فهرست کتاب


امام در عینیت جامعه

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

دوره ششم (149 - 183) (ایجاد تشکیلات سیاسی، تقویت نیروها و رسیدگی به آنها، و زمینه سازی برای حرکتهای انقلابی)

منصور دوانیقی، خلیفه عباسی، به سال 158 در گذشت، یعنی 10 سال پس از شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام). سپس موسی بن مهدی عباسی، ملقب به هادی، به خلافت نشست، تا سال 170 از این سال، هارون الرشید، خلیفه معروف عباسی، به تخت خلافت نشست تا سال 193. پس دوره امامت امام هفتم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) مقارن بود با سالهای آخر خلافت منصور و دوره خلافت هادی و 13 سال از خلافت هارون. در دوره خلافت منصور دوانیقی، بسیاری از سادات شورشی - که نوعاً از عالمان و شجاعان و متقیان و حق طلبان اهل بیت پیامبر بودند و با امامان نسبت نزدیک داشتند - شهید شدند. این بزرگان برای دفع ستم، و نشر منشور عدالت، و امر به معروف، و نهی از منکر، به پا می خواستند و سرانجام با اهداء جان خویش، به جوهر اصلی تعالیم اسلام جان می دادند و جانهای خفته را بیدار می کردند. طلوعها و غروبها را در آبادیهای اسلامی به رنگ ارغوانی در می آوردند، و بر در و دیوار شهرها نقش جاوید نگاشتند، و بانگ اذان مؤذنان را، برمأذنه های مساجد اسلام، شعله ور می ساختند.
می خواهم این مسئله را مطرح کنم که امام هفتم، بویژه در دوره اقتدار هارونی، باز به نوعی، به حرکتی از دست حرکت عاشورا می اندیشید. چون هارون نیز به نحوی نقطه اوج انحراف بود در دستگاه رهبری اسلامی. تا آن زمان، نشر فقه و اخلاق و تفسیر و کلام، تا حدودی عملی شده بود. قیامهای غیر مستقیم ائمه پیشین، از طریق سادات، نیز عملی گشته بود. اکنون می بایست قصور بلندی را که در سواحل دجله به نام خلافت اسلامی، در فساد و بیخبری و تعدی و خونریزی غرق است، با وسایل دیگری تکان داد و متزلزل ساخت.
امام به خاندان و بازماندگان سادات یاد شده رسیدگی می کرد. و از گردآوری و حفظ آنان و جهت دادن به بقایای آنان غفلت نداشت. این موضوع، از جمله، از سعایتهایی که درباره امام نزد هارون می کردند استنباط می شود، و معلوم می گردد که امام نسبت به دستگاه جبار هارونی سخت در کمین بوده است و مقدمات رفع ظلم را تهیه می دیده است. این حقایق از گوشه و کنار تاریخ روشن می شود. نوشته اند که خلیفه عباسی، مهدی، به امام هفتم گفت: آیا مرا از خروج خویش، ایمن و آسوده می داری؟(41) نیز نوشته که هارون درباره امام موسی بن جعفر (علیه السلام) می گفت: میترسم فتنه ای برپا کند که خونها ریخته شود(42)
و از اینجا بی که هارون امام را، تحت نظر، از مدینه به بغداد آورد، و در این کار مجبور شد دستور دهد تا دو کجاوه ترتیب دهند و هر یک را از یکی از دروازه های مدینه بیرون برند. این تنها به علت ترس از جمعی ارادتمند نبوده است، بلکه هارون می اندیشید که امام افراد و گروههایی آماده دارد تا در چنین هنگامی حمله کنند و امام را بازگردانند. این بود که چنین احتیاطی را سوی داشت، تا با تقسیم حمله به چند جهت، این امکان را از دست یاران امام بگیرد. و چون امام را به بغداد آورد، سالها در زندانهای مجرد نگاه داشت و به احدی اجازه ملاقات را امام نمی داد. پس از شهادت و در گذشت امام هفتم نیز هارون و مأموران وی اصرار داشتند تا مردم قبول کنند که موسی بن جعفر مسموم نشده است و به مرگ طبیعی از جهان رفته است. بدینگونه می بینیم که حکومت وسیع عباسی، با توجه به شخصیت و موضعگیری موسی بن جعفر (علیه السلام)، همه ارکانش می لرزید. و این مسائل از جمله چیزهایی است که می تواند ما را به واقع درگیری امام بزرگوار و آزمونهای اجتماعی و اقدامات و عینیت - گراییهای او راهنما گردد.

