسب کرده، همراهش خواهد بود و موجب سعادتش می شود و اگر روحش پر از جهل و عناد و صفات رذیله باشد در آن دنیا همیشه با همین عذاب های روحانی همراه خواهد بود.(424)
کسانی که قایل به معاد روحانی هستند مقصودشان این است که بدن جسمانی برای همیشه از بین می رود و دیگر انسان با این بدن سر و کار ندارد.
عده ای هم قایل به معاد جسمانی هستند و می گویند: روح انسان بعد از مرگ وارد عالم برزخ می شود و در قیامت خدای متعال این ارواح را به اجسام باز می گرداند. گویا وضع اجسام در آخرت با اجسام دنیا خیلی فرق می کند؛ یعنی خیلی لطیف تر است ولی به هر حال جسمانی است.
نظر صحیح تر این است که جمسانی و روحانی بودن بهشت توأم با یکدیگر است. وقتی که انسان در دنیا لذت و المش، هم جسمانی است و هم روحانی، در آخرت نیز به طریق اولی اینگونه خواهد بود؛ البته برای افرادی که کامل هستند، بهشت جسمانی در مقابل آن نعمت های روحانی ارزشی ندارد، ولی اکثریت مردم (حتی اکثر صلحا، متقین، زهاد) به این مقام نرسیده اند و آن ها هم بهشت روحانی دارند و هم بهشت جسمانی. همان طور که اقلیتی فقط بهشت جسمانی دارند و از بهشت روحانی نصیبی ندارند؛ در مورد عذاب و جهنم هم همین طور است.
قطعا بهشت جسمانی وجود دارد و نمی توان آن را انکار و به شکلی تأویل کرد و لذا منظور از دو بهشت اشاره شده در این آیه، بهشت روحانی و بهشت جسمانی است. البته آن عالم تفاوت های زیادی با عالم دنیا و طبیعت دارد. اگر عین عالم دنیا می بود باید تکلیف هم آن جا وجود می داشت ولی آن جا امکان تکلیف و امکان تغییر دادن وضع و حالت نیست؛ به قول فلاسفه آن جا عالم قوه نیست، عالم فعلیت محض است؛ ولی به هر حال باید بدانیم که جنبه های جسمانی در آن جا وجود دارد و البته جنبه های روحانی هم به طریق اولی وجود دارد چون در قرآن در بعضی موارد بعد از ذکر نعمت های جسمانی مانند جنَّات تَجرِی من تحتِها الانْهارُ(425) می فرماید: و رِضوَان من اللهِ اکبَر(426) و اما بالتر از همه خشنودی خداست. کسانی که در دنیا خدا را نشناخته اند و از حب و رضای پروردگار و عبودیت، چیزی درک نکرده اند، در آخرت هم محجوبند. من کانَ فی هذهِ أَعمی فهوَ فی الاخرةِ و اضلُّ سبیلا(427) یعنی آن که در این دنیا کور باشد در آن دنیا هم کور و گمراه تر است. چشمی که در این دنیا بینا نشود در آن دنیا هم بینا نخواهد بود. پس خشنودی و رضای حق تعالی حقیقت خیلی بزرگتری است که یک ذره آن ارزش تمام بهشت های جسمانی را دارد.(428)
ذَوَاتَا أَفْنَانٍ (49) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (50)
(آن دو باغ بهشتی) دارای انواع نعمتها و درختان پرطراوت هستند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
این دو بهشت انواع نعمت ها را دارد. باز توضیح نمی دهد و فقط می گوید انواعی. این مطلب را عمدا در ابهام گذاشته، تا ذهن شنونده به هر راه برود و به او بفهماند که اگر توصیف شود ذهن آن نعمت را به همان که شنیده محدود می کند. یعنی مطلب فراتر از آن است که بخواهد توصیف شود.
در یک آیه دیگر می فرماید: فلا تَعلَم نفس ما أُخفیَ لهم من قرةِ أَعیُن(429) هیچ نفسی نمی تواند بداند که چه مایه های روشنایی چشمی در آن جا پنهان است؛ یعنی برای انسان در دنیا امکان درک آن مطلب وجود ندارد.
