آشنایی با قرآن (خلاصه آثار شهید مطهری)

نویسنده : مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

خلاصه کتاب آشنائی با قرآن ج 4

تفسیر سوره نور
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم سورة انزلناها و فرضناها و انزلنا فیها ایات بینات لعلکم تذکرون (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. [این ] سوره ای که (دستورات) آن را نازل و آن را واجب گردانیدیم و در آن آیاتی روشن فرو فرستادیم؛ باشد که شما متذکر شوید.
بیشتر آیات سوره نور در مورد مسائل مربوط به عفاف است. تعبیر سورة انزلناها(187) - که تنها این سوره با چنین تعبیری آغاز می شود - و تعبیر فرضناها، این مطلب را می فهماند که مسائل مربوط به عفاف بسیار جدی است؛ یعنی درست در جهت عکس بشر امروز که در جهت آزادی جنسی گام برمی دارد، قرآن این مسائل را مهم می شمارد و این نشان می دهد که این قوانین، تغییرناپذیر است و مقتضیات زمان آن را تغییر نمی دهد و نمی تواند تغییر دهد، این ها جزء اصول زندگی بشر است. این که می فرماید: ما در این سوره آیات روشنی فرستاده ایم. ممکن است مقصود تمام آیات سوره یا آن آیاتی باشد که در وسط سوره آمده و در واقع ستون فقرات این سوره است. آن آیات بر خلاف سایر آیات سوره که مربوط به آداب و اخلاق جنسی است است، مربوط به اصول عقاید است.
قرآن مخصوصا این ها را به عنوان تذکر بیان می کند، شاید یک علتش احترام گذاشتن به بشر باشد؛ یعنی ما شما را به مسائلی متوجه میکنیم که اگر خودتان هم بیندیشید، می فهمید.
چون تذکر بر خلاف تفکر که جهل انسان را برطرف می کند، در مسائلی است که فطرت انسان صحت آنها را درک میکند، ولی باید یاد آوری کرد.
الزانیة و الزانی فَاجلِدوُا کل واحد مِنهُماً مائة جلدة و لا تأخُذُکم بهما رأفَه فی دین الله اءِن کُنتُم تؤمِنوُنَ بِاللَّهِ وِ الیَومِ الاخِر وَلیِشهَد عَذَابَهُما طَائِفَة مِنَ المُؤمِنین(2)
به هر زن زناکار و مرد زناکاری صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و روز باز پسین ایمان دارید، در [کار] دین خدا، نسبت به آن دو دلسوزی نکنید، و باید گروهی از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند.
در این آیه سه مطلب بیان شده است: اول این که زناکار - اعم از مرد و زن - باید با صد تازیانه مجازات شود. مطلب دوم این که به مؤمنین آگاهی می دهد که در مورد این مجازات مبادا تحت تأثیر عواطفتان قرار بگیرید و دلتان به رحم آید و فکر کنید این عمل، غیر انسانی است. مطلب سوم این که مجازات را در خفا انجام ندهید. این مجازات برای عبرت گرفتن دیگران است، باید در حضور مردم باشد تا بدانند اسلام در مسأله عفاف، حساسیت فوق العاده ای دارد.
اما فلسفه مجازات زنا چیست؟ عده ای علت مجازات زنا را مرد سالاری می دانند؛ یعنی در دوره هایی مرد خودش را مالک زن می دانسته و وقتی زن زنا کرده است، از نظر مرد گویا یک چیزی را که تعلق به او داشته، در اختیار دیگری قرار داده و از این جهت مجازات زنا بر قرار شده است. معلوم است که از نظر اسلام این یک حرف بی اساس است. در اسلام مجازات زنا منحصرا برای زن نیست بلکه هم زن و هم مرد باید مجازات شوند.
مسأله دیگری در عرف امروز اروپا مطرح است، این است که فلسفه حرمت زنای مرد زن دار این است که به زنش خیانت کرده و حق او را از بین برده است؛ پس مردی که زن ندارد و زنی هم که شوهر ندارد تعهدی در برابر کسی ندارند؛ و زنا برای آن ها بدون اشکال است!
ولی از نظر اسلام برای هیچ مرد و زنی جز با تشکیل خانواده، حق کامیابی جنسی وجود ندارد.
از نظر اسلام مجازات مرد زن دار و زن شوهردار که طبعا تحت فشار و غریزه جنسی نیستند و روی هوسبازی زنا می کنند، شدت پیدا می کند؛ یعنی علاوه بر مجازات کلی که همان صد تازیانه است، رجم و سنگسار نیز می شوند.
اسلام برای خانواده اهمیت فوق العاده ای قائل است و لذا در خارج از کانون خانوادگی ارضای کامیابی جنسی را ممنوع می داند. یکی از چیزهایی که پایه خانوادگی را محکوم می کند، همین مسأله است و علت این که پایه کانون خانوادگی در اروپا متزلزل است، عمل نکردن به این دستورات است.(188)
اسلام می گوید: یا باید یک شخص محرومیت را به صورت مطلق تا پایان عمر بپذیرد، یا ازدواج کند و به تعهدها و مسؤولیت های آن پایبند شود. البته اسلام بر عکس قانون کلیسا، تجرد و عزوبت را پلید می داند و ازدواج را مقدس می شمارد. در این جا خوب است به حکم لاتری الجاهل الا مفرطا او مفرطا(189) گفته شود که دنیای اروپا قبل از این دو سه قرن اخیر که قانون کلیسا بر آن حاکم بود، در یک حد افراطی در محدود کردن روابط جنسی کوشش می کرد و به اسلام ایراد می گرفت. اساسا در قانون کلیسا ارتباط جنسی، حتی با زن شرعی پلید بود، زیرا زن را ذاتا موجودی پلید می دانستند و به همین دلیل پاپ از میان افراد مجرد انتخاب می شود. البته آن ها به خاطر این که اکثر مردم نمی توانند مجرد بمانند و مرتکب زنا می شود، از باب دفع افسد به مفسد ازدواج را اجازه می دهند.(190)
الزانی لا یَنکُحُ الا زانیة او مشرکة و الزَّانیة لا یَنکِحُها الا زان او مشرک و حرم ذلک علی المؤمنین(3)
مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمی کند و زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود در نمی آورد و این کار بر مؤمنان حرام شده است.
و الَّذِینَ یرمون المحصنات ثم لم یاتو بأربعة شهداء فاجلدوهم ثمانین جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئک هم الفاسقون (4)
و به کسانی که نسبت زنا به زنان پاکدامن می دهند، پس چهار گواه نمی آورند، هشتاد تازیانه بزنید، و هیچگاه شهادتی را از آن ها نپذیرید، و اینانند که خود فاسقنند.
کسانی که رمی می کنند - رمی، یعنی تیراندازی - و با تیر تهمت، زنان پاکدامن(191) را هدف قرار می دهند و بدون آن که چهار شاهد بیاورند، نسبت ناپاکدامنی به آن ها می دهند باید هشتاد تازیانه بخورند.
البته اسلام هیچ مدعایی را بدون دلیل نمی پذیرد. بعضی از مدعاها با گفتن حرف یک نفر هم قبول می شود و در بعضی موارد باد حتما دو شاهد عادل مرد اقامه شود؛ ولی اسلام در دعاوی ناموسی و آنجا که پای حرمت ناموس و لکه دار شدن عفاف در میان باشد، می گوید: چهار نفر شاهد عادل باید شهادت بدهند. اسلام که می گوید چهار شاهد بیایند، هدفش این نیست که بخواهد تجسس و تحقیق بشود تا زنا ثابت گردد؛ بر عکس اسلام می خواهد زنا کمتر ثابت شود. از نظر اسلام اگر هزار زنا صورت گیرد و مخفی بماند، آسانتر است از این که زن عفیفی که زنا نکرده است، مورد اتهام قرار گیرد. این که اسلام نمی خواهد زنا انجام شود، از راه شاهد و مجازات نیست بلکه راه های تربیت فردی و مقررات اجتماعی قرار داده تا زنا واقع نشود؛ البته برای کسانی که این راه ها در آن ها مؤثر واقع نمی شود، مجازات هم قایل شده است.
پس اگر کمتر از چهار نفر شهادت دادند - اگر چه راستگو باشند، اما چون زنی را متهم کرده اند - باید هشتاد تازیانه بخورند. علاوه بر این مجازات بدنی، یک مجازات اجتماعی نیز می شوند و آن این که برای همیشه شهادت این ها مردود است. مجازات سوم این است که اینها فاسق محسوب می شوند؛ البته بعضی گفته اند این فاسق محسوب شدن، مجازات جداگانه ای نیست و قبول نشدن شهادت و فاسق بودن، مجموعا یک مجازات است و به منزله بیان علت است؛ یعنی این ها چون فاسق شدند، شهادتشان قبول نیست و هر چیز دیگر نیز که شرطش عدالت است از آن ها قبول نمی شود.
ولی بعضی گفته اند دو مجازات است و اگر به فرض، این شاهدی که نتوانسته مدعایش را ثابت کند توبه کند، فسقش از بین می رود؛ یعنی او را عادل می دانیم و هر چیزی که شرطش عدالت باشد از او قبول می شود؛ اما شهادتش هیچ وقت قبول نمی شود. چون مجازاتی جداگانه است.
الا الَّذِینَ تابوا من بعد ذلک و اصلحوا فان الله غفور رحیم (5)
مگر کسانی که بعد از آن [بهتان زدن ] توبه کرده و به صلاح آمده باشند که خدا البته آمرزنده مهربان است.
این آیه استثنایی بر حکم آیه قبل می باشد که در مورد این استثنا سه حالت می توان داد:
یکی اینکه اگر شاهدی که نتوانست مدعای خود را ثابت کند، توبه کرد چون توبه کرده، به او تازیانه نزنند، شهادتش قبول باشد و فاسق هم نباشد؛ ولی این احتمال را کسی نداده است. همین قدر که کسی زنی را متهم کرد و نتوانست ثابت کند، حتما باید تازیانه بخورد.
احتمال دوم این است که اگر کسی توبه کرد، هم شهادت او قبول باشد و هم فاسق شمرده نشود، یعنی تمام محرومیتهای اجتماعی او برگردد.
احتمال سوم این است که مجازات دوم، یعنی قبول نشدن شهادتش همیشه باقی بماند و استثنا صرفا مربوط به عبارت آخر باشد؛ یعنی دیگر فاسق شمرده نشود و بعید نیست که این سومی درست باشد.
و الَّذِینَ یرمون ازواجهم و لم یکن لهم شهداء الا انفسهم فشهاده احدهم اربع شهادات بالله انَّه لمن الصادقین (6) و الخامسة أن لعنت الله علیه اءن کان من الکاذبین (7)
و کسانی که به همسران خود نسبت زنا می دهند، و جز خودشان گواهانی [دیگر ]ندارند، هر یک از آنان [باید] چهار بار سوگند یاد کند که او قطعا از راستگویان است و [گواهی در دفعه ] پنجم این است که [شوهر بگوید که ] لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد.
اگر کسی زنی را متهم به زنا کند، باید چهار شاهد بیاورد و باید بداند که اگر چهار شاهد وجود نداشت وظیفه اش سکوت است و اگر شهادت بدهد، خودش را تازیانه میزنند؛ اما اگر شاهد، شوهر زن باشد، باید پیش حاکم چهار بار سوگند به خدا بخورد و خدا را گواه بگیرد به اینکه آن چه می گوید راست است و دروغ نمی گوید. پس یک بار شهادت دادن کافی نیست و باید این شهادت چهار بار آن هم توأم با سوگند باشد.
در مرتبه پنجم باید به خودش لعنت کند و بگوید لعنت خدا بر من اگر دروغ بگویم.
بعد به زن تکلیف می کنند و می گویند شوهرت لعان کرد؛ یعنی چهار بار قسم خورد و یک بار هم خودش را اگر دروغگو باشد لعنت کرد، تو چه می گویی؟ اگر زن اقرار کرد یا سکوت کرد و از خود دفاع نکرد، مجازات می شود، ولی یک راه دیگر برای زن می گذارند و می گویند تو هم مثل شوهرت قسم بخور.
و یدرؤا عنها العذاب أن تشهد اربع شهادات بالله انَّه لمن الکاذبین (8) الخامسة أن غضب الله علیها اءن کان من الصادقین (9)
و از [زن ] کیفر ساقط می شود، در صورتی که چهار بار به خدا سوگند یاد کند که [شوهر ]از دروغگویان است و [گواهی ] پنجم آن که خشم خدا بر او باد اگر [شوهرش ] از راستگویان باشد.
اگر زن حاضر شود که چهار بار خدا را گواه بگیرد و قسم بخورد که شوهرش دروغ می گوید و در دفعه پنجم هم بگوید غضب خدا بر من اگر شوهرم راست می گوید، مجازات نمی شود. آن وقت اسلام می گوید: حال که کار به اینجا کشیده است، میان شما باید جدایی مطلق باشد و طلاق هم لازم نیست، همین عمل لعان یا ملاعنه در حکم طلاق است؛ شما دیگر از یکدیگر جدا هستید.
و لو لا فضل الله علیکم و رحمته و أن الله تواب حکیم (10)
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و این که خدا توبه پذیر و حکیم است [خداوند احکام شدیدی بر شما نازل می کرد].
این آیه می فرماید که شما ممکن است فکر کنید آن چه ما در این زمینه بیان کرده ایم، دستورهای شدیدی است؛ ولی بدانید این ها فضل و رحمت الهی و مظهر توبه پذیری اوست و مصلحت شما چنین ایجاب می کند.(192)
ان الَّذِینَ جاؤا بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل امری ء منهم ما اکتسب من الاثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم (11)
در حقیقت، کسانی که آن بهتان [داستان افک ] را [به وجود] آوردند، دسته ای از شما بودند. آن [تهمت ] را شری برای خود تصور مکنید بلکه برای شما در آن مصلحتی [بوده ]است. برای هر مردی از آنان [که در این کار دست داشته ]همان گناهی است که مرتکب شده است و آن کس از ایشان که قسمت عمده آن را به گردن گرفته است، عذابی سخت خواهد داشت.
این آیات معروف به افک است. افک یعنی تهمت که مربوط به جریان تاریخی است.
منافقین برای از بین بردن آبروی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جریانی، یکی از همسران ایشان را مورد اتهام قرار دادند. این تهمت بعد به شکلی در آمد که - چه از نظر وضع عمومی و چه از نظر آیات قرآن در شأن آن زن متهم - برای آن زن یک افتخار به شمار آمد؛ یعنی شکی باقی نماند که این اتهام دروغ بوده است و آن زن از این تهمت تطهیر شد. به عقیده اهل تسنن و بعضی از شیعیان آن زن عایشه بوده است، ولی بعضی از اهل تشیع، او را ماریه قبطیه می دانند.
این آیات نکات تربیتی و اجتماعی حساسی را بیان می کند. در ابتدا می فرماید: آنان که افک را خلق کردند، یک دسته متشکل از خود شما هستند؛ قرآن به این وسیله مسلمین را بیدار می کند که میان خود شما، از متظاهران به اسلام، گروهی هستند که دنبال مقصدها و هدفهای خطرناک می باشند، یعنی هدف و منظور به وجودآورندگان جریان افک بی آبرو ساختن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. در ادامه می فرماید: گمان نکنید که این جریان حادثه بدی بود و شکستی برای شما مسلمانان به شمار آمد، خیر، این داستان به سود جامعه اسلامی بود؛ به دو دلیل: یکی این که این گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه ای بزرگترین خطرها این است که صفوف مشخص نباشد.
فایده دوم این بود که مسلمین فهمیدند که ناآگاهانه بلندگوی این گروه شده اند، سازندگان این داستان آن را آگاهانه جعل کردند؛ ولی عامه مسلمین ناآگاهانه ابزار این گروه قرار گرفتند. این خطری بزرگ است که افراد یک اجتماع، نا آگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد از این ها استفاده می کند، یک داستان جعل می کند و بعد این داستان را به زبان خود اینها می اندازد، تا خودشان آن را بازگو کنند.
آنچه برای منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند ماند، اثم یعنی داغ گناه بود، به طوری که هرگز اعتبار گذشته خود را پیدا نکردند. خدا برای یک نفر از این ها عبدالرحمن بن ابی - که بیشترین بخش این گناه را بر عهده گرفت، عذابی بزرگ آماده کرده است؛ یعنی غیر از این داغ بدنامی رئیس المنافقین بودن، در آن جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشاند.
لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین (12)
چرا هنگامی که این (تهمت) را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود (و کسی که همچون خود آنها بود) گمان خیر نبودند و نگفتند: این دروغی بزرگ و آشکار است؟!
قرآن به جای این که بگوید چرا به برادران مؤمن و خواهران مومنتان گمان بد بردید، می گوید چرا به خودتان گمان بد بردید؟ یعنی توجه داشته باشید که شما یک پیکر هستید. اگر تهمتی به یک مؤمن زده می شود، آن را به خودتان تلقی کنید. مسلمان باید بداند که آبروی برادر مسلمان، آبروی خودش است.
نکته دوم این است که باز نمی گوید چرا شما به خودتان گمان خوب نبردید.
می گوید: چرا مؤمنین و مؤمنات به خودشان گمان خوب نبردند؟ در این جا اولا: زن و مرد را با هم ذکر می کند؛ یعنی برای زن و مرد در این جا تفاوتی قائل نمی شود. ثانیا کلمه ایمان را دخالت می دهد و آن را ملاک وحدت و اتحاد قرار می دهد.
در واقع می خواهد بگوید ای مردان و زنان مؤمن، آیا اگر به شما چنین تهمتی زده بودند حاضر بودید بازگو کنید؟ پس چطور وقتی که درباره برادران و خواهران مؤمن حرفی را می شنوید، همان کاری را که درباره خودتان می کنید درباره آن ها نمی کنید؟
قرآن می گوید: شما باید از روز اول می گفتید: هذا افک مبین این واقعه دروغ است، نه این که آن را بازگو کنید؛ پس، بعد از این آگاه باشید.
لولا جاؤا علیه باربعه شهداء فاذ لم یأتوا بالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون (13) و لولا فضل الله علیکم و رحمته فی الدنیا و الاخرة لمسکم فیما افضتم فیه عذاب عظیم (14)
چرا چهار گواه بر [صحت ] آن [بهتان ] نیاوردند؟ پس چون گواهان [لازم ] را نیاورده اند، اینانند که نزد خدا دروغگویانند و اگر فضل خدا و رحمتش در دنیا و آخرت بر شما نبود، قطعا به [سزای ] آن چه در آن به دخالت پرداختید، به شما عذابی بزرگ می رسید.
اسلام برای شما وظیفه معین کرده است؛ شرعا وظیفه دارید که هر تهمتی نسبت به یک مسلمان شنیدید، مادامی که بینه شرعی اقامه نشده است، بگویید دروغ است. مادامی که بینه شرعی نداریم، نه حق داریم بازگو کنیم و نه حق داریم بگوییم نمی دانیم یا بگوییم: شاید هست، شاید نیست و نه حق داریم سکوت کنیم، بلکه وظیفه داریم بگوییم دروغ است. حتی به صورت این که من شنیدم نیز نباید نقل کرد. همین گفتن شنیدم موجب پخش شدن یک خبر می شود. اسلام از پخش این نوع خبرهای کثیف و ناپاک و آلوده ناراضی است. هر وقت شرعا ثابت شد، آن گاه وظیفه ما مبارزه کردن است.در بعضی مسائل ما باید مبارزه کنیم و در بعضی مسائل، حاکم شرع باید وظیفه اش را انجام دهد.
