فهرست کتاب


امام در عینیت جامعه

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

2- دعوت امام به دیدن رژه سپاه

نوشته اند:
متوکل عباسی(62)، سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند، امر کرد که هر کدام توبره اسب خو را از گل سرخ پر کنند، و در میان بیابان وسیعی، در موضعی، روی هم بریزند. ایشان چنین کردند و آنهمه به منزله کوهی بزرگ شد. اسم آن را تل مخالی(63) نهادند. آنگاه خلیفه بر آن تل بالا رفت، و حضرت امام علی النقی علیه السلام را نیز به آنجا طلبید، و گفت: شما را اینجا خواستم تا مشاهده کنید سپاهیان مرا. و از پیش امر کرده بود که لشکریان با آرایشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند. و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماید تا مبادا آن حضرت یا یکی از اهل بیت او اراده خروج بر او نمایند...(64)
این بود سخنی باجمال، درباره عینیتگرایی موضع دین، در حل مسائل بشری. روشن است که آنچه در صفحات گذشته مطرح گشت، مسائلی است که باید در شرح و گزارش آنها، و تبیین آنها، و استدلال درباره آنها، مجلداتی چند نوشت، و نباید این مسائل اساسی را چنان کوتاه مورد گفتگو قرار داد، لیکن غرض من اکنون عرضه طرحی بود اجمالی.
در فقه شیعی می گوییم، ادله فقهی (یعنی ادله ای که از آنها احکام دین را استنباط می کنیم) 4 دلیل است:
1- کتاب (قرآن).
2- سنت.
3- اجماع.
3- عقل.
در تعریف سنت می گوییم، سنت کلام و نقلی است با اسناد، شامل قول یا فعل یا تقریر معصوم. اکنون آیا این 250 سال زندگانی و رفتار و تجربه ای اجتماعی و عینیتگرایی، حاکی از هیچگونه فعلی و تقریری نیست، بجز اقوالی که از پیامبر اکرم و ائمه طاهرین، در این موارد رسیده است؟ امید است این عینیتگرایی و واقع سنجی که یکی از مهمترین عناصر و مقومات دین است، از دست این غفلت و فراموشی رها گردد، و به اصل خویش باز آید.
جالب توجه است که حتما برخی از اهل فضل می پرسند - مثلا: از امام نهم یا امام دهم چند روایت رسیده است؟ می پندارند که شأن امام فقط و فقط نشستن و روایت گفتن است. و این چگونگی یکی بدان علت است که آن تجربه والا - که در دوره هشتم اشاره کردیم - ناشناخته است، تجربه ای که نتیجه تعالی یافته روزگار امام باقر و امام صادق است، که آن دوره - با آنهمه حدیث و روایت(65) - مقدمه وضول به این دوره بوده است، یعنی احقاق حق اصلی و نشر عدالت کلی، در عمل و اقدام، نه تنها در نظر و بحث. بجز این امر، چون در دوره این امامان، فرهنگ شیعی نثر یافته بود، دیگر نیاز چندانی نبود که امامان بنشینند و شاگرد تربیت کنند و احادیث بسیار نشر دهند. البته این کار را نیز مخالفان مانع می شدند. و با اینهمه گروهی از نخبه ترین درفش افرازان معارف و فرهنگ شیعه در دوره امام نهم به بعد میزیسته اند و از شاگردان این امامان بوده اند. به هرحال ناشناخته ماندن یک فرهنگ عملی غنی و اصیل، که همواره نیز مخالفان سرسخت و قدرتمند داشته است و دارد، یکی از بزرگترین زیانهای انسان است. ما شیعه، روزهای بسیاری از سال را به یاد آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می گذرانیم، سخنان بسیاری درباره آنان می گوییم، کتابها و رساله ها درباره آنان نشر می دهیم ولی حقیقت آنان و زندگانی آنان را - چنانکه باید - نمی شناسیم. و در این امر عالم و جاهل - تقر یباً - مساوی هستند(66). زیرا که ما رشته ای و تخصصی، در این مقوله، در برنامه تعلیمات دینی و حوزه های روحانی و مجامع و محافل عمومی نداریم. و هیچ علمی و شناختی هم ناخوانده و پیگیری نا کرده، به دست نمی آید. محبت و ارادت صرف هم شناخت نمی آورد.

گفتار دوم: قیام حسینی، و حکمتهای عینی صلح مشروط.

به خدا سوگند، اگر یارانی می یافتم، شب و روز را در جهاد با معاویه می گذراندم.
امام حسن
در نظر خردمندان عمیق واقعیت فداکاری در روز ساباط از روز عاشورا ریشه دارتر است. شهادت روز عاشورا نخست حسنی است و در مرتبه دوم حسینی زیرا این امام حسن بود که راه به وجود آمدن نهضت عاشورا را هموار کرد و نتایج آن را قابل عرضه ساخت.
شرف الدین
کردار امام حسن (علیه السلام) کردار فرماندهی بود با تجربه و دانا و سرداری بصیر. او با سلم با دشمن خود جنگید و با صلح بر او غلبه کرد. آتش بنی امیه را فرونشاند و رسواییهای آنان را برملا کرد و ننگ بودن آنان را برای تاریخ اسلام ثابت نمود. کاشف الغطا
بازنشستن حسن (علیه السلام) از جنگ از آن نبود که وی از جنگ بیم داشت، بلکه از آن بیم داشت که بلکه از آن بود که خونریزی را خوش نداشت و به یاران خود امیدوار نبود. و چون به راه افتاد کار وی با مردم مداین چنان شد که دیدیم. و آشکار گردید که نظر وی خطا نبوده است. حسن و پدرش در آن محیط، غریب و بی کس، می زیستند... به این ترتیب، حسن شیعیان را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتی فرمان داد تا بیاسایند و نیک آماده باشند.
دکتر طه حسین
تحولها و انقلابهایی، که مصلحان بزرگ در میان امتها و ملتها، پدید می آورند بیگمان شکوهمند است و قله آسا. لیکن از آن شکوهمندتر، شناخت عنصر زمان است و طبیعت مردم و ذاتیات جامعه و مواهب اجتماع.
در راه آفرینش انقلاب، گاه ممکن است سرعت و شتاب نتیجه نامطلوب داشته باشد، چنانکه اگر انقلابی پدید آمد، سستی در پیش بردن آن نیز گناهی است نابخشودنی. پس بنیاد عمده، در کار جامعه و مردم، و تغییر و تصحیح مسیرهای غلط اجتماعی، شناختن طبیعتهای لازم است که از آنهاست: استعداد، موقع، اصالت، موضعگیری، مقدار نیروی موجود، و مقدار نیروی لازم.
ما مردم شیعه که در باره امامت، اینهمه اصرار به خرج می دهیم و از آیات قرآن و سنت نبوی و تجربه تاریخی، در این باره، دست بر نمی داریم، برای همین حقیقت است، یعنی لزوم و حتمیت صفاتی چند در پیشوا، از جمله شناخت کامل و قاطع. این پیگیری اعتقادی شیعه، بجز دیگر عامل و مبادیی که دارد، مبتنی بر یکی از شکوهمندترین اصول بشری است. و چون اعتقاد به عصمت و عدالت در پیشوا را نیز در نظر بگیریم، اهمیت امر، چنانکه سزاست، آشکار میگردد. پس این پیگیری و ایستادگی و پایداری، تا سر حد خون و شهادت، بجز جنبه های الهی آن، والاترین آرمان است، یعنی اینکه ما شیعه، برای بشریت، جز پیشوای عادل و معصوم، و عامل و صادق نمی پسندیم. اعتقاد به پیشوای معصوم، معنایش این است که هیچ ستمی، در هیچ وقتی، در هیچ جایی، در هیچ چیزی، بر هیچ کسی، نرود.
بدینگونه جای دارد که این پیگیری چنین باشد و زبانزد همگان گردد، از جمله محقق مصری، دکتر حامد حفنی داود، که میگوید:
ما نیازمندیم که تاریخ را با روش علمی بررسی کنیم. از آن بیشتر نیازمندیم که مذاهب سیاسی و فقهی اسلامی را، عمیق تر از آنچه به دست ما رسیده است، بررسی کنیم، تا به آن کس که برحق است بگوییم: تو بر حقی، و به آن کس که در اشتباه است بگوییم: تو در اشتباهی. این نیازمندی به بررسی، هنگامی فزونی مییابد که از نقشی که سیاست اموی و عباسی در شکل دادن به مذاهب فقهی (سنی) داشته است، از روی یقین آگاه شویم. نیز از روی یقین آگاه شویم از چگونگی و مقدار رنج و بیچارگیی که شیعه، درازنای هشت سده، در زیر فشار این دو حکمت، به جان خریده است.
این احیاء راستینی که عالمان شیعه، در آفاق فرهنگ اسلامی، برای آن به با خواسته اند، به نظر ما، انعکاسی است از آن شور درونی، که سیاست اموی و عباسی، آتش آن را در نهاد شیعه افروخته است. اثر این بیچارگی و اضطرار (که) شیعه (در راه ستیزیدن با بیداد و گراییدن به دادگری برتافته است)، تا آنجا عمق یافت که با هسته اصلی ایمان آنان در آمیخت و در جان آنان افتاد. و شیعه این شعله را در همه فراز و نشیبهای تاریخ با خویش داشته است، و این شور و گداز با گوشت و خون شیعه ممزوج گشته است، هچمون خود ایمان، در دل مومنان. آری شیعه مردمی مومنند و صاحب مسلک. و این ایمان از نوع ایمان تقلیدی و زبانی نیست. و همین ایمان ژرف و مسلک اعتقادی - که تنها شیعه آن را در همه قرنها زنده نگاه داشته است - راز پشتکاری است که در دعوت آنان به چشم می خورد، و در انفجارهای علمی پیاپیی که در تألیفهای آنان دیده می شود، و در فریاد جاودانپایی که در نوشته های آنان همواره طنین افکنده است...(67)
پس در شناخت عینیت جامعه، برای نشر صلاح و رستگاری، مهمترین عامل، درک عمیق و دید نافذی است که پیشوا از آن برخوردار باشد. رهبران عادی نمی توانند اینچنین باشند. و شیعه، نظر به مسائل کلی و والای انسان، این عقیده را همواره زنده نگاه داشته است. آنهمه غلط و خطا و ستم و تعدی که در تاریخ روی داده است و روی میدهد، همه و همه، از اینجاست که علم و عدالت پیشوا - چنانکه شیعه بر پایه تعالیم اسلام معتقد است - ملحوظ نبوده است و نیست.
پس از شهادت امام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، که خلافت اسلامی و جانشینی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پایگاه عالی تربیت انسان و شعار قرآن، به دست کسانی چون معاویه بن ابی سفیان افتاد، و حیله های مشهور عمروعاص و اموال معاویه (اموالی که از آن توده و بیت المال بود لیکن معاویه بنا حق آنها را در راه قتل حق و ترویج باطل صرف میکرد)، کارگر گشت، و خلقی بسیار را فریفت، تنها وظیفه این بود که را هر چگونگی که شده است، حیله ها نمایانده گردد و خیانتها شناسانده شود، و سلطنت شوم اموی و دستگاه پلید و کذاب معاویه رسوا گردد. تا در نتیجه شهرهای اسلام و مرزهای قرآن و مصالح اهل قبله، از دست آنان درآید و از آن فتنه و تباهی بیاساید. و روح اسلام - چنان روزگار پیامبر - تجلی کند، تحریفها از میان برود، و حکمرانی فاسد حکومت شام از جای حکومت پاک اسلامی زدوده گردد.
وظیفه این بود، یعنی نشان دادن واقعیت امویان و بیرون آوردن اسلام و سرنوشت اسلام از چنگ آنان. اکنون باید دید، انجام دادن این وظیفه، در آن روزگار بخصوص میان (سالهای 40 تا 60 هجری قمری) چگونه می توانسته است صورت بگیرد: با شمشیر یا تدبیر؟
امروز هر مسلمان آگاه از تاریخ، امویان را خوب میشناسد و از این میان معاویه را و یزید را خوبتر. اما در نظر بیشتر مسلمانان آن روز، که از مرکز اسلام (مدینه) دور بودند و در سراسر جهان اسلامی، در شهرها و قصبه ها و روستاها و حتی بیابانها میزیستند و چه بسا درباره اسلام و رهبری در اسلام و جانشینی پیامبر چیزی نمیدانستند جز خلافها و باطلهایی که بنی امیه و ایادی آنان نشر کرده بودند، آیا در نظر آنان، معاویه و یزید در یک پایه بودند؟ درست است که یزید فرزند معاویه بود و معاویه خود او را بر دوش ملت اسلام سوار کرد اما یزید کعبه را به منجنیق بست و مدینه را قتل عام کرد و پسر پیغمبر را به شهادت رسانید و خاندان پیامبر را در بیابانها و روساها و شهرها به اسارت گردانید و نیز این اندازه پیدا بود که یزید جوانی است زاده مادری مسیحی دور از اسلام و تعلیمات اسلام نه کسی که به هر جهت پیامبر را درک کرده باشد و از مردم صدر اسلام به شمار آید معاویه از نظر مردم اینچنین بود اگر چه مسلمان شدن او تظاهر صرف بود آنهم در سال فتح مکه و پس از مشاهده شکست و بروز ناچاری(68)،با اینهمه خویشتن را در شعار مسلمانان صحابی(69) میآورد دوره خلفای راشدین را درک کرده بود.