فِیهِمَا عَیْنَانِ تَجْرِیَانِ (51) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (52)
در آنها دو چشمه همیشه جاری است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
و در آن دو بهشت دو چشمه ای جریان دارد. این جا هم توصیف نکرده همین مقدار گفته است دو چشمه ای جریان دارد. این ای در دو چشمه ای باز علامت ابهام است.
فِیهِمَا مِن کُلِّ فَاکِهَةٍ زَوْجَانِ (53) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (54)
در آن دو، از هر میوه ای دو نوع وجود دارد (هر یک از دیگری بهتر). پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
از هر میوه ای دو نوع وجود دارد. زوجان یعنی جفت که مفسرین به دو نوع تفسیر کرده اند. باز قرآن شرح نداده است که منظور چیست. اینجا هم احتمال دارد منظور از دو نوع، میوه های بهشت روحانی و میوه های بهشت جسمانی باشد.
مُتَّکِئِینَ عَلَی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دَانٍ (54) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (55)
این در حالی است که آنها بر فرشهایی تکیه کرده اند با آسترهائی از دیبا و ابریشم، و میوه های رسیده آن دو باغ بهشتی در دسترس است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
اهل بهشت بر فراش ها و بساطهایی که بطائن آن ها (بطانه یعنی آستر، در مقابل ظهاره) از استبرق(430) است تکیه می زنند. از این آیه به بعد وصف اهل بهشت است و بیشتر حالت اهل بهشت جسمانی بیان شده است.
میوه های هر دو بهشت نزدیک است. میوه را از آن جهت که قابل چیدن است می گویند نزدیک است. مقصود این است که کاملا در اختیار اهل بهشت قرار دارد و تلاشی برای به دست آوردن آن لازم نیست.
فِیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (56) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (57)
در آن باغهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران خود عشق نمی ورزند؛ و هیچ انس و جنّ پیش از اینها با آنان تماس نگرفته است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
در این بهشت ها زنانی فروهشته چشم هستند که هیچ انس و جنی با آنان تماس پیدا نکرده است. این جا فیهن به اعتبار این که برای هر کدام، از این بهشت ها وجود دارد، جمع آورده شده است. صفت فروهشته چشم با توصیف جسمانی چشم است (همین چیزی که خمار آلود می گویند؛ چشم خماری خودش نوعی زیبایی است) یا کنایه از کیفیت روحی آن زنان دارد. یعنی زنانی هستند عاشق این مردان که دل در گرو آن ها دارند؛ یعنی یک حالت یگانگی دارند و از غیر اینها چشم بسته اند.(431) ممکن است گفته شود در آخرت که قانون عفاف نیست، چه مانعی دارد که یک حوریه مال صد نفر باشد؟
قرآن می گوید: مسأله فقط ارضاء جنسی نیست، یک امر روحی هم هست که جزء نیازهای بشر است و مرد می خواهد از نظر روحی و عاطفی با زن وحدت و اتحاد داشته باشد.
کَأَنَّهُنَّ الْیَاقُوتُ وَالْمَرْجَانُ (58) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (59)
آنها همچون یاقوت و مرجانند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
گویی یاقوت با مروارید هستند؛ یعنی چنین بدن های باصفایی دارند.
هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ (60) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (61)
آیا جزای نیکی جز نیکی است؟! پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود؟ یعنی هر کس در دنیا نیکی کند نیکی می بیند. در حدیثی در ذیل همین آیه آمده است که آیا جزای توحید جز بهشت چیز دیگری می تواند باشد.(432)(433)
وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (62) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (63)
و پایین تر از آنها، دو باغ بهشتی دیگر است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
دو بهشت نازل تر هم وجود دارد. آن دو بهشتی که قبلا ذکر شد برای آنان بود که از مقام پروردگارشان خوف داشته باشند؛ یعنی اهل اخلاص و کسانی که خدا را به عظمت شناخته اند؛ ولی پایین تر از اینها هم دو بهشت است، برای افرادی که از این ها کمترند؛ کسانی که عبادتشان برای بهشت و فرار از جهنم بوده است.