اگر برای شما مسلمان ها رحمت الهی در دنیا و آخرت نبود، هر آینه به شما به خاطر نقل قول های بی دلیل عذاب عظیمی هم در دنیا و هم در آخرت می رسید. پس متوجه باشید و دیگر چنین کاری نکنید. خدا از این گناه بزرگ شما می گذرد.
اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم (15)
آنگاه که آن [بهتان ] را از زبان یکدیگر می گرفتید و با زبان های خود چیزی را که بدان علم نداشتید، می گفتید، می پنداشتید که کاری سهل و ساده است؛ با این که آن [امر] نزد خدا بس بزرگ است.
وقتی این شایعه و بهتان را به زبان تلقی می کردید، یعنی زبان به زبان در میان شما می گشت در حالی که اصلا به آن علم نداشتید، خیال می کردید که نقل این بهتان یک امر کوچکی است؛ اما این در نزد خدا خیلی بزرگ است؛ صحبت آبروی مسلمین و در اینجا مخصوصا آبروی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است.(193)
و لولا اذ سمعتموه قلتم ما یکون لنا ان نتکلم بهذا سبحانک هذا بهتان عظیم (16)
و [گرنه ] چرا وقتی آن را شنیدید نگفتید: برای ما سزاوار نیست که در این [موضوع ]سخن گوییم. خداوندا تو منزهی، این بهتانی بزرگ است.
چرا آن وقتی که شنیدید، نگفتید که ما حق نداریم در این باره حرف بزنیم و این شایعه را بازگو کنیم؟
قرآن می فرماید: در چنین مواردی باید بگوییم: سبحان الله، این یک بهتان و دروغ بسیار بزرگ است.
ان الَّذِینَ یحبون ان تشیع الفاحشة فی الَّذِینَ امنوا لهم عذاب الیم فی الدنیا و الاخرة و الله یعلم و انتم لا تعلمون (19)
کسانی که دوست دارند که زشت کاری در میان مؤمنین، شیوع پیدا کند، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی پردرد خواهد بود و خدا می داند و شما نمی دانید.
قرآن کریم تکیه فراوانی روی این مسأله دارد که جو جامعه اسلامی نباید جو تهمت و افترا و بد گویی باشد. اسلام می خواهد محیط جامعه بر اساس اعتماد متقابل و حسن ظن باشد. روی همین اساس، قرآن این مطلب را تأکید و تکرار می کند؛ از آن جمله در همین آیه می فرماید: برای کسانی که دوست دارند فحشا در میان اهل ایمان شایع شود، عذاب دردناکی آماده شده است. کسانی هستند که عملا مروج فحشا هستند، چون هیچ چیزی برای سست کردن عزم و مردانگی مردم، به اندازه شیوع فحشا اثر ندارد. اصلا یکی از فلسفه های عفاف این است که روح مروت و مردانگی و شرافت و مرد و زن مسلمان حفظ شود؛ این یک تفسیر آیه است که قرآن درباره اشاعه فحشا در میان اهل ایمان حساسیت خود را بیان می کند.
این آیه را به گونه دیگری هم معنا کرده اند که این معنی هم درست است و با آیات افک تناسب دارد. معنای دوم آیه این است: آنان که دوست دارند فحشا درباره(194) اهل ایمان شایع شود.... یعنی کسانی که دوست دارند نسبت فحشا درباره اهل ایمان شایع شود و دوست دارند آبروی اهل ایمان را لکه دار کنند. برخی از مردم عقده دارند، هرجا که کسی را می بینند که در میان مردم وجهه و حیثیتی دارد، برای اینکه به این اشخاص حسادت می برند، با خود می گویند: ما که نمی توانیم به او برسیم، پس او را پایین بیاوریم، لذا برای او شایعه ای درست می کنند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم در این باره بدترین افراد را مردان بدزبان، فحاش و تهمت زن معرفی کرده اند. (195)
بعد می فرماید: چنین افرادی در دنیا عذابشان دردناک است. هر گناهی در آخرت عقوبت دارد؛ اما خدا از بعضی از گناهان در همین دنیا نیز نخواهد گذشت. یکی از آن گناهان که در همین دنیا عکس العمل دارد، گناه تهمت زدن و آبروریزی است و منظور از خدا می داند و شما نمی دانید این است که شما نمی دانید این جنایت چقدر مهم و عقوبت آن چقدر بزرگ است.
و لولا فضل الله علیکم و رحمته و ان الله رؤف رحیم (20)
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و این که خدا رؤوف و مهربان است [مجازات سختی در انتظارتان بود].
اگر فضل و رحمت الهی و این که خدا مهربان و رؤوف است نبود به حکم این غفلتی که کردید و بلندگوی منافقین شدید، عذاب بزرگی به شما می رسید. این غفلت، شما را مستحق یک عذاب بزرگ در دنیا کرده بود که اصلا جامعه شما از هم بپاشد ولی فضل و رحمت الهی مانع شد.
یا ایها الَّذِینَ امنوا لا تتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان فانه یامر بالفحشاء و المنکر و لولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا و لکن الله یزکی من یشاء و الله سمیع علیم
ای کسانی که ایمان آورده اید، پای از پی گام های شیطان منهید، و هر کس پای بر جای گام های شیطان نهد [بداند که ]شیطان به زشتکاری و ناپسندی وا می دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هیچ کس از شما پاک نمی شد؛ ولی [این ] خداست که هر کس را بخواهد پاک می گرداند و خدا [است که ]شنوای داناست.
باز هم تأکید می کند: ای اهل ایمان، گام جای گام شیطان نگذارید، دنبال شیطان نروید.
شیطان را باید از وسوسه هایش شناخت چون دیدنی نیست، آن جا که وسوسه ای در قلب پیدا شود و انسان را به یک عمل زشت و منکر دعوت کند جای پای شیطان است. آن که گام در جای گام شیطان می گذارد، باید بداند که شیطان دعوت به کارهای ناپسند می کند.
اگر فضل الهی نبود، حتی یکی از شما پاک از آب در نمی آمد. این خداست که هر کس را بخواهد و مستحق بشناسد، از گناه پاک و تزکیه می کند؛ خدا شنوا و داناست. این جا باز تأکید شده است که اگر فضل خدا نبود، جامعه شما سقوط کرده بود؛ پس بدانید اگر در زمان های بعد نظیر این قضیه رخ دهد و مسأله شایعه سازی علیه مسلمین زیاد شود، سقوط خواهید کرد.(196)
و لا یأتل اولوا الفضل منکم و السعه ان یؤتوا اولی القربی و المساکین و المهاجرین فی سبیل الله و لیعفوا ولیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم (22)
و ثروتمندان و متمکنان شما نباید از دادن (مال) به خویشاوندان و تهیدستان و مهاجران راه خدا دریغ ورزند، و باید عفو کنند و گذشت نمایند. مگر دوست ندارید که خدا بر شما ببخشاید؟ و خدا آمرزنده مهربان است.
این آیه باز مربوط به همین قضیه افک است و به جریانی اشاره می کند که بعضی از مسلمین که به تعیر قرآن اولواالفضل یعنی متمکن بودند (فضل در این جا به معنی ثروت و مال است) از انفاق خودداری کردند .این افراد ثروتمند که به مهاجرین، مساکین و خویشاوندان خود کمک مالی می کردند، در جریان افک از آن ها ناراحت شدند و گفتند: ما به خاطر خدا به اینها کمک می کنیم و اینها از کمک ما سوء استفاده می کنند و مرتکب گناه می شوند. لذا قسم خوردند که ما دیگر به آن ها کمک نخواهیم کرد. ولی قرآن به مسأله وحد مسلمین بیش از هر چیزی اهمیت می دهد و چون این قطع کمک مالی سبب می شد که آن دسته برای همیشه از مسلمین جدا شوند، می فرماید: در عین حال، گذشت داشته باشید و اینها را عفو کنید و متمکنان قسم نخورند که کمکشان را به خویشاوندانشان یا مهاجرین یا مساکین قطع می کنند؛ بلکه باز هم کمک کنند و و گذشت داشته باشند. آیا دوست ندارید خدا از خودتان بگذرد؟
آن چه را که انتظار دارید خدا درباره شما رفتار کند، درباره بندگان خدا رفتار کنید و سختگیر نباشید؛ تا ممکن است گنهکاران را از راه خوبی کردن معالجه کنید و آنجا که ممکن نشد، از راه مجازات و سختگیری وارد شوید. اسلام دین محبت است و هم دین خشونت. نرمی و محبت در جای خود و خشونت را در جای خود تجویز می کند و عظمت و اهمیت اسلام به همین است. اسلام در درجه اول، محبت را به کار می برد؛ آن جا که محبت مفید نبود، دیگر ساکت نمی نشیند و خشونت به کار می برد.
خدا آمرزنده مهربان است شما هم مهربان و با گذشت باشید. البته اسلام در مسایل اجتماعی نمی گذرد، چون این گذشت، مربوط به شخص نیست، مربوط به اجتماع است، از حق عمومی نمی توان گذشت، اما از حقوق خصوصی می توان گذشت. وقتی این آیه نازل شد متمکنان و ثروتمندان گفتند: ما هم کمکهایمان را قطع نمی کنیم.(197)
و الَّذِینَ یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم(23) بی گمان کسانی که به زنان پاکدامن بی خبر [از همه جا] و با ایمان نسبت زنا می دهند، در دنیا و آخرت لعنت شده اند و برای آن ها عذابی سخت خواهد بود.
آنان که به زنان عفیف غافل تهمت می زنند (زن غافل یعنی بی خبر از همه جا که در خانه خود نشسته است)، در دنیا و آخرت مشمول لعنت الهی هستند و برای اینها عذاب بزرگی است باز هم روی موضوع تهمت زدن تأکید شده است.
یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون (24) یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق و یعلمون أن الله هو الحق المبین (25)
در روزی که زبان، دستها و پاهایشان، علیه آنان بر آن چه انجام می دادند، شهادت می دهند. آن روز خدا جزای شایسته آنان را به طور کامل می دهد و خواهند دانست که خدا همان حقیقت آشکار است.
قرآن در کمال صراحت می گوید: همه چیز عالم آخرت، زنده است، هر عضوی بر عملی که مرتکب شده است، گواهی می دهد. در آن روز زبان ها، دست ها، و پاهای آنان علیه ایسشان به اعمالی که مرتکب شده اند شهادت می دهند. در چنین روزی خدا آن جزای حقی را که باید به اینها برسد، به طور کامل به آنان خواهد داد.
الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات اولئک مبرؤون مما یقولون لهم مغفرة و رزق کریم (26)
زنان پلید برای مردان پلیدند و مردان پلید برای زنان پلید و زنان پاک برای مردان پاکند، و مردان پاک برای زنان پاک. اینان از آن چه درباره ایشان می گویند برکنارند، برای آنان آمرزش و روزی نیکو خواهد بود.
در این جا این پاکی ناظر به پاکی ناموسی است. مرد ناپاک غیرت را از دست می دهد و زن ناپاک را می پذیرد؛ ولی مرد پاک امکان ندارد که زن ناپاک را بپذیرد. این بیان قرآن قانون شرعی و بیان حکم شرعی نیست، بلکه یک قانون طبیعت است که طبعا پاک ها سراغ پاک ها و ناپاک ها سراغ ناپاک ها می روند.
البته، زن در جهت عفتی، ناموس مرد است. ولی در جهات شخصی به مرد ارتباط ندارد؛ یعنی ارگ زنی در مسائل عفت، آلوده باشد، دامن مرد آلوده می شود؛ ولی اگر در زن نقص دیگری باشد؛ مثلا مؤمن نباشد، این به مرد ارتباطی ندارد و نقص مرد نیست، همان طور که زن نوح و لوط مؤمن نبودند. کفر ممکن است در خاندان یک پیغبر راه پیدا کند ولی چنین ناپاکی های ناموسی محال است؛ به همین دلیل در قضیه افک، خداوند مسلمانان را توبیخ می کند.(198)
یا ایها الَّذِینَ امنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستأنسوا و تسلموا علی اهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون (27)
ای کسانی که ایمان آورده اید، به خانه هایی که خانه های شما نیست داخل مشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن سلام گویید. این برای شما بهتر است، باشد که پند گیرید.
مسأله عفاف و پاکی روابط جنسی در اسلام اهمیت زیادی دارد و اسلام برای تأمین این منظور دو راه پیشنهاد کرده است: اول یک سلسله تدابیر برای آرام نگه داشتن غریزه جنسی و دوم یک سلسله تدابیر به عنوان مجازات. برای از بین بردن یک گناه، هر اندازه که مجازات شدید باشد باز هم کافی نیست، بلکه باید علل وقوع آن جرم و جنایت را از بین برد.
اسلام برای زنا مجازات شدید قائل است، ولی در عین حال زیاد روی آن تکیه نکرده است. به همین خاطر طریق ثابت شدن آن را بسیار دشوار قرار داده و نخواسته است که افراد تجسس کنند تا زنا ثابت شود. اصلا اسلام با تجسس از گناه، مطلقا مخالف است.
اسلام برای این که موجبات بی عفتی فراهم نشود، از یک طرف تشویق به ازدواج می کند و از طرف دیگر اصول زندگی را بر اساسی قرار می دهد که موجبات گمراهی و تشویق و تهییج به گناه پیدا نشود. به همین دلیل اسلام در معاشرت های زن و مرد یک حدودی قائل است تا به شکی نباشد که شهوات آنها تحریک شود. در این آیات مطلب کاملا روشن می شود.
می فرماید: ای اهل ایمان هرگز به خانه ای غیر از خانه شخصی خودتان سرزده وارد نشوید مگر آنکه قبلا استیناس کنید؛ یعنی انس و آرامش اهل آن خانه را جلب کنید و بر اهل آن خانه سلام کنید؛ یعنی بدون اعلام و اذن قبلی وارد نشوید.
این یک نکته بسیار روشنی است که زندگی داخلی و خانوادگی هر کسی مخصوص خودش است و هر فردی از دیگری در مورد زندگی خصوصی خود رو در بایستی دارد و بنابراین اگر کسی سرزده داخل زندگی انسان شود، یک حالت دستپاچگی پیدا می کند.
عرب جاهلیت هرگز رسم نداشت که وقتی داخل خانه کسی شود اجازه بگیرد، این اجازه گرفتن را دون شأن خود می دانست. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این سنت را بر قرار کرد و فرمود: هر طور هست وقتی داخل خانه کسی می شوید، قبلا خبر بدهید که آنها خودشان را جمع و جور کنند. رسم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود که بدون کسب اجازه داخل نمی شدند و این استیناس را بیشتر از همان راه سلام کردن انجام می دادند.
در ادامه می فرماید که این برای شما بهتر است و مصلحت شما در این است که به این دستور عمل کنید؛ در آینده به فایده این کار پی می برید و متوجه فایده آن می شوید.
فان لم تجدوا فیها احدا فلا تدخلوها حتی یؤذن لکم و ان قیل لکم ارجعوا فارجعوا هو ازکی لکم و الله بما تعملون علیم (28)
و اگر کسی را در آن [خانه ] نیافتید، پس داخل آن مشوید تا به شما اجازه داده شود؛ و اگر شما گفته شد: برگردید برگردید، که آن برای شما سزاوارتر است، و خدا به آن چه انجام می دهید داناست.
اگر شما به خانه کسی رفتید و کسی در خانه نبود، نباید بگویید حال که کسی نیست تا به ما اجازه بدهد، پس قهرا زنی هم نیست که اگر وارد شدیم بگویند سرزده وارد شدید؛ نه، اینکه به خانه کسی بدون اجازه نباید رفت، تنها به خاطر نامحرم نیست؛ اصلا در زندگی خصوصی مردم بدون اجازه نباید وارد شد، چون ممکن است چیزهایی در زندگی خصوصی داشته باشد که نخواهند دیگران ببینند. می فرماید: اگر کسی نبود باز هم داخل نشوید مگر اینکه به شما اجازه داده شود.
در ادامه آیه می فرماید: اگر کسی داخل خانه باشد ولی اجازه ورود ندهد، به شما برنخورد و ناراحت نشوید؛ برگردید. اگر بدون اطلاع قبلی به خانه کسی رفتید و صاحبخانه در شرایطی قرار دارد که نمی تواند شما را بپذیرد و با صراحت و صداقت گفت: نمی توانم شما را بپذیرم، به شما بر نخورد. این دستوری است که حتی از زندگی امروز ما مردم مترقی تر است و ما متوجه آن نیستیم.
الان در جامعه ما سه حالت رخ می دهد: حالت اول این است که صاحبخانه به دروغ به بچه ها می گوید: بگویید نیست، یعنی گناه کبیره مرتکب می شود.
حالت دوم این است که صاحبخانه می گوید: بفرمایید اما در دلش دائما فحش می دهد و ناراحت است.
حالت سوم این است که میزبان کارش را خوب انجام می دهد و می گوید آقا من متأسفم از اینکه نمی توانم شما را بپذیرم، الان کار واجبی دارم. اما مهمان به خاطر ضعف اخلاق هر جا که می نشیند می گوید: فلانی مرا نپذیرفت. متأسفانه این شکل چهارمی که اسلام آن را می پسندد در جامعه ما وجود ندارد.
لیس علیکم جناح ان تدخلوا بیوتا غیر مسکونه فیها متاع لکم و الله یعلم ما تبدون و ما تکتمون (29)
بر شما گناهی نیست که به خانه های غیرمسکونی که در آن ها برای شما استفاده ای است داخل شوید، و خدا آن چه را آشکار می کنید و آن چه را پنهان می دارید می داند.
قرآن می فرماید: این حکم اجازه گرفتن مربوط به محل زندگی یا کار خصوصی است، ولی در اماکن عمومی که ورد به آن برای عموم آزاد است، دیگر نیازی به اجازه گرفتن نیست.
می فرماید: بر شما باکی نیست که بدون اجازه داخل مکانهایی بشوید که انسانهایی در آنها هستند و کار و کاسبی و زندگی می کنند ولی محل سکونت شخصی نیست، و بهره ای برای شما در آن جا هست، یعنی کاری دارید. البته اگر کاری ندارید مزاحم نشوید. خدا می داند که شما چه چیزهایی را ظاهر می کنید و چه چیزهایی را مخفی می کنید.(199)
قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون (30)
به مردان با ایمان بگو: دیده فرو نهند و پاکدامنی ورزند، که این برای آنان پاکیزه تر است، زیرا خدا به آن چه می کنند آگاه است.
این دستورهای عفاف به منظور پاکیزگی داده شده است و خدا داناست به آنچه انجام می دهید. بعضی اعتقاد دارند جمله یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم مربوط به ستر عورت است، چون یکی از واجبات اسلام پوشاندن عورت، البته غیر از زن و شوهر که نسبت به عورات یکدیگر محرم هستند؛ پس معنای جمله این است که چشم خودشان را از نگاه به عورت ها بخوابانند و عورت خودشان را از نگاه دیگران حفظ کنند، یعنی بپوشانند؛ اما به نظر می رسد آیه، اعم از پوشاندن عورت باشد و این هم که در روایت ها آمده است هر جا حفظ فرج آمده مربوط به زناست الا این جا که مربوط به نظر است، بعید نیست که مقصود این باشد که در این جا اشمل هر دو هست و فرو خواباندن چشم ها نیز اختصاص به نظر به عورت ندارد، بلکه شاید بیشتر اختصاص به نظر به غیر عورت دارد. غض بصر به معنی کم کردن نگاه و خیره نشدن است.
از جمله سنن بسیار ناپسندی که تدریجا در اروپا رایج شده و می شود، مسأله کشف عورت است. راسل در کتاب در تربیت تأکید می کند که مسأله ستر عورت باید از میان برود، در حالی که قرآن اصرار دارد که این امر اخلاقی محفوظ بماند. اسلام که دستور به ستر عورت می دهد، می خواهد که ذهن و فکر مسلمانان را همیشه پاک و عالی و برتر از این نگه دارد که درباره عورت دیگران بیندیشند و نمی خواهد که در مردم بیش از اندازه طبیعی ارضای غریزه جنسی، موجبات اشتغال ذهن، و تهییج شهوات را فراهم آورد. قرآن می فرماید: این دستور برای پاک بودن روح شماست.