دوره هفتم (183 - 203) (تایید غیر مستقیم قیامها تصحیح فرهنگ سیاسی اجتماع از راه فرستادن روشنگران متعهد به سرزمینها حضور فعال در مبارزات فکری و اعتقادی...)

این دوره 20 ساله، روزگار امامت و رهبری حضرت امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) است. این مدت را نیز باید به دو بخش تقسیم کرد: بخش اول از آغاز امامت تا سفر به خراسان، یعنی از سال 183 تا 201. بخش دوم از میانه سال 251 تا پایان عمر امام، یعنی آخر ماه صفر سال 203.

بخش نخست (تأیید... تصحیح...)

10 سال از مدت یاد شده را امام در روزگار هارون سپری کرده است، از سال 183 تا 193. این دوره از جهتی شبیه است به دوره چهارم، یعنی روزگار امام زین العابدین، به این توضیح که پس از حرکت تند امام هفتم(43) و 4 تا 14 سال در سیاهچالهای زندان هارون به سر بردن و پنجه نرم کردن مستقیم با قدرت خلافت، و پس از حرکات خونین دیگر سادات، در مقیاسی وسیع، اکنون باید حرکت را به گونه ای دیگر ادامه داد، تا هم تجربه در مدتی کوتاه تکرار نشده باشد و هم تکلیف بر زمین نماند، تکلیف را نه می شود فراموش کرد و نه سست و ناچیز گرفت. پس ترک حرکت نخواهد بود، آنچه هست تغییر صورت حرکت است.
امام رضا (علیه السلام)، در این دوره - تقریباً - شرایط امام زین العابدین را داشت. یعنی - چنانکه اشاره شد - نمی توانست و مناسب نبود، تجربه شناخته شده پدر را، به عین و با همان مظهر، تکرار کند، تا نتیجه این شود که دشمن در برابر موضع شناخته شده امام قرار گیرد، چنانکه امام زین العابدین نیز به تکرار تجربه عاشورا شخصاً دست نزد(44)، و به استوار ساختن مواضع دیگر می پرداخت که یاد کردیم. امام رضا نیز، در این مدت حالی چنان داشت. و سادات به قیامهای خویش مشغول بودند، و شخصیت امام پشتوانه آنان بود و گاه به سفارش او از ریختن خون آن شورشیان جلوگیری می شد. از سوی دیگر به نشر بیشتر فرهنگ اسلامی - در شعب مختلف آن به صورتهایی ویژه که زمان او اقتضا می کرد - و تصحیح فلسفه سیاسی اجتماع، و روان کردن داعیان روشنگر، برای منظور یاد شده، دست می زد و اقدام می کرد.
8 سال دیگر این دوره، یعنی 8 سالی که با مرگ هارون الرشید می آغازد (193)، تا مسافرت الزامی امام به خراسان و مرو (201)، با روزگار خلافت محمد امین (193-196) و خلافت مامون همزمان است. این دوره نیز از جهتی شبیه است به دوره پنجم، یعنی روزگار امام محمد باقر (علیه السلام) و امام جعفر صادق (علیه السلام). زیرا در این دوره، کشمکشهای فراوان و خون و خونریزیی بسیار بر سرخلافت در میان بود. محمد امین در بغداد... عبدالله مأمون در خراسان... و خروجهای پیاپی انقلابیون و...