مُدْهَامَّتَانِ (64) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (65) فِیهِمَا عَیْنَانِ نَضَّاخَتَانِ (66) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ(67)
هر دو خرّم و سرسبزند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟! در آنها دو چشمه جوشنده است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
در آن جا سخن از دو چشمه جاری بود و این جا سخن از دو چشمه فواره زن. اما این جا هم توصیف نمی کند که این چشمه ها چگونه هستند.
فِیهِمَا فَاکِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ (68) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (69)
در آنها میوه های فراوان و درخت خرما و انار است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
در آن دو بهشت اهل اخلاص، از هر میوه ای دو نوعش بود و در این دو بهشت درجه پایین تر درخت میوه و نخل و انار است.
فِیهِنَّ خَیْرَاتٌ حِسَانٌ (69) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (70)
و در آن باغهای بهشتی زنانی نیکو خلق و زیبایند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
منظور از خیر، حسن معنوی و حسن صوری است؛ یعنی زنان نیکو سیرت و نیکو صورت. بعضی مفسرین گفته اند: اینجا اشاره به زنان دنیاست نه حورالعین؛ زنانی که اهل بهشت و سعادتمند هستند.
حُورٌ مَّقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ (72) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (73) لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (74) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (75)
حوریانی که در خیمه های بهشتی مستورند. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟! هیچ انس و جنّ پیش از ایشان با آنها تماس نگرفته (و دوشیزه اند). پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
حور العین هایی که منحصرا در خیمه هایی هستند. باز اشاره به همان مفهوم قاصرات الطرف یعنی نه هر جایی دارد. نشان می دهد قرآن به جنبه طهارت و عفاف خیلی عنایت دارد؛ یعنی این را برای بشر یک ارزش اصیل می داند.
مُتَّکِئِینَ عَلَی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَعَبْقَرِیٍّ حِسَانٍ (76) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (77)
این در حالی است که بهشتیان بر تختهایی تکیه زده اند که با بهترین و زیباترین پارچه های سبزرنگ پوشانده شده است. پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنید؟!
در حالی که بر متکاهای سبز و بر بساطهای بسیار قیمتی و بسیار نیک تکیه زده اند. پس چه نعمتی را شما می توانید تکذیب کنید؟
در آخر دو مرتبه می فرماید:
تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (78)
پربرکت و زوال ناپذیر است نام پروردگار صاحب جلال و بزرگوار تو.
مبارک و پربرکت است نام پروردگارت که پرجلال و صاحب اکرام است.(434) می گویند اشاره است به همان نام الرحمن که سوره با آن شروع شده است، دارد. اشاره به این که آن جا در عالم به وجود آمده، به اسم رحمان به وجود آمده است. ظهر الوجود ببِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم(435). رحمان یعنی خدای خالقی که خلقش بر اساس جود و رحمت و رساندن فیض است و به هر موجودی آن فیضی را که لایق است رسانده است. خالق این مفاهیم را که خلقت بر چه اساسی است، نشان نمی دهد. رحمان یعنی سراسر خلقت مساوی با رحمت است و حتی عذاب از این جنبه که نظام کل را در نظر بگیریم باز نوعی رحمت است.(436)

تفسیر سوره واقعه

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. هنگامی که واقعه عظیم (قیامت) واقع شود.
آنگاه که واقع شده واقع شد. ظاهرا کلمه دیگری وجود ندارد که معنایش از وقوع روشن تر باشد تا بتوان وقوع را با آن تفسیر کرد. وقوع با حدوث متفاوت است.
حدوث یعنی چیزی که نبوده، وجود پیدا کند؛ ولی وقوع یعنی وجود پیدا کردن یک چیز، خواه بعد از عدم باشد یا نباشد. واقعیت یعنی حقیقت، قطع نظر از تصور و فکر ما؛ یعنی قطع نظر از این که ما بدانیم که آن هست یا نیست، خودش فی حد ذاته وجود دارد. این جا که تعبیر از واقعه شده بیانگر این مطلب است که قیامت امر محقق و موجودی است و به آن نباید به چشم یک امری که واقع نشده و در آینده واقع خواهد شد نگاه کرد. حال یا از آن جهت که به تعبیر بعضی آن چنان قطعی الوقوع است که باید آن را واقع شده فرض کرد و یا از آن جهت که مسأله قیامت، مسأله زمان نیست که در زمان آینده بخواهد واقع شود، لذا الان هم قیامت به یک معنا وجود دارد.(437) عجیب این است که در این سوره وقتی راجع به دنیا صحبت می کند گویی از امر گذشته صحبت می کند؛ مثلا می گوید: و لقد علمتم النشأَةَ الْاوُلی(438) یعنی نشئه اولی را قبلا می دانستید؛ مثل این که الان ما در قیامت هستیم.
لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ (2) خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ (3)
در آن وقت هیچ کس آن را انکار نمی کند. (این واقعه) گروهی را پایین می آورد و گروهی را بالا می برد.
این جلمه مستقل از اذا وَقَعة الواقعة است. نه این که جزای آن باشد. جزای آن محذوف است. بعضی این آیه را این گونه معنا کرده اند: در وقوع این قضیه هیچگونه دروغی وجود ندارد؛ یعنی حتمی است. ولی این معنا کمی مخالف با ظاهر جمله است؛ چون باید کاذبه که اسم فاعل است به معنی مصدر (کذب) و لام در لوقعتها هم به معنی فی در نظر گرفته شود، یعنی لیس فی وقعتها کذب
بعضی از مفسرین هم این آیه را به ظاهر خود معنی کرده اند که درست هم است. کاذبه به معنی تکذیب کننده است، در نتیجه مقصود آیه این است که در قیامت دیگر تکذیب کننده و دروغگویی وجود ندارد، چون حقایق همه مکشوف است: فکشفنا عنک غطالک(439) تکذیب مربوط به مرحله دنیاست.
واقعه قیامت پایین برنده و بالابرنده است. یک مصداق واضح از پست کردن و بلند کردن این است که خیلی از کسانی که در دنیا در مقدمات رفیع قرار گرفته اند، آن جا پستند و خیلی از افرادی که در دنیا پست و حقیر و کوچک شمرده می شوند، آن جا بالا هستند.(440) باطن هایی ظاهر می شود و ظاهرهایی باطن می شود.
در این دنیا ظاهر بر باطن غالب و حاکم است، ولی در قیامت قضایا که زیر و رو می شود ظاهرها تابع باطن ها خواهند بود؛ یعنی حشر هر کس بر اساس همان نیت و باطن اوست.
یا مثلا در این دنیا نظام اسباب ظاهر است و مسبب الاسباب با چشم ها دیده نمی شود، ولی در آن جا فقط مسبب الاسباب است که نمایان است و اسباب مخفی است؛ یعنی هر کس می بیند که آن اسبابی هم که تا حالا می دید واقعا ابزار و اسباب ظاهری بودند؛ یعنی زمام کارها به دست پروردگار است؛ ولی اکنون این مطلب به جز برای اهل حقیقت ظهور ندارد.(441)
إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا (4)
در آن هنگام که زمین بشدّت به لرزه درمی آید.
در قرآن مکرر مسأله زمین لرزه ذکر شده است. زلزله ای که در قیامت واقع می شود با زلزله های دنیا که در شدیدترین آن ها فقط قسمتی از پوسته زمین تکان می خورد، خیلی متفاوت است. در عالم قیامت یک نوع زیر و زبر شدن و زلزله ای است که نه تنها در زمین بلکه در تمام عالم واقع می شود. قرآن زلزله قیامت را بزرگ و عظیم می شمارد و در مقام مثل می گوید در آن روز اگر مادری طفل شیرخواری داشته باشد، آن طفل را از یاد می برد:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَی ءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعة وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَ مَا هُم بِسُکَارَی وَ لَکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ(442)
وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا (5) فَکَانَتْ هَبَاء مُّنبَثًّا (6)
و کوه ها در هم کوبیده می شود و به صورت غبار پراکنده در می آید.
وَ کُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً (7) فَأَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ (8) وَ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ (10) وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (11)
و شما سه گروه خواهید بود. (نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانی! گروه دیگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانی! و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند. آنها مقرّبانند.