و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن و لا یبدین زینتهن الا ما ظهر منها و لیضربن بخمرهن علی جیوبهن و لا یبدین زینتهن الا لبعولتهن او ابائهن او اباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بنی اخوانهن او بنی اخواتهن او نسائهن او ما ملکت ایمانهن او التابعین غیر اولی الاربه من الرجال او الطفل الَّذِینَ لم یظهروا علی عورات النساء و لا یضربن بارجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن و توبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون لعلکم تفلحون (31)
و به زنان با ایمان بگو: چشمهای خود را [از نگاه هوس آلود] فرو بندند، و پاکدامنی ورزند و زینت خود را - جز آن مقدار که نمایان است - آشکار نگردانند و (اطراف) روسری های خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان هم کیششان، یا بردگانشان [کنیزانشان ] یا افراد سفیه که تمایلی به زنان ندارند، یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند؛ و هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهان آنها دانسته شود (و صدای خلخال که برپا دارند به گوش رسد) و همگی بسوی خدا بازگردید ای مؤمنان تا رستگار شوید.
متقابلا دستور می دهد که به زنان مسلمان هم بگو چشمان خود را فرو خوابانند و دامن های خودشان را حفظ کنند. اگر مقصود عورت باشد، یعنی به عورت یکدیگر نگاه نکنند و عورت خود را از نگاه دیگران حفظ کنند، یا معنی اعمی بدهد که در این صورت غض بصر به معنی نهی از نگاه به آن چه نباید نگاه کرد، و حفظ عورت هم به معنی حفظ کردن عورت از نگاه دیگران و حفظ کردن آن از زنا و فحشا خواهد بود.
بعضی گمان می کنند که فقط مردها مجاز نیستند که به زنها نگاه کنند و زن چنین ممنوعیتی نسبت به مرد ندارد و حال آن که هیچ فرقی نمی کند و همان دستور و همان عبارتی که در مورد مردان در آیه قبل بود، در این آیه در مورد زنان آمده است. در مورد حرمت نظر به عورت هم همان دستوری که به مرد می دهد به زن هم می دهد؛ یعنی در مورد عورت، زن هم به زن محرم نیست.
قرآن وظیفه ای برای زن قایل شده که برای مرد قایل نشده است و آن مسأله پوشش است. تعبیر قرآن این است: زنان زینت خودشان را نباید آشکار کنند؛ البته زینت در حالی که در بدن باشد مقصود است، چون آشکار کردن آن مساوی با دیدن خود زن است.
در دو مورد آشکار کردن زینت، استثنا شده است: یکی در بعضی از زینت ها و به تعبیر قرآن زینت ظاهر، و استثنای دوم در مورد افراد خاصی است؛ مانند پدران، پسران، برادرزادگان، خواهرزادگان و فرزندان شوهر.
سر این که چرا زن، مکلف به پوشیدن شده است نه مرد، این است که زن و مرد نسبت به یکدیگر احساسات مشابه ندارند و از نظر وضع خلقت هم وضع غیر مشابهی دارند؛ یعنی این زن است که مورد تهاجم چشم و اعضا و جوارح مرد است نه این که مرد مورد تهاجم زن باشد؛ اصولا جنس نر در خلقت، گیرنده و طالب خلق شده است.(200)
جنس ماده ظریف تر و مظهر جمال و زیبایی و آرایش است. وقتی می خواهند فتنه ایجاد نشود، باید به آن که مظهر جمال است بگویند خودت را نشان نده، نه به آن که مظهر خشونت و قوت است. مرد جلب نظری ندارد؛ لذا به زن که جلب نظر می کند می گویند: اسباب گمراهی را فراهم نکن.
اما سر اصلی این که فلسفه پوشش چیست و چرا زن باید خودش را بپوشاند، این است که اگر روابط زن و مرد بر اساس عفاف باشد و زنان در خارج از دایره ازدواج، خودنمایی نکند و وسیله تهییج مردان را فراهم نکنند، قلب ها و روح ها آرام و سالم است؛ یعنی اولین خاصیت آن، آرامش روانی است.
گروهی از غربی ها گفتند که هر چه زن و مرد از یکدیگر دورتر باشند ناراحتی ها و عقده های روانی به وجود می آید؛ ولی تجربه همین یک قرن گذشته کاملا ثابت کرد که مسأله، بر عکس است، هر اندازه در مسائل جنسی آزادی بیشتر باشد، التهاب در افراد زیادتر است؛ چون غریزه جنسی مانند چند غریزه دیگر مثل جاه طلبی، علم طلبی و... صرفا ظرفیت جسمانی ندارد بلکه ظرفیت روحی هم دارد و این غرایز دارای ظرفیت روحی - بر خلاف غرایز صرفا جسمانی - قابل اشباع نیستند و ظرفیت محدودی ندارند.(201)
وَ أَنکِحُوا الاَْیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (32) وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ نِکَاحًا حَتَّی یُغْنِیَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْرًا وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ وَ لَا تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ مَن یُکْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (33) وَ لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ وَ مَثَلًا مِّنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ(34)
مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید، همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را؛ اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز می سازد؛ خداوند گشایش دهنده و آگاه است و کسانی که امکانی برای ازدواج نمی یابند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز گرداند و آن بردگانتان که خواستار مکاتبه [ قرار داد مخصوص برای آزاد شدن ] هستند، با آنان قرار داد ببندید اگر رشد و صلاح در آنان احساس می کنید (که بعد از آزادی، توانایی زندگی مستقل را دارند) و چیزی از مال خدا را که به شما داده است به آنان بدهید و کنیزان خود را برای دستیابی متاع ناپایدار زندگی دنیا مجبور به خود فروشی نکنید اگر خودشان می خواهند پاک بمانند و هر کس آنها را (بر این کار) اجبار کند، (سپس پشیمان گردد) خداوند بعد از این اجبار آنها آمرزنده و مهربان است (توبه کنید و بازگردید، تا خدا شما را ببخشد.) ما بر شما آیاتی فرستادیم که حقایق بسیاری را تبیین می کند و اخباری از کسانی که پیش از شما بودند، و موعظه و اندرزی برای پارسایان.
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ (35)
خداوند نور آسمانها و زمین است. مثل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی، و آن چراغ در شیشه ای است. آن شیشه گویی اختری درخشان است که از درخت خجسته زیتونی که نه شرقی است و نه غربی، افروخته می شود. نزدیک است که روغنش - هر چند بدان آتشی نرسیده باشد - روشنی بخشد. روشنی بر روی روشنی است. خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت می کند، و این مثل ها را خدا برای مردم می زند و خدا به هر چیزی داناست.
سوره مبارکه نور را به دلیل این آیه (آیه 35)، سوره نور می گویند. این آیه از نظر تفسیر یکی از آیات مشکل قرآن است، مخصوصا در آخر همین آیه آمده است: خدا مثل ها را برای مردم ذکر می کند، که این نشان می دهد آیه بسیار قابل تأمل است و هر کس به اندازه ظرفیت خود از این آیه می فهمد. در آیه دیگری می فرماید: ما این مثل ها را برای مردم ذکر می کنیم، ولی فقط عالمان به عمق این مثل ها می رسند.(202) اصولا روش قرآن دعوت کردن مردم به تفکر است نه تنها از این راه که بگوید بروید فکر کنید، بلکه مانند این آیه، گاهی موضوع را به شکلی ذکر می کند که افکار برانگیخته شوند و بهتر به عمق مطلب برسند.
خدا نور آسمان ها و زمین است. با توجه به این که منظور از آسمان ها و زمین همه مخلوقات علوی و سفلی و غیب و شهادت است، معنای آیه این است که خدا نور تمام جهان است. پس در ابتدای آیه به خداوند نور اطلاق شده است.
مسلم است که مقصود از نور بودن خدا، این نور محسوس و جسمانی نیست؛ زیرا این نور و منبع آن، که خورشید و ستارگان باشند از مخلوقات خداوند است؛ الحمدلله الذی خلق السماوات و الارض و جعل الارض و النور(203)
به علاوه قرآن درباره خداوند می گوید: لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار(204) پس خدا به چشم دیده نمی شود و اگر کسی خدا را موجودی از جنس نور بداند، مسلم در توحیدش خلل است.
کلمه نور فقط برای نور حسی وضع نشده، بلکه برای هر چیزی که روشن و روشن کننده، یعنی پیدا و پیدا کننده باشد، وضع شده است؛ مثلا درباره علم می گوییم: علم نور است چون روشن و روشن کننده است، یا در قرآن به خود قرآن(205) و به ایمان(206) اطلاق نور شده است. چون خاصیت روشن کنندگی و هدایت دارند و هدف و مقصد را به انسان نشان می دهند. اگر به این معنا به خداوند اطلاق نور کنیم، اشکال ندارد، پس خدا نور است؛ یعنی در ذات خود حقیقتی است پیدا و پیداکننده.
به این معنا هیچ چیز در مقابل خداوند نور نیست و همه نورها در مقابل خدا ظلمت هستند؛ چون آن چیزی که در ذات خود پیدا و پیداکننده است، فقط خداست. خدا خالق اشیا، یعنی پدید آورنده و پیداکننده آن هاست و اگر نور ذات الهی نبود، همه اشیا در تاریکی عدم و نیستی بودند؛ به این معنا در دعاها و روایات نیز به عنوان اسمی از اسماء الهی بر خدا نور اطلاق شده؛ مثلا در دعای کمیل می خوانیم: یا نور یا قدوس؛ یعنی ای نور و ای منزه و دور از نقص. (شاید برای این که کسی توهم نکند که خدا نور جسمانی است، بلافاصله ذکر شده است.)
پس به این معنا که ذکر شد و به دلیل این که هم ائمه علیهم السلام و هم قرآن به خدا اطلاق نور کرده اند، مانعی ندارد که بگوییم خدا نور است. البته ما هرگز مانند مانویان نمی گوییم که خدا نور اعظم است؛ زیرا این تعبیر یعنی در میان نورهای کوچک تر دیگر، خدا نور بزرگ تر است. ما در آن جا که می گوییم خدا نور است، یعنی غیر از او همه چیز ظلمت است. خدا نور النور است یعنی نور همه نورهاست و همه آن چه را که ما نور می نامیم، مانند: علم، ایمان، قوه عاقله و... نسبت به خدا، ظلمت است و خداوند نور بودن را به آن ها داده است.(207)
این که خدا نور آسمان ها و زمین است، و هر چیز نورانیت خودش را از خدا می گیرد همان مطلب است که هر چیز به خدا شناخته می شود و خدا به واسطه خود؛ هر چیزی به خدا ظاهر است و خدا به خود ظاهر است؛(208) هر چیزی به وسیله خدا هدایت می شود، جز خدا که به ذات خودش، مقصد و مقصود همه موجودات است؛ به همین دلیل است که قرآن همه موجودات را دارای نوعی حیات و زندگی شعور می داند اءن من شی ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم(209) هدایت و راهنمایی لازمه نور بودن خداست.
در آیات قرآن به مسأله هدایت همه موجودات تصریح شده است: ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی(210) قرآن هیچ موجودی را کور و گمراه نمی داند و همه را بینا و راه یافته می داند؛ البته همان طوری که موجودات درجات و مراتب دارند، به همان تناسب هم هدایت ها فرق می کند.(211)
مثل نوره کمشکوة... این جمله مثلی برای نور خداست نه برای خود خدا. خدا خودش نور آسمان ها و زمین است؛ ولی برای هدایت مخلوقاتش نورهایی فرستاده است. خداوند آن نور هدایت کننده را به خانه های بلند مرتبه و معابدی مثال می زند که در آن جا مشکات یعنی چراغدانی است. مقصود از چراغدان آن جایی است که در داخل دیوار تهیه می کردند، برای اینکه چراغ در آنجا بگذارند. چراغی را که قرآن مثل می آورد، در یک جسم شفاف مانند قندیل یا شیشه قرار دارد به طوری که نور چراغ در آن بیشتر می شود. آن چراغ برای روشنایی از روغن زیتون که بهترین روغن برای احتراق بوده است، استفاده می کند؛ زیتونی که خودش قبل از آن که آتشی با آن تماس بگیرد، می خواهد درخشش داشته باشد و نور بدهد.
در آن زمان در میان مصنوعات بشری بهترین و نورانی ترین وسیله برای روشنایی، همین وسیله بوده است. که خدا برای نور خودش مثل می آورد؛ اما این که مقصود از این مثل چیست، تفاسیر مختلفی شده است که اشاره می شود. بعضی گفته اند خداوند از این مثال در مجموع یک منظور بیشتر نداشته و آن یک نور بسیار روشن است، پس مقصود آیه این است که نور الهی و هدایت الهی در این حد روشن و هویداست که چنان چراغی در شب تاریکی وجود داشته باشد.
عده ای معتقدند که این مثل، مثل انسان است، البته آن را راجع به جوهر اصلی انسان که قوه عاقله باشد دانسته اند. یعنی معتقدند: منظور این نور هدایت عقل است. قوه عاقله یک نور است که به انسان داده شده تا از آن با تفکر و تدبیر استفاده کند. عده ای هم منظور از این نور را تمام هدایت هایی که در انسان هست گرفته اند؛ یعنی هدایت حس و غریزه و عقل و حتی هدایت روحی.
در روایات ما این آیه، دو جور تفسیر شده است و این خودش نشان می دهد که این آیه قابل تطبیق بر انواعی از تفسیرهاست. در بعضی روایات این مثل را مثل انسان دانسته اند و این مشکات و زجاجه و مصباح را تشبیه کرده اند به تن انسان، سینه انسان، قلب انسان و نور ایمان انسان، که نور ایمان در قلب و روح انسان در کالبد او چگونه قرار می گیرد.
در بعضی روایات دیگر، این مثل را برای کانون هدایت انسانها یعنی دستگاه نبوت - آن هم نبوت ختمیه - ذکر کرده اند. در روایت اینطور تطبیق شده است که آن چراغدان، سینه و کالبد، وجود مقدس خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم است و آن چراغ نور ایمان و نور وحی است که در قلب مقدس اوست.
سر اینکه آیه در آیه ذکر شده: کمشکاة فیها مصباح المصباح فی زجاجة و نفرموده است: کمشکاة فیها زجاجة، فی الزجاجة مصباح یعنی ابتدا مشکات، سپس چراغ و آن گاه زجاجه را ذکر فرموده و در ظاهر کلام ترتیب رعایت نشده است) این است که مقصود از مشکات سینه و کالبد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و منظور از مصباح نور ایمان و وحی و مقصود از زجاجه ولایت و امامت است و این جا نظر به جنبه انتقال و اقتباس نور ایمان از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام داشته است و مقصود از آن درخت پربرکت که این مشکات و زجاجه و مصباح از او پیدا شده و از روغن آن درخت این همه نورانیت پیدا شده، ابراهیم علیه السلام است و اینها نتیجه دعای ابراهیم است، و چون در آیه آمده است که آن درخت نه شرقی است و نه غربی، طبق روایت مقصود این است که ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما(212) پس در این تفسیر این مثل را در مورد هدایت وحی بیان کرده اند.
هیچ مانعی ندارد که این آیه که در مقام بیان نور هدایت الهی است، شامل همه این ها بشود؛ یعنی مثلی باشد برای هدایت تمام جهان و انواع هدایت های الهی که وجود دارد؛ اعم از هدایت طبیعی در طبیعت بی جان و هدایت حسی و هدایت غریزی و هدایت عقل و هدایت وحی.(213)
فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالاْصَالِ (36)
در خانه هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت ] آن ها رفعت یابد و نامش زیاد شود. در آن [خانه ها] هر بامداد و شامگاه او را نیایش می کنند.
گفته اند مقصود این است که در آن خانه ها دائما خدا تسبیح می شود، فقط صبح و شام.
شاید همه مفسرین گفته باشند که مقصود این است که آن چراغی که ما مثال زدیم، در خانه هایی این چنین می باشد. اگر در آیه کریمه قید و مشخصات خانه ای که چراغ در آن قرار دارد ذکر نمی شد برای بیان مطلب کافی بود. این همه قید که زده شده، موید همین است که آن مثل، مثل انسان است. در روایت آمده است: هی بیوتات الانبیاء و الرسل و الحکماء و ائمة الهدی(214) خود آیه نشان می دهد و در روایات هم آمده است که مقصود از این خانه ها، خانه های گلی و ظاهری نیست، بلکه مقصود همان انسان ها و بدنهای آن هاست؛ یعنی این ها انسان هایی هستند که بدنشان مسجد و معبد روحشان است؛ انسان هایی که سراسر وجودشان عبادت است.
از این جا نکته ای که در باب توحید استفاده می شود و آن این است که اعم از این که این خانه ها را خانه های گلی بگیریم یا به معنای انسان، قرآن می گوید: خدا اجازه داده است که آن خانه ها مورد تعظیم و احترام واقع شوند. اگر کسی بگوید این برخلاف اصل توحید است، که مثلا به مساجد و معابد احترام بگذاریم در جواب می گوییم: احترام معبد با اجازه معبود، احترام معبود است، و نه تنها شرک نیست، بلکه عین توحید است. این اختصاص به معبد ندارد. اگر معبود اجازه تعظیم و احترام عابد را - از آن جهت که عابد است - بدهد و ما هم عابد را تعظیم و احترام کنیم، این عین توحید است. بنابراین احترام و تعظیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا ائمه اطهار علیهم السلام و حتی کمتر از آنها شرک نیست، زیرا خانه های انسان هایی هستند که معبد روحشان می باشند و به درجاتی از آن خانه های گلی که معبد و مسجد قرار داده شده اند بالاترند و بلکه خانه گلی که احترام دارد به اعتبار عابدهای آن است.
رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37)
مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زکات، به خود مشغول نمی دارد، و از روزی که دلها و دیده ها در آن زیر و رو می شود می هراسند.
مردانی خدا را تسبیح می کنند که در عین اشتغال به کارهای دنیایی - که وظیفه شان هم هست - یک لحظه از خدا غافل نمی مانند. منظور از کلمه رجال که این جا آمده، فقط مردها نمی باشند، بلکه زنها را هم شامل می شود؛ یعنی عنایت آیه روی این است که این ها بزرگ همتانی هستند که تجارت و خرید و فروش آن ها را از یاد خدا غافل نمی کند؛ بدن چنین آدمی واقعا مسجد است، چون همیشه در این بدن یاد خداوند و ذکر او برپاست.
معامله گری، وقتی که استمرار پیدا کند تجارت است؛ ولی اگر انسان معامله ای را یک بار و نه به طور مستمر انجام دهد، این را تجارت نمی گویند، بلکه بیع می گویند.
قرآن مخصوصا از مال دنیا مثال آورده، چون بیش از هر چیز ممکن است سبب غفلت انسان شود، وگرنه مصادیق دیگری هم می تواند داشته باشد و هر نوع شغلی را شامل شود. می فرماید: تجارت (داد و ستدهای مختلف و مداوم) و بیع (خرید و فروش اتفاقی) هرگز آن ها را از یاد خدا و نماز و زکات غافل نمی کند؛ و دائما خوف خدا و خوف آن روزی که در آن روز دل ها در تپش است و چشم ها در اضطراب، بر روحشان حکمفرماست.(215)
لیجزیهم الله احسن ما عملوا و یزیدهم من فضله و الله یرزق من یشاء بغیر حساب (38)
تا خدا بهتر از آن چه انجام میدادند، به ایشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بیفزاید، و خدا [ست که ]هرکه را بخواهد بی حساب روزی می دهد.
