آشنایی با قرآن (خلاصه آثار شهید مطهری)

نویسنده : مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

خصوصیات قلب :

قلب از دیدگاه قرآن، یک ابزار شخصیت نیز به حساب می آید. مخاطب بخش عمده ای از پیام قرآن، دل انسان است. از این رو قرآن تأکید زیادی در حفظ و تکامل این ابزار دارد. در قرآن بسیار به مسایلی از قبیل تزکیه نفس و روشنایی قلب و صفای دل، بر می خوریم: قد افلح من زکیها(32) تمام این تأکیدها نشان می دهد که قرآن یک جوّ روحی و معنوی عالی برای انسان قایل است و لازم می داند که هر فردی این جو را سالم و پاک نگه دارد و علاوه بر این برای حفظ فرد، اجتماع نیز باید از رذائل و هواپرستی ها به دور باشد.
تاریخ نشان می دهد که هرگاه استعمارگران می خواهند جامعه ای را تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش می کنند با اشاعه شهوترانی، روح جامعه را تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش می کنند با اشاعه شهوترانی، روح جامعه را فاسد کنند. دل که فاسد شد، دیگر نه تنها عقل نمی تواند کاری کند بلکه خود، زنجیر سنگینی بر دست و پای انسان می شود.
قرآن به تعالی و پاکی روح جامعه، اهمیت زیادی می دهد و می فرماید: تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان(33) یعنی، اولاً دنبال کار خیر باشید و ثانیاً کار نیکو را دسته جمعی انجام دهید.
در کلام پیامبر و ائمه علیهم السلام نیز تأکید شده که انسان، نظر واقع بینانه را باید از قلبش بگیرد، هر چند نظر مردم مخالف آن باشد: استفت قلبک و اءن افتاک الناس(34) پیامبر بر این نکته تأکید می کند که اگر انسان، جوینده حقیقت باشد و برای کشف حقیقت، خود را بی طرف و خالص نماید، قلب او به او خیانت نخواهد کرد و او را به مسیر صحیح، هدایت می کند. انسان تا زمانی که جوینده راستین حقیقت است، هر چه به او برسد، حق و حقیقت است.
در مجموع باید گفت: قرآن در تعلیماتش، قصد پرورش افرادی را دارد که از هر دو سلاح عقل و دل بهره مندند و هر دو را به بهترین شکل به کار می گیرند.(35)

تفسیر سوره حمد

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
از همان آغاز که قرآن به کتابت در آمده است، در اول هر سوره ای به استثنای سوره برائت، بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم وجود دارد؛ اهل تسنن آن را جزء هیچ سوره ای نمی دانند و شروع هر سوره را با بسم الله، از قبیل شروع هر کار دیگر با نام خدا می شمارند که بسم الله جزء آن کار نیست. شیعه به پیروی از ائمه اطهار علیهم السلام به شدت با این مسأله مخالفت دارد، تا آن جا که حتی ائمه اطهار علیهم السلام فرموده اند: خداوند بکشد کسانی را که بزرگترین آیه از آیات قرآن را حذف کرده اند؛(36) در هر حال شیعه بسم الله را جزء قرآن می داند.
این که به بشر دستور داده شده است که کارهایش را با نام خدا آغاز کند، برای این است که کارهای انسان جنبه قدس و عبادت پیدا کند و به نام او برکت یابد، آغاز کردن به نام کسی، مفهومش این است که او را موجودی قدوس و منزه از جمیع نقص ها و سرچشمه کمالات دانسته و می خواهیم که عمل خود را با انتساب به او برکت بخشیم؛ لذا کارها را به نام هیچ کس، حتی به نام پیغمبر یا به نام خلق و مردم، نمی توان آغاز کرد و این است معنی تسبیح نام الله که در اول سوره اعلی به آن دستور داده شده است.(37) معنی تسبیح نام خدا این است که آن جا که مقام تقدیس و تکریم است، نام مخلوق در ردیف نام الله قرار نگیرد و یا در جایی که باید نام الله برده شود، نام موجود دیگری به میان نیاید.
در قرآن کریم در حدود صد اسم برای خداوند آمده است که در واقع صد صفت است نه صد اسم، به عنوان علامت، همان طور که در نام گذاری انسان ها می بینیم. نمونه اسما و صفات خداوند را در همین سوره حمد می توان ملاحظه کرد: الله، رحمن، رحیم، مالک یوم الدین؛ ولی هیچ کدام از این اسما و صفات جامعیت اسم الله را ندارد؛ چون اسما و صفات دیگر هر کدام یکی از کمالات خدا را نشان می دهند ولی این نام، نمایانگر ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه است.
بنابراین معنی الله چنین می شود: آن ذاتی که همه موجودات ناآگاهانه، واله و شیدای او هستند و او تنها حقیقت شایسته پرستش است.(38)
می توان گفت، در فارسی لغتی مترادف کلمه الله که بشود به جای آن گذاشت نداریم؛ زیرا اگر به جای الله، خدا بگذاریم، رسا نخواهد بود و شاید خدا مخفف خود آی است که به اصطلاح واجب الوجود یا کلمه غنی که در قرآن آمده نزدیک تر باشد تا به الله، و اگر خداوند استعمال شود باز رسا نخواهد بود، زیرا خداوند یعنی صاحب و خداوندی یکی از شؤون الله است.
به جای دو کلمه رحمن و رحیم در فارسی نمی توان واژه ای یافت که عیناً ترجمه آن باشد و این که معمولا بخشنده مهربان ترجمه می کنند، ترجمه رسایی نیست. زیرا بخشنده ترجمه جواد است و مهربان ترجمه رؤوف. وقتی می گوییم رحمان و رحیم، دو معنا در ذهن ما مجسم می گردد: یکی نیاز عظیم مخلوقات که گویی همه با زبان استعداد خودشان، دست نیاز به درگاه او دراز کرده و التماس می کنند و دیگر این که او رحمت بی حساب خویش را به سوی آنان فرستاده و نیازهای آنان را تأمین نموده است.
رحمن، میرساند که رحمت حق همه جا گسترش پیدا کرده و همه چیز را فراگرفته است. اصولا هر چیزی، چیز بودنش، مساوی با رحمت حق است، چون وجود و هستی، عین رحمت است: و رحمتی وسعت کل شی ء(39)
رحیم، دلالت بر رحمت لا ینقطع و دائم حق می کند؛ نوعی از رحمت است که جاودانگی دارد و تنها شامل آن بندگانی است که از طریق ایمان و عمل صالح، خود را از مسیر نسیم رحمت خاصه حق قرار داده اند.
پس پروردگار یک رحمت عام دارد و یک رحمت خاص: رحمن اشاره به آن رحمت عام و بی حسابی است که با آن همه موجودات، از جمله انسان را آفریده و مؤمن و کافر، حتی انسان و حیوان و جماد و نبات مشمول این رحمت می باشند، ولی رحیم اشاره به رحمت خاصی است که به انسان های مطیع و فرمانبردار اختصاص دارد.(40)
الحمد لله رب العالمین (2)
ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
در این جا نیز باید بگوییم که ما لغتی در فارسی نداریم که ترجمان کلمه حمد باشد. البته دو کلمه عربی نزدیک به حمد وجود دارد و آن دو در فارسی معادل دارند و معمولا برای ترجمه حمد از این معادل ها استفاده می شود: یکی مدح و دیگری شکر؛ و هیچ کدام به تنهایی رساننده معنای حمد نیستند.
مدح به معنای ستایش است، ستایش از احساس های مخصوص انسانی است و در حیوان وجود ندارد. یعنی این انسان است که دارای این درجه از ادراک و احساس است که وقتی در مقابل کمال و جلال و زیبایی قرار می گیرد، این احساس به صورت عکس العمل در او پیدا می شود که آن کمال و جلال و زیبایی را ستایش کند. در ستایش های واقعی هیچگونه طمعی در کار نیست، بلکه امری است فطری و طبیعی و انسان هنگامی که به امر زیبایی برخورد می کند، محو زیبایی آن می گردد و بی اختیار آن را می ستاید.(41)
احساس دیگری در انسان وجود دارد که باز از امتیازات انسان است، که آن را سپاسگزاری می گویند و ترجمه کلمه شکر است و آن وقتی است که از ناحیه کسی به انسان خیری برسد، انسانیت انسان اقتضا می کند که نسبت به او اظهار امتنان بکند، این صفت به این حد در حیوان وجود ندارد و از مختصات انسان است(42) و در هیچ جامعه ای دیده نشده که پاداش نیکی را به بدی بدهند: هل جزاء الاحسان الا الاحسان(43) اما حمد نه مدح خالص است و نه شکر خالص، می توان گفت حمد ترکیب این دو مفهوم است. البته بعید نیست که در معنی حمد، مفهوم دیگری نیز دخالت داشته باشد و آن مفهوم پرستش است. مفسرین در این جهت اتفاق نظر دارند که معنی آیه این است که تمام حمدها از آن خداست و از آن جایی که انسان در مقابل انسان های دیگر سپاسگزاری می کند، معلوم می گردد که معنای حمد تنها سپاسگزاری نیست بلکه پرستش (خضوع و فروتنی عابدانه) نیز در آن گنجانده شده است، خلاصه این که حمد یک احساس پاک درونی است و از اعماق روح هر کس سرچشمه می گیرد که جمال و جلال را بستاید و در مقابل عظمت خاضع باشد.(44)
درباره کلمه رب نیز باید بگوییم که در فارسی کلمه ای معادل آن نداریم. رب را گاهی به تربیت کننده ( مربی) و گاهی صاحب اختیار ترجمه می کنند، اما هیچ کدام از این کلمات به تنهایی رساننده معنی رب نیستند. گویا در کلمه رب، هم مفهوم خداوندگاری و صاحب اختیاری نهفته است و هم معنای تکمیل کننده و پرورش دهنده.
