فهرست کتاب


امام در عینیت جامعه

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

بخش نخست (تأیید... تصحیح...)

10 سال از مدت یاد شده را امام در روزگار هارون سپری کرده است، از سال 183 تا 193. این دوره از جهتی شبیه است به دوره چهارم، یعنی روزگار امام زین العابدین، به این توضیح که پس از حرکت تند امام هفتم(43) و 4 تا 14 سال در سیاهچالهای زندان هارون به سر بردن و پنجه نرم کردن مستقیم با قدرت خلافت، و پس از حرکات خونین دیگر سادات، در مقیاسی وسیع، اکنون باید حرکت را به گونه ای دیگر ادامه داد، تا هم تجربه در مدتی کوتاه تکرار نشده باشد و هم تکلیف بر زمین نماند، تکلیف را نه می شود فراموش کرد و نه سست و ناچیز گرفت. پس ترک حرکت نخواهد بود، آنچه هست تغییر صورت حرکت است.
امام رضا (علیه السلام)، در این دوره - تقریباً - شرایط امام زین العابدین را داشت. یعنی - چنانکه اشاره شد - نمی توانست و مناسب نبود، تجربه شناخته شده پدر را، به عین و با همان مظهر، تکرار کند، تا نتیجه این شود که دشمن در برابر موضع شناخته شده امام قرار گیرد، چنانکه امام زین العابدین نیز به تکرار تجربه عاشورا شخصاً دست نزد(44)، و به استوار ساختن مواضع دیگر می پرداخت که یاد کردیم. امام رضا نیز، در این مدت حالی چنان داشت. و سادات به قیامهای خویش مشغول بودند، و شخصیت امام پشتوانه آنان بود و گاه به سفارش او از ریختن خون آن شورشیان جلوگیری می شد. از سوی دیگر به نشر بیشتر فرهنگ اسلامی - در شعب مختلف آن به صورتهایی ویژه که زمان او اقتضا می کرد - و تصحیح فلسفه سیاسی اجتماع، و روان کردن داعیان روشنگر، برای منظور یاد شده، دست می زد و اقدام می کرد.
8 سال دیگر این دوره، یعنی 8 سالی که با مرگ هارون الرشید می آغازد (193)، تا مسافرت الزامی امام به خراسان و مرو (201)، با روزگار خلافت محمد امین (193-196) و خلافت مامون همزمان است. این دوره نیز از جهتی شبیه است به دوره پنجم، یعنی روزگار امام محمد باقر (علیه السلام) و امام جعفر صادق (علیه السلام). زیرا در این دوره، کشمکشهای فراوان و خون و خونریزیی بسیار بر سرخلافت در میان بود. محمد امین در بغداد... عبدالله مأمون در خراسان... و خروجهای پیاپی انقلابیون و...
از سویی دیگر، فرهنگهای بیگانه - که توسعه نفوذ آنها در قشرهای ناآگاه، یا غیرمتخصص، موجب مصدوم ساختن اصالت فکر و تربیت اسلامی می شد - نیز به صورتی نوتر و جدیتر رو به انتشار گذاشته بود: افکار گوناگون پراکنده گشت و تشتت می آفرید، مکتبهای کلامی و فقهی و اخلاقی متعدد و جورواجور هر لحظه بر سر پا بود، علمای ملل و ادیان، به نام خدمت، همکاری، ترجمه، طبابت، کتابداری، اخترگویی و به عنوان مستشار به منابع قدرت نزدیک شده بودند و به نشر انواع تفرقه ها و لا اعتقادیها، در میان مسلمانان، سرگرم بودند. و مأمون، به نام دوستدار فضل و حکمت، اینهمه را به منظور سیاسی دامن می زد و امان می داد، تا نفوذ فرهنگی جناح حق را - که از دوران امام محمد باقر و به توسعه نهاده بود - محدود سازد، و ذهن جامعه را از فراگیری آن فرهنگ انقلابی و حق طلب و مقدم و عملی، منصرف کند، و به ذهنیگریها سرگرم دارد.