در آیات قبل، بحث از نور الهی بود. وقتی انسان از نور هدایت الهی استفاده کند، عملش ارزش پیدا می کند. انسان بالفطره، طالب سعادت است و اگر هم دنبال کارهایی می رود که منجر به شقاوت می شود، آن کار را به خیال این که سعادتش در آن است انجام می دهد.
یکی از آثار ایمان به خدا و روشن شدن به نور خدا این است که واقعا عمل و تلاش انسان موجب سعادت او می شود؛ این است که بعد از آیه نور، که همه نظرش هدایت الهی است، می فرماید: خدا آن ها را هدایت می کند تا عمل آن ها را به نیکوتر از آن چه عمل کرده اند، پاداش دهد.(216)
یعنی ایمان چنین ارزشی به عمل انسان می دهد که حداکثر پاداشی را که باید بگیرد می گیرد. و هم به سعادت جاویدان اخروی و هم به دنیای سعادتمند نایل می شود. چون کسی که را بخواهد به تبع آن دنیا را هم خواهد داشت؛ اما اگر دنیا را بخواهد، دیگر به آخرت نمی رسد؛ پس وقتی انسان برای خدا کار کند و به نور او روشن باشد حداکثر بهره را از عمل خود می برد.
مسأله ای است که در این جا مطرح می شود این است که چه لزومی دارد برای اینکه عمل انسان مقبول درگاه خدا واقع بشود، انسان حتما به خدا اعتقاد داشته باشد، یا به تعبیری به نور الهی روشن شده باشد؟ کار خوب به هر حال خوب است، خدا هم که غنی و بی نیاز است، پس برای خدا چه فرقی می کند که بنده ای که کار خوب یا بد انجام می دهد، او را بشناسد یا نشناسد؟
البته عده ای هم بر عکس، می گفتند: عمل، هیچ کاره است و هر چه هست، ایمان است. حال آن که ما می بینیم قرآن روی هر دو مسأله ایمان و عمل، تکیه دارد و همیشه می گوید: الَّذِینَ امنوا و عملوا الصالحات آنان که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند.
خدا یک اصل در قرآن بیان می کند که این اصل، به روشنی جواب مسأله را داده است.
می فرماید: من کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا وَ مَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَ سَعَی لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُورًا کلاًّ نمِدُّ هَؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا(217)
خلاصه این آیات این است که خدا اجر کسی را - در هر راهی که تلاش کند- ضایع نمی کند.
قاعده این است که اگر بذری را برای آن جهان کاشته است، در آن جهان به او بدهند. قرآن می گوید ما مزد خودمان را، به هر دو گروه می رسانیم با یک تفاوت و آن اینکه چون دنیا محل تزاحم علل و اسباب است، خدا تضمین نمی کند که هر کس برای مقصد دنیا تلاش کند، صد در صد به آن برسد، ولی بذری که برای خدا و آخرت پاشیده شود قطعا ثمر خواهد داد.
پس آن کسی که برای دنیا تلاش می کند، حتما هدفی دارد، اگر شهرت و معروفیت یا پیشرفت کشور و بلند شدن آوازه مردم کشورش است، به نتیجه هم می رسد؛ اما در کاری که برای این مقصود انجام شده است، دیگر توقع نداشته باشد که به مقصد دیگری برسد؛ یعنی اگر او به قصد نزدیک شدن به خدا کار را انجام نداده است، نباید توقع داشت به خدا نزدیک شود. ایمان از این نظر، شرط قبولی عمل است. آن کسی که ایمان ندارد و آخرت را نمی خواهد، دیگر نمی شود آن را به زور به او داد؛ البته اگر کسی به خدا ایمان داشته باشد و کاری را برای او انجام دهد، کارش فی حد ذاته در درگاه الهی قابل قبول است، مگر آفتی ایجاد کند و آن را از بین ببرد که از جمله این آفات آفت عناد و کفر است.
پس این که روشن شدن به نور خدا و ایمان به او، به عمل انسان ارزش می دهد، به این دلیل است که عمل، انسان را در همین دنیا دگرگون می کند. دو نفر یک عمل را انجام می دهند و ظاهر هر دو عمل یکی است، اما به دلیل این که یکی به نور خدا روشن است و دیگری نه، باطن دو عمل تفاوت دارند.(218)
خدا علاوه بر اینکه حد اکثر پاداش را می دهد، اضافه بر آن، از فضل خودش هم می دهد، چون افراد نیکوکار راه فطری و طبیعت بشر را پیموده اند، چیزهایی را هم که نخواسته اند به آن ها تفضل می شود. این مطلب به تعایر دیگری هم در قرآن آمده است مانند و لدینا مرید(219) یا من کان یرید حرث الاخرة نزد له فی حرثه(220) البته خداوند هم کمیت عمل و هم کیفیت آن را زیاد می کند. می فرماید: من جاء بالحسنة فله عشر امثالها(221) کسی که کار خوب بکند، ده برابر به او پاداش می دهند. این مربوط به کمیت است. درباره کیفیت نیز می فرماید: و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا(222) اگر کسی کار نیک و زیبایی انجام دهد، بر زیبایی کارش می افزاییم؛ یعنی کیفیت کار او را بالاتر می بریم. البته همه این ها فرع بر این است که انسان به نور هدایت الهی که سراسر عالم را گرفته است روشن باشد.
در انتهای آیه مورد بحث خداوند متعال می فرماید: خدا آن که را بخواهد بر اساس مشیت خود بدون حساب روزی می دهد. روزی فقط آب و نان نیست، بلکه فضل و رحمت الهی هم هست.(223)
وَالَّذِینَ کَفَروُا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ (39)
و کسانی که کفر ورزیدند، کارهایشان چون سرابی در زمینی هموار است، که تشنه، آن را آب می پندارد؛ تا چون بدان رسد آن را چیزی نیابد و خدا را نزد خویش یابد و حسابش را تمام می دهد و خدا سریع الحساب است.
آیه قبل راجع به عمل اهل ایمان بود. بحث این آیات درباره سرنوشت کافر است که اگر کافر به عقیده خودش خیری انجام دهد چه سرنوشتی پیدا می کند و اگر عمل شری مرتکب شود، چه سرنوشتی خواهد داشت.
باید بدانیم منظور از کفار در قرآن کسانی هستند که حقیقت به آن ها عرضه شده است، اما در مقابل حقیقت، عناد ورزیدند. کفر به معنی پرده کشی است و کافران کسانی هستند که میخواهند روی حقیقت، ساتر و پرده بیندازند. به این معنا، کسانی که اصطلاحا غیر مسلمان قاصر هستند، کافر نمی باشند.
قاصر یعنی کسی که حقیقت به او عرضه نشده و دستش از حقیقت کوتاه بوده است؛(224) در حالی که مقصر کسی است که با این که حقیقت را فهمیده، اما به خاطر هواپرستی، عناد و کفر ورزیده است.
قرآن هر جا می گوید الَّذِینَ کَفَروُا ناظر به گروهی است که در مقابل حقیقت عناد می ورزند. درباره همین هاست که می فرماید: و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم(225) یعنی با آن که دلهایشان بدان یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند و یا می فرماید: و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء(226) حقیقت اسلام، تسلیم است، نه دانستن و ندانستن. و کشف حقیقت برای این که یک نفر مسلمان باشد، کافی نیست وگرنه شیطان هم معتقد بهخدا بود و گفت: فبعزتک(227) و هم پیغمبران و عباد مخلص خدا را میشناخت چون می گفت: الا عبادک منهم المخلصین(228) و هم علم و یقین به آخرت داشت که گفت: فانظرنی الی یوم یبعثون؛(229) ولی با وجود این، خدا او را از کافرین می شناسد و کان من الکافرین(230) چون ملاک اسلام، دانستن به تنهایی نیست، بلکه ملاک این است که انسان بداند و در مقابل حقیقت تسلیم باشد.
پس آن چه قرآن برای اعمال کافران مثال می آورد، ناظر به این گروه است؛ در این آیه، قرآن اعمال کافران را به سراب تشبیه کرده و می فرماید: شما خیال باطل می کنید؛ تا ایمانتان به خدا درست نباشد و تا به نور خدا روشن نباشید، اعمال شما روح پیدا نمی کند و همچون سرابی است که هرگز تشنگی شما را برطرف می کند.
اما دلیل این که چرا اعمال این ها مقبول درگاه الهی واقع نمی شود، این است که ماهیت و واقعیت اعمالی که انسان انجام می دهد، به درجه اخلاص، نیت و پاکی روح او بستگی دارد. یک وقت هست که عمل به سوی خدا بالا می رود الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه(231) و یک وقت هست که عمل انسان بالا نمی رود، بلکه پایین می رود؛ انّ کتاب الفجار لفی سجین(232) برای این که اعمال انسان بالا برود، باید قصد انسان بالا رفتن باشد؛ یعنی قصد تقرب داشته باشد و ایمان به خدا و آخرت را که شرط اصلی بالا رفتن عمل است، دارا باشد.
البته اگر انسان با حقیقتی که به او عرضه شده است عناد بورزد، اعمال گذشته او حبط و باطل می شود. حسادت هم همینطور است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اءنّ الحسد لیاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب(233) یعنی آن چنان که آتش هیزم را می سوزاند، حسد هم حسنات را از بین می برد. چنان که در روایات نیز آمده است که ریا کردن بعد از عمل صالح نیز موجب می شود اعمال نورانی که در مقامات بالا جای دارد، در جهنم قرار گیرند.(234)(235)
أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُّجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا وَ مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ (40)
یا [کارهایشان ] مانند تاریکی هایی در دریای ژرف است که موجی آن را می پوشاند [و ]روی آن موجی [دیگر و ]بالای آن ابری است. تاریک هایی است که بعضی بر روی بعضی قرار گرفته است. هر گاه [غریق ] دستش را بیرون آورد، به زحمت آن را می بیند، و خدا به هر کس نوری نداده باشد، او را هیچ نوری نخواهد بود.
این مثل، مثل کارهای بد و گناهان کافران است. می فرماید: مثل این ها مثل تاریکی ها و ظلمات در یک دریای عمیق است؛ یعنی در جایی که هیچ نوری به آن نمی رسد و ظلمت مطلق است. به علاوه سطح دریا هم آرام نباشد و دائما امواجی روی امواج دیگر قرار بگیرد که باز مانع بیشتری برای رسیدن نور است. از این بالاتر، هوا هم ابری باشد که این هم مانع رسیدن نور است؛ یعنی ظلمت در ظلمت باشد. به قدری تاریک است که انسان حتی دستش را هرچه نزدیک به چشمش بیاورد نمی بیند.
قرآن می خواهد بگوید:
عواملی از ظلمت بر وجود اینها احاطه پیدا کرده است که هر کدام به تنهایی اینها را در ظلمت فرو می برد. درست عکس آن مثلی که در آیه نور هست. آن جا که انسان هایی را فرض می کند که در جوی از نور قرار گرفته اند؛ نور فطرت، نور نبوت، نور عمل صالح و... هرچه بر آن طبقه نور حاکم است، بر این طبقه ظلمت فوق ظلمت حاکم است ؛ چون هر ظلمتی نقطه مقابل یک نور است، در نتیجه آن جا که هدایت وحی نباشد یا چراغ فطرت خاموش شده باشد یا عمل صالحی نباشد، ظلمت است.
قرآن یک مثال دیگر هم برای اعمال کافران ذکر می کند و آن مربوط به اعمال نیک آن هاست که اول هم یک چیزی بوده است، ولی بعد بر اثر عناد و کفر یا به سبب چیز دیگری از هم پاشیده است، مثال می زند به تلی از خاکستر که باد شدیدی بوزد و آن را از بین ببرد. به این مضمون آیات دیگری هم هست که مختص به کفار نیست؛ مثلا می فرماید: و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا(236) چه بسا انباری از عمل نیک وجود دارد، ولی ما آن را مانند غبار پراکنده می کنیم؛ البته خدا هرگز عمل خوب را خراب نمی کند این اثر آن گناهان آن هاست که اعمال خیرشان را از میان می برد.(237)
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ (41)
آیا ندانسته ای که هر که [و هر چه ] در آسمانها و زمین است برای خدا تسبیح می گویند، و پرندگان [نیز ]در حالی که در آسمان پر گشوده اند [تسبیح او میگویند]؟ همه ستایش و نیایش خود را می دانند، و خدا به آنچه می کنند داناست.
این آیه دوباره صفحه ای از نور را ذکر می کند و به سراغ همه ذرات عالم که به نور الهی روشن هستند، می رود. آن گاه خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: آیا مشاهده نمی کنی که هر که در آسمان ها و زمین است و مرغان که در آسمان صفت کشیده اند، همه تسبیح گوی خدا هستند و هر کدام از این ها به نماز خود (یا به دعا و خواندن خود) و به تسبیح خود آگاه است و خدا هم به آن چه می کنند آگاه است؟
مطالب قرآن مجید همیشه از بشر جلوتر است؛ یعنی بشر باید کوشش کند خودش را به این حقایق برساند. یکی از حقایقی که قرآن روی آن تکیه کرده مسأله تسبیح و تحمید موجودات است. قرآن این مطلب را با عبارات مختلف گفته است؛ مثلا می فرماید: انْ من شی ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم(238) هیچ چیزی نیست مگر این که خدا را تسبیح می کند؛ ولی شما تسبیح آن ها را نمی فهمید. نمی گوید لا تسمعون یعنی نمی شنوید، بلکه می گوید نمی فهمید. یعنی نه تنها نمی شنوید، بلکه هنوز نمی فهمید و فهمتان کوتاه است. اگر لا تسمعون می گفت، یعنی ممکن بود بفهمیم چنین چیزی هست ولی آن را نشنویم. همچنین در ابتدای سور مسبحات(239) باز این معنا آمده است که هرچه در آسمان ها و زمین است خدا را تسبیح می کنند، یا مثلا در سوره مبارک ص درباره داوود پیغمبر چنین می گوید: انا سخرنا الجِبَال مَعَهُ یسبحن بالعشیِّ و الاشراق و الطیر محشورة کل له اوَّاب(240) یعنی صبحگاهان و شامگاهان که داوود خدا را تسبیح می کرد، کوه ها و مرغ ها، با داوود هم آواز بودند و تسبیح خدا می گفتند.
پس قرآن می گوید: تمام ذرات عالم وجود تسبیح و تحمید(241) را که شما با این شعور ظاهری و انسانی تان باید آن را با تعلیمات انبیا یاد بگیرید و با اراده و اختیار خودتان انجام دهید، انجام می دهند، ولی شما انسان ها آن را نمی فهمید. بالاتر این که می گوید: کل قد علم صلاته و تسبیحه(242) هرکدام از این موجودات، به تسبیح و نماز خود آگاه است. البته بعضی گفته اند معنای این قسمت این است که خدا از تسبیح و نماز آن ها آگاه است، ولی با توجه به این که در ادامه همین مطلب بیان شده که خدا به کارهای این ها آگاه است، همان تفسیر اول بهتر است.
در اینجا برخلاف جاهای دیگر که تعبیر تسبیح، حمد و سجود شده، تعبیر به صلاة شده است. البته بعضی از مفسرین گفته اند: مقصود از صلاة دعاست، ولی مقصود همان نماز است و روح نماز هم دعاست.
اما باید ببینیم منظور قرآن از این که تمام ذرات عالم خدا را تسبیح و حمد می کنند چیست؟ خداوند با بیان این مطلب نخواسته است معمایی را که هیچ وقت بشر حل نمی کند، بیان کرده باشد. هدف قرآن این است که ما تلاش کنیم و این حقیقت را به اندازه ظرفیت خود کشف کنیم.
بعضی این آیات را حکیمانه تفسیر کرده اند و گفته اند مقصود قرآن از این تسبیح، تسبیح تکوینی و تسبیح زبان حال است. چون همه موجودات مخلوق خدا هستند و مخلوق خاصیتش این است که یک جنبه نقص و یک جنبه کمال دارد. مخلوق هر نقصی دارد، از ذات خودش است و هر چه کمال دارد از خالقش است؛ پس در واقع به زبان حال، خالق خودش را توصیف و حمد می کند و به زبان بی زبانی می گوید: بارک الله به آن که مرا آفرید. تسبیحش هم این است که می گوید: اگر نقصی در من هست، این نقص لازمه ذات من است و خالق من از این نقص منزه است.
عده ای می گویند که البته در این که هر مخلوقی به زبان حال، حامد و مسبح خالق خودش هست شکی نیست. هر اثری حمدگو و تسبیح گوی مؤثر خودش است؛ ولی قرآن بالاتر از این را می گوید، چون می فرماید: شما تسبیح آن ها را نمی فهمید، در حالی که تسبیح به زبان حال را همه می فهمند. به علاوه قرآن این مطلب را چنان بیان می کند که گویی همه موجودات را عاقل و ذی شعور می داند؛ مثلا در همین آیه مورد بحث می فرماید: مرغان هم به نماز و تسبیح خودشان آگاهند؛ پس معلوم می شود در عالم مرغان هم یک حسابی هست که ما نمی دانیم.
این عده از مفسری می گویند: هر موجود و هر ذره ای که در عالم هست دو وجهه و دو رو دارد: یک رو به این جهان دارد که در این رو مرده است، و یک رو به عالم ملکوت دارد که زنده و ذی شعور است. علوم بشری فقط می تواند وجهه ملکی موجودات را بفهمد و وجه ملکوتی از علم ظاهری بشر خارج است. انسان باید اهل معنا و اهل حقیقت شود تا آن روی موجودات را هم درک کند، آن وقت است که می بیند موجودات چگونه همه هوشیار و مسبح و حامدند؛ به عنوان مثال اولین بار که وحی در کوه حرا بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد، یک مرتبه احساس کرد که گویا همه جهان دگرگون شده است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خود در این باره می فرمایند: در راه بازگشت از کوه، قدم به قدم که می آمدم، سنگ ها و تمام ذرات عالم به من سلام می کردند و با من حرف می زدند. از جمله معجزات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود که مشتی سنگریزه به دست گرفت و مردم دیدند که سنگریزه ها در مشت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تسبیح خدا می گویند. در این جا معجزه پیغمبر به تسبیح در آوردن سنگریزه نبود، بلکه این بود که گوش افراد را باز کردند به گونه ای که صدای سنگریزه ها را شنیدند. اگر گوش باطن ما هم باز شود، همان تسبیح موجودات را می شنویم.
اصلا معنی آیه الله نور السماوات و الارض هم همین است. مگر می شود نور خدا در جایی باشد و آگاهی و شعور و ادراک در آن جا نباشد؟ البته ادراک و شعور هر موجودی به درجه وجودی خودش بستگی دارد. این که هر موجودی دارای نوعی حیات و آگاهی است، از آن چیزهایی است که دین به ما می آموزد و عقل و علم بشر را به آن راهی نیست. قرآن است که می فرماید: آیا ندیدی که هر که در آسمان ها و زمین است خدا را تسبیح می کند.(243)(244)
دین، رسالتی دارد که این رسالت از عقل بشر ساخته نیست، و الا این رسالت به همان عقل علم بشر واگذار می شد و پیغمبران مبعوث نمی شدند. هر چند اسلام برای عقل بشر و برای علم و مطالعه و آزمایش و مشاهده موجودات، فوق العاده ارزش قائل است، ولی اینچنین نیست که عقل و علم با همه ترقی و پیشرفت خود بتوانند آن نشانه هایی را که دین از انسان یا جهان داده است، ارائه کند.
جهانی که با حس و عقل خودمان درک می کنیم با جهانی که نور وحی به ما ارائه می دهد خیلی متفاوت است.