در این آیات مردم به سه گروه تقسیم شده اند. در بعضی آیات مردم به دو دسته سعدا و اشقیا تقسیم شده اند. اما در این آیات به سه گروه تقسیم شده اند، حتما یک عنایتی در این تقسیم بندی هست. قرآن خواسته که سعدا را هم یک تیپ معرفی نکند و بیان کند که سعدا هم در میانشان آن قدر تفاوت هست که باید آن ها را دو گروه بشماریم. یک گروه اصحاب میمنه و گروه دیگر سابقون هستند. سابقون، بر خلاف اصحاب میمنه، عبادتشان برای نعیم اخروی و برای نجات از عذاب اخروی نیست، بلکه به خاطر شایستگی خدا برای عبادت، و به خاطر محبت و شکرگزاری خدا او را عبادت می کنند و این ها قهرا به جایی می رسند که دیگران نمی رسند.
ولی آن چه که به دیگران بدهند به آنان هم داده می شود، آن که کامل را بخواهد به ناقص هم می رسد؛ مثل این که اگر انسان آخرت را بخواهد از دنیا هم بهره مند هست، ولی اگر دنیا را بخواهد از آخرت محروم خواهد بود.
حال از این سه دسته معرفی شده در این آیه، دو دسته اهل نجات و یک دسته اهل هلاک هستند. قرآن اول به صورت تعظیم و تجلیل می گوید: تو چه می دانی اصحاب المیمنه چیست؟ البته بعد خود مقداری از سعادت های آنان را بیان می کند. میمنه دو معنی دارد یکی به معنی راست در مقابل چپ، و دیگری به معنای یمن و برکت و خیر است. اصحاب المیمنه یعنی اصحاب خیر و برکت در برابر اصحاب مشئمه که اصحاب شوم و شئامت هستند. به سابقون که می رسد حتی کلمه چیست را هم بر می دارد و می فرماید که پیشی گیرندگان همان پیشی گیرندگان هستند. بعد می فرماید: اهل میمنه هم حتما به خیرات رسیده اند؛ ولی آنها کسانی هستند که یا گناه و طاعتشان با هم بوده و طاعت آنها بیشتر است یا ابتدا اهل گناه بوده اند و بعد تائب شده اند، در حالی که سابقون از همان اول در راه راست بوده اند و در هر کار خیری مقدم و سابق بر دیگران هستند.(443)
در آیه ثم اورثنا الکتاب الَّذِینَ اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبیر(444) بعید نیست که وصف همین سه گروه آمده باشد. اصحاب المشئمه با ظالم لنفسه تطبیق میشود. یعنی یاران شوم آنهایی هستند که به خود ستم کرده اند. پس شومی آن ها از اعمال بدشان پیدا شده است؛ یعنی شومی و شئامت برای هیچ کس در خارج وجودش نیست و شئامت هر کس در اعمال خودش است.(445)
و منهم مقتصد هم به اصحاب المیمنه اشاره دارد؛ یعنی قومی که حد وسط بین این دو گروه هستند، و گروه سوم و منهم سابق بالخیرات همان پیشی گیرندگان و مقربان هستند.(446)
این تعابیری که در قرآن آمده است و یک گروه را اصحاب الیمین یا اصحاب المیمنة و گروه دیگر را اصحاب الشمال یا اصحاب المشئمه نامیده است، مسلما یک حقیقتی را بیان می کند؛ یعنی صرف نامگذاری نیست. آیا برای ما جایز و لازم است در معنی این آیات دقیق شویم و تدبر کنیم به گونه ای که بگوییم چرا عده ای را اصحاب الیمین و عده ای را اصحاب الشمال نامیده است؟ اصلا یمین و شمال به چه معنی است؟ آیا به اعتبار این است که هر انسانی طرف راستی دارد و طرف چپی؟ بعضی تعمق در این گونه آیات را جایز نمی دانند، لا اقل دنبال این فکرها نیستند؛ ولی عده ای معتقدند که قرآن خودش دعوت به تدبر کرده است؛ یعنی این ها قطعا حامل یک سلسله اسرار هستند و افرادی که شایستگی دارند باید این اسرار را به دست بیاورند.(447) البته لازم نیست حتما به صورت جزم و یقین بیان کنند بلکه به صورت احتمال هم مانعی ندارد.
بعضی معتقدند از اخبار و آیات هم می شود تایید آورد که اساسا انسان به صورت عالم و عالم هم به صورت انسان آفریده شده است؛ یعنی تمام جهان مثل یک انسان است.