معاویه با امام حق، علی بن ابیطالب در افتاد و آشوب کرد و با حیله و خیانت کرد آنچه کرد. روزی که معاویه با امام در افتاد هیچگونه عذر شرعی نداشت. در آن روز بنابر هر مذهبی، پیشوای مفترض الطاعه علی بود. از نظر منطق عامه و معتقدین به خلافت، علی چهارمین خلیفه راشد بود، و از نظر شیعه، امام معصوم منصوص و پیشوای مسلم امت. معاویه چه دینی داشت و با چه دینی با علی جنگید؟ و آنهمه خون ریخت و آنهمه فساد و تباهی کرد؟ یکی از دهها کاری که معاویه در اسلام کرد بس بود که او را از حوزه این دین خارج سازد: مسموم کردن امام حسن (پسر پیامبر) به راه انداختن جنگهای داخلی و برادر کشی در اسلام باعث ایجاد خوارج شدن، نشر اکاذیب از زبان پیامبر، سب علی بن ابیطالب، کشتن بزرگان و افاضل مسلمین، نشر سالوس و قتل فضیلت؛ گذشته از جنگ با امام حق. و در پیان یزید کسی را بر مسلمانان تحمیل کردن، و خلاقت الهی را به حکومت موروثی تبدیل نمودند. این است که در اسلام به دهها سخن می رسیم که همه در بابت دوره او از اسلام و بی اعتقادی او به قبله و قرآن ابراز شده است. از این جمله است سخنان بسیار امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) در باره او، و مانند این سخن:
... آنگاه مردم به من روی آوردند در حالی که من کاری به کارشان نداشتم. گفتند: بیعت مرا بپذیر! تن زدم. گفتند بپذیر، زیرا که امت جز به تو رضا ندهد. می ترسیم اگر تو بیعت مردم را نپذیری تفرقه پدید آید. این بود که بیعت کردم. من تنها از دو چیز هراسناک بودم یکی مخالفت و دشمنی دو مردی (طلحه و زبیر) که با من بیعت کرده بودند و دیگر مخالفت معاویه. کسی که نه سابقه ای در دین داشت و نه پیشینه راستینی در اسلام. اسیر جنگیی بود آزاد شده و یکی از دشمنان اسلام در جنگ احزاب. او و پدرش همواره دشمن خدا و پیامبر و مسلمانان بودند، تا روزی که از سر اضطرار و ناچاری و اکراه مسلمان شدند...(70)
مانند این سخن امام علی بن ابیطالب، هنگامی که لشکر شامی و معاویه با نظر حیله آفرین عمروعاص، قرآن بر نیزه کردند:
ای بندگان خدا! من از همه مردم نسبت به کتاب خدا مطیع ترم، اما معاویه و عمر و عاص و ابن ابی معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح اهل دین و قرآن نیستند. من اینان را بهتر از شما می شناسم. از کودکی می شناختم تا حال که به جرگه مردان در آمده اند. اینان بدترین کودکان بودند و اکنون بدترین مردانند. به نام داور قرار دادن قرآن، حرف حق می زنند اما نیت باطل دارند. قسم به خدا، اینان قرآن را برفراز نداشته اند به این معنی که آن را می شناسند و به آن عمل می کنند. بلکه این خدعه است و سستی آفرینی در شما و کید. تنها یک ساعت دیگر بجنگید بس است. ما اکنون در آستانه پیروزی قرار داریم. فقط باید آخرین ضربه را بر ستمکاران فرود آوریم...(71)
یا این سخن عبدالله بن عباس، هنگامی که سخنرانی می کرد تا مردم بصره را برای پیوستن به سپاه علی و جنگ با معاویه آماده سازد.
ای مردم! آماه شوید تا به سوی امام خویش روید. و در راه خدا، چه کم سلاح و چه پر سلاح، کوچ کنید! در این جهاد از مال و جان دریغ مدارید! زیرا شما در رکاب امیر المومنین، با کسانی خواهید جنگید که احکام دین را برداشته اند و ستم پیشه کرده اند، کسانی که نه قرآن می خوانند، نه احکام کتاب خدا را می دانند و نه دین دارند.(72)
یا سخن ام المؤمنین عایشه که معاویه را به فرعون و دیگر کافران تشبیه کرده است.(73)
لیکن با اینهمه نباید فراموش کرد که هزینه ای که معاویه برای جعل حدیث درباره خود و به نفع خود صرف می کرد، و دیگر تبلیغات و حیله های که معمول میداشت، بی اثر نبود. این بود که گروههای بسیاری از مردم بیاطلاع مسلمان به هر صورت گرد او جمع بودند. و همینها بود که حدود 240 سال پس از مرگ معاویه، هنگامی که مردم شام از حافظ و محدث معروف اهل سنت، احمدبن شعیب نسائی (مؤلف یکی از شش کتاب صحیح در نزد اهل سنت)، درباره فضایل معاویه پرسیدند و او پاسخ موفق نداد و فضیلتی برای معاویه تقریر نکرد(74)، به او اهانت کردند و او را از خویش راندند.
پس مینگریم که فضای سیاسی دوره معاویه، جوصریحی نیست که یک مصلح بتواند، از یک راه مشخص، امر را فیصله دهد و جامعه، با هوشیاری، جهت خویش را پیدا کند. اینچنین نیست بلکه جوی است که هر مصلحی در این جو همواره باید مراقب عمل رهبران فساد باشد و در هر فرصت - با توجه به امکانات خود و چگونگی اطرافیان خود و شکل مواجهه دشمن - عکس العملی مناسب نشان دهد، تا بدین گونه بتواند حقیقت مغلوب را بر فریب غالب پیروز گرداند. این، مشکل عمده روزگار امام حسن بود. اشاره خواهیم کرد که در آن روزگار، آنچه به نام شهادت شناخته است، تأثیری که باید نداشت. در واقع شهادت نیز مانند بسیاری از پدیده ها زمینه مساعد میخواهد، تا بتواند از یک شهامت و اخلاص فردی در آید، و شکل یک پدیده اجتماعی موثر به خود گیرد، و خون شهید درگ دیگر مردم حیات بیافریند. مگر خود علی (علیه السلام) بصورتی شهید معاویه و اعمال معاویه نشد؟ آری قیام پیروزمندانه می توانست کار را سامان دهد. و خواهیم گفت که امام حسن، در آغاز، قیام کرد، اما سست - عنصری سپاه ویراکندگی آنان - همان سپاه که اکثریت آنان در زمان علی نیز از جهاد تن می زدند و به بهانه سرما و گرما بسیج شدند، و دل علی را نیز از درد مالامال کردند - باعث شد تا امام از پیروزی نظامی مأیوس گردد، و اقدام خود و چند تن از شیعیان جسور و بی پروا را - در آن جؤ - مثمر ثمر نداند.
در واقع باید پذیرفت که موقع معاویه و موقع یزید اگر چه از نظر جنس - به اصطلاح منطق - یکی بوده است: موقع ستمگری و تعدی و بی ایمانی، اما فصل مقوم این دو موقع یکی نبوده است. فصل مقوم یکی حیله و سالوس بوده است و جعل حدیث از زبان پیامبر، و در یک کلمه: تشبث به مقدسات برای کوبیدن مقدسات. و فصل مقوم دیگری، فارغ بودن از همه اینهاست و هتک مقدسات به جای تشبث به مقدسات، و حواله کردن مخالف به شمشیر. یکی همان است که می گوید، اگر یک سر ریسمانی در دست من باشد و یک سر در دست همه مردم و آنان ریسمان را بکشند، من نمیگذارم پاره شود. و یکی همان است که میگوید، یا از امام حسین بیعت گیر، یا سر او را - یعنی سر حسین را - برای من بفرست.
در اینکه برای در هم کوبیدن این هر دو عنصر، نیرو و شهامت و تعهد و ایمان لازم است شکی نیست، اما در یکجا باید شهامت و شجاعت را با حکمت و تدبیر مهار کرد، آنگاه آن را به عمل آورد، و در یکجا باید حکمت و اندیشه را در خدمت شجاعت و شهامت گماشت.
خونی که در رگهای حسین میگشت در رگهای حسن نیز میگشت. اما - چنانکه یاد شد - پاسخ شمشیر شمشیر است و پاسخ تدبیر تدبیر. امام حسن از شجاعان عرب بود. برخی نوشته اند، ابن ملجم (افسر خارجی نیرومند) را با یک ضربه شمشیر از پای درآورد. در جنگ صفین جزو سرداران عمده و رشید و فرماندهان بزرگ سپاه اسلام بود.(75) از نظر توارث نیز او پسر علی بن ابیطالب بود و برادر حسین بن علی، شجاعان معروفی که شجاعت آنان به اساطیر پیوسته است. بطور کلی اولاد علی، به - گواهی تاریخ، نوع فضایل والا را دارا بودند. به گفته یکی از شاعران شیعی عرب، در سده نهم، مغامس بن داغرالحلی:
اما العباد فانتم ساداتها - اما الحروب فانتم آسادها
اکنون خوب است چند بیت از این قصیده را، در ذکر آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، در اینجا بیاورم:
یا آل بیت محمد یا ساده - ساد البریه فضلها وسدادها
انتم مصابیح الظلام و انتم - خیر الانام و انتم امجادها
فضلاوها علماوها حلماوها - حکماوها عبادها زهادها
اما العباد فانتم ساداتها - اما الحروب فانتم آسادها
تلک المساعی للبریه اوضحت - نهج الهدی و مشت به عبادها
-ای آل محمد! ای مهترانی که برتری و راست گفتاری شما بر همه خلق فراز آمد.
- شما در دل تاریکیها چراغهای فروزانید، شما بهترینانید، شمایید فرمندان و باشکوهان.
- شمایید فزونی یافتگان، دانایان، بردباران، فرزانگان، خدا پرستان و پارسایان.
- مردمان را شمایید مهتران، و پهنه کارزاران را شمایید شیران ژیان.
- این، کوشش و تلاش شمایان بود که راه هدایت را بر مردمان روشن ساخت، تا خدا پرستان از آن راه بروند.
معاویه خود نیز خوب از این لیاقت نظامی و شجاعت و دلاوری امام حسن آگاه بود، از این رو بعدها از امام خواست تا به جنگ برخی از خوارج رود و فرمانده سپاه باشد. امام در پاسخ معاویه نوشت:
لو آثرت ان اقاتل احدا من اهل القبله لبدات بقتالک فانی ترکتل لصلاح الامه و حقن دمائها(76).
-من اگر می خواستم در میان اهل قبله شمشیر نهم، از جنگ با تو آغاز میکردم. من که دست از سر تو برداشتم، تنها و تنها، برای مسلحت امت و جلوگیری از خون ریزی (و شیوع جنگ داخلی) بود.
در این جملات، قدرت روح و عزت حماسه و سلحشوری موج می زند، بویژه در این تعبیر که با کمال بزرگی خویش و تحقیر معاویه میفرماید: فانی ترکتک لصلاح الامه - من، من دست از سر تو برداشتم، و چونان بازی که گنجشکی از جنگال خویش رها سازد، تو را رها ساختم، تا جنگهای داخلی در میان امت - که از پیمان شکنی طلحه و زبیر و... و از جنگ جمل آغاز شده بود و همچنان ادامه یافته بود پایان یابد و تکرار نشود.
پس توهم اینکه امام حسن، به گونه ای، از درگیری مسلحانه با معاویه هراسی داشت، و به دلیل اینکه مرد میدان پیکارجویی و مبارزات جنگی نبود، با معاویه صلح کرد، و این صلح هیچ حکمت و دلیلی دیگر نداشت، اشتباه محض است، و مبتنی است بر بیاطلاعی از وقایع تاریخ و احوال مردان بزرگ، و مخالف است با اصول شناخت تاریخی و منطق تجربه و مبانی تحلیل. ادوار مختلف زندگی خود امام، و قیام مسلحانه او در آغاز امر نیز پندار یاد شده را رد میکند.
یزید از نخستین روزی که از امام حسین بیعت طلبید، به والی مدینه نوشت یا از حسین بیعت بگیر یا با شمشیر سر او را از تن جدا کن، یعنی میان ما و حسین شمشیر. امام حسین نیز - مظهر غیرت الهی و شهامت انسانی - فرمود، آری میان ما و او شمشیر:
ان کان دین محمد لم یستقم - الا بقتلی یا سیوف خذینی
- اگر پایه های دین محمد جز با ریختن خون من برپای نمیایستد، پس ای شمشیرها، این من و این شما!...
اما معاویه - چنانکه گفته شد - کار را از تدبیر کرد او در برابر علی نیز حیله کرد و با همفکری و حیله اندیشی عمروعاص قرآن بر نیزه کرد، یعنی من و تدبیر. امام حسن نیز - مظهر والای تدبیر و تحمل - فرمود، آری من و تدبیر. من با تو از در صلح درمی آیم(77) تا به جنگ کشیده نشوی. و احیاناً - از راه جعل و تزویر، و توطئه و تحریف - جزو شهدای بزرگ اسلام در نیایی، و پیراهن عثمان دومی درست نکنی، بلکه تا خود بروی و در ملا عام بگویی: من برای دین و نماز نمی جنگیدم.
تدبیر معاویه تا آنجا بود که از جمله به پسر خود وصیت کرد که با حسین - تا بشود - از در جنگ در میا.
آری، پسران پیغمبر وقف حفظ اسلام بودند از نابودی آن به دست دشمن، اگر به تدبیر و اگر به شمشیر.
نباید فراموش کرد که امام حسن - با همه آنچه یاد شد - در آغاز قیام کرد(78). چنانکه در آینده نیز به این موضوع اشاره خواهد شد. لیکن پس از اینکه سپاه او در هم پاشید و بی وفایی معروف آن قوم بروز کرد - همان مردمی که پدرش را نیز بی یار گذاشتند، تا سرانجام در میان آنان به شهادت رسید - امام ترک جنگ را پس از اصرار باقیماندگان سپاه بر این امر مرجح دانست. از تأمل در قیام امام حسن و مقدماتی که امام پیش بینی کرده است به این نتیجه می رسیم، که امام به پیروزی نظامی بر معاویه و حکومت شام میاندیشیده است، یعنی به قیامی که موجب تلف شدن عناصر اصیل و مرا مشناس (ایدئولوژگ) شیعه نشود، و شکست صفین نیز جبران گردد و حکومت شام سرنگون شود. امام به این امر میاندیشیده است، از این رو از آغاز به تجهیز سپاه پرداخته است و آنان را بسیج کرده است. لیکن پس از بروز پراکندگی در سپاه، و نفوذ جاسوسان معاویه، و مجروح شدن خود در ساباط مداین، و هجوم برخی مردم سست عنصر سپاه برای غارت خود امام، نگریست که آن قیامی را که بدان میاندیشیده است، به تعبیر برخی از مورخان، روی ندارد و عملی نیست:
در کوفه، شیعیان، با حسن بن علی (علیه السلام) بیعت کردند. و او با لشکری که پدرش در روزهای آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد. قیس بن سعد بن عباده را با دوازده هزار نفر، به عنوان مقدمه لشکر بیش فرستاد و خود روانه مداین شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به مسکن (در نزدیکی موصل) فرود آمد. روزی در لشکر حسن بن علی (علیه السلام) کسی ندا در داد که: قیس بن سعد کشته شد، فرار کنید. به شنیدن این ندا مردم به هم ریختند، جمعی سراپرده حسن (علیه السلام) را غارت کردند، و حتی فرش زیر پای او را کشیدند، و یکی از شورشیان خنجری بر ران امام زد. با این وضع مسلم شد که با چنین مردمی به جنگ معاویه و لشکر منظم و مطیع او رفتن، روی ندارد.