جهانی که ما در آن زندگی می کنیم یعنی عالم ماده، عالم تدریج است و نظامش چنین است که وجودها از نقص آغاز می شوند و به سوی کمال سیر می کنند، هیچ موجودی در آغاز آفرینش به صورت کامل آفریده نشده است، این خداوند است که موجودات را به کمال نهایی می رساند، از این رو رب العالمین است. گویی جهان یک محیط مساعد کشاورزی است و هر گونه بذری در آن پاشیده می شود، پرورش می یابد، به ویژه در مورد اعمال انسان باید گفت که اگر کسی هدف دنیایی نداشته باشد و بذر آخرتی بکارد و در راه آن سعی و کوشش کند، این عمل هیچگاه ضایع نمی گردد.(45)
اَلرَّحمَنِ الَّرَحِیمِ (3)
خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است.
از این دو صفت، اولی مربوط به نظام هستی و دومی مربوط به عالم خاص انسان هاست.
برای توصیف پروردگار به صفت اول، آن قدر عرفان عمیق برای بنده لازم است که جهان را سراسر رحمت اندر رحمت ببینید و پدیده های جهان را به خیر و شر تقسیم نکند، بلکه سراسر هستی را به دلیل آن که ناشی از اوست خیر و رحمت محض بداند.
هنگام ستایش الله به این صفت، دید انسان باید چنان باشد که نظام هستی را نظام خیر و نظام رحمت و نور ببیند. البته با زور و تعبد نمی توان چنان دیدی در خود ایجاد کرد. لازمه چنین شناختی این است که راه صحیح عقلانی و برهانی مطالب شامخ را درک کنیم.
شناخت الله به صفت رحیم، مستلزم آن است که انسان به مقام و موقعیت خودش در میان موجودات عالم شناخت کامل داشته باشد. امتیازی که انسان در میان موجودات دارد این است که فرزند بالغ این جهان است و از نظر عقل و خرد به آن درجه از رشد رسیده که به او گفته اند: باید خودت راه را انتخاب کنی؛ در حالی که موجودات دیگر تحت تکفل جبری عوامل این عالمند. انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا(46) راه راست و راه کج جلوی انسان قرار گرفته است، اگر انسان راه راست و صراط مستقیم حق را بپیماید، یک نوع رحمت و عنایت خاصی از ناحیه خدا شامل حالش می گردد. هر کس راه خدا را برود، پروردگار او را مدد می کند و اسباب و وسایل را برایش مهیا می سازد.
رزق من حیث لا یحتسب(47) به او می رساند و بالاخره انسان به مرحله ای می رسد که احساس می کند به مقام داد و ستد با خدای خویش رسیده است.
مَالِکِ یَومِ الدِّینِ (4)
خداوندی که مالک روز جزاست.
در رساله های عملیه خوانده اید که در قرائت نماز این آیه را به دو وجه می توان خواند:
مالک یوم الدین و ملک یوم الدین. آیا این دو قرائت باعث می شود که دو معنی مختلف برای آیه تصور گردد؟
ملک و مالک در استعمالات روزمره معنای مستقل دارند: اولی بیانگر یک رابطه سیاسی است و دومی یک رابطه اقتصادی. ملک برای خود حق تدبیر و سیاست قایل است و مالک چیزی می تواند از آن بهره برداری کند. ولی در هر مورد هیچگونه واقعیتی در کار نیست، بلکه قرارداد صرف است؛ یعنی ممکن است لحظه ای دیگر مالک آن خانه و ملک آن ناحیه اشخاص دیگری باشند و قرارداد با افراد جدید برقرار شود. در این گونه موارد که ملک و مالک بودن، با اعتبار و قرارداد محقق می شود، این دو معنی با یکدیگر متمایزند. یکی ملک است و دیگری ملک. ولی در بعضی موارد این روابط حقیقی است؛ مثلا وقتی کسی مالک قوای بدنی خویش است، معنایش این است که در بهره گیری از آن ها صاحب حق و اختیار می باشد. در این جا مصداق ملک با مالک یکی است؛ یعنی شخص، هم مالک اعضاء و جوارح خویش است و هم ملک و مسلط بر آن هاست، چون یک امر تکوینی است، نه قراردادی و مجازی محض. در مورد پروردگار، وحدت ملک با مالک به خوبی روشن است، زیرا آن جا رابطه حقیقی، بین مالک و مملوک برقرار است و ملک و ملک از یکدیگر جدا نیستند.(48)
اِیَّاکَ نَعبُدُ وَ اِیَّاکِ نَستَعین (5)
پروردگارا تنها تو را می پرستیم و فقط از تو یاری می جوییم.
اسلام سراسرش توحید است؛ یعنی اگر تمام مسائل و مبانی اسلامی را تحلیل کنیم، چه آن ها که مربوط به اصول عقاید است و چه آن ها که به اخلاقیات و امور تربیتی و یا به دستورالعمل های روزانه ارتباط دارد، بازگشت همه به توحید است.(49)
در اسلام دو قسم توحید وجود دارد: نظری و عملی؛ توحید نظری، یعنی خدا را به یگانگی شناختن و توحید عملی یعنی خود را در عمل یگانه و یک جهت و در جهت ذات، یگانه ساختن، در سوره حمد آن چه از اول سوره تا این آیه ایاک نعبد آمده است مربوط به توحید نظری است و از این جا به بعد، بیان توحید عمی است، جمله ها و کلماتی که از اول سوره تا مالک یوم الدین گذشت یک سلسله مسائل شناختی درباره خداوند مطرح می کند و این شناخت ها فوق العاده لازم و ضروری است و هیچگاه نباید گفت که این مرحله یک مرحله ذهنی است و ضرورتی ندارد؛ بلکه در اسلام شناخت و معرفت اصالت دارد و تا این مرحله نباشد، انسان در عمل پیش نخواهد رفت.
در زبان عربی به حالت چیزی که رام، نرم و مطیع بشود، به طوری که هیچ گونه عصیان و تعدی و مقاومتی نداشته باشد، تعبد می گویند. از نظر اسلام انسان باید فقط نسبت به خداوند تعبد داشته باشد، اما توحید در عبادت به این معنی است که انسان در مقابل هیچ موجود دیگر و هیچ فرمان دیگری این حالت را نداشته باشد، بلکه نسبت به غیر خدا حالت عصیان و تمرد داشته باشد، پس انسان باید دو حالت متضاد داشته باشد: تسلیم محض خدا و عصیان محض غیر خدا؛ معنای ایاک نعبد این است: خدایا تنها تو را می پرستیم و غیر تو را نمی پرستیم.(50)(51)
در قرآن مجید مصادیق گوناگونی برای شرک آمده که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم تا ضمناً معنی توحید عملی روشن شود:
1 - افرأیت من اتخذ الهه هواه(52) در این آیه انسان شهوت پرست، مشرک شمرده شده است، پس وقتی می گوییم ایاک نعبد؛ یعنی خدایا ما به فرمان تو هستیم نه به فرمان میل و هوا و هوس و شهوات خودمان.
2 - اتخذوا احبارهم و رهبنهم اربابا من دون الله(53) این آیه در حالی که یهودیان و مسیحیان را مذمت می کند، می گوید: آنان بدون آن که مستندی از امر خدا داشته باشند، در مقابل احبار (عالمان یهود) و راهبان (عالمان مسیحیت)، متعبد بودند و در حقیقت، مطیع میل و هواهای نفسانی آن ها بودند. بنابراین اگر می گوییم ایاک نعبد، یعنی خدایا از هیچ گروهی به نام روحانی و قدیس و نام دیگر، کورکورانه اطاعت نمی کنیم، اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام را (به عنوان اولی الامر) اطاعت می کنیم، چون تو فرمان داده ای و اگر فرمان مجتهدان جامع الشرایط، یعنی علمای متقی عادل آگاه را اطاعت می کنیم، به حکم این است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام چنین دستور داده اند.
3 - قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله(54) این نیز یکی دیگر از مظاهر توحید عملی قرآن است که می فرماید، هیچ انسانی، انسان دیگر را رب خودش قرار ندهد و دیگری را مربوب و بنده خویش نسازد، پس معنی ایاک نعبد این است که خدایا تنها تو را رب و مطاع قرار می دهیم و هیچ معبود اجتماعی نداریم.
4 - و تلک نعمة تمنها علیّ أنْ عبدت بنی اسرائیل(55) این آیه اشاره دارد به این که فرعون، بنی اسرائیل را ذلیل ساخته و به کار و اطاعت اجباری و بهره کشی وادار کرده، هر نوع حق اختیار و آزادی را از آنها سلب کرده بود. پس وقتی میگوییم ایاک نعبد یعنی خدایا ما تن به تعبدها و تذلیل ها و اطاعت های اجباری و بهره کشی و سلب اختیار و آزادی نمی دهیم.
این نمونه ها و آیات می تواند روشنگر معنای توحید عملی یا توحید در عبادت باشد.
نکته دیگر درباره ایاک نعبد، انحصار در عبادت است، چرا که می گوییم خدایا تنها مطیع تو هستیم، مطیع هیچ کس و هیچ فرمانی که ناشی از فرمان تو نباشد نیستیم و این بدان معنی است که در اسلام ایمان به خدا، بدون کفر عملی به طاغوت نیست، یعنی همواره در کنار تسلیم به خداوند باید انکار مظاهر طغیان قرار گیرد، تا ایمان کامل گردد.
