فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

2) ولای امامت:

امامت یعنی مقام مرجعیت و پیشوایی دین. چنین مقامی مستلزم عصمت است، و چنین کسی قول و عملش برای دیگران سند و حجت است. این مقام پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اهل بیت رسید و تایید آن با حدیث ثقلین است که چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن ها را قرین قرآن قرار داد و از طرفی باطل و نادرستی پیرامون قرآن نمی گردد، لذا آن ها نیز باید چنین باشند. امامت و پیشوایی دینی به طوری که آن چه پیشوا می گوید و عمل می کند، حجت الهی تلقی شود نوعی ولایت است، زیرا تسلط و تصرف در شوون مردم می باشد.

3) ولای زعامت:

زعامت یعنی حق رهبری اجتماعی و سیاسی. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زمان حیات خود، هم مرجع دینی بودند هم ولایت قضایی داشت و هم ولایت سیاسی و اجتماعی به نظر ما شیعیان و طبق احادیث نبوی و آیاتی، مثل اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم(462) یا انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون (463) ولایت به معنای زعامت پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ائمه معصومین علیهم السلام رسیده است. البته باید توجه کرد که کلمه امامت اگر چه اغلب در مورد پیشوایی در اخذ مفاهیم دین به کار می رود، ولی کاربرد گسترده ای دارد و حتی به حاکم جائر و ظالم نیز امام جائر گفته اند، اما در عرف شیعه این کلمه فقط بر دوازده معصوم علیهم السلام اطلاق می شود.

4) ولای تصرف:

انسان با کمالات شگفتی که بالقوه دارد، در اثر پیمودن صراط عبودیت به قرب الهی نائل می شود و نتیجه این قرب و این است که چنین انسانی مسلط بر ضمائر و شاهد اعمال و حجت زمان خواهد شد. ولایت به این معنی غیر از نبوت، خلافت، وصایت و غیر از امامت به معنی مرجعیت در احکام دینی است؛ مغایریت آن با نبوت، خلافت و وصایت واقعی است بدین معنی که این امور حقیقتی هستند غیر از ولایت؛ البته نه این که قابل جمع نباشند؛ یعنی بعضی از انبیا با این که نبی بوده اند ((ولی)) نبوده اند و برخی دیگر، هم ((نبی)) بوده اند و هم ((ولی)). و مغایرتش با امامت، اعتباری است بدین معنی که امامت و ولایت یک مقام است؛ به اعتباری ((امامت)) و به اعتبار دیگر ((ولایت)) نامیده می شود.
از نظر شیعه مسأله ولایت مانند مسأله ولایت در سه جنبه مطرح است: اول از جنبه سیاسی؛
یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از طرف خداوند، علی علیه السلام را ببه عنوان شایسته ترین فرد برای جانشینی خود در امر سیاسی و اجتماعی مسلمین تعیین کرده است که این موضوع جنبه تاریخی و و غیر عملی دارد؛ دوم از جنبه اعتقادی و عملی که همان رجوع در احکام دین بعد از پیامبر به امامان معصوم علیهم السلام می باشد. سوم از جنبه معنوی و باطنی که از نظر شیعه در هر زمان یک انسان کامل وجود دارد
که دارای نظارت و نفوذ غیبی و تسلط تکوینی بر جهان و ارواح نفوس انسان ها می باشد و بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صاحبان این ولایت ائمه اطهار علیهم السلام می باشند.(464)
در این جا توجه به این نکته ضروری است. اول این که اگر چه خداوند هیچ شریکی در ملک خود و در خالقیت ندارد و هیچ ولی و یار و یاوری برای او قابل تصور نیست، اما از آیات قرآن چنین استفاده می شود که از نظر توحیدی، وجود وسایط و نسبت دادن تدبیر امور به غیر خداوند، ولی به اذن و اراده خداوند، به طوری که واسطه ها، مجریان اوامر و اراده پروردگار باشند، مانعی ندارد. البته باید توجه انسان ها به منبع اصلی و کارگزار کل جهان باشد که آفریدگار تمام عالم و خالق خود این مجریان و مدبران است.
همچنین باید دانست که بشر هرگز در اثر سیر تکاملی خود جانشین این وسایط نمی شود؛ مثلاً فرشته ای که مامور است، از یک انسان کامل هم قبض روح می کند، هر چند سعه وجودی و مقام آن انسان از آن فرشته بالاتر باشد.
نتیجه دیگر این است که اگر چه اجمالاً می دانیم انسان به مرتبه ای می رسد که اراده اش حاکم بر جهان می شود اما نمی دانیم این اراده و تصرف آیا حدی دارد و یا نامحدود است.
هم چنین اگر چه می دانیم چنین انسانی باید اراده خود را از هواهای نفسانی پاک کرده باشد و می دانیم که تحریک اراده او با اشارات غیبی است، اما چگونگی این تحریک و اشاره را نمی دانیم، لذا شاهد هستیم چنین انسان هایی ((گهی بر طارم اعلی نشیند)) و ((گهی تا پشت پای خود نبینند))، بنابراین نکات ذکر شده، ما نباید مانند عرفای جاهل و نادان گمان کنیم که مقام ولایت تصرف و ولایت تکوینی، یعنی این که عده ای از طرف خدا گرداننده زمین و آسمان و خالق و رازق و محیی و ممیت شوند.
البته باید اعتراف نمود که قبول ولایت به این معنی خالی از دشواری نیست، به ویژه این که عده ای طرح آن را غیر ضروری و عده ای اساساً آن را غلو می شمارند و این اعتقاد را قایل شدن به مقام فوق بشری و نیمه خدایی برای انسان کامل و در نتیجه شرک به خداوند می دانند. این معنی از ولایت اگرچه بی شک از مسایل عرفان به عنوان یک مسلک است، اما این امر باعث نمی شود آن را مردود قلمداد کنیم، زیرا این اندیشه در مذهب تشیع هم وجود دارد و به حکم قراین مسلم تاریخی، این اندیشه را عرفان از تشیع اقتباس نموده است.
برای فهم این بحث، فهم پایه ها و ریشه های آن ضروری است. مهمترین مسأله در رابطه با این بحث مسأله قرب و تقرب به خداوند است که روح همه دستورات و عبادت ها همین قصد قربت می باشد.
کلمه قرب و نزدیکی در خارج از مفاهیم اجتماعی به همان معنای حقیقی، فاصله مکانی است؛ مثلاً می گوییم: من خود را به نزدیک این کوه رساندم اما وقتی می گوییم: فلان شخص با آن خدمت خود به فلان مقام تقرب حاصل کرد،
مراد این است که در روحیه او اثر گذاشت و او را از خود راضی و خشنود نمود. در مورد قرب بندگان به وسیله اطاعت و عبادت هم باید همین معنی را بفهمیم که این اعمال بندگان موجب خشنودی خداوند، یعنی بیشتر شدن لطف و عنایت او می شود.
در غیر این صورت باید انسان را فقط محدود به بعد مادی او کنیم و در نتیجه باید منکر قرب به خدا شویم، زیرا از نظر نزدیکی و دوری مکانی به خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ابوجهل مساوی اند.
عده ای نتیجه قرب خداوند را فقط قرب خداوند را فقط رحمت مادی، یعنی باغ و بهشت و حور و قصور (قصرها) می شمارند و عده ای آن را اعم از مادی و معنوی می دانند.
موجودات در اصل آفرینش به هر نسبت که از وجودی کامل تر، یعنی از وجودی قوی تر و شدیدتر بهره مند باشند، به ذات الهی که وجود محض و کمال صرف است نزدیکترند.
حقیقت علم و قدرت و حیات و... به صورت کامل از آن خداست، اما موجودات دیگر دارای درجات مختلف هستند؛ مثلاً فرشتگان نسبت به جمادات و نباتات چون از وجود کامل تری برخوردارند به خداوند نزدیکترند. هر یک از موجودات غیر مختار در نظام هستی جایگاهی دارند، اما انسان به حکم اختیار خود با پیمودن طریق طاعت و عبادت خداوند، می تواند مراتب و درجات قرب پروردگار را طی کند و از مرحله حیوانی تا مرحله ملک و فوق آن برسد. این درجات قرب موجب کامل شدن وجود انسان است؛ یعنی زیادت علم و قدرت و حیات و اراده و افزایش دایره نفوذ و تصرف.
اگر چه بدون شک دستورهای اسلام مملو از فلسفه های زندگی در شؤون اسلام مختلف است و از طرفی، از نظر اسلام معنویت، جدا از زندگی در این جهان وجود ندارد، اما نباید تصور کرد که فلسفه های دستورات اسلامی در مسائل زندگی خلاصه می شود، زیرا در حقیقت انجام این دستورات وسیله ای است برای طی طریق عبودیت و پیمودن صراط قرب و استکمال وجود که روح و باطن دستورات اسلام است.
علامه طباطبایی در این باره می گوید: ((... ((نبوت)) واقعیتی است که احکام دینی و نوامیس خدایی مربوط به زندگی را به دست آورده و به مردم می رساند و ((ولایت)) واقعیتی است که در نتیجه عمل به فرآورده های نبوت و نوامیس خدایی، در انسان به وجود می آید...کسی که حامل درجات قرب و امیر قافله اهل ولایت بوده و رابطه انسانیت را با روح و باطن دستورات و احکام الهی حفظ می کند، در لسان قرآن ((امام)) نامیده می شود.))
بشر همواره در تلاش بوده و هست که راهی پیدا کند که بر خود و بر جهان تسلط یابد. در میان راه های مختلف یک راه وضع عجیبی دارد از این نظر که انسان، تنها وقتی از این راه بهره مند می گردد که چنان هدفی نداشته باشد؛ یعنی هدفش خضوع و فنا و نیستی از خود باشد، نه کسب قدرت و تسلط بر جهان، لذا در حدیث آمده است که العبودیه جوهرة کنهها الربوبیة(465) یعنی بندگی و پیمودن راه قرب به حق، گوهری است که نهایت آن خداوندگاری، یعنی قدرت و توانایی است. (466)