از سویی دیگر، فرهنگهای بیگانه - که توسعه نفوذ آنها در قشرهای ناآگاه، یا غیرمتخصص، موجب مصدوم ساختن اصالت فکر و تربیت اسلامی می شد - نیز به صورتی نوتر و جدیتر رو به انتشار گذاشته بود: افکار گوناگون پراکنده گشت و تشتت می آفرید، مکتبهای کلامی و فقهی و اخلاقی متعدد و جورواجور هر لحظه بر سر پا بود، علمای ملل و ادیان، به نام خدمت، همکاری، ترجمه، طبابت، کتابداری، اخترگویی و به عنوان مستشار به منابع قدرت نزدیک شده بودند و به نشر انواع تفرقه ها و لا اعتقادیها، در میان مسلمانان، سرگرم بودند. و مأمون، به نام دوستدار فضل و حکمت، اینهمه را به منظور سیاسی دامن می زد و امان می داد، تا نفوذ فرهنگی جناح حق را - که از دوران امام محمد باقر و به توسعه نهاده بود - محدود سازد، و ذهن جامعه را از فراگیری آن فرهنگ انقلابی و حق طلب و مقدم و عملی، منصرف کند، و به ذهنیگریها سرگرم دارد.
اینها بود که مشکلات گوناگونی در این دوره، در سطح اجتماع اسلامی، پدیدار بود. و از اینجا بود که شخصیت امام، در این دوره، برای جامعه اسلامی، بیشتر و بیشتر مطرح می گشت، بویژه با توجه به گذشته هایی نه چندان دور: بحثهای شاگردان امام ششم، درباره لزوم رهبر عادل معصوم (در سطح نظری)، درگیریهای چندین ساله امام هفتم، بعنوان پیشوای برحق و طلب کننده حقوق اجتماعی (در سطح عملی). اینها همه، انظار را متوجه باقیمانده این مکتب و یادگار این پیشوایان می کرد - یعنی امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام). فراموش نمی کنیم که سادات نیز - همراه برخی دیگر از عالمان شیعه یا دیگر مردم شیعی - در جناح دیگر اجتماع، با تکیه به شخصیت و موقعیت امام، مشغول درگیریها و اقدامات خویش بودند، از جمله:
محمدبن ابراهیم طباطبا، که خروج ابوالسرایا، سری بن منصور شیبانی، در سال 199، به آهنگ بیعت گرفتن برای او بود. ابوالسرایا، محمد بن ابراهیم (محمد بن ابراهیم بن اسماعیل طباطبا بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام)) را در راه حجاز ملاقات کرد و با او وعده گذاشت که مردم را به بیعت او فرا خواند، و او در روز 10 جمادی الاول سال 199، در کوفه خود را ظاهر کند. چون روز میعاد شد محمدبن ابراهیم در کوفه خروج کرد، و با او بود علی بن عبدالله (عبیدالله) بن حسین بن علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام). مردم کوفه گرد او جمع شدند و با او بیعت کردند. از طرف دیگر ابوالسرایا با غلامان خویش، از خارج کوفه، مردم را به یاری خاندان پیامبر و خونخواهی شهیدان آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت و تحریض کرد، و روز موعود با جماعتی که گرد آمده بود وارد کوفه شد. در این هنگام محمدبن ابراهیم برفراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بیعت خویش طلبید، و عهد کرد که در میان مردم به قانون کتاب و سنت عمل کند، و جانب امر به معروف و نهی از منکر را فرو نگذارد...(45)
و همین محمدبن ابراهیم است که ابوالفرج، از جابر جعفی روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) از خروج او خبر داد و فرمود:
در سال 199 مردی از ما اهل بیت بر منبر کوفه خطبه می خواند که خداوند به وجود او بر ملائکه مباهات می کند.(46)