مطلب دیگر در مرحله توحید عملی آن است که در کلمه تعبد ضمیر جمع آورده شده و به صورت مفرد یعنی اعبد نیامده است و بدان معناست که انسان، همانطور که در پرتو شناخت خدا و توجه به او ساخته می شود، نه در حالت غفلت و بی خبری از او، و همانطور که در سایه عمل و فعالیت ساخته می شود، نه با نظر و اندیشه محض، به همان ترتیب در ضمن عمل اجتماعی و همراه و هماهنگ با جامعه توحیدی ساخته می شود، نه منفصل و جدا از قافله اهل توحید. در حقیقت معنی ایاک نعبد چنین است که خدایا ما مردم جامعه توحیدی، در حرکتی هماهنگ همه با هم، به سوی تو روانیم و گوش به فرمان توایم.
ایاک نعبد یعنی تنها از تو کمک می خواهیم و از غیر تو کمک نمی خواهیم. این جمله، توحید در استعانت را بیان می کند.
در این رابطه دو سؤال مطرح می شود:
1 - از نظر علمای تعلیم و تربیت و اخلاق، انسان باید اعتماد به نفس داشته باشد، به فرد دیگری تکیه نکند، چه آن دیگری خدا باشد چه غیر خدا. به همین دلیل، توکل که به معنای اعتماد به خداست و موجب سلب اعتماد از خود می شود، نفی شده و غیر اخلاقی محسوب می شود.
2 - این که غیر خدا را نباید عبادت کرد منطقی است، ولی چرا نباید از غیر خدا استعانت و استمداد چیست؟ این کار چه منطقی دارد؟
در پاسخ باید گفت: هرگونه استعانت از غیر و اعتماد به دیگران، مذموم نیست.
خداوند، انسان را موجودی نیازمند به غیر خلق کرده و جامعه انسانی چنان ساخته شده که افراد به یکدیگر احتیاج دارند و همچنان که در قرآن می فرماید: تعاونوا علی البر و التقوی؛(56) اگر استعانت از غیر در هیچ حدی جایز نبود، پروردگار سفارش به تعاون و همکاری نمی کرد، بنابراین نظر قرآن این است که اعتماد نهایی و تکیه گاه اصلی قلب انسان بایستی خدا باشد؛ یعنی چیزهایی را که در دنیا از آن استمداد می جوید، به عنوان وسیله بداند و در عین استمداد، مسبب الاسباب را نیز بشناسد و بداند که سررشته وسایل و اسباب در دست اوست.
اِهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیم (6)
ماه را به راه راست هدایت فرما.
برای این که معنای صراط مستقیم کاملا روشن شود، چند مطلب را بیان می کنیم:
1 - همه موجودات در یک سیر تکوینی و غیراختیاری که لازمه ناموس هستی است به سوی خداوند در حرکت می باشند، الا الی الله تصیر الامور(57) و أن الی ربک المنتهی،(58) انسان هم به عنوان یکی از موجودات و و مخلوقات محکوم به این حکم است.
2 - در میان راه ها تنها یک راه مستقیم و شاهراه وجود دارد که راه سعادت و راه اختیاری است، یعنی راهی که انسان باید آن را بر گزیند.
3 - انسان یک موجود تکامل یابنده است و معنی اهدنا الصراط المستقیم این است که خدایا ما را به راه راست تکامل هدایت فرما.
4 - راه تکامل، کشف کردنی است نه اختراع کردنی؛ بر خلاف نظریه اگزیستانسیالیسم که مدعی است هیچ راهی و هیچ مقصدی وجود ندارد و انسان خودش برای خود، مقصد و ارزش می آفریند، در دیدگاه قرآن، مقصد و راه و کمال بودن مقصد و ارزش بودن ارزش ها در متن آفرینش و هستی، معین شد و انسان باید آن ها را کشف کند و مقصد را بجوید و راه را بپیماید.
5 - راه مستقیم راهی است که از اول، جهت مشخص دارد و بر خلاف راه های غیر مستقیم (منحنی، پیچ در پیچ، خطوط منکسر و...) از نوع عبور از میان اضداد و با تغییر جهت های متعدد و نوسان از ضدی بر ضد دیگر نیست.
6 - این که راه تکامل اکتشافی است نه اختراعی، یعنی در متن وجود انسان استعداد نظری برای رسیدن به کمال حقیقی وجود دارد، چنان که در هسته خرما استعداد درخت شدن هست.
7 - انسان در عین این که مجهز به استعداد فطری است، نیازمند به هادی و راهنماست.
انسان دارای طبیعت های متضاد و مختلف است و راه خودش را از میان طبیعت های علوی و سفلی باید انتخاب کند، هر کدام از حیوانات با غرایزی آفریده شده اند که آن غرایز راه آنان را به جبر مشخص کرده است و همه یک گونه اعمال و رفتار دارند، در مقابل انسان صدها راه نهاده شده که می تواند هر کدام را انتخاب کند و البته این از کمال انسان است نه ضعف او.
مکاتب مادی بخصوص اگزیستانسیالیسم چنین می پندارند که طبیعت های متضاد و مختلف آدمی و مواجب بودن انسان با راه های گوناگون مستلزم آن است که بگوییم انسان کاملا بدون راه است. ولی قرآن این نظر را قبول ندارد، چرا که خطر سیری از انسان تا خدا کشیده شده که آن راه مشخص کمال انسان است و تنها یکی از راه های گفته شده، راه مستقیم و همان شاهراهی است که به سوی خدا می رود.(59)
صَرَاطَ الَّذِینَ اَنعَمتَ عَلَیهِم غَیرِ المَغضوُبِ عَلَیهِم وَ لا الضَّالِّینَ (7)
راه کسانی که مشمول نعمت خود ساختی، نه راه کسانی که بر آن ها غضب کردی و نه راه گمراهان.
انسان ها از این نظر که در مقام عبودیت چه چیزی به دست بیاورند و در انتخاب راه چه راهی را انتخاب کنند به سه دسته تقسیم می شوند:
یک دسته انسان هایی که راه عبودیت را طی می کنند و مشمول رحمت خاصه پروردگار هستند؛ این دسته همان مقربان درگاه الهی می باشند.
دسته دوم در مقابل دسته اول کسانی هستند که به جای خدا، غیر خدا را پرستش و خدا را عصیان کرده اند، لذا مورد خشم و غضب الهی قرار گرفته، بکلی از راه کمال خارج شده، به راه های حیوانی می روند. قرآن از این ها به المغضوب علیهم تعبیر می کند.
گروه سوم، مذبذبین هستند که راه معینی در پیش ندارند و متحیر و سرگردان، هر لحظه راهی را پیش گرفته و در نهایت به جایی نمی رسند، قرآن از این ها به الضالین یاد می کند.
بنابراین معنی آیات آخر این سوره این است که: بار خدایا! راه راستت را به ما بنما، آن راهی که راه اولیا و پاکان درگاه توست، آنان که همواره مشمول انعام های پی در پی تو هستند، نه راه بندگانی مسخ شده و از انسانیت بیگانه گشته که مورد غضب تو قرار دارند و نه راه مردمی که حیران و سرگردانند و هر لحظه به شکلی در آمده، با گروهی در می آمیزند.(60)

تفسیر سوره بقره

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم الم (1)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر الم
این سوره را که بلندترین سوره قرآن است و در حدود دو جزء و نیم از قرآن را تشکیل می دهد، به خاطر این که داستان گاو بنی اسرائیل در آن آمده، بقره می نامند.
سوره بقره که از سوره های مدنی است، مانند سیزده سوره دیگر در قرآن با حروف مقطعه آغاز گردیده است. حروف مقطعه، یعنی حروف الفبا، در حالی که با یکدیگر ترکیب نشده اند. در پاسخ این سؤال که منظور از این حروف چیست؟ می توان گفت در این باره هنوز نظر قطعی پیدا نشده است.
بعضی بر این عقیده اند که حروف مقطعه، یک سلسله رموزی است میان گوینده و شنونده، یعنی بین خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطالب و معارفی بوده که از سطح فکر عامه مردم فراتر بوده و به صورت رمز، بیان شده است.
نظر دیگر این است که این حروف، نام های قرآن و یا نام های سوره هایی است که در صدر آن ها آمده اند؛ یعنی نام سوره حاضر که الم در آغاز آن آمده، سوره الم است.
بعضی گفته اند که این ها سوگند است و قرآن، همچنان که به سایر مظاهر خلقت مثل خورشید و ماه، ستارگان روز و شب نفس انسان، سوگند یاد کرده، به حروف الفبا نیز سوگند خورده است.
هنگامی که انسان به چیزی سوگند می خورد، گاهی برای تأکید آن را پشتوانه صحت و درستی سخنش قرار میدهد، و گاهی نه برای این منظور، بلکه برای افاده این معنا که شنونده بداند، گوینده برای آن چیز احترام قایل است، قسم می خورد.
سوگندهایی قرآن از نوع دوم است، اگر قرآن به ماه و خورشید و زیتون و انجیل و روز و شب و... سوگند یاد می کند، می خواهد بشر را متوجه اهمیت این امور کند.
یکی از مهمترین اموری که نقش اساسی در تمدن و فرهنگ انسانیت داشته، حروف الفباست. الفبا و اصوات - که به صورت حروف در می آیند - نقش مهمی در زندگی اجتماعی انسان دارند. با این که حیوانات نیز صوت و آواز دارند، نمی توانند از آن ها حروف بسازند و اگر انسان هم نمی توانست اصوات را به صورت حروف در آورد، قدرت تکلم نداشت و نمی توانست مقاصدش را به دیگران برساند، لذا هیچگونه علم و تمدن و صنعتی به وجود نمی آمد. حتی نوشتن و خط، در مرحله بعد از تکلم پدید آمده است، یعنی اگر ما می توانیم الف، لام و میم و دیگر حروف را جدا جدا بنویسیم در اثر آن است که می توانیم جدا تلفظ کنیم، به هر حال، مطابق این نظر، الف - لام - میم یعنی به الف و لام و میم سوگند.