اینها بود که مشکلات گوناگونی در این دوره، در سطح اجتماع اسلامی، پدیدار بود. و از اینجا بود که شخصیت امام، در این دوره، برای جامعه اسلامی، بیشتر و بیشتر مطرح می گشت، بویژه با توجه به گذشته هایی نه چندان دور: بحثهای شاگردان امام ششم، درباره لزوم رهبر عادل معصوم (در سطح نظری)، درگیریهای چندین ساله امام هفتم، بعنوان پیشوای برحق و طلب کننده حقوق اجتماعی (در سطح عملی). اینها همه، انظار را متوجه باقیمانده این مکتب و یادگار این پیشوایان می کرد - یعنی امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام). فراموش نمی کنیم که سادات نیز - همراه برخی دیگر از عالمان شیعه یا دیگر مردم شیعی - در جناح دیگر اجتماع، با تکیه به شخصیت و موقعیت امام، مشغول درگیریها و اقدامات خویش بودند، از جمله:
محمدبن ابراهیم طباطبا، که خروج ابوالسرایا، سری بن منصور شیبانی، در سال 199، به آهنگ بیعت گرفتن برای او بود. ابوالسرایا، محمد بن ابراهیم (محمد بن ابراهیم بن اسماعیل طباطبا بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام)) را در راه حجاز ملاقات کرد و با او وعده گذاشت که مردم را به بیعت او فرا خواند، و او در روز 10 جمادی الاول سال 199، در کوفه خود را ظاهر کند. چون روز میعاد شد محمدبن ابراهیم در کوفه خروج کرد، و با او بود علی بن عبدالله (عبیدالله) بن حسین بن علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام). مردم کوفه گرد او جمع شدند و با او بیعت کردند. از طرف دیگر ابوالسرایا با غلامان خویش، از خارج کوفه، مردم را به یاری خاندان پیامبر و خونخواهی شهیدان آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت و تحریض کرد، و روز موعود با جماعتی که گرد آمده بود وارد کوفه شد. در این هنگام محمدبن ابراهیم برفراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بیعت خویش طلبید، و عهد کرد که در میان مردم به قانون کتاب و سنت عمل کند، و جانب امر به معروف و نهی از منکر را فرو نگذارد...(45)
و همین محمدبن ابراهیم است که ابوالفرج، از جابر جعفی روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) از خروج او خبر داد و فرمود:
در سال 199 مردی از ما اهل بیت بر منبر کوفه خطبه می خواند که خداوند به وجود او بر ملائکه مباهات می کند.(46)
از سخن امام باقر، در حق محمدبن ابراهیم طباطبا، دانسته می شود که قیام وی بر حق بوده است و برای حق. و اینکه با مردم پیمان کرده است که به کتاب و سنت عمل کند، می کرده است و طبق کتاب و سنت، امامت را - پس از پیروزی کامل - به دست امام حق زمان خویش، حضرت علی با موسی الرضا، میسپرده است. پس او در حقیقت داعی امام رضا بوده است، در این خروج، در کوفه.
دیگر از سادات بزرگ انقلابی در آن ایام، فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام)، محمد دیباج بود، که در مدینه خروج کرد و مردم را به بیت خویش فراخواند. اهل مدینه با او بیعت کردند. برخی گفته اند، محمدبن جعفر الصادق، نخست مردم را به بیعت با محمدبن ابراهیم طباطبا دعوت می کرد، و چون محمدبن ابراهیم در گذشت، مردم را به بیعت خود خواند. و این محمدبن جعفر الصادق را، محمد دیباج می گفتند، به جهت حسن و جمال و بها و کمال او. و او مردی سخی و شجاع و قوی القلب و عابد بود، پیوسته یک روز روزه می داشت و یک روز افطار می کرد. و هرگاه از منزل بیرون می شد، باز نمی گشت مگر اینکه جامه خویش را از تن کنده بود و برهنه ای را با آن پوشانیده بود. محمد با جماعتی از سادات و علویین نامی به جانب مکه روانه گشت و آماده جنگ با سپاه خلیفه شد...(47)
از احوال وی و زهد و عبادت او، و اینکه ابتدا بیعت برای محمدبن ابراهیم طباطبا می گرفته است، روشن می شود که او نیز درصدد احیای حال و ابطال باطل و دفع ستم بوده است.