دیدید که اینانی که می خواستند در رکاب امام، در برابر سپاه شام بجنگند و جان دهند، فرش زیر پای خود امام را ربودند. اینان را مقایسه کنید با اصحاب امام حسین که میگفتند:
به خدا سوگند اگر بدانیم که کشته میشویم، آنگاه ما را زنده می کنند، سپس میکشند و خاکسترمان را بر باد می دهند، و این کار را هفتاد بار تکرار کنند، از تو جدا نخواهیم شد تا در حضور تو جان سپاریم. یک کشته شدن که بیش نیست. و آن، شهادت است و کرامت جاوید و سعادت ابدی.
آری، با اینگونه مردان مردان، شوری در تاریخ بشر در انداخت به نام شهادت، و طنینی در گنبد افلاک درافکند به نام عاشورا، نه با کسانی که با آنان نه غلبه نصیب گردد، نه شهادت، بلکه آدمی را دست بسته تحویل دشمن دهند و آنچه برجای ماند، ذلت اسارت باشد و بس.
این بود که امام حسن مبارزه را ترک نکرد، بلکه سنگر مبارزه را تغییر داد. به عبارت دیگر تغییر جای داد نه تغییر جهت. مانند کسی که در وسیله ای در حال حرکت نماز بخواند و روی به قبله داشته باشد، این نماز گزار با تغییر مرکوب، تغییر وضع و جای می دهد نه تغییر جهت روی به قبله بودن. قبله مردان حق همواره مبارزه با باطل بوده است چه از میدان عاشورا و چه از درون کوچه ها و محله های کوفه و مسجد مدینه، چه از زندان بغداد و ... امام حسن، معاویه را، بزرگترین مانع نشر حق و عدالت آن روزگار را هدف گرفته بود گاه از زاویه تجهیز سپاه و گاه از زاویه تدبیر قبول صلح.
امام حسن مجتبی (علیه السلام)، پس از شهادت پدر، با اجتماعی متشتت و جامعه ای بی بنیه روبرو شد: اجتماعی که از یک سو جنگهای پیاپی جمل، صفین و نهروان را پشت سر گذارده بود. از سوی دیگر سالهای مرکز اسلام (مدینه و مکه) از وجود یک مربی بزرگ خالی مانده بود. صدها حیله و اشتباه انگیزی در میان امت نفوذ داده شده بود. همه بلاد اسلامی سوریه و ... از نظر روح تربیت اسلامی مسخ شده بود. با از میان رفتن پیشوایی و شخصیتی چونان علی بن ابیطاب از هر سری سودایی خاسته بود. گرایشهای گوناگون و آرمانهای مختلف پیوندی محکم و اصیل در میان مردم باقی نگذاشته بود.
به دیگر سخن اجتماع اسلامی آنروز یک چشم انداز مطمئن کننده نداشت تا امام حسن بتواند بر پایه آن از نیروی خلق یکجا استفاده کند، و با یک فتوای قاطع و بسیج عمومی، قشرها را درهم فشرد و به پا خیزاند و حکومت غاصب را از پای درآورد و حکومت حقه را پی ریزید و روح عزیز و محیط نورانی اسلام را نشان دهد. و بر فرض که او خویشتن را به کشتن می داد اثری بر این کار به صورت مطلوب و آرمانی مترتب نبود. علاوه بر آن از زمینه سازیهایی که سپس موفق شد برای آفریدن یک نهضت عمیق شیعی به سامان رساند باز می ماند. زیرا پس از مطالعه دقیق در اوضاع آنروز جهان اسلام روشن میشود که قعود پر معنی و پس از قیام سپاهی امام حسن مجتبی و عهد و پیمانهایی را که معاویه بست و او به سر نبرد اینهمه در گرم کردن مجدد خون شیعه و پدید آمدن نهضت شورانگیز و ابدی عاشورا اثرهایی بزرگ داشته است.
امام حسن از کشته شدن در راه اسلام دریغی نداشت. شمشیر و شهادت میراث علی و اولاد علی است و مردانگی خط اصلی وجود آنان. امام حسن چند بار مسموم شد و سرانجام با سم به شهادت رسید. امام در زیر جامه زره می پوشید و سلاح آشنا بود و جنگ دیده. او چکیده حماسه های خونین اسلام بود. قراین تاریخی نشان میدهند که اگر امام با سپاه سست عنصری که دور او را گرفته بود و یادی از آنان گذشت که چه کردند برمی خاست و میان خود و معاویه شمشیر می نهاد، او را بزودی به عنوان یک شهید قهرمان نمی کشتند، بلکه او را اسیر می کردند. معاویه میخواست ننگی را که او و خاندانش از دست سربازان اسلام دیده بودند و روزی به دست سربازان سلحشور اسلام اسیر شده بودند از طریق اسیر کردن یکی از بزرگان آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) جبران کند. پس امام به صورت شهیدی قهرمان آنسان که در عاشورا پیش آمد کشته نمیشد. بلکه او به دست معاویه گرفتار میشد و سرانجام به گونه ای نامعلوم تلف می گشت. و این یکی از زیانهای بزرگی بود که در آن روز متوجه موضع حق میشد.
امام، مغیره بن نوفل را در کوفه به عنوان فرماندار بگماشت. و خود با سپاه به نخیله رفت. و به مغیره فرمود تا مردم را برای جنگ آماده سازد و کوچ دهد و به مدد سپاه روانه سازد. آنگاه امام از نخلیه به محلی به نام دیر عبدالرحمان رفت. در آنجا سه روز بماند و رژه سپاه را در آنجا بدید. آنگاه عبید الله بن عباس و قیس بن سعد را با دوازده هزار تن به جنگ معاویه روان ساخت و دستورات نظامی لازم را خاطرانشان آنان نمود. تا او نیز چون پدرش علی (که شیر را بچه همی ماند بدو)، آفریننده صحنه پیکار خدایی صفین در برابر معاویه شود و باز در شبهای سیاه و سرد جنگ تکبیر فرزندان پیکارگر قرآن بلند گردد و تا دورترین سواحل تاریخ طنین افکند و لیله الهریر ها در راه نابود ساختن ناپاکان و کندن خارها از سر راه انسان پدید آید. اما دریغ که سردار خائن او، هیچگونه ملاحظه ای حتی ملاحظه خویشی و رحم نکرد، و به وعده های آن انسان خائن تر از خود فریفته گشت و با گریختن خویش شیرازه سپاه امام را از هم گسیخت و پایه های قیام مسلحانه امام را متزلزل کرد.
با آن سست عنصران و پراکندگان، و با آنهمه خونی که در آن چند سال اخیر در میان امت ریخته شده بود و رمق شیعه از دست رفته و قدرت جناحهای مبارز رو به نابودی گذاشته بود، راه درست چه بود؟ در آن حال راه درست همان عقب نشینی ظاهری و مراقبت از موضع دیگر بود. رهبران اجتماع شناس بزرگ گفته اند، فن عقب نشینی خود از اصول مهم مبارزه است، یعنی اینکه انسان بداند کی باید عقب بنشیند و از کجا دوباره هجوم آورد. باید چندین بار شکست بخوریم، تا راه پیروزی را بیابیم و طعم پیروزی را بچشیم. نیز در اینگونه تعلیمات می گویند: تخصص در فرار از امتیازات است، و دانستن راههای صحیح و عمده آن لازم. پس یک پیشوا، باید چگونگی احوال و شرایط موقع را خوب بشناسد و به هنگام لزوم، عقب نشیند، صلح کند، دشمن را نسبت به وضع و تصمیم خود، در شرایطی مبهم قرار دهد، سپس به تجهیز نیرو و تمهید رسالت خویش دست یازد. بدینگونه بود که امام مصلحت امت را در آن دید که - در آن برهه - از قیامهای حاد خودداری کند.
نیز باید یادآور شد که در شرایط آن روزگار، با قیامهای فردی یا دسته های کوچک، کار درستی انجام نمی یافت. و اینگونه اقدام اثری قلمر وی نداشت. چرا؟ چون نتیجه این قامها در محیطهای اسلامی، تا اندازه ای تکفیر عملی روش مقابل است. اما باید به یادداشت که عوامفریبیهای معاویه، برای بهره برداری درست از چنین حرکتی، جایی باقی نگذاشته بود. کجا مردم ذات آن حکومت را - چنانکه باید - شناخته بودند؟ و کجا معاویه به رسوایی یزید بود؟ یکی از قیامهایی که در برابر معاویه شد، قیام چهره معروف شیعی، حجربن عدی کندی و یاران او بود. این قیام اگر چه چندان بی اثر هم نبود، اما بسختی سرکوب گشت.
بدین سان روشن میشد که آنچه بیشتر اهمیت داشته است این بوده است که به معاویه مهلت بیشتری داده شود، تا باطن حکومت وی - چون یزید که در روزگار خود شناخته شد - شناخته گردد. اگر معاویه در جنگ صفین مغلوب میگشت و به دست علی بن ابیطالب کشته می شد، گمان قوی این است که در حکم دیگر مقتولاتی در می آمد که به شمشیر حق کشته شده بودند اما اگر در جنگ با امام حسن کشته می شد، گمان نمی کنم زیانش امت کمتر از زیان پیراهن عثمان میبود. یعنی شامیانی که به نام اسلام، تربیت اموی یافته بودند، بعید نبود از او شهیدی بزرگ بسازند، و به نام او خونهای ناحق فراوان بریزند، چنانکه خود معاویه نیز به نام خون خواهی عثمان، چه خونها که نریخت، و چه مردانی بی نظیر را که نکشت.
در هر حال، اینکه در تفهیم و تفسیر رفتار امام حسن می گوییم، لازم بود به معاویه مهلت بیشتری داده شود، بر مبانی چندی از فقه سیاسی و تحلیل اجتماعی و اصول اصلاحی مبتنی است. آری می بایست معاویه هویت خویش و حکومت خویش را - که خواص از آن آگاه بودند - برای عام امت نیز روشن کند، علی را سب کند(79)، سنن اسلام را مهتوک سازد، نماز جمعه را در روز چهارشنبه بخواند(80) محرمات قرآن را مرتکب شود، آزادگان را - به جرم بردن نام علی - از دم شمشیر بگذراند، و... و... و سرانجام با صرف اموال عمومی و ترفند و تزویر، و تهدید و ارعاب، یزید عامی لادین نصرانی زاده را - با وجود کسی چون حسین بن علی در میان امت - خلیفه کند و به جای آورنده قرآن محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بنشاند. و بدینگونه نفوذ سوء مسیحیت، در اسلام عملی تر سازد. آری لازم بود معاویه این اعمال را مرتکب شود تا خلق برای درک انحراف و مسخی که واقع شده بود - بویژه از روزگار حکمین به بعد - آماده گردند و از عمق بیاشوبند، تا اهداء جان به منظور تطهیر جامعه، نه تنها به علت تبلیغات، لوث نشود و بی نتیجه نگردد، بلکه ارج واقعی خویش را بیابد و ثمری را که باید بدهد.
تا توده ها بیدار نشوند، هر کاری و اقدامی، جز خون جگر خوردنی بیش نیست. باید کوشید تا خلق از خواب برخیزد. باید کوشید تا موانع بیداری برطرف شود. مصلحان همیشه مفاسد را درک می کنند، اما این اندازه نتیجه کامل نمی دهد. هنگامی نتیجه کامل به دست می آید که خلقها خود مفاسد را درک کنند، و به مرتبه درک مفسده سیاسی و اجتماعی برسند. بدینسان است که نیروها یکجا بسیج می شود، یا دست کم، زمینه برای چنین چیزی فراهم میگردد.
این شد که امام از آشفتن دوباره دست کشید، و به پرورش استعدادهای پوشیده روی آورد، و به استفاده از نیروهای تازه کار پرداخت، و مکتب انقلاب، از مطمئن ترین راه(81) شروع به نشر کرد، و زمینه نهضت خونین و ابدی عاشورا در زیربنای جامعه اسلامی پی ریخت، یعنی بافتی به وجود آورد که خود بخود سستیها را طرد می کرد و رکودها را محکم می ساخت، و نیروها را می فشرد، و رسته ها را به هم می پیوست، و زیانهای تشتت مسلکی را برای شیعه آن روز روشن تر مینمود، تا اگر همه، مانند شهدای عاشورا، تا آستان بلند شهادت نتازند، دست کم، در معبد شهادت بایستند و بر حماسه شهادت نماز آورند، تا توابین پدید آیند، تا زید بن علی خروج کند، تا یحیی بن زید ببا خیزد، و حماسه خونین را تا سرخس و بلخ و هرات و بیهق و جوزجان برساند، تا شهدای فخ برآشوبند و... و تا این مشعل خونرنگ تا جاودان بر پای ماند - مشعل حماسه جاوید.
امام حسن دچار وضعی بود که در آن وضع می بایست از، راه مبارزه تدریجی پیش رفت. لازمه چنین مبارزه ای هوشیاری عمیق، تحمل حکیمانه و رنج بردن و درد دیدن بسیار است که امام برد و دید. و برای امام در مدت باقیمانده عمر خویش - تا روزی که مسموم شد - امکان قیام دوم نیز دست نداد. یعنی شرایط مساعد به وجود نیامد. و به فرض که با شرایط موجود برای قیام زمینه سازی می کرد، مانند نخستین مرتبه می شد و به ثمر رسید، به طوری که نه صورت یک قیام مسلکی در شرایط ویژه به - خود گرفت تا همانند واقعه عاشورا شود، و نه به حالت یک قیام همگانی در می آمد که مسیر اجتماع را به آنی دگرگون سازد - نتیجه ای که اگر در کشاکش جنگ صفین، فتنه خوارج پیش نیامده بود و آن جاهلان راه فتح را بر امثال مالک اشتر سد نکرده بودند و معاویه شکست خورده و نابود شده بود، به دست امت می آمد.