نظریه دیگر می گوید: این حروف اشاره به اعجاز قرآن است، قرآن با ذکر این حرف به عنوان نمونه الفبا، می خواهد مواد اولیه آیات قرآن را عرضه بدارد و بفهماند با این که این ابزار و مواد خام در دسترس همگان است، ولی کسی نمی تواند چنین سخن عالی بگوید و این مطلب، بیانگر اعجاز قرآن است که به وسیله شخصی بی سواد و مدرسه نرفته سخنی به وجود آورد که هیچ کس قادر به مبارزه با مثل نباشد.(61)
مطلب دیگر درباره حروف مقطعه قرآن این است که بررسی کامپیوتری، نشان داده، در هر یک از این سوره ها این حروف نسبت به حروفی که در تمام آن سوره به کار رفته است، نقش بیشتری دارند؛ مثلا الف و لام و میم در سوره بقره، نسبت به حروف دیگر نقش بیشتری دارند.
در خاتمه احتمال دیگری نیز مطرح است و آن بحثی است که از قدیم مطرح بوده که بین ماده و اندیشه کدام یک در نظام هستی مقدم بوده است؟ به طور کلی در جواب این سؤال دو نظر ابراز گردیده: برخی می گویند: اول کلمه و سخن بوده؛ یعنی اول اندیشه و فهم و درک وجود داشته - زیرا کلمه و سخن نمایانگر اندیشه اند - و سپس ماده پیدا شده است و گروه دیگر به تقدم ماده قائلند و می گویند: اول ماده و طبیعت پدید آمده و سپس از تکامل ماده، تدریجا فهم وش عور و درک پیدا شده است و پس از آن کلمه و سخن.
گویا قرآن از این دو نظر، اولی را پذیرفته، زیرا در جای دیگر در بیان داستان خلقت می فرماید:
انّما اَمرُهُ اِذَا اَرَادَ شیئا أَن یَقول له کن فیکون(62) یعنی اول قول است و سپس سایر مخلوقات و پیداست که قول در این جا تنها به معنای جامع و کامل تری دارد.
به نظر می رسد خداوند با این حروف مقطعه، نحوه شروع کار خودش را بیان می فرماید؛ یعنی قول، سخن و اندیشه، بر ماده، جسم و طبیعت تقدم دارد.
در هر صورت حروف مقطعه از متشابهات قرآن است و نظری قطعی درباره اش وجود ندارد.(63)
ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ (2)
آن کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است.
در این عبارت به کتاب اشاره دور می کند آن کتاب و این نکته اش تعظیم است.(64)
با این که واقعا مردمی هستند که درباره اصالت قرآن شک دارند و در همین سوره هم به شک آن ها اشاره شده چگونه می توان گفت که در قرآن شکی نیست؟
پاسخ این است که اثبات بعضی مسائل، محتاج برهان است، اما در برخی موارد، اگر اصل مسأله برای انسان روشن شود، دیگر نیازی به اثبات ندارد، بلکه طرح مسأله مساوی با اثبات نیز هست، قرآن نیز چنین است، ممکن است کسی تا هنگامی که از قرآن دور است در اصالت قرآن شک بکند، ولی همین که به خود قرآن نزدیک شد، دیگر شک نخواهد کرد.
پس آیه می خواهد بفرماید: ای مردمی که در قرآن شک دارید و چون در قرآن نظر ننموده و نه از نزدیک آن را مطالعه کرده اید و نه در مرحله عمل آزمایش نموده اید، حق دارید که شک داشته باشید؛ اگر شما به قرآن نزدیک شوید و آن را لمس نمایید، دیگر در اصل آن تردیدی نخواهید داشت.
در شناخت قرآن و نزدیک شدن به آن باید بدانیم قرآن برای چه هدفی نازل شده و ماهیت آن چیست، زیرا اگر انسان نداند کتابی برای چه هدفی نوشته شده است، نمی تواند درباره آن اظهار نظر کند.
قرآن کتاب هدایت است (هدی)، اما قرآن نه تنها همه را هدایت نمی کند، بلکه عده ای به وسیله آن گمراه می شوند: یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا(65) البته ما یضل به الا الفاسقین(66) یعنی خدا به وسیله قرآن کسی را به جز فاسقان گمراه نمی کند. فاسق، یعنی کسی که از مسیر فطرت انسانی خارج شده.
قرآن مانند ریسمان است که هم می توان به وسیله آن بالا رفت و هم می شود پایین رفت و اگر کسانی پایین می روند و گمراه میشوند عیب از ریسمان نیست.
این کتاب هدایت کننده متقین و پاکان است، مراد از کلمه متقین (پاکان) در این جا همانهایی هستند که به فطرت پاک اولیه باقی مانده اند، هر انسانی پاک و پاکیزه به دنیا می آید؛ یعنی مجهز به یک تقوای ذاتی است، ولی ممکن است در اثر آلودگی های محیط، به تدریج از مسیر فطرت خارج شود تا جایی که به کلی مسخ گردد.
قرآن می فرماید: اگر کسی به فطرت اولیه باقی باشد، این کتاب او را به سرمنزل مقصود راهنمایی می کند و تمام استعدادها و کمال های بالقوه اش را به فعلیت می رساند.
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ
(متقین) کسانی هستند که به غیب ایمان می آورند؛ و نماز را برپا می دارند و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند.
غیبت و شهادت دو اصطلاح قرآنی است. در جهان بینی قرآن، عالم هستی منحصر به امور محسوس نمی شود. بلکه محسوسات تنها قشر نازکی از عالم است و قسمت عظیم تر، ماوراء محسوسات می باشد. قرآن امور محسوس را شهادت و امور نامحسوس را غیب می نامند.
اگر هستی منحصر به محسوسات (شهادت) بود، آنگاه انسان زندگی را همین تولد و مرگ و زندگی دنیوی می دانست و به آغاز و انجام زندگی کاری نداشت.
ایمان دادن به غیب اولین هدایت قرآن است، تا انسان را از این دیدگاه تنگ بیرون آورده و او را آگاه و مؤمن سازد به این که محسوسات قشر نازکی از هستی است و دریای عظیم و بی نهایت هستی، ماوراء آن است، به عنوان مثال بدن و تن اشخاص، برای ما محسوس و شهادت و ضمائر قلبی و روان آن ها برای ما غیب است.
در روانشناسی، یک روان خودآگاه داریم که همان من انسان است که مثلا می گوید: من این طور فکر می کنم، احساس می کنم، فلان چیز را دوست دارم...؛ و یک روان ناخودآگاه وجود دارد، که قسمت اعظم وجود انسان را تشکیل می دهد، لذا قسمت عمده وجود انسان غیب و تنها قسم ناچیزی از او مشهود است.
قرآن این مطلب را نه تنها درباره انسان که درباره کل عالم می گوید و جهان بینی تازه ای به انسان می بخشد، اصطلاحات ملائکه، لوح محفوظ، عرش، کرسی و.... مربوط به غیب و باطن این عالم است و به دلیل عجز حواس از مشاهده غیب، نمی توان آن ها را نفی کرد، بلکه باید معتقد بود که عالم، غیبی دارد که حواس ما از احساس آن عاجز است.
اصل اولی که قرآن بعد از ایمان به غیب عنوان کرده، به پا داشتن نماز است، می توان گفت اصل اول (ایمان به غیب) به نظام فکری جهان بینی فرد مسلمان مربوط است و اصل دوم (اقامه نماز) به خودسازی و اصل سوم (انفاق) - که بعدا بررسی خواهد شد - به جامعه سازی.
هر مکتب طرحی برای ساختن افرادش دارد. سرلوحه تربیت اسلامی و برنامه پرورشی اسلام، عبادت و در رأس همه عبادات نماز است. از این جا به اهمیت نماز که از پایه های دین است پی می بریم. میان نماز خواندن و به پا داشتن نماز، فرق است،(67) به پا داشتن نماز آن است که حق نماز ادا شود و نماز نه به صورت پیکری بی روح، بلکه نمازی باشد که بنده را متوجه خالق خویش سازد. به یاد خدا بودن، مساوی فراموش کردن غیر خداست و اگر انسان - هر چند مدت کوتاهی - با خدا راز و نیاز کند و از او استمداد جوید، عالی ترین تأثیرها در نفس او گذاشته، روحش آن چنان که اسلام می خواهد ساخته می شود و بدون عبادت این سازندگی امکان پذیر نیست.
انفاق، یعنی مصرف انباشته ها و بی چیز و تهی دست کردن خویش ونیز ممکن است، انفاق به معنای ازاله نفق و فقر باشد، بنابراین و مما رزقناهم ینفقون، یعنی آن ها فقرها و مستمندی ها را از بین می برند.
همانطور که اشاره شد انفاق، رابطه انسان را با جامعه بیان می کند و چنان چه از معنای آیه بر می آید انفاق به رزق اختصاص دارد، نه به مال. رزق و روزی معنای عامی دارد و اعم از روزی های مادی و معنوی است؛ دانایی و دانش نیز از روزی های پروردگار است و آنان که از این رزق برخوردارند، باید انفاق نموده و دیگران را بهره مند سازند.
فلسفه انفاق، تنها پر شدن خلأهای اجتماعی و ازاله فقر و مسکنت نیست که با به عهده گرفتن حل مشکل فقر، توسط سازمانهای حکومتی، منتفی شود. فلسفه انفاق، انسان سازی است، زیرا انسان ها در پرتو گذشت ها، بخشش ها و ایثارها، روحشان، روح انسانی می گردد. داشتن و از خود جدا کردن مظهر رحمانیت پروردگار شدن، نقش بزرگی در ساختن انسان دارد.(68)
والَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ وَ بِالآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4)
آنها که به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پیش از تو (بر پیامبران پیشین) نازل شده، ایمان می آورند و به رستاخیز یقین دارند.