بدینگونه مینگریم که مأمون، با همه تصفیه ای که در داخل امپراطوری اسلامی کرد، تا جایی که سپاه فرستاد تا برادرش محمد امین را کشتند و سر او را برای مأمون فرستادند (و او سر محمد امین را در صحن بارگاه خوش بردار کرد و لشکریان خود را طلبید و شروع کرد به عطا دادن، و هر کدام را جایزه می داد امر میکرد تا نخست بر آن سر لعنت کنند)، با اینهمه نتوانست بر همه مراکز اسلامی، چنانکه باید، چیره شود. در آن روز، جهان اسلام، از نظرگاه قدرت ظاهری و زر و زور و قلدری، متوجه مرو بود و پایتخت خلافت مأمونی، اما از نظر مواریث دینی و حماسه حق و ایدئولوژی اسلامی و هویت اصلی رهبر حق، متوجه مدینه بود، یعنی شهری که فرزند پیامبر، پیشوای حال و رهبر شعار توحید، در آن می زیست. اینجا بود که مأمون موجب شد تا برای این امر اساسی و بزرگ چاره ای اساسی و بزرگ بیندیشد...
با پی بردن از معلول به علت، به این نتیجه میرسیم که رفتار مامون نسبت به امام رضا، نه تنها امری ساده نبوده است، بلکه یکی از راه حلهای مهم سیاسی آنروز بوده است برای نجات خلافت عباسی. یعنی خلافت، در برابر موضع و موقع امام، چنان بیچاره میشود که مجبور می گردد مهمترین شخصیت مخالف را به مرکز قدرت خویش دعوت کند و برروی فرش خویش بخواند و بالای دست خود بنشاند. این آن معلولی است که ما را به علتی راهنما میگردد. آیا یک پیشوای غیر درگیر و فارغ از تجربه اجتماعی، که بنشیند در مسجد پیامبر و تنها مسئله بگوید و حدیث روایت کند و درس بدهد و هیچ جناحی را تأیید و تغذیه نکند، چنین نگرانی عظیمی برای امپراطوریی بس وسیع پدید می آورد؟

بخش دوم (حضور فعال...)

این بخش شامل حدود 18 ماه می شود: از آغاز پیشنهاد سفر به خراسان به امام، در مدینه، که به وسیله رجاء بن ابی الضحاک، به امر مأمون انجام یافت و امام باجبار، روانه این سفر گشت و به روز 10 ماه شوال سال 201 در مرو بود، تا شهادت امام، یعنی آخر ماه صفر سال 203.
این مدت با کوتاهی آن، شامل حادثه ای بود که موضع امامت را در برابر خلافت در سطحی دیگر قرار داد. چون فهم و هضم دوره هشتم که دوره نهایی و مهم است به فهم این 18 ماه مربوط میشود، باید در تحلیل حوادث آن اندیشه و دقت بسیار شود و با دید منطقی ارزیابی گردد.
مأمون - از سر اکراه و اجبار و به دلیل اهمیت موقعیت و شخصیت امام رضا - پس از مشورت با وزیر خود فضل بن سهل ذوالر یاستین، امام را از مدینه به مرو آورد. در ضمن برای شکستن شخصیت امام - از راه تشکیل مجالس مناظره و مباحثه با علمای ادیان و سخنگویان مذاهب - همه گونه کوشید لیکن توفیق نیافت، سرانجام امام را واداشت تا ولایت عهدی جهان اسلام، یعنی مقام دوم سیاسی را در دنیای آنروز اسلام بپذیرد. آنگاه به نام امام سکه زدند، و در شهرها از جمله مدینه به نام امام خطبه خواندند. واقعه ولایتعهدی امام را از دو نظر باید سنجید، یکی از نظر سیاست آنروز دستگاه خلافت، و این همان است که ذکر شد. دیگر از نظر شیعه و سیاست شیعه در آن روز.
شیعه و رده بر حق خلافت اسلامی تا آن روز - باستثنای 4 سال و 9 ماه خلافت حضرت علی - هیچگاه موقعیتی رسمی به دست نیاورده بود. فشار تاراندن علی (علیه السلام) از صحنه سیاست و خلافت (که حتی پس از خلیفه دوم نیز حق او را ندادند، و شوری چنان پیش بینی شد تا عثمان از آن سر برآورد)، و سپس رفتار مکارانه معاویه با امام حسن و بعد، فاجعه عاشورا، و دیگر شهادتها و... تا گرفتاری چندین ساله امام هفتم... اینها همه ضربه های پیوسته ای بود که بر پیکر حق وارد آمده بود. اکنون، پس از 190 سال، دستگاه خلافت، در برابر وصی هشتم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جامعه اسلامی بصراحت اقرار می کند که می خواهد حقی را که از آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) غصب شده است به رسمیت بشناسد و باز پس دهد. بنابراین این موفقیت که به قیمت مجاهدات پیگیر و خونهای یا پیشینیان به دست آمده است، و امروز در شخصیت والای امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا تبلور یافته است، نباید ساده گرفته شود و از آن استفاده ای به عمل نیاید. این بود که - پس از اصرار مأمون - امام ولیعهدی را، و دومین مقام سیاسی اسلامی را می پذیرد، تا بدینگونه، موضع شیعی، از درون زندانها و شهادتگاهها تا کنار گوش خلافت برآید و راه طی کند.