اینها معتقدند که انسان همین طور که در کمالات راست و چپ دارد، عالم هم نیم راست و نیم چپ دارد. عالم ملکوت علیا که عالم ملائکه نازل کننده خیرات است و عالم ملکوت سفلی که عالم شیطان وسوسه گر است. انسان تا در دنیا هست در وسط دو عالم قرار گرفته است. یکی ملکوتی که به سوی بهشت است و دیگری ملکوتی که به طرف پایین و جهنم است.
قرآن این دو عالم را این گونه بیان می کند:
کلا انَّ کتابَ الابرَارِ لفی علّیینَ،(448) کلا انّ کتاب الفجّار لفی سجینَ(449) در آن جا نوشته هایی است، نه نوشته کاغذ و مرکب؛ نوشته هایی که صورت ها در آن ها تصویر می شود، اعمال خوب در یک جا و اعمال بد در جای دیگر قرار می گیرد. این ها در روایات هم ذکر شده است؛ مثلا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که اگر انسان عمل خیر انجام بدهد، ملایکه آن را بالا می برند و اگر عمل شر انجام بدهد، آن را پایین می برند.(450)
معلوم می شود اعمال خیر و اعمال شر هر کدام به سویی می روند. حتی اول عمل را به بالا و علیین می برند، ولی بعد به واسطه ریا کردن انسان، آن را در سجین(451) قرار می دهند. یا در روایات آمده است که گاهی ملایکه نماز انسان را بالا می برند(452) به آن آخرین درجات که می رسد خطاب می آید: اجعلوهُ فی سجِّینِ یعنی این را بی خود این جا آورده اید، ببرید در سجین در پایین ترین درکات قرار دهید.(453)
یا این که قرآن راجع به عقیده پاک می گوید: عقیده پاک بالا می رود،(454) ولی عقیده ناپاک در اسفل السافلین یعنی در پایین ترین پایین ها قرار می گیرد.
پس گویی الان ما در وسط دو عالم قرار گرفته ایم که یکی بالا و دیگری پایین عالم ما است. آن بالا را راست عالم می گویند که همان بهشت است و آن دیگری را که پایین است چپ عالم می گویند که همان جهنم(455) است. انسان در همین دنیا به وسیله اعمالش در حال گام برداشتن است که یا به سوی بالا و علیین می رود و یا به سوی پایین و سجین و جهنم می رود. یعنی همین طور که راه رفتن های این جا بالضروره انسان را به جایی می رساند و محال است از طرفی حرکت کند و به طرف دیگری برسد، اعمال انسان نیز او را یا به بهشت و یا به جهنم می رساند.
حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم همین نکته را می رساند که فرمودند: سنگی از لبه جهنم رها شده بود که بعد از هفتاد سال به قعر جهنم رسید و بعد توضیح دادند یا اصحاب خودشان فهمیدند که منظور از این سنگ شخصی یهودی بوده که بعد از هفتاد سال اخیرا در گذشته است؛ یعنی او تمام مدت عمرش به طرف جهنم می رفته است نه این که بعد از مرگ به جهنم کشیده است.(456)
پس این که قرآن اصحاب الشمال و اصحاب الیمین گفته است متضمن نکته بسیار عالی است که این نکته از کلمه اصحاب که ملازمت شدید را می رساند روشن می شود. اصحاب الیمین شدن یعنی آن طرفی شدن، ملکوت اعلایی شدن، یعنی این ملکوت اعلایی ها همین الان آن جایی ها هستند، به آن جا پیوسته اند؛ و در این عالم که هستند گویا دیگر جزء آن عالم اند و همین طور اصحاب الشمال، یعنی آن ها هم الان به ملکوت سفلی پیوسته اند و حقیقتشان به آن عالم پیوسته است. این مطلبی است که بعضی از مفسرین گفته اند و مطلب خیلی خوبی است و با مطلب دیگر قرآن وفق می دهد.
نکته دیگر این که قرآن به اصحاب الیمین اصحاب المیمنه و به اصحاب الشمال اصحاب المشئمه هم گفته است. در واقع خواسته ملاک یمن و ملاک شئامت را هم ذکر کند. آن کسی که با نیات و اعمال پاکش به آن عالم بالا پیوسته، به یمن و برکت پیوسته است و آن که با اعمال بد و عقاید سخیف و باطل به اسفل السافلین پیوسته به شئامت پیوسته است.(457)
فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ (12)
در باغهای پرنعمت بهشت (جای دارند)!