افراد مختلف در برابر قرآن، عکس العمل های متفاوتی دارند، عده ای فقط آن را قبول دارند، بدون این که به آن ایمان داشته باشند(69) و عده ای به قرآن ایمان دارند. ایمان به قرآن، یعنی انسان معتقد باشد که قرآن وحی، و از جانب خداست(70) و مجموعه پیامهایی است که از عالم غیب به عالم شهادت رسیده است.
مفهوم آخرت(71)، در قرآن کریم گاهی مقابل دنیا و گاهی مقابل اولی است. دنیا، یا از ماده دنو 9 به معنی نزدیکی است و یا از دنی به معنی پست، که در حالت اول، آخرت به معنی زندگی دورتر ما و و در حالت دوم، به معنی زندگانی در سطح بالاتری از زندگی این جهانی، خواهد بود. اما در موردی که آخرت، مقابل اولی قرار می گیرد،(72) به معنی پایان کار، می باشد. با این توضیحات، آنها که به آخرت اعتقاد دارند، به جاودانگی نیز معتقد هستند و این خود یکی از امتیازات مکتب های الهی می باشد، که با آن می توان به توجیه جهان پرداخت، مکتب های مادی، که به جاودانگی اعتقاد ندارند و نسبت به هستی بدبین هستند، برای رهایی از پوچی، مرگ را چنین توصیف می کند: درست است که فرد، فانی می شود، ولی چون جامعه در راه تکامل است، راه این فرد ادامه می یابد، پس او جاوید است! این توجیهات، از سوی مکاتب مادی طبیعی است، اما متأسفانه عده ای می خواهند آیات قرآن را نیز با این حرف ها تطبیق کنند و مثلا می گویند: بالاخرة هم یوقنون یعنی به نظام برتر و نظام تکاملی جهان، ایمان دارند! یعنی نوع، جاودانه است و فرد، جاودانه نیست در جواب این افراد باید گفت: جاودانگی نوع، بدون جاودانگی فرد، بی معناست؛ زیرا وقتی که زمین و انسان ها از بین بروند، جاودانگی نوع معنا نخواهد داشت.
أُولَئِکَ عَلَی هُدًی مِن ربهِمْ وَ أُولَئِکَ هُمُ المُفلِحُونَ (5)
آنان را خداوند هدایت کرده و آنها رستگارانند.
خداوند برای هدایت موجودات به سوی کمال، از هدایت تکوینی و تشریعی استفاده می کند و در این میان، تنها انسان ها هستند که با هدایت تشریعی به کمال می رسند و رستگار می شوند.
إِنَّ الَّذِینَ کَفَروُا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (6)
کسانی که کافر شدند، برای آنها فرقی نمی کند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد.
کفر به معنی ستر و پوشانیدن است و قرآن، منکران دین را کافر می داند، چون پس از درک حقیقت، از آن روی بر می گرداندند. البته کفر مقدس هم وجود دارد و آن جبهه گیری در مقابل باطل است، که شرط کافی برای ایمان به خدا می باشد. (73)
انذار به معنی هشدار است و معنی بیم دادن یا ترساندن، کاملا رسا نیست؛ زیرا در انذار، نوعی اعلام خطر نسبت به آینده وجود دارد. مقصود قرآن از این که هشدار یا عدم هشدار، برای کافران سودی ندارد، بدین معنا نیست که جامعه را به شکل مادی تصور کنیم و مردم را به دو گروه تقسیم کنیم، عده ای استثمار شده، که آمادگی دعوت پیامبر را دارند و عده ای استثمارگر، که مخاطب او نیستند. بلکه منظور این است که برای کسی که در مقابل حق موضع می گیرد، انذار فایده ای ندارد. چون برای فردی که نابودی خود را در برابر حق و حقیقت، خواهان است، انذار چه فایده ای می تواند داشته باشد.(74)
مردم را می توان در برابر دعوت انبیا، به سه دسته مؤمن، کافر و منافق تقسیم کرد. البته باید توجه داشت که اگر برای فردی شرایط عرضه دین فراهم نشده باشد، جزء هیچ کدام از این گروه ها قرار نمی گیرد.
خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهمْ وَ عَلَی سَمْعِهِمْ وَ عَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ(7)
خداوند بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده و بر چشمهای آنهاپرده افکنده و عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
خداوند در این آیه، دل هر فرد را همچون نامه ای به حساب آورده که پس از این که لاک و مهر شد، دیگر نمی توان در آن کوچکترین دخل و تصرفی داشت، و در خطاب به پیامبر خود می گوید: دعوت افرادی که پس از اتمام حجت، کفر ورزیدند، هیچ فایده ای ندارد و آثار کفر چنان بر آن ها تأثیر گذاشته که دیگر نه چیزی می بینند و نه می شنوند، دلشان مرده است.(75)
وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِینَ (8)
در میان مردم مردم کسانی هستند که می گویند: به خدا و روز رستاخیز، ایمان آورده ایم، در حالی که ایمان ندارند.
نفاق، به معنی دو چهره بودن است؛ یعنی انسان بر خلاف آن چه هست، خودش را نشان بدهد. صفت نفاق و تصنع، ناشی از تکامل انسان هاست و در میان سایر موجودات بسیار کم و در سطح نازلی است. انسان هر چه از نظر سن پیش می رود، قدرت نفاق بیشتری می یابد. مثلا نفاق کودکان، بسیار کمتر از نفاق بزرگسالان است. از سوی دیگر انسان نیز هر چه بدوی تر باشد، نفاقش کمتر است. بشر هزار سال قبل بسیار کمتر از بشر امروز نفاق داشت.(76)
هشدار اسلام در باب نفاق، به این دلیل است که این جریان، منحصر به صدر اسلام نیست، بلکه در هر زمانی منافقینی وجود دارند که می خواهند در میان صفوف مسلمانان رخنه کنند و از پشت، خنجر بزنند.
همچنین کلمه ناس که در این آیه آمده، به معنی مردم است، مستقل از رنگ و نژاد و طبقه آن ها. اما عده ای، ناس را به معنای مردم محروم در نظر می گیرند، در حالی که این طور نیست. نتیجه اختلاف نظر مذکور با توجه به آیه مورد بحث، این است که طبق تفسیر دوم، باید بگوییم: منافقان فقط از میان توده محروم جامعه هستند، در حالی که فرد منافق ممکن است از هر طبقه ای باشد و اتفاقا اغلب منافقان صدر اسلام، از اشراف بودند؛ مانند عبدالله بن ابی که قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، متشخص ترین فرد در مدینه بود. قرآن کریم در موارد متعددی خطر انسان های منافق برای جامعه مسلمانان را متذکر شده است. البته دلیل این تأکید، در آیات بعدی می آید.
یُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَ ما یَشْعُرُونَ (9)
می خواهند خدا و مؤمنان را فریب بدهند (ولی) جز خودشان را فریب نمی دهند و نمی فهمند.
یخادعون به معنی مخادعه کردن با خداست و درباره معنای آن، دو احتمال وجود دارد:
اول این که عده ای در صدد خدعه بر می آیند و احتمال بعدی این است که منافقان اصلا خدا را قبول ندارند که به فکر فریب خدا باشند و لذا معنای آیه، این است که آن ها در صدد فریب دادن خداوند نبوده اند، زیرا خدا را قبول نداشته اند و در صدد فریب اهل ایمان بر می آیند.(77)
ولی باید بدانند که شاید اهل ایمان فریب بخورند، اما حق و حقیقت هرگز فریب نمی خورد و لذا نقشه های فریبکارانه این افراد، به ضرر خودشان تمام می شود. لذا منافقان با نقشه های خود، در واقع خودشان را فریب می دهند.
فِی قُلُوبِهِم مرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکذِبُون (10)
در دلهای آنها یک نوع بیماری است. خداوند بر بیماری آنها بیفزاید و عذاب دردناکی به خاطر دروغهایی که می گویند، در انتظار آنهاست.
خداوند بیماری های روحی و روانی را ریشه اصلی عدم پذیرش حقیقت، توسط انسان می داند. خداوند بر بیماری های آن ها مرتبا می افزاید، زیرا آن ها مثل فردی هستند که نمی خواهد معالجه شود و بر خلاف سفارش های طبیب عمل می کند و در نتیجه بیماری او تشدید می شود. خداوند بر اساس سنت امداد، به تمام افراد در مسیرهایی که برای تکامل انتخاب کرده اند، چه خوب و چه بد، مدد می رساند.
و إذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11)
و هنگامی که به آنها گفته شود: در جهان فساد نکنید. می گویند: ما فقط اصلاح کننده ایم.
مثل منافقین، مثل انسان های دروغگویی است که از بس به دیگران دروغ می گویند، کم کم خودشان دروغ هایشان را باور می کنند و در جواب عده ای که آن ها را از فساد نهی می کنند، می گویند که ما مصلح هستیم.
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ (12)
آگاه باشید! اینها همان مفسدانند، ولی نمی فهمند.
قرآن کریم، با عبارت تاکیدی فوق، می فرماید: که فقط منافقین، مفسد هستند و مفسدهای دیگر در برابر آن ها مفسد حساب نمی شود، اما خودشان نا آگاهند و خیال می کنند که مصلحند.
و إذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤمنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُم هُمُ السُّفَهَاء وَ لَکِن لا یَعلَمُونَ (13)
و هنگامی که به آنها گفته می شود: همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید. می گویند: آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم؟ بدانید این ها همان سفیهانند، ولی نمی دانند.
هرگاه از منافقان خواسته می شود که همچون سایر مردم، ایمان بیاورند، در جواب می گویند: آیا ما روشنفکران اجتماع نیز باید همچون مردم سفیه بی شعور ایمان بیاوریم؟ هرگز!