بدینگونه - چنانکه دیدیم - مصلحت همان بود که امام مجتبی جنگ را بهلد تا مظالم نیک روشن شود، و موضع دو طرف خوب شناخته گردد، و اسلامی نبودن حکومت فاش شود، و خلیفه شیطان از خلیفه رحمان باز شناخته آید. و تا باقیمانده صحابه و شیعه غیور در سراسر شهرها و آبادیهای اسلام به عظمت فاجعه و هویت فساد و عمق مسخ و ظلمت انحراف پی برند، و تا کار به جایی رسد که عابس بن ابی شبیب شاکری دست غلام خویش بگیرد و به مقتل عاشورا بیاید، و تا پیر مردانی بزرگ چون حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، که از شخصیتهای معروف و محترم آن روز دنیای اسلام بودند، در رهکذر به هم رسند و یکی به قصد رفتن به گرما به باشد تا محاسن خود را رنگ کند، لیکن از همانجا منصرف شود و هر دو پیاده، از،راه سر در گم بیابان، به طرف عاشورا بشتابند، و سر و ریش خویش در خم خون عاشورا رنگ کنند، و تا شیر زنان بزرگ تاریخ دین، سر بریده جوان خویش را، به سوی دشمن پرتاب کنند که ما فدای راه خدا و عدالت را پس نمی گیریم، و تا حربن یزید ریاحی - که نخست راه بر امام گرفته است - با چکمه های به گردن آویخته به سوی معبد حماسه آید، و خون خویش نثار خاک پای پیشوای عدالت کلی کند.
امام برپایه سنجیدن مصالح خلق و مواهب توده، مجبور به قعود شد اما قعود ظاهری، نه قعود واقعی و رها کردن معاویه بطور مطلق. امام معاویه را از نظر مبارزه در میدان جنگ رها کرد (تا در آن برهه افراد امت بیش از آن در جنگهای داخلی کشته نشوند)، نه از نظر مبارزه در میدان اجتماع. پس این قعود باجبار، قعود ظاهری بود و قعود نظامی، نه قعود مسلکی و مرامی. چون قعود مسلکی، مساوی است با چشم پوشیدن از نوامیس دینی و ارزشهای آسمانی. و این در حق یک مسلمان عادی نشاید تا چه رسد به امام. و به همین دلیل که معاویه حقیقتا از دست امام رها نشده بود، سرانجام امام را زهر خورانید. چون اگر امام حسن زنده بود، معاویه نمی توانست یزید را خلیفه مسلمین کند. امام حسن جزء شروط صلح، یکی هم این را قید فرموده بود که معاو یه کسی را برای جانشینی خود تعیین نکند. این بود که معاویه به مسموم کردن امام پرداخت. اگر امام حسن زنده بود و معاویه درصدد بر می آمد تا یزید را خلیفه کند، امام این فاجعه را بر نمی تابید و با قیام شخص خود و اهداء خون خویش این لکه عار را از دامن امت اسلام میزدود. زیرا در اینجا پای یزید به میان می آمد و او شناخته شده بود. معاویه خود این مسائل را پیشبینی میکرد. او محمد و اولاد محمد را خوب میشناخت. مگر در نبردهای صدر اسلام از همینان به دلیل دشمنی با اسلام شمشیرها نخورده بود؟ و مگر در برابر همینان برای محو اسلام و ابقای شرک و بت پرستی سالها مبارزه نکرده بود؟ او می دانست خونی که در تن حسن می گردد خلافت چون یزید را تحمل نمیکند. او می دانست که شعار همه آنان این است:
هیهات منا الذله.
- ما و قبول ذلت، هیهات!
و حماسه همه آنان این:
الا وانی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما.
- من مرگ را (هم اکنون) جز خوشبختی نمی دانم، و زندگی با ستمکاران را جز اندوه خوردن و به ستوه آمدن.
امام حسن در 47 سالگی پس از چندین بار که مسموم شده بود و از مرگ نجات یافته بود به شهادت رسید. جنازه او نیز به هنگامی که برای دفن حمل می شد، از سوی گروهی تیر باران شد. اینگونه با پسر بزرگ پیامبر رفتار کردند.
پس دیدیم که دوره 10 ساله امامت امام حسن با قیام آغاز گشت و سپس به شبه قعودی که وصف کردیم منتهی شد. و دوره امامت 10 ساله امام حسین با همان شبه قعود آغاز گشت و به قیام مشهور منتهی گردید. امام حسین نیز - بنا به همان مصالحی که امام حسن در نظر داشت - معاویه را 10 سال تحمل کرد، و مخالفتهای را که با معاویه میکرد به صورت قیام نظامی در نمیآورد.
از دقت و مطالعه در چگونگی قعود امام حسین (علیه السلام) که توأم بود با گرفتن برخی از اموال عمومی - که به نام بیت المال برای معاویه برده میشد - و توزیع آن اموال در میان بینوایان، و از دیگر پرخاشهایی که نسبت به معاویه می کرد، و از سخنرانی به ضد او و نشر اندیشه انقلاب، فلسفه قبول صلح از ناحیه امام حسن (علیه السلام) نیز شناخته می شود، که تنها و تنها حکم سر پوش داشته است. این حقیقت را امام جعفر صادق (علیه السلام) از قول خود امام حسن نقل می کند، می فرماید:
امام حسن، در پاسخ آن عده اندک از یاران خویش که درباره صلح اعتراض داشتند فرمود: انی لما رایتکم لیس بکم علیهم قوه سلمت الامر لابقی انا و انتم بین اظهرهم(82) - یعنی، چون من دیدم شما یاران من توان پیروزی بر آنان ندارید امر را به معاویه واگذاردم تا هم خود من و هم شما در میان ایشان باقی مانیم.
در این سخن، دو موضوع در خور اندیشه است. یکی اینکه آن معترضان نمیگویند: خیر، ما نیرو و توان پیروزی بر سپاه شام داشتیم بلکه سکوت کنند و ناتوانی آن روز سیاه شیعه را در برابر شامیان طرفدار معاویه قبول می کنند. دوم اینکه امام، فلسفه زنده ماندن خود و دیگر رجال معدود شیعه را به کلمه بین اظهرهم مقید می فرماید. یعنی فلسفه حیاتی ما اکنون مراقبت بر کارهای حکومت شام، و اشراف بر جریانهای تاریخ اسلام، در این لحظات است که با عنصر نفاق و سالوس آمیخته أست، خطرناکترین عنصر انحراف اجتماعی.
و خود همین زنده بودن و نفس کشیدن افرادی چون امام حسن، و قیس بن سعد انصاری، و حجربن عدی کندی و ... در جامعه اسلامی باعث شود، تا عمود خیمه حق نخوابد، و مشعل حق و عدالت از پای نیفتد، و تا خودکامگان و لادینان و جباران نتوانند هر چه می خواهند بکنند، و بر سیر حق بکلی خط بطلان بکشند.
به تصریح روایات متعدد از پیامبر اکرم، این دو فرزند زاده پیامبر، برای همه مسلمانان امام و پیشوایند. افعال آنان حجت است هما امامان قما اوقعدا این دو بزرگوار امامند، پیشوا و رهبرند، چه قیام کنند، چه قعود.
اینک گفتیم این دو فرزند زاده پیامبر امامند، نه تنها به این دلیل است که آنان فرزند پیغمبرند. بلکه علاوه براینکه از جوششگاه وحی جوشیده اند و در دامن وحی تربیت شده اند، دیگر شایستگیهای آنان باعث تفویض این مقام، از سوی خداوند، به ایشان شد، شایستگیهایی جهان مرتبه بالای علم، ایمان، پاکی، عدالت، بینش الهی، روح اسلامی، ایثار و... و مواهبی که خدا به آنان داده بود. و آیا در آن روز چه کسی در امت لایقتر از آنان به هم میرسید؟ این تاریخ است که در پیش ماست، یعنی آیینه کردار و منش مردان.
از حدیثی که ذکر شد، می توان به نکته ای عمیق رسید، که بدان اشاره نیز رفت. آن نکته این است که در هر دو زندگی، قیام و قعود بوده است، زیرا فعل به صیغه تثنیه (قاما - قعدا) ادا شده است - یعنی یکبار ماده (مصدر) قیام را به هر دو نسبت (اسناد) داده است و یکبار ماده قعود را. و می توان گفت در هر مورد از باب تغلیب است، و نکته مورد اشاره را نیزبخوبی می توان استنباط کرد.
پس این هر دو امام هم قیام داشته اند و هم قعود، یعنی نظارت و مراقبتی در پوشش قعود، نه قعود مطلق، به معنای رها کردن تکالیف اقدامی و اجتماعی و سیاسی. و اینگونه قعود که در درون خود نوعی مراقبت و اقدام است، بهتر است شبه قعود تعبیر شود - چنانکه گذشت. آری، امامت امام حسن از تجهیز سپاه و قیام شروع شد و سپس به علت مصالحی - که به آنها اشاره کردیم و در کتابهای مفصل تشریح شده است - به قعود، از گونه ای که توصیف شد انجامیده و دوره امامت امام حسین با قعود مزبور - با همان چگونگی یاد شده - شروع شد و سرانجام به قیام عاشورا منتهی گشت. و در همین دوره شبه قعود، که در حدود 18 سال از زمان امامت این دو امام را گرفت، عناصر قیام نهایی آفریده شد. زیرا به قاعده تسلسل منطقی علل و معلولات، قیامی چنان عظیم، بویژه از نظر چگونگی، بیتوجیه و تمهید پیشین، امکان وقوع نمی یافت.
در مآخذ تاریخی اسلام، از امام حسن مجتبی، به امیرالمؤمنین تعبیر کرده اند: امیرالمؤمنین حسن بن علی. اهل سنت امام حسن را پنجمین خلیفه از خلفای راشدین دانسته اند. این چگونگی حاکی از این است که در وجدان اسلامی عمومی، حق امارت مؤمنان از آن آن امام بزرگ دانسته شده است، و معاویه نوعی متصرف غاصب و صاحب موضع ناحق شناخته بوده است.
از اینجا می توانیم به یکی دیگر از حکمتهای صلح پی بریم. و آن این است که امام مجتبی خواست تا قبول این صلح (که معاویه همواره بر آن اصرار می ورزید تا از دست امام بیاساید برخی از شیعیان نیز اصرار در قبول آن داشتند و از جنگهای پیاپی زمان علی (علیه السلام) خسته شده بودند)، سبب شود که مردم نپندارند درگیریهای مسلمانان همواره بر سر حکومت است. یعنی جهت دینی موضعگیریها و اقدامها تحت الشعاع قرار نگیرد، و بیگانگان و دیگر مذاهب عالم چنین تصور نکنند که سالهاست مسلمانان به جان خویش افتاده اند و پایه دین را برای مبارزه بر سر فرمانروایی گذارده اند. امام در ضمن یک موضعگیری عمیق و مشرفانه، از جنگ کناره گرفت، تا معلوم شود که مسئله مسئله دین است نه فرمانروایی شخصی. و تا معلوم شود که هر جا مصالح دین و مصالح امت اقدامی را اقتضا کرد، رهبر دیندار، این مصالح را ترجیح می دهد. کاری که معاویه هیچگاه نمی کرد و اگر امام به صلح رضا نمی داد، معاویه اگر همه مسلمانان نیز کشته می شدند دست از طلب مقام و انتقام گیری از اسلام برنمی داشت. این نیز یکی از حکمتهای آن تدبیر است، که نام صلح یافته است.
در اینجا بد نیست اشاره ای به متن قرارداد صلح بکنم، تا معلوم شود که قضیه از چه قرار بوده است. در این متن مسائل چندی قید شده است که عمده ترین مصالح آنروز دنیای اسلام بوده است، مسائلی که همانها می توانست خلافت را به مقر حق برگرداند، و فساد انحراف آن را، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بویژه از زمان عثمان و معاویه، از لوح تاریخ اسلام بشوید، و مقدمات رسیدن بشریت را به سعادت اقصای اجتماعی فراهم سازد، زیرا در قیود و شروط صلح، از جمله، آمده بود که:
1- معاویه به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کند...
2- پس از معاویه خلافت متعلق به حسن بن علی است. و اگر برای حسن حادثه ای پیش آمد متعلق به حسین است، و معاویه، حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند...
3- معاویه باید ناسزا گفتن به امیرالمؤمنین را ترک کند...
4- بیت المال کوفه به معاویه واگذار نخواهد شد... نیز معاویه باید به بازماندگان شهدایی که در جنگ صفین و جنگ جمل، در کنار امیرالمؤمنین، کشته شده اند از بیت المال هزینه زندگی بپردازد.
این اموال باید از محل خراج دارابگرد ادا شود.
5- احرار و آزادگان باید در هرجا هستند - شام، عراق، یمن، حجاز و... - از آزادی بر خوردار باشند و کسی متعرض آنان نشود...
آیا صلح با اینگونه شروط، چه رها کردنی است و جه قعودی؟ فقط ترک جنگ خونین است، آن هم ترکی موقت و مشروط و زیر نظر و مراقبت.
کسانی که میخواهند، به گونه ای، به رفتار عملی امامان استناد کنند، باید نخست آن رفتار را از جانب گوناگون مورد رسیدگی قرار دهند و تحلیل کنند و امام را در عینیت جامعه بشناسند. وگرنه خیانت است به اسلام و مسلمانان، و خیانت است به پیشوای معصوم، و رهبر فداکار و خون دل خورده، و قائد مدبر حکیم.
امام حسن پیروز گشت، پیروزیی از آن دست که عظمتها را به یاد می آورد، و قله ها را در برابر چشمها مجسم می کند. این پیروزی را خواهم کمی شرح دهم، اگر چه پایه این رساله بر اختصار نهاده است.
ببینید! دین اسلام، یک دین اخلاقی و اخروی صرف نیست، دینی اجتماعی - الهی، و انسانی - خدایی (یا خدایی- انسانی) است. دینی است که پیش از هر چیز به پیریزی یک حکومت دینی توجه کرده است، حتی نظام خلافت نیز بر این پایه است. اگر روز رحلت پیامبر، جامعه اسلامی تنها و تنها به یک معلم اخلاق نیازمند بود، زمینه ای برای پدید آمدن جریان سقیفه وجود نداشت. بویژه که خود خلفای نخستین مدعی علم و اطلاع چندانی نبودند - و نمی توانستند بود - لیکن مدعی حفظ ثغور اجرای حدود و اقامه نظم اجتماعی بودند.