وحی است که به ما می گوید: تمام ذرات هستی تسبیح گوی خدا هستند، و این یکی از رسالت های دین است که جهان بینی ما را تغییر می دهد. ما ظاهر جهان را می بینیم و از باطن عالم و جهان بی خبریم. در مورد انسان هم همین گونه است. انبیا به ما می گویند: ای انسان تو همین مقدار که ظاهر هستی، چند برابر این مخفی هستی.(245)
قرآن می فرماید: و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیلا؛(246) یعنی آن که در این جهان کور باشد، در آخرت کور و گمراه تر است. یقینا منظور از اعمی کوری ظاهری نیست، کوری ظاهری که عیب شمرده نمی شود. پیغمبر اکرم قرآن قرآن خودش می خواهد برساند که ای مسلمان، تو تنها چشم ظاهر نداری، کوشش کن چشم دلت باز شود.(247)
در آیه دیگر می فرماید: و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی یعنی کسی که از یاد من اعراض کند، در دنیا همیشه احساس فشار می کند و در آخرت نیز او را کور محشور می کنیم. او در آخرت اعتراض می کند و می گوید رب لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا؛ یعنی پروردگارا من که در دنیا چشم داشتم، چرا مرا کور به این دنیا آوردی؟ جواب می دهند بینایی آن دنیا به درد این دنیا نمی خورد! اینجا یک بینایی دیگری لازم دارد که باید در دنیا به دست می آوردی: قال کذلک اتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی(248) تو آن چشم بینا را در دنیا پیدا نکردی که آیات ما را ببینی، بدیهی است که اینجا هم کوری؛ هر که در دنیا چشم باطن داشته باشد، اینجا هم چشم دارد. یا در مورد منافقین که از مؤمنین در قیامت طلب نور می کنند، می فرماید: قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا(249)
به آنان پاسخ داده می شود که به دنیا برگردید و از آنجا نور طلب کنید، چرا که این نور را باید در دنیا به دست آورده باشید. هر کس در باطنش به نور خدا روشن باشد، همه چیز برای او روشن است، و آن که چراغ قلبش خاموش باشد، همه جا برای او تاریک است.(250)
وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ (42)
و فرمانروایی آسمان ها و زمین از آن خداست، و بازگشت [همه ] به سوی خداست.
قدرت و فرماندهی تمام آسمانها و زمین از آن خداست، همه چیز در قبضه اختیار و فرمان اوست، هیچ موجودی نیست که از تحت نفوذ و فرمان او خارج باشد.
مصیر از ماده صیرورت و صیرورت، به معنی تغییر شکل دادن از وضعی به وضعی دیگر است. جهان ما جهان گردیدن و صیرورت است. مثل این که می گوییم نطفه، علقه گردید؛ علقه، مضغه گردید و... آیا این گردیدن ها، بی هدف است؟ قرآن می فرماید: پایان این گردیدن ها به سوی خداست و روح و حقیقت معاد نیز همین است. این آیه در واقع همین مطلب را می گوید که همه چیز از آن خداست و به سوی خدا؛ یعنی همان مفاد آیه کریمه انا لله و انا الیه راجعون(251) است.
به نظر می رسد که این آیه به منزله تعلیل آیه قبل که فرمود: همه موجودات تسبیح گوی خدا هستند باشد؛ یعنی به این علت که همه چیز از آن او و به سوی اوست، وجود موجودات و صیرورتشان تسبیح است.(252)
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَابًا ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَامًا فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَّن یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالاَْبْصَارِ (43)
آیا ندانسته ای که خدا [ست که ] ابر را به آرامی می راند، سپس میان [اجزا] آن پیوند می دهد، آن گاه آن را متراکم می سازد، پس دانه های باران را می بینی که از خلال آن بیرون می آید، و [خداست که ] از آسمان از کوه هایی [از ابر یخ زده ] که در آن جاست تگرگی فرو می ریزد؛ و هر که را بخواهد بدان گزند می رساند، و آن را از هر که بخواهد باز می دارد، نزدیک است روشنی برقش چشم ها را ببرد.
این آیات، دنباله آیه مبارکه نور است و همه یک هدف را تعقیب می کنند و آن این است که همه موجودات عالم در یک روشنایی به سر می برند، روشن به نور خدا هستند و با یک اراده حکیمانه تدبیر می شوند. در این آیه و آیه بعد بر خلاف آیه 41 که یک جریان عمومی پنهان از دیدهای ظاهر را بیان فرمود که دو پدیده ظاهر از پدیده های جهان را برای ما بیان می کند. این آیه مربوط به کائنات جویه و مسأله باد و ابر و باران است؛ البته قرآن از بیان همه این ها می خواهد آن راه هایی را که این مسائل به توحید و خداشناسی دارد، به بشر ارائه دهد. یک سلسله حوادث بسیار مهم، در جو زمین رخ می دهد که زندگی جانداران و از آن جمله انسان به آن ها بستگی دارد. اگر باد، ابر و باران نبود هیچ گیاه، حیوان و انسانی هم وجود نداشت. قرآن تعبیراتی در مورد باد و باارن و ابر و غیره دارد که با توجه به کشفیات جدید، شگفت آور و اعجازآمیز است.
آیه ای شبیه به همین آیه در سوره روم است که می فرماید:
الله الذی یرسل الریاح فتثیر سحابا فیبسطه فی السماء کیف یشاء و یجعله کسفا فتری الودق یخرج من خلاله.(253)
خدا همان کسی است که بادها را می فرستد و ابری بر می انگیزد(254) و آن را در آسمان - هرگونه که بخواهد - می گستراند و انبوهش می گرداند، پس می بینی باران از لابلای آن بیرون می آید.
هر جا قرآن باد را به عنوان مبشر رحمت بیان کرد، جمع ریح، یعنی ریاح را ذکر کرده است و آن جا که بادها منشأ هلاک و عذاب بوده ریح را به صورت مفرد به کار برده است، مانند ارسلنا علیهم الریح العقیم(255) علم امروز هم ثابت کرده است که بادهایی که منشأ باران می شوند از یک جبهه نیستند، بلکه جبهه های مختلف دارند.(256)
همچنین ثابت شده که در وقت تشکیل ابرها و بادها، یک تغییر و تحولاتی در جو رخ می دهد. در ادامه می فرماید که در ابتدا این ابرها را مطابق آن چه حکمت و مشیتش اقتضا کرده است، پهن می کند، ابر پهن شده منشأ زمانی که جمع و فشرده شود، متراکم و منشأ باران می شود، آنگاه دانه های باران را می بینی که از لابلای آن بیرون می آید.
در آیه از سوره نور، همان تعبیرات با اختلاف اندکی ذکر شده است. در اینجا ذکر باد نیامده است، و می گوید: آیا نمی بینی که خدا آرام آرام ابرها را می داند؟ در آیه سوره روم فرمود: بادها ابرها را می رانند، این جا می گوید خدا ابرها را می راند؛ خود این نشان می دهد که قرآن هر چه را به خدا نسبت می دهد، به معنی نفی اسباب و وسائط نیست، بلکه به معنی این است که همه اسباب به اراده او می چرخد.
در ادامه می فرماید: ثم یؤلف بینه تالیف به معنی جمع امور موجود در یک جا و الفت و وحدت برقرار در بین آنهاست؛ یعنی خدا از تجمع ابرهای پراکنده به وسیله همین باد، انبوهی از ابر ایجاد می کند، سپس ابرها متراکم می شوند و دانه های باران از لابلای آن می ریزد.
سما از ماده سمو و به معنی آن چه که در بالا قرار گرفته است، می باشد. این کلمه مترادف با آسمان در زبان فارسی نیست. بلکه قرآن به هر چه در بالا قرار گرفته، سما گفته است. حتی امور غیبی و ملکوتی را چون از نظر معنا در مقام بالاتری قرار گرفته اند سما می گوید. قرآن به خود باران نیز چون از بالا می آید سما می گوید: یرسل السماء علیهم مدرارا(257) اینجا که می گوید از سما باران فرستادیم، یعنی از ابر، باران فرستادیم.
نکته دیگر این که در این جا چون باران و تگرگ تدریجا فرود می آیند از آنها تعبیر به ینزل می کند؛ چون تنزیل نزول تدریجی است.، بر خلاف انزال که نزول دفعی است.
می فرماید: تگرگهایی از کوه هایی از یخ می فرستد. اخیرا علمای امروز، این مطلب را کشف کرده اند که در طبقات بالای جو که گاهی ابرها بر اثر سرما روی یکدیگر متراکم می شوند، کوهی از یخ تشکیل می شود. این تعبیر قرآن واقعا اعجاز آمیز است.
در ادامه می فرماید: خداوند متعال این تگرگ ها را به سوی آن که اراده خودش تعلق بگیرد می فرستد که به آن ها اصابت کند و از هر که بخواهد برمی گرداند؛ یعنی خیال نکنید کار خدا نظیر کارهای بشر است که تیر همین قدر که از کمان بیرون رفت دیگر از اختیار تیرانداز خارج است؛ کار خدا هیچ وقت از اراده او بیرون نمی رود.
در انتهای آیه شریفه می فرماید: نزدیک است برق نور چشمها را برباید و ببرد که اشاره به لحظه عبور برق دارد. قرآن می خواهد بگوید این ها نشان های خدا و آیات الهی هستند. خداست که عالم را بر این نظم و اساس قرار داده است.(258)
یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لِأُوْلِی الْأَبْصَارِ
خداست که شب و روز را با هم جابجا می کند. قطعا در این [تبدیل ] برای صاحبان بصیرت [درس ]عبرتی است.
تقلیب به معنی جا به جا کردن است. به قلب انسان چون دائما در حال تقلب یعنی حرکت و هیجان و ضربان است، قلب گویند. به روح نیز چون هر لحظه در خیال و اندیشه ای است قلب می گویند.
خدا شب و روز را جابجا می کند، شب را می برد روز را می آورد و بر عکس. همین جانشین شدن شب و روز که میزان تابش آفتاب را در نقاط مختلف تغییر می دهد، یکی از عوامل پیدایش پدیده های جوی مانند باد و خیلی از حوادث دیگر است. ظاهرا به خاطر همین تأثیر است که قرآن بعد از موضوع پیدایش ابرها و ریزش باران، جا به جایی شب و روز را ذکر کرده است.
همانا در این مطلب برای آنان که دیده بینا دارند، عبرتی است. عبرت از ماده عبور است. قرآن می خواهد که ما در همه حوادث عالم دقت کنیم و علت و حکمت آن ها را کشف کنیم. می خواهد عبرتی در کار باشد، یعنی عبوری در کار باشد تا به راز آن ها پی ببریم و بالاخره از این رازها هم به راز رازها که دست قدرت و مشیت خداست، پی ببریم و بفهمیم که یک اراده و حکمت و مشیت است که تمام جهان را می گرداند.(259)
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَّاءٍ فَمِنْهُم مَّن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَّن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ وَمِنْهُم مَّن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ(45)
و خداست که هر جنبنده ای را [ابتدا] از آب آفرید. پس برخی از آنها بر روی شکم راه می روند و بعضی از آنها بر روی دو پا، و بعضی از آن ها بر روی چهار [پا] راه می روند. خدا هر چه را بخواهد می آفریند در حقیقت، خدا بر هر چیزی تواناست.
این آیه مربوط به خلقت حیوانات است و باز در این جا هدف، نشان دادن الله است، قرآن اینها را به عنوان آیات الهی ذکر می کند و در قسمت اول آیه می فرماید: هر جنبنده ای را از آب آفریده ایم و در آیه دیگری این مطلب را به صورت عام تری بیان می کند: و جعلنا من الماء کل شی ء حی هر موجود زنده ای را ما از آب قرار داده ایم.(260)
امروزه این مطلب که آب اساسی ترین عنصر برای حیات است، از قطعی ترین مسائل است.
اساسا قسمت بیشتر اندام هر موجود زنده، را آب تشکیل می دهد. قسمت بیشتر پرتوپلاسم سلولهای بدن که از نظر حیات شاید اساسی ترین بخش سلول باشد، آب است. تمام فرضیه های پیدایش حیات در روی زمین، منشأ حیات را آب می دانند. این است که آب به طور کلی رمز حیات است و هیچ ماده ای به اندازه آب، با حیات پیوند ندارد.
جنبنده ها مختلف هستند، بعضی با شکم راه می روند و می خزند، بعضی با دو پا راه می روند و بعضی بر چهار پا راه می روند؛ عده ای که می خواهند قرآن را بر آن چه از علوم و غیر علوم گرفته اند تطبیق کنند، گفته اند مقصود آیه این است که همه جاندارها از یک موجود تک سلولی به وجود آمده اند، پس نسب تمام جاندارها به یک حیوان تک سلولی می رسد، ولی تدریجا تکامل پیدا کرده و خزندگان و روندگان و باقی انواع موجودات به وجود آمده اند (نظریه تبدل انواع).
ولی باید بگوییم آیه صراحت و یا ظهوری در این مطلب ندارد. البته این که انواع از یکدیگر اشتقاق یافته و از یک حیوان تک سلولی به وجود آمده باشند، مخالف نظریه توحید نیست. از نظر خالقیت خدا و از نظر توحید، هیچ فرقی نمی کند که انواع، یک دفعه به وجود آمده باشند یا انواع از یکدیگر اشتقاق یافته باشند. مطلب دیگر این است که عده ای خیال کرده اند که این قوانین طبیعی که در زمینه تکامل جانداران کشف شده است مانند تنازع بقا(261) یا اصل وراثت(262) یا اصل انطباق با محیط(263) و... برای تکامل جانداران و برای این که نظام موجود به وجود بیاید، کافی است؛ اما آن چه علمای الهی می گویند، این است که اگر فرض کنیم تمام این قوانینی که شما برای تکامل میگویید درست باشد، این ها برای این که یک موجود تک سلولی به صورت یک انسان در بیاید کافی نیست.
همین قوانین - مثلا اصل انطباق با محیط - نشان می دهد نیروی مرموزی موجودات را هدایت می کند و آن ها را به سوی خیر و کمالشان هدایت می کند، بدون آن که خود آن ها درک کنند و بفهمند.
برای این که بفهماند این ها فقط مثال بود و قدرت خدا منحصر به این ها نیست، می فرماید: خدا آن چه را که مشیتش اقتضا کند می آفریند. خداوند بر هر چیزی تواناست و قدرت الهی محدود نیست. هر چه را بخواهد و هر طوری که بخواهد خلق می کند. البته نه بدون هدف، بلکه بر اساس حکمت و مشیت خود خلق می کند.
لقد انزلنا آیات مبینات و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم (46)
قطعا آیاتی روشنگر فرود آورده ایم، و خدا هر که را بخواهد به راه راست هدایت می کند.
ما آیه های روشنی را فرود آوردیم. مفسرین گفته اند: مقصود از این آیات، آیه نور و آیات بعد از آن است. خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت می کند یعنی هدایت هیچ کس از مشیت الهی بیرون نیست. البته مشیت الهی بی هدف و گزاف نیست و خود قرآن در آیات دیگر بیان می کند که مشیت خداوند نظامی دارد که بر اساس آن افرادی را هدایت نمی کند. از جمله در سوره بقره راجعه به خود قرآن می فرماید: یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و ما یضل به الا الفاسقین(264) یعنی خدا با قرآن عده بسیاری را گمراه و عده بسیاری را هدایت می کند، و خدا با قرآن نمی کند مگر فاسقان را؛ یعنی آن هایی که زمینه روح و فطرت پاک خودشان را مسخ و منحرف کرده اند. قرآن ریسمان خداست که برای رهایی بشر از چاه ظلمت طبیعت فرستاده شده است، ولی کسی که نمی خواهد از این ریسمان استفاده کند، تقصیر با خودش است.(265)

خلاصه کتاب آشنائی با قرآن ج 5

تفسیر سوره زخرف
هل ینظرون الا الساعة ان تأتیهم بغتة و هم لا یشعرون (66)
آیا جز این انتظاری دارند که قیامت ناگهان به سراغشان آید در حالی که نمی فهمند؟!
پس از این که بیان سرگذشتهایی از موسی علیه السلام و عیسی علیه السلام در آیات قبل، به حال رؤسا و ملأ قریش سودی نبخشید، این آیه تقریبا بیان یأس آمیزی درباره آنهاست.
ینظرون به معنای ینتظرون است. کلمه نظرة علاوه بر معنی نگاه، به معنی مهلت هم هست.(266)
پس هل ینظرون یعنی آیا منتظر چیزی جز مرگ یا قیامت خواهند بود؟ یعنی دیگر چیزی نمانده که به اینها گفته نشده باشد و امیدی به حال اینها نیست. (این در واقع زبان حالشان است نه اینکه خودشان جز این انتظار نمی کشند).
الساعة در قرآن معمولا به معنای قیامت آمده است و از باب این که هر کسی که بمیرد قیامت او به پا شده است(267) از مرگ هم به قیامت تعبیر می شود، پس یا مقصود این است که مرگ ناگهانی، آن ها را در کام خود می گیرد یا قیامت کبرا به طور ناگهانی برپا می شود. اگر مقصود از الساعة مرگ باشد ممکن است مراد همان مرگ دسته جمعی اینها در جنگ بدر باشد.
الا خلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین (67)
دوستان در آن روز دشمن یکدیگرند، مگر پرهیزگاران.
آیات قبل نقد حال اشراف قریش بود. آن ها یک دسته به هم بافته و به اصطلاح امروز یک طبقه بودند که وحدت طبقه ای و همکاری بسیار شدید با هم داشتند. تکیه قرآن هم بیشتر روی همستگی طبقاتی آنهاست نه همبستگی قبیله ای آنها. در قرآن یک کلمه از همبستگی قبیله ای قریش نیامده است؛ مثلا اسمی از بنی هاشم یا بنی امیه نیامده ولی اسم ملأ قریش آمده است.
در این آیه قرآن می خواهد بگوید اینها که در دنیا با یکدیگر دوست و متحد و علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متشکل هستند، مبنای دوستی و وحدتشان علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امور انسانی نیست بلکه منافعشان است. در نتیجه این دوستی ها در قیامت که پای مطامع در کار نیست و حقایق ظهور می کند تبدیل به دشمنی خواهد شد.(268)
کلمه اخلاء (جمع خلیل) از ماده تخلل به معنی آمیختگی و یکی شدن است.(269) دو نفر وقتی با همدیگر دوست می شوند، ولو ریشه اش مطامع باشد بالاخره با یکدیگر اختلاط و مزاج روحی پیدا می کنند و روح هایشان از همدیگر متأثر می شود به همین دلیل در آیه شریفه، کلمه خلاء آمده است.
قطع نظر از ارتباط این آیه با آیات قبلی که در بالا بیان شد، خود این آیه یک اصل کلی است. همیشه وقتی دو نفر با یکدیگر دوست می شوند وجه مشترکی در کار است و حتما یک نوع سنخیت روحی دارند و از وجود یکدیگر بهره ای می برند. دوستی مبنا و علت می خواهد. حکما می گویند معلول تابع علت است؛ تا علت هست معلول هم هست؛ علت که رفت معلول هم می رود. دوستی هایی که بر مبنای مطامع مادی است تا وقتی می تواند ادامه داشته باشد که پای منافع مادی در میان باشد؛ وقتی که رفت علت دوستی از میان می رود، خصوصا اگر با آشکار شدن حقایق، همان علت دوستی به علت دشمنی تبدیل شود؛ مثلا در قیامت که حقایق روشن می شود شخص می بیند همان چیزی که در دنیا محبتش را جلب می کرد برایش آتش آورده است؛ یعنی همان ملاک دوستی، ملاک دشمنی می شود.