من نمی خواهم در اینجا، درباره این بحث اجتماعی و سیاسی دینی، به گونه ای مفصل سخن گویم، لیکن برای روشن کردن هسته اصلی گفتار خویش، باجمال در این مسئله وارد می شود.
پذیرفتن این امر از چند جهت می توان مورد اندیشه و تأمل قرار داد.
1- از نظر نفس زاهد امام و بی اعتنا بودن وی به دنیا و شئون آن. از این نظر، همان بود که امام از قبول آن استنکاف داشت، و حتی از سفر به خراسان و نخست و برخاست با مأمون نیز ناخشنود بود، بطوری که مأموران دستگاه مأمون او را به اصرار و اجبار وادار به پذیرفتن اصل این سفر کردند، و امام این سفر را به گونه ای طی کرد که معلوم شود سفری اجباری است.
2- از نظر زمینه های حیله گرانه سیاست و اینکه مأمون از این پیشنهاد غرض پاک و سالمی نداشت، و اینکه برای عملی شدن این امر تا خلیفه السلمین شدن امام موانع بسیاری بود و به اصطلاح، عملی نمی گشت. از این نظر نیز دیدیم که امام، آشکارا به این امر اشاره کرد، هم به استناد به علم امامت و هم از نظر درک و اشراف بر جریانهای سیاسی مملکت اسلامی و مسائل خلافت و فهم عناصر زمان، در جهت جناح غالب، و شناخت شخصیت سیاسی مأمون.
3- از نظر موضع اجتماعی شیعه و سادات در آن روز. از این نظر پذیرفتن این امر، با شروطی که امام قید کرد، مصلحت سیاسی و اجتصاعی آنروز ضمیمه را تأمین می کرد. و از این نظر بود که امام یذیرفت، وگرنه اگر هیچ مصلحتی در این پذیرفتن نبود امام نمی پذیرفت اگر چه خونش ریخته شود. اینست که بزرگان شیعه - از قبیل سید مرتضی و شیخ طوسی - این نزدیک شدن و قبول را همانند دانسته اند با ورود امام علی بن ابیطالب در شورای پس از خلافت خلیفه دوم - یعنی به منظور احقاق حق تا آنجا که بشود - و گفته اند:
ان صاحب الحق له ان یتوصل الیه، من کل جهه و سبب(48)، لا سیما اذا کان یتعلق بذلک الحق تکلیف علیه، فانه یصیر واجبا علیه التوصل والتحمل والتصرف فی الامامه. ویستحق الرضا (علیه السلام) بالنص من ابائه، فاذا دفع عن ذلک، و جعل الیه من وجه آخر ان یتصرف فیها، وجب علیه ان یجیب الی حقه...(49)
- صاحب حق را می رسد که از هر راه و سببی (مشروع و غیر قبیح)، حق خویش را بطلبد و به دست آورد بویژه اگر این حق (و طلب و اقامه آن) تکلیف شرعی او باشد زیرا در این صورت طلب حق و تحمل مشکلات در راه آن واجب می شود مانند حق امامت و رهبری امام رضا از طریق و قیام به وظایف امامت بر او واجب بود). نهایت این حق را از گرفته بودند. و اکنون راه دیگری پیش آمده بود تا آن را به دست آورد پس بر او واجب بود که به گرفتن حق بپرادازد و این ندا را پاسخ دهد.
بدینگونه امام جان خویش را در این راه از دست داد، اما موضع سیاسی و اجتماعی جناح حق را تا نیابت خلافت اسلامی - در سطح آنچه در تاریخ پیش آمده بود - پیش برد.
از جمله شباهتهای این دوره، در تجربه های سیاسی اسلامی، با دوره چهارم که بدان اشارتی گذشت، یکی هم این است که همانگونه که یزید بن معاویه امام چهارم را از ادامه سخنرانی در مسجد شام، در روز جمعه، بازداشت، مأمون نیز امام هشتم را از میأنه راه رفتن به نماز عید فطر بازگرداند و از ادامه این عمل بازداشت. این امر جای دقت و تحلیل بسیار دارد.