پس سمت خلافت و جانشینی پیامبر، سمت یک مقام اجتماعی و یک زعامت دینی بود. و این همان امری بود که پیامبر خود نیز بدان عمل کرده بود. پیامبر مانند یک حاکم اجتماعی، از سوی خود، عامل و کارگزار به سرزمینهای مسلمان شده می فرستاد، قدرت مرکزی تأسیس کرده بود، بیت المال داشت و... نهایت او به دستور خداوند، برای حفظ این مراتب، همراه آموختن دین و ادامه نشر تربیت، علی را به جای خویش منصوب کرد، لیکن پس از در گذشت او جریانهای دیگری پیش آمد، تا رسید به دوره معاویه.
در دوره معاویه آنچه، در واقع، وجود نداشت حکومت اسلامی بود. لیکن آنچه از آن دم می زدند و تبلیغ می کردند این بود که حکومت شام، اسلامی است و معاویه جانشین آورنده قرآن است؟!
ادامه آن وضح و آن حاکمیت، برای اسلام، بزرگترین خطر بود، زیرا با گذشتن چند نسل، نامی از اسلام نمی ماند. واقعیت اسلام که از میان رفته بود و می رفت هیچ، همان نام و تظاهر نیز محو می شد، چون اندک اندک نیازی به آن تظاهر نیز نمی یافتند.
حل این مشکل به این بود که آن کسان که در رأس قرار داشتند معدوم شوند، و زمامداران قرآن در جای آنان بنشینند. و به علت مسائلی که اشاره کردیم، از جمله نداشتن نیروی نظامی کافی، معدوم ساختن آنان میسور نبود. باقی می ماند یک اقدام دیگر. و آن نشان دادن هویت آنان بود و فلج کردن منطق تبلیغی آنان، تا معلوم شود که اینان اهل دین نیستند، غلبه طلبانی هستند نامعتقد به اسلام و دور از همه اصول و موازین. این کار را نیز از دو راه می شد انجام داد: یکی اینکه امام مبلغانی فاضل و بصیر و، اهل و فداکار و شجاع به هر سوی گسیل دارد تا مسئله را برای خلقهای اسلام آفتابی کنند... یکی دیگر اینکه کاری کند تا خود آن زمامداران آشکارا اعتراف کنند که ما اهل دین نیستیم و حکومت ما حکومت اسلامی نیست. راه اول امکان نداشت، زیرا معاویه با تسلطی که داشت آزادگان و شیعیان علی را تبلیغ ناکرده می کشت تا چه رسد به اینکه آنان دست به تبلیغ زنند. راه دوم هم عملی بود - البته با تحملها و خون دل خوردنها - و هم بهتر، زیرا چه از این بهتر که خود پیشوایان باطل و کذب بگویند که ما باطلیم و کذاب.
این آن پیروزیی بود که امام حسن به بهای 11 سال تحمل درگیری و رنج - رنجی بیمانند در تاریخ انسان - بدان دست یافت. امام حسن مینشست و معاویه به علی ناسزا میگفت. چرا امام حسن این امور را تحمل می کرد، آیا جان در نظر او این اندازه عزیز بود؟ هرگز. جان در این مرحله در نظر مردم عادل نیز عزیز نیست. بلکه از این جهت تحمل میکرد که آن چگونگی درست در جهت هدف دینی و اجتماعی او بود. مگر پسران علی خواستند ثابت کنند که معاویه و امثال معاویه، دین ندارند و از ترس مسلمان شده اند، و بزرگترین دشمنان اسلام و محمدند و دشمنان علی! مگر علی که بود و چه کرده بود که به او دشنام دهند؟ تنها گناه علی در نظر حکومت شام این بود که او از نخستین روزهای ظهور اسلام در پی پیامبر رفت، و اسلام را با جان و دل یاری کرد. همین است که نوشته اند، روزی عبدالله بن عباس از جایی می گذشت، دید جمعی به علی (علیه السلام) ناسزا می گویند. گفت انما تریدون به رسول الله ... شما می خواهید به پیامبر ناسزا بگویید، جرئت نمی کنید، به علی ناسزا می گویید!
علی بزرگترین مدافع و حامی اسلام و محمد بود، از اینرو به علی ناسزا می گفتند. و در واقع، به این نام، به اسلام و محمد ناسزا می گفتند.
و مگر پسران علی نمی خواستند ثابت کنند که حکومت اسلامی، از روز رحلت پیامبر از مسیر خویش منحرف شده است، و اندک اندک به جایی رسیده است که اکنون دیگر، به تمام معنی، غیر اسلامی است؟ و مگر این کار را بهتر از آنچه کردند میتوانستند کرد؟
معاویه در ملأ عام به علی (علیه السلام) بد می گفت. و مردم می شنیدند.
این مردم - چنانکه پیشتر یاد شد - یا معتقدان به نظام خلافت بودند، در این صورت در دینداری معاویه به شک می افتادند، چون به اعتقاد آنان، علی چهارمین خلیفه راشد بود. یا شیعه می شنید، در این صورت در اعتقاد بد خود درباره معاویه راسخ تر می شد. و اگر هر صاحب خرد دیگری نیز می شنید این اندازه پی می برد که بدگویی به فداکارترین، پاکترین و رشیدترین سرباز مجاهد یک مکتب و مرام نشانه بی اعتقادی به آن مکتب و مرام، بلکه نشانه روشن کینه جویی و انتقام کشی نسبت به آن مکتب و مرام و بزرگان آن است. و معاویه اینگونه بنیاد خویش را به دست خویش کند. کسانی که در طول تاریخ معاویه را از هوشمندان دانسته اند در این نکته دقت نکرده اند(83). بدگویی او به علی بن ابیطالب، در ملا عام، نهایت سفاهت بود(84). لیکن پستی او و بغض پوشیده در جان او نسبت به دینا توحید و چهره پاک و عظیم اسلام، اختیار از دست او می ربود و اینگونه او را رسوا می کرد. و این امام حسن بود که با تحمل رنج، معاو یه را در برابرحقیقت و تاریخ، به پای خود تا مسلخ کشانید. زهی روح بزرگ، درود خدا بر این روح، و درود فرشتگان، و درود سپیده ها، و فجرها، و حماسه ها، و قله ها... تحمل کدام شمشیر و شهادت مشکل تر است از چنین تحملی، آنهم نه یک روز و دو روز، بلکه 10 سال. این است چگونگی احوال کسی که حجت خدا است.
آری امام پیروز گشت. و کار معاویه متظاهر به اسلام را، که در جنگ صفین نیز در برابر علی بن ابیطالب قرآن بر نیزه کرد و دم از قرآن زد، به جایی رسانید که در شهر کوفه، بر منبر عمومی، اشکارا گفت:
یا اهل الکوفه! اترانی قاتلتکم علی الصلاه و الزکاه و الحج؟ و قد علمت انکم تصلون و تزکون و تحجون. و لکننی قاتلتکم لاتامر علیکم و علی رقابکم... الا ان کل مال اودم اصیب فی هذه الفتنه فمطلول، و کل شرط شرطته فتحت قدمی هاتین(85).
-ای مردم کوفه! فکر می کنید من به خاطر نماز و زکات و حج (احکام دین و قرآن) با شما جنگ کردم؟ من که می دانستم شما نماز می خوانید، زکات دهید و حج میروید. من با شما جنگ کردم (و گروههایی از شما را کشتم و به کشتن دادم) فقط برای اینکه بر شما امارت و حکومت کنم و بر گردنهای شما سوار شوم... هر مالی یا خونی که در این فتنه و خونریزی غارت گشت و ریخته شد هدر امت، و هر شرطی (از آن شروط که در صلح) کرده ام آن را اکنون زیر پا می گذارم.
این پیروزی مرد حق و رسوایی مرد باطل نیست، که خود آشکارا بگوید، من از این فتنه ها که بر پا کردم، از این خونهای بی حساب که ریختم، از این برادرکشیها که راه انداختم، از این تباهی و فسادی که پراکندم، هیچ قصدی دینی و منظوری اسلامی نداشتم. بلکه تنها در پی هوای نفس و اطاعت شیطان بودم، امارت و غلبه می خواستم. همین و همین. و اکنون همه آن ثروتهای عظیم امت که بر باد رفته است و هزینه جنگ و زیانهای جنگ شده است، و همه آن خونهای بیگناه که در کشاکش جنگ ریخته است، همه و همه، هدر و بر باد.
آیا این منطق یک مسلمان است؟
آیا امام حسن انتقام پدر را بدینگونه از معاویه نگرفت؟
آیا مردم پس از این، چنین نمی اندیشیدند که همه آن کشتارها و فتنه هایی که معاویه در برابر علی و در زمان علی (علیه السلام) نیز کرد، برای همین ریاست طلبی بود و فرمانروایی، آنهمه خونها، آنهمه تباهیها، و آنگونه امام حق را از اصلاحات و نشر اسلام باز داشتن و خلیفه رسول را به این سوی و آن سوی کشانیدن.
و آیا پیروزیی ما از این بالاتر شدنی است؟ کسی که یک روز به نام حکم قرار دادن قرآن، در سپاه علی تزلزل افکند، و با این حیله موضع آن رزمندگان را لرزان ساخت، و حماسه مردانی چون مالک اشتر نخعی را بی نتیجه گذاشت، و لیله الهریرها را بی اثر کرد، و خون مردانی چون عمار یاسر را لوث نمود، این کس امروز آشکارا و در ملا عام می گوید، من به قرآن و احکام قرآن کار ندارم، مرا چه به قرآن و به نماز و روزه و حج و جهاد قرآن. من دنبال حکومتم و غلبه و ریاست و سلطه!
آیا امام حسن، با این چگونگی که با تدبیر پیش آورد، انتقام پدر و قضیه حکمیت را از معاویه نگرفت؟ آیا ثابت نکرد که موضع حکمین نیز حیله بود، و ابوموسی اشعری با سفاهت خود به اسلام و مسلمانان خیانت کرد، و عمروعاص با مکاری و حیله گری خویش؟
و آیا بی آن تحمل و تدبیر، به صورتی دیگر ممکن بود که چنین سخنی رسوا کننده، از دهان داهیه ای چون معاویه در آید، و باطن بی ایمان اموی بر ملا شد؟ و این از کجا شد؟ از تحمل حکیمانه و پذیرا شدن رنجی چونان کوههای گران، در طول سالهایی چند. یعنی همان کار بزرگ که امام بزرگ، امام حسن مجتبی (علیه السلام) کرد، آن امام حکیم و پیشوای فداکار. او که کار را با عینیت جامعه خویش همساز کرد، و از ذهنیت فلسفه جدا گردید.
آن سب و بدگویی که معاویه میخواست و می کرد، چندان هم به آسانی پیش نمی رفت. در میان امت هنوز کسانی بودند که این نامسلمانی را تحمل نکنند و تاب نیاورند.
چرا باید به علی بن ابیطاب ناسزا گفت، چرا؟ این پرسشی بود که مردم مسلمان از خویش میکردند. لیکن پاسخ این پرسش چیست؟ این است که معاویه می خواهد حکومت کند. پایه این حکومت بر نفی فضیلت است و تخطئه فضیلت گسترانی چون علی.
مورخان نوشته اند که چون امام حسن مجتبی در گذشت، معاویه از سفر مکه به مدینه آمد و خواست علی را بر منبر پیامبر لعن کند و ناسزا گوید. به او گفتند، سعد وقاص(86) در اینجا حاضر است. او این کار را تحمل کند. کس نزد او فرست و نظر وی را در این باره بخواه. معاویه کسی نزد سعد فرستاد و امر را با او در میان نهاد. سعد گفت:
اگر چنین کنی از مسجد بیرون می روم، و دیگر پای به مسجد نمی گذارم.
بدین گونه تا سعد زنده بود معاویه این کار را نکرد و چون سعد در گذشت، علی را بر منبر پیامبر نیز سب کرد. و به کارگزاران خود نوشت تا در منابر شهرها علی را - پناه به خدا - لعن کنند. و چنین کردند. در این هنگام، ام المؤمنین ام سلمه (همسر پیامبر اکرم)، به معاویه نوشت:
شما خدا را و پیامبر را بر روی منبرها لعن می کنید. چون شما لعن می کنید علی را و هر کسی علی را دوست بدارد. من گواهی می دهم که خدا و پیامبر علی را دوست می دارند.
اما کسی گوش به سخن ام المؤمنین نداد.(87)
نیز مورخان آورده اند که روزی معاویه در مجلس خویش نشسته بود و گروهی از مردم سرشناس حاضر بودند، از جمله احنف بن قیس.(88)
در آن اثنا، مردی از اهل شام وارد شد و سخنانی گفت، و در پایان سخن خویش علی را لعن کرد. احنف به معاویه گفت:
این گوینده اگر بداند که تو دوست داری مردم پیامبر مرسل را هم لعن کنند، لعن می کند. ای معاویه از خدا بترس! علی به نزد خدای رفته است و در قبر خویش خفته است و با اعماد خویش مانده است. علی، به خدا سوگند، برای حق شمشیر زد، پاکدامن بود، برای دین دردی بزرگ کشید.
معاویه کفت:
ای احنف... قسم به خدا، تو نیز باید بر منبر روی و چه بخواهی یا نخواهی علی را لعن کنی.
احنف گفت:
اگر مرا از این کار معاف داری برای تو بهتر است. اگر مجبورم کنی به خدا زبانم به چنین سخنی نخواهد گشت.
معاویه گفت:
برخیز و بر منبر رو!
احنف گفت:
در این صورت بانصاف سخن خواهم گفت:
معاویه گفت:
گفت:
چه خواهی گفت؟
گفت:
برای بر فراز منبر می نهم. خدای را حمد و ثنا می گویم. و بر پیامبر درود فرستم، آنگاه می گویم: ای مردم! معاویه امر کرده است علی را لعن کنم. علی و معاویه اختلاف یافتند و جنگ کردند.
هریک مدعی بود که خود و اطرافیانش مورد ستم و تجاوز قرار گرفته است. حالا من دعا می کنم شما آمین بگویید. خدایا لعنت تو و فرشتگان و پیامبران و همه خلق بر آن کس از این دو تن که ظلم و تعدی کرده است. خدا یا لعنت تو بر گروه ستم پیشه. خدایا بر این گروه لعن بسیار فرست. ای معاویه! من اینچنین می گویم و هیچ چیز کم و زیاد نخواهم کرد، اگر چه جانم را در این باره بدهم.