اما اگر دو نفر بر مبنای معنویات، بر اساس توحید و عقیده و ایمان در دنیا با یکدیگر دوست باشند، در قیامت این دوستی نه تنها از بین نمیرود، بلکه شدیدتر می شود، چون علت باقی و شدیدتر شده است.
قرآن به مسأله اخوت فی الله اهمیت می دهد و طرفدار این نیست که انسان خداپرست در فردیت زندگی کند. اگر انسان به خاطر غیر خدا کسی را دوست داشته باشد، نوعی نقص و شرک است و با دوستی خدا نوعی تضاد پیدا می کند؛ اما دوست داشتن دیگران برای خدا عین توحید است. مؤمنین نباید نسبت به یکدیگر حقد و کینه داشته باشند.(270) به همین دلیل در دستورهای دینی آمده است که اگر دو نفر مؤمن نسبت به یکدیگر کدورتی پیدا کردند، این کدورت نباید بیش از سه روز ادامه یابد و هر دو باید برای رفع آن اقدام کنند.
در پایان بحث تفسیری این آیه، به تعدادی از روایات در زمینه مؤاخات فی الله(271) اشاره می کنیم:
1. در حدیثی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اصحابشان فرموده است: ای عری الایمان اوثق؟ در میان دستگیره های ایمان کدام یک محکمتر است؟ یکی گفت: نماز؛ دیگری گفت: روزه؛ سومی گفت: حج و... حضرت فرمود: الحب فی الله و البغض فی الله(272) یعنی یکدیگر را برای خدا دوست و یا دشمن داشتن، محکمترین دستگیره ایمان است.
2. علی علیه السلام راجع به شرایط دوستی می فرماید:
اگر کسی یک خصلت نیک در او باشد و سایر خصلت ها را نداشته باشد برای من قابل تحمل است که به خاطر همان خصلت با او دوستی کنم. اما دو چیز رکن دوستی است و نبودشان قابل تحمل نیست: یکی عقل است و دیگری دین.
در ادامه می فرمایند: چون اگر دین نباشد من اصلا امنیت ندارم و دایما نگران هستم که مبادا به من حقه ای بزند و زندگی توأم با بیم و ترس گوارا نیست، همچنین فقدان عقل، نبود حیات است و چنین شخصی مثل مردگان است.(273)
3. امام صادق علیه السلام فرمود: بپرهیز از کسی که به خاطر طمع یا ترس یا شکم با تو دوستی و برادری می کند اما پارسایان را ولو از گوشه های تاریک زمین پیدا کن هر چند عمرت را در جستجوی این ها فانی کنی. خداوند بعد از پیامبران در روی زمین فاضل تر از پارسایان خلق نکرده است. خداوند هیچ نعمتی را به اندازه نعمت معاشرت و دوستی با اتقیا و پاکان به بنده ای نمی دهد.(274) بعد حضرت آیه مورد بحث را خواندند تا بفرمایند که این گونه دوستی ها تا ابد باقی است.
4. علی علیه السلام می فرماید: ناتوان ترین مردم آن کسی است که نتوانسته است برای خودش دوست پیدا کند و از او ناتوان تر کسی است که دوست به دست آورده از دست بدهد.(275)
دستورهای زیادی که در زمینه چگونگی رفتار با دوستان واقعی بیان شده، برای این است که اسلام می خواهد دوستی هایی که بر مبنای الهی است حتما باقی بماند.(276)
یا عباد لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون (68)
ای بندگان من! امروز نه ترسی بر شماست و نه اندوهگین می شوید.
در قیامت از طرف خداوند به متقین که ملاک دوستی هایشان خداست خطاب می شود: ای بندگان من.
این خودش یک پیام دوستی و دوستانه از خدا به دوستان در راه خداست. به آن ها خطاب می شود که دیگر بر شما نه خوفی مسلط خواهد شد و نه هرگز غمناک و محزون خواهید بود.
تفاوت خوف و حزن در این است که حالت انسان در مورد خطرات احتمالی خوف و در مورد ناراحتیهای فعلی و یا قطعی آینده حزن نامیده می شود.
الَّذِینَ آمنوا بآیاتنا و کانوا مسلمین (69)
همان کسانی که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم بودند.
در این آیه مشخصات دیگری از این متقین بیان می شود. آن ها که به آیات پروردگار ایمان دارند و مسلمان هستند. یکی از معارف قرآن این است که روح اسلام تسلیم است. در روایات هم زیاد روی این مطلب تأکید شده است اساسا گوهر انسانیت همین است. خدا انسان را به حکم فطرتی که به او داده حق خواه و تسلیم در برابر حق قرار داده است.
ادخلوا الجنة انتم و ازواجکم تحبرون (70)
(و به آن ها خطاب می شود:) شما و همسرانتان در نهایت شادمانی وارد بهشت شوید.
این آیه خطاب به کسانی است که استحقاق بهشت را دارند؛ گفته می شود شما با همسرانتان البته به شرط آن که آن همسران هم استحقاق بهشت را داشته باشند، وارد بهشت شوید. بنابراین یکی از نعمت های بهشتی این خواهد بود که افرادی همسرانی داشته باشند که پیوند تقوا، علاوه بر پیوند زناشویی، این ها را با یکدیگر مرتبط کرده باشد؛ یعنی در ردیف اخلایی باشند که قرآن نام می برد.
آیات بعد قسمتی از تنعمات آن ها را ذکر می کند که ضرورتی ندارد بگوییم؛ به کسانی که با همسرانشان در بهشت هستند اختصاص دارد؛ بلکه شامل همه می شود. قبل از تفسیر این آیات به این مطلب می پردازیم که آیا معاد جسمانی است یا روحانی؟
بدون شک ما در این دنیا دو نوع لذت و رنج مواجهیم: لذتهای و رنجهای جسمانی و لذتها و رنجهای روحانی، که خود لذت یا رنج جسمانی هم باز روحی است، یعنی اگر روح نباشد جسم لذت یا رنج نمی برد.
لذات و رنجهای جسمانی یعنی لذات و رنجهایی که انسان با روحش از راه جسم می برد.
در لذات و رنج های جسمانی دو خاصیت است: یک این که به عضو معینی اختصاص دارد، بر عکس لذت ها و رنجهای روحانی که به عضو معینی اختصاص ندارد و دیگر این که با یک محرک بیرونی ارتباط دارد؛ یعنی تأثیر متقابلی میان یک عامل بیرونی و درونی است
یک عده معتقدند عذاب ها و پاداشهای آخرت روحی محض است؛ مثلا لذتش از نوع لذتی است که یک انسان از علم می برد، البته در آخرت این نوع لذت ها بسیار قوی تر و نیرومندتر از دنیا هستند. اصولا لذات و آلام روحانی قابل مقایسه با لذات و آلام جسمانی نیست.(277)
آنهایی که نظر محققانه تر داشته اند گفته اند که بدون شک لذات و آلام روحانی به جای خود هست، ولی از منطق قرآن این مطلب را درک می کنیم که لذات و آلام جسمانی هم قطعا وجود دارد. البته اختلاف درجه خیلی زیاد است، حتی امور جسمانی اش هم با این جا خیلی متفاوت است، به همین دلیل است که تعبیرات دنیایی از رساندن آن معانی اخروی ناقص است.
حضرت علی علیه السلام می فرماید:
و کل شی ء من الدنیا سماعه اعظم من عیانه و کل شی ء من الاخرة عیانه اعظم من سماعه(278) یعنی در دنیا هر چه که آدم می شنود، شنیده اش خیلی بیشتر است از آنچه که می بیند و در آخرت بر عکس، آن چه که می بیند خیلی بیشتر است از آن چه شنیده است. یعنی با الفاظ دنیا نمی شود آخرت را بیان کرد.(279)(280)
یطاف علیهم بصحاف من ذهب و اکواب و فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین و انتم فیها خالدون (71)
(این در حالی است که) ظرفها (ی غذا) و جام های طلایی (شراب طهور) را گرداگرد آن ها می گردانند؛ و در آن (بهشت) آن چه دل ها می خواهد و چشمها از آن لذت می برد موجود است؛ و شما همیشه در آن خواهید ماند.
ظروفی زرین و جامهایی از نوشیدنیها دور آن ها گردانده می شود. ما با این تعبیرات آشنا هستیم، ولی برای اینکه کسی خیال نکند که آن چه بیان می شود نظیر همینهایی است که ما در مجالس مان داریم، بعد می گوید: همین قدر بدانید که آنچه نفوس مایل باشد و آنچه چشم ها از آن لذت می برد در بهشت هست اشاره به این که الفاظ برای افاده آن معنا کوتاه است؛ چیزی که چشم ها از آن لذت می برد، موضوع زیبایی است که یک امر روحی و معنوی است
بعضی از مفسرین گفته اند عین در اینجا اعم از عین رأس و عین قلب است؛ یعنی آنچه بینش انسان و دیدن انسان از آن لذت می برد.
بالاترین لذت روحی همین است که خطاب به آنها برسد که شما برای ابد در اینجا هستید. عبارت این آیه ابتدا به صورت غایب بیان شده است، گویا برای دیگران بهشت توصیف می شود؛ بهشتیان که می دانند، برای دیگران گفته می شود تا آن ها بدانند اوضاع از چه قرار است. دوباره در آخر آیه کلام از غیبت به خطاب می آید.(281)
و تلک الجنة التی اورثتموها بما کنتم تعملون (72) لکم فیها فاکهة کثیرة منها تاکلون (73)
این بهشتی است که شما وارث آن می شوید به خاطر اعمالی که انجام می دادید و در آن برای شما میوه های فراوان است که از آن می خورید.
بعد از آن که اعلام جاوید ماندن را از طرف خداوند به آنها می دهند، در این آیه علت و دلیلش را ذکر می کنند. آن بهشت عالی است که شما به موجب اعمال خودتان وارثش هستید؛ یعنی محصول دنیا و عالم تکلیف شماست.
مفسرین در این جا بحث کرده اند که چرا تعبیر ارث به کار برده شده است؟
بعضی گفته اند که همه انسان ها جایگاهی در بهشت دارند، ولی عده ای به موجب اعمال بد خودشان از آن محروم می مانند و دیگران وارث می شوند. این خیلی بعید به نظر می آید، چون می گوید تمام بهشت را به ارث می برند.
بعضی گفته اند که اصلا اورث مفهوم ارث ندارد، اعطاء است؛ یعنی این بهشتهایی است که به شما اعطا شده است. این هم بعید به نظر می رسد که مفهوم اعطا با کلمه ارث بیان شده باشد. علت کاربرد ارث در این جا این است که مالک اصلی همه چیز، در دنیا و آخرت خداست، اما عالم دنیا عالم حجاب است، یعنی مالکیت خداوند برای ما ظهور ندارد و ما اسباب ظاهری را می بینیم، پس وقتی وارد قیامت می شویم، می بینیم همه مالکیت ها باطل و ضایع شد و همه به مالک اصلی برگشت لمن الملک الیوم لله الواحد القهار(282) مالکیت حقیقی خداوند ظاهر می شود، خداست که وارث همه چیز است.(283) پس این جا که تعبیر ارث به کار رفته، برای این است که می خواهد بگوید مالکیت همه شأنی از شؤون مالکیت خداوند است در پایان به میوه های فراوان آن جا اشاره می کند، که همه آن ها را می توانید استفاده کنید. ولی آن ها تمام شدنی نیست.
اءنّ المجرمین فی عذاب جهنم خالدون (74)
(ولی) مجرمان در عذاب دوزخ جاودان می مانند.
از این آیه وصف جهنمی ها شروع می شود. مجرمان (البته مقصود گروهی از آن هایند که خود قرآن معین کرده است) در عذاب جهنم جاوید می مانند. در این جا کلمه مجرم خصوص کافر یا مشرک نیست، چون اولاً، مجرم یعنی گنهکار و ثانیاً، قرآن خلود (عذاب همیشگی) را منحصر به کفار نکرده است و ممکن است مسلمانان هم در اثر بعضی از گناهان مانند قتل عمد، خالد در جهنم باشند.
لا یفتر عنهم و هم فیه مبلسون (75) و ما ظلمناهم و لکن کانوا هم الظالمین (76 )
هرگز عذاب آنان تخفیف نمی یابد، و در آن جا از همه چیز مایوسند. ما به آن ها ستم نکردیم، آنان خود ستمکار بودند.
اگر انسان دچار شدیدترین رنجها باشد ولی امیدی به این نداشته باشد که بالأخره این رنج تمام شدنی است، تحمل آن آسانتر است.
برای خالدین در جهنم، نبودن این امید، عذاب روحی شدیدتری را نسبت به عذاب جسمی به دنبال دارد.
در ادامه می فرماید: این ها خودشان به خودشان ستم کرده اند؛ یعنی ما چیزی را از خارج به آنها تحمیل نکرده ایم، این همان ظلم خودشان بر خودشان است که اینجا ظاهر شده است. در حقیقت این آیه پاسخی است در حقیقت این پاسخی است به این سؤال که آیا خلود در جهنم خلاف عدل الهی نیست؟
و نادوا یا مالک لیقض علینا ربک قال انکم ماکثون (77)
آنها فریاد می کشند: ای مالک دوزخ! (ای کاش) پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم) می گوید: شما در این جا ماندنی هستید.
یگانه آرزوی آن ها این است که بمیرند، ولی در آن جا مرگی وجود ندارد. بعضی از مفسرین گفته اند: اینها با اینکه می دانند مرگ وجود ندارد، ولی به سبب آن ملکاتی که در دنیا دارند و دیده اند مرگ در دنیا هست، گویا یک نوع قیاس می کنند و فریاد می کنند: ای مالک!(284) پروردگارت کار ما را تمام کند و او جواب می دهد: شما ماندنی هستید.(285)
لقد جئناکم بالحق و لکن اکثرکم للحق لکارهون (78)
ما حق را برای شما آوردیم؛ ولی بیشتر شما از حق کراهت داشتید.
در آیات قبل بهشتیان را تسلیم حق معرفی کرد: کانوا مسلمین و این جا بر عکس، خطاب به اهل جهنم می گوید: ما حقیقت را بر شما عرضه کردیم، لکن بیشتر شما نه تنها مسلمان نشدید که حالت تنفر و کینه نسبت به حق و حقیقت پیدا کردید. این طبعا جز خلود، چیز دیگری به دنبال ندارد.
خداوند هر کسی را بر فطرت اسلام و تسلیم به سوی حقیقت آفریده(286) و آنچه که در درجه اول برای هر کسی واجب و لازم است این است که نگذارد عناد با حقیقت در روحش رشد کند تا مبادا او را به حالت ضد خودش در آورد. انسان اگر با این فعلیت یعنی در حالت دشمنی با حقیقت از دنیا برود، همین دشمنی اش با حق تا ابد با او همراه است و تا ابد که در قیامت می سوزد هیچ وقت پشیمانی واقعی نخواهد داشت.(287) به همین دلیل قرآن می گوید: و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه(288) پس کسی که به این ها ظلم نکرده است، همانی که خودشان آورده اند تا ابد با آن ها خواهد بود.
البته این راجع به همان افرادی است که در جهنم خالد هستند، و زمانی است که عناد با حق و حقیقت ملکه و صورت انسان شده باشد؛(289) ولی به نص خود قرآن بسیاری از عذاب ها پایان پذیرفتنی است؛ یعنی این طور نیستند که همه اهل جهنم برای ابد در آن جا باقی بمانند لابثین فیها احقابا،(290) تعداد افرادی که تا ابد در جهنم می مانند خیلی کم است.
البته در مقابل این احتمال که مخاطب آیه، مطلق بشر است، احتمال دیگری هم هست و آن این که مخاطب فقط همین اهل جهنم باشند. در میان اهل جهنم کسانی هستند که به دلیل دیگری جهنمی شده اند، نه به دلیل عناد با حق، در نتیجه این ماکثون اعم است از این که خالد باشند یا غیر خالد.
ام ابرموا امرا فانا مبرمون (79)
بلکه آن ها تصمیم محکم بر توطئه گرفتند؛ ما نیز اراده محکمی (درباره آن ها) کردیم.
در آیه قبل گفته شد که این ها حق را دشمن می دارند. در این آیه می فرماید: مسأله تنها کراهت و تنفر داشتن از حق نیست، بلکه این ها یک سلسله نقشه نهج البلاغه و مکرها هم برای مبارزه با پیغمبر و قرآن به کار بردند. ابرام نقطه مقابل نقض است. وقتی که چیزهایی مثل پنبه و پشم را با ریسیدن محکم می کنند این را ابرام می گویند. نقض که نقطه مقابل ابرام است یعنی یک امر پیچیده شده محکم را باز کردن، در قرآن آمده است:
کالتی نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا(291)
قرآن پس از اشاره به تصمیم آن ها مبنی بر توطئه فورا تهدید می کند: فانا مبرمون؛ یعنی ما هم متقابلا اراده محکمی درباره آن ها داریم. در قرآن این منطق وجود دارد و در جای دیگر آمده است که و مکروا مکرا و مکرنا مکرا(292) یعنی آن ها مکری به کار بردند، ما هم مکری به کار بردیم و مکر آن ها را از بین بردیم. این مطلب به بیان های مختلف در قرآن آمده است که با خدا نمی شود مکر کرد و نمی توان خدا را فریب داد.(293)(294)
ام یحسبون انا لا نسمع سرهم و نجویهم بلی و رسلنا لدیهم یکتبون (80)
آیا آنان می پندارند که ما اسرار پنهانی و سخنان در گوشی آنها را نمی شنویم؟! آری رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنان هستند و می نویسند.
آنها خیلی محرمانه و سری در دل خودشان نقشه ها کشیدند و با یکدیگر نجوا کردند تا فاش نشود، گمان کردند بازیهایی را که بشری با بشر دیگر در می آورد با خدا می شود در آورد: در حالی که گفتار و رفتار آن ها همه ثبت و ضبط شده و در قیامت به خودشان ارائه می شود.
قل ان کان للرحمن ولد فانا اول العابدین (81)
بگو: اگر برای خدا فرزندی بود؛ من نخستین پرستنده او بودم.
قبل از تفسیر این دو آیه، دو مقدمه را ذکر می کنیم:
اول اینکه این فکر که خدا دارای فرزند است، هم در مسیحیت که گفتند: المسیح ابن الله یعنی مسیح پسر خداست، و هم در کفار جاهلیت که می گفتند: فرشتگان، دختران خدا هستند وجود داشته است. اصلا بت پرستی کفار جاهلیت، از فرشته پرستی، و فرشته پرستی شان از این فکر که فرشتگان دختران خدا و محرم هستند سرچشمه می گیرد؛ چون آن ها بت ها را تمثیل فرشتگان می دانستند البته نسل های بعد که آمدند، به این مطلب که بتها تمثیل فرشتگانند، توجهی نداشتند.
مطلبی که متمم این مقدمه است این است که در مسأله پرستش دو نوع تفکر وجود دارد: یکی این که پرستش بشر از بت حیوانات و... شروع شده تا ارباب انواع مختلف، و بالاخره به پرتش خدا می رسد. نظر دیگری که قرآن بیان می کند این است که در بدو امر، پرستش خدای یگانه حاکم بوده و انحراف از آن منجر به بت پرستی ها شده است. یعنی توحید تکامل یافته بت پرستی نیست، بلکه بت پرستی صورت انحرافی خدا پرستی است.
مقدمه دیگر این است که آیا این آیه استدلال و برهان است یا جدل؟(295) اگر آیه به شکل جدل باشد، معنایش این است که ما عجالتا حرف شما را قبول می کنیم که اگر خدا فرزند داشته باشد باید عبادت بشود، اما من که خدا را بهتر می شناسم میدانم که خدا فرزند ندارد، اگر داشت من هم عبادت می کردم؛ پس اگر من عبادت نمی کنم به این دلیل است که او فرزند ندارد.