در پیش یاد کردیم که در این دوره ها، به مسئله تبلیغ مرامی نیز توجه بسیار می شده است، و بویژه به شعر متعهد اهمیت بسیار می داده اند، مانند صدر اسلام و رفتار خود پیامبر اکرم. از شاعران معروف شیعی متعهد این دوره ها باید از اینان نام برد:
کمیت بن زید اسدی - شهید به سال 126.
سیدبن محمد حمیری - درگذشته به سال 173.
دعبل بن علی خزاعی - شهید به سال 246.
این شاعران و همانند آنان به علت شعر متعهد و موضعگرایانه خود، پیوسته مورد گرامی داشت فراوان امامان و جامعه تشیع بوده اند، و مورد آزار دیگران.

عاشورا در مقیاسی دیگر

در زندگانی اجتماعی حضرت امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، که آن در دوره هفتم، از 8 دوره زمانی امامت خواندیم، یکی از مسائل بسیار بسیار عظیم و با اهمیت، درگیری گسترده و ژرف و با صلابت این امام بزرگوار و حجت الهی است با انحرافهای فکری، و جریانهای اعتقادی، و مرامهای کلامی، و مکتبهای فلسفی.
خلفای هوشیار و سیاستمدار بنی عباس، از مدتها پیش، با پشتکاری عجیب، به مسلک آفرینی، در میان جامعه اسلامی دست زدند. برای این مقصود مرموز سیاسی، از جمله، به ترجمه کتب ملل دیگر به زبان عربی اقدام کردند، و بویژه درباره مسائل اعتقادی و جهانشناسی (که قرآن کریم درباره آنها سخن گفته بود)، نظریات بسیاری وارد جهان اسلام و محیط فکر اسلامی کردند، و تشویق زیادی از مترجمان که برخی نصرانی و برخی یهودی بودند به عمل آوردند و... این اقدامات موجب می گشت تا اذهان جامعه متشتت شود، و در برابر مشعل وحی، که آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) - صاحبان اصلی حاکمیت اسلامی و رقیبان نگرانی آفرین خلافت عباسی - حاملان آن بودند، چراغکهایی افروخته گردد، و طرز شناخت قرآنی، اسلامی، از جهان و هستی و دیگر حقایق، در زیر پوشش آرا و فلسفه گوناگون قرار گیرد، و رنگ ببازد، و شاخصیت ویژه خویش، از دست بدهد. زیرا می دانستند که تا این شاخصیت باقی است، طالبان آگاه و پژوهندگان صاحبنظر، برای وصول به آن معانی و معارف، و آن حقیقتها و شناختها، سرانجام، به دنبال دارندگان علم قرآن خواهند رفت، و با مکتب مقاومت آموز امامان برحق و صاحبان اصلی و شایسته حکومت اسلامی آشنا خواهند شد، و به آنان ارادت خواهند یافت، و در جانب آنان قرار خواهند گرفت، و با آشنا شدن با فلسفه الهی اسلام، فلسفه سیاسی آن را نیز خواهند شناخت، و بدینگونه حکومت آل عباس را متزلزل خواهند ساخت، و سرنگون خواهند کرد، و دعوت به حکومت آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را همه جا پراکنده خواهند نمود.
عباسیان بخوبی در یافته بودند که اگر ائمه طاهرین (علیه السلام)، مورد رجوع قشرهای آگاهی طلب اجتماعات و شهرهای اسلامی قرار گیرند، همه ابعاد اسلام، از جمله فلسفه سیاسی و معیار حاکمیت اسلامی را نیز خواهند شناخت، و اگر چنین شوند بر حکومتهایی از نوع حکومت هارون و مأمون خواهند شورید، و با وجود امام موسی بن جعفر (علیه السلام)، و امام علی بن موسی (علیه السلام)، تخت و تاج هارون و مأمون و امثال آنان را به خاک هلاک خواهند افکند، و حاکمیت امام معصوم را تثبیت خواهند کرد.
دست یافتن جامعه اسلامی، به شناختهای صحیح قرآنی، که از طریق ائمه طاهرین می توانست تحقق پذیرد، برای حاکمیت غیر اسلامی آنان بسیار خطرناک بود. ظهور ارزشهای امامت حقه که می توانست بنیاد خلافت آلوده و غافل و معصیتکار عباسی را به نابودی کشد، بزرگترین عامل نگرانی آنان بود. به هنگام چاره اندیشی در این باره، از جمله به اندیشه تهیه کردن خوراک فکری و سربندی شناختی برای اذهان مستعد جامعه افتادند، تا کمتر کسی به سوی منابع علم و معادن وحی برود، و کمتر کسی چون هشام بن حکم و هشام بن سالم و مومن الطاق - بیدارگران نگرانی آفرین - تربیت گردد.