ما دو نوع جهل داریم: یکی جهل بسیط، یعنی جهلی که انسان نسبت به آن چه نمیداند، مطاع است و به دنبال رفع جهل مرکب است، یعنی جهلی که انسان نسبت به آن چه نمیداند، اطلاعاتی ندارد. این نوع جهل، علاج ناپذیر است و انسان به خاطر غرورش، به دنبال برطرف کردن جهل نمی رود.(78)
و إِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُوا قَالُوا آمَنا وَ إذَا خَلَوا إِلَی شَیَاطِینِهِم قَالُوا إِنا مَعَکم إِنمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ (14)
و هنگامی که افراد باایمان را ملاقات می کنند، و می گویند: ما ایمان آورده ایم. (ولی) هنگامی که با شیاطین خود خلوت می کنند، می گویند: ما با شمائیم، ما فقط (آنها را) مسخره می کنیم.
قرآن در شرح حال منافقان، می گوید که آن ها در برخورد با اهل ایمان، خود را مؤمن و در برخورد با شیاطین، خودشان را همفکر آن ها می دانند و حق و حقیقت را مسخره میکنند، که در نتیجه خودشان مورد تمسخر واقع می شوند و دچار حیرت و سرگشتگی می شوند.
صفاتی که درباره منافقان ذکر شد، به اختصار عبارتند از:
1 - منافقان انسان های متظاهری هستند و حتی از مؤمنان، بیشتر اظهار ایمان می کنند.
2 - نیرنگ باز هستند.
3 - به بیماری روحی و روانی مبتلا هستند و برای شفای عقده های درونی خود، دست به انجام این گونه کارها می زنند.
4 - آن ها در عین این که مفسد جامعه هستند، فکر می کنند که مصلح جامعه می باشند.
5 - در حالی که خود، سفیه هستند، دیگران را سفیه می پندارند.
6 - در مجالس مختلف موضع گیری ها و صحبت های ضد و نقیض دارند.
اللّهُ یَستَهزِی ءُ بِهِم وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغیَانِهِمْ یَعمَهُونَ (15)
خداوند آنها را استهزا می کند و در طغیانشان نگه می دارد تا سرگردان شوند.
خداوند نتیجه کار منافقان را که حقیقت را مسخره می کنند، مسخره شدن خود آن ها می داند و بیان می کند که آن ها آن چنان در حیرت و سرگردانی فرو می روند که نمی دانند چه کار کنند.
نکته قابل توجهی که از ابتدای این سوره، قابل ذکر می باشد، این است که قرآن مجید درباره کفار، دو آیه، درباره مؤمنین سه یا چهار آیه، ذکر کرده، ولی درباره منافقین، در سیزده آیه اشاره دارد و علت این که در اکثر جاها وقتی که از منافقین نام می برد به مردم در رابطه با آن ها هشدار میدهد، این است که خطر منافق، از کافر بدتر است و اسلام هر وقت با کفر روبرو شد، پیروز گردید. (مثل جنگ های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) اما هر وقت که با نفاق روبرو گشت، شکست خورد. (مانند جنگ های حضرت علی علیه السلام با منافقانی همچون معاویه) چون نفاق از نیروهای خود اسلام بر ضد آن استفاده می کند.
نکته دیگر این است که خطر نفاق، خطری همیشگی است و در هر زمان به گونه ای خاص ظهور می کند. گروه های مخالف، وقتی می بینند نمی توانند به صورت آشکار به انکار آیات قرآن بپردازند سعی دارند که آیات را به گونه ای که دلخواه آن هاست، تفسیر کنند.
أولَئِکَ الَّذِینَ اشتَروُا الضلاَلَةَ بِالهُدَی فَمَا رَبِحَت تِجَارَتُهُم و مَا کَانُوا مُهتَدِین (16)
آنها کسانی هستند که هدایت را به گمراهی معاوضه کرده اند و (این) تجارت برای آنها سودی نداده و هدایت نیافته اند.
منافقان، کسانی هستند که در معامله، ضلالت را به هدایت ترجیح دادند و گرچه به دنبال کسب سود بودند، محتمل ضرر شدند و در گمراهی به سر بردند. البته باید توجه داشت که اعمال منافقان بر اساس قدرت تعقل نیست، بلکه شیطنت ها و نیرنگ ها آنها را بدین اعمال وادار می کند، زیرا طبق فرمایش امام صادق علیه السلام، عقل چیزی است که انسان را به عبادت خداوند و بندگی او رهبری کره و او را سعادتمند می کند،(79) نه این که باعث ضلالت و گمراهی او گردد.(80)
مَثلهُم کَمَثلِ الَّذی استَوقَدَ نَاراً فَلَما أَضَاءت مَا حَولَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِم وَ تَرَکَهُم فِی ظُلُمَات لا یُبصِرُونَ(17)
آنان [ منافقان ] همانند کسی هستند که آتشی افروخته (تا در بیابان تاریک، راه خود را پیدا کند)، ولی هنگامی که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانی می فرستد و) آن را خاموش می کند؛ و در تاریکی های وحشتناکی که چشم کار نمی کند، آنها را رها می سازد.
نکته قابل توجه در این آیه و آیات قبل بحث فلسفه تاریخ است که جزء اصول جهان بینی اسلامی می باشد و نظرات متفاوتی که نسبت به جامعه، جهان و انسان وجود دارد، به خاطر تفسیرهای مختلفی است که از این بحث در مکاتب متعدد وجود دارد. اکثر فلاسفه مادی که همه نسبت به طبیعت نظر بدبینانه ای دارند، انسان را موجودی شرور بالذات می دانند، که بر اثر تصادف به وجود آمده و امیدی به زنده ماندن و اصلاح و سعادت او نیست. به نظر آن ها انسان پس از این که به بلوغ فکری رسید، باید دست به خودکشی بزند و این بزرگترین خدمت او به بشریت است.(81)
گروه دیگر از مادی گراها، معتقدند که بشر دارای هیچگونه فطرت و طبیعتی نیست و تابع نقشی است که روابط اجتماعی (همچون روابط اقتصادی و تولیدی) به او می دهند، که بر این اساس، گاهی روابط اجتماعی، بشر را خوب و گاهی بد می سازد.
زندگی اشتراکی بشر، در ابتدا به خاطر نقص در روابط تولیدی و کمبود ابزار تولید بود که با افزایش تجربیات و توانایی های بشر، دوره اشتراکی به هم خورد و نظام مالکیت و ثروت حاکم گشت و انسان ملعبه ابزار تولید شد. در انتها، تکامل ابزار تولید، انسان را مجبور می کند که دوباره به سوی زنگی اشتراکی برگردد، بدون این که بتواند دخالتی در این قضیه داشته باشد. این حالت به سوسیالیزم تخیلی معروف است. به طور کلی این نظر کمونیست ها می باشد که تا مالکیت و ثروت است، هیچگونه اصلاحی در بشر صورت نمی گیرد و انسان بالاجبار باید به دوره اشتراکی باز گردد.
نظر قرآن نسبت به بشر و بحث فلسفه تاریخ بر اساس غلبه خیر بر شر است و منشأ تقابل خیر و شر نیز دو سرشتی انسان است. قرآن مجید بر خلاف مارکس که اصالت را به قدرت و ثروت میدهد، برای ایمان و مسائل روحی و فطری، اصالت قائل است. البته گاهی قدرت و ثروت موجب بدعت و تحریف در مذاهب شده اند، اما این امر در مقایسه با تأثیر مذهب به عنوان یک عامل سرنوشت ساز بسیار اندک است.
همچنین قرآن بر خلاف نیچه و شوپنهاور، که پایان زندگی انسان را پوچ و باطل می دانند، بشر را موجودی قابل اصلاح می داند. قرآن هیچگونه اصالتی برای شر و باطل قائل نیست و آن را زائده ای می داند که به طفیل حق پدید آمده - همچون بیماری و ظلمت، که زائده سلامت و نور هستند - و موقت می باشد.
به طور کلی نظر قرآن درباره شر و باطل این است که:
1 - آن ها اصالتی در جهان ندارند و طفیلی وجود حق هستند.
2 - به علت عدم اصالت، دوامی هم ندارند.
3 - علی رغم نداشتن دوام و اصالت، یک گسترش چشمگیر دارند که انسان به اشتباه، گاهی باطل را اصیل می شمارد.
قرآن در آیات مختلف، به مبارزه حق و باطل و سرانجام آن اشاره دارد؛ مثلا در جایی باطل و شرّ را همچون کف بر روی آب می داند و یا آن را به کف موجود بر فلزات مذاب تشبیه کرده است، که این کف پس از مدت کوتاهی از بین خواهد رفت و آب پاک و صاف و فلز قیمتی، (یعنی حق) نمایان خواهد شد.(82)
قرآن در جای دیگر عقیده به حق و باطل را به کلمه(83) تعبیر کرده است.(84)
کلمه حق، مثل درختی سالم است که میوه های آن دائمی و ریشه هایش در زمین فرو رفته است و در مقابل، کلمه باطل همچون درختی بی ریشه و سست است که در اصطلاح، نمودش زیاد و بودش، کم است. هدف قرآن از آوردن این تشبیه ها، تأکید بر این نکات است که ظاهربین نباشیم و زود گول نخوریم. چه بسا مسلکی باطل، در مدتی کوتاه، از مسلک حق جلوه اش بیشتر باشد، که در این هنگام باید صبر کرد تا مسلک حق نمایان گردد.
قرآن زندگی انسان و جامعه اش را تابع اصل خلقت می داند؛ یعنی وجود انسان در صورتی پوچ است که اصل خلقت، پوچ و باطل باشد و علت وجود داشتن مسلک های باطل و پوچ، بدین خاطر است که آن ها در حکم طفیلی حق هستند، که زود از بین می روند.