پس اگر به شکل برهان باشد به این معناست که اگر خدا فرزند داشته باشد، من منکر این خدا هستم،(296) و اصلا خدایی را که فرزند داشته باشد قبول ندارم، یعنی محال است خدا، خدا باشد و صاحب فرزند باشد.(297)
سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما یصفون (82)
منزه است پروردگار آسمان ها و زمین، پروردگار عرش، از توصیفی که آن ها می کنند.
چون صحبت از فرزند داشتن خدا شد و اصلا این گونه سخنان در برابر خداوند، خلاف ادب است، بلافاصله بعد از آن، تسبیح خداوند آمده است: پروردگار آسمان ها و زمین، پروردگار عرش(298) از این توصیف ها بچه داشتن منزه است. این تسیح گفتن مانند العیاذ بالله است که ما قبل یا بعد از منسوب کردن برخی امور به خداوند می گوییم.
فذرهم یخوضوا و یلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذی یوعدون (83)
آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه ور و سرگرم بازی شوند تا روزی را که به آن ها وعده داده شده است ملاقات کنند (و نتیجه کار خود را ببینند).
خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گوید: رهایشان کن، بگذار در این اوهام و حماقت ها فرو بروند.
بگذار بازی کنند، و به این بازیچه ها که خود ساخته اند، دلخوش باشند؛ یعنی دیگر امیدی به نجات آنان نیست، تا آن روزی را که به آن وعده داده شده اند، ملاقات کنند.
و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم (84)
او کسی است که در آسمان معبود است و در زمین معبود؛ و او حکیم و علیم است.
این یک تأکیدی بر آیه 82 است. ذات حق او در آسمان، همان میزان خداست که در زمین خدا است. آیه، عظمت الهی را بیان می کند. علت این که عده ای ملائکه را فرزندان خداوند می دانستند این بود که خدا را در آسمان خیال می کردند و با خود می گفتند: لابد اموری مانند توالد و تناسل که در زمین وجود دارد در آسمان هم هست.(299)
این آیه می گوید: جای خدا در آسمان نیست که بگوییم خدا فقط در آسمان است. برای او آسمان و زمین یکی است.
در انتها بار دیگر به حکومت و علم خدا اشاره می کند. حکیم است، یعنی کارهایش بر اساس حکمت و بینش است، و علیم است یعنی بر همه چیز آگاه است.
و تبارک الذی له ملک السموات و الارض و ما بینهما و عنده علم الساعة و الیه ترجعون (85)
پربرکت و پایدار است کسی که حکومت آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن دو است از آن اوست؛ و آگاهی از قیام قیامت نزد اوست و به سوی او بازگردانده می شوید.
در کلمه تبارک، هم مفهوم ایجاب و هم مفهوم سلب و نفی وجود دارد. مفهوم نفی آن این است که پروردگاری که ملک آسمانها و زمین یعنی تدبیر عالم به دست اوست منزه است؛ و مفهوم ایجابی آن است که تمام برکتها و خیرها در دست اوست. ملک آسمانها و زمین و هر چه میان آن هاست، یعنی ملک تمام جهان از اوست. علم قیامت هم منحصرا در دست اوست. و همه به سوی او بازگشت می کنید.(300)
و لا یملک الَّذِینَ یدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم یعلمون (86)
آن غیر خداها که عده ای آن ها را می خوانند، اختیار شفاعت ندارند؛ مگر آن ها که شهادت به حق داده اند و آگاهاند.
در این آیه مسأله شفاعت مطرح شده است. در قرآن نوعی از شفاعت نفی شده و نوعی دیگر اثبات شده است و هر دو جزو اصول خداشناسی قرار داده شده و قرآن عنایت زیادی دارد که هر دو درک بشود. باید ببینیم قرآن در مورد شفاعت مثبت و شفاعت منفی چه شرایطی را ذکر می کند تا بفهمیم آیا اعتقاد به شفاعت کفر و شرک است یا ربطی به کفر و شرک ندارد؟ آیا شفاعت خواستن مطلقا اشکال دارد یا تابع شفیع است و از شفیعی که قرآن او را تایید کرده، شفاعت خواستن اشکال ندارد؟
این آیه از آیاتی است که شفاعت را تأیید و اثبات کرده است. آن غیر خداها که عده ای آن ها را می خوانند، اختیار شفاعت ندارند، مگر یک دسته، که مالک شفاعت هستند؛ یعنی دسته ای که به حق معترف باشند. گفته اند مقصود از حق، توحید است، یعنی موحد باشند. پس قهرا شفاعت کار بت و امثال آن نیست، بلکه شفاعت از شؤون توحید است.
عبارت و هم یعلمون را دو گونه تفسیر کرده اند: یکی این که شهد را شهادت زبانی بگیریم: آن هایی که به زبانشان به حق، یعنی به توحید اعتراف می کنند. اما فقط اعتراف زبانی نیست، از روی دانایی و آگاهی به توحید اعتراف دارند. ولی تفسیر دیگر که شاید بهتر باشد این است که: در خود شهد مفهوم یعلمون آمده است آنهایی که شهادت به حق می دهند، یعنی حق و توحید را شهودا درک می کنند، و آگاه به کار خودشان هستند و هم یعلمون یعنی می دانند که درباره چه کسی شفاعت کنند و درباره چه کسی شفاعت نکنند.
در این آیه دو چیز شرط شفاعت ذکر شده است: یکی اهل توحید بودن و دیگری آگاهی بر احوال شفاعت شوندگان؛ و بت ها هیچ یک از این دو شرط را ندارند. شرط در چند آیه قرآن ذکر شده این است که شفاعت از ناحیه خدا شروع می شود.
این خداست که شفیع را بر می انگیزاند و به او اجازه شفاعت کردن می دهد. من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه(301)
شرط دیگری که مربوط به صلاحیت شخص مورد شفاعت است در آیه و لا یشفعون الا من ارتضی(302) بیان شده است و در این جا هم کلمه یعلمون اشاره به آن داشت. برای آن که در مسائل مربوط به شفاعت و مغفرت، مردم باید در حال خوف و رجا باشند، همه شرایط کسی که شفاعت درباره او صورت می گیرد ذکر نشده است؛ ولی اجمالا این مقدار بیان شده است که اصل ایمانش باید مورد پسند باشد، یعنی از مشرک شفاعت نمی شود؛ چون شرک قابل مغفرت نیست.(303)
آیا ایمان به رسالت، نبوت و امامت هم مانند ایمان به توحید در شفاعت شرط است یا نه؟ اگر ایمان نداشتن به این امور از روی کفر و عناد باشد، یعنی شخص حقیقت را درک کرده و عناد ورزیده باشد، شفاعت شامل چنین کسی نمی شود و در غیر این صورت مانعی ندارد و در حدیث هم این مطلب وارد شده است.(304)
از طرف دیگر یک سلسله شفاعتهای منفی در قرآن هست که قرآن در کمال صراحت آن ها را نفی کرده و فرموده است: لا بیع فیه و لا خلة و لا شفاعة یعنی در قیامت خرید و فروش و دوستی و شفاعتی نیست. ما باید ببینیم عقایدی که در آن زمان، درباره شفاعت داشته اند، چگونه عقایدی بوده که قرآن آن را باطل دانسته است. برای آن ها مسأله اذن خدا و صلاحیتی که شفیع و مشفوع له باید داشته باشد، مطرح نبوده است.
آنها در مسأله توحید معتقد بودند خدای بزرگ فقط خالق عالم است؛ ولی در تدبیر عالم کار دست دیگران است و خدا افعال آنها را تصویب کرده است. همچنین مخلوقات خدا هستند که این عالم را اداره می کنند. اعتقاد مشرکین به شفاعت ناشی از همین تفویض بود؛ یعنی آن ها معتقد بودند که کار از دست خدا بیرون است و دست بت هاست.
این بود که به جای این که متوجه خدا بشوند متوجه بت ها می شدند و معتقد بودند اینها باید کار را درسنت کنند؛ در حالی که باید بدانیم این گونه فکر و اعتقاد با اساس توحید منافات دارد.(305)
در اعتقاد صحیح به شفاعت، این خداست که شفعا را بر می انگیزاند و مأمورشان می کند که شما از من مغفرت برای چنین کسانی مغفرت بخواهید که البته این هم حسابی دارد، یعنی مغفرت الهی جز از مجرای اشخاصی که به وسیله آنها هدایت شده اند و باب خداوند هستند نیست؛ این است که قرآن می گوید: قل لله الشفاعة جمیعا(306) اصلا شفاعت از آن خداست و اگر او شفیع را بر نینگیزاند، محال است او شفاعت کند. پس آن شفاعت منفی و مردود، شفاعتی است که برای شفیع، استقلال قائل باشیم.
ما هم اگر درباره شفاعت چنین اعتقادی داشته باشیم و بگوییم خدا یک دستور و قانون دارد و مثلا، امام حسین علیه السلام دستور و قانون دیگری دارد و اعتقاد داشته باشیم که امام حسین علیه السلام با چیزهای ساده ای راضی و شفیع ما می شود، به خطا رفته ایم چون اصلا بدون اجازه و رضایت خدا، محال است که امام حسین شفاعت کند.
حرفی که در زمان ما مطرح شده، بیشتر درباره شفاعت خواهی است. البته ریشه این حرف را می توان در اندیشه های چند قرن پیش ابن تیمیه یافت. او معتقد شد که شفاعت خواهی از هر شفیعی حتی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور کلی شرک در عبادت است و جایز نیست. بطلان این عقیده خیلی روشن است. خود قرآن شفاعت به اذن خدا را اثبات کرده است، پس اگر ما از شفیع به اذن خدا، شفاعت بخواهیم این هرگز شرک نیست. قرآن می فرماید: ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما(307) یعنی این ها وقتی که گناهی مرتکب می شوند، اگر بیایند نزد تو و در حضور تو استغفار کنند، از خداوند طلب مغفرت کنند و تو هم برای آنها طلب مغفرت کنی، خدا را توبه پذیر و مهربان می یابند. چرا این مسأله که بیایند نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و پیغمبر هم برای آن ها استغفار کند، مطرح شده است؟ این خودش شفاعت خواستن است.(308)

تفسیر سوره دخان

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم حم (1) و الکتاب المبین (2) انا انزلناه فی لیلة مبارکة انا کنا منذرین (3) فیها یفرق کل امر حکیم (4)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر، حا میم. سوگند به این کتاب روشنگر که ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذارکننده بوده ایم. در آن شب هر امری بر اساس حکمت (الهی) تدبیر و جدا می شود.
آیات اول این سوره درباره نزول قرآن در لیلة القدر است. خداوند در آیه چهارم می فرماید: در این شب هر امر حکیمی جدا می شود. بعضی گفته اند: مقصود این است که در این شب قرآن نازل شد و به وسیله قرآن، دستورها و احکام بیان شد. معنی بیان کردن یک چیز، واضح کردن و تفصیل دادن آن است، پس مقصود از امر، طبق این تفسیر، دستورات و معارف الهی می باشد.
بعضی از مفسرین این نظر را رد کرده و گفته اند: اگر مقصود از آیه، تفصیل معارف واحکام به وسیله قرآن باشد، باید گفته می شد: در آن شب بیان شد یعنی باید به صیغه ماضی گفته می شد، زیرا قرآن در یک شب قدر نازل شد، حال آن که به صورت مضارع، که دلالت بر استمرار می کند گفته شده است، پس نمی تواند اختصاص به نزول قرآن داشته باشد. یعنی دلالت می کند بر یک امر جاری و دایمی که پیوستگی دارد، نه امری که در گذشته بوده و اکنون قطع شده است.(309)
پس مقصود از این که در این شب هر امر حکیمی تفریق می شود چیست؟ کلمه فرق به معنی جدا کردن اشیای به هم پیوسته است. قرآن می فرماید: و اءن من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم(310) یعنی هیچ چیزی نیست (اختصاص به مسأله وحی ندارد، شامل همه چیز می شود) مگر آن که خزاین آن در دست ماست و ما آن را به اندازه معین فرو می فرستیم. یعنی هر چیزی در نزد پروردگار، حقیقتی دارد و خلقتش در این عالم در واقع، تنزل آن حقیقت است.(311)
نزولی که در آیه آمده همین چیزی است که قرآن از آن تعبیر به فرق می کند. پس این فیها یفرق کل امر حکیم که به صورت مضارع آمده و یک امر جاری را بیان می کند، ناظر به نزولی است که همه چیز دارد. اجزای هر امر حکیمی (در این جا مقصود از حکیم یعنی در حال اِحکام و وحدت و بساطت) در این شب از هم جدا می شوند، تنزل پیدا می کنند و به صورت حدود و اشکال و خصوصیات در می آیند.(312)
امرا من عندنا انا کنا مرسلین (5)
(آری نزول قرآن) فرمانی بود از سوی ما؛ ما (پیامبران را) فرستادیم.
اینجا باز آن دو احتمال وجود دارد: یکی آن که امر همان امر در آیه قبل باشد: هر امر حکیم در حالی که امری است از نزد ما؛ یعنی همه این ها از ناحیه ماست. در این صورت انا کنا مرسلین هم شامل همه اشیا می شود. احتمال دیگر این است که مقصود از امر در این جا قرآن باشد. انا انزلنا فی لیلة المبارکة... امرا من عندنا یعنی در حالی که قرآن، امری از ناحیه ماست نازل کردیم.
بعد می فرماید: ما همیشه این چنین بوده ایم که رسول می فرستاده ایم؛ مانند انا کنا منذرین می خواهد بگوید این دفعه اول ما نیست که انذار و هدایت بشر را از قرآن شروع کرده باشیم، بلکه از روزی که بشر روی زمین آمده، خداوند شأن انذار خودش را به وسیله پیغمبران داشته است.(313)(314)
رحمة من ربک انَّه هو الشفیع العلیم (6)
(این ها همه به خاطر) رحمتی (است) از سوی پروردگارت که تنها او شنونده و داناست.
این که ما همیشه رسول فرستاده ایم، رحمت پروردگارت بوده است. یعنی خدای رحمان و رحیم چنین نیست که مدتی دست از رحمانیتش بردارد. او شنوا و داناست. خدا شنواست، یعنی ندای فریاد نیاز انسان به پیغمبر، که با لسان تکوین، همیشه بلند است را می شنود و آن را بر می آورد و داناست. می داند که این نیاز را چگونه باید برآورد و می داند چه کسی را به رسالت مبعوث کند الله اعلم حیث یجعل رسالته(315)
رب السموات و الارض و ما بینهما اءنْ کنتم مؤمنین (7)
(همان) پروردگار آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن هاست، اگر اهل یقین هستید.
پروردگار تو، همان پروردگار همه آسمان ها یعنی پروردگار همه عالم. مفسرین گفته اند که در رحمة من ربک (رحمتی است از ناحیه پروردگار تو) ممکن است برای افرادی این توهم ایجاد شود که آن رحمت پروردگار توست، ارباب ما چطور؟ قرآن برای رفع این توهم می گوید: رب تو، همان رب همه آسمانها و زمین است.
اسماء الهی وقتی که ذکر می شود، هر اسمی به یک تناسب خاصی آورده می شود. در این جا هم چون کار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پرورش دادن است و نبوت شأنی از شؤون ربوبیت است، اسم رب به کار برده است.
در انتها می فرماید: اگر شما اهل اهل یقین باشید. معنایش این نیست که اگر شما یقین داشته باشید خدا این طور است و اگر یقین نداشته باشید، این طور نیست؛ بلکه به این معنی است که چنین چیزی هست و باید مطلب را درک کرد.(316)
لا اله الا هو یحیی و یمیت ربکم و رب ابائکم الاولین (8) بل هم فی شک یلعبون (9)
هیچ معبودی جز او نیست؛ زنده می کند و می میراند؛ او پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شماست. ولی آن ها در شکند و با (حقایق) بازی می کنند.
به دنبال ربوبیت مطلقه الهی، الوهیت مطلقه الهی ذکر می شود: الوهیت، استحقاق ذات پروردگار برای پرستش و استحقاق نداشتن هیچ موجود دیگر برای پرستش است. به همین دلیل که ربی غیر از او نیست و تدبیری جز به دست او نیست، پس معبودی جز او نیست اوست که می میراند و زنده می کند. پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما، یعنی همه شما با دست او پرورش یافته اید.
قرآن می فرماید: با همه این حقایق روشن، باز اینها چیزی به گوششان فرو نمی ورد و در یک حال شک توأم با بازی به سر می برند. این توأم شدن شک با بازی تصادفی نیست. خدا تضمین کرده است که اگر انسان طالب حقیقت باشد، راه را به او بنمایاند. والَّذِینَ جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین(317) یعنی کسانی که در راه ما بکوشند، شأن ربوبیت ما، اقتضا می کند که راهها را به آنها بنمایانیم. پس اساس مطلب این است که انسان، خالصانه، حق خواه و حق جو باشد و به طور جدی رسیدن به حق را بخواهد؛ اما اگر انسان بخواهد همه چیز را با حالت لعب و شوخی و غیرجدی تلقی کند این شک توأم با لعب است که هرگز رفع شدنی نیست.
فارتقب یوم تأتی السماء بدخان مبین (10) یغشی الناس هذا عذاب الیم (11)
پس منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید می آورد که همه مردم را فرا می گیرد؛ این عذاب دردناکی است.
ای پیغمبر منتظر آن روز باش که آسمان دود آشکاری را بیاورد؛ یعنی فضای آسمان پر از دود بشود. مفسرین، این آیه را به چند صورت تفسیر کرده اند: یکی اینکه گفته اند این آیه اشاره به یک حادثه واقع شده در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارد؛ چون نوشته اند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یک بار قریش که اذیت می کردند، نفرین کرد: اللهم اجعل سنیهم کسنی یوسف (318) خدایا قحطی ای مانند قحطی یوسف برای اینها بفرست. اینها گرفتار قحطی شدند به گونه ای که گرسنگی چنان بر اینها فشار آورد که وقتی به آسمان نگاه می کردند همه چیز را تاریک می دیدند؛ اکثر مفسرین این تفسیر را که از ابن مسعود نقل شده است رد کرده اند.
تفسیر دیگر این که مقصود، قیامت است که در قیامت چنین خواهد شد. این تفسیر خیلی ضعیف است، چون آیات بعد درست ضد این مطلب را می گوید. تفسیر سوم این است که این قضیه یکی از اشراف الساعة است؛ یعنی از اتفاقاتی است که در دنیا قبل از قیامت واقع می شود. قدما چیزی نداشتند که بخواهند در این باره بگویند. ولی امروز برای ما خیلی روشن است که منظور چیست: با این صنعت ها که بشر ساخته است، حتما چنین روزی خواهد آمد که یک حالتی رخ بدهد که تمام زمین را گاز و دود فرا بگیرد.
این که می گوید: دود تمام مردم را فرا می گیرد، خودش دلیل بر این است که آن چه به قحطی اهل مکه تفسیر می کردند، درست نیست. همه مردم را فرا می گیرد و همین خودش عذابی دردناک از ناحیه ربنا اکشف عنا العذاب انا مؤمنون (12) انی لهم اَلذِّکری و قد جاءهم رسول مبین (13) ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون (14)
(می گویند:) پروردگارا! عذاب را از ما برطرف کن که ایمان می آوریم. (جواب قرآن به این افراد این است که:) چگونه و از کجا متذکر می شوند با این که رسول روشن گر (با معجزات و منطق روشن) به سراغشان آمد! سپس از او رویگردان شدند و گفتند: او تعلیم یافته ای دیوانه است.
قریش به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تهمت های مختلف می زدند که خود آنها با هم سازگار نبودند. اگر دیوانه است دیگر با معلم بودن سازگار نیست. ولی این ها را با هم می گفتند.