معاویه گفت:
تو معافی از این کار.(89)
کار اینگونه بود و رسوایی از این دست. اما معاویه این بدعت کافرانه را به هرگونه بود رواج داد، و تا سالها پس از وی خلیفگان مسلمان و جانشینان پیامبر، این رسم را برنینداختند. تا به جایی که سفلگانی چون مروان حکم دهان به سب امام بزرگ گشودند. و هنگامی که می گفتند، چرا چنین کنید، در پاسخ می گفتند:
بدون این عمل، کار ما پیش نمی رود.(90)
چنین کردند. و تنها مردمی که نپذیرفتند تا در شهر آنان و بر فراز منبر آنان به امام بزرگ بیحرمتی شود، مردم سیستان بودند. لیکن حکام جور، در دیگر شهرها و آبادیها، همه جا و همه جا، با زور و زر، این بدعت را رواج دادند، و اینگونه باطن حکومت خویش را بر ملا ساختند.
بدگویی به علی بن ابیطالب، یا یکی از فرزندان او، یا هر مظهر دین و فضیلتی، نخستین کاری که میکند باطن بد گویندگان را و سفلگی آنان را و خلل داشتن نطفه آنان را آشکار می سازد، و دشمنی آنان را با هر حقی و فضیلتی و هر شرفی و انسانیتی.
یکی دیگر از حقیقتهای اجتماعی که در مبارزات سازنده و روشنگر باید ژرف و پیگیر رعایت شود، روشن کردن ذهن جامعه است نسبت به اعمال جباران و ستم گستران. جامعه اگر ستمگران را از روی تقلید از عده ای روشنفکر و آگاه بشناسد، این شناخت تقلیدی نیرویی را که باید داشته باشد نخواهد داشت. از اینجاست که یکی از مهمترین وظایف آگاهان، نشر و تثبیت این آگاهی است در توده.
کلی گویی که، اینان جبارند و ستمگر، و بدگویی که آنان ملعونند و پلید، هنگامی که از سوی پاکان و نیکان باشد و آگاهان و با خبران، بیگمان جامعه را تا اندازه ای متنبه می کند. اما این مقدار تقلیدی است، نه اجتهادی، و نشر سوء گمان است در مردم نسبت به بدکاران، نه نشر یقین و بصیرت به احوال آنان. و از اینجاست که اگر سوی مقابل، تبلیغات دامنه دار و فریب گستری صورت گرفت، تا حدود بسیاری آثار آن کلی گویی و بدگویی خنثی میشود.
باید اعمال جباران و خیانت پیشگان را، جزء بجزء تشریح کرد و برشمرد، تا مردم بدانند که آنچه می گذرد چیست و آن خیانتها که میرود کدام است.
در اجتماعی که علی بن ابیطالب یکسو قرار دارد و مقید است به همه اصول عدالت و عصمت، و معاویه یکسو قرار دارد و مجسمه ای است از حیله و دروغ و فریب، همین اندازه که گفته شود معاویه خائن است، فاسق است، روش اسلامی ندارد، کافی نیست. بلکه باید شرح داد که معاویه چه کار میکند که خیانت است و غیر اسلامی است و دور است از موازین قرآن و سنن حق.
این اصل (یعنی اصل شرح دادن جزئیات اعمال جباران و خیانت پیشگان)، باید همواره در درگیریهای اجتماعی مورد توجه و عمل باشد. خوب است در اینجا، به تعلیم خود امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) استناد کنم. روزی علی شنید که دو تن از یاران بزرگ و ارجمند او یعنی حجربن عدی و عمرو بن حمق به مخالفان بد میگوید و آنان را نفرین میکنند، فرمود:
کرهت لکم ان تکونوا لعانین شتامین تشتمون و تبروون و لکن لو وصفتم مساوی اعمالهم فقلتم:من سیرتهم کذا و کذا و من اعمالهم کذا و کذا، کان اصوب فی القول و ابلغ فی العذر...(91)
- هیچگاه دوست نداشته ام که شما نفرین کن و دشنامگوی باشید، همی دشنام دهید و همی بیزاری جویید، نه. بلکه اگر شما کارهای بد آنان را وصف کنید یعنی بگویید این روش را دارند و این روش و این کار را کرده و این کار... اگر اینگونه عمل کنید، هم سخنتان استوارتر است و هم عذرتان پذیرفته تر...
در سخن امام ژرف بیندیشید، که از سویی بدگویی را نسبت به دشمن نمی پذیرد و از سویی دیگر ذکر جزئیات را لازم می شمارد و برای روشن کردن موضع بدان و بدکاران، ضروری می داند. تعبیر کذا و کذا در عربی برای بیان جزئیات و ذکر آمار است یعنی باید در این کار راهی استوار در پیش گیرید و جامعه را به بصیرت و اجتهاد برسانید، تا خود بداند که آنچه می گذرد چیست و آنچه تکلیف اوست کدام است. با آمار و ارقام سخن بگویید. این اندازه که بگویید، بدند و بد می کنند بس نیست. در مثل اگر صد صفحه را پر کنید از کلمات ناسزا، آن اندازه اثر ندارد که سه صفحه را از آمار و ذکر سند.
بدینسان می نگرید که بیان عاطفه فردی در لعن و نفرین بر بدان و ظالمان امری است و درگیری اجتماعی با آنان و روشن کردن ذهن مردم درباره اعمال آنان امری دیگر. در موضع اجتماعی آنچه مهم است نشر فرهنگ مبارزه است و یکی از عمده ترین قسمتهای این فرهنگ شناخت اجتهادی جامعه است نسبت به تعدی و خیانت و ستم و نقض اصول و محو حقوق و اتلاف اموال.
و این امر که یاد شد نیز از جمله همانها بو که در کردار امام حسن پیشبینی شده بود در مدتی که بر صلح گذشت جامعه آن روز اسلام خوب شناخت که با چه کسی سرو کار دارد. پس تعلیم یاد شده از امام علی بن ابیطالب نیز خود یکی از نمونه های جدی عینیت گرایی پیشوایان دینی است.
باید به یاد داشت که تعلیمات اساسی مکتبهای متحرک، همواره به تحریفهای گوناگون دچار می گردند چرا؟ چون تعلیمات مکتبهای حرکت آفرین که مسیر آنها دریافت صریحترین حقهای اجتماعی و فردی است از یک سو دشمنان فراوان دارد و از سوی دیگر استعداد پذیرش آنها کمیاب است زیرا این پذیرش و اعتقاد پیوسته باید با فداکاری و جهاد و هوشیاری و از خود گذشتگی توام باشد از اینرو بسیار اتفاق افتاده است که اینگونه تعلیمات را که با ارزشترین پدیده های تاریخ تریبتی انسان است تحریف کرده اند تا نشر این تعلیمات و ایمان به آنها برای متجاوزان نگرانی و هراس نیافریند.
مردم بیشتر به سوی تکلیفهای آسان میگرایند حتی بسیاری از آنان که ادعای هدایت و زعامت دارند بدینسان بسیار میشود که از جناحهای گوناگون اجتماعی که تعلیمات یاد شده جزء مبانی اصلی اعتقادات آن جناحهاست در جهت عکس آن تعلیمات استفاده میشود تا بدانجا که انعطاف داشتن و آشتی پذیری جای مقاومت استفاده میشود تا بدانجا که انعطاف داشتن و آشتی پذیری جای مقاومت و تعهد را می گیرد.
به هر حال مجموعه دوره بیست ساله زندگی امام حسن و امام حسین پس از پدرشان علی شامل حرکتها و حادثه ها و تحولهای گوناگونی است که درک چگونگی آنها برای انسانیت در هر عصری مفید است، بویژه برای مسلمانان، زیرا که در بیشتر عصرها و دوره های اسلامی، همان مشکلها و روشها، مورد استفاده قرار گرفته است. بنابراین اگر مجموعه یاد شده، با دقتهای علمی و شناختی، و ژرفنگریهای مسلکی، مطالعه شود چه بسا بتوان به بسیاری از مقاصد بزرگ جامعه ای راه برد. و راهی یافت برای هوشیاری آفرینی در امت و نشر حماسه ای منتج در آبادیها، و تعلیمی جست برای توده های مذهبی که از اندیشیدن غفلت نکنند، و از آزمونها بیاموزند، و از صرف نیرو در جهات مبتذل باز ایستند.
اینهمه دم از امامان زدن، و به نام آنان مجلس بر پا کردن، و علم و عماری کشیدن، و منبر رفتن، و فقه نوشتن، و اینهمه از روش آنان دور بودن، چگونه تواند بود؟

گفتار سوم: خلاصه ای از متن تاریخ، درباره زندگانی حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام).

مهمتر از همه این است که روشن شود که مردم چسان زندگی می کنند: آیا در پی مشعلداری که راه زندگی انسانی و سعادتمند را می پیماید و جامعه را به همان سو می کشد، گام می زنند، یا به دنبال ماده پرستی که جز رسیدن به کامرواییهای خود، آرمانی ندارد و کمترین فداییش در این راه، جامعه و نسل است؟
محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر اسلام قیام کرد. او مبعوث بود و رسالت خود را تبلیغ کرد. مکارم اخلاق را به بشر آموخت. و سنن حقوق و فلسفه و اخلاق اسلامی را نشر داد. اکنون در حدود 50 سال از بعثت او، و 30 سال از مرگ او می گذرد. معاویه بن ابی سفیان اموی در شام به نام اسلام حکومت کند. سالیانی دراز به عنوان والی از طرف عمر و عثمان حکومت میکرده است و هم اکنون خود را خلیفه وانمود می کند، یعنی جانشین پیامبر، و حامی قرآن، و حافظ همه احکام و سنن اسلامی و حقوق انسانی اسلام. آیا چنین است؟
پاسخ این پرسش را از چه کسانی می طلبیم؟
اگر این موضوع را از مشتی شیعه ساکن کوفه آن روز بپرسیم، یعنی همان جماعتی که علی (علیه السلام) را می شناسند و سخنانش را شنیده اند و زندگی و رفتار و فقر و عدالتش را دیده اند، اگر از اینان بپرسیم می گویند: نه، معاویه خلیفه خدا و رسول خدا نیست.
اگر از مردان بزرگ و علی شناسان مبارزی چون قیس بن سعد بن عباده، حجربن عدی کندی، عدی بن حاتم طائی، حبیب بن مظاهر اسدی، مسلم بن عوسجه اسدی، عبدالله بن عفیف ازدی، سلیمان بن صرد خزاعی، و امثال اینان بپرسیم می گویند: نه، معاویه حجت خدا و جانشین محمد و حافظ ناموس اسلام و قرآن نیست. معاویه از قرآن همین قدر می داند که آن را با تزویر عمروعاص، برای ایجاد تردید و شکست در لشکر خلیفه حق، بر سر نیزه کند. معاویه کسی است که تا آنجا با قرآن و اسلام و محمد دشمن است که پسر جوان شرابخوار میمون باز خود را بر سر امت اسلام مسلط میکند، و بزور از مردم برای او بیعت می گیرد. معاویه بزرگترین کسی است که انتقام جاهلیت و بت پرستی را از اسلام گرفته است. و خلاصه معاویه خلیفه امت اسلام و جانشین پیامبر اسلام نیست، او خلافت نمی کند، بلکه بنا بر عمل به سفارش و وصیت پدر خود ابوسفیان که گفت: ای بنی امیه با خلافت اسلام بازی کنید همچون که با توب بازی می کنند، با اسلام و مسلمین و خلافت اسلامی بازی می کند.(92)
همینگونه است اگر از عده ای از آل هاشم که در مدینه زندگی می کنند، مانند عبدالله بن جعفر بن ابیطالب، بپرسیم، اینان نیز می گویند: نه، معاویه خلیفه رسول الله و حافظ قرآن نیست، معاویه پسر ابوسفیان است و پدر یزید و مسلط کننده یزید است بر سر اسلام و نوامیس مسلمانان، یزید که امام حسین را کشت، مدینه را قتل عام کرد، و مکه را به منجنیق بست....
این پاسخ این کسان است. اما مگر دنیای آن روز اسلام منحصر به همین عده بود؟ در سر تا سر دنیای آن روز اسلام، که همه جزیره العرب و خارج آن را گرفته بود، هزارها انسان و صدها نسل زندگی می کردند که واقعیت معاویه را نمیشناختند، مگر از راه تبلیغات و روایاتی که مالهای گزاف داده بود تا در فضل او جعل کنند.
اکنون این نسلهایند که باید بشناسند و بدانند که معاویه کیست و هدفهای او چیست؟ و اکنون این مهمترین وظیفه است که گله، به حقیقت شبان خویش - و به عبارت دقیقتر: مدعی شبانی - پی ببرد.
همواره تشخیص وظیفه مقدم است بر انجام دادن آن. چه بسا افراد که حاضرند به وظیفه عمل کنند، اما وظیفه را تشخیص نمیدهند. البته عدم تشخیص عذر نیست، آن کس که تشخیص نمی دهد باید بکوشد تا صاحب تشخیص شود. و آن کس که تشخیص می دهد باید به آن عمل کند. باید مردم مبادی تشخیص را درک کنند، از جمله زمان را و عناصر زمانی را، تا به تشخیص تکلیف دست یابند و به آن عمل کنند و به سعادت برسند.
از این نظر، حسن بن علی، امام مجتبی و سبط اکبر، سلام الله علیه، با امری خطیر رو برو بود: معاویه، در برابر لشکرکشیهای علی، با هر ناجوانمردی و دغل وتزویری که کرد توانست تسلط خود را بر مقداری از سرزمینهای اسلام و هزاران تن مسلمان غافل و جاهل حفظ کند، این باید در برابر او چه موضعی گرفت؟ امام مجتبی در برابر دو اصل مهم قرار گرفته بود: یکی زنده نگاه داشتن اصل حماسه و مشعل قیام در نسلهای جوان آنروز اسلام، و دیگری شناساندن واقعیت کفر آمیز حکومت اموی شام. و الحق که فقط این کار از پسر بزرگ علی ساخته بود که با ژرفنگری امامت، این دو واقعیت عظیم را در دوره کوتاه چند ساله امامت خویش عملی سازد، و بار سنگین وظیفه خویش را، در پر تزویرترین دوره تاریخ اسلام، پاک و مصفا به منزل رساند.