مقربان در جناتی از نعیم هستند. جنة نعیم هم داریم به معنی یک بهشت، ولی اینجا می فرماید: برای مقربان انواعی از بهشت ها هست. بهشت های معنوی که بالاتر از بهشت های مادی است و بر عکس بهشت های مادی غیر قابل توصیف هستند و درباره آن ها همین قدر فرموده فلا تَعلَم نفس ما اخفِیَ لهُم من قرَّة اعیُن(458)
ثُلَّةٌ مِّنَ الأَوَّلِینَ (13) وَ قَلِیلٌ مِّنَ الاْخِرِینَ(14)
گروه زیادی (از آنها) از امّتهای نخستین اند و اندکی از امّت آخرین.
گروه کثیری از اولین و اندکی از آخرین در زمره سابقین هستند. بعضی گفته اند: منظور از اولین امت های قبل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و منظور از آخرین امت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، یعنی امت پیغمبر آخرالزمان است؛ به عبارت دیگر اکثر مقربان از امت های قبل از زمان حضرت رسول هستند و از دوره حضرت رسول به بعد گروه کمی هستند که به مقام سابقین رسیده اند؛ یعنی چون در امم سابق پیامبران زیادی بوده اند و ما 124 هزار پیامبر داریم. لااقل همه آن ها را باید در زمره سابقین شمرد؛ ولی در امت آخرالزمان به غیر از ائمه ممکن است عده کمی جزو سابقین باشند.
عده ای این نظر را قبول ندارند و می گویند: مقصود از اولین و آخرین هر دو همین امت آخرالزمان هستند. قرینه اش هم این است که می فرماید: و کنتُم ازواجَا ثلاثَة یعنی شما سه دسته خواهید بود، می توانیم بگوییم مخاطب در این جا امت آخرالزمان است و بعید است کنتم خطاب به بشر از اول عالم تا آخر عالم باشد؛ خصوصا با قراینی دیگر از خارج این مطلب تایید می شود؛ مانند حدیثی که فریقین نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علماءُ امَّتی کأَنبیاءِ بَنی اسرائیل(459) یا: افضل من انبِیاءِ بَنی اسرائیل و باز احادیث زیادی داریم که پیامبر فرمود: اتباع من در قیامت از اتباع تمام پیامبران دیگر بیشتر است؛ یعنی کسانی که به وسیله من سعادتمند می شوند بیشترند. در حدیث دیگری فرمودند حدود سه ربع اهل بهشت امت پیامبر آخرالزمان هستند. در این صورت بعید است که کسی بتواند بگوید: سابقین در امت های گذشته زیادتر از امت آخرالزمان هستند.
مطلبی از بوعلی سینا راجع به همین آیه است که آیا مجموعا اهل سعادت بیشترند یا اهل شقاوت؟ بعضی می گویند: مجموعا اهل شقاوت بیشترند. این جا یک شبهه وارد می شود که چگونه می تواند چنین باشد و اکثر مردم اهل شقاوت باشند؟ بوعلی سینا می گوید: اگر مقصود ما از اهل شقاوت همه مردمی باشند که به نوعی عذاب می کشند و لو بعدا پاک شوند و وارد بهشت گردند، می توان گفت اکثریت، اهل شقاوت و عذابند؛ ولی اگر عاقبت نهایی را بخواهیم بسنجیم اکثریت مردم اهل نجاتند و شاید آن ها که در عذاب مخلد می مانند خیلی اندک باشند و اما بقیه به نوعی کارشان حل می شود و نجات پیدا می کنند.
ابن سینا می گوید: سعادت اخروی مانند زیبایی و سلامت جسم است. همانطور که در میان مردم زیبایی زیبا کم است، زشت زشت هم کم است، اکثر مردم متوسط میان زشت و زیبا هستند. از نظر وحی و معنوی هم همین طور است. آن گاه می گوید آن ها که از نظر معنوی هیچ عیبی ندارند همان سابقون هستند که عده آن ها خیلی کم است. آنها هم که آن قدر غرق درگناه هستند که دیگر معرفت الهی شامل حالشان نمیشود، همان اصحاب المشئمه هستند که عده آن ها هم کم است. اکثریت مردم را اصحاب المیمنه و یا به تعبیر قرآن مقتصدها تشکیل می دهند.