انا کاشفوا العذاب قلیلا انکم عائدون (15)
ما عذاب را کمی برطرف می سازیم، ولی باز به کارهای خود باز می گردید.
خداوند متعال می فرماید: ما این عذاب را بر می داریم، ولی اینچنین نیست که آنها خوب بشوند، و دوباره به همان حالت اولشان بر می گردند. این نشان می دهد آن عذاب مربوط به دنیاست، چون در قیامت دیگر این حرفها مطرح نیست که مردم دعا کنند و بخواهند که خدا عذابی را بردارد و خدا هم بردارد.
یوم نبطش البطشة الکبری انا منتقمون (16)
(ما از آن ها انتقام می گیریم) در آن روز که آن ها را با قدرت خواهیم گرفت؛ آری ما انتقام گیرنده ایم.
انتقام ما این نیست، انتقام ما آن روزی است که حمله بزرگ را به می آوریم. ابن مسعود که دخان مبین را به قحطی اهل مکه تفسیر کرده، حمله بزرگ خدا را هم جنگ بدر دانسته است. ولی کسانی که دخان مبین را مربوط به اشراط الساعه می دانند، آن را مربوط به قیامت می دانند؛ یعنی این عذاب های دنیوی عذاب اصلی الهی نیست؛ حمله شدید الهی در قیامت آغاز می شود.(319)
و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین (38)
ما آسمان ها و زمین و آن چه را که در میان این دو است به بازی (و بی هدف) نیازمندیم.
در دو سه آیه قبل، قرآن کریم از کافران نقل کرد: انّ هؤلاء لیقولون ان هی الا موتتنا الاولی و ما نحن بمنشرین(320) خلاصه حرفشان این است که قیامتی در کار نیست. این آیه در واقع برهان بر وجود قیامت از طریق توحید است. می فرماید: ما در خلق آسمانها و زمین نخواسته ایم بازی کنیم، لعب و عبثی در کار نیست؛ یعنی قرآن می گوید: اگر قیامتی نباشد معنایش این است که هستی، باطل و بازیچه است.(321)
برای روشن شدن مفهوم این آیه معنی کلمه لعب باید روشن بشود. در لعب و بازی، هیچ حکمت و هدفی پیدا نمی شود. البته هر لعبی، نسبی است یعنیاز نظر آن کاری که انجام می شود بازیچه است، ولی قوه خیال و واهمه بازیگر به هدف و مقصد خیالی خودش می رسد.
در کارهای حکیمانه ما نیز این گونه است، یعنی از یک نظر حکیمانه است و از یک نظر همه کارهای حکیمانه دنیا لعب است در همین معنی قرآن کریم می فرماید: انما الحیوة الدنیا لعب و لهو.(322) چون از نظر کسی که این کارها را می کند حکیمانه است، اما از نظر طبیعت و ذات آن اشیا که کارها روی آن ها صورت می گیرد، لعب است. به عبارت دیگر از نظر کننده کار، این کار حکیمانه است نه از نظر خود آن کار؛ یعنی ما با این کار خودمان آن اشیا را به کمال خودشان سوق نداده ایم، بلکه آن ها را در خدمت منافع و به کمال رسیدن خودمان قرار داده ایم.(323)
اما افعال خداوند این گونه نیست. خداوند هرچه را خلق می کند، خلق کردن او عبارت است از رساندن اشیا به کمال لایق خودشان. پایان هستی رسیدن به حق مطلق و رفتن به سوی اوست. اگر کسی گمان کند که خدا این عالم را خلق کرده است و بعد هم معدوم می کند، به این امر قایل شده که اشیا غایت ندارند و به سوی کمال خودشان نمی روند؛ اما به دلیل این که خداوند متعال حکیم است و لاعب و بیهوده کار نیست، جهت حرکت تمام این هستی ها به سوی یک هستی دایم لایزال لایزول، یعنی عالم بقا است. اگر عالم بقایی نبود، هستی لعب بود. همه چیز یک وجهه بقایی دارد؛ حتی زمین و زمان یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار(324) اشیا نسبت به ما انسان ها فانی و نسبت به خداوند باقی هستند. ما عندکم ینفد و ما عند الله باق(325) این است که استدلال می کند بر قیامت به این دلیل که ما زمین و آسمان را باطل (یعنی بی غایت و بی هدف) نیافریده ایم. این جا از راه توحید، بر معاد استدلال شده است؛ یعنی اگر کسی خدا را به عنوان یک موجود کامل الذات و حکیم که منزه از فعل باطل و عبث است، بشناسد، آن وقت می داند که قیامت حتما وجود دارد.(326) بنابراین که گر دنیا را از آخرت مجزا کنیم، جز لعب و بازی چیز دیگری نخواهد بود.(327)
ما خلقناهما الا بالحق و لکن اکثرهم لا یعلمون (39)
ما آن دو را جز به حق نیافریدیم؛ ولی بیشتر آنان نمی دانند.
اینجا نقطه مقابل لاعب، یعنی حق را ذکر می کند. خیر، آسمانها و زمین را نیافریدیم نه صرفا برای حق که اصلا حق با اینهاست. از ذات حق جز حق صادر نمی شود.
اءنّ یوم الفصل میقاتهم اجمعین (40)
روز جدایی (حق از باطل) وعده گاه همه آن هاست.
یکی از نام های قیامت یوم الفصل است. فصل یعنی جدایی، البته به معنی متمایز ساختن نه به معنی فراق. عالم ما عالم امتزاج و اختلاط است، نور و ظلمت در اینجا با یکدیگر مخلوط هستند، سعید و شقی در سرنوشت یکدیگر مؤثرند.اما در قیامت عالم ترکیب نیست، عالم تمایز و جدایی است. وقتی که انسان از دنیا رفت، تمام عوامل مؤثر در خوبی یا بدی انسان از او جدا می شوند و انسان تحت تأثیر هیچ عاملی قرار نمی گیرد، مگر عامل باطن خودش. آنجا نیکان از بدان جدا می شوند و امتازوا الیوم ایها المجرمون.(328) با اینکه آنجا اولین و آخرین انسان ها با هم جمع می شوند، ولی آن ارتباط و تأثری که به موجب آن مردم همزمان و هم مکان خودشان مجموعا یک واحد مرکب اجتماعی را به وجود می آورند به کلی از بین می رود بنابراین هم روز جمع است و هم روز فرق. این است که تعبیر می فرماید: یوم الفصل و روز جدایی وعده گاه عمومی همه مردم است.
میقات به معنی وعده گاه است، گویی نظیر آنچه قرآن در باب توحید می گوید و اذ اخذ ربک من بنی ادم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی،(329) یعنی در عمق فطرت همه مردم توحید هست، اینجا هم می خواهد بگوید در عمق فطرت مردم چنین میعادگاهی وجود دارد.چون در عمق فطرت همه مردم این مطلب هست که دنیا باعث عبث و باطل نیست، بالاخره به جایی خواهد رسید که این سرگشتگیها به پایان برسد.
یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا و لا هم ینصرون (41)
روزی که هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمی کند، و از هیچ سو یاری نمی شوند.
اینجا تاکیدی است بر یوم الفصل که اسباب منقطع می شود؛ مخصوصا اسبابی را ذکر می کند که مردم طمع می بندند: آن روزی که هیچ دوستی نمی تواند دوست خودش را بی نیاز کند و به او کمک برساند.
گاهی به دو نفر که با یکدیگر مرتبط و نزدیک باشند، به اعتبار این که هم پیمان و نزدیک هستند مولا می گویند. وقتی هم پیمان می شوند این مولای اوست و او هم مولای این است، و گاهی از این دو نفر به یکی می گویند مولا یعنی حامی، پناه دهنده، به دیگری می گویند مولی یعنی در تحت حمایت دیگری قرار گرفته. اینجا می فرماید: روزی که هیچ حامی ای از کسی که تحت حمایتش است، نمی تواند حمایت کند و سودی به او برساند و کمکی به کسی نمی شود. یعنی نه کسی می تواند صد در صد نجات دهنده شخص دیگر باشد و نه کسی می تواند کمک برساند، به این صورت که خود او چیزی داشته باشد و دیگری بیاید مددی به او برساند، هیچ کدام از این ها آن جا وجود ندارد.
الا من رحم الله انَّه هو العزیز الرحیم (42)
این جمله استثنای و لا هم ینصرون است؛ یعنی یاری نمی شود مگر کسی که مورد رحمت الهی قرار گیرد. مفسرین گفته اند: این خودش از ادله شفاعت است. البته زمینه کمک در جایی است که شخص لیاقتی دارد که به واسطه آن لیاقت، اعانتی به او می شود و این معنی شفاعت است. چون در شفاعت الا من ارتضی(330) داریم، در نتیجه این جمله از یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا استثنا نشده است؛ یعنی این طور نیست که یک کسی که تحت حمایت اوست بدون اینکه در این شخص هیچ گونه لیقاتی باشد، پشتیبانی کند.(331)
خدا عزیز و مهربان است. از آن جهت که عزیز و غالب است کسی نمی تواند از او فرار کند؛ ولی از آن جهت که رحیم است، افرادی که لیاقتی داشته باشند نصرت و رحمت الهی و شفاعت اولیاء الهی شامل حال آنها می شود.
ان شجرة الزقوم (43) طعام الاثیم (44)(332)
مسلما درخت زقوم غذای گنهکاران است.
قرآن در جهنم از درختی به نام زقوم نام برده و در نقطه مقابل آن در بهشت، طوبی را نام برده است. طوبی لهم و حسن ماب(333) طوبی از ماده طیب، به معنی پاک و پاکیزه است و در روایات آمده که آن درختی در بهشت است که تنه اش در خانه علی بن ابی طالب و شاخه هایش در خانه همه مؤمنین در هر جای دنیا تا روز قیامت است. که مقصود همان عقاید پاک و اخلاق و اعمال پاک است.(334)
اساسا روح انسان یک درخت پر ریشه و پر شاخه و پر میوه است. عقاید، ریشه های آن و اخلاق، شاخه های آن و اعمال، میوه های آن است. در این دنیا است که انسان باید خودش را پیوند بزند و در این دنیاست که این درخت، درخت طوبی یا زقوم می شود؛ البته با دو تفاوت: یکی این که در دنیا ثمره این درخت را انسان تنها خودش نمی چیند و احیانا به دیگران هم می دهد؛ ولی در آخرت فقط خودش است که ثمره را می چیند. اگر کس دیگر هم استفاده ببرد، به دلیل پیوندی است که در دنیا با این برقرار کرده است؛ یعنی از این درخت، پیوندی به خودش زده است. اصولا شفاعت هم تابع پیوندی است که انسان از درخت شفیع به درخت خودش زده است، و تفاوت دوم این که انسان واقعیت خودش را در دنیا درک می کند، روح انسان مادامی که با این بدن است، آنچه از درون خودش باید درک کند درک نمی کند .پس در عالم آخرت، انسان ممکن است عضو و شاخه ای از درخت بهشتی یا از درخت جهنمی باشد.
در سوره صافات درباره درخت زقوم آمده است: انّها شجرة تخرج فی اصل الجحیم (335) زقوم درختی است که در اصل و متن جهنم می روید؛ یعنی تمام وجود انسان یک وجود جهنمی می شود. این درختی که از آن عمق و ریشه قلب خود این انسان رشد کرده است، این خود همین آدم است و این انسان خودش در این جا عین جهنم شده، یعنی در آن جا آتش تجسم یافته است.
گفته اند جهنم، تجسم ماده پرستی و طبیعت پرستی در این دنیاست. در سوره قارعه در مورد اهل جهنم می خوانیم: فامه هاویة(336) ام از ماده ام، یؤمّ به معنی قصد کردن است، به مادر هم به اعتبار این که مقصد بچه است، امّ می گویند. اما به چه مناسبت، جهنم را به مادر انسان جهنمی تعبیر کرده است؟ برای این که این چیزی که امروز به آن رسیده همان مقصدی است که در دنیا داشته است. یعنی آن چه در آن جا هست، تجسم همین است که اینها در دنیا داشته اند.
در ادامه این آیه در سوره صافات آمده است: طلعها کأنه رؤس الشیاطین. (337)
طلع آن مایه و نطفه ای را می گویند که در درخت خرمای نر وجود دارد و از آن می گیرند و در درخت های خرمای ماده می پاشند تا میوه بدهد. می فرماید: طلع آن گویا سرهای شیطان است؛ یعنی آن سلسله از خلاق شیطانی که حکم طلع و مولد را دارد، منشأ یک سلسله شیطان های دیگر و اخلاق فاسده دیگر می شود.(338)
غذای گناهکار از درخت زقوم است، یعنی از همان میوه هایی که در دنیا کاشته، در آن جا می خورد. در دنیا وقتی انسان از درخت خبیث اخلاق و اعمال خودش میوه می چیند، آن جا هم همین طور است.
کالمهل یغلی فی البطون (45) کغلی الحمیم (46)
همانند فلز گداخته در شکم ها می جوشد. جوششی همچون آب سوزان.
هر عملی که با فطرت انسانی سازگار باشد، حکم یک غذای مطبوع را داردکه همراه با آرامش و لذت است، و اثر هر کار گناه که ضد فطرت اولیه انسان است عدم تعادل، ناراحتی و جوشش است.
خیلی چیزها هست که تلخ است، وقتی آدم می خورد ناراحتی اش فقط در همان ذائقه است، از ذائقه که رد شد دیگر چیزی نیست؛ اما اینجا می فرماید: وقتی که می خورند تازه مثل این است که آدم مسؤولیت گداخته خورده باشد.
خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم (47) ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحمیم (48)
(آنگاه به ماموران دوزخ خطاب می شود:) این کافر مجرم را بگیرید و به میان دوزخ پرتابش کنید. سپس بر سر او عذاب جوشان بریزید.
به فرشتگان گفته می شود این را بگیرید و بکشید به همان وسط جهنم ببرید، این دیگر زقوم است، درختش هم آنجا روییده است. از بالا سر او هم آب داغ بر فرق او بریزید. پس این دو عذاب است: عذابی که از درون خودش می کشد و عذابی که از بیرون بر او می ریزد، که باز همین تجسم گناه گناهکار است؛ رنجهایی که در درون خودش متحمل می شود که اثرش را در این دنیا احساس می کند، و رنجها و عکس العمل هایی که عملهای کثیف و بد دارد که از دیگران هم به انسان می رسد.
ذق انک انت العزیز الکریم (49)
(به او گفته می شود:) بچش که (به پندار خود) بسیار قدرتمند و محترم بودی!
بچش، تو همان آقای عزیز و بزرگوار دنیا هستی، یعنی همان کسی هستی که چنان مغرور بودی، و بر خدا
تکبر می کردی و تکبر نسبت به خدا بدترین اقسام تکبر است.(339)
عزیز و کریم واقعی خداست، کسی که در مقابل خدا خودش را عزیز و کریم بداند، این همان عصیان در مقابل حق و تکبر بر ذات پروردگار است و نتیجه اش همان عذاب هاست. خدا موجودی جدا از انسان نیست که انسان بگوید در مقابل او خودم را حفظ می کنم و او را طرد می کنم. خود انسان با خدا حفظ می شود. قرآن کریم در همین باره می فرماید: و لا تکونوا کالَّذِینَ نسوا الله فانسیهم الله(340) یعنی همچون کسانی نباشد که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آن ها را به خودفراموشی گرفتار کرد. آدمی که خدا را فراموش کند خودش را فراموش کرده است، نه این که خودش را دریافته و خدا را فراموش کرده باشد. آن که خدا را از دست بدهد خودش را از دست داده است و زیانکارترین مردم چنین کسانی هستند: قل اءنّ الخاسرین الَّذِینَ خسروا انفسهم(341)
خداوند غایت کمال انسان است. یک موجود اگر غایت کمال خودش را بجوید خودش را جستجو کرده، نه این که بیگانه از خودش را جستجو کرده است.
اءنّ هذا ما کنتم به تمترون (50)
این همان چیزی است که پیوسته در آن تردید می کردید.
این همان چیزی است که شما در دنیا قبول نداشتید، حالا واقعیتش را ببینید.
اءنّ المتقین فی مقام امین (51)
(ولی) پرهیزگاران در جایگاه امنی قرار دارند.
همیشه کار خیر و حق امنیت آور است، و آن امن و امانی که در آن جا دارند نتیجه امن و امان دنیا است. الا بذکر الله تطمئن القلوب(342)
فی جنات و عیون (52) یلبسون من سندس و استبرق متقابلین (53)
در میان باغ ها و چشمه ها، آن ها لباس هایی از حریر نازک و ضخیم می پوشند و در مقابل یکدیگر می نشینند.
از انواع جامه های دیبا، نازک و ستبر می پوشند، روبروی هم می نشینند و از مجالست با یکدیگر لذت می برند.
کذلک و زوجناهم بحور عین (54)
اینچنین اند بهشتیان؛ و آن ها را با (حورالعین) تزویج می کنیم.
آنها را به سیاه چشمان خوش چشمی جفت قرار می دهیم، که ممکن است مقصود همان زوجات دنیایشان باشد که شامل حورالعین آخرت هم می شود.
یدعون فیها بکل فاکهة امنین (55)
در آن جا هر نوع میوه ای که بخواهند در اختیارشان قرار می گیرد، و در نهایت امنیت به سر می برند.
لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولی و وقیهم عذاب الجحیم (56)
هرگز مرگی جز همان مرگ اول (که در دنیا چشیده اند) نخواهند چشید و خداوند آن ها را از عذاب دوزخ حفظ می کند.
در آنجا دیگر مرگ وجود ندارد. برای اهل بهشت تصور اینکه مرگی وجود داشته باشد نهایت ناراحتی است و برای اهل جهنم نهایت بشارت است. خدا آنها را از عذاب جحیم نگهداری کرده است.
انسان تا در دنیا خودش را از آنچه که موجب جهنم است نگه ندارد، در آخرت از جهنم نگهداری نمی شود.
فضلا من ربک ذلک هو الفوز العظیم (56)
این فضل و بخششی است از سوی پروردگارت، این همان رستگاری بزرگ است.
همه اینها تفضلات پروردگار توست. اهل بهشت هر چه را که دارند، فضل پروردگار می بینند. برای آن گروه از اهل بهشت که اهل معرفتند نعمتهای بهشتی، هم از جهت نعمت بودن نعمت است هم از این جهت که احساس می کنند آن چه که دارند هدیه و تفضل محبوبشان است، و این دومی برای آن ها هزاران درجه بیشتر لذت بخش است.
فانما یسرناه بلسانک لعلهم یتذکرون (58)
ما آن [قرآن ] را بر زبان تو آسان ساختیم، شاید آنان متذکر شوند.
قرآن را به زبان تو آسان کردیم؛ یعنی این را به زبان تو وارد کردیم؛ از مقام عالی و شامخی که فوق مقام لسان و لفظ بود، تنزل دادیم. از آیات قرآن استفاده می شود که خود قرآن حقیقتی در یک مقام عالی است فی کتاب مکنون لا یمسّه الا المطهرون،(343)
که از آن جا به قلب مبارک رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و بعد به صورت لفظ نازل شده است
خداوند متعال می فرماید که این را ما آسان کردیم، و در دسترس قرار دادیم باشد که این ها متذکر شوند.
فارتقب انهم مرتقبون (59)
(اما اگر نپذیرفتند) منتظر باش، آن ها نیز منتظرند (تو منتظر پیروزی الهی و آنها منتظر عذاب و شکست)!
چون پایان کار را برای دو دسته گفتیم، بنابراین تو انتظار بکش؛ یعنی بدان که چنین حقیقتی بدون شک و شبهه در پیش رو هست.(344)