از سخن امام باقر، در حق محمدبن ابراهیم طباطبا، دانسته می شود که قیام وی بر حق بوده است و برای حق. و اینکه با مردم پیمان کرده است که به کتاب و سنت عمل کند، می کرده است و طبق کتاب و سنت، امامت را - پس از پیروزی کامل - به دست امام حق زمان خویش، حضرت علی با موسی الرضا، میسپرده است. پس او در حقیقت داعی امام رضا بوده است، در این خروج، در کوفه.
دیگر از سادات بزرگ انقلابی در آن ایام، فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام)، محمد دیباج بود، که در مدینه خروج کرد و مردم را به بیت خویش فراخواند. اهل مدینه با او بیعت کردند. برخی گفته اند، محمدبن جعفر الصادق، نخست مردم را به بیعت با محمدبن ابراهیم طباطبا دعوت می کرد، و چون محمدبن ابراهیم در گذشت، مردم را به بیعت خود خواند. و این محمدبن جعفر الصادق را، محمد دیباج می گفتند، به جهت حسن و جمال و بها و کمال او. و او مردی سخی و شجاع و قوی القلب و عابد بود، پیوسته یک روز روزه می داشت و یک روز افطار می کرد. و هرگاه از منزل بیرون می شد، باز نمی گشت مگر اینکه جامه خویش را از تن کنده بود و برهنه ای را با آن پوشانیده بود. محمد با جماعتی از سادات و علویین نامی به جانب مکه روانه گشت و آماده جنگ با سپاه خلیفه شد...(47)
از احوال وی و زهد و عبادت او، و اینکه ابتدا بیعت برای محمدبن ابراهیم طباطبا می گرفته است، روشن می شود که او نیز درصدد احیای حال و ابطال باطل و دفع ستم بوده است.
بدینگونه مینگریم که مأمون، با همه تصفیه ای که در داخل امپراطوری اسلامی کرد، تا جایی که سپاه فرستاد تا برادرش محمد امین را کشتند و سر او را برای مأمون فرستادند (و او سر محمد امین را در صحن بارگاه خوش بردار کرد و لشکریان خود را طلبید و شروع کرد به عطا دادن، و هر کدام را جایزه می داد امر میکرد تا نخست بر آن سر لعنت کنند)، با اینهمه نتوانست بر همه مراکز اسلامی، چنانکه باید، چیره شود. در آن روز، جهان اسلام، از نظرگاه قدرت ظاهری و زر و زور و قلدری، متوجه مرو بود و پایتخت خلافت مأمونی، اما از نظر مواریث دینی و حماسه حق و ایدئولوژی اسلامی و هویت اصلی رهبر حق، متوجه مدینه بود، یعنی شهری که فرزند پیامبر، پیشوای حال و رهبر شعار توحید، در آن می زیست. اینجا بود که مأمون موجب شد تا برای این امر اساسی و بزرگ چاره ای اساسی و بزرگ بیندیشد...
با پی بردن از معلول به علت، به این نتیجه میرسیم که رفتار مامون نسبت به امام رضا، نه تنها امری ساده نبوده است، بلکه یکی از راه حلهای مهم سیاسی آنروز بوده است برای نجات خلافت عباسی. یعنی خلافت، در برابر موضع و موقع امام، چنان بیچاره میشود که مجبور می گردد مهمترین شخصیت مخالف را به مرکز قدرت خویش دعوت کند و برروی فرش خویش بخواند و بالای دست خود بنشاند. این آن معلولی است که ما را به علتی راهنما میگردد. آیا یک پیشوای غیر درگیر و فارغ از تجربه اجتماعی، که بنشیند در مسجد پیامبر و تنها مسئله بگوید و حدیث روایت کند و درس بدهد و هیچ جناحی را تأیید و تغذیه نکند، چنین نگرانی عظیمی برای امپراطوریی بس وسیع پدید می آورد؟