در ادامه آیات درباره آن بهشت های سابقین که توصیف شدنی است توضیح می دهد.
علَی سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ (15) مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ (16)
آنها [ مقرّبان ] بر تختهایی آراسته(460) و به هم پیوسته است قرار دارند. در حالی که بر آن تکیه زده و رو به روی یکدیگرند.
بر تختهایی مرصع قرار گرفته اند. بر روی آن تخت ها در حالی که رو به روی هم هستند و از مصاحبت هم بهره می برند تکیه داده اند.
یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ (17) بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ (18)
نوجوانانی جاودان (در شکوه و طراوت) پیوسته گرداگرد آنان می گردند. با قدح ها و کوزه ها و جام هایی از نهرهای جاری بهشتی (و شراب طهور).
جوانانی که همیشه جوان می مانند به آن ها خدمت می کنند. در حالی که کوبه ها(461) و ابریق هایی در دست دارند و جام هایی از آب جاری که تمام خوبی های آشامیدنی های دنیا را دارد ولی بدی ها و ضررهای آن ها را ندارد.
لَا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا یُنزِفُونَ (19) وَ فَاکِهَةٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ(20) وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ (21)
امّا شرابی که از آن درد سر نمی گیرند و نه مست می شوند و میوه هایی از هر نوع که انتخاب کنند و گوشت پرنده از هر نوع که مایل باشند.
آن جا دیگر دردسر و از خود بی خود شدنی وجود ندارد و میوه ای غیر قابل توصیف از آن چه که خود انتخاب کنند و گوشت مرغ از آن چه که مایل باشند.(462)
لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ (33)
که هرگز قطع و ممنوع نمی شود.
خصوصیت آن میوه ها این است که برای همیشه هست. روزی نیست که قطع شوند. یعنی نه تمام می شوند که اساسا وجود نداشته باشند و نه در حالی که وجود دارد منعی در کار است که بگویند به آن ها
نزدیک نشوید.
وَ فُرُشٍ مَّرْفُوعَةٍ (34)
و همسرانی بلندمرتبه.
بساطها و فرشهایی عالی و بلندمرتبه در آن جا وجود دارد. اگر فُرُش را جمع فراش به معنی همسر بگیریم نه به معنی بساط و فرش آن وقت عالی و بلندمرتبه به این معناست که از نظر قدر، اخلاق و فکر عالی هستند، یعنی بعضی انحطاطهای فکری و روحی که در برخی از زنان دنیا دیده می شود آن جا وجود ندارد. این ها همان زن های دنیا هستند که اهل بهشت می شوند، ولی منهای نقص هایی که احیانا در زنان دنیا وجود دارد.
إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاء (35) فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَارًا(37) عُرُبًا أَتْرَابًا (38)
ما آنها را آفرینش نوینی بخشیدیم و همه را دوشیزه قرار دادیم. زنانی که تنها به همسرشان عشق می ورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سال هستند.
عرب جمع عروب است به معنای شوهر دوست، زنی که به شوهر خود عشق می ورزد؛ چون از جمله لذت های مرد صفا و صمیمیتی است که که در وجود همسر خودش می بیند.
اتراب یعنی هم سن و سال و جوانند و صحبت از پیر و عجوز در آن جا نیست.(463)
لاَِصْحَابِ الْیَمِینِ (38) ثُلَّةٌ مِّنَ الاَْوَّلِینَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِّنَ الاْخِرِینَ (40)
اینها همه برای اصحاب یمین است. که گروهی از امّتهای نخستینند و گروهی از امّتهای آخرین.
اینها به اصحاب الیمین تعلق دارد. کثیری از اولیان و کثیری از آخریان اصحاب الیمین هستند، که یا منظور از اولین، امت های قبل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و منظور از آخرین امت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و یا همان طور که انتخاب کردیم مقصود از اولین و آخرین هر دو امت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشند.(464)