امام از این حیث کمتر نگرانیی نداشت که خود را بیباکانه به میدانهای جنگ زند و شربت شهادت نوشد و از آنهمه رنجهای روح فرسا بیاساید - چنانکه سرانجام نیز در سن 47 سالگی با زهر به همین سرنوشت رسید و شهید شد. آری، امام مجتبی، از چنین اقدامی نگرانی نداشت، لیکن جامعه شیعه آنروز، به مقداری بسیار، عناصر اصیل و مطمئن خویش را از دست داده بود، و در پی جنگهای چندین ساله اخیر، همه تاب و توان مقاومت و برخی از اخلاص خویش را نیز فاقد شده بود. و امام در آن حال می بایست به کمک مردمی بجنگد که می گفتند: هر کس به ما درهم و دینار دهد در رکاب او می جنگیم.(93) و در همان لشکریان باقیمانده نیز، تبلیغات معاویه و رشوه های او اثر کرد، و باعث تفرقه و پراکندگی شد، تا واقعه ساباط رخ داد.
یعقوبی و دیگر مورخان نوشته اند:
معاویه پنهانی کس می فرستاد تا در میان سپاهیانی که با امام حسن (علیه السلام) بودند بگوید: قیس بن سعد با معاویه صلح کرده و به طرف او رفته است. باز کس می فرستاد تا در میان لشکری که با قیس بودند بگوید: حسن بن علی (علیه السلام) صلح کرده و دعوت معاویه را پذیرفته است. سپس معاویه، مغیره بن شعبه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن ام الحکم را در مداین نزد امام حسن فرستاد. اینان هنگامی که از نزد امام در آمدند، از پیش خود در میان مردم شایع کردند که امام صلح کرد. و اینگونه لشکر امام را پراکنده و مضطرب ساختند و مردم را بر امام جری کردند، زیرا مردم پنداشتند که اینان راست می گویند. آنگاه عده ای (که شاید از خوارج بودند) ریختند و خیمه و وسایل امام را غارت کردند. امام سوار اسب خویش شد و به ساباط رفت. در آنجا جراح بن سنان ضربه ای به ران امام زد. از این زخم خون بسیاری از بدن امام ریخت. او را با همان جراحت بزرگ به مداین آوردند.(94)
پس از این امور و دهها مشکل دیگر که در کتب تحلیلی و از جمله کتاب پر ارج و روشنگر صلح الحسن تشریح شده است، امام پرداختن به درگیری نظامی را - به همان اندازه - کافی دید، و سپس به اصل دوم پرداخت یعنی: درگیری سیاسی و تبلیغی. دید که به هرحال، همین مقدار توجه به جنگ به ضمیمه سخنرانیهایی که در مورد لزوم حرکت و خروج و سرکوب کردن ستمگران کرده است - اکنون کافی است، تا باز روزی دیگر، شیر مردان بزرگ در خاندانهای شیعه تربیت شوند، و زنان پاکدامن شیعه، مردان شیر اوژنی بیرورند تا حماسه شور انگیز عاشورا را بیافرینند.
آنچه از سخنان امام مجتبی درک می شود این است که امام، قیام در برابر معاویه و امثال معاویه را بهترین عمل می شمرد.(95) او معاویه را غاصب و ظالم می دانست، و حکومت او را حکومتی ضد انسان و ضد حقوق توده های محروم می شناخت، اما با عده ای لشکر مضطرب و دارای عقاید گوناگون که فریاد می کشیدند: آلبقیه، آلبقیه - این مشت باقیمانده را نگاه دار!(96) چگونه می توانست بجنگد؟ امام در ضمن سخنی که به یکی از اصحاب بزرگ خود میگوید، اضماره می کند که اگر جنگ میکردیم همین عده شیعه آشنا به مرام نیز کشته می شدند. آنگاه دیگر مشعل جاوید حق بر پا دارنده ای نمییافت.(97)
پس امام، با همه احتیاطهای لازم، در اثر مقارنات مذکور، نمی توانست ریشه حکومت اموی را ضمن یک جنگ عمومی از زمین خلافت اسلام برآورد. و با آنکه عبید الله بن عباس را سرلشکر خویش کرد، یعنی کسی که دو پسر او را بسربن ارطاه به فرمان معاویه کشته بود و از این رو جا داشت که خصومت عبید الله با معاویه او را از انحراف از حق و گرایش به طرف معاویه باز دارد، با این وصف، آن عنصر سست و بی لیاقت، با انحراف خویش، قوای متمرکز شیعه کوفه را متزلزل کرد، و سازمان سپاهی امام مجتبی را درهم ریخت.
بدینگونه امام با همه اکراهی که داشت، برای رعایت مصالح عامه اسلام به چنان تحمل رنجباری رضا داد.
لازم است یادآوری گردد، که صلح حرکتی است که پس از تعرض و مبارزه انجام می گیرد. پس آن گروه از مردم سست اراده (که گاه ممکن است مقامات عالیه دینی و روحانی را اشغال کنند) که می پندارند، عمل امام مجتبی سکوت و قعود محض است، سخت در اشتباهند، یا خود را به اشتباه زنند، یا تاریخ امام و فلسفه های آن را نخوانده اند، یا خوانده اند لیکن درک نکرده اند. زیرا امام نخست به اقدام نظامی دست زد و متعرض معاویه شد و سرانجام - پس از بروز موانع برای ادامه جنگ - به اصرار یاران خویش، به صلحی مشروط تن در داد، صلحی که در حقیقت، نوعی مراقبت و کمین کردن نسبت به معاویه بود، و هیچ گاه به معنای ترک مبارزه و درگیری نبود.(98) امام در ضمن شروط صلح، رعایت نوامیس اسلام و آزادی احرار جامعه را قید کرد. و از همین جا بود که چون معاویه به آن شروط عمل نکرد رسوا شد، و حکومت اموی غیر دینی شناخته شد، و رو به تزلزل رفت، و ریشه اش از اعماق جامعه برکنده شد، و منتظر آن بود تا با شورش عاشورا راه سرنگون شدن را در پیش گیرد. باید در این موضوع - که اشاره شد - ژرفتر نگریسته شود.(99)
درباره اعمال اشخاص و شخصیتها و قضاوت در مورد آنها، مسئله توجه به کادر و چهار چوبه به صورتی عمیق مطرح است، مثلا می توانیم دو شاعر را در نظر آوریم که یکی در چهارچوبه تعهد شعر میسراید و یکی بطور مطلق، در اینجا خوب می توانیم درک کنیم که شاعر اول چقدر محدود است و شاعر دوم چقدر نامحدود، بطوری که می تواند هر مفهوم و مضمونی را که خیال او می پرورد یا امیال و سود پرستیهایش اقتضا مینماید القا کند و بسراید.
حرکتهای سیاسی و اجتماعی امامان ما مقداری با این مثل مطابق است. آنان می بایست در حل و فصل امور، عدالت واقعی و رضای خداوند را در نظر داشته باشند، نه که در راه پیروزی یک آرمان، از هر دغلبازی و دسیسه کاری استفاده کنند. در حقیقت برای امام پیروزی حق مطرح است برای ابد، نه پیروزی شخص در برهه ای از زمان. این حقیقت همان است که امام علی بن ابیطالب آشکارا آن را گوشزد امت کرده است:
و الله ما معاویه با دهی منی، و لکنه یغدر و یفجر. و لولا کراهیه الغدر لکنت من ادهی الناس(100).
- به خدا سوگند، معاویه از من زیرکتر نیست. لیکن او مردم را می فریبد و فجور می کند. من فریبکاری را دوست ندارم وگرنه از زمره زیرکترین مردم بودم.
امام حسن نیز خود به این امر، در پاسخ سخنان سلیمان بن صرد خزاعی، تصریح کرده است:
و لو کنت بالحزم فی امر الدنیا و للدنیا اعمل و انصب ما کان معاویه باباس منی باسا و اشد شکیمه و لکان رایی غیرها رایتم. و لکنی اشهد الله و ایاکم انی لم ارد بما رایتم الا حقن دمائکم...(101)
- اگر من به شما می اندیشیدم و برای امور دنیوی کار می کردم، نه معاویه از من دلیتر بود(102) و نه رام ناشدنی تر، و من در برابر او موضع دیگری داشتم. لیکن خدا شاهد است من خواستم خون شمایان را حفظ کنم...
پس باید این نکته را نیز در منطق عملی مردان الهی در نظر گرفت. آنان را نمی توان با سیاستمداران عادی مقایسه کرد. چهارچوبه آنان عمل به حق است و تثبیت فضیلت و پیریزی عدل، آنهم با شروع از خویشتن و رعایت همه اصول، و عمل به همه جزئیات احکام دین. در واقع هدف آنان رسانیدن بشریت است به بلوغ، نه نیل خویشتن خویش به آرزوها و مقاصد. این دو مقوله کاملا متباین است.
اکنون با توجه به این اصل، محدودیت امام مجتبی در برابر معاو یه نامحدود و نامتعهد، و اهمیت اقدام آن امام در مسئله صلح اجباری و چگونگیهای آن روشنتر میشود. زیرا امام با تقید به موازین دقیق دینی، و رعایت تقوای مطلق اجتماعی و موضعی، و با اجتناب کامل از انحراف - و به اصطلاح با تقوای کاملا سیاسی- به قبول صلح رضا داد و از راه صلح مشروط رسالت خویش را به سامان آورد، و واقعیات اسلام را از سقوط مطلق، که نتیجه حاکمیت بنی امیه و بنی مروان بود، حراست کرد.
در مورد این صلح، از مسائل بسیار مهم، توجه دقیق به شروط صلح است و نقض این شروط به دست معاو یه. چون قید کردن شروط، با وجود نقض آنها نیز دو نتیجه در بر داشت:
نتیجه اول، اینکه فهمانید که معاو یه مکار و خائن و خادع است، و نسبت به شروطی که در برابر یک شخصیت بزرگ اسلامی برای مصالح عامه پذیرد، وفادار نیست. پس نسبت به مصالح عامه وفادار نیست، پس خائن است به اسلام و مسلمین و قران و بلاد اسلام و تاریخ و سرنوشت و عزت اسلام.
نتیجه دوم، اینکه فهمانید که وقتی حکومت و رهبری به دست امثال معاو یه بیفتد، په عناصری میمیرد که باید آنها را زنده کرد، و چه عناصری زنده میشود که باید آنها را میراند. افکار را نسبت به این مسائل و تکالیف عمده اجتماعی بیدارکرد.
نکته دیگری که در خور تأمل بستیار است جدیت مسلکی و اندیشگی امام است در لزوم جهاد با معاویه و از همینجا بود که امام صلح را الزامی ابدی تلقی نمی فرمود(103) و اگر فرصتی می یافت به تجهیزات مجدد دست زد، تا باز به دفع معاویه پردازد، چنانکه دکتر طه حسین نیز بدین نکته تصریح کرده است:
به این ترتیب، حسن آنان را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتی فرمان داد تا بیاسایند و نیک آماده شوند.(104)
در سخنان خود امام نیز در این باره اشارات بسیار هست، از جمله:
و الله ما سلمت الامر الیه الا انی لم اجد انصارا و لو وجدت انصارا لقاتلته لیلی و نهاری حتی یحکم الله بینی و بینه...(105)
- سوگند به خدا، من از این روی امر خلافت را به او وا گذاشتم که یارانی نیافتم. اگر یارانی می یافتم شب و روزم را در جنگ و جهاد با معاویه گذرانیدم، تا خدا خود میان من و او حکم فرماید.
نیز:
ایها الناس ! ان معاویه زعم انی رایته للخالافه اهلا و لم ارنفسی لها اهلا و کذب معاویه انا اولی الناس باالناس فی کتاب الله و علی لسان نبی الله. فاقسم بالله لو ان الناس بایعونی و اطاعونی و نصرونی لا عطتهم السماء قطرها و الارض برکتها و لما طمعت فیها یا معاویه....(106)
ای مردم! معاو یه چنان وانمود کرده امت که من او را شایسته خلافت دانسته ام نه خود را، اما دروغ گفته است من سزاوارترین همه مردمم به تصرف در امور و شئون مردم، به حکم کتاب خدا و سنت رسول خدا. به خدا قسم، اگر مردم با من بیعت می کردند و از من فرمان می بردند و مرا یاری می دادنی، آسمان و زمین برکات خود را بر آنان ارزانی می داشتند، و توای معاویه، در خلافت طمع نمی کردی...
دقت در این کلمات، مسائل بسیاری را روشن می کند. شرح آن مسائل در این مسائل موجز نمی گنجد. اینکه اشاره ای به آنها:
الف- امام آرزو می کند که یارانی بیابد، و در آن صورت شب و روز با معاویه بجنگد، تا او را ساقط کند.
ب- امام اشاره می کند به مقام اولویت و مولویت خویش، و اصل امامت در اسلام.
ج- امام اشاره می کند که در قرآن راجع به امامت دستور آمده است، پس فلسفه سیاسی در اسلام مبتنی است بر قرآن و سنت.
د- امام اشاره می کند که برکات حقیقی و نعمتهای الهی در گرو برپایی حکومت حقه است.
ه- امام اشاره می کند که برپایی حکومت حقه در گرو کمک و فداکاری مردم است، و این مردمند که باید پیشوای حق را یاری کنند و کمک رسانند تا او مدینه قرآنی را تشکیل دهد.
نکته دیگر که بویژه جوانان و حمیت داران را باید از آن آگاه ساخت، این است که امام حسن که - طبق حکمتها و مصلحتهایی، پس از تهیه مقدمات جنگ و موفق نشدن به آن - با معاویه از در صلح در آمد، چنین نبود که روزگار را چون مردی ناتوان و زبون به سر آورد. شخصیت پسر بزرگ فاطمه (علیه السلام)، همواره مورد عزت و حشمت بود. معاویه از امام بسیار حساب می برد، و تا امام زنده بود به بسیاری از مظالم و جنایات خویش دست نیازید.