آری، آنان کوشیدند تا افکار و اذهان، به مسائل گوناگون کلامی و فلسفی سرگرم گردند، و از تماس یافتن با سرچشمه حیات معارف آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) باز مانند.
زیان عظیم این تمهید و سیاست برای اسلام، منحصر به یک قلمرو نبود. در واقع اینکه سیاستمداران آن دوره های خواستند فلسفه سیاسی اسلام معلوم نگردد، و از این رو افکار و فلسفه های بیگانه و دخیل را می آوردند و رواج می دادند، تنها دارای زیان سیاسی نبود، بلکه زیانهای عمده دیگری در پی داشت. و آن زیانها جابجا شدن و تحریف مسائل اصلی اسلام بود، در ابعاد گوناگون نظریات الهی و اخلاقی و... که لازمه تحریف رهبری و فلسفه سیاسی بود، و لازمه رواج فلسفه ها و افکار دیگران. اگرجریانهای فکری دیگر سیطره می یافتند، حقایق قرآنی، بصورتی عجیب دگرگون گشت (چنانکه مقداری هم اینگونه شد و تا امروز آثار آن باقی است)، و از نشر یافتن و نفوذ و حضور در ابعاد گوناگون علم و فرهنگ و تربیت اسلامی باز می ماند. و چیزی نمی گذشت که اسلام همانگونه که در فلسفه سیاسی مسخ شد، و به جای امام جعفرصادق (علیه السلام)، منصور دوانیقی، و به جای امام موسی بن جعفر (علیه السلام)، هارون الرشید، و به جای امام رضا (علیه السلام) مأمون عباسی حاکم جامعه اسلامی گشتند، فلسفه الهی و مبانی اعتقادی اسلام نیز مسخ می شد، و فلسفه های ترجمه شده و آراء متکلمان درباری، جای جلوه های آیات بینات الاهی را می گرفت.
در چنین میدان مبارزه بزرگ و مهم و حیاتی و سرنوشت سازی، که در قلمرو اسلام پدید آمده بود، این امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بود که پا به صحنه پیکار بزرگ و جهاد کبیر نهاد و بر قلمرو تلاش فکری نسلهای مسلمان نظارت کرد و با روبرو شدن و در افتادن با داعیه داران فکری و متفکران فلسفی و صاحب مسلکان اعتقادی و متکلمان درباری، و دینمداران سیاسی آن روز، از طریق گفتگو و مناظره، و استدلال و تشریح، و احتجاج و توضیح، امواج گوناگون این زیانها را پس راند، و باروهای حقایق آسمانی قرآن را حراست کرد.
بنابر آنچه - باختصار یاد شد - برخی از متفکران مذهبی، این حرکت و جهاد را، از نظر تأثیر ماهوی خویش، به حرکت و جهاد عاشورا تشبیه کرده اند. یعنی همانگونه که اگر حرکت عاشورا نبود، اسلام در بعد سیاسی و حاکمیت مسخ شده بود، و سپس دیگر ابعاد آن نیز مسخ می شد و محو می گشت، اگر حرکت فکری و مناظراتی امام رضا (علیه السلام)، در مجالس پر هیاهوی مراکز اسلامی آنروزها نبود، اسلام در بعد شناختی و نظری و علمی و فلسفی و جهانشناختی خویش تحریف و مسخ می شد، و سپس دیگر ابعاد آن، و سرانجام کار به نابودی اسلام منجر می گشت.
بنابه این، همانسان که امام حسین (علیه السلام) آفریننده پیکار بزرگ عاشورا بود، دو برابر تهاجمات اموی، برای روشن کردن انحراف سیاسی در اسلام، امام رضا (علیه السلام) نیز آفریننده پیکار مبارزات فکری بزرگ بود، در برابر تهاجمات عباسی، برای روشن کردن انحرافهای فکری در اسلام.
و این اشاره کوتاه را، اگر خدا بخواهد، در نوشته ای دیگر، بتفصیل بیان خواهم کرد، تا بدون هیج گونه ابهامی، یا سوء تفاهمی، مقاصد اصلی این مقوله، در تاریخ اعتقاد و شناخت و فکر و مبارزات اسلامی، روشن گردد، ان شاءالله تعالی.