حق در مقابله با باطل، آن چنان آن را نابود می کند که گویی اصلا یک چنین چیزی وجود نداشته است.(85)
قرآن در آیه ای دیگر وقتی از جنگ بین حق و باطل سخن می گوید، هیچگونه اصالتی را برای باطل، قائل نیست و در واقع این را جنگ هستی ها و نیستی ها می داند.(86)
با این توضیحات، مشخص می گردد که نظر قرآن بر خلاف نظر مادیین است. زیرا آن ها یا اصولا بشر را شرور و بالذات می دانند و یا فطرتی را برای او قائل نیستند. پس پیشنهاد مدینه فاضله، تنها می تواند یک پیشنهاد اسلامی باشد، زیرا فقط اسلام قائل به اصلاح و هدایت بشر است. حال با استفاده از این مقدمه به تفسیر آیه 17 سوره بقره باز می گردیم:
قرآن منافقین را به انسان هایی تشبیه کرده است که در بیابانی وسیع که هیچ روشنایی نیست، آتش می افروزند (منظور، نقشه های فریبکارانه است، نه نور حق) ولی این آتش به سرعت خاموش می شود و آن ها بار دیگر در تاریکی فرو می روند که دیگر نمی توانند راه به جایی ببرند.
اگر انسان از عقل و فکر، برای شناخت خود استفاده کرد، خدا بر هدایت اول او می افزاید(87) و اگر در جهت گمراهی گام برداشت، خدا او را رسوا خواهد کرد، و به همین ترتیب است که نقشه های فریبکارانه منافقین، به سرعت رسوا می گردد.
صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ (17)
آنها کران و گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) باز نمی گردند.
وضعیت طرفداران باطل، به گونه ای است که دیگر نه چیزی می بینند و نه چیزی می شنوند و نه می توانند از دیگران کمک بخواهند و هیچگونه تغییر و تحول و بازگشتی برای آن ها وجود ندارد و این، نشان دهنده دید خوش بینانه قرآن به تاریخ است که باطل و اهل آن را نابودشدنی و حق و اهلش را جاوید و پیروز می داند.
أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَاء فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِی آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ (19)
یا همچون بارانی از آسمان، که در شب تاریک همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران) ببارد، آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهای خود می گذارند؛ تا صدای صاعقه را نشنوند، و خداوند به کافران احاطه دارد (و در قبضه قدرت او هستند).
قرآن، اوضاع منافقین را این گونه توصیف می کند که آن ها در تاریکی و ظلمتی قرار می گیرند که به خاطر وجود ابر و باران، بر شدت آن افزوده گشته است و در این شرایط، نه می توانند ستارگان را تشخیص دهند و نه می توانند از روشنی کم آسمان، استفاده کنند و در این شرایط صیحه های آسمانی چنان لرزه بر اندامشان می اندازد که از ترس مرگ و برای رهایی از آن صدا، سر انگشتانشان را در گوش هایشان قرار می دهند.
یَکَادُ الْبَرقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ کُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَ إِذَا أَظلَمَ عَلَیهِم قَامُوا وَ لَو شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمعِهِم وَ أَبصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ (20)
(روشنائی خیره کننده) برق، نزدیک است چشمانشان را برباید. هر زمان که (برق جستن می کند، و صفحه بیابان را) برای آنها روشن می سازد، (چند گامی) در پرتو آن راه می روند؛ و چون خاموش می شود، توقف می کنند. و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بین می برد؛ چرا که خداوند بر هر چیز تواناست.
برق ناشی از رعد آسمانی، به حدی است که گویی می خواهد چشم های منافقین را برباید و آن ها به خاطر این که نور ایجاد شده یک نور معرفت است، نمی توانند راه خود را ادامه دهند و در جای خود می ایستند. در این جا نیز بار دیگر قرآن بر زوال باطل و دوام حق، تأکید می کند و زندگی سعادتمندانه انسان را در گرو اعمال او می داند.
یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (21)
ای مردم! پروردگار خود را پرستش کنید؛ آن کس که شما، و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید، تا پرهیزکار شوید.
کلمه های ناس و انسان از یک ریشه اند و فقط از جهت ادبی متفاوتند.(88) مراد از کلمه ناس، جمع انسان ها و معنای انسان، نوع انسان است.
هر مکتب، چهار جز دارد، که به هم پیوسته اند:
1 - مخاطبان مکتب
2 - هدف مکتب
3 - جهانبینی مکتب
4 - محتوای مکتب.
در قرآن نیز دو گونه مخاطب وجود دارد: یکی در هنگام دعوت به لسان است: یا ایها الناس، یعنی: ای همه انسان ها و دیگری خطاب به پذیرفتگان است: یا ایها الَّذِینَ آمنوا، یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید.
برخی می گویند: مخاطب قرار دادن انسان ها به وسیله قرآن با تعبیر کلی انسان - بدون در نظر گرفتن ملیت، نژاد، طبقه و... - در حالی که آن ها موجوداتی انتزاعی هستند و هیچگونه وجدانی ندارند، نه عملی است و نه صحیح.
قرآن در جواب آن ها می فرماید: اسلام، همچون سایر مکاتب نیست که بخواهد انسان ها را با تکیه بر وجدان و غرور ملی یا طبقه اجتماعی به سوی جنبش، فرا بخواند، بلکه اسلام با توجه به اصل فطرت و وجدان روحی و ملکوتی که در وجود همه انسان ها است، آن ها را مورد خطاب قرار می دهد.مثلا وقتی که در قرآن، بحث از برقراری عدالت می شود، هدف این نیست که با تحریک عواطف و احساسات قشر محروم، آن ها را بر علیه متکبران بشوراند، بلکه همه انسان ها را به پرستش فرا می خواند، به خاطر فطرت گرایش به پرستش موجود در توحید، سرلوحه رسالت همه انبیا قرار گرفته است و همه انسان ها به پرستش صاحب اختیار و رب خود فراخوانده شده اند. اما شرک، نقطه مقابل توحید است و معنای دقیقش این است که به جای خدا، غیر خدا را قرار بدهیم و لزوما به معنی شریک قرار دادن فردی با خدا (ثنویت) نیست.
در این آیه تقوا، نتیجه توحید و بندگی خدا ذکر شده است. کلمه تقوا از وقی و به معنی نگهداری است، که مستلزم پاکیزگی و طهارت است و همچون ایمان، دارای درجات متعددی می باشد. قرآن در ابتدای سوره بقره می فرماید که قرآن، برای هدایت انسان های باتقواست، یعنی برای هدایت انسان هایی است که تقوای اولیه ای را که هنگام تولد دارا می باشند، حفظ می کنند، که از آثار آن تقوا، نیرومند شدن روح و پاکی روان می باشد که نتیجه آن نیز انجام دادن اعمال نیک است.(89)
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ (22)
آن کس که زمین را بستر شما، و آسمان [ جو زمین ] را همچون سقفی بالای سر شما قرار داد؛ و از آسمان آبی فرو فرستاد؛ و به وسیله آن، میوه ها را پرورش داد، تا روزی شما باشد. بنابراین، برای خدا همتایان قرار ندهید، در حالی که می دانید (هیچ یک از آنها، نه شما را آفریده اند، و نه شما را روزی می دهند.
خداوند از انسان ها می خواهد که در پدیده های اطراف خود تأمل کنند، که آیا این زمین که همچون مکانی برای استراحت و این آسمان که همچون سقفی زیباست و این ابرها و باران ها که موجب روییدن گیاه ها و میوه های مختلف می شوند، می توانند بر اثر تصادف ایجاد شده باشند؛ مسلما این چنین نیست و تنها خداوند یکتاست که در سایه لطف و رحمتش، این نعمت ها را در اختیار ما قرار داده است.(90)
وَ إن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءکُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ (23)
و اگر درباره آنچه بر بنده خود [ پیامبر] نازل کرده ایم، شک و تردید دارید، (دست کم) یک سوره مانند آن بیاورید؛ و گواهان خود را - غیر خدا (برای این کار) فرا خوانید، اگر راست می گویید.
قرآن مجید در این آیه از مخاطبین می خواهد که اگر به معجزه بودن قرآن اعتقاد ندارند، کتابی همچون آن را بیاورند. در سوره اسراء علاوه بر انسان ها از جنیان نیز این دعوت به عمل آمده است.(91) از این آیه معلوم می شود که قرآن به وجود معجزه در عالم اعتقاد دارد و خود قرآن را معجزه می داند.
کلمه معجزه از عجز به معنی ناتوانی گرفته شده و به معنی انجام دادن کاری است که دیگران قادر به انجام آن نباشند. قرآن معجزه را آیه خوانده و آن را به عنوان نشان و دلیل محکمی برای فرستاده بودن از جانب خدا می داند.
درباره چیستی معجزه، نظرات متعددی وجود دارد که به اجمال به آن می پردازیم:
1 - معجزه امری است که بدون علت رخ میدهد. این نظر مادی مسلکان برای نفی معجزه است و سخن نادرستی است؛ زیرا اولاً اگر معجزه بدون علت رخ داده باشد نمی تواند دلیل بر صدق پیامبران باشد. ثانیاً اگر (به فرض محال) چیزی بدون علت رخ دهد، دیگر هیچ چیز حتی خدا قابل اثبات نخواهد بود.
2 - در معجزه علتی جانشین علت واقعی شی ء می گردد و این به معنی استثنا در قانون علیت نیست. این تعبیر نیز نادرست است؛ زیرا نظام عالم علی و معلولی است و هر علت، معلول خاص دارد و هر معلول هرگز بدون علت خود به وجود نمی آید و لذا نمی توان بر اساس قرارداد، علتی را جانشین علت دیگر کنیم.
3 - معجزه به معنی خرق عادت طبیعت است، نه خرق قانون علیت و نه استثنا در آن.
آن چه در اطراف ما رخ می دهد مسلما بدون علت نیست، اما اگر چه بشر سعی می کند با علم و تجربه روابط علی و معلولی را کشف میکند، فقط خداست که بر علت واقعی اشیا آگاه است و انسان فقط به یک سلسله ارتباطات دسترسی پیدا می کند و آن را رابطه علیت می پندارد.