مکرر اتفاق می افتاد که چون امام با معاویه روبرو می شد، به او پرخاش کرد و او را چونان موجودی حقیر می نگریست. در متون تاریخ از این نمونه بسیار نقل شده است. از جمله شیخ ابو منصور طبرسی، در کتاب الاحتجاج، فصولی چند در درگیریها و گفتگوهای کوبنده امام با معاویه و اطرافیان او رعایت کرده است. حتی گفته اند گفتگوی که امام در یکی از برخوردهای معروف خود با معاویه کرد، در روزی که از جمله عمرو بن عثمان بن عفان، و عمروعاص، و عتبه بن ابی سفیان، و ولیدبن عقبه بن ابی معیط، و مغیره بن شعبه جمع بودند، از کوبنده ترین و شدیداللحن ترین و برهیاهؤترین گفتگوهایی است که در تاریخ اسلام رخ داده است. در همین محفل بود که چون امام سخنان خویش را به پایان برد، و حقایق بسیاری را درباره معرفت و شناسایی مردان راستین اسلام، و بی ارجی و حقارت آن منافقان بیان داشت و برخاست و از محفل بیرون رفت، معاویه به آن جمع گفت:
به شما نگفتم که نمی توانید این مرد را کوچک کنید. او شما را رسوا کرد. او در حالی رفت که فضا را در چشم من تار کرد.
یک نمونه دیگر از درگیریهای کلامی و رشادتهای امام در مقابله با آن منافقان و دین تباهان این واقعه است که مورخان ذکر کرده اند. من خلاصه آن را از کتاب الاحتجاج یک نقل میکنم:
چون معاویه به کوفه آمد به او گفتند: حسن بن علی در نظر مردمان مقامی بس بالا و ارجمند دارد. تو اگر او را امر کنی تا بر منبر آید و یک پله پایین تر از تو نشیند، همین او را از چشم مردم می اندازد. معاویه نپذیرفت. آن عده اصرار کردند. او پذیرفت و به امام گفت تا بیاید و یک پله پایین تر از وی بر منبر قرار گیرد. امام در آن جای قرار گرفت، آنگاه حمد و ثنای خدای گفت، سپس فرمود: اما بعد، ای مردم! اگر همه جهان را بگردید تا مردی پیدا کنید زاده پیامبر، جز من و برادرم (حسین) کسی نخواهید یافت. ما دست خود به این سرکش طاغی - و اشاره فرمود به معاویه که در پله بالای منبر جای داشت - دادیم، چون چنان دیدیم که اکنون حفظ خون مسلمانان بهتر است... (پس از این سخنان) معاویه نتوان و خوارمایه به سخن گفتن پرداخت و علی (علیه السلام) را سب کرد و ناسزا گفت(107). امام حسن (علیه السلام) برخاست و روی به معاویه کرد و فرمود ای پسر هند جگرخوار، آیا تو به امیرالمؤمنین بد میگویی؟ با اینکه پیامبر خدا، صلی الله علیه و آله، فرموده است هر کسی به علی بد گوید به من بد گفته است. هرکسی به من بد گوید به خدا بد گفته است. و هر کس به خدا بد گوید، خدا او را در آتش دوزخ افکند و در آنجا جاودان می ماند، آنگاه امام - در کمال غرور و بی اعتنایی به معاویه - از منبر فرود آمد و به سرای خویش رفت. و دیگر هیچگاه در آن محل پای ننهاد.
در اینجا مقاله را با سخنی از علامه و مصلح بزرگ شیعی، سید عبد الحسین شرف الدین جبل عاملی، و سخنی از مصلح و علامه دیگر، شیخ محمد حسین کاشف الغطای عراقی، به پایان می رسانیم.
شرف الدین، در مقدمه بسیار عمیقی که بر کتاب صلح الحسن نوشته است می گوید:
روش صلح را امام حسن از صلح حدیبیه اقتباس کرده بود، یعنی از سیاست جدش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و روش پیامبر بهترین سرمشق است. در همان صلح حدیبیه، برخی از خواص اصحاب بر پیامبر اعتراض کردند، چنانکه برخی از دوستان حسن نیز در مورد صلح ساباط بر او اعتراض کردند، اما تصمیم مصلحانه امام، سستی نگرفت و سینه او رنج اعتراض را تحمل کرد، چنانکه رنج صلح را.
برای امام حسن بوسیله این صلح، امکان این امر دست داد که شخصیت خود را در کمین معاویه قرار دهد، و از سویی که معاویه از آن غفلت دارد بر او بشورد و بنیادش را متزلزل سازد، و پیروزی بنی امیه را با نیروی خود بنی امیه ریشه کن کند، و همچون بادی - ناپایدار از میان ببرد. طولی نکشید که باروتی را که صلح بر سر راه معاویه زیر زمین کرده بود منفجر شد، و به دست خود او منفجر شد. و این به هنگامی بود که لشکر عراق در نخیله، به لشکر معاویه منظم گشت. معاویه در آنجا سخنرانی کرد، و در ضمن سخنرانی خود گفت ای مردم عراق! به خدا سوگند، من با شما جنگ کردم برای اینکه نماز بخوانید و روزه بگیرید و زکات بدهید و حج بگزارید، بلکه فقط برای همین جنگ می کردم که بر شما ریاست کنم و رئیس شما (اهل عراق) نیز بشوم... آگاه باشید همه شرطهایی که در صلحنامه با حسن بن علی کرده ام زیر پا گذاشتم... سپس روش سیاسی معاویه همینگونه ادامه یافت، یعنی بر اساس اعمالی که همه مخالف قرآن و دستورات پیامبر بود. او هر امر منکری را مرتکب می شد، از قبیل کشتن مردان نیک، و هتک حرمت شخصیتها، و گرفتن اموال مردم، و به زندان افکندن آزادگان، و تبعید کردن مصلحان، و پشتیبانی از مفسدان و منافقان و بیدینانی که آنان را وزیران دولت خود قرار داده بود، مانند عمروعاص و مغیره بن شعبه، و زیاد بن سمیه (که نسبت او را از پدر واقعی وی سلب کرد، و او را به زنایی که ابوسفیان با سمیه، مادر زیاد، کرده بود نسبت داد، تا برادر معاویه به حساب آید(. معاویه با روی کار آوردن زیاد، مردی بی پدر را بر شیعه عراق مسلط کرد تا بدترین شکنجه ها را به آنان بدهد، و فرزندانشان را بکشد، و زنانشان را اسیر کند، و به هر گوشه و کنار در و دشت پراکنده شان سازد، و خانه هاشان را بسوزاند، و اموالشان را باز ستاند، و به هر طریقی که ممکن است آنان را بیازارد. معاویه در خاتمه این کارهای خلاف اسلام خود، امر دیگری را بر آنها افزود، یعنی فرزند بی آبروی خود یزید را برگردن مسلمین سوار کرد، تا دین و دنیای امت را تباه سازد.
جانشین کردن یزید آخرین عمل او بود که با او دین اعمال سیاهش کاملا شباهت داشت و از یک دست بود. میان آن اول و این آخر- یعنی دوره معاویه- شدایدی پیاپی آمد و حوادث سختی رخ داد و محنتهایی بر سر هم ریخت که من نمیدانم چگونه این مقدار از زمان گنجایش آنها را داشت؟ و چگونه سینه آن اجتماع آنها را تحمل کرد، در حالی که حقا این همه شداید اگر بر سر روزگاری می ریخت، از تحمل آن ناتوان می ماند، و اگر بر جهانی توزیع می شد سزا بود که همه آن جهان را به صورت جهنمی غیرقابل تحمل در آورد. هر چه بود و هر چه شد، اکنون آنچه مهم است این است که این حوادث و شداید، روش امام حسن (علیه السلام) را تفسیر می کند و روشن می سازد. آنچه از همه برای امام مهمتر بود این بود که پرده از چهره این طاغیان بردارد و آنان را آنطور که بودند بشناساند، تا میان آنان و عملی کردن کیدهایی را که برای دین جدش طرح ریزی کرده بودند حایل شود. و این کار شد و پرده برداشته شد، و بنی امیه به پرتگاه سقوط کشانیده شدند، و لله الحمد.
و با همین زمینه سازی بود که برادرش سید الشهدا توانست شورش خویش، علم کند، همان شورشی که خدا، به وسیله آن، راه قرآن را نشان داد، و برای خردمندان هر روزگار درس عبرتی شد. امام حسن و امام حسین، علیهما السلام، هر دو دو رویه یک رسالت بودند. و هر یک از این دو رویه، در جای خود و در زمانی خود، نشان داده شد و عملی گشت. و هر یک در جای خود، در تحمل مشکلات رسالت و وظایف خویش، با آن دیگری همراه بود. و هر یک در راه فداکاری همدوش آن دیگر شد.
امام حسن (علیه السلام)، از دادن جان خود بخل نداشت و امام حسین در راه خدا، جانبازتر از امام حسن نبود، فقط این بود که امام حسن، جان خود را در ضمن یک جهاد خاموش فدا کرد. و چون وقت شکستن سکوت رسید، شهادت کربلا واقع شد، شهادتی که پیش از اینکه حسینی باشد حسنی بود. و در نظر خردمندان عمیق، واقعیت فدا کار در روز ساباط، از روز عاشورا ریشه دارتر بود.
چون حسن (علیه السلام) قهرمانی بود که بصورت انسانی گوشه نشسته، قهرمان تحمل دردها و ناپسندیها گشت. از اینجاست که شهادت عاشورا در مرتبه اول حسنی است و در مرتبه دوم حسینی، زیرا این حسن بود که زمینه آن را فراهم آورد و راه را کوبید و هموار کرد.
پیروزی نهایی امام حسن، در این بود که حقیقت را با صبر و حکمت خویش بدرستی روشن کرد. و در پرتو همین روشن شدن حقیقت بود که امام حسین بدان پیروزی نمایان و ابدی دست یافت.
امام حسن و امام حسین، علیهما السلام، گویی بر سر یک برنامه تصمیم گرفته بودند روشن کردن باطن حکومت اموی و غیر اسلامی بودن آن، و بیدار کردن مردم از غفلت و ذلت، بدینگونه که هریک نقشی را ایفا کنند: نقش حسن (علیه السلام)، نقش حکیمی باشد با تحمل، و نقش حسین (علیه السلام)، نقش انقلابی بزرگوار، تا از این دو نقش، یک اقدام کامل، در راه هدفی واحد، به سامان رسد.
از اینجا بود که پس از واقعه ساباط و کربلا، مردم متنبه شدند و شروع کردند به فکر کردن در مسائل، و از اینجا بود که بردند که بنی امیه، طایفه ای از جاهلیتند و زشتکردار، بطوری که اگر قبیله گراییهای جلف و پست و ستم پیشه مجسم شود، جز اینان مظهری نخواهد داشت. بلکه آنگونه قبیله گرایی زیانش به اسلام از بنی امیه کمتر است.
و همچنین از اینجا بود که حقیقت سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردم آشکار گشت و مردمان دیدند که بنی امیه بوزینگانی هستند که بر منبر پیامبر میجهند، نیشهایی غول آسا دارند و با چنگالهایی مانند چنگالهای گرگ و روحیه هایی چون روحیه گزنده عقرب به جان امت اسلام افتاده اند... آری این به برکت حسن و حسین، علیهما السلام، و حکومت و تدبیر ایشان بود، که امور پنهانی بنی امیه و دشمنی آنان با اسلام و انسانیت شناخته شد و...
و اینک قسمتی از سخنان کاشف الغطا، در مقدمه کتاب حیاه الامام الحسن:
همه مصلحت و مصلحت همه، در همان کارکا بود که حسن (علیه السلام) کرد. این را نه از راه تعبد می گوییم و نه از این باب، که چون قضیه اینگونه واقع شده است در برابر آن تسلیم شویم و کار به خیر و شرش نداشته باشیم، و نه از این باب که ما به عصمت عقیده داریم و میگوییم عمل معصم به هر حال مطابق حکمت بوده است، نه، هرگز بلکه اگر ما در واقعه صلح تدبیر کنیم و آن را از همه لحاظها و بسنجیم و نتایج و مقدمات آن را در نظر گیریم، به قطع و یقین برای ما روشن میشود که تنها راه همان بود که امام حسن پیمود. آری حزم همان بود و پیروزی بر دشمن همان، هم از نظر فنون جنگی و هم سیاست زمانی. کردار امام حسن مانند کردار فرماندهی بود با تجربه، دانا، و سرداری بصیر. او با سلم با دشمن خود جنگید و با صلح بر او غلبه کرد. آتش بنی امیه را فرو نشاند و رسواییهای آنان را بر ملا کرد. و ننگ بودن آنان را برای تاریخ اسلام ثابت نمود.
کار درست همین بود که حسن، با اعمال خود با معاویه بجنگد نه با شمشیر... در شرایطی که حسن قرار داشت، لازم بود که با فرعون شام صلح کند نه جنگ. بدینگونه می نگریم که اگر صلح حسن (علیه السلام) و شهادت حسین (علیه السلام) نبود، حتی اسمی از اسلام باقی نمی ماند، و همه زحمات و تلاشهای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از بین میرفت، و همه خیر و برکت و رحمت و هدایت اسلام نابود می شد، زیرا ابوسفیان و پسرش معاویه و نوه اش یزید، برای محو اسلام، و برگرداندن دوران جاهلیت و بت پرستی، بسی تدبیرها چیده بودند و می کوشیدند تا مردم را باز گردانند به عبادت لات و عزلی. از اینجا به آن نکته دقیق پی می بریم که پیامبر فرمود: حسن و حسین هر دو امام هستند، چه قیام کنند و چه بر جای نشینند....
در پایان تنها یک سخن از خط امام حسن می آورم، این سخن می رساند که امام در چنگال عده ای عناصر سست گرفتار بوده است و آنان به هر گونه از جنگ تن می زده اند. و امام نمی خواسته است آنان را باکراه به جنگ وادارد، زیرا چنین کاری نه صحیح بوده است و نه به ثمر می رسیده است. امام بجز اندکی از شیر مردان بزرگ مانند حجربن عدی، و سلیمان بن صرد، و عدی بن حاتم، و قیس بن سعد، و چند تن دیگر، کسی نداشته است، و یکی از علل ترک جنگ همین بوده است که می دیده است همین چند تن، باقیمانده تعلیمات علی (علیه السلام) نیز، از دست می روند. و اینک این سخنی است از امام مجتبی، سخنی که شور حماسه جاودان تشیع از آن آشکار است:
هان آگاه باشید! معاویه ما را به امری (قبول کردن زمامداری خود) فراخوانده است، که در آن نه عزت است نه سر بلندی، نه انصاف و نه مردمی. اگر از مرگ پروا ندارید ما خواسته معاویه را رد می کنیم، و پاسخ او را با تیزی لبه شمشیر می دهیم...(108)