هگل فیلسوف اروپایی نیز قضایا را به دو دسته تقسیم می کند. دسته اول قضایایی ضروری، عقلی و تخلف ناپذیرند؛ مانند قضایای ضروری در فلسفه و منطق، مثل امتناع اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین یا در ریاضیات، این که زوایای مثلث 180 درجه است.
دسته دوم قضایای تجربی است که هیچ ضرورتی ندارد؛ مثل این که آب در 100 درجه تبخیر می شود، و به همین خاطر است که علوم تجربی روز به روز تغییر می کند. ادعای معجزه در باب مسایل عقلی و ضروری غیر ممکن و نامقبول است، اما اگر فردی مدعی شد که می تواند بر خلاف ناموس و عادت طبیعت کاری انجام دهد، امکان می دهیم که آن ادعا درست باشد. به عنوان مثال اگر فردی مدعی شد که با دمیدن می تواند مرده ای را زنده کند، چون این امر یک محال عقلی نیست و علم بشر در این رابطه از راه تجربه به دست آمده امکان وقوع این امر وجود دارد و می تواند معجزه باشد. با این توضیحات، امکان وجود معجزه بر اساس علم ناقص بشر وجود دارد.
ذکر این نکته جالب است که انسان های گوناگونی با تقویت اراده خود و به طور کلی تسلط روح بر بدنشان توانسته اند کارهای خارق العاده ای انجام بدهند. از این مسأله می توان نتیجه گرفت که دانش معجزه برای پیامبران که کامل ترین انسان ها بودند و قوی ترین روح ها را داشتند، امری سهل و ممکن می باشد. حال پس از پذیرفتن اصل معجزه و امکان آن، به این بحث می پردازیم که دلالت و رابطه معجزه و صدق نبوت چگونه است. دلالت معجزه بر صدق نبوت نه یک دلالت قراردادی (مانند دلالت علائم رانندگی) است و نه یک دلالت طبیعی (مثل دلالت سرفه بر سینه درد)، بلکه یک دلالت عقلی است؛ بدین معنا که خداوند با مردم قراردادی نبسته که اگر از فردی این اعمال سر زد، او فرستاده من است، و یا معجزه چیزی نیست که انسان ها بتوانند بر اساس تجربه به آن پی ببرند، بلکه معجزه معلولی است که بر علتی دلالتی می کند. البته تصور متکلمین این است که در هنگام معجزه، پیغمبر یک رابطه ظاهری با معجزه دارد و در واقع این خداست که در آن امر دخالت می کند، که این تصوری نادرست است. زیرا همیشه بین معجزه آورنده و معجزه یک رابطه واقعی برقرار است که سر زدن این عمل از غیر او ممکن نیست و معجزه آورنده (ولی الله) در هنگام معجزه با اتصال نیرویش به نیروی الهی این کار را انجام می دهد که کسب این مقام نیز در اثر اطاعت کامل از خداوند متعال و ریاضت های عملی به دست می آید. پس دلالت معجزه بر صدق نبوت یک دلالت عقلی و صد در صد منطقی است.
مسیحی ها با استناد به آیات 90 تا 93 سوره اسرا،(92) این سؤال را مطرح می کنند که چرا پیامبر درباره خواسته عده ای مبنی بر تقاضای معجزه، امتناع می ورزیده است. بعضی از نویسندگان اسلامی همچون اقبال این گونه جواب داده اند که بشر در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دوران کودکی خود را پشت سر گذاشته بود و از دوره توحش به تفکر رسیده بود و اصلا فلسفه ختم ثبوت نیز همین است که دوره آوردن معجزه به پایان برسد و دوره منطق و عقل و علم و تجربه آغاز شود و به همین خاطر بود که پیامبر امتناع می ورزید.
درست است که اقبال قصد داشته از ختم نبوت دفاع کند، ولی فلسفه ای که او بدان استناد کرده نتیجه عکس می دهد و به ختم دیانت منجر می شود، نه ختم نبوت؛ زیرا این فرض که بشر در دوران بلوغ فکری نیازمند معجزه نیست، سخنی اشتباه است. چون معجزه به معنی نشانه است و پیامبر نه تنها بر اساس منطق با مردم سخن می گفت، به اذعان خود پیامبر، این سخنان خدا بوده که بر زبان او جاری می شد(93) و معنی رسول و نبی نیز همین است که فرد پیام شخص دیگری را منتقل کند. علت تأکید بر این نکته که سخنان پیامبر علاوه بر این که بر اساس منطق و عقل بود، سخنان خدا بود، بدین خاطر است که اگر صحبت های پیامبر را حرف خود او بدانیم، تمرد از آن نباید مستوجب عذاب و عقاب شود ، زیرا ما فقط بر خلاف یک سخن منطقی عمل کرده ایم، در حالی که این چنین نیست و سخن پیامبر حرف های خداوند بود که بر زبان او جاری می شد و لذا هرگونه تمرد از آن مستوجب عذاب است.
باز می گردیم به سؤال کشیشان. می گویند: چطور پیامبر در برابر شش خواسته مردم امتناع ورزید و فقط سبحان الله گفت. برای توضیح بیشتر، به سه نکته اشاره می کنیم:
اول این که همان طور که قبلا نیز گفتیم، معجزه یک امر محال و ناشدنی و خلاف عقل نیست، پس تقاضای یک امر محال معجزه نمی باشد.
دوم، پیامبران ملزم نیستند که به تمام پیشنهادات و تقاضاهای مردم عمل کنند و به تناسب آن معجزه بیاورند، بلکه فقط معجزه و به عنوان نشانه و آیتی بر صحت ادعای آن هاست.
نکته آخر این که پیامبران معامله گر نیستند که ملزم باشند برای ایمان آوردن یک عده دست به انجام هر کاری بزنند. با این توضیحات و دقت در آیات 90 تا 93 سوره اسرا آشکار می شود که تمام آن تقاضاها یا سوداگرانه بوده، یا به واسطه حماقت و یقینا به خاطر کسب حقیقت صورت نگرفته است. پس پیامبر ملزم نبوده که به آن ها پاسخ بدهد. البته چنین نیست که پیامبر اسلام هیچ معجزه ای نداشته باشد، بلکه چند مورد از معجزات پیامبر در تاریخ و قرآن ذکر شده که به برخی از آن ها می پردازیم.
1. سفر پیامبر از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که در یک شب صورت پذیرفت و پیامبر در جواب منکران به خصوصیات قافله ای که از شام به مکه می آمد، اشاره کردند.(94)
2 - داستان شق القمر که توسط پیامبر صورت پذیرفت.(95)
3 - معجزه جاوید قرآن که برای همه زمان ها و همه مکان هاست. اشاره به این معجزه می تواند زمینه خوبی برای ورود به بحث راز خاتمیت پیامبر باشد.(96)
علت وقوع ختم نبوت در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این است که دین خاتم تفاوت هایی با سایر ادیان داشت، که یکی از آن ها معجزه آن (قرآن) می باشد. سایر پیامبران معجزاتشان یک حادثه طبیعی بود که فقط در یک لحظه و در زمان معین صورت می گرفت و جاوید نبود، مثل زنده کردن مردگان، اژدها شدن عصا و... دین جاوید پیامبر علاوه بر چنین معجزاتی نیاز به یک معجزه جاوید داشت و آن کتاب پیامبر بود.
تفاوت دیگر زمان پیامبر نسبت به دوره های گذشته، صاحب نظر شدن بشر در این دوره در مسائل دینی است که به اجتهاد معروف است. به طور کلی کاری که امروز مجتهدان با نیروی علم و استدلال انجام میدهند، همچون کار پیغمبران غیر مرسل(97) است، ولی نه با نیروی وحی و نبوت بلکه با قوه جهاد.
حال اگر خواسته باشیم به اعجاز این اثر پی ببریم می بینیم که اعجاز قرآن دو جنبه دارد؛ یکی جنبه لفظی یعنی از جنبه هنر و زیبایی و دیگری جنبه معنوی، یعنی از جنبه علمی و فکری. همچنین می توان زیبایی ها را به دو دسته، زیبایی جسمی (شامل سمعی و بصری) و زیبایی ذهنی تقسیم کرد.
مقوله سخن و زیبایی های آن از نوع حسی نیست، بلکه فکری است که از راه حس به دست می آید. پس یکی از جنبه های اعجاز قرآن همان جنبه هنری است که به اشتباه فصاحت (روشنی) و بلاغت (رسایی) گفته می شود. تعبیر درست این است که علاوه بر فصاحت و بلاغت، باید جذابیت و دلربایی قرآن را نیز اضافه کرد.
قرآن سبک خاصی دارد و نه شعر است و نه نثر. شعر نیست چون بدون وزن و قافیه است و تخیلات در آن وجود ندارد و مطالب به طور صریح بیان گردیده است. و نثر هم نیست، چون هیچ نثری آهنگ بردار و قابل قرائت آهنگین نیست. سبک و سیاق خاص قرآن چنان است که حتی از سخنان معصومین علیهم السلام هم متمایز است. مثلا علی علیه السلام علی رغم تمام زیبایی سخن وقتی در نهج البلاغه آیه ای از قرآن را ذکر میکند، چنان است که گویی در فضای تاریک ستاره ای می درخشد. این ویژگی هاست که سبب شده پس از گذشت قرنها هیچ کس نتواند سوره ای مثل قرآن را بیاورد.
نکته قابل ذکر دیگر درباره قرآن این است که در اثر مرور زمان نفوذ معنوی قرآن در ادبیات مردم مسلمان بیشتر شده است، در صورتی که قاعدتا باید عکس این باشد، یعنی اثر ادبی در زمان خود باید بیشترین تأثیر را داشته باشد.
البته قرآن وجوه اعجاز دیگری دارد مثل اخبار از غیب و پیش بینی های غیبی که هر کدام جای بحث بسیار دارد.(98)